Showing posts with label خاطرات دیوار. Show all posts
Showing posts with label خاطرات دیوار. Show all posts

Wednesday, June 15, 2005

خاطرات دیوار / خورداد هشتادوچهار

عناصر تكرارشونده: سازنده هويت


چيزهايى اساسى هستند كه حضور مدام داشته باشند. حضور مدام زمانيتى است كه شكل معمولى مواجهه با آن تجربه تكرار است. نزد ما چه چيزهايى تكرار مى شوند؟
ستمگرى و خودكامگى و بلاهت، پديده هاى آشنايى هستند كه در پهنه سياست و اِعمال قدرت مدام به آنها برمى خوريم. اين ها اما هرآينه به مردمى خاص تعلق ندارند. دانايى و نرم خويى شايد خصلت هايى بين المللى نباشند، اما مى شود گفت كه نادانى و خشونت ورزى تقريباً به تساوى ميان همگان تقسيم شده اند. ما در جستجوى هويت به دنبال چيزهايى فراتر و عميق تر مى گرديم.
گادامر، فيلسوف آلمانى، به عنوان امرى تكرارشونده كه در هر تكرارى نو است و به اين دليل كسالت آور نيست، از جشن هاى سالانه نام مى برد. عزادارى هاى هر سال نيز چنين اند. شايد هويت ايرانى را بتوان در جشن ها و سوگوارى هاى هرساله اش جست. شايد ما چيزى باشيم ميان نوروز و عاشورا. گادامر موضوع تكرار را در مبحث تفسير هنر مطرح كرده است. از نظر او خواندن شعر كسى چون حافظ به جشن مى ماند، نه جشنى يك باره، بلكه تكرارشونده. حافظ در ميان ما حضورى مداوم دارد. اين حتماً اتفاقى نيست. ما غزل هاى او را مكرر در مكرر مى خوانيم. تكرار در خواندن شعر حافظ به نوروز مى ماند كه تكرار مى شود، اما هرسال حادثه اى نو است. اين بيت حافظ را مى خوانيم و در موقعيت هاى مختلف بر ذهن و زبان جاريش مى كنيم:
من اين مرقع پشمينه بهر آن دارم/ كه زير خرقه كشم مى، كسى گمان مبرد.
بيت به حادثه اى تكرارشونده اشاره دارد. اشاره به كارى دارد كه ما در آن مهارت داريم. معلوم نيست كه اين كار چيست: دورويى است يا زرنگى؟ همساز شدن محافظه كارانه با بيرون است يا فعاليت مخفى انقلابى؟ ترس است يا شجاعت؟ ايمانى است كه روكش آن كفر است يا كفرى است كه روكش آن ايمان است؟ در تفسير اين بيت به توافقى نمى رسيم. هركس چيزى مى گويد. اين بيت تبيينى نه از يك داستان، بلكه از داستان هاست. تاريخ نداريم، تاريخ ها داريم. هميشه وجودى داشته ايم رسمى و وجودى غيررسمى. اين جاييم و اين جا نيستيم. مى مانيم بر سر پيمانمان و نمى مانيم.
ايرانيان در زير خرقه خود واقعاً چه چيزى را پنهان كرده اند؟ نمى دانم كه اگر زمانى در «باده كشى» نيازى به پنهان كارى نباشد، از ايرانيان چه در خواهد آمد. آيا آنان اين نياز را بازتوليد نخواهند كرد؟ هويتشان در آن باده است، آن باده كشى پنهان است، نقشى است كه بازى مى كنند يا نياز به بازيگرى است؟


محمدرضا نيکفر – روزنامه ی شرق، بيست و دوم خرداد هشتادوچهار




اسلام جم هور
اگر از سوختن دربايست کردن گريز نيست، تئو آمدنا حائل شد دست بر آتش که مبادا تمکين؛ اين گوشه نشستن حاجت از غير بر نياورد. مکاره گي اراده اما که خواست شد در مشتي چون ارزني که پس ِ افشاندن و نگريست اين چينه دان چه ملاء بر مي دارد و باز همي ترکد از پری بس، که اين نه يک تايي که هستي را خواست در ذره است و ساحت چنين. اين "يک" بي حاصلي است و نه شايست در يکان بيامدن و خفتن مگر دستار گردن نهاده باشي از فولاد سخت تا در خاکت بيافکند يا بر سر که اين عزلت ماده خری را ماند ميان استران که هرچه خود نياميزد اما از نگاه تيز و رشک ايمن نبود يا چشم داشت، در آخوری چنين که نه جايي تواند بود کاهي را که درنگر نيايد. پس رنگ و خرقه مي بايست يا لهيب و سوزش؟
گفته آمده تالس را که چرخ از آب آمده و در آن ساکن، منظور که برداشتند چرخآب شد و آسياب گشت. حال هرکس تالس آمده و منظور برمي دارد که اين چرخ را استقامت گرفته و انحنا برآمده و آب به الف برنيامده و آن خواست معدوم آمده. هيهات! افسانه آورده ای و نوح بر کشتي نشانده ای؟ مر اين سبوح قدوس شام تا بام رج زدن را فناست چه من که تئو ام، تو ام، از شعله بيرون آمده و مي خندم تکرار فنات منقطع گشته و رنگ مي بازی؟ عجز کشتي نشستن ات بس که اين همان آن نوح است و من که خضر خود تويي که ندانستي يا موسي. اينت دل به آب سپردن تاريک اندر سمک است و هي من از من بيرون مي کشي و چشمت انتظار مي شود به آمدن ديگر من که از هراس بر دارد و باز به سجده در فکند، عُجاب. خود از من خالي کردني چنين، چنان مستهزيست که زهي نداني من را با من پر کردنيست. آن خواست من ام که تئو ام، تو ام و نداني.




خاطرات ديوار
بيست و پنجم خورداد هشتاد و چهار

Sunday, June 12, 2005

هزلولی - طرحی برای ایوان

بايد هرچيزی را که متعلق به سزار نبوده است، از او پس گرفت.
يادداشت هايي درباره ی شعر؛ آندره برتون– پل الوآر



هزلولي – طرحي برای ايوان


مويم را از سزار نمي فهمم. کلاف کرکي نرم و سياه که چندشم مي کند. مو جمع مي کنم دارم، هميشه روی سزار گوش مي خوابانم که اينجا وقتي، داغ و زبانش توی گوشم بوی دهاني از گوشت مانده.




