Showing posts with label خضر را بکش. Show all posts
Showing posts with label خضر را بکش. Show all posts

Sunday, May 25, 2014

خضر را بکش (هفت) ـ ادامه



خضر را بکش
7
(ادامه)


        می‌دانستم می‌میرد       اما اگر به من بود، می‌مرد یکطور دیگر که بالاخره وقتی الکس را متقاعد کرده بودم بیرون می‌روم و اگر او، او که حبسم کرده بود، پیدایش می‌شد با گلوله می‌زنمش ولی ششلول ندارم بزنمش مگر اینکه الکس برایم از جایی می‌آورد که الکس آدمی بود که می‌آورد، هرچه می‌خواستم؛ و وقتی آورد باز ترس کردم، ترس کردم بروم بیرون و آنقدر ماندم با ششلول ور رفتم بالاخره این فکر آمد خودم را خلاص کنم و آن دیگر واقعی بود. ولی واقعی این بود   که پیش‌تر   فکر می‌کردم اگر ششلول داشتم چقدر راحت بود خودم را می‌زدم می‌مردم، ولی وقتی داشتم دستش نزدم    ترسیدم و پنهانش کردم جایی نبینم‌اش و بیرون نرفتم.
باز باید آنقدر ویسکی می‌ریختم توی حلقم بی‌خیال می‌شدم می‌رفتم برمی‌داشتم آن‌قدر می‌لیسیدم‌اش می‌آمد و می‌مردم. ولی یادم آمد یک بار خیلی ویسکی خورده بودم رفته بودم توی بالکن روی صندلی ایستاده بودم دست‌هایم را باز کرده بودم خودم را بیاندازم باد خورده بود توی صورتم  لای موهام  خیلی کیف کردم فکر کردم حیف آن همه کیف است بیفتم. پس از آنقدر ویسکی آن‌بار، بیشتر خوردم این‌بار، که کیف نفهمم و لوله‌ی ششلول را اول روی شقیقه گذاشتم، دستم می‌لرزید، اگر بلرزد، گلوله از توی جمجمه‌ام نرود، از کنار مغزم رد شود از آن طرف، از گونه‌ام بیاید بیرون، صورت زخمی، فقط جای گلوله بماند که اگر بلرزد و نمیرم، دیگر همیشه فقط بترسم. از روی شقیقه‌ام برداشتم. دست به ضامن کشیدم، با تمام پوستم دلم بود تمام فلز را لمس کنم، دلم بود تمام فلز را به تمام تنم بکشم، بمالم. دلم بود بو و مزه‌ی گس آرواره و لوله و ماشه بگیرم، که مخزن‌اش را بیرون کشیدم، که گلوله‌ها را یکی یکی از مخزن بیرون کشیدم، که یکی یکی نوک مرمی‌ها را لیسیدم، طول پوکه را لیسیدم، مزه را بلعیدم و یکی یکی توی شکم گردش برگرداندم، دلم بود از خودم بیایم بیرون بروم توی شکم فلز، بشوم او و وقتی می‌شدم، گلوله دیگر بیرون نمی‌رفت از جمجمه، اگر می‌شدم.
ششلول را دوباره برداشتم دست گرفتم بالا آوردم، پیشانی به شکم‌اش چسباندم... همین‌طور ندانستم چقدر گذشت پیشانی‌م سرمای فلز شد. این‌بار توی دهانم که گذاشتم نلرزید دستم... دندانم جوید فلز را ولی توان کجا بود نمی‌آمد توی دست و انگشت و سبابه، هرچه کردم، زور زدم سبابه روی ماشه تکان نمی‌خورد، عرق بود صورت و تنم و تکان نمی‌خورد. کم بود آن همه ویسکی، نمی‌شد. فایده نداشت. می‌خواستم دیگر از لای دندان که قفل شده بود، ول نمی‌کرد لوله را بکشم بیرون بگذارم زیر چانه و نشد... توی کلنجارِ باز کردن فک و قفل دندان، توی بدوبیراه گفتن به ویسکی و دندان، صدای در بود، ناغافل، در بود. در که باز شد شکست قفل دندان، ششلول از دهان بیرون آمدنا لوله‌اش به دندان نیش‌ام چنان ضربی خورد، سرم از درد منگ، گیج شدم ولی رفته بود سوی سایه‌ای که آمده بود تو  خشکش زده بود، نشانه بود و شد و خالی، صدای گلوله گرفت جهان، صدای وحشتناک بلند پر شد سرم. واماندم. نگاه کردم دیدم روی زمین افتاده جان می‌کند خون آرام آرام زمین می‌شد، اِماست.
قسم می‌خورم حادثه بود... می‌خواستم خودم را... توی سرم نعره زدم. ولی باید زنگ می‌زدم آمبولانس بیاید... ولی معلوم نبود تیر کجایش نشسته بود و هیچ دلم نمی‌خواست بروم نزدیک برش گردانم نگاه کنم ببینم کجایش نشسته و اصلن چه خوب داشت جان می‌کند. تا حالا فقط اردک دیده بودم داشت جان می‌کند و توله‌ی گرگ هم که دیده بودم گربه‌ای که وقتی علی از توی کوچه آورده بود، مرده بود، هم دیده بودم که معلوم نبود چرا مرده بود ولی علی آورده بود ببریم توی حیاط خانه‌ی فرانک آتش بزنیم، چون فرانک گفته بود عمویش آلمان بود و توی آلمان مرده بود سوزانده بودندش و آنها خاکسترش را با خودشان آورده بودند توی گلدانی و گلدان را نشان‌مان داده بود، گلدان سرپوش داشت، سرپوش را برداشت عمویش را دیدیم. می‌خواستند عمویش را ببرند مریوان بعد ببرند جایی که خود عمویش گفته بود بدهندش به کوه. بعدن گفت عمویش نقاش ساختمان بود ولی کشته بودندش چون در اصل فیلسوف بود. علی آن وقت گفته بود چه جور آدمی آدم دیگر را می‌سوزاند، و برای اینکه نشان فرانک بدهد، نشانش بدهد آتش زدن کسی، حتا اگر مرده باشد، چه کار وحشتناکی‌ست گربه‌ی مرده را آورده بود ببریم بسوزانیم توی حیاط خانه‌ی آقای ملی. من به جاش، اول فکر ‌کرده بودم آلمان کجاست.
عمویم هم می‌رفت آلمان می‌آمد. آن‌وقت برای شهرزاد لگو می‌آورد و برای من شکلات می‌آورد و من با لگوهای شهرزاد خانه درست می‌کردم، خیلی دوست داشتم و آدم‌های کوچکش را می‌دزدیدم. جعبه‌ای بزرگ آورده بود بار آخر از هر بار بزرگ‌تر بود و روی جعبه عکس بیمارستان بود و تو ش همه چیزهای، وسایل، برانکارد و کپسول اکسیژن و چیزهای دیگرِ توی بیمارستان خیلی کوچک بود و ساختمان بیمارستان را باید می‌ساخت ولی شهرزاد هیچ حوصله نداشت بسازد به من می‌گفت بیا تو بساز. من می‌رفتم نقشه‌ی راهنمای ساختن‌اش را باز می‌کردم نشان شهرزاد می‌دادم ببین هیچ کار ندارد، چرا خودش نمی‌سازد؟ ولی وقتی می‌ساختم دوباره خراب می‌کرد، بعد باز صدایم می‌کرد بروم بسازم. من هم دیگر از روی نقشه نمی‌ساختم. از خودم می‌ساختم و دیگر بیمارستان نمی‌ساختم، خانه می‌ساختم.
عمویم یک بار برایم کره‌ی زمین سوغاتی آورد گفت آلمان توی اروپاست و خیلی همه‌جا سبز است آنجا درست مثل شمال، و نشانم داد توی کره‌ی آبی که زمین بود، به آلمانی نوشته بود، ولی به انگلیسی نوشته بود نه آلمانی چون آن‌وقت نمی‌دانستم. بعد دیدم آنجا عمویم نشان داد آلمان است، یک آلمان دیگری هم بود. چیزی نگفتم. توی خانه هم اطلس داشتیم فارسی بود، دیده بودم دوتاست و یک جاهای دیگری هم دو تا بود، امریکای جنوبی و امریکای شمالی و کره جنوبی و کره شمالی و ایرلند جنوبی و ایرلند شمالی ولی این یکی فرق داشت، یکی آلمان شرقی بود آن یکی آلمان غربی بود و با اینکه همیشه دلم می‌خواست بدانم این چرا دوتاست و آنها چرا دوتاست و این دو تا با آن دو تا چه فرق دارد، هیچ‌وقت نه از عمویم پرسیدم نه از پدرم پرسیدم تا اینکه یک وقتی فهمیدم بین این دوتا یک دیوار بوده خراب کردند یکی شد ولی بین آنهای دیگر دیوار نبوده خراب کنند یکی شوند و هیچ‌وقت یکی نمی‌شوند. ولی آن وقت هنوز نشده بود که من آدم‌های کوچک لگو که مال شهرزاد بودند، و شهرزاد آدم کوچولو دوست نداشت یا داشت، می‌دزدیدم و شاید می‌دانست من دزدیده‌ام و یا فکر می‌کرد گم شده ولی من بهش گفتم هربار بیایم بسازم، یکی از آدم‌هایش را بدهد به من. او چون نمی‌داد اول، می‌دزدیدم. آدم‌های لگو لباس تن‌شان عوض نمی‌شد، لباس‌شان کارشان بود، کارشان را نمی‌شد کاری‌ش کرد، چون لباس‌ دیگر نمی‌شد تن‌شان کرد و او عاقبت آدم‌هایی را به من می‌داد که کارشان را دوست نداشت یا اگر سیبیل داشت مرد بود دوست نداشت می‌داد به من ولی همه مردهایی که کلاه کاسکت‌ داشتند، پلیس بود یا موتورسوار بود یا راننده‌ی ماشین مسابقه بود، برای خودش نگه می‌داشت و آدم‌هایی که به من می‌داد لباس کار قرمز داشت، آتش‌نشان بود، یا راننده‌ی آمبولانس بود، یا آدم معمولی بود، ماشین وانت داشت. و زنی که موی نارنجی داشت به من داده بود و من فقط همین یک زن را داشتم و دیگر زن نداشتم، زن مونارنجی شلوار آبی داشت و پیرهنش خط‌های باریک صورتی داشت و گردنبند داشت که طلایی بود ولی نه پیراهن داشت نه گردنبند داشت، اینها همه خیلی ریز روی تنش رنگ شده بود.
من برای آدم‌های‌م اسم می‌گذاشتم و یک کلاه کاسکت یدکی سیاه، که مال موتورسواری بود که دو تا کاسکت داشت، دزدیده بودم. و کلاه آتش‌نشانی آد‌م‌ام را برداشته بودم، این کاسکت سیاه را کله‌اش کرده بودم، اسمش را گذاشته بودم ساسان. ساسان پسر گنده‌ای بود خانه‌اش ته کوچه بود بغل خرابه با مادرش که خیلی پیر بود؛ و سبیل داشت و قد بلند داشت و وقتی ما توی کوچه فوتبال می‌کردیم، گاهی رد می‌شد، اگر حوصله داشت می‌آمد با ما بازی می‌کرد و همه را دریبل می‌کرد و یک راست می‌رفت توی دروازه‌ ولی توپ را نمی‌کرد توی دروازه و دوباره برمی‌گشت سمت دروازه‌ی خودش و از آنجا مستقیم شوت می‌کرد آن‌قدر شوتش محکم بود، من و علی و پرویز و حسین – که توی دروازه بود – جا می‌زدیم می‌کشیدیم کنار، نخورد به ما دردش، گل می‌شد. بعد می‌خندید می‌رفت و ما بلند تشویق‌اش می‌کردیم اسمش را می‌گفتیم: سا سان.... سا  سان...
مادرم می‌گفت ساسان آدم بی‌خودی‌ست و نباید با او حرف بزنم چون معتاد است. ولی ساسان یکبار زده بود توی گوش پیرمرد خیاط انگشت‌ماهی. نمی‌دانم چرا زد. سر کوچه بالاتر از دکان فرش‌فروشی، نانوایی بود، تنور داشت چسبیده به مکانیکی علی‌سیا. آن‌طرف خیابان مغازه‌ی خیاط بود. آن روز پاییز خیلی سرد بود و باد خشک بود، سوز داشت. مادرم از ظهرش که برگشته بودم از مدرسه هی می‌گفت برو نانوایی، نان بخر. باران نبود، ابر بود. دلم نمی‌خواست بروم نانوایی، نمی‌خواست بروم بیرون. هی نرفتم. هی مادرم آمد داد زد تنبل‌خان، برو نان بگیر. آخرش که رفتم هنوز غروب نبود ولی نزدیک غروب بود. فکر کردم  بروم ساندویچ‌فروشی دو تا کوچه بالاتر، ساندویچ کالباس خشک دوست داشتم. پول نداشتم، نمی‌رفتم برای این بود که مادرم برود توی اتاقش یا دستشویی بروم از توی کیفش پول بردارم، برای ساندویچ چون اگر خودش پول می‌داد به اندازه‌ی نان می‌داد. تا رفت حمام رفتم پشت در گفتم از توی کیفت پول برداشتم نون بگیرم.
آمدم بیرون بچه‌ها هیچ‌کس توی کوچه نبود. ساسان از ته کوچه داشت می‌آمد، باد خنکی بود برگها می‌لرزید، عطسه کردم. روی سکوی دم در نشستم بند کفشم را ببندم، الکی، ساسان که رد شد سلام کنم. گفتم آقاساسان سلام، وقتی آمدنش نزدیک شد. او هم سلام کرد.   
پرویز می‌گفت ساسان توی اتاقش از زمین تا دیوار نوار کاست چیده و عکس داریوش و گوگوش و ستار  چسبانده به دیوار. پرویز چون بزرگتر از من بود، رفته بود خانه‌اش؛ ولی پدرم می‌گفت بچه باید با هم‌قد خودش رفاقت کند. ساسان کیبورد می‌زد، دانشگاه نرفته بود به خاطر مادرش سربازی هم نرفته بود جنگ.
گفتم آقاساسان می‌شود یک وقتی بیایم آهنگ بزنی؟
دست کشید سرم گفت بیا ولی من بلد نیستم.
گفتم پرویز گفته آقاساسان ارگ می‌زند.
گفت ارگ مال داداشش بوده. گفتم اِ، مگر داداش دارد؟ پس کجاست؟
هیچی نگفت. سر کوچه گفت حالا هروقت خواستی بیا ببین.
بعد من رفتم بالا، سمت نانوایی،
او از عرض خیابان رد شد،     رفت     آن‌طرف خیابان.
آن‌طرف مغازه‌ی انگشت‌ماهی بود. انگشت‌ماهی توی مغازه بود. از کنار فرش‌فروشی رد شدم، نگاهم دنبال ساسان رفته بود با او وقتی از کنار لوله‌کشی آقاداود رد شدم، ساسان رفت توی         دو زندگی.
توی دو زندگی خوب پیدا نبود. باد تند بود.
ایستادم همان‌جا چشم تیز کردم درست ببینم. پیرمرد داد و بی‌داد کرد ساسان که رفت تو. ساسان هم پیدا شد، اول پیدا نبود پشت حرف‌های روی شیشه بود. عصبانی شد او هم صورتش شبیه داد شد، فریاد شد.
