Showing posts with label داستانها. Show all posts
Showing posts with label داستانها. Show all posts
Monday, October 5, 2020
Friday, September 25, 2020
Sunday, June 7, 2015
Monday, May 25, 2015
Monday, February 9, 2015
ماهی گویا؛ خاک / میانگفتار: تکنگاشت در معرفی راوی
خاک
میانگفتار
(and who knoweth the
INTERPRETATION of a thing?)
تکنگاشت در معرفی
راوی
صدای توی سرش، صدایی که همیشه مال
خودش بود دیگر نبود. فردوسی گمان کرد سادهدل
بود چه، که او که همیشه با او میخندید، موآبی، خندههای از ته دل را فکر میکرد
از خوشی، با اوست. ولی نه، به اوست. صدای پیر، توی سرش، صدای خودش نبود، اینکه میگفت:
او حقیقتن تحقیرش کرده بود؛ صدا که باورش نمیشد و هرچه میخواست نشنود، میگفت:
ولی زن نمیخواست نباشد، نمیتوانست، تحمل کند توی کانون یاد فردوسی نباشد نمیتوانست
و اگر فردوسی لحظهای از او چشم برمیداشت، دیگر نمیخندید؛ صدای پیر خندید که او،
فردوسی، چه میفهمد، چه سادهدل بود.
درنگ کرد به صدا، فرار نکرد،
دوباره، که خیلی پیرتر میشنید صدای توی سرش که بود، نبود صدایی که همیشه خودش، فکر
میکرد، خودش بود از هر زمان به یاد میآورد، خودش را، در هر زمان که به یاد میآورد،
صدایش را؛ فکر کرد، چطور میتوانست صداهای درگذشتهی خودش را بیاورد، مگر صدای
درگذشته داشت، اصلا آدم از خودش صدای دیگری یادش مگر میآمد که حالا او میخواست
آن صداها را، هر کدام آن صداها را بیاورد، دوباره بشنود. که این صدای پیر نباشد و
از کجا که این صدای خودش نبود و همیشه همین بود و یکی دیگر، اگر هرگز صدای دیگری
بود پیش از این صدا، و باز گمان کرد چرا گمان میکند صدای دیگری بود پیش از این
صدا و همین، درست همین پیر، صدای خودش نبود از اولش ولی که آن صدای دیگر آمده بود،
این را گرفته بود، جایی توی سرش حبس کرده بود که نمیشنید و خندههای زن را میشنید،
از این فکر دیوانه شد که صدا کجاست که توی سرش میشنود بیآنکه چیزی بگوید اینکه
حرکت موج هواست که از دهان به گوش میآید از اعصاب گوش به مغز، از کجا بیکه چیزی
بگوید توی سرش میچرخید وُ این فکر که شاید او، صدا، نه صدای پیر، آن صدای دیگر، آن
صدا که مال خودش نبود، خودش نبود، یک نفر
دیگر بود، یک نفر دیگر را زن اجیر کرده بود تا صدایش را، صدایش را کِی کرده بود
توی سر فردوسی، چطور کرده بود توی سر فردوسی؟
ولی باید فاصلهها را میفهمید.
انگار صدا فاصله را نشانش میداد. اینکه فاصله از خودش بود و خودش یک نفر دیگر
نبود، ولی نکند خودش یک نفر دیگر بود و این فاصله همیشه بود و نفهمیده بود و باز
به او فکر کرد یا صدا به او فکر کرد، صدای پیر؛ و هرکس او نمیشود، شاید مصطفا
خودش را به شکل دیگر درآورده بود، اما برای که و برای چه، و آمده بود توی سرش
نشسته بود، از کجا آمده بود جای صدای خودش که حالا آمده بود. صدا میگوید. شاید
مصطفا بود، صدا میگوید، اجیرِ زن، پیش از خودش. و حالا میخواست انتقام بگیرد،
فردوسی باید، صدا میگفت، زمان آن رسیده بود انتقام بگیرد، فردوسی باید. از چه کسی
انتقام بگیرد؟
- از خندههای زن تحقیرش میکرد و
او هرگز نمیدانست تحقیرش میکرد، گمان میکرد زن چقدر خوش بود، با او بود.
یا از مصطفا؟
مصطفا زن را در بوتانیک گاردن
دیده بود. باغ که گلخانهای بزرگ شیشهای، وسط کوه، درهای دو سویاش را از هم
فاصله انداخته، پلی معلق چوبی و طناب، نه آنقدر لرزان که به نظر میآمد، شبیه
لرزان از این سو دره، به آن سو گلخانه؛ گلخانه که از فاصله که میآمد، اول پل را
دیده بود، پل را که دیده بود هنوز دور بود دید تصویری از داستانی که در آن، طناب
گردن مردی بود لبهی پل ایستانده، دسته سربازان دورتر و نزدیک، پل بود و زیرش
رودخانه بود... نه... یا... داشتند طناب را گردن مرد یا گردن مرد را به طناب محکم
میبستند، و سر دیگر طناب را به جایی از پل محکم، و او را از بالای پل، آویزان،
گره کرده طناب و گردنش، هل دادن...را باید میدید، نمیدید، گم شد افتادن، محو شد
تصویر، افتادن را ندید، یا فیلمی بود، حتمن فیلمی بود؛ فکر کرد و نگاهش را از روی
پل، برد، آرام از سربازان، سرهای سربازان ایستاده که او را ایستانده بودند که هل دادند
که فکر کرد چرا نه آن مرد، یکییکی آن سربازها را که جای او ایستاده بودند بر لبهی
پل، پل معلق از طناب که لبه ندارد، نمیتواند داشته باشد پس کجا بود ولی همانجا
داشت میدید و نمیدید، پایین میانداخت، محو شد و از توی جلادهای سرباز که دیگر
محو شده بودند، از توی سایههایشان، نمیتوانست تندتر ببرد نگاه را از لابهلای
آنها بگذراند، انگار، با اینکه میدانست نبودند، بودند و نگاه باید از چیزی عبور
میکرد و عبور نگاه از چیزها، از آدمها، آنقدر سنگین میرفت گویا داشت از توی
آنها، از گوشت و رگ و خون آنها، از آن چگالی چربِ آدم، نه از بالای سرشان، از توی
سرشان، نه از توی سایهها، سایه بودند اگر، فهمید نگاهش که سایهشان کرده بود بود
تا از آنها بگذرد، وگرنه نمیتوانست و همیشه از آن چیزهایی که سد نگاهش میشدند، فهمید،
همیشه تنها همانطور گذشتن میتوانست، که آن چیزها را، خودِ آن چیزها را چگونه دود
کند، چگونه محو کند، نه از کنارشان، نه از بالا و پیرامونشان، چگونه سایه کند، چگونه
از توی خود آنها اگر میتوانست بگذرد، میتوانست به پس از آن، آنها، همیشه پس آن
که از آن میگذشت، به تصویری، آستانهی دیگری، رسیده باشد و این گاهی خیلی طولانی
و این گاهی میشد خیلی ایستاده بود و داشته تماشا میکرده بود، به آن چیزی که دیگران،
هیچکس، نمیدیده، یا، چه میدانست، میدیده؛
اینک، نمای شیشهای گلخانهی
بلند، صورتی بود ترسناک، صورت با دو دهان، فراموشیِ پل شد. پس پسماند، اینپا آنپا
کرد برود تا پل، بگذرد از پل تا دهان، دو تا، یکی که پل ختم میشد توش، یکی
بالاتر، دهانی دیگر. و آنوقت، سرانجام، لرزان رفت گذشت از پل لرزان، افتاده بود
مرد آن پایین آب نبود، رودخانه شاید زمانی بود امروز دیگر نبود و عبور کرد، از توی
سایههای دیگر نبودند سربازان، خیره به برج گلخانه با نمای صورت، خیره و فکر کرد
آیا هیچکس دیگر هم صورت را میدید یا فقط خودش بود، توی نگاه او بود برجی بود با
دو دهان، دهانی بسته، دهانی باز.
خندید.
ترسید.
