Showing posts with label پراشه پاشه. Show all posts
Showing posts with label پراشه پاشه. Show all posts

Wednesday, April 4, 2007

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع / پراشه پاشه سه



فروگشا : بازگشت
واکنش : پریدن در قاب، کرانه و کمان – پراشه پاشه سه 


یک.
آن که آن‌جاست، نمی تواند از خود بیرون بایستد از شیفته‌گی به، آن "جا". او در آن تصویر یکه‌ست، با خودش، و پیرامون‌اش می‌شود؛ این‌طور، آن جا، پیرامون‌اش،- می‌شود خودش. جاها می‌شود پیرامون‌اش، آن جا می‌شود، نمی‌جنبد دیگر، می‌شود خودش، جاها می‌آیند آن‌وقت، آن‌طور جاها که می‌آیند، او می‌شوند، هر جا می‌شود او، پر می‌شود همه‌جا، خودش، می‌شود پیرامون‌اش. هر چه بیشتر آن "جا"ست، حجم‌اش می‌شود خودش، می‌شود حجم، و در جاها متورم می‌شود، جاها می‌شود آن جا، زمان بر جا در خودش می‌خوابند، او می‌رسد به شیفته‌گی‌ش. کلمات در بعد چهارم چیزها می‌آیند، طول و عرض و ارتفاع، جا و زمان را به هم می‌رسانند، در پیرامون‌اش، و در آن جا، کاهیده می‌شوند به خودش، افزاینده می‌شوند برای او از طول و عرض و ارتفاع، جا و زمان‌شان در آن جا-زمان می‌ماند، می‌شود خودش. هر حرفی می‌شود متافیزیک آن که آن "جا"ست، هر دهانی می‌شود تورم او، می‌شود خودش در مقیاسی از خودش، و نمی‌جنبد، هر جنبشی در کسوتی از آن "جا"یی‌ست که خودش و پیرامونش آن "جا"ست. می‌شود مطلق قدرت خودش، نمی‌تواند بیرون بایستد.

دو.
نقد بی‌معنی‌ست. دلالت بر خودش دارد، در بار کردن خودش به دیگری، دیگری را در کانون خودش بر می‌دارد، به تایید خودش. این‌طور می‌رسد به خودش، می‌گذارد در کانون قدرت، می‌برد بالا، می‌آورد پایین، زمانِ دیگری را، مکانِ دیگری را، در زمان و مکان دیگری، نمی‌رساند، در زمان و مکان خودش می‌رساند، مقیاس سره ندارد، آن چه دارد از دیگری‌ست که پیشتر در خودش به تایید آورده، ترازویش کرده، دیگری را در رد دیگری با تایید خودش، دیگری را در تایید دیگری عطف به تایید خودش، می‌سنجد. سنجه‌هایش مندرج در تایید خودش است در عقب‌مانده‌گی از سنجه‌های دیگری که در رسیدن به تایید، بارشان پیش‌تر، تایید شده بوده؛ و گزینشی‌ست، چون همه در تایید نمی‌رسند؛ و چون گزینشی‌ست از دیگری‌هاست که در کانونی می‌رسند به تاییدی یکتا. بی‌معنایی، ایده‌آل نقد است. در بی‌معنایی، چرخه به زایش متوالی، ممتد می‌شود، چیزی را با آن به تعویق می‌اندازد، برای تاخیر التزام می‌آورد، برای همین نقد ضروری‌ست، کافی‌ست تا تاییدی – تاییدی که دو سویه‌ست، یک سویه‌اش همان است، سویه‌ی دیگرش همان نیست، در هر دو سو اما همانی‌ست - را از آنچه نقد می‌کند به آن چه نقد می‌شود برساند، تا نقد شونده - متن پیشینی - هجمه‌اش را آغاز کند، مدار بسته می‌شود و تولید به جریان می‌افتد، تولیدی که از خود بر می‌دارد، به خود می‌افزاید.

