Showing posts with label جفت پاره. Show all posts
Showing posts with label جفت پاره. Show all posts

Monday, September 17, 2012

جفت پاره / رسم، زمین بر پشت ماهی و ماهی در آب است



« nous sommes comme dans un poste,
d’où l’on n’a pas le droit de s’échapper
ni de s’enfuir »*

Phédon (62b) ; Platon 


"جفت پاره"
رسم،


بازی.

دنبال سرباز افتادم. پیدا شد. پرِ سیاه بازوش. کسی نگاه نکرد. مردم بودند، می‌آمدند، می‌رفتند، همان‌طور آمدند و رفتند. یا ندیدند. من دیدم آن لحظه نفهمیدم چون افتادم و بلند شدم و دنبالش با فاصله، نبیندم، دستم را گرفتم به میله‌ی قطار صورتم را پنهان کردم شال گردن.
رفت توی تونل. رفتم. دستم مشعل که ببینم، می‌سوخت و چشم پرنده می‌کشید، می‌دیدم، نقره‌ای بود. با آوازی، نقره‌ای. هراس کردم.
به هوش آمدم پنج ستون و منبر بود هشت پله، چوبی. جای نشستن آن بالا خالی و بر دسته‌هاش سر، گرد، آن صورت پرنده. فرش همه‌جا توی نوری از پنجره‌های چرخیده اطراف گنبد، چشمم را می‌خورد، نمی‌دیدم. یا هیچکس نبود. نه صدایی بود، یک نور موذی. یادم نیامد. خواستم تکان، نمی‌خورد پاهام و دستم، پشتم می‌سوخت، از پشتم، زیرم فرش نبود. به هوش آمدم، گونه‌ام سنگ بود چسبیده، تشنه بودم، لیسیدم و زبان دور لبهام، خنک بود سنگ. ولی نمی‌دیدم. وقتی دیدم گونه‌ام روی سنگ، نور چشمم را خورد سرم را چرخاندم بستم سوخت دوباره باز کردم اینطور که بستم سایه‌هایی آمد توی وحشتی که پشت پلکم گیر افتاده بود یادم بیاید سایه‌ی مردی و پرنده‌ای، رفتن و قطار و شال. توی شالم بویم بود وقتی نفس می‌کشیدم، بو را دوست داشتم می‌خواستم خودم را بخورم، نفسم می‌رفت تو، یادم آمد می‌ترسم نمی‌خواهم ببیندم دنبالش می‌روم نگاهش می‌کنم، هیچ مو نداشت توی صورتش و نه توی سرش و کلاه نداشت پیدا بود اول فکر کردم ازین آدمهاست چاقو دارند و اسلحه دارند و مو ندارند و چشم دارند، ترسیده بودم بارها دیده‌ام او را، همه‌شان او، و روی پوست خنجری یا نشانه‌ای زخم شده. خودم را می‌کشیدم تو با نفس بو می‌کردم می‌خوردم، سرم گیج می‌رفت قطار. دیگر ندیدم، سایه سیاه شد، سیاهی که نورِ بیرونِ پلک بود، توی صورت بود، باز کردم، به زحمت. گونه‌ام را برگرداندم، خواستم تکان بخورم نه پایم نه دستم خورد، چپ را دیدم ستونِ نزدیک، شاید دو متر و آن طرف راست ستون، پایین پایم یکی و یکی بالاتر از سرم آنقدر که می‌توانست بچرخد دیدن و بعدن یکی دیگر را و منبر. چون آنجا را می‌شناختم فکر کردم از قبل می‌شناختم آنجا بوده‌ام بوی آشنایی و مزه‌ی سنگ خنک بود، زبانم می‌سوخت. 


تلسما.
«زمین بر پشت ماهی
و ماهی در آب است»


حوصله.







صورت جادو.

زخم. زیر ناخنم پوستِ کنده. بیدار که شدم از انگشت مکیدن، مزه پوست و آن چیزها. سیاهی.
سودابه دستم را - از کی بود. وقتی خواب بودم نبود. - می‌خارید. نباید بخاری. گفت - بست. لخت بودم و از جای پوست‌های کنده، زردی و نارنجی. می‌خواستم، چشمم را، بستن، ندیدن. و لکه‌های سیاهی. زانو زد. رنگ از روی زخم برمی‌داشت، بر بوم می‌پاشید. پالت رنگهایش، تنم، سینه‌ام، رنگهای زخم. و بوم.
دور اتاق چیده بود صورت وُ در پای بومی وسط اتاق افتاده، من. توی بوم تنها یک صورت، مجموع همهِ صورتهای دیوار، صورت‌های ماهی، مار، اسب، نور و آن مرد، آن پرنده.