توی گلخانه فراموش کرده صورت را؛
باغی مصنوعی توی باغ مصنوعی دیگر، باغهای تو در تو، باغها که از هم نمیفهمید
کدام تمام میشود و اینکه تو ش آمده بود همان قبلی نبود، چون یکباره میفهمید، یکباره
که آن قبلی نبود که چشمه داشت از دهان مجسمهی زنی به سلحشوری میمانست نشسته در
ارابهای ارابه میریخت، این یکی نداشت جوی آب خوشی داشت آن دیگری نداشت، آن دیگریِ
نمناک، پر از بخار و بوها، گلها، ولی این یکی خیرهاش کرده بود: حشرهخوار گیاهی
با خرطوم متورم، اما چه گوشتخواره زیباست، اما چه گوشتخواره، تنهاست. روی صفحه
دوربین، عکس که برداشت از گیاه، دوباره نگاه کرد، و زن شبیه کسی در گذشته بود، زنی
در گذشته بود، در گذشتهی پانزدهسالگیش بود، در گذشتهی گربه را در خانهی او،
همین زن بود، سوزانده بود. و زن، اگر میدید ش، کاش پیش برود چیزی بگوید، زن اگر
میدید ش، باید میرفت ببیند ش. آنوقت سر از توی صفحه دوربین بالا آورد پی زن کجا
بود و با سکوت دنبالش رفت، از حشرهخوار، ایستاد زن، در این باغ، دیگر درختی بود،
تک درختی، فکر کرد چه باغی نبود با تک درخت آن وسط، میرفت بالا، چه سقفی بلند. و
درخت را نمیشناخت مصطفا. درختی که نمیشناخت را بهانه کند، میخواست بپرسد برود
پیش، که بودنش را ببیند، او را ببیند؛ آیا هم او بود؟
پیش رفت چند ثانیه تا زن، نگفت چیزی،
نپرسید درخت را، راه افتاد زن موآبی، اگر میپرسید او هم نمیدانست، لجش میگرفت
نمیدانست بدش میآمد از او که از او چیزی پرسیده بود که نمیدانست و نپرسید و راه
که افتاد، کنارش مصطفا هم، همراهش با فاصلهی چند ثانیه که تندتر رفت تا همدوشاش
به فاصلهی ثانیهای از کتفش تا کتف زن. چیزی نگفت زن، سکوت را میرفتند جایی برای
نشستن. کنارش ننشست. روبرویش نشست. باغی بیگل، بیدررخت باغ موسیقی و بوها. آنجا
کجا بود میخواست بداند آیا زن میدانست؟ قلبِ آنجا بود. زن گفت. مصطفا ولی میخواست
بگوید آیا او را به جا میآورد؟ گفت آیا دو دهان صورت را دیده است؟
زن گفت صورت، زمان است.
یکه خورد مصطفا.
زن بود اینبار به یاد میآورد:
نه! او، او نیست. نمیتواند باشد که این همه شبیه بود به مصطفا پس از این همه سال ولی
چطور او باشد، آنجا باشد. آنجا تهران نیست که اتفاقی... آنجا جای پرت دنیاست،
اتفاق ندارد. نه! او، او نیست.
دوباره گفت آن طرف، روبرو را
نشانش داد، انگار ندیده بود مصطفا تا آنوقت شیشهها را که از این سو دیدن آن سوش،
دید و گفت چه چیز را؟
زن گفت برج را.
برج کجا، نبود، کوه بود. مصطفا
گفت.
زن گفت برج بال است.
گفت برج بال دیگر چیست؟
دوباره
نگاه که کرد دید، ولی صفحه بزرگ مانیتوری بود. صفحه تاریک بود اول، نگاه که کرد که تاریک بود
اول. برگشت به صورت زن دوباره نگاه کرد. دوباره برگشت صفحه بزرگ تلویزیون را نگاه کرد. اینبار توی صفحه صدا بود، صداهای توی هم بود، همهمه بود، آنچنانکه آزارش داد، چقدر ازدحام صدا که سرش را بگیرد گوشها با دستها که صداها دیگر داشت از
هم جداجدا میشد، تفکیک میشد صداهایی را که نمیشناخت و قاطیاش صدای زن را شنید همچنان میگفت برج بال
است.
برج بال دیگر چیست؟ آیا بال پرندهای است؟ زن گفت نه. زن اصرار داشت برج، برج
بال است.
بال دیگر چیست؟ پرسید.
به نرمی، سرانگشت، به چهره میکشید مصطفا. چهره
بود، پوست چهرهاش سرانگشتانش را لمس میکرد. و صداها بود لمس میکرد و
سرانگشتانش دیگر لمس میشد، داشت از عصب میافتاد و از خودش جدا میشد وقتی او میخواست
تمام آن لحظه را، آن جا را به جای دیگری، به زمان دیگری، به آن گذشته که زن را از
آنجا به خاطر میآورد متصل کند. و صداها... صداها که نه میفهمید چه میگفتند، نه
صاحب صدا را میشناخت ولی میدانست دارد میفهمد و دارد میشناسد وقتی مینشست صدا
توی یادش، وقتی مینشست دیگر نمیرفت. برج بال بود وقتی صداها باز توی هم رفتند. و فهمید. صورت
زمان بود و این صداها که از دهانهای زمان بیرون میریخت، هر بار که دگرگون میشد
صورت، صدای تازه، زبان دیگر، برج بال.
به خودش که آمد زن رفته بود. به
خودش که آمد نگاه کرد داشت توی مانیتور دوربین از گیاه حشرهخواری عکس میگرفت. در گوشهی
تصویر، دورتر، زن نبود. زن را به یاد آورد، سر از توی دوربین بالا آورد هرجا نگاه
کرد او نبود، رفته بود یا از آغاز نبود. دنبال باغ رفت، از این باغ به باغ دیگر و توی رفتن شنید کسی صدایش میکند، سوی صدا برگشت، پسربچهای، تمام لباس تنش زرد بود، موهای
بلند بود قهوهای، چشم سیاه درشت بزرگ بود توی چهرهاش. سر تکان داد که چه کارش دارد.
چندساله بود پسرک؟ به سرعت اینکه چند سال داشت را فکر کرد و ندانست. چیزی نگفت جز
که تکه کاغذی به دستش داد پسرک. روی کاغذ نشانی بود. دستخط زن را بیگمان شناخت. میدانست
دستخط او بود، نمیدانست از کجا میدانست. به پسرک خواست بگوید چه کسی بود آنکه آن کاغذ را داده بود به او بدهد به او. آمد بگوید چه کسی بود؟ پسرک داشت
به سوی درختی میرفت. سرش را کج کرد مصطفا رفتن پسرک را پایید و دوباره به دستخط
نگاه کرد، زیر آدرس نوشته بود فردا به آن نشانی برود. صبح برود.
فردوسی به صدا گفت چرا این چیزها
را به او میگوید. پیرمردِ صدا گفت وقتی مصطفا از دهان صورت بیرون آمد، کاغذ را توی
جیبش گذاشت، روی پل معلق، دوباره سربازها، دوبار آن مرد، دوباره طناب و گردن،
دوباره رودخانهی منتظر ولی او، اینبار، بیکه از شتاب گامهایش بکاهد، پیش آمد،
از سایهها گذشت تا صورت مرد آویزان را ببیند. فردوسی اینبار پرید میان صدا و از صدا پرسید چه کسی بود؟ صورت
آن مرد آویزان که بود؟
اما صدا، صدا که گمان میکرد صدای خودش نبود، خاموش شد.