پشت "دو"ی بزرگ‌ نوشته روی شیشه، دست‌های پیرمرد تکان می‌خورد و صورتش جمع شده بود و ساسان در فاصله‌ی "دو" و "زندگی" دستش را بلند کرد محکم خواباند زیر گوش انگشت‌ماهی.
از داد و فریادشان، آقای شریفی که چسبیده به آن مغازه، دفتر مشاوره املاک داشت، خپل با شکم گنده‌اش بیرون آمده بود داشت می‌رفت سمت دوزندگی که من همیشه می‌خواندم دو زندگی و هیچ‌وقت کسره را فتحه نمی‌خواندم و هیچ‌وقت دو را نمی‌توانستم به زندگی بچسبانم و وقتی صدای فریاد بلندتر شد، دوید تند توی مغازه، ندید زد توی گوش پیرمرد توی دویدن، ولی وقتی رسید ساسان را گرفت؛ آن‌وقت از این طرف خیابان پسر جعفری فرش‌فروش هم دوید آن طرف خیابان و شاگرد لوله‌کش هم دوید آن طرف خیابان، و یکی دو نفر دیگر هم دویدند، باقی جمع شدند تماشا.
ساسان را به زور آوردند بیرون داشت فحش می‌داد مرتیکه‌ی مادربه‌خطا... زن‌جنده... قرمساق... کثافت... دست  و پا می‌زد از دست آنها که گرفته بودندش رهایش کنند برگردد آن تو.
آن‌ تو پیرمرد نشسته بود و آقای شریفی کنارش بود داشت چیزی می‌گفت.
من این طرف خیابان هرچه شنیدم فقط فحش بود. آقاداود لوله‌کش آمد کنارم گفت برو پی کارت پسرجان.
گفتم چی شده؟
گفت چه می‌دانم چی شده.
گفتم حق‌اش بود.
گفت کی حق‌اش بود؟
گفتم یارو پیرمرده حق‌اش بود. باز گفت برو خانه پسرجان.
گفتم باید نان بگیرم و چشم خیره آن‌سوی خیابان رفتم بالا تا نانوایی ولی از آنجا معلوم نبود و هیچ‌کس آنجا نفهمیده بود آن پایین دعوا شده.
شاگرد نانوا پسر افغانی بود. گفتم آنجا دعوا شده. چیزی نگفت. ولی جلوم توی صف پیرزنی بود پرسید کجا؟ گفتم سر کوچه‌ی پایینی، توی خیاطی. بعد پیرزن نان گرفت رفت. نان داغ بود دستم می‌سوخت مجبور بودم بگذارم روی آن میز کناری چند دقیقه، خنک شود بعد برمی‌داشتم می‌رفتم خانه یادم رفت می‌خواستم بروم ساندویچ کالباس خشک. آن‌وقت آقای اسلامی صاحب بقالی اسلامی که بغل نانوایی بود آمد زد به شانه‌ام گفت کجا دعوا شده؟ گفتم. یکجوری سر تکان داد، گفت لعنت بر شیطان، برگشت توی بقالی. بعد پسرش احمد آمد گفت بابام گفت تو دیده‌ای دعوا شده؟ گفتم ساسان زد تو گوش انگشت‌ماهی، خیلی حال کردم. ولی نمی‌دانم چرا زد. تو می‌دانی چرا زد؟ نمی‌دانست ولی قرار شد وقتی دانست بهم بگوید. آن‌وقت نان‌ها را برداشتم آمدم سمت خانه. توی کوچه علی را دیدم گفتم ساسان زد توی گوش یارو. گفت کدوم یارو؟ گفتم. گفت چرا زد؟ گفتم من این طرف خیابان بودم او رفت آن طرف توی دو زندگی دادوفریاد کردند ولی من صدا نشنیدم از آن فاصله ولی صورت‌های‌شان معلوم بود داشتند دعوا می‌کردند بعد این دستش را بلند کرد محکم زد توی گوش پیرمرد.
فرداش همه دیگر می‌دانستند ساسان یارو را زده ولی به جز من هیچ‌کس ندیده بود. شریفی هم گفت ندیده. یارو می‌گفت این زده توی گوشش می‌خواست شکایت کند ولی شاهد نداشت. من با اینکه دیده بودم گفتم ندیدم تازه شهادتم هم فایده نداشت. پرویز گفت بچه‌ای. هیچ‌کس هم نفهمید ماجرا چه بود ولی من می‌دانستم ماجرا چه بود چون ساسان همین‌طور بی‌خودی او را نزده بود. خود من اگر بودم هم می‌زدم. به علی گفتم این برای سگ‌های خرابه بود که پیرمرد کشته بود. گفتم می‌دانستی ساسان داداش دیگر دارد؟ گفتم می‌خواهم بروم خانه‌اش ارگ ببینم. بعد دیگر می‌رفتم خانه‌شان مادرش پیر بود، بود، ساسان نبود، زندان بود ولی مادرش می‌گفت چون نرفته بود جنگ فرار کرده بود، ولی مادرم می‌گفت چون معتاد بود. آن‌وقت فهمیدم برادرش هم فرار کرده بود اول رفته کامبوج بعد از کامبوج رفته آلمان آنجا مانده بود، آلمانی بود دیگر چون زن آلمانی داشت. توی خانه روی کره و اطلس دنبال کامبوج گشتم پیدا نکردم. وقتی پیدا کردم فکر کردم برادره چطور از این سر دنیا خودش را رسانده بود آن سر دنیا؟ بعدها ساسان لگویی‌م را گذاشتم لبه‌ی جانواری که از زمین تا سقف بود پر کاست، ولی یک روز دیگر مادرش گفت این آدم کوچولو را جا گذاشتی این جا و یکجور عجیبی نگاهم کرد که مثلن تو به این گندگی خجالت نمی‌کشی با این آدم به این کوچکی. گرفتم از دستش گفتم این ساسان است دوباره بردم گذاشتم پشت یک کاستی که مادرش دیگر نبیند پیدایش نکند. به علی گفتم برادرش فرار کرده رفته. گفت برای چی فرار کرده؟ به بابام گفتم یک کسی فرار کرده رفته یعنی چه؟ گفت از کجا فرار کرده؟ گفتم رفته آلمان. گفت درس‌ات را بخوان خودم می‌فرستم‌ات. کی فرار کرده؟ گفتم برادر آقای ملی، عموی فرانک. بعد آنجا مرده ولی کشته بودندش بعد مرده‌اش را سوزانده‌اند. گفت کی سوزانده؟ گفتم خودش گفته بسوزانند، شاید او هم نمی‌خواسته برود جنگ مثل ساسان و برادرش، گفتم. گفتم هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا نقاش ساختمان را کسی کشته باشد حتا اگر نقاش ساختمان نبوده فیلسوف بوده و اصلن فیلسوف یعنی چه؟
پدرم چیزی نگفت.
ولی علی می‌گفت نباید کسی را بسوزانند، گناه دارد و خدا دوست ندارد و ناراحت می‌شود و گفت برویم خانه‌ی ملی. همان شد دیگر بدجور از علی بدم آمد، فکر کردم حتمن گربه را خودش کشته که جسدش را بسوزاند که به فرانک نشان بدهد که دلش را بچزاند که چه؟ تازه باید می‌رفتیم یواشکی و وقتی کسی خانه‌شان نبود فقط فرانک بود، گربه را می‌سوزاندیم. اصلن شاید گربه نمرده بود، من چه می‌دانستم. اگر نمرده بود و او با یک چیزی توی سرش زده بود و بیچاره فقط از هوش رفته بود، چه؟ علی می‌خواست برویم توی حیاط توی استخر خانه‌ی آقای ملی، بیچاره گربه‌ی بیهوش را بسوزانیم. ولی نمی‌دانم، با اینکه خیلی بدم آمده بود، چرا چیزی نگفتم. نفهمیدم این از چه ترس بود داشتم. شاید آن‌وقت نبود از علی بدم آمد. شاید آنوقت از علی بدم نیامده بود بعدن بدم آمد و از خودم درآورده‌ام همان‌وقت بدم آمده. شاید خودم هم دوست داشتم سوختن گربه را تماشا کنم. بعدها دیگر فکر کردم حتمن خود من بودم گربه را بردم سوزاندم به فرانک نشان بدهم ببیند؛ اصلن علی را از خودم در آورده بودم و علی نبود و فقط من بودم و او بود و گربه بود. پس منتظر ماندیم تا مادر فرانک بیاید بیرون برود بیرون خانه.
عصر نزدیک غروب، بالاخره مادرش رفت. گربه را توی تابوتش، کارتن مقوایی، تشییع کردیم توی استخر خالی. فرانک، بیرون استخر، ایستاده بود هاج و واج تماشا، نمی‎دانست توی جعبه چیست. من هم همین‌طور مات بودم که علی داشت نفت می‌ریخت روی تابوت و بعد درش را باز کرد نفت ریخت توی تابوت، روی جسد؛ به فرانک گفت چرا نمی‌آید پایین و دخترک آمد و تا چشمش به گربه‌ی جعبه افتاد و خواست بنای جیغ بگذارد، کبریت‌‌های کشیده از پشت هم در تابوت افتاد... زبانه کشید آتش و جیغ و گریه‌ی فرانک توی قهقهه‌ی علی و جرز جرزِ سوختن می‌ماسید که نعره‌ی گربه‌ی به‌هوش آمده و سوزان بلند شد... مات و مبهوت و منگ نگاه تابوتی می‌کردم شعله‎ور که توی شیب استخر خالی، که طرف عمیق‌اش پر از برگ ریخته و گند بود، نالان، می‌دوید. ناله‌ی جعبه و دویدن‌اش، کیف غریبی داشت که جیغ فرانک را نشنیدم و دیگر فراموش کردم آن دو تا اصلن آنجا بودند. ولی یکباره بدجور قلبم ریخت،
نفهمیدم چرا،
فریاد کشیدم:
یکی شیر آب را باز کند تا من سر شلنگ را پیدا کنم.
هرچه ناله‌اش بلندتر می‌شد، بی‌آنکه توان تکان خوردن داشته باشم، باز فریاد می‌زدم یکی شیر آب را باز کند تا من شلنگ را... ولی وقتی بالاخره فرانک شیر را باز کرد، علی، انگار منتظر تا حیوان از توی جعبه بپرد بیرون صورتش را چنگ بیاندازد، از جایش جم نخورده بود. شلنگ را پیدا کردم، دیگر حیوان بیچاره از توی جعبه بیرون پریده بود توی استخر می‌دوید، شعله‌ور. ولی علی داشت خیلی کیف می‌کرد توی چشم‌اش دیدم برق می‌زد ولی جرات نمی‌کردم برگردم توی صورت دختر نگاه کنم.
بی‌آنکه بتوانم نشانه بگیرم یا نمی‌خواستم بگیرم، همان‌طور ایستاده روی لبه‌ی استخر کنار باغچه ماندم.
نمی‌دانم چند دقیقه شد کل این ماجرا چقدر طول کشید ولی خیلی طول کشید آن‌طور که بعد جنازه سوخته بود و از صورت افتاده بود و چشم‌هایش معلوم نبود.       این هم بود که مادربزرگم گفته بود هرکس آب به گربه بپاشد، صورتش و تنش زیگیل درمی‌آورد که دیگر نمی‌رود.
آن‌وقت برگشتم فرانک را نگاه کردم اصلن جیغ نمی‌زد، او هم دیگر چطور مجذوب آتش بود که می‌دوید و رسید به برگ‌های تل‌شده توی جای عمیق استخر و غلت می‌خورد توی برگها و عجیب بود برگ‌ها خشک بود و آتش گرفت برگ توی هر غلتی که می‌خورد از دنبالش.
آن‌وقت علی گفت چرا معطلی آب بگیر روش.
بالاخره آب گرفتم توی استخر، ته استخر، روی برگ و وقتی صدای خاموش شدن آتش آمد و وقتی فرونشست، چیز سیاه سوخته دیگر تکان نمی‌خورد.
نگاه آنهای دیگر کردم:
علی صورت خیسش بود و می‌خندید.
فرانک همان‌طور سر جاش میخکوب نزدیک شیر آب ایستاده مانده بود، و بی‌کلام خیره بود. من خیلی عرق کرده بودم،
 خیلی دلم می‌خواست بروم مشت بکوبم توی صورت علی،
  توی شکمش... تویِ... توی‌اش...،
ولی بوی سوخته‌ی مو و گوشت حالم را به هم زد، همان‌جا بالا آوردم توی استخر    آن لبه نشستم. علی هیچی نگفت، دیدم رفت آرام از آن گوشه از پشت استخر از در بیرون.
او هم ساکت بود و سر بالا نمی‌آوردم ببینم کجاست.
بعد پریدم توی استخر پاورچین سمت آن چیز پایین رفتم. چیز را باید یک جوری برمی‌داشتم توی خاک می‌کردم بوی گند نگیرد وگرنه اگر همان‌طور همان‌جا می‌ماند می‌گرفت و کثافت می‌شد و چیزهای دیگری دورش جمع می‌شد. ولی دست خالی که نمی‌شد.
برگشتم بالا بیل پیدا کردم دوباره رفتم سراغش، صورت‌اش را دیدم دوباره عق زدم، چیزی که نبود بالا آوردم. استفراغ ریخت کنار جسد سوخته که دیگر حتمن مرده بود.
گریه‌ام گرفت و توی گریه خیلی، یکباره، دلم بستنی خواست.
به تنها چیزی که فکر می‌کردم بستنی بود.
می‌خواستم بیل را بگذارم و جسد را بگذارم بروم بستنی کیم  و فرانک را هم ببرم، دهانم آب افتاد خیلی.
برگشتم فرانک دیگر آنجا نبود، توی حیاط نبود. دیدم بالا توی خانه صورت و پیشانی‌اش چسبیده به شیشه نگاه می‌کند و تا نگاه مرا دید، رفت. بیل را انداختم دویدم توی کوچه بروم بستنی ولی بوی مرده به تنم چسبیده دنبالم می‌آمد.
باید می‌رفتم زیر آب خودم را از او پاک می‌کردم.
جایی که افتاده بود، بین در ورودی و در حمام، باید از روش رد می‌شدم.
و فکر اینکه به آمبولانس زنگ بزنم، به پلیس زنگ بزنم، به الکس زنگ بزنم.
نشستم کنار پیکر به صورت‌افتاده روی زمین روی پام نیمخیز،
خون... دور و بر، روی پارکت.
نمی‌فهمیدم آیا مرده. می‌خواستم بفهمم. چطور می‌فهمیدم: دستش را می‌گرفتم اگر نبض نمی‌زد... نبض گردنش را پیدا می‌کردم: اگر نمی‌زد... آینه می‌آوردم پیش دهانش می‌گرفتم: عرق نمی‌کرد اگر نفس نمی‌زد. ولی ناله می‌کرد اگر زنده بود.
از موش گرفتم کله‌اش را کشیدم بالا.
 چشم آبی که هیچوقت معلوم نمی‌کرد، همانطور معلوم هم نکرد جان ندارد، رنج ندارد، درد ندارد؛ به چه فکر می‌کند. و احساس کردم چیزی، چیزی از موهای زردش، از اتصال موهای زردش و دستم، از پوست دستم، بالا آمد و از موهام گرفت رفت توی جمجمه‌ام، یخ، زرد.