سه.
یکان زمان ندارد. امتداد زمان جایی‌ست که از یک می‌گذرد. آن که آن جا، آن "چه" می‌شود خودش، زمانش هم خودش می‌شود.

چهار.
کلمات حرامی، واژه‌های زنای‌ند. از آن او نیستند، بر انزوای‌اش پنجه می‌اندازند، کلمات حرامی، از "دیگری"‌اند، دیگری‌ی حرام، که کودکی‌ی او نیست، نوع دیگری از کودکی‌ی اوست، با آوایی که او نیست، از بسامد دیگری‌ست، نمی شنود، خط می‌اندازد جنون پرده‌ای که بر شنیدن‌اش کشیده؛ تا جیغ بزند، بجنبد و بجیغد.

پنج.
آنچه می‌خواهد اثر باشد، در "خواست"، متاثر است. استخوان، خاتمه‌ی تاثر می‌شود، یعنی بی‌رد، جایی، در میانه‌ی هاله‌ای، معلق می‌نشیند، انتظار می‌کشد، تا نه دستی، رگی، گوشتی، بر ادامه‌اش بند شود؛ یعنی خود ادامه. یک واحد – استخوان – ارگانیک است، نه یکباره، یک واحد. بر خودش تاکید می‌کند، بر گذشتن. آنچه می‌خواهد "اثر" نیست، دوره‌ایست زمانی – مکانی در جایی، که درجا بودنش معلق مانده. فکر نمی‌خواهد، پذیرش نمی‌خواهد، خوانش نمی‌خواهد، رسم نمی‌خواهد، ورودی ندارد، خروجی ندارد، انعکاس ندارد، بسامد ندارد، صوت ندارد، تکراری‌ست، ساده : شعری که به جزء بند می‌شود، به اجزا بند می‌شود، به اجرا بیشتر وابسته‌ست، دنبال اثر می‌گردد، اما، این "جا"، تکه‌ای‌ست، که از کنارش، از رویش، بالایش، می‌شود گذشت، بی‌نگاه، بی‌صدا، با یک ابتذال، ابتذالی که در ذهن می‌ماند، یعنی نمی‌تواند بیرون بیاستد، یعنی شیفته‌ست، به "همان"، به "جا"، نمی‌گوید چیدمان ندارد، می‌گوید برقصد، یعنی یک جا نیست، مثل خاکستر. خودش را توضیح می‌دهد و نمی‌دهد، آن که توضیح می‌دهد، گمراه می‌کند، من که می‌گویم این طور است، گمراه می‌کنم، می‌گویم اینطور نیست، گمراه می‌کند، خط که می‌دهد، گمراه می‌کند، یعنی تبدیل شدن به اثر، داد می‌زند که من یعنی تبدیل شدن به اثر، زور زدن، زور که می‌زند، آن ابتذال می‌ریزد بیرون. کسی که نمی‌رود زباله‌سوزی زباله بخرد، زباله می‌دزدد، می‌خوابد توی زباله، می‌خورد از زباله، می‌نشیند توی زباله، یکجور زیبایی‌شناختی پیدا می‌کند توی آن بو، و از بوهای دیگر، از هر بوی دیگر، منزجر می‌شود؛ فرقش این است، کسی که می‌خواهد این فرق را بفهمد، ناچار می‌خواهد "همان" باشد، اگر از آن زباله‌سوزی ببرندش بیرون، چیزی از آنجا کم نمی‌شود، از زباله که کم نمی‌شود!