Monday, December 15, 2014
ماهی گویا؛ خاک / شش
خاک
6
(A Time to cast away stones)
فردوسی چشم
گرداند. بهعکسِ زن که رفت توی موج آدمهای تماشا که رفته بود از میدان دیدش؛ و نمیخواست
برگردد توی ساختمان، توی پاگرد این پا و آن پا کرد دگمهی آسانسور روشن بود نگاه
کرد به در کدام طبقه بود تا خیلی مانده بود بیاید، بیرون همهمه بود نمیشنید و
داشت به چه فکر میکرد فکر کرد و آمد دوباره به جمعیت نگاه کند این بار دیگر دنبال
زن نبود به آنهای دیگر بود چشمش از پشت شیشهی بزرگ در ورودی پذیرایی ساختمان،
صدای نگهبان را نشنید که میگفت مرد که مرده بود دیده بودش چون یک بار رفت سوی
زیرگذر و باز برگشت همان جا در آستانهی ساختمان خیره ایستاده بود آن طرف را نگاه
میکرد چون همان مردی بود که ساعتی پیشتر همانجا ایستاده بود و خیره نگاه میکرد
آن طرف را و باز برگشته بود، نگاه نگهبان را گرفته بود که کیست که آنجا چه کار میکند
که هی رفته و آمده که توی همین فکرها بود که دید دوید وسط خیابان یکباره و این نیمخیز
شد انگار میدانست بلایی منتظر است، با چشم پاییدش و او میدوید و از آن سوی ماشینهای
با سرعت و این بیش از آنچه همیشه طول میکشید گذشتن از خیابانِ کسی توی خیال
نگهبان که زمان، فردوسی فکر کرد، چون داشت میپایید نگران، شتاباش کُند بود و
دیگر نایستاد بشنود داشت دیگر چه گفت نگهبان، وانمود کرده بود نمیشنود که داشت
مردمِ تماشا را میدید دستهدسته دور میشدند از جای حادثه و مرده که وسط خیابان،
پارچه انداخته بودند روی صورتش ولی پاهاش بیرون بود و هنوز آمبولانس، که صدای آمدناش
میآمد و نمیرسید، و پلیس و تنها همهمهای از بوق ماشینها، هوای گذران از دهان
تماشاچیها، داشت که دور میشد به عکس از این سوی رفت، نه دنبال زن و صدای نگهبان
توی گوشاش، همراهش، میآمد که نیمخیز بود و زمان کند بود و مرد عنقریب متلاشی
شده بود که فکر کرد زن موآبی آن سوی خیابان بود مرد که دوید، به سوی زن دوید بیمحابا،
برای همین پی زن نرفت، شاید، نخواست برود که با خودش تنها بماند و او با خودش تنها
بماند و داشت به درختهای بلند با تنههای پر حاشیهی خیابان نگاه میکرد، نمیفهمید
درخت، هر درخت، در گذر او، که نگاهش میکردند، چه میدید. که دید از روبروش پاهایی
میآمدند که پا راست گذاشت تا گذر آن پاها، پاهایی که آنها هم به همان سوی که او
کنار رفته بود، کنار آمدند به گذر فردوسی، سدّ گذر فردوسی شد که این بار پا چپ
گذاشت خودش را کنار کشید همزمان هم آن پاها آمدند و نه او توانست و نه آنها
توانستند ولی فردوسی ایستاد و پاها ایستاد و هنوز سر بالا نیاورده بود نگاه کند به
صورت صاحب پاها و نمیخواست نگاه کند، میخواست از کفشها، کفشهای ورزشی نقرهای
و زرد، جوان بود صورت که چون سر بالا آورد، نوجوان بود صورت، بفهمد چند ساله؟ که زل
زد و در همان چند لحظهی نگاهش پیچیده به نگاه او که نگاهی چنان بود که میرود توش
و آن جاهایی را تماشا میکند که از خودش، خودش هم نمیخواست دیگر ببیند، پنهان
کرده بود و آن لحظه، توی نگاه نوجوان که نمیفهمید پسر یا دختری بود، فهمید آن چیزها
که پنهان کرده بود، نه بخود، نه به عمد بود. میخواست از او بپرسد آن توهای فردوسی
دارد چی میبیند؟ ولی سر پایین انداخت باز و خندید و به یاد آورد. گوشی درآورد زنگ
بزند خانه. میدانست نه خودش خانه بود نه زن. گذشته بود از نگاه. نگاه را ولی میخواست
دنبالش آمده باشد و جلوتر، مدرسهای که تازه تعطیل شده بود، آن نگاه هم از آنجا
آمده بود، نگاههای همسال او از مدرسه بیرون آمده، میخندیدند و جیغ جیغ. شماره را گرفت. که دنبال چه داشت دنبال
او میآمد. ولی دوباره ایستاد و پا آن سو نهاد و این یکی پا همان سو نیاورد و گذشت
و پشت سرش آنهای دیگر و او همچنان ایستاده بود و زنگ میخورد تلفن خانه. نگاه گوشی
کرد. تلفن خانهی تهران را که خالیتر بود از خانهی آنجا جز که نقاشیهای فرانک،
مال آن وقت که موی رنگ گلگاوزبان داشت، توی قابهای روی دیوار آن خانه، اگر جاندار
بود، پسردختری بود توی قابی لخت بود بالای تنش، سیخی چشم چپش را کشته بود که
انتهای سیخ، روی دیوار قاب، دیوار نارنجی، ستاره بود مردمکاش، درخشان، مگر بیاید
او گوشی بردارد و یا دخترکی بود توی قاب دیگر، فرانک بود کودکیش که موهاش ریخته
بود از مرض، جا به جا ریخته کچل بود، از دهانش گردن قرقاولی آویزان بیرون آمده
بود، سرش توی بشقاب، اگر درست یادش میآمد، قرقاول گوشی برداشت و نوکش را از توی
گوشی توی گوش فردوسی فرو کرد. نه درد نداشت. دوید ولی. از همسالان گریختن، توی
دویدن برگشت به نگاه که دنبالش میآمد گفت که با تیرکمان سنگی، کلاغها که میآمدند
سر حوض توی حیاط، میآمدند ماهیهایش را برمیداشتند، میدزدیدند، میبردند میخوردند،
میزد.
آیا میدانست
تیرکمان سنگی چه بود؟
انگشت اشاره
بالا برد و نشانش داد دوشاخه بود جایی که شاخهی درخت و نزدیک رفت چاقو از جیبش
بیرون آورد، ترسید نگاه و فردوسی برید دوشاخه را به او داد که حالا باید برود
پلاستیک الاستیکی پیدا کند، این سوی و آن سوی شاخهها این سوی و آن سوی تسمهی
پلاستیکی کلفت را چنان محکم کند که آن وسط، نشانش داد، مارک شلوارش را اگر بکند، با
قیچی به اندازهای ببرّد که سنگ کوچکی، هر اندازه که میخواهد، توی چرم مارک بریده
شلوار جا شود، دو طرف صفحهی چرمی را ببرّد تسمه را از آن بگذراند، میزند و کلاغهای
کینهای، میزند میمیرد هر بار کلاغی و وقتی از مدرسه برمیگردد، توی کوچه، نشستهاند
این سو و آن سو روی دیوارها منتظر که میآید، دستهدسته، اول یکی میپرد سمتش، آنوقت
دومی میآید، آنوقت دیگری میآید، کیف را سپر میکند روی سرش میدود توی خانه،
تیرکمان سنگی برمیدارد، از لای پنجره، مینشیند کمین، که دید جوجهی کلاغی
افتاده، توی حیاط، یک روز بود، عصر برگشته بود، جان به در برده بود از حملههای
کلاغ، آرام سرک کشیده نباشد مادر کینهای، دویده جوجه کلاغ را برداشته آورده توی
گلخانه، گلخانه پاسیو بود با سقف شیشهای بلند، دلش میخواسته کلاغ جوجه را سر ببرّد،
نبرّید، دور پاش نخ کلفتی پیدا کرد بلند بود بست، رها کرد کلاغ را آمد از پشت شیشهی
در گلخانه تماشا که میرفت بالا کلاغ جوجه که تازهپر داشت، پر میزد و نفهمید چرا
افتاده بود آنجا نپرید، جان نداشت شاید با خودش فکر کرد، چرا نپرید او را رفت گرفت
وقتی، و رفت بالا تا سقف شیشه، سقف شیشه که پنجره داشت و باز بود کم و اگر میرسید
میگریخت، میرفت تا گریختن، نخ پیچیده به پاش نمیگذاشت بالاتر برود، فردوسی آنوقت
نخ را میکشید کلاغ را پایین، هربار توی چشمش خیره، میخواست سرش را بکّند که همه
ماهیهاش که انگار همه را او خورده بود، از گلویش بریزد بیرون و داشت، دید، دارد، همانطور
میدود که آن وقتها از کلاغ و رفت خانهی فرانک، فرانک را صدا کرد گفت بیاید
ببیند جوجه کلاغ را حالا که میدوید، نگاه از پیاش، گمان کرد آن سر پرنده از دهان
فرانک هشت ساله توی قاب که بیرون آمده بود، قرقاول نبود، جوجهی کلاغ بود که از
توی گوشی نوکش را توی سرش فرو کرده بود و چقدر میخواست همه اینها را به زن بگوید
که آن مردی که آمده بود آفیس آن روز برای دیدن زن، چقدر شبیه مصطفا بود؛ مصطفا
بود؟ توی گوشی، که روی پیغامگیر رفت، بعد پرسید. پرسید و نوک پرنده را توی گوشت
گوشاش فرو میرود حس کرد ولی که درد نداشت.
حالا نشست
روی نیمکتی بر بلندی تپهجایی رو به باغی داشت در نشیب که توش صدای آب بود و نگاه
کنارش نشسته بود و توی باغ پیدا ولی آب کجاش، نمیدید. ابر بود. فردوسی آرام بود. آرامشی
که نگاه را قدیمی میکرد. اینکه بزرگ شدن نیست... بزرگ نمیشود آدم... به نگاه میگوید.
