Showing posts with label پراکنده. Show all posts
Showing posts with label پراکنده. Show all posts

Sunday, September 29, 2013

بازخوانی جان متروک میم.فرزاد / نخست پاره: محاکمه


                                          «پس حافظه خزانه‌ی وهم است، 
                                           مانند خیال برای حس مشترک.»
                                                                              از تعریفات جرجانی 


"باز-خوانیِ جانِ متروکِ میم.فرزاد" *
نخست پاره: محاکمه


آقای فرزاد سوگند خورد. دست روی کتاب گذاشت و سوگند خورد جز حقیقت نگوید. نفسش بالا نمی‌آمد بگوید جز حقیقت چیزی نخواهد گفت؛ پشیمان شد چرا پذیرفته؛ چرا گفته می‌آید گواهی می‌دهد. تردید و عرق بر پوستش راه گرفت... چیزی توی شکمش، جانوری انگار: هولی مبهم، آوازخوان که سرش آنطور همهمه و فکر کرد احشایش را می‌خورد که آن همه درد، می‌پیچید. سر بالا نیاورد، زبانش را چرخاند، سعی‌اش را کرد، لبهایش به هم چسبیده و دندانهاش، دندان‌هاش را نابخود سخت به هم می‌فشرد. هرچه کرد صداش برنیامد که "جز حقیقت"... نشد. نمی‌خواست. شاید. مدیر گفت نمی‌تواند صدایش را شنیدن. صدای مدیر از دور، خیلی دور، فرسنگ‌ها دور. خودش نبود آنجا؛ اینطور فهمید. چشم بر هم نهاد. به سیاهی پشت پلکش خیره شد. پلک گشودن، توی نور شدید، مدیر را دیدن، بچه‌ها دورش حلقه ایستاده، گوشه‌ی حیاط... نزدیک کاج یکدانه‌ی توی حیاط، لوله‌ی فلزی، آنطور که آن بار دیده بود، این بار دیگر دستِ مصطفا نبود، دست مدیر بود لوله‌ی فلزی‌، خونین، نه اینکه دستش باشد، لوله خود دستش بود، دست نبود؛ و هاج و واج زمین را نگاه می‌کرد. آقای فرزاد حلقه را شکست، پیش رفت، خون را روی لباس‌هایش، چکان از دست فلزی که دید، فشرده شد، تندتندِ ضربان، فریادزنان: بروند کنار! بروند کنار! به صورت بچه‌ها نگاه می‌کرد، دنبال زخم، دنبال شکستگی، دنبال رد خون. ندید، نیافت... دست را گرفت، لوله را و آن وقت پی‌ نگاه‌ها روی زمین: لاشه‌ی گربه‌ای در خون می‌تپید، جان نداشت و گرم...
نشست...
ضربان تهوع شد.
قارقار کلاغی از کاج و بچه‌ها که دیگر داشتند او را تماشا می‌کردند.
برگشت توی صورت قاتل نگاه کرد: صورت بغض داشت، صورت زار داشت... صورت مدیر شد: مدیرِ قاضی؛ تمام زورش را توی عضلاتش جمع کرد، لبهایش، زبانش، دندان‌هایش، تا شنیده شود: سوگند خوردن و جز حقیقت نگفتن.
مدیر به صندلی‌ای در گوشه‌ی سالن، اشاره کرد و از آقای فرزاد پرسید آیا دیده بود آن پسر گربه را کشته باشد؟
فرزاد، یکه خورده، خاموش ماند.

  

* باز-خوانی برابر representation نهاده شده. 

Tuesday, September 24, 2013

برای هاتفِ زحل


                                           تا اشاره‌ای معنایی را دربرگیرد. 
                                                                     پرویز اسلامپور                                                         
برای هاتفِ زحل


انتشارت آوانوشت، چاپ 1392
پاییز 1384، اگر درست یادم باشد، وقتی ازین دست‌دوم‌فروشی به آن دیگری، پی جزوه‌های شعر و کتابهای رویایی، الهی و اسلامپور و دیگران می‌گشتم؛ توی یکی از آنها، فروشنده لیست کتابها را که دید گفت مشتری دیگر دارد درست پی همین کتابها. گوشی را برداشت شماره‌ی او را گرفت، به من داد. خودم را معرفی کردم، او هم: حامد هاتف. پس کتابها را گفتم. گفت قرار. گذاشتیم، گاندی. رفتم. نشستیم  سه چهار ساعت، از دیرآشنایی، گپ و قهوه و سیگار و حرف و حرف و گفتم این کتابها را بگذارم توی وبلاگ به دسترس همه... خیلی دل داد. وقتهایی که همه‌ی آن کار، محض پوچ می‌نمود، همدلی او می‌شد ادامه که شده تا امروز رفاقت دیرین.
*
این یادآوری، رفاقت، ربط به اثر ندارد و دارد. ربطش، این نیست که چون رفاقت کردیم حالا من این را بگذارم اینجا بگویم کتاب رفیقم، شعر رفیقم... بروید بخوانید و چنین و چنان (یا نگویم و به از سر وا کردن – بخوانید معرفت -، بگذارمش اینجا) ولی این هست که با هم نشستیم، با هم خواندیم، با هم گفتیم... بدیهی‌ست که امتدادِ این "با هم" در هیچ سطحی، برای هیچ کس، تنها خاطره‌ی خوشی و ناخوشی نیست و نمی‌تواند باشد، که به علاوه پرورش جان دیگر است، جان که "با" و "همراه" پروریده - و گریز از این ندارد -، از او غیر نیست، اگرچه همه دیگر از اوست. همین برآیند است که نابخود ظهور چنان پیدا می‌کند که آدم به خواست تکریم، آن آن را به آنهای بیرون جان بگوید آنِ رفیقم، نه که اعتبارش را از این تناسب بگیرد، که این تناسب در خودش از هر چه خالی‌ست، مگر آن که نمایشگر آن جانی‌ست که با هم پروریده. این دیگر ربط به اثر ندارد، اثر هرچه باشد، غیر از آن دیگر، از آن جان نیست. پس هنگام که بخود شد، دیگر نمی‌تواند و تنها نمی‌خواهد بگوید آنِ رفیقم... که کاسته شود به هرچه. که نه این است که این چه من می‌نویسم حالا، معرفی اثری‌ست، نقد اثری‌ست، درباره‌ی اثری‌ست... نه! - پاسداشت دیگری‌، گرامی‌داشت اوست، او با شعرش، او با وسواس‌اش، او با سرگیجه‌اش، او با دقت‌اش، او با بهشت‌اش، و او با "زحل"‌اش.