آن‌وقت بلوزش را بالا زدم، سفیدی کمرش پیدا شد. دست بردم روی کمرش نزدیک ولی با اینکه چه‌قدر دلم می‌خواست پوست را نوازش کنم، ببرم دستم زیر دامنش و دراز بکشم روش و قلبم آن‌طور تند که بود از پشت به قلب خاموش‌اش بچسبانم، به جاش ششلول را گذاشتم روی سفیدی گودی کمرش. بلند شدم، به سختی از رویش رد شدم، رفتم توی حمام نشستم روی لبه‌ی حوضچه‌ی حمام آب باز کردم حرارت توی‌ام رو بخورد و هرچه نشستم نرفت خیال خوابیدن با او گاییدن با او، نرفت تورم تنم. باز برخاستم، بیرون آمدم، باز کنار جسد، این‌سو، ایستادم خیره به ششلول روی سفیدی پوستش، دیگر کمرش نبود و دستم بی‌هوا رفته بود خودم را مشت کرده بودم، سفت می‌مالیدم و قطره‌های آب، از سرم و لباس تنم، روی تن‌اش، چکه چکه، فرومی‌افتاد تا آبی که بیرون جهید، روی کمر با پوست و ششلول قاطی شد، از من.  

Saturday, May 10, 2014

خضر را بکش (هفت) بند نخست


«Quand Je suis seul, ce n’est pas moi qui suis là et ce n’est pas toi que je reste loin, ni des autres, ni du monde. Je ne suis pas le sujet à qui arriverait cette impression de solitude, ce sentiment de mes limites, cet ennui d’être moi-même. Quand je suis seul, je ne suis pas là.» (L’espace littéraire, Maurice Blanchot)