شش.
پنج را بخوانید. به مکث‌ها، به آنچه پشت این فریب هست - بر که می‌گردی، متوجه می‌شوی، جز جابجایی، آنچه اتفاق افتاده، بازی‌ست، یکطور دست خواندن، که حریف را، هر حریفی - دقت کنید و توی فریب‌های قبلی... آنچه قابل پیش‌بینی می‌شود، الزامن این طور نیست که "آن" را نخواهد، اتفاق جایی می‌افتد که امکانش به صفر می‌رسد. آن چه تعین ندارد، هر چه تعین ندارد، جایی متعین می‌شود که خواست تعین نمی‌رود، جایی که در آن "لحظه"، در آن "مکان"، جایش نیست، لحظه‌اش نیست؛ یک لحظه، یک جای دیگر، شکافته می‌شود؛ نه مثل معما، نه شبیه پازل، بیشتر قلب معناست به میم، یعنی از جنس افزودن در ضریب. برای آنکه بگوید من سختم، به درد نمی‌خورم، همان را یکی بر می‌دارد، به دردش می‌آورد؛ این به درد آوردن، هر به درد آوردن، می‌کاهد از آن، اما می‌افزاید، برای یک درد دیگر. برای همین "اثر" نمی‌شود، می‌شود یک واحد، یکان.

هفت.
نقد، یک جور آراستگی‌ست. انتظام خودش را دارد، در پی است. از مولفه‌هایش، از هرچه که اسمش را بگذارند، آن چه شکلش می‌دهد، خود همان انتظام. صراحت هم هست؛ صراحت در انتقال آن منطقی که سازه، هر سازه‌ای، را بر خود بار می‌کند؛ که یک جور، پیراسته – آراسته‌گی‌ی پسینی‌ست. انتظام جدیدی، که کم می‌کند/می‌افزاید، گونه‌ی دیگرِ عرضه. استخوان، اما، خودش گونه‌ای‌ست، هر گونه‌ای، یک گونه‌ای که بیشتر در استهزا سهیم می‌شود، تا اعتراض.
: عریانی‌یِ عریانی. - به کسی که، هرکسی / خودم – ش ، تعلق می‌خواهد، پا نمی‌دهد!


- احساس می‌کنم
در چله‌ی این کمان
چشمی بس کوچک بی‌وقفه
- باز و بسته می‌شود –
آماده‌ی پرتاب است