قلمو را توی زخم فرو می‌کرد، بلند می‌کرد، روی بوم می‌کاشت؛ لذیذ مویی که دور سوراخ را می‌خاراند، دوست داشتم اگر انگشتش را فرو می‌کرد. نمی‌دیدم دستش را هرگز. و زخم را مشت کند. دوباره از حال رفتم.
و او حریص خواب من بود.

نقاشی.

بعد از توی من بود می‌کشید گفت. و نمی‌دانست وقت ‍‌کشیدن چه. اول پرنده شد و از توی پرنده بیرون آمدند، هر یک صورتی و صورت‌های حیوان و مرد، قاب می‌شد.   
و او مهربان بود. نگهبان من بود. با اینکه زندانی بودم. دستم را می‌بست و در اتاق می‌گذاشت می‌‍رفت، گرسنه. می‌گفت.
و گفت ببین. زخمی پس سر، بالای گردن، سوراخی. که رنگش نمی‌آمد به قلمو. انگشت فرو کرد سنگ را بیرون کشید.
گفت ببین. سنگ بالشم بود. یخ بود وقتی چشم باز کرده بودم توی آنجا و دور و برم را باز می‌شناختم، مسجدی. شمع آورد سودابه و توی سنگ پیش شمع صورت مرد بی‌مو که از در کوچکی زیرین منبر، به اتاقکی می‌رفت، پرنده دنبالش.  حافظه‌ام بود، حافظه. گفت آینده.

از در کوچک رفتم حیاط کوچک شد، آن وسط حوض. دورتادور گلهای صورتی و سفید بالا رفته، از دیوار، دیوار خیلی بلند و نور حیران توی حوض فرو می‌رفت و اطراف، دور حوض، چند کودک جمع به خنده توی سر آن یکی می‌زدند، دورش را گرفته و او، نشسته بود، کاغذ زیر دستش، بر لبه‌ِ حوض که بلند و چهارگوش بود، قلم، دستش، می‌کشید و صورتش پیدا نبود، پرنده را.

آن ترس دوباره آمد، عرق سرد کرده بودم، آنها که می‌گفتند نمی‌توانم کشیدن نقش. نمی‌توانستم، صورت خودم توی آب حوض، صورت کودک. می‌دانستم نمی‌توانم. می‌خواستم. صورتم توی آب، می‌شکست، کج و موج.

خیس از جا پریدم، قلمو توی زخمی‌م می‌نواخت. بیرون کشید انگشت به پیشانی‌م و آرام کف دستش. گذاشت. نرم شدم. یادم نمی‌آمد.
گفتم.
سودابه. چشم‌اش اگر می‌خندید، خندید.
و دیگر جان نداشتم. احساسی که داشتم همان بود. صورت روی بوم، کودک. توی آب.

حوصله.

انگار روزها همان‌طور می‌گذشت من با زخم‌هایم، خارش‌های...، روی هم. گاهی چشم گشودن و او بود، می‌دیدم، گاهی؛ و باز از حال می‌رفتم. هرچه دیده بودم، روی بوم، آویزان، دور تا دور، کشیده بود. یادم نمی‌آمد، نگاه می‌کردم، تا..، شاید.

نقاشی.

کودک پرنده را گفت بپر. بالی بیرون جهید. اول منقاری. بال دیگر.
پرواز شد. به نور رفت.
کاغذ توی دست کودک، خالی بود.
و وقتی بالا می‌رفتم، به آن پسری که می‌خندید، به آن که می‌گفت نخواهم توانست، به آنکه توی سرم زد، به حیوان‌های‌شان، گفتم. یکی اسب شد، آنکه هیچ نگفته بود و آرام نگاهم کرده بود، سوار، از دنبال من. و یکی ماهی، او را خورد که توی سرم می‌زد و آن که می‌گفت نخواهم توانست، مارش... و آنکه می‌خندید...
چشم باز کردم، صورت من بود، مو نداشت، می‌خندید با چه پرنده، روی شانه‌اش، سیاه.