خضر را بکش
7

لبه‌ی سکو، توی حمام، که از کف کمی بالا آمده بود و حوضچه‌ای ساخته بود جای وان، نشستم، با برآمدگی کف دستم چشم‌هایم را به سختی فشار دادم. سیاهیِ پشت پلکم، درد توی چشم‌ام را نخورد فشار دست. آوای ضربان قلبم را، تند که بود، و توی فضای خالی حمام، پژواک ‌می‌شد و فرومی‌رفت چند برابر توی گوشم و توی دهانم و توی پشت پلکم، توی سرم. همان‌طور نشسته دوش باز کردم و آب، خنک، پشت گردنم پایین که رفت روی ستون فقراتم، کمرم ولی لرزی که داشتم از سرمای آب نبود. لباس نکنده، بی‌بلند شدن چرخیدم روی سکو، سر روی زانو گذاشتم و ضربه‌ی آب از فشارافتاده در فاصله‌ای که می‌ریخت از دوش تا سرم، توی موهایم، نواختن پوست کف سرم شد و لباس خیس تنم و ضربان توی گوشم، بیشتر شد لرزم. فکر می‌کردم زیر آب، توی آبی که توی سرم می‌افتاد، گریزی پیدا کنم، چون همیشه که فکرهایم را می‌خورد می‌برد خالی‌ام می‌کرد؛ ولی وقتی خودم می‌خواستم، وقتی خودم می‌خواستم مرا به آن خیال‌های گنگ ببرد، نمی‌برد وقتی بخود بودم که ببرد و می‌خواستم برده باشدم مثل توی خواب که دلم می‌خواست، اگر دلتنگ می‌شدم، کسی را ببینم که دلم خیلی می‌خواست ببینم، جایی رفته باشم که دلم خیلی تنگ شده بود بروم، بو و صدا و لمسی کرده باشم که حواسم همه خواست آن بود؛ کاری که می‌کردم آن روز، تمام روز، به او، به جا، به بو و صدا و لمس فکر می‌کردم و اگر عکسی داشتم به عکس خیره می‌شدم و چیزهایی از او از جا را از تن را به خاطر می‌آوردم، خاطره‌هایم را در چرخ خیال می‌آوردم و می‌سپردم به گردش زمانی که دیگر بود و دیگر نبود و اگر خاطره‌ای نداشتم، داستانی درمی‌آوردم، خاطره‌ای می‌ساختم، که نبود که هرگز پیش‌آمد نکرده بود و بو و صداش را به یاد می‌آوردم و به بو و صداش مشغولم می‌کردم و وقتی عکسی از او نداشتم و چهره‌اش را به یاد نمی‌آوردم و خطوط چهره‌اش را به یاد نمی‌آوردم که اغلب به یاد نمی‌آوردم - چیزی که از آدمها یادم می‌ماند، یادم می‌آمد، بی‌هوا می‌آمد، حتا اگر به اویی که می‌آمد فکر نکرده بودم و چیزی نشده بود که یادم را از او بیاورد، صدایش بود. صدایی که مال هر که بود، می‌آمد در لحظه‌ای غافلگیرم می‌کرد از آنچه داشت می‌گفت در گذشته‌ای که با هم جایی بودیم و او داشت حرف می‌زد و من گوش‌سپرده، صورتش یادم نمی‌آمد و جا یادم نمی‌آمد و جزییات یادم نمی‌آمد ولی صدا به وضوح و با تمام ریزه‌کاری‌ها، بالا و پایین شدن آنچه می‌گفت و دقتی که از من می‌خواست توی اوج و فرود صداش که می‌خواست مرا متوجه چیزی کرده باشد، خندیده باشد، طعنه زده باشد، متاثر کرده باشد، تاکید کرده باشد، مهم جلوه داده باشد؛ همه‌ی ریزه‌کاری‌ها و حواس‌پرتی‌های صدا که می‌فهمیدم همان لحظه‌ای که دارد آن چیز را تعریف می‌کند یاد چیز دیگری افتاده که این یاد تمرکزش را از آنچه داشته می‌گفته گرفته و به آنچه به یاد آورده برده و بعد، هنگامی که دارد برمی‌گردد به آنچه می‌گفته و می‌خواهد ادامه‌اش را بگوید، آن چیز همان‌طور توی پرانتزی افتاده توی سرش معلق مانده و حواس‌پرتی‌ی صدا می‌خواهد آن پرانتز را پس بزند تا رشته‌ی آنچه داشته می‌گفته را بازیابد و به آنچه ناغافل آمده بود دل ندهد که او را ببرد به پرانتز و گم شود در دالان‌های تودرتویی که اگر دل به یکی از آنها می‌داد دیگر برگشتن به سختی می‌شد، اگر می‌شد و او نمی‌خواست من در پراکندگی حرفهایش، در دالان‌های متعدد فکرهایش، آنچه می‌خواست به من رسانده باشد در گفتن و بازگفتن آنچه داشت می‌گفت، گم شوم و گم کنم و در خیال خودم بیفتم و در پرانتز فکرهای خودم بیفتم و در دالانی بیفتم که از دالان او باز شده بود و دیگر دالان او نبود که راه تاریک و باریک من بود در آنچه او می‌گفت به بازآوری آنچه از آن من بود - و همه‌ی این زور زدن، در حواس‌پرتی صدا که پیدا بود، یادم می‌آمد و این درست همان چیزی بود که آن لحظه، نشسته روی دوش، که سرم را روی زانوهایم گذاشته بودم، می‌خواستم: دالان‌های تودرتوی خیال و خاطره که فکرم را از بوی توی اتاق، از پشت در حمام، از مرگ شناور آن طرف آن در، پرت کرده باشد به یادی که در غرق شدن توی آن، آن لحظه را از یاد برده باشم تا مگر در از یاد بردن آن دم، در بازآوری دمی دیگر، صدای خاطره‌ای که چهره‌ای به صدا می‌چسبید اگر صدا می‌آمد، که همیشه اول صدا می‌آمد، بعد بو. اول صدا می‌آمد و بعد بوی او شامه‌ام را پر می‌کرد. بعد صورت می‌گرفت، صورت جان نداشت، چهره‌ای گچی بر تنی زنده چسبیده   می‌شد و اجزای چهره، اگرچه صداش می‌آمد، لبِ صورت گچی تکان نمی‌خورد، دهانِ صورت تکان نمی‌خورد، پلک‌هاش تکان نمی‌خورد، ابروهاش تکان نمی‌خورد، موج برنمی‌داشت گونه و پیشانی‌ش؛ جان نداشت اگرچه بوی خودش بود و صدای خودش بود و تن خودش بود که همان‌طور زنده می‌آمد با سر گچی. اگر می‌آمد می‌شد، مرا می‌برد از آن لحظه‌ی نزدیک به جای دوری که در آن رفتن، این که باید در آن وقت چه می‌کردم، در جای نابخود فکرهایم اگر نه موازی با آن دالانِ دورِ گذشته، همیشه در اطراف آن می‌تنید چاره‌ی آن لحظه، در ازدحام خیال صدا و بو و خاطره‌ای وقتی دیگر، پیدا می‌شد؛ بی‌آنکه هرگز بفهمم این چگونه می‌شد، چطور کار می‌کرد، این... نابخود. ولی همان‌قدر که خواب نمی‌شد خواب آدمی که می‌خواستم دیده باشم و جایی که می‌خواستم دیده باشم و یادی که می‌خواستم آورده باشم توی خواب و نمی‌آمد و نمی‌دیدم و نمی‌شد؛ این هم نشد زیر دوش که همیشه، جریان آب ریزان از فرق سر تا روی چهره، نخست پیشانی‌م، نخست گونه‌هایم، نخست گوش‌هایم، نخست چشم‌هایم، نخست ابروهایم، و من هرگز نمی‌فهمیدم نخست جایی‌م که آب راه می‌گرفت کجا بود و بعد در آبچکانی که از فرق سر آغاز شده بود و جریان، جریان فکر کردن به چیزهایی می‌شد که نزدیک بود، که همان روز شده بود، که دیروز شده بود و طلب چاره‌ای، طلب خوشی‌ای، طلب ستایشی می‌کرد و این پیوند به دورتر می‌خورد به جریان رخدادی مشابه، خاطره‌ای مشابه، شکلی مشابه، و یا بی‌هیچ نزدیکی و مشابهت به آن، بی‌هیچ گرای آشنایی از این نزدیک به آن دور، بی‌هیچ جرقه‌ای که اشتراکی را به هم وصل کند، در گذشته‌ای و آن گذشته، اگرچه فراموشی آن نزدیک می‌شد فراموشی آن‌چه شده بود و داشته بودم به آن و با آن فکرهایم را سامان می‌دادم یا می‌خواستم سامانی پیدا کرده باشم با آب، با این همه تنیده به آن، به آن امروزی، به آن دیروزی، به آن نزدیکی، این یادآوری به آرامشی پیوند می‌خورد که دل نابخود می‌خواست زمانی دراز، زیر دوش، توی جریان آب غوطه خورد. ولی آن روز، در آن لحظه‌، روی سکو نشسته و پیشانی و چشم و شقیقه به زانو ساییده زیر آب سردی که از دوش حمام می‌ریخت، در آن لحظه‌ای که هیچ‌چیز جز این جریان و غوطه‌ور شدن در آن نمی‌خواستم، نمی‌شد و نشد. و این، این لرز توی تنم، از هراس نبود. از دلهره نبود. دلهره، آشوب نیست. می‌خواستم از آن خیال، از آن نگاه مرده، از تنی که گرما داشت ترکش می‌کرد، از آن میل شدید که تا استخوان‌هایم را تحریک کرده بود، گریخته باشم نه از ترس آن نگاه و تن که خون پیرامونش را می‌شد و می‌گرفت و او را می‌دیدم که در سرخی داشت غرق می‌شد و می‌دانستم سرخی در چشم‌هایم داشت چنان متصاعد می‌شد که او را غرق می‌کرد وگرنه از زخم گلوله، که سرش را از موهایش گرفتم کشیدم بالا نگاه کنم ببینم کجا نشسته بود گلوله‌ی بی‌هوا توی تنش، آن همه خون که نمی‌آمد جز از آشوب خیالم و سرانجام، صدای برخورد چیزی به شیشه‌ی پنجره، از جایم که داشتم خیره‌خیره تن مرده را نگاه می‌کردم جهاند و از روی زانو، نیمخیز که بودم، تند برخاستم و تازه آن‌وقت دیدم میل تنم را که برخاسته و سنگ شده بود لای پاهام، داشتم می‌مالیدم بی‌آنکه نگاهم را از پنجره بردارم، پنجره‌ای که باز نمی‌شد و نفهمیدم صدا از اصابت چه بود به شیشه که سکوت و شکوه مرگ را شکست ولی شیشه ترک هم برنداشته بود. آن‌وقت، با تورم کیرم، با انتشار سرخی توی سرم، با لرزش رانهایم، هوای آب کردم که بروم زیر دوش، غسل کرده باشم تا خودم را، اندام‌ام را برای هم‌آغوشی با اِمای مرده، میهمانی تن‌اش آماده کنم. ولی باید از روی جسد که در ورودی اتاق در فاصله‌ی در ورودی و در حمام افتاده بود رد می‌شدم، پا از این سوی مرده به آن سو می‌نهادم و برای این کار، که یک پایم را بالا بیاورم، از روی تن بگذرانم، آن طرف بر زمین بگذارم، و حالا آن دیگر پای آن طرف مانده را بردارم و این سو کنار این پای دیگر جفت کنم، بروم توی حمام؛ برای این بلند کردن و زمین گذاشتن، برای حمل تنم، عبور تنم از روی او، ترسیدم. ترسیدم ازین‌که بیدارش کند جنبش من، که برش گرداند صدای گذشتن‌ام، صدای پاهام، احیایش کند، زنده‌اش کند یا ناله‌اش برخیزد، به دردی که نداشت برگردد و از این بیشتر ترسیدم بخاری که از تنش برمی‌خاست، بخاری ندیدنی و چرب، هاله‌ی نازک ولی غلیظ اطرافش، جانی که داشت درمی‌رفت و در رفتن، کند می‌پلکید در هوای دور و برش، روی اندام‌ام در عبور از تن‌اش، بخزد بالا بیاید و تصاحبم کند و تسخیرم کند اِما ی مرده و هولناک شد هراس که یک پایم را اگر بالا بیاورم، تعادلم را از دست بدهم، بیفتم توی بخار که اعتماد نداشتم به پاهام و اگر کدام یکی را برمی‌داشتم، بالا می‌آوردم، ممکن بود بتوانم تعادلم را حفظ کنم کدام پای قوی‌تر بود که وزنم را و هراسم را و هولم را تحمل کند که نیفتم. هیچ‌وقت به این نگاه نکرده بودم که وقتی از جایم بلند می‌شوم می‌خواهم راه بروم، وقتی می‌خواهم قدم برداردم بروم، اول کدام پا را برمی‌داشتم، حرکت می‌دادم؟ اول کدام پا را برمی‌داشتم و تکیه‌گاه می‌گذاشتم تا پای دیگر را بردارم و کنار این یکی فرود آورم؟ اصلن مگر ترتیب داشت اول کدام پا را برداشتن؟ ولی حتمن این هم ترتیبی داشت که آنقدر عادی بود که اصلن به آن نگاه نکرده بودم. ولی التهاب و تورم کیر هنوز بود و نمی‌رفت، نمی‌خوابید میل شدیدی که می‌خواستم خودم را توی سوراخ گلوله فرو کنم، توی زخم فرو کنم توی انتشار قرمزی و بخار. به زور، به احتیاط و مواظبت پای چپ از زمین برداشتم، بالا آوردم، همین‌طور معلق در فاصله‌ از اِما نگاه داشتم و نتوانستم پیش‌تر ببرم و بی‌هوا، آن‌وقت، دست‌هایم را دو سوی تن بازگشودم و پای بالا آمده را بالاتر تا جایی که می‌توانستم و می‌آمد توی سینه‌ کشیده و همین‌طور در کشش، ایستاده روی یک پا، دست‌گشاده بی‌اختیار داشتم عدد می‌شمردم به شمردن ثانیه و سی که شمردم، پا را کشیده پایین آورده به فاصله‌ی خیلی کم از کمر اما که بر شکم افتاده بود و همان‌طور دستها گشوده از دو سو، باز شمردم و شُره‌ی قطره‌های عرق روی پیشانی‌م تا چشم‌ام لیز می‌خورد و پای راستم که تکیه‌گاه بود به لرزه افتاده بود، به سختی نگه‌ام داشته بودم و باز سی که شمردم، بی‌آنکه پا بر زمین فرود آورم، از کمر به جلو پل زدم و خم شدم پای چپ را پشت برده تا درد کشاله و ماهیچه‌ی ران کشیدم، سینه‌ عمود بر پشت و کمر اما، قطره‌های عرق از صورتم روی جنازه چکه‌ چکه کرد و این بار هم تا سی شمردم ثانیه‌ها را تا نوبت پای دیگر، بالا آوردن پای راستم، و تکیه‌گاه قرار دادن پای چپ بشود که شد و تا پا را بالا آوردم، آن یکی را به زمین میخ کردم، نابخود از روی اما گذشته بودم و آن طرف، بر زمین فرود آورده بودم و گذشته دست به دستگیره‌ی در بود که در گشودن آن، اول، آنچه دیدم، توی آینه، روی زمین افتاده، اِما بود. 

Sunday, April 27, 2014

خضر را بکش (شش) ادامه


خضر را بکش
6
(ادامه)