امیر حیکمی

Saturday, February 17, 2007

پراشه پاشه دو / دامان زجر - جام راز


كياي عزيز


حال آشوبم از شعر، عمقي كه فرو مي‌رود، مويرگ‌ها و پاره‌رگ‌ها را، از او كه مي‌خواهد بميرد، كه من نيستم، با اين همه زخم براي... عفونتي كه بال سترون‌اش را هي مي‌گستراند، از خراش صورت من، به سينه‌ي او، از خشونت صداي من، به چشم‌هاي سياه او. حسادت دارد اين تمناي انتظارش، و خنده‌اش، ساحت تماشا، دردش بيشتر، عمق‌اش بيشتر؛ شدن آن‌طور كه تسليم باشد، تقلا نباشد، نه چنان دست و پايي كه ما مي‌زنيم تا مرگ آورد باشيم، و نيستيم، دست و پايي كه بيشتر پس‌اش مي‌زند، نمي‌خواند، دور مي‌كند، نمي‌توانم حالم را بريزم، عق مي‌زنم و نمي‌آيد، چشم مي‌بندم و خواب آور نمي‌شود، گيج مي‌روم، سر مي‌خورم، مي‌افتم توي چاهي كه هرچه عق مي‌زنم، نمي‌آيد، او مي‌آيد، با چشم‌هايش، با انتظارش، و رگ‌ها... رگها و پي‌هايي كه از تنش توي تنم، مي‌رود، بالا و پايين، بيشتر توتر،‌ عمق سياهي كه به گور مي‌رساند، مي‌بلعد، حال آشوبم از اين همه اسم، اين آدم‌هايي كه خودشان را چال كرده‌اند، مي‌كشم‌شان بيرون، از جايي كه نيستند، من مي‌سازم، نگاه من، انگشتهاي من و آن‌كه مي‌گفت راه مي‌رود و دستهايش را به هم مي‌سايد و جاي سيگار روي لبهاش سوراخ شده، مانده، كه از سرطان لب بميرد، و من كه او را مي‌گذارم جاي ديگري و ديگري را مي‌گذارم جاي آن ديگري و همين‌طور ادامه‌اش مي‌دهم، مي‌رسم، اين‌جا كه مي‌رسم، چشم‌هاي او و خنده‌اش، رگهايي كه دارد، تو مي‌رود و جسد كه گوشت مي‌اندازد، از ديدن سياهي كه احاطه‌اش كرده، مي‌لرزم، چرا كه نه من، او؟ و بيشتر به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه چرا نرسيدم به آن سياهي، تا حالا انتظار سياه بزرگ بكشم براي آمدن‌اش، نه رفتن‌اش، لحظه‌هايي كه دست مي‌توانستم از ارتكاب به خود ببرم، و هراس، هراس‌هاي هميشه، نه از آن‌چه من، از آن‌چه او، و حالا من، و او با عفونتي كه بيشتر در روح من مي‌گسترد، بيشتر در خيال چشمهاي او در من و بيشتر از سياهي‌ي تلخ احاطه‌اي كه از آن او مي‌شود و من را به نظاره مي‌خواند. ايستاده‌ام و به خالي نگاه مي‌كنم. ايستاده‌ام و به سنگ. پنجه‌هايم را به ديوار مي‌اندازم كه از عرض مي‌رود، و مي‌رود با انگشت‌هام، با ناخن‌هام، خوني كه دور ناخن‌هام، حلقه مي‌اندازد ايستاده‌ام و چشمهاش روي سنگ، به حالت اضطرار چشم‌هام و خطوط چهره‌ام، پوزخند مي‌‍زند. ايستاده‌ام و چشمهايي‌ش كه در جمجمه‌ي خالي، كرم مي‌افتد و مي‌بلعد و به خاطر مي‌آورم، آن خواست هميشه‌ي مرگش را تا غرقم كند و مي‌بينم‌ام ايستاده با چهره‌اي خالي، به سنگ، آن‌قدر غرق مي‌شوم كه او نمي‌شوم.كياي عزيز جان‌آشوبم از اين حال، كه جانم به خوره افتاده، خودش را مي‌كاهد و در اين كاهيدن، فزاينده‌گي‌اي هم هست از خود ارتكابي و اين لذت، دردش بيشتر چيزي كه تندتر در خيال من مي‌دود، كندكند، او را پر مي‌كند و با هر كندي كه مي‌رود، از خيال من تندتر مي‌شود، خيالم آوازي دارد كه جسد را پر مي‌كند، و همه‌ي اين‌ها را مي‌گذارم به واژه، واژگاني كه در بيرون تجسدش مي‌شود پيش‌روي‌ي عفونتي كه پوستش را باد مي‌كند، زردش مي‌كند، از راه مي‌اندازدش، صدايش را بخيه مي‌‍زند، و خنده‌اش بر قاب چشمهاي من سنجاق مي‌شود، از صداي تركيدن پوست پر/ كر مي‌شوم و ناگهان پوست‌ش ور مي‌آيد، مي‌تركد و دستهاش خطوط كف را به دستهاي من هبه مي‌كنند. صدايش توي قاچ خوردن لبهاش مي‌ريزد و مي‌برد به رگ، از دهان من، مي‌ريزد بيرون و روي سنگ آواز خيالم جسد مي‌شود و روي ديوار دراز مي‌كشد و نمي‌افتد، دست مي‌برم به بازوهام و بازوش كنده مي‌شود، و موهاش، آرام‌آرام، تندتر از خيال من، مي‌ماند بر استخوان جمجمه، پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر، خط‌هاش روي تن من، مي‌ماند و جمجمه پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر... دل‌آشوبم از شعر كه تمام اين‌ها را مي‌داند و به يادم مي‌آورد، آواز خيال‌ام را مي‌خواند و سردتر، پيشاني‌ي بلندش، جمجمه‌ها و حنجره‌هايي را به هم دوخته كه بعد ازين چگونه بخندم كه خنده‌هام خواستم را از عفونتي كه پيش مي‌رود، پوشيده نگه دارد

كياي عزيز










كنش : حد انتزاع مانيفست درون‌گرد
فروگشا : پدركشي در چهار جهت
واكنش : پريدن در قاب، كمانه و كران – پراشه‌پاشه دو


بيست‌وهشتم بهمن هشتاد و پنج

Sunday, January 14, 2007

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع / پراشه پاشه یک











فروگشا : پاشيده‌گي در شش سفيروت

واكنش : پريدن در قاب ، كمانه و كران – پراشه‌ پاشه يك



استخوان، موسقي ندارد شبيه صداي مته توي آسفالت،‌ ميخ روي تخته و مويرگ در تن.