امیر حکیمی 
مهر 1392

Saturday, March 19, 2011

یادداشتهای روزانه / اسفند هشتادونه


سرزنش سراسیمه دنبال اندیشه می‌دوید.

یادگار سپرده/ ابراهیم گلستان

پنج‌شنبه
هفده مارس 2011

آدم می‌تواند همه چیز را فراموش کند. دو روز است فهمیده‌ام سال دارد تمام می‌شود. هیچ حسی به تمام شدنش ندارم، طبیعی‌ست. ایران که نباشی، خودت را می‌کشی که در آن حال و هوا بمانی، فایده نمی‌کند. این ادا در آوردن برای من که مدتهاست یک ایرانی ندیده‌ام، خنده‌دار است.
امروز اینجا آفتاب بود. روزهاست که می‌لرزم با اینکه سرد نیست. دلم برای آدمهایم تنگ نمی‌شود. خانواده و خیابان و هرچه با خ شروع می‌شود. زبانت را از دست می‌دهی و زبان تازه را پیدا نمی‌کنی. نه با انگلیسی نه با فرانسه، هیچ‌کدام فایده نمی‌کند. هنوز ذهنت تربیت نشده، کلمات را پیدا نمی‌کنی. اسمش را هرچه می‌خواهیم بگذاریم. دوستان زیادی هستند که سالهاست آنجا زندگی نمی‌کنند، برایشان روزمره شده. تو باید هنوز با ساده‌ترین جمله‌ها کلنجار بروی. مسخره این است که کسی به یک زبان دیگری به تو تبریک نوروز بگوید. هویت‌ات را گم می‌کنی وقتی زبانت را گم می‌کنی، این چیزی‌ست که اغلب می‌گویند. او هم همین را می‌گوید. من هنوز هویتم را گم نکرده‌ام، چون قبلن پیداش نکرده بودم. یک آدمی از خودم نساخته بودم که حالا دنبال آن آدم بگردم. آدم معلق، به هیچ‌جا بند نیست. دوستان من می‌دانند که فارسی حرف زدنم هم شبیه ترجمه کردن از یک زبان دیگری‌ست به فارسی، یعنی لنگ زدن و تاخیر داشتن و لکنت. چون همیشه معلق بوده‌ام. دارم درباره‌ی خودم حرف می‌زنم، نه درباره‌ی مصطفا. من مصطفا هستم. این کشف تازه‌ی من است. مصطفا را خلق کردم و دارم تبدیل به مصطفا می‌شوم. او که برادرم بود و حالا خود من که برادر خود من شده‌ام.
درست است، در میهمانی چای یک دیالوگی هست توی آلیس در سرزمین عجایب، یادم نیست کدام‌شان به آلیس می‌گوید از هیچی، هیچی کم نمی‌شود یا شاید به هیچی، هیچی اضافه نمی‌شود. با دومی مخالفم و یادم نمی‌آید کدام نقل درست است، حوصله‌ی نگاه کردن هم ندارم. از هیچی، هیچ کم نمی‌شود. اما به هیچی می‌شود اضافه شود، یعنی حالا من هیچی بزرگتری را در خودم پیدا می‌کنم که پیشتر این همه نبود. واقعیت این است که ترجیح دارم به مرور زمان، زبانم را فراموش کنم. دوستی که با او تمرین نوشتن می‌کنم، اغلب می‌گوید خودت را رها کن، خودش می‌آید. نمی‌داند هر کلمه و هر واژه، تا از حنجره‌ی من بریزد بیرون احشایم را با خود می‌کند. یکبار پرسیدم فیلم "جزیره"ی کیم کی-دوک را دیده‌ای؟ ندیده بود. توی یوتیوب گشتم و صحنه‌های آخر فیلم را نشانش دادم، آنجایی که دارد قلاب‌ها را از توی حلقش بیرون می‌کشد، قلاب‌ها را که بلعیده. یادم نمی‌آید چرا بلعیده، اما وقتی می‌خواهد آن‌ را از حلقومش بکشد بیرون، احشایش را با آن بیرون می‌کشد. گفتم این کاری‌ست که هر واژه، وقتی قرار است از نای من بیاید، با من می‌کند. چون یک "واژه" یک "واژه" نیست و برای من تاریخ شخصی دارد و آن تاریخ شخصی برای هر کدام از ما، تفاوت دارد. او حالش بد شد، از دیدن آن صحنه و ناسزایم گفت. با این همه، این هیچی‌ست که بر هیچ افزوده می‌شود و هیچ بزرگتر، برادر من است، برادر بزرگتر. او می‌شود من، یک روز و من برای آن روز دلهره دارم.
امروز گشتم توی نوشته‌هایم، سال پیش همین وقت این را نوشته‌ام:

