Showing posts with label در یا ها. Show all posts
Showing posts with label در یا ها. Show all posts

Tuesday, September 26, 2006

یای هیلا / ار در - یا - ها

In silence we came to the place where gushes forth of the wood a little brook, the redness whereof yet make me shudder. As from Bulicame the streamlet issues, which the sinful women ...then divide among them

- Dante, "inferno" -




بي تو دارم
به خودم مي‌زنم
ديو- ارم كه به زندان مي‌كوبي
ميخ هرچه قاب توام

ميخ- ابم به نشتر
تن-نور بياور رو به روي كورم

تمام لحن ملتهبي
مي دانم
: زبان عقرب توي‌ات چرانده‌ام
و با شبيه كلمات
خانه
براي جايي كه رام‌آ نمي شوي
با سازم
بتون و تيره
ميخ- انم كه توي سرت از خون
رد نمي‌شوي؟
( خون باكره قرباني‌ست
خود آي شر- آب مي‌شود )
ميخ- اهم
آهوي خزيده از زخم
پوست ترك باشي
خورده زير خيس تب‌-‌ واژه‌هام
- پوستين تن خورده ترك عرق نمي‌شود !

تا يك‌باره ببينم
ميخ از معجزه آورده
بي- ناي مادرزاد


از در"يا"ها ، ياي هيلا
يك مهر هشتادوپنج




'My nerves are bad to-night. Yes, bad. Stay with me
'Speak to me. Why do you never speak? Speak
'?What are you thinking of? What thinking? What
'I never know what you are thinking. Think'

- Waste Land, T.S.Eliot -

Saturday, June 10, 2006

چند قطعه - از در - یا - ها

يك. از اورشليم و پرتره

زیر آ
قاب از پرتم بردار
سايه از تا بی افتد
زنگوله در صورت زال
- ان فی قتل ها قال -
صاعقه می کند

مجهول در حوصله ام به حال زنگ زده
نیشی زیر نقاب
آب آ

سوهان به صیغه می کشم و دست
نمی دهد
سر از زاویه افتاد ه و سنگی
ساحل پر از پرچم دیدار است
( ای شام سگی دارم
این بوی تو – استخوان در پنج)
دلق کی بر پوست کرده ام
هی گو دال پر می کند
پرچم بر ناف ساعتی
که از پا - دول اش نونی به هر طرف
انگار ما ض-زی نقطه می بندد


دو. طاسين - طس
سكان ميان الكل
از باد فر
مان نمي برد
ال – كل
تركيب كل معرفت
شالوده ي محال
در سالبود زاغ – چشمي
كه زير عينك، آف تاب مي برد
فال
نه
فالوده .
آلوده ي بال مرگي كه از تير خورده
خون و دوده
در استكان سر:
در پاي تو ساقه ي يك لاله مي شكند وقتي
لانه مي كند كلاغ
شانه ات آيه هاي شن
استخوان در حل قوم رطيل

سندباد هلاكم از ديواره هاي مشبك
و در بي صاحب مي ماندن
- در تو طي
رگ مي كنم
غلاف بر پشت – تازي من
از تازيانه مي ماند و توطئه قصد رد بر جاي –
در زير بلقيس
عصاتر از سليمان هي هد شده ام
قالي
يا قوت نگاه تو
و نقشه هاي بلور
ت-طا غ- قوت من
طغيان موهايت در باد
غواص قرنيه هاي من
منحني آب


سه. بداهه در طواف صاد ( صدا)
فرد آ و چشم هاي تو
تكرار هزلولي ني ني
بيضي در پرتاب گوشت از سايه ي گريز
كز مي كند
آ از نام ام بر دار
هوي برهنه در طواف خار
حلزوني بر مجال تيره ي پشتم
عرق
او
صدا در رحم مي زارد
- و رحمي به پنجره
كو
توي چله اي كه به باريدن
قرار گذاشته -
كه تاب مي برد از بند و جداجدا
حلول استخوان
ستون خيمه اي كه رحم
باقي شتري كه كوه آنش شراب
من در سواد كجاوه
يك جفت سياه، اين همه گم
- صداي افتادن از بند -
مي گردم
اصلن حلال بوسيدن هلال پيشاني بلند جمجمه
پيدا در رقص
شن
نمي شود