و سودابه، با زخمهای من، آواز می‌خواند.


امیر حکیمی
چهارده سپتامبر 2012


* “…we men are in a kind of prison and must not set ourselves free or run away…”; Phaedo (62b) translated by Harold North Fowler



Wednesday, April 25, 2012

جفت پاره / رسم، اول ظلمت



و چون حجرالکلب در برج کبوتر افتد، کبوتران همه گریزند./ تحفةالاحباب، به نقل از دهخدا



"جفت پاره"

رسم،
اول ظلمت بود.


به می: «و ماهی همان نون است: نون والقلم.*»


به دیوار چسباندن، اول ران، اول کف دست، اول بازو، اول شکم، اول قفس سینه.
اول صورت.

آسمان افتاد. کم‌ خنک بودم، کم‌کم. دیگر توی چشمم نگاه کردم، آواز و رهایی، زار.


ابراهیم به زن رفت. چشم نداشت زن، برگشت، صدا کرد مرا نگاه کرد. من، پای آویزان بر دیوار نشسته‌ افتاده. ابراهیم پهلوی من است کبود. نازک و بی‌پوست زن تمنا. مردِ زن را وقتی نگاه کرد ابراهیم، برخاست فریاد زد و افتاد. نور چراغ. کم نور بود ترخان در گلوم می‌سوخت و توی ابراهیم و توی زن. از ابراهیم ترسیدم وقتی رفت گفت تجاوز توی گوشم. مرد افتاده مو نداشت و دست به تنش و به ابراهیم التماس و چنگ می‌زد پوستش را آن وقت شور جویدن انگشتهایش، زن خندید با ران سخت ابراهیم و قهقهه زد با لباس پاره جهید با التماس مردش. فکر کردم جان دادن او: جان می‌داد که من هم رفته باشم توی دهان‌اش آواز خوانده باشم. آن روز به او نگفتم، آن روز از او وحشت داشتم. توی گلویم تند تند ترخان. مردِ زن آمد به پایم آویخت رانهای ابراهیم را چنگ، ابراهیم فریاد، زن فریاد، مرد،


نقاشی.

مار از سینه‌ی برج بالا، صورت که فریاد می‌زد گوشش را گرفته، در میان برج، کبوترها رفته‌اند.
مار از کاشی‌ی پایه سر کشیده توی خانه. 
خشت دیوار برج شکافته صورت، مار از اندام‌ش. 
برج مار، صورت کر، ابراهیم.

کبوترخانه را از دور می‌دیدم صدای ابراهیم را ‌شنیدم، نداشت، ترسیده بود. توی برج نشسته و هراسان. کبوترها اگر یکباره برخیزند، کر می‌شود ابراهیم وقتی برمی‌خیزند لرزه‌ای به اندام بارو، به جان ابراهیم، می‌ترسد. برای نجاتش می‌رفتم نمی‌رسیدم، هرچه. آن‌وقت کودکی‌ی ابراهیم بود. نمی‌دانستم در برج زندانش کردند چه کرده. اگر بیدار می‌شدم می‌ترسیدم ابراهیم آنجا بماند و یا اگر بیدار می‌شدم زودتر از آنکه آنها بپرند، کر نمی‌شد، نمی‌ریخت دیوار و سقف، نمی‌ماند زیر آوار نمی‌مرد دفن زیر چلغوز. به کاهگل چنگم، انگشتهایم، نک به نک، خراش و خون. به او گفتم چطور هیچ پرنده دیگر نمی‌شود از آن پنجره‌های کوچک، چطور نه هیچ پر سیاهی.

و ابراهیم شب دیگر اسیر برج بود. با اینکه برخاسته و برهنه و انگشتهام لکه لکه بود و دیده بودم بر بوم سودابه نقش ماری که می‌رفت بالا و اگر می‌رسید به شکاف، کبوترها یکباره بر‌خاستند و چرا به چشمهای صورتِ مار که از سوراخ سر می‌کشید نک ننواختند و ابراهیم دستش را به صورت گرفته و دیگر، صدا نداشت.