پاگرد


شازده - پدربزرگ مادری اش - سبيلهای سفيد زردي داشت : سزار ويرانه ای خانوادگي است. توی جيب هايش نقل ياقوت کبود بود، سيگار و چشماني سرخ با قرنيه هايي نقره فام.
رضاخان که آمد، شازده پشت پنجره ايستاده بود و خره مي کرد: بگيرش. بگيرش. شاه مي خواست سزار را ببيند؟ کسي از سزار بگذرد! به نگاه شازده رام بود، وگرنه دندانهای تيزی داشت سفيد با لکه ای از قلاده ی سياه دور گردنش که ديگر نبود؛ قلاده ای که سالها تنگ مي خواست خفه اش کند، همين بود که بچه های شازده نمي آمدند؛ کسي به آن باغ نمي آمد.
رضاخان خودش مي خواست سگ پيری که آن همه سياه بود را ببيند. سزار نگذاشته بود دستي به شازده برسد: شازده ياقوت کبود به مردم مي داد؛ سگ نگذاشته بود اموال شازده را مصادره کنند.
شاه گفته بود سگ و صاحبش را. گفته بود گرسنه نگه اش دارند و شازده را پيش چشمهايش مثله کنند، گوشتش را بياندازند جلوی سزار. رضاخان از همه ی هرچه شازده داشت، سزار را مي خواست، به آنها گفته بود پيری را با هرچه دارد نمي خواهم، سگ را.
کسي به شازده نمي رسيد توی باغ که مي آمد. مي گفتند هر دو تاشان همان يکي است، هيچکس نمي دانست شازده همان سزار است! مردم مي گفتند اين همه ياقوت؟!
و هيچکس حتي نگاه سزار را تاب بياورد، نمي توانست. بين خودشان از چشمهای شاه مي ترسيدند که از چشمهای سزار هم. آنوقت آن روز شاه سگ را ببيند مي خواست، شد. کسي جرات از نگاه سگ چيزی به شاه بگويد، نداشت. گفته بودند دندان های تيزش. انگار رضاخان مي دانست سگ همه اش را توی چشمهايش مي ريزد. نگاه تيزی اش را توی چشمهای سگ فرو کند، مي خواست؟ کسي نمي دانست؛ اما سگ که مثل نگاه شاه تيز نيست: آن مه روی قرنيه هايش...
اين ها را از نقش چشمهای سزار روی قالي شده، مي داند. قالي ! ارثيه ای که از ياقوت نبود، مانده بود از.


( بادا که به خاطره های شما، همه، زندگي دهم، که زني باشم کتبند شما؛ من شما را خفه خواهم کرد. اشراقها – آرتور رمبو )


به سمت ايوان


رضاخان که آمد؛ باغ تاريک گردوهای بلند بود هميشه با ديوارهای گلي و بوی خاک. گفته بود سزار را مي خواهد، بياوريدش. مي خواست از شنيده بود مي گفتند هرکس توی باغ آمده، برگشته بود ترس فلج اش کرده از سياهي انبوه بزرگي که آنها اسمش را سزار مي گفتند از چشمهای ترسناکش را، ببيند.
شازده پشت پنجره بود اگر کسي مي آمد و به آن سياهي سيال که همه جا بود و بعد صدای زوزه که مي آمد مي دانست کسي که آمده جای دندانهای سزار برجاييش نقر شده؛ نگاه مي کرد.
مردم ترسي از ترحم در چشمهايشان خوابيده بود با ياقوت که مي گرفتند جای پول؛ شازده اين را مي دانست شير مي خريد، نان مي خريد، که.
به سزار مي گويم اگر بودم مي خواستم جای تمام آن همه ياقوت چشمهای پيری را داشته باشم. سزار مي گويد تو همان چشمها را داری، غرغر مي کند. بلند مي شوم نگاهم را توی چشمهای خودم در آينه به نقره ای برق مي ماند، مي گويم. دراز مي کشم روی سزار و مي خوابيم: رضاخان از صدای پايش روی هرزه ها مي آيد، مي ايستم ابرو در هم کشيده پنجره پشت که اينبار کيست نترسيده آمده از باغ، با چشمهايم دنبال سزار، چشم های نقره ای ام، مي گردم انگار حالا بايد وقتش که از گوشه ای، لای درختي، پشت بوته ای کسي را از نگاه خشک کند يا خره، رسيده. ايستاده ام از بيرون مي بينم سزار کجاست، مي دانم کسي که پايش آنجا باز شده کيست، شازده نمي داند. مني که پشت پنجره شازده ام دست توی جيبهايم مي کنم، ياقوت های اين همه را فراموش کرده، سيگار آتش مي گيرم و اين مرد چطور خيلي نمي ترسد دارد مي آيد و پس سزار کو؟ تن گرم اش زير تنم مسطح و بي زبری نوازشم مي کند. مردی به من نگاه مي کند انگار از چشمهايم را مي کاود پشت شيشه که نور توي صورت خش برداشته اش، دل دل مي کنم سزار را. بزاق اش موهای پشت لبم را...
شازده پيدا نمي شود. مادرم مي گويد توی باغ، درخت، انار بود قبل از گردو که باشد. دانه های درشت اشک سرخ مي چکيد. بعد کف يکي از آن همه اتاق را پر کرده از دانه انار شازده. مادر که ديگر بر نمي گردد، شازده در اتاق سرخ را برای هميشه قفل مي کند. ما بچه ايم را للـه به هم مي رساند. آن روزها چيزی از چهره ی شازده سر خورده بود، مثلن پير شده بود، سي سالش بود. خودش را به آينه نمي داد. يکروز که آمديم، همه ی ديوارها آينه بود آنوقت، دهانمان بهت آورد. تازگي هايش مادر رفته بود انگار يک سال مي گذشت، وقتي رفت بود که شازده داد به جز يک درخت، انارستان را مثله کردند؟ مادر فکر مي کرد دارد ديوانه مي شود، به پدرش مي گفت شازده. هيچوقت نفهميد پدرش بوده. سزار مي گويد شايد آن زن بيوه بود که بچه هايش را گذاشت پيش شازده و برنگشت. مادر از توی نگاه شازده مي جَست، پس چطور چشمهای من اين همه؟ مي گويم. شايد سي سالش بود!
اينجا روی سزار هر خوابي که مي بينم شازده ام و بازدم داغ سزار توی گوشم، چيزهايي از آن وقت های شازده مي آورد روبروی چشمم تا ته اين سياهي.


- بدين گونه او خفته بود و خود را به مهر من سپرده بود / و از فراز تخت به رضامندی لبخند مي زد... / عزيز من برهنه بود... گلهای شر، شارل بودلر -


ستون ها


سر به پهلويش مي چسبانم. با پاشنه ی بلند کفشم، تنش را سوراخ روی سوراخ، خون تلخ اش گلويم را سوزانده سزار از سيگاری که توی گوشش و بوی جرز و دود که خاموش کرده بودم توی دماغم مي زند، عرق کرده و لخت مي افتم. مي گويم دروغ مي گويي، نمي دانم کدام سنگ تويش هست که پشه مرده اگر باشد پس اصل است، ياقوت که دانه ندارد. يادم نمي آيد کدام سنگ. قالي را چنگ مي زنم، سزار از به خودش مي پيچد درد، خوابم برده. مي دهم آينه به ديوارها بکوبند، مي ايستم نگاه مي کنم، آينه های قدی که خودم را گم مي کنم. مي خواهم به اندازه ی همه ی اين سال ها آينه به ديوار، من ديوانه نيستم که خودم را اين همه سال، هيچ دانه اناری زير پايم نچرقيده، برای اينکه آن چيز بايد از صورتم مي افتاد بود که نگاه ام نمي کردم. دستهايم قدرت چشمهايم را ندارند که بتوانم کنده باشم اين نقره ای برق تويشان خودم را با ديدنم مدام تکرار مي کرد، اين نديدن ام چيزی را عوض نکرده؟ سقف هم آينه مي خواهد، شايد خودم را از اينجا بيرون نبرم، روی صندلي که مي گذارم آن وسط مي نشينم و مردی که نمي شناسم را هر طرف روی اين همه صندلي نشسته، نگاه مي کنم در آن کنج صورتي از مرد که چپ و راست ندارد خيره ام کرده. سگتوله ای که برايم آورده اند مي گويند نژادش اسکاتلنديست، قرار است به اندازه ی مردی نشسته روی صندلي بشود حالا که توله ای شش ماهه است چطور پس تا کمرم مي رسد، فکر کردم بياندازم اش به جان اين مرد نشسته روی صندلي. سياه است، هي خودش را به ديوارهای شيشه ای مي کوباند؛ اين غريبه مي ترساندش؟ چرا از پشت گردوها نمي آيد بگيردش! اين نور نمي گذارد چشمهاي مردکه را ببينم. لزجي انار از کجاست زير پايم؟!


