Showing posts with label جلق‌نوشت. Show all posts
Showing posts with label جلق‌نوشت. Show all posts

Monday, April 3, 2006

چند قطعه / جلق‌نوشت

كم را و خالي را
به هم برسانم
آبي ندارم كه لاي اين ديوار ها
به لايي
كه فكر مي كند
در رگهاي من خيابان كثيفي است


پاي نمي رسد


كمري و خالي
نقطه اي در باد
حالي
يادآ




دهان بازی


خیلی چیزها توی کست درد می گیرند
او م م م م ماژیک قرمز
ما ما ما
تیک قرمز
روی اسم نامت




برای صحنه


بی لمبر ایستاده ای
گوزن در استخوان دور می شود
روی شاخ من
پستان بزرگ سایه ات بر دیوار
توک می زنی روی ریل جمجمه ی کف تار های


" در این آتش کز سوی شیطان دیده شوی، می سوختی. و گستاخ بر این پندار که فریبش خواهی داد، اما پس دیدار مار، بازی اش خوردی و فریبت داد، تو از او و من از تو! " ( بهشت گمشده – میلتون )




من بستنی نمی خواهم
باز اش بلیسم
بسته ای که بازش من نیستم
تا سینه ام بست زده ای که چه
بازی ندارم که روی شانه ام
آن خال ها به پرواز کوبیده اند روی سنگ صورت کوهی که آواز ناخن کنده ام تا باز من از قاف ابراهیم برگردد و روی سینه ات بسته با منقار بالای غاری که یک کلاغ چل کلاغ می کند قایم کرده ام قار کلاغ چشم به مرگ باز






تکرار / موسیقی شرقی / شانگهای


زخمی که دور کیرم مار می پیچد
از نیش زبانه ی کسی که
- دستم -
- توی سرم -
پیچید بر بال ماهی
لیز خوردیم و آنقدر خیس که لاشه از آب سنگ بود
تا بیاید
مثل دردی که زخمش بر می دارد بر لنگری که این همه خزه






چهاردهم فروردین هشتاد و پنج
از جلق نوشت یا نوشتن ب









" تو پیش می روی
تو می سوزی
چراکه آخرین واژه ی شعرت، بیش از اولین واژه
به مرگ تو نزدیک است " ( وهم سبز – فیلیپ ژاکوته )

Wednesday, December 14, 2005

جلق‌نوشت / روی شن مردن - آذر هشتادوچهار

روي شن مردن


( ماچه سگي كه استخوان توله اش را پيشكش مي كند.

عمودي: خواب

كفي پنجه ي پا با روي اش حوضچه ي خون بر طاقچه.
در آينه صداي آرغ مرد يا مردي) زرد مي شود؛ با صداي دست و هلهله از جايي كه ديده نمي شود.


- چرا هنرپيشه ها هنگام بازي، دست توي دماغ شان نمي كنند؟



بيست و چهارم آذر هشتاد و چهار
از جلق نوشت يا نوشتن بي دست




پي نوش: زناني كه سينه هايشان را مي بندند، غرق نمي شوند.

Tuesday, August 30, 2005

جلق‌نوشت / آبم که می‌آید - شهریور هشتادوچهار


آبم كه مي آيد، نوشتنم نمي آيد، پسركي مو خرمايي مي آيد كه چه چشمهايش هنوز...
من زير خودم خواب رفته ام، سنگ است تن نيست، كه بيدار مي شوم، آخر هنوز بوي شكوفه ي خرما نشنيده ام كه دستهام كوچك مانده.
آبم كه مي آيد مرا به خيمه هاي قدس پارك وي برگردانيد كه رد پاي جنده هاي ولي عصر رويش نمانده بود.

آبم كه مي آيد بر روي اين ورق خشك مي شود و از زير پاهايم يك دسته گل سرخ بيرون مي برند.


شهريور هشتاد و چهار




پرچم چه مي آيد به دورنماي لجن، و به عنعنات ما دف خفه خون مي گيرد.
در مراكز اشاعه ي فحشا كنيم، از وقاحت افسانه. قتل عام كنيم، آري، هرچه قيام منطقي ست.