تجاوز.
ابراهیم گفت بلند شویم برویم لباس زن را که آنطور آتش چشمهاش، بدریم بلند شد رفت و لباس زن را که آتش، بردرید. همه رفتند و من مانده و ابراهیم و زن، با شوهرش. زنی که چشمش مار بود، صدای زنجیر داشت، اگر اسمی داشت. باور نکردم می‌رود به زن پیش چشم مرد که مست‌حیوان می‌خندید، بر زمین می‌خزید می‌لیسید، بر پاهای او می‌آویخت و او را. بیرون روی لبه‌ی بالکن نشستم باد می‌آمد از توی پنجره دیگر می‌دیدم نمی‌خواستم صدایشان را بشنوم، سیگار کشیدم و بطری ترخان را در گلو می‌ریختم، حنجره‌ام می‌سوخت به یاد می‌آوردم. اگر سودابه ببیند، چه خواهد رسم کرد. که در دهان زن آوازم ایستاده و ابراهیم، بر پهلوش، و شکمش، و پره‌های کونش.

با خودم داشتم فکر که زن چطور می‌شود و مرد چطور بشود و من چه خواهم به یاد آورم. لبهای زن که اصلن مقاومت نداشت. ابراهیم می‌گفت زن خواسته و آن ترتیبی بود بر خاسته‌ی او. دهان شیشه را به دهانش گذاشتم و سبز ترخان از گلوی زن می‌رفت، صدای ابراهیم خش. آوازم خش، پنجه‌های مرد روی زمین و آنچه از او به تماشای ابراهیم توی زنش و به تماشای سبزی که پایین می‌رفت و آواز من، اگر می‌ریخت.

عزیزم
تو که در کمد از خود بی‌خود می‌شوی، صدایت را می‌شنیدم، رمیده‌ام. من آن مزه را و آن بو را، وقتی نبود آنچه بود، نترسیدم می‌خواستم گلویت را ببرم و خون را پرواز دهم. ولی می‌رفتم وقتی رفته بودی توی آن کمد از آن بویی که مانده بود نفس می‌کشیدم - از هوش. اینها توی خواب من پیدا نیست که سودابه بکشد که آن برج را دیده. کبوترها گریخته‌اند و ابراهیم حبس مانده مار است.

اما آنچه من دیدم که خودش را کشت با برق ولی صورتش از صورت افتاد و پوستش از پوست افتاد و کج شد و او دیگر نبود، چشمهایش و ابروهایش را انگار توی آینه‌ای که مجعد می‌کرد صورت را دیده باشی خودش را می‌دید، نمی‌مرد؛ ولی سودابه که می‌دید آن را نمی‌دید، آنچه می‌دید همان بود که پیشتر می‌دید و می‌کشید و بعد دست به پوست عرق زده تا بیدار شود و او همچنان توی بوم رنگِ خاکستری می‌ریخت و رنگ آبی می‌ریخت و رنگ مار می‌ریخت و در بوم دیگر پرنده‌هایی گریخته از آن شکاف، برج سینه‌ی اوست شکافته.


و در گوشه‌ای آتش و زن که از حال رفت و ابراهیم به مرد نگاه و به چشمهای من که چشمهایش را رفته بودم به زانوی مرد تا کمر، و از کمر تا پشت گردنش لیز می‌خورد که بر زانوهاش برای سجده بود و هم زمین را زبان زبان.
دیگر چه فرق می‌کند حیوان اینجاست و ترخان. موهای مرد را گرفتم سرش را بالا کشیدم لب گشود ترخان ریختم که بعد توی دهانش آواز. آوازم نیامده بود هرچه زن با لبهاش که هیچ مقاومت نداشت. خشی آمده بود که آواز نبود و ابراهیم جز با آواز من نمی‌آمد.