"عقم می نشیند از این نوت ها و تبریک های تکراری. انگار همه را مجبور کرده‌اند همان حرف همیشه را باز بگویند. این چه کاری شده؟ یکجور روان درمانی ست؟ هی به هم بگوییم سال گندی بود، سال خوبی بشود، کدام سال؟ یکی هم نمی‌آید درباره‌ی آن خبری بنویسد که تویش نوشته بود طول شبانه‌روز بر اثر زلزله ای کوتاه شده. کاش اینطور می‌شد که سال دوهزارودوازده می‌آمد و مثل سال دوهزار که آمد و دنیا به آخر رسید، دنیا به آخر می‌رسید. همه‌اش امیدهای حال به هم زن. نه خلاقیتی، نه نوشته‌ی دلچسبی، نه آوردن قطعه‌ای از جایی که آدم را باز کند، روان کسروی شاد که حافظ می‌سوزاند. نمی‌دانم سعدی هم می‌سوزاند یا نه. دلم می‌خواهد بروم توی حیاط یک کپه‌ی آتش کنم با کتاب‌هایم، بسوزانم. هرچه نام آزادی را بسوزانم، کتاب آزادی را بسوزانم، رمان آزادی را بسوزانم، شعر آزادی را بسوزانم، فلسفه بسوزانم، تاریخ بسوزانم، سینما بسوزانم، دوباره چهارشنبه سوری می‌شود. دوباره عاشورا می‌شود. دوباره سی خرداد می‌شود. بعد لباسهایم را هم بیاندازم تویش، سه تا پیرهن سبزم را، شلوار سبزم را، کت سبزم را، دستبند سبزم را، ما بیشماریم سبزم را، بعد ماهی‌ی بدبخت توی تنگ را هم، بعد سبزه‌ی سبز توی بشقاب را، عدس را، ماش را، گندم را. بعد گذشته را هم بیاندازم تویش، آینده را، بعد تو را هم بیاندازم تویش، بعد خودم را هم بیاندازم تویش، به تخمم که سال دارد تمام می شود.
چرا ما دیگر هیچوقت به سالی که گذشت برنگردیم؟ من توی سالی که گذشت مرده‌ام. تو توی سالی که گذشت مرده‌ای، ما توی سالی که گذشت به گا رفته‌ایم و زیرش مرده‌ایم. من مازوخیستم و نمی‌خواهم سالی که گذشت، سالی که گذشت بشود. من مازوخیستم و می‌خواهم هی توی سالی که گذشت بروم توی خیابان و هی گریه‌ام دربیاید. من سادومازوام و می‌خواهم تو را با خودم ببرم توی سالی که گذشت نگه دارم. من سادومازوام و می خواهم تو را با خودم ببرم توی سطل آشغالی که سر جیحون آتش زدیم، توی تخت طاووس آتش زدیم، و آنجا بسوزانم‌مان. توی این سی سال فقط یک سال زندگی کردم، نمی‌خواهم بشود سالی که گذشت. همین است که از الکی خندیدنت بدم می آید. از الکی تبریک گفتن‌ات بیزارم. از آنکه آن پشت می‌نشینی و هی مصرع‌های لوس تایپ می‌کنی بیزارم. از الکی لایک زدنت بیزارم. از اینکه از یک خط یا دوخط بیشتر نمی‌خوانی و نخوانده لایک می‌زنی بیزارم. از الکی نفس کشیدنم بیزارم. از الکی زنده بودنم بیزارم. از آدم بیزارم. از مردم بیزارم. از تو بیزارم. از خودم بیزارم. عقم می‌نشیند که هی دلم زندگی می‌خواهد، قشنگی می‌خواهد، آرامش می‌خواهد. عقم می‌نشیند که هی زار رومانتیک عاشقانه‌ات را می‌آوری توی صورت من. عقم می‌نشیند که هی فکر می‌کنی توی دنیای به آخر رسیده فقط کون توست که پاره شده. عقم می‌نشیند که هی هرکس را با هرکس مقایسه می‌کنی و خودت را بدبخت می‌دانی. 
کاش تو هم توی خیابان مرده بودی. کاش توی سوله‌ای توی فاضلاب جنوب تهران مرده بودم. و این سال گذشت نمی‌شد و من همیشه به این، به این، این، بازمی‌گشتم. و باز می‌گردم. نوزده مارس 2010"