توی خانه تاریک بود. از پله‌ها بالا رفته بودیم، گفته بود با من بیایید بالا. کلید که انداخت صدای مهیبی از توی خانه می‌آمد و تاریک بود. صدایی که می‌آمد نمی‌توانستم تشخیص بدهم از کجاست، چه چیز است. زن گفت همان جا منتظر در راهروی ورودی بمانم. روبرو در آینه‌ای به دیوار چسبیده، سایه‌ی خودم را دیدم تا روشن شد، از دیدن هیبت توی آینه، جا خوردم. انگشت به خطوط پیشانی کشیدم. صدا همچنان می‌آمد از برخورد فلزی با فلز دیگر و گاهی چندبرابر می‌شد و قاطی‌ش صدای زن را شنیدم که داشت فریاد می‌کشید. یکه خوردم از صدای جیغ زن، دستپاچه جهیدم از راهرو، از پیش آینه، از کنار در اول که بسته بود و فکر کردم لابد توالت است گذشتم. به سالن کوچکی رسیدم کسی توش نبود. آن‌طرف‌تر توی آشپزخانه که پیدا بود، سایه‌ی زن را دیدم که همچنان بلندبلند حرف می‌زد. پیش رفتم و دیدم پسرکی خردسال، روی زمین آشپزخانه نشسته و به زن برنمی‌گردد نگاه نمی‌کند که دارد سرش فریاد می‌کشد. صدای فلز توی فلز بیشتر شد و صدای گردش ماشین لباسشویی را بازشناختم. پیش‌تر که رفتم دیدم پسرک روبروی ماشین لباسشویی نشسته روی زمین، توی ماشین، می‌چرخد گردانه‌ای که صدای فلز از همان بود. زن متوجه حضور من شد، برگشت با همان عصبیت نگاهم کرد که پسربچه را نگاه می‌کرد و او بی‌توجه به زن، برنگشته بود و هیچ پاسخ به آشوب زن نداده بود. دستهایم را از هم باز کردم جوری که منظورم این بود ماجرا چیست؟ زن چیزی نگفت، ابرو در هم کشیده نگاهم جوری می‌کرد باری انگار من بودم تقصیرکار پسرک با موهای طلایی‌ش و چهره‌ای که برنگشت، ندیدم. همان‌طور خشک و مات خیره، در چشم‌های زن نگریستم و سخنی نگفتم. زن چنانچه یکباره مرا به جا آورده باشد، که او نیستم دانسته باشد، رها کرد گفتن این‌که تقصیر توست که هیچ‌وقت نیستی و این هر غلطی می‌خواهد می‌کند و من حریفش نمی‌شوم و پسربچه پدر می‌خواهد بالای سرش. و به جاش معذرت خواست و گفت «یک لحظه، حالا برایتان تلفن می‌آورم» و رفت و صدای فلز که به دیواره‌های شکم ماشین رختشویی می‌خورد و آهنگ ناهنجاری ساخته بود که جان را خراش می‌داد و پسرک همان‌طور نشسته به چرخش تند آن مبهوت بود، حواسم را آشفته کرد. پیش‌تر رفتم و توی ماشین را نگاه کردم تا بفهمم مگر چه چیزی توش انداخته بود این‌طور به هم می‌پیچید. اینک پسر آرام سر برگرداند و در صورتم، صورتی که آن‌طور از دیدنش توی آینه‌ی دم در جا خورده بودم، که به جا نیاوردم خودم را و فکر کردم این دیگر کیست، و دست کشیدم تا مگر از لمس پوست، انگشت‌هایم چهره خود را بازیابم؛ نگاه تندی انداخت و خندید و چشم‌هایش. آرام گفتم چی دارد اینطور صدای وحشتناک می‌دهد؟ چیزی نگفت، برنگشت، نگاهم نکرد. دوباره گفتم چی آن تو انداخته‌ است و چطور آن صدای گوشخراش را تحمل می‌کند؟ دوباره هیچی. دوباره این‌بار گفتم با تو ام! چی انداخته‌ای آن تو؟ و این بار داشتم فریاد می‌زدم و نفهمیده بودم جز اینکه دستی داشت به شانه‌ام می‌زد: آرام‌تر! بفرمایید تلفن! کر است، نمی‌شنود. نفهمیدم زن چه گفت. به طرفش برگشتم، تلفن توی دستش، نگاه کردم و نمی‌شنیدم چه می‌گفت. گفتم چی؟ این‌بار بلندتر گفت کر است! صدا توی صدای فلز توی شکم ماشین می‌خراشید و گم می‌شد. گفتم چی؟ گفت نمی‌شنود. گفتم ها. هیچ نپرسیدم و برگشتم توی ماشین را نگاه کردم، صفحه‌ی سفید گرد ساعتی رومیزی را تشخیص دادم که چرخید و از میدان دیدم گریخت و صفحه‌ی ساعتی بزرگتر دیواری شد که داشت می‌چرخید و به جداره‌ی فلزی شکم ماشین برخورد می‌کرد و صدا می‌شد. فکر کردم چرا زن نمی‌رفت ماشین را خاموش کند؟ گفتم چرا نمی‌رود ماشین را خاموش کند؟ نشنید. تلفن را از دستش گرفتم به الکس زنگ بزنم بگویم گم شده بودم و واقعن دیگر یادم نمی‌آمد کجا بودم و صدا نمی‌گذاشت زنگ زدن و شنیدن. دست زن را که همان‌طور ایستاده بود و تکیه به پیشخوان آشپزخانه داده بود و به آن صدا و پسرک دل سپرده و خیره بود، گرفتم و کشیدم و بی‌هوا گفتم اما! که با من بیاید آن طرف توی راهرو که آینه داشت که بگویم چرا نمی‌رود خاموش نمی‌کند؟ و لبخند زد و دیگر عصبانی نبود. نشنیده بود اسمش را گفته بودم. توی راهرو که آمد گفتم چرا خاموش نمی‌کنی ماشین را؟ همین‌طور خیره نگاهم می‌کرد چیزی نمی‌گفت. گفتم نکند تو هم کر شده‌ای اما! مخصوصن اسمش را گفتم، می‌خواستم ببینم وقتی می‌فهمد اسمش را می‌دانم، چه کار می‌کند. ولی کاری نکرد. گفت اسمش اما نیست، ترزاست؛ چطور اسمم را فراموش کرده‌ای؟ گفتم مگر می‌شود! گفتم تو امایی. گفت نه من ترزام. گفتم پس پسر اسمش چیست؟ ناگهان سیلی محکمی به صورتم نواخت و برق از چشم‌هایم پرید، شنیدم گفت کثافت حرامزاده. گریه کردم گفتم نه مامان؛ من نمی‌دانم ساعت‌ات کجاست. گفت دروغ می‌گویی. گفتم به خدا نمی‌دانم. دستش را دوباره بالا برده بود بزند. گفتم مامان من برنداشتم، تو رو جان بابا نزن دوباره. می‌خواستم فرار کنم، گریه می‌کردم. گفتم بابا برگردد از جنگ می‌گویم زدی توی گوشم. گفت می‌گویم ساعت را برداشته‌ای یک جایی قایم کرده‌ای؛ آن‌وقت او هم می‌زند توی گوش‌ات، محکم‌تر از من هم می‌زند. گفتم نه او هیچ‌وقت نمی‌زند ولی توی گریه معلوم نبود داشتم چی می‌گفتم. گفت می‌گویم با کمربند بزندت، ذله‌ام کردی. گفتم نمی‌زند... نمی‌زند... او هیچ‌وقت نمی‌زند و دویدم، گریختم از چنگ مادرم که دستش می‌لرزید، خودش هم گریه‌اش گرفته بود، گریختم به حیاط، گریختم به زیرپله‌ی حیاط که انبار کوچکی بود که همیشه فکر می‌کردم پر سوسک و موش بود و بابام پر از آت و آشغالش کرده بود، سیم و مته و دریل و اره و تخته پاره و جعبه ابزار بزرگ فلزی‌ش، موش نداشت ولی وقتی سرم را به سقف شیبدار چسبانده بودم به بابام فحش می‌دادم که چرا رفته بود و مرا پیش مادر دیوانه‌ام رها کرده بود؛ احساس کردم چیزی از پایم بالا می‌آید ولی توی آن تاریکی معلوم نبود چیست و پایم را به تکان یکباره تکاندم که محکم به چیزی خورد از خرت و پرت‌های توی انبارک. از درد نعره کشیدم و باز به پدرم بد و بیراه گفتم. درد و خزیدن آن چیز با هم قاطی شده بود و می‌خواستم از آن تو بیایم بیرون، نمی‌توانستم. در کوچک باز نمی‌شد. وحشتزده با خودم گفتم خدایا مرا ببخش، مرا ببخش به مادرم دروغ گفتم. بگذار بروم بیرون. و پایم می‌سوخت و بریده بود و خون می‌آمد اگر چه نمی‌دیدم و فکر می‌کردم همین حالاست آن چیزی که از پایم بالا می‌آمد، آن جانوری که نمی‌دانستم چه بود و شاید سوسک بود ولی آمدنش، زبری پای اره‌ی سوسک نداشت، برسد به خون و از شکاف گشوده برود تو و رفت و همان حیوانی شد که توی من حیوانی‌ست. ولی فریادزنان به خودم، خدا، قول دادم وقتی رفتم بیرون به مامان بگویم ساعتش را با چکش خورد کردم عقربه‌های توی‌اش را در بیاورم و بعد که دیدم ساعتش خراب شد، عقربه‌ها را هم نتوانستم سالم دربیاورم، بردم توی گلدان حسن یوسف دفنش کردم. وقتی سرانجام توانستم بیایم بیرون، چشم که باز کردم، صورتم را توی آینه دیدم که اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود و روبرویم اما ایستاده، دندان‌هایش را به هم می‌فشرد سرم فریاد می‌کشید از خانه‌ام گم شو حرامزاده‌ی کثافت و من باز دستهایم را بالا آورده از هم گشودم به این‌که چرا؟ و چه شده؟ و صورت پسرک را توی آینه دیدم که از آن سوی راهرو، ایستاده نگاهمان می‌کرد و وقتی من دستهایم را به چه کنم بالا آورده و گشوده بودم، او هم دست‌های کوچکش را بالا آورده بود و چه کنم می‌گفت.