" در مغز من، زنبوريست که حرف مي زند. شعر ماه / ماکس ژاکوب "


ديوار
از سزار بلند مي شوم زنگ که مي شنوم، دستهايم را پشتم ازين سرخي خون پاک نمي شود سزار قايم کنم مي روم و هيچکس نيست پاکتي که در را مي بندم نگاهم را مي گيرد، رويش جای پنجه هاي حيوانيست خوني با چيزی ننوشته.
توی اتاق، سزار با زخمي هم آمده نگاهم مي کند، پاکت را نشانش مي دهم و چه کارش کنم؟ نامه ای بي خط نوشته که مي گويد ازين چشمها يکي را خورده ام و ديگری برای خودت. سنگ نقره ای از پاکت در آورده را به سزار قالي بي چشم پرت مي کنم. مادر مي گويد اين قاليچه به ديوار نبود، وقتي که آمديم بود که آينه های خورد شده کف را برداشته بود و خوني جای رده پاهای شازده کف اتاق. مي گويد به ما که خبر دادند آمديم، نه شازده بود يا هيچکس، قاليچه را به ما دادند و باغ گرفته شد، شازده هرگز نه برگشت و نه. مي گويم چيزی برای سوزاندن.


« چشمان من به جز خودم به هيچکس ديگر تعلق ندارد. و من آنها را بر گونه های تروتازه ام که باد سخنان شما پژمرده اش کرده است، سنجاق مي کنم. ميدانهای مغناطيسي، آندره برتون – فيليپ سوپو»



خاطرات ديوار
بيست و دوم خورداد هشتادوچهار

Monday, May 2, 2005

اين پارگان، وصله هايي بود قلاب شده بر پشت ايوب، من آنها را ليسيدم.


پاره ی اول

دخترچه را از پله ها بالا مي برد. او را که از ايستادن به کج نگاه مي کند، شانه هايش کج و کبودی دور چشمهای تازه اش: انگار يک جفت شيشه جای قرنيه ها و بيني از عمل برگشته، اگر اشتباه نکرده باشد: يک زن.
تو را به هوس شکستن انداختن. دخترچه ای خندان با لوچي مضاعف و ابرواني پيوسته از نرده آويزان مي کند خودش را وقتي در آن نگاه زن غرقی.
افتادن يک برگ مرديست که در تو و آرام و خطوطي از گزنه در ته مانده ی صورتش که نگاهت را مي سوزاند. نزديک شدن، صدايش را نفس کشيدن. تاکيد خيره نشدن و امتداد نگاهش را دنبال کردن. مي خواهي نخواهد دانست او را که تو برای چه داری مشوش اش مي کني. با اين فرض: اين گودال اينجا چه مي کند؟ آنجا را بکنيد، اينجا را پر کنيد!



پاره ی دوم
کم مانده بگويم دختران جليل بس نيستند.
تني که بوی نا مي دهد و دهان پر تعفني که من شامه ی تيزی دارم و خودم را از بس اين سفيدی و اين ورم که رگهای خشک خالي آبي.
ماجرای آن زن که خودش را برايم عزيز مي کند و طلسم مي گذارد، برای همين از تو بدم مي آيد. توجه تان را به نفرت جلب مي کنم: دخترکي حاضر که برای من مي تواند خودش را به دست شيطاني بهايي بسپارد و شاشي دعا خوانده بر سينه هايش بمالد. من لبهايم را به اين پستانها مي گذارم و از او دست مي کشم: بوی عرق تن و شاش. طعمي که هميشگي نيست، ترش و شيرين. با دندان هايم برای مرد بهايي پيغامي خواهم گذاشت بر نوک پستان دخترک، خون شره شره ای که مي چکد و لذت جمعي که در اين خماری چشمها داغ مي شود. به او مي گويد کتاب بر دارد و خطوطي آغازين از نور را آنقدر سمباده بکشد تا محو شود: کتاب را در فاضلاب بياندازد. من در ميانه ی خشم و جماع مي گوزم. رايحه ای که دخترک را تشجيع مي کند، غروری بازگشته که نيروی پس زدن را در او بيدار مي کند؛ مي خندم. دختر را به زني خواهم گرفت و روزی چندين بار مرد بهايي را سجده خواهم کرد.
زنم با مردی بهايي سر و سری دارد، اين را از بوی شاشي مانده بر پيکرش مي دانم.
از جادوی سياه توبه خواهم کرد.



پاره ی سوم
شما و من! نمي گويم آن چيز انعکاس من است توی خطوط چهره ای که شماست. مي خواهم بدانيد: به شما خواهم گفت نمي دانم. اينطور نيست که خودم را از خودم خلاص کنم؛ نه! خودم را بر شما بار نمي کنم. چطور باور نمي کنيد؟ با اين دست تکان دادنتان مي خواهيد چه بگوييد! فراموش کنيد.
شما و من. سکوت خواهم کرد. تکان نخواهم خورد. نخواهم لرزيد. آشفته تان نخواهم کرد. بگذاريد آن نشکند. من آن را به شما خواهم گفت، چيزی دارم مي بينم: معذرت مي خواهم.
بايد از شر اين صدا، از شر اين شکستگي، از شر اين چشم ها...
پيوسته تابم مي آوريد از نگاه؟ آشفته نمي شويد؟ آن ها لرزش نا محسوسي در قرنيه هاتان را متوجه مي شوند، آن ها آن جا نشسته اند. مي خواهيد نبينندتان، نمي توانيد.

از پله ها پايين مي آييم. زني که تازه بيني اش را خلاص کرده، با صورتي کبود، پف کرده، به ما نگاه نمي کند. من به دنبال کلمات مي گردم، تو مي پرسي چه مي خواهد بگويد؛ همزمان فکر اين را مي کنم که داری به من فکر مي کني: مرحله ی اول انجام شد، سعي مي کني خطوط چهره ام را بشناسي، به خاطر بسپاری.
مي خواهم بگويم هيچکس به ما نگاه نمي کند، من به تو نگاه مي کنم، تو به من نگاه مي کني، و بعد به ياد خواهيم آورد. حرفي ندارم بزنم، شانه هايت سنگين اند، همين.
بالا مي رويم، زني با صورتي پف کرده، کبود نگاهمان نمي کند. چطور خودت را از من خلاص خواهي کرد؟ هرچه بيشتر پس مي زني، برمي گردم؛ چه چيز را فراموش کنيم؟

يکروز باران مي آمد. او به آن مرد نزديک شد. او از آن مرد درخواست کرد. او پنجه در صورت مرد انداخت، خطوطي تازه بر چهره ی مرد نشاند.