امروز بازگشتم و این را دوباره مرور کردم. آن نفرتی که در تهران از تهران داشتم حالا ندارم، جایش را یک لمسی و بی‌تفاوتی گرفته. برای همین اغلب می‌لرزم.
اروپایی‌ها طور دیگر بار آمده‌اند. اغلب اگر تحصیل کرده باشند، که هستند، در جا به جای اروپا پلکیده‌اند. از زبانی به زبان دیگر چنان رجعت می‌کنند که انگار محمد هر شب برود معراج. همین‌طور که با تو حرف می‌زند، می‌تواند با دیگری اسپانیایی و با یک نفر دیگر روسی و با خودش آلمانی حرف بزند. حالا نه اینکه همه اینطور، ولی مساله‌ی من این نیست. مساله فقدانی‌ست که وقتی بیرون آمده‌ای، ابعادش سیاه چاله‌ای می‌شود توی ذهنت. روحیه‌ات را نمی‌بازی، اگر خودت را پاره کرده باشی، زیاد خوانده باشی، سرت جنبیده باشد همه‌جا. اما واقعیت چون پتکی فرقت را می‌شکافد و خونریزی داخلی، کارت را می‌سازد. ما در خفقان بار آمده‌ایم، پدران ما هم و پدربزرگ‌های ما هم و الی آخر. دنیای ما، دنیایی‌ست که به قول "ش"، تا همین صد سال پیش، در روستا - کدام شهر؟ ما که هنوز بی‌شهری‌م - کسی نمی‌دانست چه کسی پادشاه است. این‌ها واقعی‌ست. این واقعی‌ست که ایرانی‌ها، هم را پیدا می‌کنند و از نشست و برخاست با دیگران پرهیز دارند، توی هم وول می‌خورند و هم پیاله می‌شوند. همان ایران بسته را در جایی که هستند، باز تولید می‌کنند، خفقان را و استبداد را. این چیزی‌ست که روزنامه‌نگار افغانی دیده بود دو سال پیش وقتی نوشت هر ایرانی یک احمدی‌نژاد در خودش دارد. این چیزی‌ست که ما خودمان از دیدن آن کراهت داریم، توی پرانتزش می‌گذاریم. گاهی فکر می‌کنم ما به آزادی، لگد می‌زنیم به خواست آزادی.
این دلالت بر تفضیل ندارد. آنها بهترند، بدترند. خوش‌ترند یا ناخوش‌تر. با ارجاع به بحران‌های آنها، همیشه بحران خودمان را دفع می‌کنیم به تعلیق. بحران آن‌جایی‌ست که ایرانی احساس مسئولیت در قبال خودش را حواله می‌کند به مرجعی دیگر. در نامه‌ای وقتی نوشتم: "گیرم که این آسیاب از کار افتاد و آینده بی‌شک آبستن آن آزادی‌ست که ما از کودکی برای خود در نظر داشته‌ایم. اما هرکدام از ما برای آن چه اندیشه کرده‌ایم؟ این پرسش در جامعیت به پرسشی دیگر تبدیل می‌شود که اگر این‌ها نباشند، چه کسانی خواهند بود؟ پرسشی که اساسی‌تر است، پرسش اول است. هر ایرانی آیا برای ادامه دادن چه فکرها دارد؟ چون اغلب ما برای خودمان در پاسخ به این پرسش ناتوانیم، در پاسخ به آن پرسش عمومی‌تر، مطلقن ایده‌ای به ذهنمان نمی‌رسد. آدمی که به خفقان زیسته و صمیمی شده، راهِ کنش در جایی که نفس کشیدن‌ش جرم به حساب نیاید را آنقدر دور دیده که هرگز به آن فکر نکرده. آن‌چه این تکرار را موجه می‌کند، واقعیتی در هویت ماست که اتخاذ تصمیم را از دوش خودمان به دوش دیگری همواره، هموار کرده‌ایم و حالا وقتی مغتنم است که در جای خود بنشینیم و هرکدام برای خودمان تصمیمی اتخاذ کنیم، آن سنگینی را روی دوش‌مان – ممکن است از آن آگاه نباشیم، حق با شماست، ممکن است – تحمل نداریم، آینده را چونان دژخیمی در نظر مجسم می‌کنیم که از فکرهای اساسی‌تر معاف‌مان می‌کند."

مصطفا در یادداشت‌هایش نوشته این‌ها بدیهی‌ست. گفتن ندارد. من با او موافق نیستم. اگر هزار بار این حرفها زده شود، ممکن است فایده برساند. آنچه من سال پیش نوشته‌ام، در آستانه‌ی نوروز، خشمی‌ست که آن شهر تولید می‌کند و در آدمهایش ذخیره کرده/شده. خشم، نفرت و بلاتکلیفی که تولید سره ندارد. مصطفا راه گریزی پیدا نکرده جز آنکه خودش را بیاندازد پایین، فلج شود و بمیرد. من با نوشته‌هایش و با زندگی‌اش خودم را سرگرم کرده‌ام و می‌ترسم از مسری بودن فقدان، فقدان امید و تاثری که محصول تجاوزی‌ست به کودکی، نوجوانی و جوانی‌ام. این جایی‌ست که من خودم را از او می‌تکانم: مصطفا می‌شوم و باز می‌نویسم‌اش.

Monday, May 10, 2010

انسان شیشه‌ای / هوشنگ صهبا

رونوشت:
           به شیرین،
           به فرهاد،
           به فرزاد،
           به علی،
           به مهدی.




"انسان شیشه ای"
- هوشنگ صهبا

1

انسان شیشه ای ی من
چشمان مضطربی داشت
گویا صدای شکستن را
پیوسته می شنید.


2

انسان شیشه ای ی من
آیینه ای صمیمی بود
در انتظار تصویری
از طراوت باران
اما همیشه گریان بود
و از تلاوت آیات جسم یک جنازه ی عریان
که از فراز رنج می آمد
تا عمق انهدام را بپیماید
در اشک و شک
مشایعتی می ساخت.


3

انسان شیشه ای ی من
با آن شقیقه ی سرخش
از برق اسلحه می ترسید
و از شقاوت چکمه

اما همیشه از شقایق آرام زمزمه
                                   پر بود
و دوستی - که نسترنی بود - بارها
                                   بر او پیچید.


4

انسان شیشه ای ی من
از کوچه های خلوت پر پیچک
آهسته می گذشت
در جستجوی آوازی که
در جسم پر جلال شب جاری بود:

" - اکنون برای هم آوازی
آواز دیگری خواهم یافت."


اما صدای تو: صدای بسته شدن
                 صدای فرسودن
                 صدای تنهایی
                 صدای خوردن سنگی
                 به قعر چاهی بود.