برخاستم دور اتاقم قدم زدن. چمدان با دهان گشوده نگاهم می‌کرد، داشت می‌خندید زیپِ نیمه‌باز، ولی نه خنده‌ی بلند، نیش‌اش باز بود، پوزخند می‌زد. نشستم ببندم زیپ را هر چه زور زدم   گیر کرده بود   تکان نمی‌خورد؛ نه باز می‌شد، نه بسته. خم شدم تو ش را ببینم از شکاف دهان‌ش، اما آن‌قدر نبود شکاف نگاه برود توش برسد آن سو ش و تاریک بود، نمی‌دیدم. دستم را بردم تو تا آنجا که می‌رفت، ببینم از آن طرف چیزی مگر به دندان‌هاش گیر کرده، تا مچ بیشتر نرفت، انگشت کشیدم به زبانه‌اش. یادم نمی‌آمد آیا لباس‌هایم همه را از توش درآورده بودم. هنوز نیم چیزهایم تو ش بود و یادم نمی‌آمد چه چیزهایی. به گمان اینکه مگر تکه‌ای از لباس‌هایم لای زیپ مانده باشد، انگشت کشیدم؛ نه؛  پوست خودش گیر کرده بود لای دندان‌هاش از تو. ترسیدم بیشتر فشار بدهم، پاره کنم پوست و دهانش را. این‌بار من پوزخند زدم، گفتم تو که درد داری چرا به من می‌خندی! نابخود لب گزیدم.
بلند شدم در کمد را باز کردم نگاه کنم ببینم چه‌هایی را که پیش‌تر درآورده بودم گذاشته بودم توی کمد، مگر یادم می‌آمد. توی کمد لباس‌هایم آویزان و تا کرده و چیده بود. کت سفید آویزان و کراوات قهوه‌ای سوخته به گردن چوب‌ریختی. پیرهن چارخانه‌ی سورمه‌ای و قهوه‌ای، با خانه‌های ریزریز جابه‌جا کرم به چوب رخت دیگر. پیرهن سبز سیر به چوب دیگر. همه را بو کردم، بوی خودم و ادکلون مانده با تمام جاهایی که وقتی تنم بوده، چرخیده و گز کرده بودم، بوی خیابان‌ها و کوچه‌هایی، آدم‌هایی که نمی‌شناختم، می‌شناختم. صورت توی آستر کت فرو کردم و آستین پیرهن چارخانه را به گونه‌ که ریش چندروزه دیگر تُنک نبود، مالیدم و سینه‌ی پیرهن سبز را به رگ برآمده‌ی پیشانی‌م.
شلوار جین آبی با پاچه‌های ریش‌شده که قدش از قدم بلندتر بود، تا شده در شکاف طبقه‌ی بالای جای رخت‌آویز، آرام بود. شلوار مخمل کبریتی سیاه روی او خوابیده بود. در آوردم و دوباره تا کردم و این بار شلوار سیاه را زیر شلوار آبی خواباندم.
طبقه‌ی پایین‌تر، توی کشو، لباس‌های زیر مشکی، رکابی مشکی و شرت مشکی و شرت‌های باکسر ارزان‌قیمت رنگ به رنگ، سبز و آبی و سفید و طوسی و در کنار اینها ردیف منظم جوراب‌های لوله شده با کش‌باف‌های رنگی و تن سیاه. فکر کردم کش‌باف که هیچ‌وقت دیده نمی‌شود، چرا رنگی‌ست؟ همان‌وقت که خریده بودم هم به همین فکر کرده بودم و یادم آمد: حتمن تا لنگه‌های جوراب با هم قاطی نشود. همه را بو کردم، تمیز بودند.
در کشوی دیگر، دو تا بلوز زمستانی، یکی خاکستری و بنفش، دیگری آبی با سرشانه‌های مشکی که نرمیِ جیر داشت و جیر نبود و از همان پارچه، سر آرنج‌ها گرد دوخته بودند - چقدر دوست دارم این‌طور که سر آرنج کت و پیرهن و بلوز تکه‌ی دیگری، چرم یا پارچه، رنگ دیگر وصله کرده باشند همان‌قدر که پیراهن با یقه و سرآستین رنگ دیگر دوست دارم، این چیز زاید، این چیز اضافی، این چیزی که اضافه شده به آن چه اصل همه اوست و این همه، باری آرایشی‌ست، تا زیباترش کرده باشد؛ و زبانه‌ی جیب روی سینه‌اش هم از همان جیری که جیر نبود، بود.
رو برگرداندم به چمدان گفتم پس چه چیز دیگری توی شکم توست؟
بیچاره درد داشت، نمی‌توانست چیزی بگوید، حرفی بزند. خندیدم و دلم برایش سوخت. فکر کردم بروم روغن بیاورم بمالم دهانش، لبهایش، به دندان‌های قفل شده‌اش، چرب شود و وقتی چرب شد مگر باز شود؛ ولی آن‌وقت روغن به پوستش هم، شاید، می‌مالید، زشت می‌شد پاک. تازه دلم می‌خواست چیزهایم را تن کنم و لباس‌پوشیده و آماده، قدم بزنم. ولی شاید بهتر بود اول دهان او را آزاد می‌کردم و بعد آماده‌ی قدم زدن می‌شدم و به میخانه می‌رفتم.
رفتن به میخانه، عادت هر روزم بود، لباس پوشیدن و در اتاق قدم زدن تا رسیدن به میخانه که چسبیده به آشپزخانه بود. برایم ویسکی سفارش می‌دادم و می‌نشستم تماشای آدمها بی‌آنکه بفهمند و گوش سپردن به حرفها بی‌آنکه بفهمند و دید زدن زنها، اغلب طوری که بفهمند. و برایم ویسکی می‌آوردم و آنها را مجسم می‌کردم، حرف زدن‌شان را می‌شنیدم و داستان می‌ساختم و اطوارشان را نگاه می‌کردم و لباس پوشیدن‌شان را دقیق می‌شدم و پیش خودم، به هم می‌چسباندم آدمی را که آن طرف نشسته بود و به آدمی که این طرف نشسته بود یواشکی نگاه می‌کرد و دل توی دلش نبود که برود به این آدم سر سخن باز کند، چیزی گفته باشد تا مگر از تنگی حوصله‌ی خودش باز کند. و اوی دیگر هم منتظر بود تا مگر این برخاسته برود به سویش حرفی بزند و هیچ‌کدام، با این‌که این‌طور منتظر دیگری بود، از جا برنمی‌خاستند و نمی‌رفتند و به هم چیزی نمی‌گفتند و یکی قهوه‌اش را می‌خورد تمام می‌کرد و دیگری آبجویش را می‌خورد تمام می‌کرد و یکی زودتر بلند می‌شد می‌رفت، و دیگری می‌ماند به انتظار یک نفر دیگر که این یکی مگر بلند شود بیاید با او از چیزی بگوید و یا او خودش دل بردارد ببرد پیش صحبت او بگشاید. ولی او دلش نمی‌خواست با هیچ‌کدام آنها حرف بزند و آنها دلشان نمی‌خواست با کسی حرف بزنند و هرکس دوست داشت او را برانداز کند و پیش خودش داستانی بسازد و خیالش را ببرد شب به خیال او بچسباند و یکباره می‌فهمیدم همه‌ی مایی که آنجا نشسته بودیم به هم نگاه می‌کردیم داشتیم با هم حرف می‌زدیم بی آنکه سخنی گفته باشیم در تنهایی خیال خود می‌ساختیم و می‌بردیم و نجوا و زمزمه می‌کردیم.
ولی یکبار به میخانه‌ای که رفتم، سکو داشت و موسیقی زنده داشت: مردی گیتار می‌زد، زنی می‌خواند و گاهی با هم می‌خواندند. صدای هیچ‌کدام‌شان قشنگ نبود و خارج می‌خواندند ولی دختر خیلی قشنگ بود. موهای بلوطی‌اش را بسته بود، چشم‌های خاکستری داشت، شلوار ساده‌ی مشکی تا روی ساق به پا و پیراهن که تا رانش آمده بود و به قرمز می‌زد ولی سرخ نبود و برآمدگی پستان‌هایش را نمایش می‌داد که اگر وقت خواندن، تحریک می‌شد، که می‌شد و من فکر می‌کردم وقتی داشت می‌خواند، وقتی می‌خواند و آن‌طور مرا نگاه می‌کرد و نمی‌دید، با ژیله‌ای بلند که تا زانوش پایین آمده بود و رنگش را در آن نور کم نمی‌فهمیدم، مشکی یا آبی سیر شاید – که دیرتر دیدم خاکستری‌ی تیره بود - و کلاه‌شاپویی به سر داشت؛ و راست توی چشم‌ام نگاه می‌کرد. ولی من توی تاریکی بودم و او مرا نمی‌دید، می‌دانستم اصلن به من نگاه نمی‌کند، ولی توی دلم فکر می‌کردم مرا نگاه می‌کند و دارد برای چشمهای من می‌خواند و با اینکه صدای قشنگی نداشت، زیبایی موجی که توی تن‌اش می‌افتاد وقت خواندن، رگ می‌کرد و تورم می‌شد نوک پستان‌هاش از زیر سرخی پیرهن‌اش تیز به شکافتن پیرهن‌اش ورمی‌آمد؛ جای صدای نداشته‌اش را پر می‌کرد. حتمن خودش این را بهتر می‌دانست. حتمن خیلی‌ها به او همین را گفته بودند. حتمن او هم لبخند زده بود و تشکر کرده بود و رفته بود. باید حرف بهتری پیدا می‌کردم که خیلی‌ها نگفته باشند و چیزی به ذهنم نمی‌آمد، توی سرم او موج تن‌اش بود و چشم‌های خاکستری‌ش و ساق پایی که به چشم می‌نواختم و خیس می‌شد و متورم به هیجان آمده. همین شد فکر کردم بهتر این است هر شب بروم آن جا، بنشینم تا آخر وقت و تماشایش کنم و شب خیال خیسش و تورمش را با خودم به خانه می‌بردم و دستهایم، دستهای او می‌شد، روی پوستم می‌خزید، پوستم شکوفه می‌داد وقت موج برداشتن تن‌اش، وقت رگ کردن جاهایش زیر لب‌های لرزان هیجان من و آه کوتاه و ریز و پرنوسان‌اش در گوش‌ام و با ضربه‌‌ی آخر، فریاد می‌شدیم و به لرزه می‌افتادیم پیش از خواب، و او هرگز نبود. و این بارِ تند بود، بارِ از در تو آمدن و همان‌جا کنار جاکفشی چسباندن بود به دیوار و تندتند آمدن. ولی گاهی آرام تا تختخوابش می‌کشاندم، آرام به آغوش‌اش می‌کشیدم، آرام در گوشش زمزمه می‌کردم برایم چیزی بخواند، و وقتی به خواندن می‌گرفت، و وقتی حنجره‌اش لرزان خواندن زشتی که می‌خواند می‌شد، لب بر لب‌هایش می‌نشاندم، می‌کشاندم، می‌مکیدم آوای زمخت بدصدایش را و زبانش را و نرم می‌شد، نرم‌تن استخوانش و خود را در او پهن می‌کردم، در خیال او گم می‌شدم آرام و آرام‌تر تا این آمدن، به آهستگی، به آهستگی که محصول تکرار است، به آهستگی که وقتی هر تن دیگر را دیگر می‌شناختم، بعد از مدتی که دیگر تازه نبود، تازگی پیوند به آرامشی می‌خورد که می‌خواست جاهایی را کشف کند که پیش‌تر از آنها غفلت کرده بود و نشناخته بود و ولی این، خود این آرامش دروغی، این آرامش کشف پنهان‌جاهایی که فکر می‌کردم پنهان مانده، در عمل بی‌حوصلگی‌ی پنهانی بود، که خودم را متقاعد کرده بودم نه! و هنوز همان هیجان هست و هنوز همان خواستن، همان میل، باقی‌ست؛ و دست آخر آرام‌آرام جا به کلافگی‌ای می‌داد متصل به سیر شدن و دست کشیدن و زمزمه کشیدن و بهانه شدن که او بشود دیگری، برود.
بنابرین دیگر نرفتم. یادم نمی‌آید بار آخری که به آن میخانه رفتم کی بود. نمی‌دانم چرا دیگر نرفتم. دیگر دلم نمی‌خواست توی تاریکی بنشینم و زل به جاهایش بزنم و خیالش را ببرم خانه. شاید برای اینکه دیگر دلم نمی‌خواست   بود. ولی دلم برایش خیلی تنگ شده بود. ولی برای چه؟ که حتا اسمش را نمی‌دانستم. و مگر اسمش چه اهمیتی داشت. ولی دیگر اجزای صورتش را داشتم فراموش می‌کردم. ولی دلم برای چیزی تنگ شده بود. دیگر داشت زاویه‌ی گونه‌هاش، انحنای پیشانی‌ا‌ش، چین ابروهاش، از یادم می‌رفت. دیگر داشت یادم نمی‌آمد موهایش را چطور می‌بست و رنگ لبهایش چه رنگ بود. دیگر صورت او با صورت‌های دیگری توی حافظه‌ام قاطی می‌شد و اجزای تن‌اش و ابعاد اندام‌اش، جداجدا مال آدم‌های دیگری که توی حافظه‌ام مانده بود و نمی‌دانستم این عضوی که زمانی می‌شناختم، شاید خوب می‌شناختم، از آن که بود. اندامی که از این‌وآن یادگاری برداشته بودم و اسم‌ها را در خاطره‌ام خط زده و سیاه کرده بودم. چشم یکی، لب دیگری، گونه‌ی کسی دیگر. همین‌طور فک و چانه و شانه و گردن؛ پستان چپ یکی و راست دیگری با گل‌های سینه‌ای که مال همان پستان‌ها نبود. قفسه‌ی سینه‌ی یکی و شکم دیگری. پهلوی یکی و لگن دیگری. واژن یکی و لب‌های واژن دیگری و برآمدگی تاج بالای واژن کسی دیگر. کفل‌های یکی و ران‌های دیگر. بوی یکی و پوست یکی و مزه‌ی یکی، هر کدام دیگری. و اگر این‌ها را سر هم می‌کردم، یک نفر بود که همیشه دلم می‌خواست باشد و آن‌طور بی‌قواره، خودش نبود ولی تن او را هم به یاد نمی‌آوردم. ولی    نه!    یک نفر نمی‌شد چسباندن این‌ها به هم، به هم نمی‌رسید. از هم پاشیده بود او یا من پاشیده بودم از هم. او که معلوم نبود چه کسی‌ست، پس حتمن من بودم از هم پاشیده. شاید برای همین بود دیگر نرفته بودم او را ببینم که جای این را نگیرد که همه بود و دیگر او هم یکی از این همه‌ای بود که یکی می‌شد وقت تنهایی من با تنم که دلم نمی‌خواست هرگز کسی لمسم کرده باشد، دست به پوستم کشیده باشد، لب به لبهایم رسانده باشد. منزجر بودم از مزه و بوی بزاقی که وقتی روی پوست می‌ماند بوی ماندگی می‌گیرد. تنی که رطوبتش را چون خزیدن حلزونی روی سلول‌هایم دنباله می‌گذارد، حالم را به هم می‌زد. صدایی که همان چیزهای همیشه از حلقومی همیشه بیرون می‌ریخت، بیزارم می‌کرد بوی اندامی که نبض می‌گرفت و لب به فروکشیدن و خوردن این حیوان تپنده‌ی رگ‌کرده و گرسنه، بازوبسته می‌کند و به بی‌حوصلگی پیوند می‌خورد انزجار.
از دهان چمدان خون می‌آمد همچنان و خیال مرا سیاهی شکاف دهان خورده بود، برده بود. به خودم که آمدم پیرهن چارخانه به تن داشتم تا روی شلوار مشکی مخمل، آویزان و کراوات بسته، کت پوشیده و آماده، جفت جورابی با کش‌باف نارنجی توی دستم بود؛ به پا کردم و از پی کفش‌های قهوه‌ای‌م گشتم تا دوباره راهی همان میخانه شوم. دلم می‌خواست تا آخر شب بمانم و این‌بار وقت رفتن‌اش، به گیلاسی مهمانش کنم و برایش بگویم چندین بارها به خیال دستهایش، به خیال موج تن‌اش، به خیال چشمها‌ی خاکستری‌اش، به خیال ساق پایش؛ دست شده‌ام، موج برداشته‌ام، رقصیده و لرزیده و خاکستر شده‌ام. و وقتی این‌ها را می‌گفتم، نفس عمیقی می‌کشیدم تا بوهایش را به عمق حافظه‌ام برده باشم؛ که می‌دانستم اگر دیگر او را هرگز نبینم، بو را باز به خاطر خواهم آورد اگرچه نشود او به خاطر آوردن بو. دلم می‌خواست این را بداند. فقط می‌خواستم این را بگویم. می‌خواستم بروم توی گوش‌اش زمزمه کنم، بگویم خیالت را دوست دارم، ولی بیزارم از تو؛
با من می‌آیی؟  
و پیش از آنکه حرفی بزند، بگویم   چه صدای زشتی داری؛ با من می‌آیی؟  
و او که دیگر جاخورده، پیش از آنکه به رویم آورد بگویم    حالا که از من بدت می‌آید، چقدر بیشتر می‌خواهم‌ات؛ با من می‌آیی؟
و تند اضافه کنم      توی من پیرمرد خرفت جنده‌بازی‌ست که با خیال تو و خیلی‌ توهای دیگر جلق می‌زند و جان ندارد، آبش نمی‌آید؛ با من می‌آیی؟ همه‌ی آنها نمی‌شوند تو، همه را لیسیده‌ام؛ با من می‌آیی؟ و بگویم چه زیبا می‌شود خشم‌ات، آتش می‌افتد توی خاکستر چشم‌ات؛ با من می‌آیی؟
و جوری بخندم، که چمدان خندید؛ پوست توی دهانم را به دندان بگیرم، بگزم:   با من می‌آیی؟
خیلی تشنه بودم وقتی رسیدم. یک روز یا بیشتر آب نداشتم و تشنگی از ویسکی بیشتر امانم را گرفته بود. آب خواستم. نبود. برایم ویسکی ریختم. برایم ویسکی آوردم. مزه‌ی چرب و بوی مایع ظرفشویی می‌داد، نوشیدم. آرام حواسم را آوردم توی میخانه و نگاه چرخاندم پی دختر و گوش سپردم به احضار آوازی توی حافظه‌ام. ولی موسیقی‌ای که آمد، بی‌آواز، بی صدای او؛ جز آواهای گنگ ناشناختنی نیایشی سرد، که اوج و فرودش همان بود و تکرار می‌شد و با نوای بارش باران بیرون قاطی می‌شد. اگر می‌توانستم پنجره را باز کنم. اگر قفل نبود پنجره. دهانم را در باران باز می‌گذاشتم تا تشنگی را بخوابانم. اگر پنجره را می‌شکستم می‌شد،  اما اگر می‌شکستم سرما می‌آمد تو و می‌ماند. فکر کردم بشکنم پنجره را و بعد جایش چیزی بچسبانم، می‌شد. ولی سرمایی که آب را در لوله می‌خشکاند، چه می‌چسباندم نمی‌آمد تو؟ ضرب‌آهنگ باران با موسیقی توی سرم، ذوق پریدن شد، دختر را پاک از یاد برده بودم. و پا و دست و رگ و پوستم، شور رقص گرفت. نابخود داشتم می‌چرخیدم و پا و دست به هارمونی موسیقی‌ی باران و آن آوای گنگ بدون ریتم پر از خراش و تمنا، آهسته شد، آهسته‌ی رقص، آهسته‌ی تمنا و سبک    دست که بالا می‌آمد، پا هنگامه می‌گرفت و همپای طنین دست می‌شد. همپای دیگری نمی‌خواست. دیگری نمی‌خواست. چرخ می‌زد و دل به هم می‌داد و خودم، تماشاگر خودم بودم و تو را لعنت می‌کردم؛ با من می‌آیی؟