انگار من نيستم
گناه
از حرامي رحم زني كه از كنار گرگ
پنجه در خون جنيني
كه ماه و خيمه
نطفه ي ديوانه بر حروف شن
هيولاي بيابان را به گوشت مي دهد و
هلهله از فقرات استخوان مار
به هلاك مي نشي...
صداي بيابان
ديوانه ست
شراب در شتر كوهاني مي ريزد
كه كجاوه
از چشمي كه پشت مي ننشيند
نقاره
اشك

ليلي تمام نقطه ي بي دست
عين تمام كلمه كه بي بر دار كردن دست
به خواب صحرا افتاده
حالا دو بال بوسه ي من
ابروان تو
بالاي واحه سرگردان


چهار. حال مقام زاييدن : مرگ
شعر
نه!
شاعر
زانو مي زند
بر پاي نام تو




از در "يا" ها
بيست خورداد هشتاد و پنج




مقطعات 29

اي موسي!‌ آن تلبيس بود،‌
و اين ابليس است.
طاسين الازل

جنونم چيست،‌ تقديست؛‌
گمان پيرامنت رقصان.
مرا در چشم نور چشم،‌
نابينا از آنم، آن!

دليل آرد دليل دل:
تقرب از ريا مي دان؛
پس آدم چيست الا تو،
درين هنگامه كي شيطان؟



شطحيات – ترجمه بيژن الهي

Thursday, May 11, 2006

صاد - با / از در - یا - ها

"صاد – با "

کی را تا هم
پشت ساعتی که بيايي
...ای شه
نه ای که در او ريختی
تا- تی کی
لاشی استخوان کلمات
در بازنگاری مرگی،
در باد تلو می خورد
اصلا عق
آب روی لحظه هايی که چشم ات
و شايد تمام
نقطه ای در آن
اويی که دراز می افتد
چه پيچيدني
علف
بر تقصير دلم
که لاف
اندازه ی شلنگ می برم
بر پشت صيدم
تا - طوطی بيايد سيل :
انباشت زبان من
بی روی تاک
مويی که از تکرار راست می شود
مستی که قبر زنی گم کرده
پشت نرده
يا بويي که از خواب می آيد
چيزی شبيه ز ياد... ياد... زيدآ
- بويی ميان پيراهن يوسف از پشت -
يادی ميان فر- ياد مر- يم :
ار به گا برسم
به از خط می لی ز و
دااد
صد لی بر پوست قاچ می خورد
لا


بيست و سوم اردی بهشت
از در "يا" ها



مطلع
دانش را اهلي است، ايمان را مراتبي و دانشان و دانشيان را تجاربي.

و دانش دوگانه دانشي ست: فروهشتني، و فراگرفتني.
و دريا دوگانه دريايي ست: برنشستني، و ناگذشتني.
و زمان دوگانه روزاني: گجسته پاي و خجسته پي.
و مردم دوگونه مردمي: بختيار و ربوده بخت.

پس بشنوي به دل، تا چه گويد اين يكدله يار؛
و بنگري به فهم، كه موهبتي ست خود بازشناختن.

برآمدم به كوهي بي پاي،‌ كه پايگاهي دارد غير مرا دشوار؛
و در آمدم به دريايي، و غرقه نشد پايم، ليك غرقه شد جانم
و اين هواي دلم بود، چراكه ريگهاي او هريكان گوهري است
نه به دستي سوده، ليك به تاراج فهم ها رفته.
از آن آب سير نوشيدم و بي دهان؛ اگرچند شرب آن آب
دهان مي طلبيد؛ چراكه جان من، هم از ازل، بدو عطشان بود،
و اندام هاي من بدو آغشته،‌ هم از آن پيش تا به هم پيوندد.
من يتيمم،‌ و مرا پدري است كه بدو مي پناهم و اين دل از غيبت وي
تا زنده ام، به غم فروست.
نابينايي بينايم، ناداني دانايم و اينك سخنان من كه،‌
هرگاه بخواهم، وارون مي گردد.
همدلاني داناي آنچه دانسته ام، مرا يارانند؛ كه ياراني هست،
هركه را كه بارور از نيكي هاست.
جان اينان به عالم ذر آشناي هم بوده ست؛‌ پس آفتاب كردند،‌
هم به گاهي كه زمان غروب مي كرد.