جايي كه مي‌شود به سبك، مي‌رسد به خشونت، خشونتي كه از چارچوب به سازه مي‌ريزد، به خراش و خراشه مي‌رسد. 
شبيه صداي مته توي آسفالت، دفع دارد، از خود مي‌راند در بي‌رحمي، در تكرار.
در خواني رهاست، به آوا نمي‌رسد اما، اين‌طور زبان تراشه‌ست، تكانده مي‌شود، نمي‌ريزد، در ريختن بي‌شكلي‌ست، شكل دارد اما، آن‌جا كه شكل دارد، بي‌شكل است، آن‌چه در توضيح‌اش مي‌نويسم، در حاشيه‌ نيست، توضيح نيست، مقيد مي‌كند در بي‌قيدي و در بي‌قيدي‌ي تقيد، قيدي‌ست، قيدي كه زمان و مكان ندارد، هم‌زماني- مكاني‌ست، نمي‌رسد به تعريف، به قيد، آن‌جا كه نمي‌رسد، پيش مي‌افتد، پيشيني‌ي قيد و پيش‌افتاده.
آن‌چه به تئوري مي‌كاهد، رسمي‌ست كه به دنبال ترسيم خود، دنباله مي‌اندازد، استخوان به كاستن و كاهيدن نيست، به كامستن باشد، شايد؛‌ و كامستيدن در آستانه‌ست هميشه، در حد، قاب مي‌گيرد يعني و مي‌اندازد، پس از تكنيك مي‌گذرد، تا در خدمت نباشد، چينش دارد اما، چين‌مان اتمسفر، هاله‌اي كه هاله نيست وقتي در بعدي نيست، نگاه توپولوژيك مي‌خواهد از زمان گذشته، از مكان.