5

انسان شیشه ای ی من
در شهر آهن و آتش غریب بود:

" - ای عینک عظیم تماشا
اینک تمام شهر به تو می خندند؛
و قهقهه همه جا را گرفته است
مثل تشعشع مسموم بمب ها
زیرا رسالت بزرگ تو
                         تنها
                             دیدن
و از نهیب ناتوانی و تنهایی
                         در هم شکستن است.


6

انسان شیشه ای ی من
تنهاتر از سیاهی ی شب بود
تا آنکه نور بر او نازل شد
نوری که خود فراموشی
نوری که خود
               شکستن و
                          رفتن
تا
  عمق
        سرد
            خاموشی
                      بود


7

انسان شیشه ای ی من
در قتل عام شبانه
با سنگ سرخ شکنجه
                      شکست و
                                مرد !



- از مجموعه ی "انسان شیشه ای"،
هوشنگ صهبا، 1349

Sunday, May 9, 2010

گاه‌شمار / طالب آملی


"بی جنون
مغز جهان بی نمک است  
نمک نطق و بیان بی‌نمک است" 

- طالب آملی


گاه‌شمار طالب آملی  
987(؟)ه.ق - 1036ه.ق

1- سال تولدش به دست نیامد. گویا حوالی‌یِ 987 هجری قمری – سه سال پس از مرگ شاه طهماسب صفوی - باشد در روستایی از توابع آمل.
2- تقریر قصیده‌ای – ظاهرن نخستین قصیده‌ی اوست - با مطلع : "آنم که ضمیرم به صفا صبح‌نژادست/چون باد مسیحم نفسی پاک‌نهادست" در سن بیست سالگی ("پا بر دومین پایه‌ی اوج عشراتم") در ستایش میرابوالقاسم حاکم آمل.  
3- عزیمت به اصفهان 1010 ه.ق و این زمان شاه عباس کبیر بر تخت است. تقریر دو قصیده به جهت اکرام شاه و – شاید – تشرف به دربار. یکی با مطلع: "ز مشرب تو می لعل‌فام را شرف است/ پیاله را ز تو فخر است و جام را شرف است" و دیگر: "بلبل نطقم چو آهنگ غزلخوانی کند/ نغمه جان در پیکر گلهای بستانی کند".   
4- عزیمت به کاشان در همان سال 1010 ه.ق. اقامت چهار یا پنج ساله در کاشان در کنار خویشان مادری – حکیم نظام‌الدین علی کاشی، طبیب دیوان شاه تهماسب شوهرخاله‌ی طالب بود.
5- حوالی‌ی 1015 ه.ق، سفر به مشهد و تقریر ترکیب‌بندی با مطلع: "باز خاطر ز عیش دلگیر است/ نفس راست بر جگر تیر است" در ستایش امام هشتم (آستانت که منبع فیض است/قبله‌ی خاص باد و کعبه‌ی عام. از تو معمور باد کشور دین/ سایه‌ات کم مباد از سر دین).
6- عزیمت به مرو در 1015 و اقامت در آن بلاد تا 1017 به ملازمت "بکتش خان" – م 1017 ه.ق. - حاکم مرو.
7- تقریر مثنوی‌ای با مطلع :"سرم را باز شوری در کمین است/که بی‌سوز دل آهم آتشین است" حوالی‌ی سال 1017 و رخصت خواستن از بکتش خان برای عزیمت به مازندران و دیدار کسان :"دو سال آمد که از محنت‌کشان است/تو را چون بوسه فرش آستان است. به کلی کرده از مسکن فراموش/یکی گردیده رندی خانه بر دوش. اگر لطف تواش دستور بخشد/چو خور کو ذره‌ای را نور بخشد، عنان سوی وطن تابیده چندی/کند خویشان خود را ریشخندی؛ دو روزی با غم‌آشامان سر آرد/ دگر رخ سوی طوف این در آید..."
8- سفر به هند، به جای بازگشت به مازندران، در 1017 و سیاحت شهرهای اگره، لاهور، مولتان و دهلی به گواهی‌ی خودش:"ز اگره تا به خیابان گلشن لاهور/ رفیق بودم با ابرهای بارانی. به عزم مولتان چو زورقی شدم چو هلال/ زد از سرشکم سیلاب کوس عمانی" و "نگاران لاهور و خوبان دهلی/ به دل کرده بودند پیوند جانم".
9- رسیدن به خدمت شاه ابوالمعالی در لاهور در سیر و سیاحت نخستینش در هند. تاریخ دقیقش به دست نیامد. میان سالهای 17 تا 19 بوده باشد. ("که پیر و دستگیر و مرشد من/ یکی قطب است از اقطاب لاهور")
10-  افکندن رحل اقامت در قندهار- از سال 1019 تا 1021 ه.ق. - به ملازمت غازی بیک ترخان (ذبیح‌الله صفا در تاریخ ادبیات ایران نام وی را میرزا غازی‌ ترخان آورده متخلص به "بوقاری" – م 1021 ه.ق.) و تقریر قصایدی در ستایش او. یکی با این مطلع: "زهی به زلف تو ناموس کفر ارزانی / بلند از نگهت صیت نامسلمانی" که سه مطلع دارد. و دیگر: "آبی که بی تو زین مژه‌ی تر فروچکد/ چون برگ گل به کسوت آذر فرو چکد". و دیگر: "چنان بخار زمین تیره ساخت آب زلال/ که قطره بر لب جو می‌کند نیابت خال". و دیگر: "چو گل تکیه بر بستر خار دارم/ نگاهی ز حسرت گرانبار دارم". و دیگر: "برون از مجلس او گر چراغ بزم خورشیدم/ خس و خار از پر پروانه سازید و بسوزیدم".  و دیگر: "شرط است بی تو در دل شبها گریستن/ کردن بیان شوق و در اثنا گریستن" و...