شما و من! اين چيز باعث مي شود که ما به هم فکر کنيم، شما به من فکر مي کنيد؟ از من با تو ياد نمي کنيد، از من با من نه با او -- >> اين من شما را به من مي رساند، شما داريد به خودتان مي انديشيد. من شما را از من فراموش مي شوم.


من اسم اين را مي گذارم برای آينده ی کلمات.


خاطرات ديوار
دوازدهم ارديبهشت هشتاد و چهار




او برای ما هم قرباني کننده بود و هم قرباني؛ خود قرباني شد اما قرباني کننده هم بود. فرزندت در حقيقت از ما بندگاني ساخت.

اعترافات آگوستين – باب دهم بند چهل و سه

Friday, April 22, 2005

گزارش مي نويسم.


پرانتز باز

اين ها را مي شنوم. اين آدم ها از کنارم مي گذرند. گاهي از روبرو مي آيند. گاهي پشت سر من اند. گاهي پشت هم اند. او مي خواهد از من کناره بگيرد، خودش را بين اين چهره ها پنهان کند. من از نوع راه رفتن شان مي نويسم شان، از خطوط دور چشمهايشان، از چشم هاي پشت عينکها.
تحمل انگ سمبوليستي را دارم، همين است که مراعات نمي کنم: پنهان شدن، او، چهره، خط ، چشم و چيزهای ديگر، نوشتن. لزومي در پرهيز نمي بينم. اتفاق تصميمي قاطع گرفتن هر روز نمي افتد. بعضي ها با ظريفکاری خودشان را القا مي کنند، نمي خواهم اين کار را بکنم. نمي خواهم سری را گرم کنم، نه سر خودم، نه هيچ کس. بنابراين اگر دنبال روايت مي گرديد، صراحتا مي گويم، اينجا پيدا نخواهيد کرد.

شيوه ی کار:
ابتدا داستان.
طرح يک ايده ( لطفن تکراری نباشد. دزدی نباشد. گرته برداری نباشد.)
از سخن نمادين اجتناب کنيد. فرم را فراموش نکنيد، اگرچه جريان پساساختارگرا هم رو به زوال است. دوره ی روايت های خطي به سر آمده. توجه خود را به زبان معطوف کنيد. حتي المقدور از اسامي پرهيز کنيد. به خاطر داشته باشيد که جزئيات کل را مي سازند.
اگر خواننده خسته شود، ادامه نخواهد داد؛ يادتان باشد که اهميتي ندارد ( از شما مي پرسند که مخاطب برايتان چه جايگاهي دارد؟ بگوييد برای کسي نمي نويسيد.) مراقب باشيد کسي نتواند متهم تان کند: کلمات دو پهلو، جملات چند پهلو، برداشتهای متناقض و حتي متضاد. از تفسير و تاويل نوشته تان اکيدا خودداری کنيد. انتقاد را بپذيريد اما ملحوظ نکنيد.
به جنسيت بپردازيد: بي گفتگو همه مي دانند که آرمان در گفتمان انتلکتوال امروزی، نمايش پر صلابت چهره ای روشنفکرانه است. روانکاوی بسيار مشکوک است، تاکيد پوشيده بر آن، اعتبار و اشتهار به همراه خواهد آورد. اخلاق را تخطئه کنيد اما حواستان باشد فضيلت جديدی را جايگزين نکنيد: اينکه مطلبتان بوی نيچه يا شوپنهاور ندهد بسيار حائز اهميت است (کنار گذاشتن بدون ترديد بکت لازم به ذکر نيست).
جاه طلبي های سياسي و بلند پروازيهای اجتماعي را از ذهن تان بزداييد، ديگر هيچ مالرويي وزير نخواهد شد، هيچ دولتي رومن گاري را دوباره کنسول نخواهد کرد و به آندره ژيد يا سن ژون پرس ميدان نخواهد داد: اين آدم ها برای مردم – دموکراسي خطرناک اند، تعادل رواني ندارند.
بر خودتان اين زحمت را متحمل شويد که در انظار عمومي نمايشي متفکرانه، بي تفاوت و نهايتا بي قيد به اجرا در آوريد؛ آدمهای استثنايي، گذشته ای قابل تامل دارند که در آينده موشکافي خواهد شد.
عناصر ناسيوناليستي را قلم بگيريد.
عدم قطعيت را به رسميت بشناسيد و سعي کنيد خودتان را به نسبي گرايي محدود نکنيد، تقريبا نسبي گرايي، جزم انديشي عصر جديد است. اگر کسي مطلقا نفهمد داريد از چه حرف مي زنيد به زودی مدارج ترقي را خواهيد پيمود.
کتاب زياد خواندن ( فلسفه، ادبيات، تاريخ و...)، فيلم زياد ديدن، به موسيقي گوش دادن، شناختن مکاتيب هنری اعم از نقاشي و معماری و پيکره نگاری و... واجب کفايي است. يقينا چنين فرصتي نخواهيد داشت پس لااقل با اسامي آشنا باشيد؛ اينها احتمالا تخيل تان را تقويت خواهند کرد: دروغ ها و نقاب ها از ملزومات اند، شايد خودتان روزی همه را باور کنيد.
در دام تجربه نيافتيد، چشمانتان را باز نگه داريد و از تجربيات ديگران استفاده کنيد: ديگران موش های آزمايشگاهي اند و بلاهت آن چنان همه گير است که هيچ کس به اين فکر نمي کند ( به ديالکتيکي که در اين تبيين وجود دارد اعتنا نکنيد: شما، ديگران نيستيد).
مايوس نشويد، به نوشتن ادامه دهيد، انسانيت چاهي است بي پايان؛ صبور باشيد و چشم به افق بدوزيد: اگر هايدگر متاخر به سکوت مي انديشد در عوض ويتگنشتاين متاخر ساکت نمي ماند! کداميک فاشيست بوده اند؟
به اينکه روزی چشم باز کنيد و ببينيد که شکوفا نشده ايد، که اشتباه کرده ايد وارد اين مسير شده ايد، که همه چيزتان را باخته ايد؛ نيانديشيد. شما برای پس فردا نوشته ايد؛ البته که چيزی نداشته ايد ببازيد، البته که به غايت نمي انديشيده ايد، البته که اشتباه مفهومي اقتضای ذهن است.

نوشتن برای نوشتن.

- اگر احساس مي کنيد برای اين همه به اندازه ی کافي هوش نداريد، في الفور همه چيز را فراموش کنيد. ما به "ديگران" نيازمندتريم. -

پرانتز بسته

گزارش نمي نويسم.