آدمهای گذشتهی آدم، خودِ آدم، خودِ آدمهای گذشتهی آدم، توی آدم امروز حبساند،
دارند هنوز جان میکنند، نمیشوند این، نمیخواهند بشوند، که نه این آدم امروز آدم
دیگری شده روی آنها... نه... به نگاه میگوید. همهشان همانجا توی این.... که
دیگر خودش را کیست نمیداند ولی آنها نیست... نگاه برخاسته با کفش نقرهای و زردش،
میخواست بدود. آدم امروز میخواهد آدمهای درگذشتهی گذشتهاش را خفه کند... چه
دیده بود آن توهای فردوسی که خواست از او بدود و دوید، غروب میشد. فردوسی نگاه را
در گرگ و میش غروب تا هرچه رفتناش را میتوانست ببیند، که گم شد، جز پاهای نقرهی
زردش، دید که تا در صدای آبی که نمیدید دیگر پاها هم توی ندیدن غرق که شد آن که
توی دیوار قاب روی دیوار خانهی خالی تهران، چشماش را سیخ ستاره کرده بود، از
توهای خودش بود.
Sunday, September 14, 2014
ماهی گویا ؛ خاک / پنجم
خاک :
«a time for everything»
5
(اکنون چندین گاه است که میشنوی آب حیات در ظلمات است و نمیدانی که آب حیات چه چیز است و ظلمات کدام است. – انسان کامل، نسفی)
پیرمرد
لبخند زد و از جمعیت خرامان، با گامهای لرزان، اما استوار، بی عصایی توی دستش، بی
چتر بلند دستهداری که عصایش باشد؛ پیرمرد، پالتوی سبز چرکتابی تا پایین زانو فرسوده
قد بلندش بیخمیدگی، صورتی کشیده چروکیده تراشیده رنگپریده با چشمهای خاکستری گنگ
و غبغب چانهاش که به دستمال گردن زردش میسایید، از تماشای جسد متلاشی در عبور
ماشینها، از میان مردم ایستاده نگران، دور که میشد، از تنهی تندِ گذشتن زنی
سفیدپوش چنان یکه خورد، نزدیک بود بیافتد. و زن که ایستاد، که برگشت به سوی اویی
که تنهاش خورده بود، توی صورت پیرمرد نگاه نکرد و تا میخواست به پوزش چیزی بگوید،
دست پیرمرد، انگشتِ بیناخن، نگاهش را خورد و لحظهای، کشدار، خیرهاش کرد و
پیرمرد تا دست مشت کند انگشت لخت را از نگاه زن بپوشاند دیگر دیر بود و او دیده
بود و او را به جا آورده بود و روی گرداند چهرهدرهمکشیده شتابان گذشت بی گفتن و بی
خواستن پوزش و حتا بیلبخند خشکی به جای آن، زن موآبی.
دورتر، کمی،
ده دقیقهی دیگر، پانزده دقیقهی دیگر پیاده رفتن، پارکی جنگلی نه خیلی بزرگ، با
درختهای بلند سپیدار بود، که تپهای بود و توش، وسایل بازی برقی برای بچهها، چرخ
و فلک بزرگی و گردونهی اسب و سفینهی گردی تندچرخان و دو چند اسباب کوچک دیگر،
در محوطهی کوچکی وسط پارک که تا رسیدن به آن کوچهای درختی و در دو طرف، خیمههایی
برزنتی، یکی توش چندتا دستگاه مکانیکی و کامپیوتری بازی، یکی توش هزارتوی آینه
آینه، یکی توش زنی فالگیر کولی، یکی بستنی و خوراکی میفروخت و چادر پیرمرد، توش
تفنگ بادی، هدف مرغابیهای مقوایی، جایزه عروسک پشمالوی بزرگ نرم پرندهای زرد با
نوک نارنجی و چشمهای عمیق درشت سیاه که پرندهای آشنا نبود و جای بال دست داشت. و
پیرمرد روی چارپایهای مینشست بر درگاه چادر، هر روز، از غروب، و مردم را، پسرها
و دخترهای نوجوان اغلب، با شمایل عجیبش که شعبدهبازی را میمانست، که بود هم
شعبدهباز و کسی نمیدانست، و با نگاه عجیبش که زیر همان لبخند، گنگ بود، به کشتن
مرغابی دعوت میکرد. و آنها که میآمدند، دختر و پسری، جفتی، تفنگ را به دستشان که
میداد، پشت سرشان میایستاد، دست را بر دستی که بر ماشه بود میگذاشت و دست دیگرش
بر دستی که بر تنهی تفنگ بادی تکیهگاه بود، تنش جفت تن تیرانداز و آرام در گوشش
میگفت حالا توی مگسی نگاه کند و آرام دست از روی دست روی ماشه پس میکشید و میگفت
ماشه را بچکاند ولی به نواختن نه چکاندن سخت و او که فقط به کشتن مرغابی، پیش چشم
جفتش مضطرب و شیفته بود، بیخیال از نفس پیرمرد روی گردنش و گرمای تن او بر
اندامش، تنی اگرچه نازک و نحیف اما بلند و کشیده چنان که همیشه سوار بر تیرانداز
در برش میگرفت. و او شلیک میکرد ولی گلولهی اول هرگز به مرغابی نمینشست و آنها
بلند میخندیدند شادان و پیرمرد لبخند خنکی میزد و باز، در گوش او، همانطور به
سحر صدای گرفتهاش، آرام، تا نشانه را پایینتر از مرغابی بگیرد میگفت و تفنگ را،
دستش روی دست او، چند میلیمتر پایین میآورد و اگر خیلی از تیرانداز خوشش آمده
بود، آن اندازه که اینبار هم نه گلوله به مرغابی بنشیند تا مجال سوم. اما بارها
پیشآمده بود، تیرانداز، نگاهش به آن انگشت بیناخن افتاده بود و جاخورده، او را
با آرنج پس زده بود که یک بار دختری تنها بود، که انگشت را دید و وحشتزده برگشت
توی چشمهای لرزان پیرمرد خیره شد، مشتش را بالا آورد، محکم چنان کوبید که افتاد و
دختر دوید و پیرمرد خندید و زبان به خون کدر جاری از دماغش کشید و لیسید، چشمدوخته
به پاهای گریزان دختر جوان. آن گاه زن که برگشت، زن عابر که تنهاش به او خورده
بود و لرزانده بودش و داشت میافتاد، اگرچه موهاش آنوقت آبی نبود و که تا به جاش
آورد در بالا آوردن دستش که نابخود خواست سپر صورت کرده باشد، زن انگشت بیناخن، شعبدهباز
را بازشناخت و تند از او روی گرداند، دست بر چهره نهاد، و دوید.
توی شهربازی،
زمستان که بود، وسایل بازی خاموش بود و کسی نبود جز گوشهای، جفتی به معاشقه، روی
نیمکتی توی سرما، پشت درختی همآغوش، بیکه پیرمرد را بدانند همان دور و بر، میشنود،
نگاه میکند؛ پیرمرد شعبدهباز که زمستان، خیاط بود در خشکشویی، تعمیر لباس میکرد،
درز میگرفت، رفو میکرد، قوارهی شلوار و لباس اندازه میکرد؛ نه چون قدیم که خودش مغازهی
دوزندگی داشت، ولی دیگر چشم نداشت و دستش میلرزید؛ اینطور میگفت، نمیگفت
پیرمرد همیشه پیرمرد بود و سالها برای آنها که میگذشت برای او نمیگذشت و نمیدانستند
خانهاش کجاست از کجا آمده بود چطور آمده بود، گذشته نداشت همچنان که سن و سال
نداشت، و اسم نداشت که همه پیرمرد صدایش میکردند. و وقتی میپرسیدند چیزی نمیگفت،
نگاه تندی میکرد پرسنده را سر پایین بیاندازد و لب بدوزد از پرسیدن.
و پیرمرد
همچنان رفت وُ نشست روی نیمکتی روبروی چرخ و فلک خاموش در سرمای خاکستری و تماشا
کرد چرخ و فلک را انگار که داشت میچرخید و آن طرف به گردونهی اسب نگاه کرد
اسبهای خالی را که توی نگاه او میچرخید و پسر رویش نشسته بود و پسر روی چرخ و فلک
بود و پسر روی تاب بلند بود و پسر داشت میدوید و بود هرکجا او نگاه میکرد در
نگاهش که دوباره به زن فکر کرد که حتمن آن روز، دیده بود پسر را توی چشمش، که گریخت؛
که بیگمان آن روز هم، دید مرد لهشده زیر ماشین را توی چشمهای پیرمرد و گمان کرد
همان پسر بود، اگرچه به چشمهای پیرمرد نگاه نکرد.