- اين‌ها حرف‌اند، اضافه شده‌اند به آن‌چه. نمي‌گذارد به گشاده‌گي، بخيه مي‌زند، شعر الهام نيست، فرآيندي‌ست در غياب الهام‌ و نبوغ،‌ به هم مي‌رساند، پيكاسو مي‌گفت خيلي چيزها ديده مي‌شوند، فهميده نمي‌شوند، به زيبايي شناخته مي‌شوند، به نقاشي‌هاي من هم اين‌طور نگاه كنيد.
شعر پسين فلسفه‌ست، نه در امتداد آن، يعني گذشتن؛ فلسفه مي‌كاهد، خرد مي‌كند، وقتي به امروز مي‌رسيم، همه‌اش مي‌شود دقت، جنون به علم رسيدن، تبديل شدن به علم تا تعريف، تا تحليل. در زبان هم همين مي‌شود، فلسفه‌ي زبان، كه تحليل زبان مي‌شود، ساده كردن، اما مالارمه كه مي‌گويد " اين جنون نوشتن"، به ساده‌گي نمي‌گويد، نمي‌گويم نوشتن مي‌تواند چگونه باشد، چگونه نباشد، خطر نمي‌كنم به اين گفتن، فلسفه‌اي كه وام‌دار جنگ است، نمي‌خواهد چيزي جايي باشد كه همه‌فهم نباشد انگار، بسته‌هاي فلسفي چونان بسته‌هاي ديگر علمي، تبليغاتي در دستر‌س‌اند، همه‌جايي، همه‌گاني. 
براي همين مي‌گويم در غياب الهام و نبوغ، پاورقي‌هاي روزنامه‌ها و جريده‌هاي ادبي‌ي روسيه و اروپاي قرن نوزدهم را به خاطر مي‌آورم و مي‌گويم شعر الهام نيست – تيوچف را ببينيد، مالارمه را ببينيد – با برچسب آماتور به آن‌ها نگاه كنيد، براي همين در غياب الهام است.
وقتي مي‌گويم فرآيند، اما، كاهيده مي‌شود به تكنيك، به سبك، چيزي كه از استخوان نمي‌خواهم، نمي‌گويم استخوان گونه‌اي سرايش است، نمي‌گويم گونه‌اي‌ست، هر گونه‌اي، نمي‌خواهم حدودش را اندازه بزنم به گونه‌، براي همين از كنايه مي‌گويم كه طعنه مي‌زند به شعر، رد مي‌شود از شعر، ديگر شعر آن‌جا كه شعر در بوطيقاست، نيست، پس شعر نيست، آن‌چه از شعر هست، نيست، نمي‌توانم كمينه‌اي بدهم كه چيست، مي‌توانم بگويم چه‌ها نيست، غيابِ آن چيزهايي‌ست كه مي‌گويم نيست، البته كه كلمه‌بازي – بازي‌ي با كلمات – آن‌چه چسبانده مي‌شود به اين توضيح، به تمام آن‌چه نوشته‌ام – مي‌نويسم، به قول دوستی، به نقل از فرگه به گمانم، "آوردن اسم‌ها كنار هم نمي‌شود انديشه، نمي‌آورد"؛ پوسته‌اي‌ست كه چيزهايي زيرش خوابيده، چيزهايي نه از جنس فهم، نه از انديشه،‌ نه از قلمبه‌جات ِ ديگر. 
زندگي به خودي‌خود بي‌معناست، نگاه كنيد به تاريخ فلسفه‌‌ي هگل و راسل. در بي‌خودي، معنايي – معمايي را مي‌كاود، ن.ك از نيچه تا هايدگر در فاصله‌ي "بي" و "معنا"، "بي" و "خود"، "تهيگي" مي‌آورد، تا آن دو را به هم برساند، هميشه آن دو را به هم برساند. ن.ك از نوافلاطونيان تا كانت معما و معنا، با "اما" به هم رسيده‌اند به قلب؛ "اما"، همانه‌ي "بي" ست، جايي كه مي‌ريزد "اما" / "بي" مي‌افتد، معنا - معما،‌ حل نمي‌شود، حذف مي‌شود،‌ به قرينه‌ي حذف واسطه، اخلاق مي‌شود آن "بي"، آن "اما"، و فاصله به درون مي‌ريزد. ن.ك به كانت
بي‌خويشي، خويش‌افزايي‌ست؛ بي‌معنايي، معنازا؛ تكرار مي‌شود، تا جايي‌كه تكرار به دست مي‌آيد،‌ در اين شناسايي فريب ابديت، چيزها ضد چيز‌اند در چيز بوده‌گي، آواها ضد آوايند و موسيقي مي‌شود، همه آن‌وقت در فرد انبار و تل مي‌شوند، و فرد جز خودبس‌آمدي در سلولي مدام كوچك‌تر، ويژه‌گي اندام‌واره‌گي را حتي از كف مي‌دهد. ن. ك از هگل تا هابرماس
تراشه، ازين بي‌معنايي‌ست؛ زبان استخوان‌، حد اين معنا و معماست، يا مي‌خواهد باشد، بر اين‌كه مي‌خواهد باشد، درنگ مي‌بايد، بر آن بايد نشست. ‌




«فلوطين در كتاب اثولوجيا گويد :" سزاوار است كه دانسته شود، چشم، اشيايي را كه بيرون از وي‌اند ادراك مي‌كند، و آنها را ادراك نمي‌كند تا آنكه گونه‌اي باشد كه خودش آنهاست، در آن صورت، آنها را حس كرده و به مقدار نيروي خود، آنها را شناخت درستي مي‌كند." و احساس آن‌گونه نيست كه عموم حكما مي‌دانند كه حس،‌ صورت محسوس را به عينه از ماده‌اش مجرد مي‌سازد و آن را با عوارض فراگرفته‌اش برخورد مي‌دهد، و خيال،‌‌ آن را بيشتر مجرد مي‌سازد، چون دانسته‌اي كه انتقال منطبعات – با هوياتشان – از ماده به غير ماده محال است.»
اسفار، سفر اول از خلق به حق – ملاصدرا