خاطرات ديوار
يکم ارديبهشت هشتاد و چهار




...بالا مي آورد. طعمي که پيشتر فقط حسش مي کرد. بالا مي آورد. به شکم افتاده است. بالا مي آورد. گه خودش را بالا مي آورد. مدفوعش روی لبها و آرواره هايش مي ريزد. زنها جيغ مي کشند. جيغ مي کشند. صدايشان را نمي شنوم اما بايد جيغ کشيد. اين نيست، اين وجود ندارد.

مرگ آرتيمو کروز – کارلوس فوئنتس

Tuesday, April 5, 2005

ایده هایم جنده های من هستند

ايده هايم، جنده های من هستند.ديدرو



شترمرغ زن را می سپوزد، تو آن زني در خواب. او لک لک مي شود، تو همچناني. جيغت را، دردت را، عجزت را. همه چيز سياه مي شود، تو – زن – شتر – مرغ رنگي مي مانيد، يکي مي شويد: سرخ، زرد، سبز.

پری ماهي، دخترک کبريت فروش، لباس نوی امپراتور...

حرف B با قرمزی محوی چشمک مي زند: ويروس.
ويروس
ويروس
تکرار مي شود، به ترس در بيداري ات گره مي خورد، تو مي ترسي.

ژاندارک در حال زنا با فرانسه دستگير مي شود. ژاندارک فرانسه را به فرانسه باز مي گرداند. آن مردی که از قاب تصوير خارج مي شود، آن مردی که با انگشت نشان داده خواهد شد، آن مردی که خودش را دارد به شعله های آتش نگاه مي کند مي بيند، آن مردی که خود توست. ژاندارک سوزانده مي شود.

دست به صورتت مي کشي، زير پاهای فرانسه له نشده، بيني ات. و چشمها، کور نشده ای از پاشنه ی کفشي – چکمه ای – پاشنه بلند که زني لخت در آتش، نسوخته ای. کرخت شده ای، چيزی لزج ميان پاهايت؟ دست مي کشي، خيس نيستي. چشمهايت را مي بندی، همه چيز جريان پيدا مي کند.


در بين پاهايمان
فاصله
مرگ


خاطرات ديوار
هفده فروردين هشتاد و چهار

Wednesday, March 23, 2005

سه رنگ

دلم مي خواهد بميرم، بميرم، بميرم. اما اين کار را که همه بلدند بکنند.

کافه ی زير دريا – استفانو بنني


سه رنگ

يک - نفتکش ها
دو - نارنجي
سه - خاک



در يادداشت نهم فراموش مي کنم: هميشه نه را جای يک گذاشته ام. اين تاريخها چه معنا دارند؟ تاريخ ها تاريخ ها تاريخ ها



پدر!

اينجا امن است. اجازه ی خروج ندارم. نمي توانم خودم را به جايي برسانم. هفته هاست با کسي حرف نزده ام. ما هم را مي شناسيم؟
اين جا قبرستان ندارد. تو هم مي گويي هيچ کس اينجا نمي ميرد؟ اينطور شنيده ام. شايد حتي توی آن کشتي سوخته هم کسي نبوده، وقتي آتش گرفته. مي گويم شايد آتشش زده اند؟ چه کساني؟ برای پاسخ به اين سوال بيست و پنج سال دير کرده ام: چه کساني؟



مي توانم حدس بزنم وقتي مرد عکس ها را ظاهر مي کند، کسي را مي بيند که خودش را پايين مي اندازد: يک مرد. جرثقيل زرد رنگ است. ساختمان نيمه کاره رها شده.
مرد عکاس: مردی که دنبال سوژه مي گردد؟ اهميتي ندارد. وقتي عکس مي گرفته کسي از جرثقيل سقوط نمي کرده. مرد از آنچه مي بيند متحير است. فردا به آنجا مي رود، پرس و جو مي کند: آيا تازگيها اتفاقي در ساختمان نيمه کاره افتاده؟
- چه جور اتفاقي؟


اولين يادداشت را به خاطر نمي آورم: کي نوشتم؟ باد گرم چشمانم را هنوز مي سوزاند. نوشته بودم دوستت دارم؟ اگر به دستت رسيده، معذرت مي خواهم. آن روزها نياز داشتم دروغ بنويسم، نمي توانستم حرف بزنم، صدايم مي ترکيد. نمي خواستم همه اش دور اين حصار سيمي بچرخم، برسم به جای اولم. زير اين دکلها ( فلرها) شبهای زيادي نخوابيده ام، از بس اين سوختن خيره ام مي کند. دوستت داشتم: ماقبل تاريخ؛ حالا فرقت را نمي دانم. فکر مي کنم ماهي باشي. دلم مي خواست بچسبانم ات به اين دکلهای هميشه روشن از گاز مي سوزد، داغ؛ بوی گوشت ات پرم مي کرد، نه! بوی فلس مي دهي. وقتي برگردم دندان کوسه در دهان دارم، من با آرواره ی کوسه، دوستم داری؟

يک چيز را فهميده ام. نمي دانم کي در موردش حرف زديم: من کورم، هر طرف نگاه مي کنم، درياست. همين است که رنگها با دما تفهيم مي شوند: زرد يعني خلاء. صورتي / مرگ. سبز/ هيچ. سياه/ کودکي و آبي... آبي... آبي... آبي... من کورم. هر طرف را نگاه کنم، درياست.

عزيزم! کرستت را هنوز به جالباسي آويزان مي کني؟

- کسي مرده باشد.
- خيلي ها مرده اند.
- آنجا؟
- کجا؟
- کسي از جرثقيل پايين افتاده؟
- تازگي نه.
- ؟
- سه سال پيش، پسر صاحب زمين، خودش را از بالای آن پايين انداخت. همين شد که نيمه کاره ماند.
- چرا اين کار رو کرد؟
- گفتند ديوانه بود. شما چي فکر مي کنين؟

عکس ها را مي سوزاند. آتش بايگاني عظيمي است.

چندين بار يک يادداشت را با يک ته سيگار توی بطري انداختم در ساحل شمالي به آب. بعد هفته ها توی ساحل جنوبي منتظر ماندم بطری را برگرداني. هيچ وقت جواب يادداشت هايم را نداده ای. گاهي مي پرسم زبان ما را بلد نيست؟ اين جا آدم بزرگ مي آيد، پير مي رود؛ از بچه خبری نيست.


پدر!

کارها خوب پيش مي رود. اسکله ی T آماده شده. رسيدگي به دعوای کارگرها کار هر روزمان است. همه چيز اينجا متفاوت است: يکنواختي اش هم.
برايم ترازو بفرست. مي خواهم خودم را وزن کنم، اين تنها چيزيست که عوض مي شود. بايد همه چيز ثبت شود.


محرمانه:
زني ژاپني، زن نماينده ی شرکت کارفرما. عجيب اينکه انگليسي هم نمي داند. شايد تظاهر مي کند! اشکهايش مثل اشکهای تو شورند. اتفاقي کنار هم مي خوابيم. شوهرش مي داند، چيزی نمي گويد. اين آدم ها را نمي فهمم. مرد مهرباني است، به من گفت به اسم خودش برای بچه شناسنامه مي گيرد، مراقبش خواهد بود، گفت نگران نباشم. نگذاشت زن بچه را بياندازد. يعني چشمهاي من اينقدر بادامي است؟


پدر!