حوصله.
آن روز که آمد غذا آورده بود سودابه. به هرچه در اتاق بود لگد زده بودم و افتاده روی زمین پهن و کج صورتم بود چشمهایم ریخته پایین. گفتم صدایی می‌آمد و صدا می‌آمد. او می‌گفت گرسنه‌ای. گفتم دیگر کاغذ و قلم می‌خواهم که آنچه یادم نمی‌ماند از روی کشیدن او بنویسم.
نوشتم
او خوابم را می‌شکند و آواره می‌شوم؛ و خط زدم. ولی آنکه می‌کشد من نیستم که به یاد نمی‌آورم. و آتش می‌گیرد توی خواب و کاغذ نداشتم، سودابه گفته بود هیچی و غذا را انداخت کنارم رفت پشت بومش فقط سایه‌اش را می‌دیدم، می‌خواستم التماس کنم دیدم راست گفته گرسنه‌ام؛ گرسنه‌ام. ولی ‌ترسیدم توی غذا خواب باشد، خوب به غذا نگاه کردم و از کاغذش در آوردم و خوب بو کردم و فکر کردم خواب در بو باشد، دماغم را بستم، فایده نکرد در نگاه آمدوُ پلکم افتاد.
ابراهیم سوار مرد، همانطور که پیشتر برای زن خوانده بود. دیگر هیچ حس، و فکر کردم هیچ خون، نه در تنم. گلوی شیشه‌ی ترخان را سفت بودم که انگار گلوی مرد و دهانش که دهان نبود، مرد نبود، ابراهیم خندید و صداهاش عجیب‌تر ‌شد گفت شیشه را به او دادم و دیگر ترخان توی شیشه، سبزِ سبز نبود با آواز من که توش غوطه می‌خورد، فقط می‌خواستم بنشینم و وقتی چشمهایم را می‌بستم صدای ابراهیم درد داشت ولی می‌گذشت اگر آنجا می‌ماندم و تحمل می‌کردم ولی ماندم و تحمل کردم، نگذشت و آرام‌آرام دیگر نمی‌فهمیدم، آنچه مانده بود لبهای ابراهیم بود و سینه‌اش که او هم درد داشت و اگر چشمهایش را می‌بست صدای من بود و تحمل می‌کرد، نمی‌کرد و صدایش بلندتر می‌شد من اگر آواز خوانده بودم حبس نمی‌شد مدام می‌گفت.

من اگر آواز می‌خواندم رام می‌شد و میگذشت

آن‌گاه دریا بود و ابر بود و حجمی روی آب بر آن راه افتادیم. ابراهیم گفت و می‌خواند به برجی که چکادش پیدا. من اگر یکباره به سینه‌اش می‌رفتم، پرواز می‌شد و آن صدا، هزار پرنده، یکباره که برخیزد. و سودابه همه را نمی‌توانست کشیده باشد که آنچه می‌نوشتم ادامه‌اش می‌شد، نوشتم. کاغذ و قلم نداد. دلم می‌خواست انگشت به رنگهاش بزنم روی دیوار بردارم بنویسم، نیم تنم فلج بود. او صورتم را نمی‌دید و صورت ابراهیم که کشیده بود جیغ می‌کشید و پرنده‌ها پریده بودند، دیگر نمی‌شنید.
خواستم آواز بخوانم دهان ابراهیم بود و چشمهایش کج شده و ریخته و تنش نیمی جان نداشت و دیگر بالا نمی‌آمد و لبهاش نیمی و آن آواز، آن آواز. می‌خواستم بنشینم و سبک بودم. اگر قلم می‌داد، و من بر پشت او می‌نوشتم از اضطراب می‌افتاد، اگر قلم می‌داد.
دیگر آنجا زن از جان رفته و خون بود. دیگر آنجا مرد به سوی زن می‌خزید. و چشمهای من، دهان ابراهیم بود و آواز من دهان ابراهیم می‌خواست. در آن اوج اگر کبوتر بود روی بالکن، فرار هزار پرنده. دست او را زار زدم، ابراهیم و او زارید و آواز شد. اما گفتم تو چطور آواز را بکشی، چه دیدی؟
رنگم سفید شده. گرسنه‌ام. اگر چشم باز کنم غذا را انداخته کنارم رفته، از کاغذش در بیاورم و قلمو را.

آتش.
و در حجم معلق روی آب می‌رفتم؛ و ابراهیم از آب کفی برداشت و گشود و ابر شد؛ به سوی برج آنگاه او را در برج زندانی و من هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم اگر به سینه‌اش نمی‌رفتم و اگر آواز نبودم و اگر سر از حفره‌ فرو نمی‌کردم و پرنده نمی‌پرید و پرنده در چشمم. باقی خلسه بود، فلج بود و گریه از چشمی که هنوز جان داشت.
آواز که آمد، ابراهیم کر شد، کبوترها پرواز شد، برج شکافت، اگر مار می‌شدم و بر پشت او می‌نوشتم.

آنگاه برخاستم و سودابه گفت. اول پاهایم، اول کف دست، اول بازو، اول پیشانی.
به دیوار. برهنه بودم. اول قفس سینه. چسباند.
اول
صورتم.



امیر حکیمی
بیست و پنج آوریل 2012


* تاریخ طبری.