11- ابتلا به آبله در مدت اقامت در قندهار- 1019 تا 1021 ه.ق.  
12- سفر دوباره به اگره پس ازمرگ میرزا غازی در سال 1021 ه.ق. دیدار با ملا عبدالنبی فخرالدینی صاحب تذکره‌ی "میخانه" در اگره. فخرالدینی درباره اش چنین می‌نویسد: "... و (طالب) در همان سال که سنه‌ی عشرین و الف بود به دارالخلافه‌ی آگره آمد، این ضعیف را در مرتبه‌ی اول در هند در آن ایام با او ملاقات واقع شد؛ جوانی دید به انواع هنر آراسته. عزیزی ملاحظه نمود به اصناف سخن پیراسته. در فن شعر از امثال و اقران ممتاز و در سخن فهمی و انصاف به مرتبه‌ای مقید که دقیقه‌ای فروگذاشت در ادراک نمودن ابیات صغیر و کبیر نمی‌نمود... و خلیق و زودآشنا و مهربان و شعرشناس".
13- عزیمت به بندر سورت به نزد  ملک چین قلیچ خان در اطراف همان سنه‌ی 1021 ه.ق. و اقامت دو سه ساله در آنجا در کنار چین قلیچ خان و ساختن قصایدی در ستایش او: "خوش آمدی به خرام ای خجسته عید صیام/ که صبح منتظران بود بی تو نسخه‌ی شام".
14- بازگشت به آگره پس از مرگ چین قلیچ خان. تاریخ دقیق به دست نیامد.
15- حمایت خواجه قاسم دیانت خان (صفا نامش را "محمد حسین دیانت خان دشت بیاضی" گفته، به وام از "مآثر الامرا")، از امرای آن دیار، از طالب. دیانت خان توصیه نامه‌ای برای طالب به "عبدالله خان فیروز جنگ" حاکم گجرات، نوشت. (من آن منشور دولت چون به دست خویشتن دیدم/ شدم سر تا قدم بهر سجود شکر، پیشانی. به سوی قبله‌ی گجرات رو تسلیم‌ها کردم/ به آدابی که بر من کرد گردون: آفرین‌خوانی. سحاب فیض عبدالله خان از مظهر احسان/ که نی بحری زدست همتش جان بردنی کانی.")
16- دیدار با "آقا شاپور تهرانی"(شاعر مشهور، پسرعموی اعتمادالدوله، م 1030 ه.ق)  در لاهور به سال 1025 ه.ق. برقراری مناسبتی بین طالب و اعتمادالدوله که صدراعظم دربار جهانگیرخان و پدرزن او بود.
17- ساختن قصیده‌ای در ستایش اعتمادالدوله با مطلع: "بلبلی را شد مربی بوستان‌آرای نطق/ آن گرامی گوهر یک دانه‌ی دریای نطق") در سال 1025.
18- توجه اعتمادالدوله به طالب و خواندن او به دربار جهانگیرخان. ساختن قصاید و قطعات در ستایش شاه.
19- اختیار تاهل میان سالهای 1025 – 1026 در دربار جهانگیرخان. "زنی دارم از دودمان اصیل/ به اندام نازک، به صورت جمیل" گواه بر تاهل اوست؛ اما روایت تاهل طالب در تذکره‌ی "میخانه" متفاوت است. فخرالزمانی ازدواج او را در سالهای اقامتش در کاشان 1010 – 1015، نوشته؛ اما قراینی در اشعارش نشان می‌دهد تا پیش از 1025 ازدواج نکرده بود. جایی به اعتمادالدوله نوشته: "خصوصن چو من شاعری کز تجرد/ به روحانیان زیبدم هم‌قطاری". هویت همسرش پیدا نشد – در حواشی کلمات‌الشعرا، تالیف سرخوش، پدرزنش را شیخ حاتم از امرای جهانگیرخان نوشته - .
20- مقلب شدن به ملک‌الشعرایی در دربار جهانگیرخان به سال 1028 ه.ق. جهانگیر خان خود در توزک می نویسد: "در این تاریخ 1028 طالب آملی به خطاب ملک‌الشعرایی خلعت امتیاز پوشید. اصل او از آمل است، یک چند در خدمت اعتمادالدوله میبود. چون رتبه‌ی سخنش از همگان درگذشت در سلک شعرای پایتخت منتظم گشت."
21- سفر به کشمیر در رکاب ملوکانه، 1029 ه.ق : "قدم ز خطه‌ی کشمیر برنمی‌داریم/ مقیم مرکز عیشیم و جای ما اینجاست".
22- مرگ در سال 1036 ه.ق. گویا طالب در سالهای آخر دچار اختلال حواس بوده که محل تردید است.

افزودنی –

طالب را خواهری بوده "ستی‌النساء" ،م 1056ه.ق، در تاج محل دفن شده. به سن کهتر از طالب. بهره ای از پزشکی داشته و به دانشمندی شهره بود. در سالهای اقامت طالب در دربار جهانگیرخان، به آگره می‌رود و به نزد "نورجهان بیگم" ملکه، قربی پیدا می‌کند.

از طالب دو دختر خردسال می‌ماند. پس از مرگ او، دو فرزند به پسرخاله‌اش که همچنین شوهر خواهرش ستی‌النساء بوده، سپرده می‌شوند. از سرنوشت‌شان، اطلاعی به دست نیامد.