کارفرما نماينده ی جديدی فرستاده. قبلي در ژاپن ماندگار شده، زنش سر زا رفته؛ به خاطر فرزندش نمي تواند بيايد ايران. اين يکي تنهاست. خيلي جوان است. فکر نمي کنم اينجا دوام بياورد. ازينکه نمي گذاری ازين جا خارج شوم، سپاسگزارم. حس مي کنم چيزی که در مورد مرگ آن زن مي گويند دروغ است. اين پروژه حداکثر سه ماه ديگر تمام مي شود.


به آرزويت خواهي رسيد، ديگر بر نمي گردم.


پي نوشت: حضور صميمانه تان مايه ی تسلي خاطر بازماندگان آن مرحوم خواهد بود.



خاطرات ديوار
سوم فروردين هشتادوچهار

Wednesday, March 16, 2005

مرثیه ای برای ف؛ پ - صاد

مرثيه ای برای ف؛ پ – صاد
مي دانيم اين زن مادر مرد است. مي دانيم مرد در خوابهايش به زن تجاوز مي کند. مي دانيم مرد خوابهايش را به خاطر نمي آورد. مي دانيم زن در خوابهای مرد تبديل به آن - خواهرش - مي شود. نمي توانيم مشخص کنيم چهره ی زن متعلق به کيست، هر لحظه يکي از هر دوی زنهاست يا بيشتر: حال نيست، گذشته نيست، آينده نيست. مي دانيم اين تصاوير در واقع محقق نمي شوند: تصاوير زمان بر نمي دارند! مرد متعلق معرفتي کاذب است. هرکس پيش خود مي گويد مرد را مي شناسد؛ هيچکس اذعان نمي کند.
به کمک مرد خوابهايمان را پس مي زنيم، فراموش مي کنيم.
مرد از خواب مي پرد، به ساعت نگاه مي کند، نمي تواند ببيند، تاريکي پر است: شايد سردش باشد، شايد عرق کرده باشد، نمي دانيم. در باز مي شود، مرد بيرون مي آيد، در بسته مي شود مرد روبروی آينه ی دستشويي به خودش نگاه مي کند، نمي دانيم به چه نگاه مي کند، نمي دانيم به چه فکر مي کند، القای اضطراب نمي کند، آرامش؟ آينه مغشوش است، چيزی نمايانده نمي شود. اين ها زود اتفاق مي افتند، مي دانيم به زودی ديگر به خاطر نخواهيم آورد.
خواهيم دانست مرد ديگر نخواهد خوابيد. خواهيم دانست مرد مي هراسد. نخواهيم دانست ترس مرد از خواب است يا خوابهايش. خواهيم دانست مرد از آن خانه خواهد رفت.
نمي دانيم اين همان مرد است. او نمي داند ما مي دانيم: او مرديست که مي نويسد. او نمي داند ما درباره ی او چه فکر مي کنيم: درباره ی گذشته اش، حالش. ما چيزی از چهره ی مرد نديده ايم. ما تصاوير را کنار هم چيده ايم، يافته هايمان را؛ چيزهايي که در اين روند بهمان القا شده: نمي توانيم بپذيريم اين مرد گذشته ندارد. تاکيدی که بر اجزای صورت مرد مي شود تصور قبلي مان را از اين همان است، مخدوش مي کند.
مي دانيم اين مرد مي نويسد. نمي دانيم چه مي نويسد. نمي توانيم بپرسيم. اجازه نداريم به اين مرد نزديک شويم. فکر مي کنيم تصوير بعد به ما خواهد گفت.
پلات با اين نوشته: " اما چگونه سخن گفتي؟ آيا مانند آن صدايي که از ابرها رسيد و گفت: اين فرزند محبوب من است؟ اين کلام شنيده شد و ديگر به گوش نرسيد؛ آغازی داشت و انجامي. – اعترافات آگوستين قديس، باب يازدهم قسمت ششم" بر صفحه ای خاکستری، بسته مي شود.

مي دانيم کم مانده بگوييم مرد را مي شناسيم. مي دانيم کم مانده اين مرد خودمان باشد.



بيست و ششم اسفند هشتادوسه

Wednesday, March 9, 2005

خاطرات دیوار

الحکمة هي التشبه بالإله في الاحاطة بالکليات و التجرد عن الماديات.

ملا صدرا – اسفار



او از آن زن مي ترسيد. او از آن پوزه ی بلند و کريه، از آن ابروهای پر پشت سياه، موی تنک پشت لب، از آن سينه های آويزان و گوشتي. مي گويد اما او هم مثل همه شان بوده: بوسيده بوده، نوازش ديده بوده، چشمهايش به دودو زدن افتاده بوده، همان صداها از پوزه اش بيرون خزيده بوده و حتي طعم موی تن پر مويش در دهان، همان طعم عرق و کشاله بوده، همانقدر مهربان هم بوده. مي گويد وقتي پستانهايش را مي بريده، همان احساس هميشه را داشته وقتي پايش را، انگشتهايش، گوشش و من همچنانکه به کره ی چشم جديدی، که از لذت خيره مانده، در آن آکواريوم مي نگرم؛ نمي توانم چيزی از آن تن، از آن خواست هميشگي به خاطر بياورم.



خاطرات ديوار
بيست اسفند هشتاد و سه

Tuesday, March 1, 2005

صداگذاری

صداگذاری
( دوباره خواني ۱ )