شطحيات حلاج – ترجمه ی بيژن الهی

Wednesday, April 12, 2006

یای احمد / از در - یا - ها

گاهي بره نه اي به خوابم مي آيد
مثل زحل كه ضايع طواف چشمي است
سير
وزن سري كه از تمام ام افتاده
- و زن تمامي كه از
افتاده –
بروم از يك دل- تا
پيدا
كه ريشه اش در باتلاق به تو- ان نباشد
كنم تا
چون انتظار
نه
ديگر تحقيرت نمي كنم
سفيد
مثل زانوي وا‍ژه اي كه تن ندارد
بي و
زن




كلبه اي در شن شبيه تمام خوابهاي بورخس در بوينوس آيرسي كه شهري است با ميداني خيالي از ابولهول نگاه تو در وسط، صورتي سنگي، و خيرگي كه در حجم معلق مانده به بازگشت مثل ملا احمد نراقي تا نزديك چاه با معراج و صفحاتي از اخلاق ناصري در نوري از آتشي كه بر " الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة " ( س نور) بر دستش
و كلبه اي از شن با صورتك هايي از رد انگشت هاي بورخس پيري در دالان كتابخانه اي از استخوان جسد ددالوس در آكسفورد شعرهاي كودكي كه از خوابش با رد اثر ناخن هاي هرزه ي عصايي سفيد، بورخسي خاكستري مي زايد
مي سوزد
مي سوزد


" به ياد صخره اي باش كه از آن جدايت كرده اند و سياه چالي كه از آن به درت آورده اند " ( جنس گيلاس – جانت وينترسن)


از آينده ي كلمات كه روي تنم مي ليسد، روي تمام زانوي بسته ي تو نشسته بر پوزه ي خوكي در قيف مني يا مغز استخواني كه در بيداري به برهنگي خوابي مي كشاندت ازين سكوت كه بر پلكهايت افتاده در اتفاقي كه از ديوارهايت رد نمي شود از گذشته ي كلماتي كه اين جا در حال تو به استمنايي كه طلب است + عرياني واژگان بي پيكري درين همه آشفتگي گوشه نشستن از زخمي كه حروف، مثل اعداد بر تن چوب مي برد، در مغزي كه ترشح مدامي است از انگشتي كه بر استواي كون عرق كرده ي زني كه جاي زا به زور مي ريند كشيده مي شود و کودكي كه در تاب بندي پاره در ميانه ي گهي مادر- زاد از ارضاي پنجره اي كه خودش را پس مي اندازد، تكثير مي كند " قبلن اسمي داشته ام اما فراموشش كرده ام" ( جنس گيلاس – جانت وينترسن )




( گفتني كه گفتم به تويي كه از يا صدا كردن ات نمي آيي پشت صدايي كه بر نمي داري تا مبادا خودت را در فاصله ي اين حروف پيدا كني كه مگر از ترس مثل چشم گشودن از اينكه افتادن: كجا؟ و وحشت گنگي اين صداها كه به تو نوشتني در خوانشي كه نمي تواني: دست كشيدن بر حروف سنگي در تاريكي، گم شدن/ گشتگي در يا، يايي براي صدا شدن براي صدا كردن. = دالي اصم كه تورمي است در دهن.


يك. شكستگي ( + ور) راوي.
دو. " بايد شهامت نشان دهند و قواعد هنر و يا داستان سرايي را كه از پيشينيان آموخته اند زير سوال ببرند. در اين صورت، بزودي خواهند ديد كه اين قواعد چيزي جز وسايلي براي فريب دادن..." ( لیوتار)


در خلاءي كه از خودم با آينه ( جاي خالي دال) به دنبال اشتراك ريشه ي اخلاق با آفرينش گشتن پشت واژه هايي كه از جنس افتاده اند، سايه هايي شبيه گورهاي آناني كه
شبيه فيلم هايي از اريك رومر كه صامت باشند، تبديل شدن انسان به چيز در كنار ديگر چيزها و جلوه ي رنگهايي كه از چيزهايند و با حذف چيزي صامت كه لبهايش تكان مي خورد، بدون صدايي كه از آن بيايد يا حذف نام از روايت ( مثل اينكه اسم ها را از من بگيرند: مارشال پتن. ابن عربي. بودلر.فردينان.) نه تنها رنگها كه چيز بودگي شان به قاعده ي حذف موثر، حذف مي شوند؟ تو از به اشتراك گذاشتن چشمهايت با آنها، حذفشان مي كني، با تصويرها، رنگها، كساني كه بر ميز همسايه نشسته اند. قدرت بازي حذف يا قدرت بازي با حذف بازي