در خطه‌ی طبرستان – مازندران، ادبیاتی شفاهی وجود دارد که شامل قصه‌ها و ترانه‌هایی‌ست به زبان محلی – مازنی - بیشتر، پیرامون افسانه‌ای با مضمونی عاشقانه. طرفی طالب و طرفی دختری، "زهره" نامی. منظومه‌ای خوانده می‌شود به نام "طالبا" با این ترجیع: "طالب مِه طالبا، طالب سیوریش/ نومزه کهو بختا، نیشته مارو پیش" (طالب، طالب سیه‌ریش من! نامزد کبود بخت تو پیش مادر نشسته)، این منظومه را گویند که خواهر طالب سروده باشد. گفته شده که عشقی جانگداز میان این دو درگرفته که به سرانجام نرسیده... در کتابهایی که محل رجوع من بود، جز در "تاریخ ادبیات ایران" نوشته‌ی آقای ذبیح‌الله صفا، که اشاره به ادبیات شفاهی‌ای که در مازندران وجود دارد هست و در همان اشاره هم ذکری از زهره به میان نیست؛ از ماجرای عاشقانه میان طالب و زهره ذکری نرفته. بایسته ست که پیرامون آن، کاوشی صورت گیرد که در پی‌اش هستم.

دیوان طالب مشتمل بر 22968 بیت از قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و مثنوی و قطعه و رباعی و مفردات است. قصیده‌ها و ترکیبها و ترجیع‌هایش در ستایش حاکمان مازندران، میرزا غازی ترخان، دیانت خان، عبدالله خان فیروزجنگ، اعتمادالدوله و جهانگیر پادشاه سروده شده و مقداری در ستایش امامانست. اول بار در سال 1346 در تهران به کوشش آقای "طاهری شهاب" در انتشارات سنایی، به طبع رسیده و تا آنجا که من دانسته‌ام تجدید چاپش صورت نگرفته. منتخبی با عنوان "زندگی و شعر طالب آملی – شاعر گلهای آتش" به کوشش آقای "محمدرضا قنبری" در سال 1383، انتشارات زوار، منتشر شده که در مقایسه با اصل دیوان طالب، از کمیت، نمکین می‌نماید.                    

پایان –
این گاه‌شمار مقدمه‌ای باشد. درباره‌ی طالب و دیگر شاعران – گمنام - سبک هندی، بیشتر خواهم نوشت. از اشعارشان هم، به مرور خواهم آورد.

برای نوشتن گاه‌شمار از مقدمه‌ی دیوان طالب، نوشته‌ی آقای طاهری شهاب؛ تاریخ ادبیات ایران، ذبیح‌الله صفا؛ مقدمه‌ی منتخب طالب نوشته‌ی آقای محمدرضا قنبری؛ تذکره‌ی "آتشکده آذر"، لطفعلی‌بیک آذر بیگدلی؛ کمک گرفته‌ام.    


"ما نیش کفر
در دل ایمان فشرده‌ایم
در ساغر عمل
می ِ عصیان فشرده‌ایم
تا تلخی‌ی حیات ابد امتحان کند، در کام خضر، چشمه‌ی حیوان فشرده‌ایم

-
پای طلب به دامن حرمان فشرده‌ایم "–

- طالب آملی

Friday, April 25, 2008

به پدر، و احمد

آنگاه لحظه ای برگشت و دید که باد تکه ای کاغذ را پشت سر آنها، روی پیاده رو انداخت.
سکه سازان – آندره ژید



برای آقای واو. و آقای الف. ح


زمان دنبالم بود، یکباره افتادم، سفید شدم. و دیدم، هرچه سایه بود. حقیقت، امتداد ذهن من شد و من تمام زندگی شدم، دیدم که چقدر می میرم، به تو فکر کردم که تنها نیستم. حالا دوباره که نشسته ام، به چشمها، اولین بار، بعد از چند سال؟، نگاه کردم، که فاصله بود؛ و سکوت کردم، گفتم یکروز میفهمم، یکهو آن روز شد که میفهمم. برای او، که منم، و برای من که اوست، که خودت را بزنی به نشنیدن، و او که می پرسد چرا، سه بار. و من که برای هر چه. درست نیست که هرچه را فراموش می کنم، که چیزهای خودم را ندارم. همان چیزها، مغشوش تر. گریه ام می گیرد، که تنها نیستم. و من که تنها برای یک چیز، یکبار. و ترسیدم. ته کشیدم، که اگر خدایی باشد، گناهم را کرده ام، و آرامم وقتی بپرسند. بلند می شوم. بیرون صدایش می کنم. از چشم شیشه خمیدگی ش را می بینم، و بغضش را توی گلویم، تنگ می کنم. هوا سنگین بود، که می گفتم، پشت چشمهایت هستم. گلهای زرد خریدم، بی آنکه بدانم، اسمش را، و برای چه. بعد که رفتم، هوا سنگین شد. من مانده بودم که حرف بزنم، و باز چیزی را پنهان می کنی، که به خودت زخم بزنی. چشم که پیداست. برگشتم، خودم را دیدم، سه سال پیش، و بعد فکر کردم، سی سال پیش. او که نمی آید، دوباره سکوت می کنم، و منتظر می مانم. و می گویم دیگر چیزی نمی گویم، و هرگز نخواهم گفت، گفتم، به گرما فکر کردم، و پایین را دیدم، که دیگر اهمیتی نداشت، آن کلاغهایی را یادت می آید، که یکبار توی آن استخر، توی آن پارک، خودشان را می شستند، و تو می گفتی، کلاغها هم به آب می زنند. و من فکر کردم من هم به آب می زنم، یکروز. تو هم به آب می زنی؟ گفتم سکوت در آغوشش می کشد، و سکوت کردم. داشت با خودش حرف می زد، و راه می رفت. و من قدمهایش را می شمردم، مراقب، که نگاهم نکند. بویش می ماند، اسمش. بی آنکه صدایش کرده باشم، و چقدر خوشحال می شد، اگر صدایش می کردم، برمی گردد، نگاهم می کند، من که با ورق ها بازی می کنم. من که صدایش را نمی شنوم. اگر می توانست، برایش می نوشتم، چقدر تحقیرم می کند. از خودش بیزار نیست، از من بیزار نیست. کسی پشت این چیزهاست. بر می گردد، و دستهایم را، و سکوتم را، نوازش می کند، بی آن که بفهمد. تسبیح توی دستش می چرخد. راه می رود. دانه دانه می افتد. نمی دانم چه می گوید، حرف می زند. خوشحالم، که برابرم می ایستد. اگر بفهمد، می بازد. من. . . صدایم مال خودم نبود، و عمیق نفس می کشم. من از او دفاع می کنم، یکروز، بی آن که بدانم، یکهو آن روز می شود. هوا سنگین شد. گلهای زرد معنی ی خودش را دارد، وقتی معلوم می شود. می فهمم و خودم را کنار می کشم. او نخواهد مرد. در را می بندم.
فراموشی، گناه من نیست.