زني لخت کنار عمويم ايستاده. زني زيبا – بي سن. نگاتيو مي گويد عمويم بيست و چند ساله است. عکاس بود و از نوک پستانهای زن و از سياهي موهای زهارش به آرامي، شمرده شمرده عکس گرفته.
ورق مي زنم. نگاتيوهايي انگار تکراری. زنهای جديد – شايد – در همان حالت ها... همان ژست ها... همان موها... با عکسهايي شبيه به هم: از سينه. از ساق. از شکم. از باسن. از... در بهترين حالت فکر مي کنم مجموعه ايست nudeart از سر هوس از عموی کسخول – نقاش – عکاس هرگز نديده ی قمار باخته ام.
آلبوم نگاتيو را به مادربزرگم نشان مي دهم. مي گويم اين زنها را مي شناختيد؟
بعدها خواهم دانست که اين عکس ها مال زمانيست که عمويم در شيکاگو بوده. بعدها خواهم دانست که اين تصويرهای سياه و سفيد از زناني است که عمويم تنها برای لخت کردن شان و عکس گرفتن از اندام شان، با پول به خانه اش مي آورده. بعدها – عموی دیگرم مي گويد- خواهم دانست با هيچکدامشان نخوابيده.
مادربزرگ عينکش را مي آورد. نگاتيوها را نگاه مي کند. دستهايش مي لرزد. پشيمان مي شوم از سوالي که کرده ام. مي خواهم آلبوم را از دستش بگيرم. نمي گذارد. هر صفحه را با دقت مي نگرد، صفحه هايي با شش رديف هشت تايي. خوشبختانه تعداد صفحات آلبوم از ده بيشتر نيست. مي ايستم و دستهای پيرزن را نگاه مي کنم. مي انديشم با اين چشمها توی اين سياهي دنبال چه مي گردد؟ هيچوقت نخواهم دانست. مي گويد نمي شناسد. دروغ مي گويد. از نم چشمهايش مي فهمم؟ نمي دانم.
بعدها خواهم دانست که مادربزرگ از وجود اين آلبوم خبر نداشته. بعدها خواهم دانست که عمويم عکس ها را برای مادرش مي فرستاده، نگاتيوها را پيش خودش نگاه مي داشته. بعدها خواهم دانست که وقتي تنها چهار سال داشتم، تنها باری که عمويم را ديدم، آلبوم را با خودش آورده. چرا سعي نکرده از وضعيت های متفاوت عکس بگيرد؟ چرا همه ی اين زنها شبيه به هم اند؟ چرا مادربزرگ پنهان مي کند؟
مي دانم عموی بزرگم از اين يکي متنفر است، بوده است. مي دانم با هم از ايران رفته اند. مي دانم سالها با هم در شيکاگو زيسته اند. مي دانم عموی بزرگم سرخورده به ايران باز مي گردد. مي دانم يک زن توی همه ی اين عکس ها بيشتر نيست.
پدر چيزی نمي داند. پدر از عموهايم سالها کوچکتر است. پدرم خيالباف نيست. شاعر نيست. نقاش، نويسنده، عکاس نيست.
چيز عجيبي توی اين قرمزی چشمهای توی نگاتيو هاست. چيز عجيبي توی اين موهای لخت بلند هست.
بعدها در نامه هايي که در کشوی هميشه قفل مادربزرگ مرده ام پيدا خواهم کرد، خواهم دانست که عکس ها را با نامه برای مادربزرگم مي فرستاده. خواهم دانست که مادربزرگ تمام آنها را از بين برده و تنها تعدادی از نامه ها را نگه داشته، نامه هايي که جز احوالپرسي نيست نيست و حرفي از عکس ها نمي زند، مگر در ابتدا يا انتهايشان به اينکه عکسها را همراه نامه فرستاده، اشاره مي کند.
شايد عموی ديگرم دروغ مي گويد. شايد توی اين تصويرها هيچي نيست. شايد نبايد دنبال ردی، نشانه ای، چيزی بگردم.
درواقع دارم به آن زنها فکر مي کنم. به آن پستي ها، بلندی ها، عرياني ها.


آلبوم نگاتيو با نامه های عمويم به مادربزرگ را در گوشه ای از کمدم پيدا کرده ام. به تصويرها و نامه ها و دست خط عمويم نگاه مي کنم. بايد ارتباط جديدی بين اين داده ها پيدا کنم. مي خواهم جايم را با او در پشت دوربين عوض کنم و رجوليتش را در عکسها تثبيت کنم. مي خواهم همان چيزها را بنويسم، همين زنها را. به خاطر مي آورم که مادربزرگ نه خواندن مي دانست و نه نوشتن...





يازدهم اسفند هشتاد و سه

Wednesday, February 9, 2005

خاطرات دیوار

که روی پوست برديا عبور را شناخت وقتي که گفت: جاده از تو زودتر به انتهای جاده مي رسد. با واژه هايي از تن و از تن نوشتن.
اشياء تزييني: روسری و طپانچه، و چهره ی مردم.


رويايي - هفتاد سنگ قبر



به بوی دئودورانتي که زير بغلت مي زني و با عرقت قاطي مي شود، خوش دلم مرد!

به خاطر مي آورم، هرگز نمي توانستم کاغذ سفيد را پيش رویم تاب آورم، نمي توانستم قلم گرفتن و نوشتن را. کاری هرگز بيهوده تر از آن سراغ داری؟ بيهوده تر از بافيدن وقت با اين واژه ها که هميشه به تو تعلق داشته اند. نه! به ديالکتيک کلمه اعتقاد ندارم. به اين سايه ها، به اين ايده های افلاطوني.
دور و برم را نگاه کن: کاغذهایي که پيش از آنکه تو رويشان دست بگذاری به باکره گي من بودند، سفيد، بي پرنفرت. حالا چه؟ از جا بلند مي شوند، دستشان را دور گردنم مي تابانند، فشار مي دهند، فشار مي دهند و بعد رويم راه مي روند. خيال مي کنند منم که زجرشان مي دهم، منم که مي توانم بسوزانمشان يا منم که مي توانم به بادشان دهم؟ منم که مي توانم به آبشان دهم؟
نکند چندان فرصت نداشته باشيم که شاهد زوال يکديگر باشيم؟ من – تو. اعتراف مي کنم: آنقدر به اين روبرويت نشستن و تماشا، به اين شمردن بارهايي که دستت را از روی نوشته بر مي داری، به سطر بعد مي خزی... عادت کرده ام که نمي توانم منتظر نباشم آن روزی را که سيگاری روی پلکهايت خاموش مي کنم؛ روی لبهايت که ديگری را هرگز... روی کف پاهايت که نتواني راه... مي برمت. مي بيني چه کند، چه آرام بالا مي آورم؟
اين خنده ات وقتي به آنها نشانم مي دهي، به آنها عرضه ام مي کني، که راضي ام مي کند به هرجايي بودن، کولي بودن، برنگشتن... پس چرا هربار برمي گردم؟ به دستهايت نگاه مي کنم و انتظار مي کشم؟ برای دوباره ی خنده ات را ديدن؟ لرزيدن؟ وقتي زور مي زني، گريه مي کني، رد اشکت با قاطي جوهر بماند، به من نگاه نمي کني. به سيل، به اينکه مي بردم...

آه رومانس مرده! تراژدی پردرد من! اين خطوط پيشاني فاوست* است که برجاهای تنت، ازشان خون و چرک بيرون مي ريزد. چس – ناله هايم را باور مکن، قرباني ام را بپذير.



خاطرات ديوار
بيست و دوم بهمن هشتاد و سه




* ويژگي اسطوره چيست؟ تبديل يک معنا به فرم. به بيان ديگر اسطوره همواره دزدی زبان است.