از جا برخاست
و دیگر راه میان درختان، زمستان سرد و خاموش نبود، چراغانی خیمههای برزنتی بود و
پر بود از آدمها با بچههایشان را آورده بودند برای بازی و موسیقی همه جا بود
توی خندهها و جیغهای از فرط هیجان در چرخش سفینه و بالای تاب بلند که تا آسمان
میرفت و خودش را بر درگاه چادر برزنتیش منتظر پسرک تا کشتن مرغابی را یادش بدهد،
دید و خندید و پسرک را برد توی چادر و تفنگ را دستش داد و دستش روی دست او روی
ماشه تنظیم کرد و پسرک تنها بود که از چادر دیگر بیرون نیامد و او دوباره آمد و
روی چارپایه نشست، جای همیشهاش، به انتظار پسرک که تا بیاید و او که یادش میداد.
آنگاه از
پلهها پایین رفت، که میرفت به گورستان چسبیده به پارک جنگلی توی دره که
خانهاش مقبرهای بود توی گورستان کنار حوض نه چندان بزرگ آبی که آن وسط، از دهان
مجسمهای کوچک که خردسالی بیجنس بود که رومی بود با آن حلقهی تاج برگ روی سرش،
از میان لبان نازکش آب آرام توی حوض میپاشید و او در مقبرهی نزدیک آن حوض در
کنار درخت پیربنی خانهاش بود که حتا زن آبی هم نمیدانست.
آنوقت روی سنگ دراز
کشید، دستش را بالا آورد، به انگشت بیناخن خیره شد تا فردا، فردا و دوباره
انتظارِ او.
(* اسم داستان از «آوازیست جان... ماهی گویا» به «ماهی گویا» گردانده شد.)
Tuesday, August 26, 2014
ماهیی گویا ـ خاک: «باطل اباطیل» / چارم
خاک: «باطل اباطیل»
4
(و ناچار از حدیث حدیث شکافد – تاریخ بیهقی)
زن، که مرد
دلش میخواست دوستش بود فسفری آبی بود، سفید بود چیزی شبیه ردا سرتاپا و بلند تا
روی کفشهاش و کفشهای - رنگِ موهاش - هم
آبی و آنجا دو مرد دیگر بود ولی تنها او بود، و این خودش سومی بود؛ گفته بود آنجا،
توی آفیس، توی دانشکده، با آنهای دیگر جلسهاش که تمام شود وقت دارد - تو هم بیا.
ولی زن هیچکدام آنها را به او معرفی نکرده بود، و اول که رسید تنها یک مرد
بود تا بعد آنها دیگر هم آمدند تا خود زن هم بیاید؛ او با آن مرد دیگر موهای
جوگندمی، عینک، دماغ عقابی، لهجهی شرق، مشهد، تربت شاید پایینتر، فردوس، قد
بلندتر از خودش؛ روبرویش نشسته بود و او بلند شد از پنجرهی طبقهی پنجم بود، نگاه
میکرد و برگشت نشست دوباره روبروش، اسمش را نپرسید، او هم نپرسید و گفت: آنجا،
پایین، بزرگراه میگذشت از روی خیابان، اگر تهران بود، فکر کرده بود آنها بچه که بودند،
در آن میدانگاهِ باز کوچک، جایی که بزرگراه – که بزرگراه هم نبود، خیابان پهنتر
بود از آن یکی، و تقاطع بود که پل میگذشت از روی آن خیابان باریکتر، نه بزرگراه
نبود – از روی خیابان رد میشد، فضای پرتی که آمدنا دیده بود. زیرگذر عبور پیاده
بود از پله میآمد بالا آن فضای هرز بود و دوباره پلههای پایین میرفت تا از طرف
دیگر خیابان، از زیر آن طرف؛ میرفتند فوتبال بازی میکردند. یادش زیر پل سیدخندان
و زیر پل کریمخان بود که آنجا هم هیچوقت فوتبال نکرده بود نه چون فقط همیشه بدش میآمد
بوی شاش بود و اغلب چندتا آدم بیخانه و لباس چرک کثافت درازافتاده کنار یکی از
ستونها با کاسهای کنار دستش، دست مادرش را سفت فشرده ترسیده بود؛ نفهمید چرا
همچو گفت بلند که او بشنود و او، مرد دیگر، نگاهش میکرد ولی او نگاهش بیرون پنجره
بود، نفهمید گفته بود و او دارد و داشت نگاهش میکرد.
دیگر چیزی
نگفت، برگشت بنشنید: از تهران میترسد ولی از آن شهر یا شهرهای دیگر هیچ نمیترسد.
نگفت. مشهدی آدم پرادعاست ولی او حرف نمیزد، حتمن فردوسیست، مشهدی نیست یا او
را آدم حساب نکرده چیزی نمیگفت براندازش میکرد از کارش سردرآورد یا نگاهش نمیکرد،
اصلن براندازش نمیکرد، نمیخواست سر در بیاورد، ولی این، خوب میدانست نمیخواست
نه از کار او سردرآورد، نه خودش او را بشناسد و نه آنهای دیگر وقتی آمدند.
فردوسی گفت
راست گفتی چرا خودش فکرش را نکرده بود، حالا اگر یکبار او میآمد با آنهای دیگر
بروند آنجا، توپ ببرند.
جاخورده
نگاهِ فردوسی کرد، سر تکان داد؛ در زدند.
دومی تند و
کلافه که آمد دفترش را باز کرد کنار او نشست دفتر را روبرویش، روی میز، پیش او
گشوده گفت این معادله، اگر منحنیاش را بکشی، چطور میکشی ولی پیش از آنکه او چیزی
بگوید، اصلن بفهمد این چه میگفت، خودش به سرعت رسم کرد در سه محور ایکس و ایگرگ و
زِد و هزلولیهای معلق در سه فضا، جداجدا، که میگفت باید جایی به هم میرسیدند،
ولی شگفتا، نمیرسیدند؛ کلافه گفت چطور میشود به هم نرسند و او که هیچ سردرنمیآورد،
به آن شکلهای منحنی، مخروطهای معلق، سرسری نگریست و چیزی نگفت. فردوسی محل نگذاشت
و این همچنان با خودش یا آنها یا با او حرف زد؛ خیلی جوانتر از آن دیگری، ایرانی
بودنش، اگر بیرون دیده بود، نمیفهمید، فارسیش لهجه نداشت، همه لهجهای داشت، تهگویشهای
اینجا و آنجا قاطی؛ فکر کرد حتمن بیشتر آنجا یاد گرفته بود، نه یک جا. آنوقت شنید
پسرک میپرسد آنجا چه کار میکرد. و او تا میخواست چیزی بگوید، که نگوید، که آمده
بود فسفری آبی را ببیند، که از سرش باز کند، این خودش نگذاشت، خودش یکریز گفت چون
آدم خیلی با هوش و حواس و شارپ بود، اگرچه این را نگفت یکجوری گفت این را خودش
بفهمد، مدام رفته بود دانشگاه و هنوز میرفت دانشگاه و چیزهای خوانده بود که هیچکس
آنجا، در ایران، نمیخواند، درباره حیوانات و درباره گیاهان و درباره مردم ولی اول
ریاضی خوانده و ریاضی را تمام کرده و چیزهای دیگر را دارد تمام میکند ولی بعد میخواهد
حقوق بخواند چون حالا مساله اساسی حقوق است و هرگز برنمیگردد ایران چون وکیل که بشود
پول حسابی درمیآورد و آنجا مثل آنجا نیست برای چه برگردد اگرچه مالیات زیاد است
ولی او میدانست چه کار کند و اگر وکیل شود آن چیزهای دیگر هم که خوانده، مردمشناسی
و حیوانشناسی و گیاهشناسی، همه به درد میخورد و با آن هوش سرشار فکری برای
مالیات میکند، اگرچه مالیات حق است و باید داد ولی پول زور است چون... ولی اینکه
برنمیگردد معنیاش این نیست کاری به کار آنجا ندارد، چون وقتی وکیل شود، اصلن میخواهد
وکیل بشود تا یک کاری برای مردمش و برای میهنش... نه اینکه ناسیونالیست باشد،
این حرفها دیگر معنی ندارد چون وطن و خاک و خانه یعنی چه، اینها با آدم هرجا برود
میآید و کشورها دیگر... همینجا را ببین، یک نژاد نیست، مهاجرها قاطیِ فرهنگ و
خون، پنجاه سال قبل و صد سال قبل که نیست... فردوسی آنوقت، که دیگر ایستاده تکیه
به میز داده بود از بالای عینک این را نگاه میکرد، جدیاش نمیگرفت، پیدا بود نمیگیرد،
زیرلبی اعلام کرد میرود پایین سیگار بکشد که به او بفهماند اگر میخواهد این سرش
را نخورد او هم با او همراه شود برود، که گفت همراهش میرود ولی نگفت از جایش بلند
شد، اول دست کرد توی جیبش پاکت سیگار درآورد بعد بلند شد و جوان باهوش، بیآنکه
برخاستن آنها، قصد آنها را فهمیده باشد، همچنان ادامه میگفت چون حقوق اولین و
مهمترین اصل دنیای مدرن است که برعکس اصلن علم نیست و دفاع از حق انسان و حیوان و
گیاه، دفاع از شان وجود و حیثیت چیزها... توی راهرو که میرفتند تا آسانسور، گویا
سالهای سال آشنایی، از دوستی و دیرینگی، از سکوتِ به جا آوردن، درازمدت همراه رفتنشان، در سکوتشان، همگامشان
میرفت.