Thursday, December 28, 2006

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع



فروگشا : پادهست جذبه‌هاي فزاينده
واكنش : پريدن در قاب، كمانه و كران – پيش‌آورد 


استخوان، است‌خواني‌ست. به گلو گير مي‌كند، مثل خار توي چشم مي‌خلد، شبيه مرگ، بوي مرگ مي‌آورد – توي آزمايشگاه شيمي‌ي دانشگاه اميركبير كسي را مي‌شناسم كه استخوان مي‌سايد، مي‌سابد، پودر مي‌كند براي كود، پاي درخت مي‌ريزند، توي جاليز مي‌ريزند؛ شنيده‌ بودم كه مي‌خواستند توليدي راه بياندازند ازين كود با استخوان‌سايي – و تاريخ دارد، توي خودش حبس دارد،‌ براي همين خواني‌ست؛ خواندن، آزاد نمي‌كند، تناسخ دارد، در خود نگه نمي‌دارد، به ديگري مي‌برد، آن‌جا نگهدار مي‌شود، آن‌چيز را سپاري مي‌كند در ديگري. به اره‌اي كند مي‌انديشم و خودم را مي‌بينم كه دستي اره و به دستي استخواني، خوني، از تني كه جان‌دار- د، جا ندارد، استخوان خيس. اگر پولانسكي بودم، زني را مي‌كشيدم كه اين‌طور زيبا باشد با دستهاي برف خوني و چشمهاي آبي خيره و صدايي از سيرن‌ها كه خواب مي‌كند و مثله مي‌كند و بي‌نگاه موج‌موج از سرخوشي‌ي اين تكه‌تكه كردن تا رسيدن به تيره‌ي استخوان... استخوان‌هاي آويزان، با کلماتی که رويشان می نشاند، نوشتني كه كنايه به مرگ ندارد، خود مرگي‌ست، و وقتي استخوان‌هايي كه خود نوشته‌ست، كم آورد به خود دست مي‌برد، از خود مي‌كند و چون خراطي، تذهيب كلمه‌ مي‌ريزد بر تيره‌هاي از ديگري، تيره‌هاي از كندن، از خود-ديگري. كلمات، استخوان در زخم‌هاي استخواني مي‌گذارند كه در زخمي‌ست و در به هم رساندن زخم، به ساز مي‌شوند به در مرگ زيستن يا ريختن فاصله در حدي هميشه با مرگ.