شش اردی بهشت هشتاد و هفت

Thursday, June 21, 2007

آزادی و تو / بیژن الاهی

آزادی و تو
- بیژن الهی -


1

به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی‌ست،
چه بگویم ؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیجه‌ام را
- همچنان که فرو نشستن فواره‌ها
از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –
در حریق باز می‌کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌ها
که کالاشان جز آب نیست
- آبی که می‌خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی‌ها
با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده –


2

خیش‌ها
- ببین ! -
شیار آزادی می‌کنند
در آن غروب که سربازان دل
همه سوراخ گشته‌اند.
آزادی : من این عید سروهای ناز را
همه روزه تازه‌تر می‌یابم
در چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطه
و از آسمان خدا آبی‌تر است.
آزادی : ماهیان نیمه‌شب آتش گرفته‌اند
تا همچنان که هفته
در قلب تو
به پایان می‌رسد،
دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری
آزادی
که از حروف جداجدا آفریده شده است

دو فریاد پس از مه،
یکی انتحار کرد و یکی گریست
در بامداد فلج
که حرکت صندلی‌ی چرخدار
صدای خروس بود،
و ماهیان حوض
از فرط اندوه
به روی آب آمدند‌.
دو فرهاد
هر یک با دلی
چون عطر آب، حجیم
لیک تنها با یک تیشه.


3

زیر چراغ
- ببین ! -
آخرین خال دل این چنین سنگ شد
که چشمان بی‌بی و سرباز
فرار ِ شن را از روی نان توجیه می‌کند.
روز چندان طولانی بود
که همسایه‌ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپرکان را بدان فریب دهد.
همچنان که این پاییز فضایی
- این سقوطی را که از یک‌یک ستارگان گرفته‌اند -
زیر پرچم پوستش
که تمامی‌ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،
حس می‌کرد .


4

همه‌ی آسمان روز
با فقری زیبا همچون کف یک دست
مرا تاجگزاری کرده‌ست؛
چرا که بر دردی شاهی کردم
که از آن
جز پاره‌ای خرد
نمی‌شناختم.
دردی آمیخته با پروازی بی‌بال
که می‌خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه‌ی روستایی
که مرصع به خون بودند
مهتاب را به ماه بیاموزد.
تردید یک ستاره
در شبی که با برف مست می‌کند.
دردی که شما
از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی‌تان ملموس‌تر بود.
تا خوری که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا در می‌آورد،
یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق،
دو مو را بر بدن راست کرده بود؛
دو رود شور بر شانه‌های لخت تو
که سرت میان ستارگان گیج می‌رود.
ستارگان به سوی قلبت جاری‌ست
تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.


5

کبوتران در آخرین بندر گرسنگی‌ت
- ای مرد ! -
آبستن شدند؛
چرا که بی‌شک وصیت‌نامه‌ی تو پر از دانه بود.
چاه‌های شرقی در چشمان تو
- ای مرد ! -
به آب رسید؛
چرا که برف، قو را که از افق گردن می‌کشید
تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛
با دو دست بارور
که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،
فتح کردی.
و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی.
آن‌گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می‌خاست
برای نوحی، به شکل پیری‌ی من
که حتی مرگ خود را نیز باخته بود.

در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،
تو می‌تازی
هم‌تاخت ِ اسبانی
که فرمان رهایی شان
چون فرمان اسارتشان
نوشته نیامده.


6

آه، چرا می‌باید
من تو را شگفت بدانم
در این جریان
که از شگفت بودن همه چیزی
عادی می‌نماید؟
و گرنه تو عادی‌ترین موسمی
که می‌باید به چار موسم افزود.
و چشمان تو،
راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.


7

اینک خزانهای پی در پی
از هم برگهای جوان می‌خواهند!

می‌توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم
تا افتادن نیز توانستن باشد.


8

من کنار کره‌یی
که سراسر آن دریاست
به خواب رفته‌ام
در خطوط سرگردان دست تو
این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد.
ماهیان خاکستری،
ماهیان زاغ دیوانه،
ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌اند.
اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،
من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته‌ست.
در سر من
- آن جا که جواهر، تب را
بر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند –
ماه با فشار رگبار
به آخرین برج می‌غلتد.



جزوه‌ی شعر، شماره‌ی اول، فروردین 1345