توی
آسانسور، خودش را تا چانهی فردوسی میرسید، نگاه کرد و او را نگاه کرد و او هم
نگاهش کرد. تلاقیی نگاه، هردوشان را شرم داد از چه و سر زیر انداختند و فکر کرد
کاش فکرهای او را میدانست ولی نمیخواست برای خنک شدن میانهشان، حرفی بیاندازد و
شاید منتظر بود او چیزی میگفت که نگفت جز که دست به عینکش برد، برداشت، چشماش را
مالید، به چهره گذاشت.
بیرون، سوز
و باد بود و او فراموش کرده بالاپوشاش را، لرزید، سیگار به لب و فردوسی آتش آورد
نزدیک صورتش، سیگار گرفت. آنطرفتر نگاه کرد، درگاه ورودیی زیرگذر و پل را، و
ساختمانی که از آن آمده بودند پایین را. فردوسی به سوی ورودی زیرگذر راه افتاد، بی
که چیزی بگوید؛ او هم، میلرزید، از دنبالش و آن آشنای دیرین در میانشان، جلوتر
از او، پشت سر فردوسی، همراهشان؛ از پلهها پایین رفتند توی تونل دراز و تاریک
زیرگذر. و او هنوز داشت به گنگیی پل و ساختمان و بزرگیی آنها فکر میکرد و نگاهش
به دخمهای افتاد در زیرگذر میلههایی ورودیش را بسته بود، شبیه بود به سقاخانهای
انحنای ورودیش و خندهاش گرفت ازین فکر که بار دیگر، آنجا که آمد، شمع بیاورد
روشن کن پای آن ورودی آن دخمه بگذارد. این را گفت بلند که فردوسی خندید و گفت پشت
دیوار سقاخانه هم، اگر کاشیهای آبی را بشکنی، همین دخمهایست، دخمهی برآوردن
آرزو. این یکی گفت باید دیوار باشد پشت میله و روی دیوار مریم مقدس بکشند و نوزادیی
عباسی که دودست ندارد و آب دارد، توی بغلش، هر دو برهنه. خندهی بلند فردوسی، آن
وقت، تاریکی دهلیز را شکافت.
دیگر توی
میدانگاه زیر پل، وسط خیابان، در نیمهراه زیرگذر، سیگار تازه گرفتند و این بار
بیشتر از یک دم، در نگاه هم به یکدیگر، خیره شدند. اگر همانوقت فردوسی گفته بود
زنِ آبی، زنِ اوست؛ فکر کرد اگر گفته بود، برگشتنا بالاپوشاش را برمیداشت، به
جای انتظار زن، میرفت. ولی چرا خود زن نگفته بود و چرا گفته بود بیاید آنجا که
فردوسی شوهرش بود؟ اگر همان وقت گفته بود، شاید برگشتنا توی تاریکی دهلیز، نقشه میکشید
چطور فردوسی را بکشد، زن را تصاحب کند، بیآنکه او را واقعن بکشد ولی اگر راه دیگر
نداشت، واقعن میکشت ولی نمیدانست آیا زن او را چقدر میخواست و اگر میکشتش، زن
میفهمید، اینقدر میخواست که این فهمیدن، به آن خواستن بیافزاید؟ آنوقت فکر کرد
چرا همین اول، برای آخرش نقشه میکشد؟
گفت راست
گفتی خوب میشود اینجا فوتبال کرد و شوت سفت کرد و توپ محکم آمد و او جا خالی داد
از ترسِ درد و توپ رفت میان خیابان، لای تندآمدن ماشینها که زیر چرخ، توپ میترکید
اگر میافتاد و او باید تند میدوید پیش از ترکیدن، برش دارد. همهی هیجان بازی آن
جا، همین بود، به فردوسی گفت و دوید لای ماشینها، و با دست ماشینها را ایست داد
و خم شد انگار چیزی برداشت و رفت آن طرف خیابان پیشِ نگاهِ او که بعد از دهلیز
بازگشت و این منتظرش نماند توی سرما، توی لابی ساختمان دگمهی آسانسور قرمز شد،
توپ نامریی توی دستش تا او بیاید، بگوید نترکیده.
بالا، باهوش
تنها نشسته بود هوشاش توی منحنیها پرت و همچنان، که انگار رفت و آمد اینها را
نفهمیده بود، با کسی حرف میزد که دیگر این میدانست نه با اوست نه با آن دیگری. «نه!
دیگر نمیشود چیزی را، کسی را نجات داد. باید خود را نجات داد. این حرفهای مزخرف که
میگویند، برای دلخوش کردن و گول و فریب ماهاست. آدم باید دودستی چیزهای خودش را
بچسبد. معلوم است اینها به هم نمیرسند. نباید برسند. انگار این زندگیست و آن
خوشبختی، آن دیگری امکان. نه این که گفتم نمیشود. امکان نسبت است، آن دو تا دیگر نه.
اما باید بشود کاری کرد، بهتر کرد، درست کرد. البته همیشه همین بوده. کسانی مثل من
میخواستهاند چیزی را عوض کنند و کردهاند ولی برای خودشان. درستش این است.
اینطور نیست؟ موافق نیستی؟»
او داشت
دوباره، از پنجره، که حوصله دیگر از آن همه انتظار خیلی خسته بود، بیرون، خیابان را، و افق
روبرو را که حیاط خالیای بود، نگاه میکرد و زن فسفری آبی را در همان لباس سفیدش
که پیشتر دیده بودش، آن طرف خیابان از زیرگذر بیرون آمد و این فکر کرد چرا زن آن
طرف بود جای اینکه این طرف بیاید توی ساختمان دانشکده، که آنها منتظرش بودند، از
دهلیز رفته بود آن طرف که شنید او را که داشت میگفت «حالا که ما میخواهیم آدم را
شبیهسازی کنیم! هنوز نفهمیدهایم با خودمان چه کار کنیم. چون منطق و فلسفه میدانم
و تکلیف همهچیز روشن شده، دیگر وقتش رسیده موجوداتی شبیه خودمان، خودمان بسازیم.
باید آدمهایی بسازیم که جز خیر، اصلن ندانند شر چه چیز است. مگر میشود؟ چرا
نشود. الگوی دوگانهی فکرش را باید دستکاری کرد، اینطور میشود. نه؟» او نفهمید
فردوسی را پشت سرش داشت به زنش نگاه میکرد آن طرف خیابان و با خودش فکر میکرد
چرا آنجاست، گفت فرانک آن طرف خیابان چه کار میکند؟ از ضربهی صدایی که از نزدیکی
پشتش آمد، جا خورد و به نمیدانم سرتکان داد. این طرف را ببین، این مرد چرا،
دیوانه را ببین چطور پرید وسط خیابان. یادش نبود همین تازه کمی پیشتر خودش را که
آنطور پرید وسط خیابان و فرانک آنطرف خشکش زده بود، این دو تایی، فردوسی و او،
آن بالا و مرد دیوانه، مست است؟ فردوسی گفت، دوید توی خیابان... ماشینی با سرعت
آمد و... و خوردش. او به زن آبی نگاه میکرد و خون دیوانه از آن بالا، پراکنده و
سیاه بود؛ یکباره خود نیم ساعت پیشاش را به یاد آورد، دیگر خودش را میدید.