اشراقها – آرتور رمبو، ترجمه ي بيژن الهي

Tuesday, July 19, 2005

جلق‌نوشت / به قصد لاس - تیر هشتادوچهار





اينبار که بلغزم در فرو غلتش ام به ياد خواهم آورد راهي که بالا مي رود، همانيست که پايين مي آيد (هراکليت). از چه مي گريزم؟




- تخمي ايه آقا، هرچي گنده تر مي شه، تخمي تر مي شه ! ( It wears sir, as it grows )






اسپرم هايي که از – به خود تجاوز کرده اند




اين فرسودگي چندان است که برای خودمان دست به قلم مي شويم، آنطور که پيشتر سجاده بود و تسبيح چه حالاست که از خودمان به خودمان يادداشت مي نويسيم و که از معبر شبکه ها و ماهواره ها و سرورها برايمان بازنمايي گردد، انگار اين خيره شدن ساعت به ساعت – آن چنان که تصوير خود را فراموش کرده ام، اين سياهي مدام و با قاطي اش خاکستر افسرده (فرسوده؟) جايش را گرفته – به اين واژ- ها که گونه اي برون فکني است، شايد، يا تقدس رازيست که برملا شده، حقيقتي که از آن روی مي گردانم / يم يا از آن ديگر-ی است، من را از گوبلای خان تا رم، به مارکوپلويي مي رساند که کم مانده منم. تا آنجا که اين کدام است که مي نگرد، من ام از چشمهايي زير دستي به نظر: بالايي که دستي روی کاغذی که از دستي از کاغذ برآمده که نه هيچ کدام از آن من نيست، با تاکيد نمي دانم ام که اشر ( M.C Escher ) يا سارتر کدام بيشتر انزجارشان از دستي بوده که طرح مي زده يا مي نوشته يا آنکه از نوشته بر مي خاسته يا از بوم که همزمان هم مي نوشته هم ادامه ی اين خطوط؟! – که من چشمهايم را از آن من است يا اين سياهي خيره ام مي کند؛ آنوقت انگار مي کنم اين نقطه – سياهي – تمام افقم را فر مي گيرد.
نامه هايي برای عزيزی از دست رفته؟ يا يادداشتهايي که برسد به دست محبوب، از استپان تروفي موويچ به واروارا (جن زدگان – داستايووسکي) يا از داستايووسکي به داستايووسکي : از خوک پيری به توله ای از دست رفته! که نهايتن خود نيز طبيب / مسيح، هست و خود را به تلقين هراس از – حلول، تسخيرشده گي - عفريت به رود مي افکند (لوقا – باب هشتم).


شايد يکي از آموزه ها اين باشد: در لحظه ای که نقش برای تو نيست، سکوتي ببايد که دقيقه ها بيانجامد و لازم آمده باشد که از جا نجنبي که اين خود يعني خيره بودن که حتي پلک نزني هم بر صحنه و اين خيره گي اگر در قراری باشي که نگاهت بر مدار تماشاچي بيايد، کانون ديدت را در ورای آخرين تصوير چنان متمرکز مي کني که اين ها که بيننده اند، اصلن نيستند، اشباحي باشند در تعليق که اصلن نباشند، باشند. اين تاکيد و تکرار نبودن سايه ها، خيال يا وهم بودن شان را تشديد مي کند؛ انگار که در چشمان خودت در دورترين تصوير واتابيده بر دو آينه در روبرو چشمان ديگری از خودت بجويي، لختي از اينجاست. ( اين را از رخوتي به خاطر مي آورم در حين تماشا کننده گي که زني چونان خودشيفته در نگاه من که آخرين بودم، نقش قديم را به نقش جديد مستحيل مي کرد. تو نمي فهمي که او برای من بآزي مي کرد، بازی در نهايت باز- ی ، خود را برهنه کردن بي شتاب؛ از خود رخت گشودن.)


جنوني به تقريب با ارضايي از خودزني / خود – زني : ملکه ای عقيم که زادماني از توست با پرستشي (پرسشي) مدام تا جماع : چاله ای مسدود از گچ، بي به ياد آوری پيکرتراشي کلبي مسلک که دستش به تقديس اسبابش رفته و انگار خودش را در خودش خالي مي کرده يا طوری هم جنس خواهي! مکرر مي کنم : دست به قهوه ی سينه کشاندن و لزجي لبه ها را به انگشت بر لبها نشاندن؛ جن و نون خود زني. زني... زن.. ای، سپس.






به قصد لاس
برای پاندا ی عزيز
بيست و نهم تير هشتاد و چهار