به هوش که آمدم صدای هرّشی از جایی نزدیک می‌شد. به سختی برخاستم و پیرامونم را نگریستم و همه‌جا چشم پسرک کر بود و ساعت بود توی چمدان؛ لباس پوشیده و آماده، بر زمین افتاده بودم. هرچه کردم به یاد نیاوردم چرا لباس بیرون به تن داشتم و از کجا آمده بودم و چطور از هوش رفته بودم که صدای هرّش دور، از توی لوله‌ی آب نزدیک شد و ترکید و شنیدم: ریختن زردآبی شد از شیر... دویدم و زردِ زرد را لب گذاشتم به مکیدن، نوشیدم.  

Tuesday, April 22, 2014

خضر را بکش (پرولوگ) شش: بند اول


ماهیان چند‌اند در بحر روم شبیه به زنان مودار، رنگ‌های گندم‌گون و پستان‌های بزرگ و فروج عظام دارند. ایشان را کلامی باشد که کس فهم نکند و خنده و قهقهه کنند و باشد که بعض از مردم ایشان را بگیرند و مباشرت نمایند پس خلاص گشته به دریا گریزند.
حیات الحیوان / کمال‌الدین دمیری  


پرولوگ:
خضر را بکش
6
(بند اول)

کاری نمی‌شد کرد. دیگر آب توی لوله یخ زده بود، چه کارش می‌کردم. دست به دامن طبیعت می‌شدم، نیایش می‌کردم مگر آفتاب بتابد یخ آب شود؛ چه کار دیگری می‌توانستم کرده باشم؟ از پنجره نگاه کردم، چراغ اتاق اما خاموش بود. توی تاریکی چشم‌هایی می‌درخشید. آن روز که رفته بودم خانه‌اش – اگر اما را من ساخته بودم، به الکس گفتم، اگر فقط توی خیال من بود، این‌طور بود. نه! آن‌طور نمی‌مرد – اول خیلی با خودم کلنجار رفتم. از آن بالا، از اتاق خودم که می‌نشستم نگاه می‌کردم از کدام خانه می‌آید بیرون، دیده بودم و طبقه‌های ساختمان را شمرده بودم. می‌رفتم خانه‌اش، در می‌زدم، می‌آمد دم در، می‌گفتم من همسایه‌ی طبقه‌ی فلان هستم. یا می‌گفتم گم شده‌ام. این بهتر بود می‌رفتم در می‌زدم می‌گفتم گم شده‌ام و جایی را بلد نیستم و می‌خواستم به الکس زنگ بزنم و یا بالا نمی‌رفتم، چه می‌دانستم کدام در خانه‌اش بود، چه کاری بود زنگ بزنم، اگر اشتباه می‌زدم چه، اصلن زنگ نمی‌زدم توی کوچه منتظر می‌ماندم و وقتی می‌آمد، می‌رفتم نزدیک، می‌گفتم گم شده‌ام. ولی اگر زبانم را نمی‌فهمید. ولی امایی که من می‌دانستم زبان مرا می‌فهمید، حتمن می‌فهمید. خواهش می‌کردم اجازه دهد از تلفن او زنگی بزنم. می‌گفتم مسافرم، موبایل ندارم.
درست چون آن بار. آن بار توی شهری دیگر. ولی آن‌بار این‌طور نبود. جور دیگر بود. فلج شده بودم. نشسته بودم توی سالن کوچک خانه‌ای که اجاره کرده بودم برای دو ماه. خانه‌ای قدیمی با بوی قدیمی با وسایلی کهنه، پیانویی شکسته، که صدایش درنمی‌آمد، تنها آرایش خانه بود. ولی تمیز بود. الکس برایم گرفته بود.
الکس دیگر کیست؟
الکس همه جا با من آمده. رفیقم است.     دارد یادم می‌آید.      الکس را توی شهری کوچک مرزی شناختم. تازه به آن شهری آمده بود که من می‌خواستم از آن بیرون شوم. یادم آمد. ماجرای مفصلی دارد. می‌خواستم قاچاقی از آنجا بروم. بروم شهر دیگر، کشور دیگر. او از آن طرف آمده بود. کسی را پیدا نکرده بودم ببردم آن طرف. شهر مرزی، دریا داشت. دریا کشتی و قایق ماهیگیری داشت. ماهیگیر پول می‌گرفت می‌برد آن طرف. این‌طور شنیده بودم. کسی را نمی‌شناختم که به او بگویم که او مرا به یکی معرفی کند که آن کس مگر ماهیگیری را بشناسد که پول بگیرد که مرا ببرد آن طرف و آن طرف که پیاده می‌شدم توی بندر نه، یک جای دورتری و باید خودم را به ایستگاه قطار می‌رساندم و دیگر کاری نداشت و دیگر کسی نمی‌پرسید از کجا آمده‌ام و من زبان آنها را می‌فهمیدم ولی زبان این‌ها را، ماهیگیر را، نمی‌فهمیدم. باید کسی را پیدا می‌کردم به جای من با ماهیگیری حرف بزند ببیند چقدر پول می‌گیرد ببرد یا اصلن می‌برد. پول داشتم. موضوع پول نبود. زبان بود. ترس نبود. نمی‌فهمیدم. یک هفته توی شهر پرسه زدم، کسی را پیدا نکردم تا یک شب توی میخانه‌ای نزدیک بندر، که می‌رفتم ماهیگیرها و جاشوها را نگاه می‌کردم به امید که یکی پیدا شود زبان مرا بفهمد. ولی این کار ترسناکی بود. ولی من دیگر واهمه نداشتم. از چیزی نمی‌ترسیدم. ترسهایم ریخته بود. اضطرابم ریخته بود. این هم بود. ماجرا دارد. بعد برای الکس تعریف کردم، برایش گفتم چطور ترسم ریخت. این بعد بود. آن شب او را آنجا دیدم. در آن میخانه‌ی ماهیگیرها و جاشوها ولی او شبیه آنها نبود. تر و تمیز بود، کت سفید اسپورتش را پشت صندلی انداخته بود. پیراهنی آبی روشن تنش بود با نشانی شبیه نشان تیم فوتبالی که نمی‌شناختم. صورت گرد تراشیده‌ی آرام با چشم‌های سبز و دست‌هایی که آرام به جام شراب می‌رساند و به لب و لیوان را زمین نمی‌گذاشت. باقی همه آبجو می‌خوردند، بلندبلند حرف می‌زدند. من نمی‌فهمیدم. چندتایی ودکا می‌نوشیدند. ودکا و آبجو، با هم. من ولی آبجو می‌نوشیدم. و او داشت، همین‌طور در هوا گرفته جامش را، با پایه‌اش بازی می‌کرد. خیلی نگاهش کردم جوری که نفهمد دارم نگاهش می‌کنم. خیلی نگاه می‌کردم اعتماد کنم. خیلی نگاه کردن به آدمی که دارد به تو نگاه نمی‌کند، تو را نمی‌بیند، نمی‌فهمد زیر نظرش گرفته‌ای، چیزی از جنس نزدیکی می‌آورد، خیالی، که هیچ نزدیکی نیست. بی‌خودی‌ست. از آن نگاه خیره و این‌که او دارد همان کاری را می‌کند که داشته می‌کرده، همان‌قدر طبیعی که با خودش هست و چون نمی‌داند تو داری تماشایش می‌کنی، کسی دارد تماشایش می‌کند، ادا در نمی‌آورد. ولی من که خودم این‌طور نیستم، من که خودم همیشه می‌دانم کسی دارد نگاهم می‌کند، حتا در تنهاترین لحظه‌های با خودم، ادا در می‌آورم؛ می‌دانم چطور نگاه کنم که از خیلی نگاه کردن، بی‌خود مشتاق نشوم به اعتماد باخته، خودم را گول نزنم. و او، از پشت پیش‌خوان که ایستاده بودم، اصلن نمی‌توانست ببیندم. و اعتمادی که توی حرکت دستش و نگاهی که به اطراف نمی‌برد، پیرامونش را نمی‌دید، یا اگر می‌دید، که می‌دید، جوری می‌دید که فاش نمی‌کرد دیدن را و فکر کردم بروم با او حرف بزنم، حتا اگر زبانم را نفهمد، دلم خواست حرف بزنم، مگر زبانم را بفهمد.
رفتم پرسیدم، جوری که پرسیدن نبود گفتن بود، اجازه می‌دهد کنارش بنشینم. نگاهم کرد، چیزی نگفت.
با دست اشاره کردم به صندلی روبروش دوباره گفتم می‌توانم آنجا بنشینم. سر تکان داد و باز چیزی نگفت. نشستم. نگاهم کرد، به همان دیدنی که انگار نمی‌دید و جامش را بالا آورد، بنوشد.
به سرعت من هم لیوانم را بالا آوردم پیش از آنکه به لب رسانده باشد، به جامش زدم سلامتی گفتم. خندید و سر تکان داد و جام بر لب نهاد. نوشیدم و لبخند زدم و پایین آوردنای لیوان گفتم می‌خواهم با یکی از این قایق‌ها بروم آن طرف. همین‌طور بی‌مقدمه گفتم.
پول هرچقدر بخواهند می‌دهم. گفتم.
داشت طرف دیگری را نگاه می‌کرد و به روی خودش نیاورد.
گفتم ولی نمی‌توانم به این‌ها بفهمانم و کسی را پیدا نکرده‌ام.
با اشاره‌ی دست ساقی را صدا کرد، بطری‌ای شراب و زیرسیگاری خواست. ساقی که برگشت، دو تا پیک آورده بود با بطری ودکا. خواست بریزد، با اشاره‌ی دست مرخص‌اش کرد. خودش پیک‌ها پر کرد، یکی برای من. لیوان آبجوم هنوز به نیمه نرسیده بود. پیک را برداشتم و بالا آوردم و بالا آورد و توی چشم‌های هم خیره شدیم و به هم زدیم و نوشیدم، نوشید. می‌خواست یا مستم کند هرچه داشتم بگیرد، یا مستم کند داستانم را بشنود. دوباره پیک‌ها پر کرد. دوباره همان‌طور نوشیدیم و نگاه از نگاهش برنداشتم ولی در چشمهایش دیدم انتظار ادامه‌ی داستان را می‌کشید. می‌خواست بداند از کجا آمده‌ام و چرا می‌خواهم آن‌طور بروم. لابد. ادامه دادم چطور شد من از شهرم گریختم و از کشورم گریختم و رفتم فلان‌جایی و باز از آنجا گریختم و رفتم جای دیگر و از آن جای دیگر و هم‌چنان گریختم و گریختم و گریختم تا این‌جا و مدتی در پایتخت بودم و آنجا شنیدم اگر بیایم به این بندر، اگر آدمش را پیدا کنم، اگر پول بدهم، می‌برند م می‌رسانند م آن طرف. او بارها و بارها پیک‌های‌مان را پر کرد و خالی کردیم و من همچنان گفتم و او هیچ نگفت. هنوز نمی‌دانستم زبانم را می‌فهمد یا. چیزی نگفته بود و سرم گرم شده بود و از بس دیرگاهی بود با کسی حرف نزده بودم، پیوسته داشتم حرف می‌زدم و مگر وقتی لب تر کردن، خاموش نمی‌شدم.