فردوسی فریاد زد و دوید و توی دویدن به سوی در دستپاچه میگفت زنم... زنم دیوانه
میشود. این تا فکر کرد چه کسی را میگفت باهوش را شنید میگوید فرانک از دیدن
همچو صحنهای چیزیش نمیشود و اگر آن آدم را بسازند هیچکس از دیدن اینطور ترکیدناش
چیزیش نمیشود، آنگاه مکث کرد و گفت ولی من و فرانک از مرگ آن آدم دستساز خیلی
غمگین میشویم، صدایش جوری نبود که انگار گفتهی قبلش را تصحیح کند، جوری بود که
آن را توضیح بدهد . و او، میخکوب برجامانده کنار پنجره، از بالا، مردم را دید
اطراف جسد جمع میشدند، خون سیاه گم شد و موی آبی توی موج شلوغی در پیادهروی روبرو،
از میدان دیدش؛ فکر کرد فردوسی هرگز به زن نمیرسد، توی آن همه آدمها چطور پیدایش
کند، هرگز پیدایش نمیکند.
Sunday, August 3, 2014
ماهیِ گویا ـ خاک: «باطل اباطیل»/ سوم
“I began my escape from civilization not long after learning the meaning of the word.” [1]
خاک:«باطل
اباطیل»
3
آنچه خیرهاش
کرد، اگر پسپس میرفت دورتر، درست دیده زورقی چوبی توی حیاط بزرگ آن طرف خیابان. فکر
کرد موزهای جایی شاید آنجاست. جایش را بهتر بود میرفت جای دیگر تا دیدن از زاویهی
دیگر و اگر میشد، به ساختمان پشت سرش نگاه کرد، میرفت توی آن ساختمان بالا، از
آنجا توی حیاط را نگاه میکرد آن زورق چوبی که کوچک هم نبود در شهری که نزدیک دریا
نبود و رودخانه نبود، درست چون شهری که از آن آمده بود، آب نداشت. دیوار خانه بلند
بود، متروک مینمود و راست خیابان، همان سو که ایستاده بود پیش رفت با دیوار آن
طرف فکر کرد چقدر قدیمیست و قدمتش را چطور میتوانست به جا آورد و همچنان در
امتداد دیوار رفت و رسید به تقاطعی که آن طرف هم دیوار تمام میشد خیابان میشد
ولی هیچ ساختمانی توی حیاط نمیدید، فقط همان قایق بود. اگر میرفت آن طرف خیابان،
از تقاطع عبور میکرد و باز از خیابان میگذشت تا در آن خیابان روبرو، باز این سوی
روبروی ضلع دیگر دیوار، برود دنبال دیوار ساختمان را پیدا کند شاید موزهیی جایی
بود، میخواست برود تو ببیند آن چه بود و چرا بر روی بلندیای انگار بود میشد از
خیابان دید و چرا اگر برای تماشا بود آنطور مندرس و شکسته بود، در آفتاب و باران
و بوران. اگر موزه نبود خانه بود در داشت میرفت تو حتا اگر خانهی خصوصی بود، به
آن بزرگی، وسط شهر، چرا تا به حال ندیده بود با آنکه آن همه از آنجا رد شده بود
شاید همیشه آنجا بود و او ندیده بود یا چون قایق در شهر، شهر بیآب، به چه درد میخورد،
اگر دیده بود هم ندیده بود.
اما از
تقاطع عبور نکرد، برگشت تا از ساختمان روبرویی، برود تو برود بالا و از پنجرهای،
اول نگاه کند ببیند آن ساختمان، آن حیاط، چه بود ولی هرچه گشت درِ این ساختمان
روبرویی را پیدا کند که چقدر هم بلند بود پیدا نکرد، ورودی نداشت و فکر کرد شاید
ورودی در خیابان پشتیست، باید میرفت تا همان تقاطع که رفت و آنجا تصمیم میگرفت
به طرف این ساختمان روبرویی برود یا آن طرف دنبال دیوار و وقتی رسید به چهارراه،
آن طرف هم دید ساختمانی مجاور بود به آن حیاط در ضلع دیگر پس بهتر بود میرفت در
این یکی را پیدا کند، برود بالا.
از تقاطع
اینبار گذشت و آن طرف منتظر که ماند تا چراغ سبز شود، دوباره نگاه کرد از آن
زاویه و قایق را دید آن میانهی حیاط روی بلندیای میرفت، چراغ سبز شد و گذشت از
چهارراه، در انتهای خط عابر، زیر چراغ، درست در مقابل جایی که چند لحظه پیش دودل
بود برود در ساختمان را پیدا کند یا بیاید این طرف؛ و اینبار دید که قایق میرفت،
به سوی او میآمد، ولی از آنجای قبل که دیده بود رفتناش را ندیده بود.
در امتداد
دیوار، این سوی خیابان، در پیادهرو، بالا میرفت چشم از زورق برنمیداشت، زورق که
با او حرکت داشت، شاید حیاط بزرگ، استخر بزرگ پر آب بود، دریاچهای ساختگی که چطور
زورق شکسته را فرونمیبلعید، دیگر میخواست برود آن تو سوار شود. همچنان که میرفت
اینسوی پی ورودی ساختمان مشرف به دریاچه میگشت تا برود از آنجا نگاه کند و ورودی
نداشت این هم چون قبلی لابد ورودیاش در کوچهی پشتی بود که اگر میرفت به آن، نمیخواست
چشم از زورق بردارد. بهتر بود از کسی بپرسد، آدمها که تندتند میگذشتند و کسی به
او نگاه نمیکرد؛ نگاه مغازهها کرد، پای همان ساختمان، اگر کتابفروشی بود میرفت
تو میپرسید اگر همه بوتیک لباس نبود، حس نگاه مانکن از توی ویترینها دنبالش،
لبخند داشت. روبروی پنجرهی بوتیکی ایستاد، مانکن را تماشا، تصویر زورق که توی شیشه دیگر زورق نبود، کشتی
بود، با بادبانهای افراشته، دکل بلند، بیملوان و خدمه، آنطور شکسته و از رونقافتاده
نبود. و از او پرسید آیا او هم آن را میدید؟ مانکن سر پایین انداخت و بالا آورد؛
کشتی خندید؛ انگار عروسکهای ماریونتی با نخهای ناپیدا که شاید به اندام او هم
متصل بود، دست و پا و سر و چشم او هم با نخهای نامریی تکان میخورد؛ – چطور
روبروی ویترین آن مغازه توقف کرده بود، چرا توقف کرده بود. – تا با مانکن حرف
بزند. – مانکن که حرف نمیزد. کشتی که نمیخندید. کشتی نبود اصلن، زورق بود. –
کشتی بود؟
سر عروسک
افتاد و باز بالا آورد، تصدیق کرد. – چرا آنجا بود و از کی آنجا بود و آنجا چه میکرد؟
سر مانکن افتاد، دیگر بالا نیاورد.
چشم از
مانکن برداشت و از شیشه برداشت. برگشت و نگاه کرد، زورق همان بود که اول دیده بود،
همان شکل از ریختافتاده درهمشکسته.
نمیدانست
چقدر رفته و آمده بود از تقاطع قبلی رسیده به خیابان تازهای آنجاکه دیوار حیاط تمام
میشد بیآنکه ورودیای در این ضلعاش بوده باشد. و اگر کسی دنبالش کرده بود، دیده
بود چطور دارد طواف آن ساختمان میکند، چقدر برایش عجیب میآمد و عجیب آمد اگر کسی
دنبالش آمده بود فقط برای اینکه ببیند او چه کار میکند، یکی مثل خودش بود و او
برایش از زورق آن تو جالبتر آمده بود بداند چرا دارد میچرخد و تازه چه میدانست
این دارد دنبال آن قایق میچرخد، اگر اصلن او قایق را میدید و قایقی بود. از این
فکر که نبود و خیالش شده بود دلهره گرفت. کاش از یک نفر میپرسید آیا او هم زورق
را میبیند، یک نفر که مانکن نبود و باز فکر کرد توی خیال خودش بود و چیزی آنجا نبود
ولی باد که میآمد چندان شدید شد یکسره خیابان خالی و سوز داشت. جز اینکه حالا ضلع
سوم را برود، چاره نداشت و از چهارراه تازه گذشت و از چراغ گذشت رفت.