سه. جايگزيني حروف با اعداد
آيا الگوي نمايش بار از دوش نويسنده بر گرده ي بازيگر مي اندازد؟ سايه ي تماشاچيان نمايش داده مي شود. داستان به صرافت مي افتد، شما به پشت صحنه فراخوانده شده ايد. " مگر اينكه باور داشته باشيم هنر تجلي نبوغ فردي است" . تقلاي عزلت نشيني، وارونه ي گذشته ي آن چه در گذشته بورژوامنشي ناميده مي شد در زماني كه به خاطر نمي آيد.


چهار. پيكره بندي ،‌ كد گزاري ، رمز گشايي
مترسكي جديد بر ديگري قديم – اسم فاعل از آينده – بار كردن
" مي دانيم كه نمايش نامه يا پرده ي نقاشي همواره ناشي از كمبود وقت است " ( دريدا)




از در "يا" هابيست و يكم فروردين هشتاد و پنج

از نام (ه) پاره
بيست و دوم فروردين هشتاد و پنج









کامنت:


الف : گنداف – گولوم


ب : می خوام بکنمت مرد: عشق


ع ح :

پلان کون
دم اسب عرب چرب می کنیم برای نمایش.

پلان دوزخ
_دوربین ثابت. بچه های زیر پنج سال نگاه نکنند.

پلان ویسکی
جو آب می دهم به خیال مستی.

پلان رقص
ایستاده شاشیدن روی صحنه لخت.
پلان گریه
با قهوه ی تلخ.

پلان کردن
سکانس اول برداشت دهم: _ >>>>>>>
سکانس اول برداشت یازدهم: _ <<<<<< سکانس اول برداشت دوازدهم: _>>>>>>
سکانس اول برداشت سیزدهم: _ ********



من : نقش مقابل رو پیدا نکردم اما هری هالر رو دیدم: کیرم تو کونم؛ با ما هم قافیه بود!


ج : از بوی تنت نفرت دارم. از طعم دهنت که مزه ی لاشه می ده.


... : بدون سانسور. بدن سانسور. بدن سان سور. سور بدن سان. بدن سور. سور بدن...

Monday, January 23, 2006

پراکنده / در "یا"ها



+ قصد من روايت بدن هايي است
كه گونه گون ديگرگون شده اند

متامرفوسيس – اويد




يا زن كه ما در هر كه، زهداني از سياهي با تو يا دست هاي مادر كه بر رگ مي زند يا از، در آب يا رحم با جفت. وا‍‍‍ژه بر نمي دارند در واژه كه نيستند از پيش از در بودن، پس در اين گاه جنيني / جنون. يا پيش از در بودن هست كه گفتي هست، كلمه؟
و در قاب زني كه بر پستان مي تابد و ماري بر دهانه مي تاباند با صداي كلاغ و پس اين هرچه استخوان هاي ستون فقرات و دنبالچه در تلنبار كرك سياه.


( قالي كردن اين هم آ همه بر ديوار باروي خوابي كه بر آن دراز افتاده ام تا آسمان، بند آوردني است هي آ هي هي آ هوي آواهايي، كه نمي توانم، از استخوان هاي زنده اي كه از استخوان هاي زير پا نواي وصل/ رزم مي شنوند و كودك اني كه مي خندند / مي گريند. آواي حماسي رزمي در شقيقه كه از خون در آستانه است (ادعاي كذبي محض در اين بي پري نه خالي براي ديدن نمي بينم يا شنيدن نمي شنوم). رنگ براي پر كردن اين تمام بي پري كم آوردن يا پيش كم آوردن، از پيش كم آوردن، پيش از كم آوردن، از كم آوردن / از آوردن.
زن هاي اين سايه ها مادر – محبوبه ي اوديپ آشفتگي خوابهاي من نيستند، اوديپ محبوبه هاي مادرند يا اوديپ – مادر انند كه با ما در مي خوابند از چه تا رحم مي بينند ِ اين همه سياهي. براي كساني ننوشتن يا براي هر كس، براي همه، براي شما يا ننوشتن‌ ( يايي چون ندا، براي ندا). )



از در " يا" ها
سوم بهمن هشتاد و چهار