سرانجام گفت هفته‌ی دیگر همان شب به همان میخانه بروم و وسایلم را همراهم بیاورم.
لهجه‌اش جوری نبود بفهمم کجایی‌ست. نفهمیدم.
نگاهش کردم بفهمم چقدر راست می‌گوید، دستهایش ترسناک بود، از اول به انگشتهایش اعتماد کرده بودم آنطور که با لیوان بازی می‌کرد. چشم‌هایش ترسناک بود که خالی بود از هر اشاره‌ای، ترحمی، سرشتی. و صداش، صدایش هم که جوری نبود بشود فهمید کجایی‌ست، بشود فهمید به چه فکر می‌کند، بشود فهمید...
گفتم چند؟
هزار چوق.
جای چانه زدن نداشت. درمانده بودم. همه‌ی پولی که داشتم هزار و دویست چوق بود. کاری‌ش نمی‌شد کرد. گفته بودم هرچقدر بخواهند می‌دهم. پرس‌وجو کرده بودم می‌دانستم همین اندازه‌ها می‌گیرند. کمی کمتر می‌شد. پول اهمیت نداشت. سر تکان دادم. گفتم باشد، می‌آیم، یک چمدان دارم، توی چمدان... می‌خواستم چیزهای توی چمدان را بگویم ولی اینک او ایستاده بود و پیک آخر را پر کرد. به سختی بلند شدم، آبجو و ودکا، چنان سنگینم کرده بود که می‌ترسیدم بیافتم، اگر بالا نمی‌آوردم. پیکش را بالا آورد و سلامتی گفت. گفتم. نوشیدیم. کت سفیدش را از پشتی صندلی برداشت، روی شانه انداخت، بی‌نشان از هیچ مستی، گام برداشت و رفتنش را تماشا کردم.
من هم باید می‌رفتم به اتاق گندی که توی هتلی درجه سه گرفته بودم و شبها بوی شاش و گند و صدای انفجار موزیک از نمی‌دانم کدام نایت کلاب دور و بر، که روز ردش را پیدا نمی‌کردم، نمی‌گذاشت پلک روی پلک بگذارم. بالاخره آمدم بیرون و توی اسکله، روی نیمکتی، دورتر از نور چراغ خیابان، جایی که انعکاس ماه در سیاهی آب فرو می‌خزید و اندوهگین می‌شد، نشستم و قایق‌های کوچک پهلو گرفته را تماشا کردم و نگاه تا دورتر، تا افقی ناپیدای گنگِ خیره رفت. تمام بوی دریا توی شامه‌ام پر کرد، شامه‌ی مستی که هر بو، چندین می‌شود؛ هر بوی که پیشتر یکی بود فقط و بوی دریا، ماهی شد و هر ماهی چندین ماهی دیگر و نمک، دانه دانه بوی خاطراتی شد که تندتند برای الکس تعریف کرده بودم. دیگر چشم‌هایم تار می‌دید، درست نمی‌دید و هی می‌خواستم انگشت به حلقم بیاندازم بالا بیاورم همان جا که انعکاس ماه گم می‌شد و آوردم و تا روزها و هفته سپری شود، هر روز روی همان نیمکت نشستم.
این خانه‌ای که درش، نشسته پای پیانوی شکسته، که گاهی می‌نشستم و دست به کلیدهایی می‌کشیدم که هیچ آوایی از آنها برنمی‌خاست، فلج شدم و افتادم؛ خانه‌ای بود که الکس برایم اجاره کرده بود پس از آنکه با قایق آمدم این سو. اول حس از زبانم گریخت، حس از لبهایم بعد. با دندان که هنوز تکان خوردن‌شان بود، زبانم را گاز گرفتم ولی درد نیامد، لبهایم را گاز گرفتم ولی درد نیامد، آن‌طور شده بود زبان و لب و بعد لثه‌هایم که وقتی آمپول بی‌حسی، توی دندان‌پزشکی، همیشه می‌شود. آن‌طور که تکه‌ای از آدم دیگر از آدم نیست، بیرون اوست، و هنوز همان‌جاست ولی آگاهی از آنجا بودنش، بودنش را به حس نمی‌رساند و نرساند گزیدن زبان به دندان، درد را به عصب. ولی هراس نکردم، از جایم تکان نخوردم. دیگر بی‌حسی به حنجره‌ام فرو رفت و صدا را فروخورد. دیگر صدایم را نمی‌شنیدم و فکر کردم از کجا معلوم شاید پیش‌تر عصب گوشم را خورده باشد و دیگر بزاقم را نمی‌توانستم فرو دهم و از کنار لبهایم جاری بود روی چانه‌ام و می‌ریخت. و دیگر بینی‌ام را نمی‌توانستم از خودم بدانم و می‌دانستم بود. و دیگر چشم‌هایم را نمی‌توانستم پلک زدن، بفهمم. و دیگر پیشانی‌ام نمی‌توانست دستم را لمس کند. و دیگر و دیگر و دیگر این... این بی‌حسی تا انگشتهایم عصب فروخورد و تا پاهایم عصب فرو خورد، بر زمین افتادم و این آگاهی مزمن، این آگاهی شدید بود که هنوز هستم و نبودم و این گوشت بر زمین افتاده که بود، کجا من بودم؛ نبودم. دیگر ترسیدم. دیگر می‌خواستم گوشی را بردارم به الکس زنگ بزنم بگویم بیاید نجاتم دهد؛ ولی صدا نداشتن هولناک بود و توان نداشتن به برداشتن چیزی، هولناک بود و شنیدن موسیقی‌ای که از پیانوی شکسته می‌آمد که صدایش درنمی‌آمد، به گوشی که نمی‌شنید و باز توی سرم چیزی می‌نواخت، هولناک بود. و نلرزیدن و تکان نخوردن و یا نفهمیدن لرزیدن و نفهمیدن تکان خوردن، هولناک بود نشنیدن و نفهمیدن بو و لمس، ولی هنوز چشمم می‌دید، می‌دید پیانو را که برخاسته بود و بالای سرم آمده بود دیگر نه با پایه‌ی شکسته و هولی مهیب بود با نوایی خوش کسی بود انگار، «بازی با آب» راول با «مهتاب» بتهوون، توی گوشم که نمی‌شنید، که گوشم نبود و نمی‌فهمیدم گوش کجاست اگر نمی‌شنیدم با کدام گوش می‌شنیدم و او تماشاچیِ فلج من که جان می‌کند و نمی‌کند و جان کندن نمی‌خواست و می‌دید و این دیدن، خود این دیدن، کنار آن همه خالی، چرا مانده بود نمی‌رفت، هولناک بود.

نفهمیدم چند مدت به همین حال بی‌حال‌وجان گذشت که دستها و پاهایم سوزن سوزن شد و عصب رفته، به بازگشت خواست. یادم نمی‌آید به چه فکر می‌کردم آن وقت. یادم نمی‌آید، به کسی شاید. معکوس ترتیبی که رفته بود، برگشت و صدایم را که شنیدم به الکس زنگ زدم به زحمت گفتم بیاید و به سختی خودم را شنیدم که داشت می‌گفت بیا. آمد و برداشت م برد بیمارستان. در بیمارستان از سرم عکس گرفتند و از جاهای دیگرم عکس گرفتند و پرسیدند آیا چه خورده بودم و گفتم و بستری‌ام کردند و پرستاری که آمد، زیبا نبود، یا بود، مهربان بود خیلی یا نبود، وظیفه‌اش بود. ولی دست به جاهایی‌م کشید که گمان نمی‌کنم وظیفه‌اش بود. فرداش گفتند چیزی‌ت نیست، می‌توانی بروی. من که می‌دانستم چیزی‌م نیست، به الکس گفتم. داشتم می‌آمدم بیرون همان پرستار آمد و شماره‌اش را داد یا دنبالش گشتم، دیگر شیفتش داشت تمام می‌شد داشت می‌رفت، شماره‌ی تلفنش را گرفتم یا خودش داد که زنگ بزنم وقت ملاقاتی بگذاریم، همان شب، یا یک شب دیگر، بروم پیش‌اش. همان شب بهتر بود. آن شب شیفت نداشت و دوست داشت مرا دوباره ببیند. و من به جاهایش دست نکشیده بودم. گفتم شهر را بلد نیستم و تنهایی جایی که بلد بودم همان خانه‌ی خودم بود ولی او نمی‌خواست بیاید خانه‌ی من و من باید می‌رفتم خانه‌ی او. پس یک جایی قرار گذاشتیم که رفتم و او هم آمد و با هم به خانه‌اش رفتیم، شب نبود هنوز، عصر بود. و دست کشیدم تن‌اش تا از تنم سیر شدم و سیر شد. وقت دست کشیدن همه فکرم به فلج بود که مگر دوباره بیاید و اگر می‌آمد و اگر همان‌طور که دهانم متصل به دهان او می‌رفت و زبان من راه می‌گرفت در غلاف دهان او سرگردان، آن فلج بازمی‌گشت و عصب را می‌خورد و حس دهان را می‌خورد و زبان و لب، گوشت کنده‌ای می‌شد از من و بیرون من، و بزاق که نمی‌فهمیدم از گوشه‌های لبم می‌ریخت و سنگ در انتهای رودخانه از ریخت می‌افتاد و تمام تن، بیرون می‌ماند از من، در او؛ چه خوشی می‌شد و نشد، تمام شد و حمله‌ی دیگری نیامد و به جاش صدای او را شنیدم می‌گفت دیگر باید بروی، حالاست شوهرم برگردد.  تند خودم را جمع کردم از آنجا بروم، لباسهایم را می‌پوشیدم یادم آمد راه خانه‌ام را بلد نبودم. گفتم برایم تاکسی بگیرد. زنگ زد تاکسی. آمدم بیرون ایستادم توی سرما، کرخت شد صورت و دستم، باد سرد توی گلویم، فلج رفت و تنهایی شد که همیشه بود. تاکسی آمد و سوار شدم و خانه‌ام را گفتم. راننده گفت فلانی را از کجا می‌شناسی؟ گفتم نمی‌شناسم. گفت زنگ زد من آمدم دنبالت. جا خوردم توی خودم گفتم بی‌شعور زنگ زده کسی که می‌شناسدش بیاید دنبال من! گفتم اینجا را بلد نیستم، شهر را بلد نیستم، غریبه و مسافرم، گم شده بودم آن خانم را توی خیابان دیدم خواهش کردم زنگ بزند تاکسی، او هم زد. دیگر حرفی نزدیم. حالا هم می‌خواستم بروم بایستم نزدیک خانه‌ی اما، توی کوچه، داشت که می‌آمد می‌رفتم همین را می‌گفتم.