 " مقصود از این همه آن‌ست که یقین بدانی که اگر نویسم، و اگر ننویسم در هر دو مقهور و مضطر باشم؛ زیرا که چون بنویسم اگر باختیار نویسم در باختیار نوشتن مضطر باشم؛ و چون ننویسم در نانوشتن مضطر باشم. نامه‌های عین‌القضات – نامه‌ی چهل و سوم "
 استخوان fetal نيست، از جنيني گذشته، خرد كرده، در خود ريخته، مي‌خواهد گذشته‌‌اي را كه حذف كرده، اضافه كند با برداشتن. در استخوان، پاره‌هاي استخواني، به هم عطف مي‌شوند در شكستن سازه‌اي رويين، بطن مي‌شوند، بطني كه در بطن ديگر نمي‌خوابد، در آويزاني بطني‌ست، و زنده نيست، نوشتن را نفي مي‌كند، آن‌چه نوشتن را مي‌سازد، نفي مي‌كند، براي همين شبيه‌ چاله‌اي مي‌شود كه چاهي‌ست از مكان به زمان-مكان‌اي در نوسان، كه نگه نمي‌دارد. پاسخ در انديشيدن به مرگ است، آن‌چه مرگ را ديرآورد مي‌خواهد، استخوان خود اما در مرگ است، تكرار تصاعد گستران آن در ويژه نكردن، در سازه‌ريزي، دروني‌ مرگ است با ورم، با نفي، نفي همان، همانه‌اي كه زندگي‌ست، كه مرگ است و در اين چگالش از آلت كشت‌يار دست‌يازي مي‌كند، براي همين شبيه شعر باشد، شار نيست اما به شعر مي‌آيد، كمينه مي‌زند به آن، نه به واقعيت، خنده مي‌زند به من تا چيزي را ختنه كند و ختنه مي‌كند. تمام نيست، در فاصله‌ي تيرك آن و همان است، جايي كه تمام از تبار خود مي‌ريزد، انبوهه‌اي مي‌شود از نارسيدني،‌ چه استخوان در رسش خود نارس است و با ميل به بازگشت،‌ بي‌ميل. هست‌خواني مي‌كند و چون است را مي‌خواند، از گذشته مي‌گذرد بي‌فريم و از اگر بتواند خود را تعريف مي‌كند مي‌گريزد، حتي از اگر، از گريز به مركز و كش مي‌آيد، همين است كه شايد هميشه بخواهد خودش را برساند، و وقتي به رساندن مي‌شود، به خود مي‌خراشد و زبان مي‌شود از تراشه. خود-كار نيست، از خود مي‌نوشد، خودي كه زنداني‌ي آن ِ ديگري‌ست و كاري فردي مي‌شود كه فردش انباره‌اي‌ست، و به خواندن نمي‌سپارد براي همين كهكشاني‌ست از ستاره‌هاي دنباله‌داري كه دنباله مي‌اندازند، در تن مي‌اندازد تا به تيره برسد و در گذاري از تن و تيره‌ست. شوخي نيست كه جدي‌ باشد، بازي‌اي‌ست در كشاله‌ي شعر وقتي باز مي‌شود و بسته. و به خود مي‌تند، به از خود.








بيش‌آمد يك – آن‌چه " جن‌آورد نظامي‌ست از شب" به كوير ريخته در اين پيش‌آمد، از ارتكاب نظامي به جنون و ليلي. جابه‌جايي نيست، اگرچه در آمدن از جا به جا گذشته، قلمه به دستي‌ست.

بيش‌آمد دو – اين "حد انتزاع" در آزمون خود، زمان‌فرساست در داشت و برداشت، انتظار ندارد. ادعاش گنگ است، خام و كال هنوز. خودش را در خالي، پر مي‌كند و درون‌گرد مي‌شود.



پس‌نگاشت از كنارنوشت



این قطعات، حقیقتن ساخته‌گی هستند، اما کدام خیال آنقدر بدیه است که ذره‌ای تبار نداشته باشد؟ به زهرا نوشته‌ام، لحظه‌هایی هست که دچار حمله می‌شوم، حمله‌های جنونی که از پا انداختنی‌ست، از آن‌هایی که آب آدم را می‌آورد به خودنویس، اما این را خود وام‌دار کتابها می‌دانم، وام‌داری‌ای که سره نیست، و از تو نیست، دلم می‌خواهد بی‌پیرایه بگویم درونی‌ای نمی‌بینم، همه‌چیز از برخورد کاتوره‌ای‌ی کلمات انباشته‌ای می‌آید در من، از دیگران. همین است که به خشونت می‌رسم، خشونت در شکنجه، خشونت در انسان‌دوستی، از خود راندن؛ و از آن به تحقیر، تحقیری که در دوست داشتن به خود روا می‌داریم، در کلمات عامیانه‌ی دوستی، آن‌چه صدایت را مهربان می‌کند و نگاهت را آرام، فریبی که می‌پاید و به پایش خود هم.
"چه سرگشتگی‌هایی ! چه شبهایی که بی‌خواب به سر آمد! خدایا از این راه سزاوار تحقیر خواهم شد؟ وی خود به چشم تحقیر در من خواهد نگریست. اما می‌رود و دور می‌شود. "
– آلفرد دو موسه -