اینطرف
روبروی دیوار حیاط زورق، ساختمان بزرگ قدیمی با ستونهای بلند و گچبریهای باروک
سرستونها، محوطهای بسته با میلهها بود که، جلوتر که رفت، در هر چند قدم نیمتنهای
مجسمهی سری بر پایهای سنگی آدمی بود از مشاهیر آدمها، سرهای بیتن سنگی در
فاصلههای منظم تا دو تا سرباز یکشکل، با یونیفرم و تفنگهای سرنیزهدار ایستاده
این سوی و آن سوی دروازه؛ ساختمان پارلمان بود و درست در ورودی ساختمان محوطهای
میشد مقابل دروازهی دوسرباز یونیفرمپوش ایستاده، و آنجا، توی آن محوطه گروه کمتعداد
آدمهای تابلوهای شعارنوشته در دست ایستاده بودند که نمیتوانست بخواند ولی از رنگ
سبز و آبی تابلوها، از نشانهها، فکر کرد ربط به محیط زیست داشت و اگر به یکی از
آنها نزدیک میشد، که پلیس دورتادور زنجیره ایستاده، میپرسید، شاید او میدانست
آن زورق در محوطهی مقابل که با او میآمد و همچنان آمده بود حالا داشت از آن طرف
دیوار تماشایش میکرد، چه بود و چرا بود و
چرا تصویرش در شیشه کشتی مینمود و فکر کرد شاید آنها، آن گروه کوچک آدمها، با
تابلوهایشان، به خاطر همان قایق بود آمده بودند آنجا جلوی پارلمان جمع شده بودند
میخواستند او را، که لابد هیچ راه ورود نداشت به آن جایی که نگهش داشته بودند،
آنها، او را، زورق کشتی قایق را آزاد کنند ببرند جایی به آب، دریاچه، رودخانه،
دریا، اقیانوس بیاندازند. ولی باید از حلقهی پلیس، که تعدادشان از آن گروه انگار
معترض خیلی بیشتر بود، اول عبور میکرد و حتمن داشتند از آنها فیلم میگرفتند و
گروه پلیس دیگر، تماشاچیها را پی کارشان میفرستاد. بعد اوی خارجی را در آن عکسها
و فیلمها میشناختند از آنجا بیرونش میکردند، ترسید و تندتر از آنجا، بیآنکه به
آنها و تابلوها، بیآنکه پلیسها را نگاه کند، باد و دلهره توش، چشمدوخته به
دیوار آن طرف، به زورق که میآمد، گذشت. جلوتر که آمد بر لبهی سکوی حصار باغ
پارلمان نشست، دیگر کلافه بود و زورق را دید مقابلش، آنطرف دیوار، آمده بود. چه
کسی زورق را میراند با او میآمد؟ کسی بر عرشه پیدا نبود. چشم خسته، پلک برهم
گذاشت و بیدار به خواب افتاد.
چشم که باز
کرد، سر و پیشانیاش بر صفحهی میزی کهنه بود. گیج سر بلند کرد به تماشای پیرامون و
به جا آوردن جا. وسط راهروی باریکی از خرت و پرتهای چوبی روی صندلیای کهنهتر از
میز نشسته خوابش برده بود. برخاست. با برخاستناش خاک و غبار کهنگی از میز و صندلی
برخاست. بوی چوب قدیمی، بویی نمناک و آفتزده، بوی خانهی پیرزنی که خاطرات جنگ دوم
از کودکیش هنوز در یادش بود. بوی قحطی و گرسنگی، بوی شکوه مردهی اثاث چوبیی از
ویرانی مانده، شامهاش را پر کرد. نگاه کرد دو چند میز بزرگ و ویترینهای بلند
قابدار تزیینی و چوبلباسیهای ایستادهی قدیمی با چتر و عصا و کلاه آویخته و آن
طرفتر دوسه جعبهی بلند ساعتهای پاندولدار، راهرویی دراز. یادش نیامد آنجا کجاست
و چرا آنجا بود. به طرف جعبههای ساعت گام برداشت و در تلاش به خاطر آوردن در
برابر ویترینی چوبی بزرگی ایستاد که چوب براق و تمیز بود و توش پشت شیشه، چراغی روشن
بود، و روی قفسه شمعدانهای نقره دوتا خالی از شمع و در قفسهی دیگر، پایین، بطریی
ناممکن، بطریای که کشتیای درش حبس بود، در طبقهی دیگر عینک پنسی تکیه به پیپی
با مخزن سفید صدفی داده بود. پشت سرش، روی جالباسی فراکی آویزان، کلاهی سیلندری و
چتری جا خوش کرده بود و چمدانی چرمی کنار آن. سرش را خاراند و در آینهای که
اعوجاجش ابعاد او را دیگر کرده بود، خودش را بلندتر، تیزتر، با صورتی کشیده و
لاغر، لرزان تماشا کرد؛ توی آینه کشتی توی بطریِ ناممکن حرکت داشت. سرگرداند این
سوی و آن سوی راهرو، کسی نبود و دید پیشتر که رفت راهروی باریک دیگری سمت چپش بود
و آنجا پسِ چند گام عروسکی ماریونتی آویزان کنار دلقکی کوکی با شکم تبل بر قفسهی
کتابخانهای نشسته بود و آنسوتر کرهی زمینی چوبی که لاتین رویش نوشته بود بر
پایهای که تا کمر او میرسید. کره را چرخاند، غژ و غژ صدایی چرخیدنش پیچید. حتا
به یاد نمیآورد کجای دنیا، چه شهری بود. در راهروهای اسبابهای کهنه و قدیمی، گم
شده بود و هرچه میرفت، راه بیرون آمدن از آن دنیا پیدا نمیکرد. آیا زمین را
چرخانده بود تا هرجا که ایستاد آن نقطه، زیر دستش، جای حالای او بود به قرعه؟ اگر
اقیانوس بود چه؟ و که نمیتوانست لاتین بخواند.
در راهروی
بعدی گرامافونی، صفحههایی کنارش؛ یکی را به اتفاق برداشت در گرامافون گذاشت، جک
را روی صفحه تنظیم کرد. نخواند، اتفاقی نیفتاد، باید کوکش میکرد. آواز زنی از آن
سوی زمان به زبانی که نمیشناخت در آوای ویولن و پیانو خشخش کرد. سعی کرد روی
برچسب چرک صفحه، اسم قطعه را بخواند:
“Vi iz dus geseleh?” [2]
تا از صدای زن، صدایی که پژواک چندبرابر از برخورد با آن همه کهنهاسبابهای بیخاصیت پیدا کرد،
پرههای توی سینهاش را به لرزه درآورد؛ بیکه کلمهای فهمیده باشد، اشکش را
پنهان کند؛ صفحهی دیگر، رویش نوشته بود
“Ostatnia niedziela”[3]
جای آن که
گذاشت، صدای بم مردی، گویی سینهاش از بیابانی نوشیده بود، پر بود، لرزهی تندی به
تنش انداخت. با حس تورم در تمام اندامش، بدنی کوفته، منتظر پایان قطعه نماند؛ دوید
توی راهرو و از برابر دوچرخهای با چرخ عقب خیلی کوچکتر از چرخ دیگر، تلسکوپی بلند
با بدنهی فلزی طلایی، قفسهای پر از دوربینهای ملوانی تکچشم، و سرانجام دماسنج
بزرگی همقد خودش، همچنان که صدای خراشیدهی مرد همراهش میآمد، عبور کرد.
از عتیقهفروشی
که بیرون آمد، تا نفس تازه کند، جا را به جا آورد، ایستاد و پیرامونش را نگریست.
راست پیادهرو تا تقاطعی امتداد داشت، چپ درگاه زیرگذری که از خیابان میگذشت،
روبرو.... روبرویش دیواری قدیمی و پشت دیوار، توی حیاط، زورقی زهواردررفته، کهنه و
شکسته بربلندی نمایان حواسش را مجذوب کرد و پس تا رفتن به سوی دیوار، به سمت درگاه
زیرگذر، با گامهایی سنگین روان شد. در درگاه، هنوز وارد نشده، فریاد و نعرههای
مردی از قعر تاریک زیرگذر ترساندش و پا پس گذاشت، بیرون که آمد همان جای پیشتر
پشتش به عتیقهفروشی روبروش، آن طرف
خیابان زنی از زورق بیرون افتاده بود، دید، داشت غرق میشد؛ بیکه به ماشینهای از
خیابان با سرعت رد میشدند، نگاه کند، مراقبت کند، به نجات زن، که چقدر به چشماش،
از آن فاصله، آشنا میآمد، دوید.
[1] "Escape from Civilization", a short story by Isaac Bashevis Singer
[2] “Where
is the village” is a Yiddish song
[3] “Gloomy
Sunday”, Mieczyslaw Fogg
Subscribe to:
Posts (Atom)






