رولان بارت – اسطوره، امروز

Monday, February 7, 2005

خاطرات دیوار

" نمي دانستم سايه ي شماست وگرنه تف نمي انداختم"


زيبا نبودي وقتي آمد، پشت پنجره بودي.
بوي عود که مي آمد، شمع ها را روشن کرده بود، بايد خوابيده مي بوده باشي، چون در اتاقت را قفل کرده، چون کليد چراغ اتاقت بيرون بوده.
از درزهاي پنجره هميشه سوز مي آمد. پيشاني کوچکت را مي چسباندي به سردي اش، مي لرزيدي توي آن تاريکي را که تا ته اش سکوت داشت. اگر توي هال نشسته بودي، اگر بيرون را نگاه مي کردي، اگر در را قفل نمي کرد اين هر شب همين موقع ها را، هنوز خيابانها روشن بود نورشان که مثل خطي کشيده بودند از آن بالا توي آن پايين...
- مثه يه چاه که از روبرو مي اومد طرفت...
- شايد منظورت تونله؟
- نه! گرد. سياه. بي ته. جلو مي اومد، هنوزم گاهي هست... گاهي که بهش فکر نمي کنم. گاهي که مثه اونوقتا بيرون رو تماشا نمي کنم. حتي اگه تونلم باشه، از اوناشه که تا تهش سياهه، که تنگتر مي شه، که نمي توني رد بشي، که نم داره...
- مثه غار؟
دستهايت را دور صورتت مي گذاشتي، دور چشمهايت، مي چسباندي ات به پنجره، کوه مي آمد، اگر مهتابي بود شب؛ و ترس و کوه و سياهي اگر نبود و از ترس فرار نمي کردي، کرخت شده بودي شايد؟ يا از اگر ببردت تا آن ته ها.... بود فرار نمي کردي؟

خسته مي شدي از انتظار، پشت پنجره نشستن و دوختن دستها، چشمها به پنجره و شب. صداها مي آمدند و از زير در نور شمع و بوي عود هميشه تا خوابت مي گرفت و صبح شمعي نبود و او – آن زن– نشسته بود و از آن بالا...

- امامزاده قاسم. بلدي؟
- نشنيدم!
- اون بالاست. کوه رو مي بيني؟ زيرش. بين تجريش و جماران. از دربند راه داره. از ياسر هم مي شه.
- بلد نيستم.
شهر توي مه از آن جا، غليظ و سياه که انگار روي ابري. اما پايين که مي آمدي، بيرون که مي بردت، همه چيز از آن سياهي، سياه نبود! نمي ديدي خاکستري باشد. به زن نمي گفتي مه کو؟ به اين ها فکر مي کردي؟ فکر مي کردي همه ي اين همه آدم کدامشان، يکيشان، هر شب از مه بالا مي آيد، صداي پايش از پشت در قفل و نفسش لاي بوي عود و سايه اش از شمع؟ نگاه مي کردي به هرکس که از کنارت رد مي شد، به آنها؟

آنروز صبح از خواب که پريدي، چند سالت بود؟
- مي دونستم مامان هنوز خوابه. سردم بود. از خواب که مي پرم هنوزم هميشه سردمه. از لاي پنجره هميشه سوز مي آد. اونوقتا گاهي گازوييل تموم مي شد و موتورخونه خاموش مي شد و شوفاژا هم سرد. اما اونروز يادم نيست. الان که گاز داريم هم گاهي مي شه که قطع مي شه تو زمستون. ولي اونجا هميشه سرده. اتاق من. تختم. بعد رفتم کنار پنجره، پرده رو کنار زدم. خورشيد اول کوه بود تازه. ابرها هم بودن، ابري ولي نبود. همه جا سفيد بود. مثه حالاها نبود که کم برف بياد. اونوقت پايين رو نگاه کردم، زمين رو نگاه کردم. زمين پشت خونه رو که ازونجا کوه شروع مي شد...

باور نمي کردي، هنوز هم گاهي که نگاهش مي کني. ماتت برده بود؟ کرخت شده بودي؟ چشمهايـت را مي مالي، صورتت را مي چسباني به شيشه، نگاه تر مي کني. آن پايين روي زمين، لاي برفها.
آن زن هنوز خواب بود. در اتاقت قفل بود؟ بيرون مي روي، از پنجره ي رو به شهر نگاه مي کني، بوي عود مانده با قاطي اش نور صبح و حيرت از چشمهايت مي باريد.
- چرا، خيلي دلم مي خواست همونطوري بدو برم پايين و نگاه کنم به اون ديوار، دست بکشم بهش، سرماش رو لمس کنم. فکر مي کردم مثل درخت از زمين در اومده. اون موقع ها فکر مي کردم همه چي همينطوريه؛ خونه ها و ديوارا و شهرها از تو زمين بيرون مي آن. شايد چهار پنج سالم بود. شايد اصلن زمستون نبود، شايد پاييز بود. اما اونجا، هميشه سرد بود برا همينه که يادم نمونده يا قاطي مي کنم.
چقدر امتداد اين ديوار تا کجا مي رود؟ يادت مي آيد آن شب چطور خوابت برد؟ يادت مانده خواب هم ديده باشي؟ فکر مي کردي درخت را آب مي دهند، از زمين بيرون مي آيد. فکر مي کردي توي برف که سرد است درختها صبر مي کنند توي زمين. فکر مي کردي شهر باران که مي آيد از زمين سر بر مي آورد، فکر مي کردي اول ديوارها سر مي آورند بيرون از خاک و بعد خانه مي شوند. فکر مي کردي آدمها از کجا سبز مي شوند؟ چرا هيچوقت از آن زن نمي پرسيدي؟ وقتي تنهايت مي گذاشت، در خانه را مي بست و مي رفت، يا توي خانه مي نشست و به چشمهايش نگاه مي کردي: چشمهاي با مردمک بزرگ و سياه و خالي با هاله اي سبز که چقدر شبيه چشمهاي خودت!
حالاکه آنروز را به خاطر مي آوري، خودت را با خيلي چيزها قاطي کرده اي؛ چيزهايي که آن روز نبود، حرفهايي که آن روزها نمي زدي؛ بهشان فکر نمي کردي. تو آنروز را مي سازی؟ پاي آن ديوار را چه کسي آب مي داد؟

وقتي اينها را مي گفتي، وقتي قرار شد او بنويسد، به اين فکر مي کردي که او همان کسي است که شبها از مه بالا مي آيد صدايش از در قفل رد مي شود و با بوي عود توي گوشتت، خوابت مي کند؟ به اين فکر مي کردي ممکن است هماني باشد که از آن شب به بعد مي ديدي اش؟ به آن زن فکر مي کردي، به آنکه چطور با چشمهاي تو توي چشمهايش زل مي زد، توي چشمهايش راه مي رفت؛ شبهايي که نمي گذاشت به اش دست بزند، شبهايي که لباسهايش را در مي آورد، توي چشمهايش برهنه مي شد. اينها را از سايه ها مي ديدي، از سايه هايي که روي ديوار مي افتاد از آن شيشه ي کوچک بالاي در. يا خودت اينها را مي ساختي؟ خودت مي کشاندي اش آنجا. توي بوي عود آن روزها چه بود که حالا حالت را به هم مي زند، بالا مي آوري؟!

- هنوزم هست. يه روز بيا ببينش. حتي با اينکه پشت خونه مون ديگه برهوت نيست. ديگه فقط کوه نيست و يه عالمه خونه ساختن، هنوز سرجاشه. هيچکس خرابش نکرده.

- نه. هيچوقت نرفتم ببيبنم که تا کجا ادامه داره. هيچوقت نرفتم ببينم که پشت اون تپه ي اول هم هست يا نه. بعد از اون چي؟ نمي دونم. شايد نمي خواستم فکر کنم که ممکنه ادامه نداده باشدش. نمي خواستم بفهمم. هنوزم نمي خوام بدونم، نمي خوام بفهمم. نمي خوام کسي بهم بگه.
از آن شب به بعد هرشب بيدار مي ماندي، ببيني چه کسي مي آيد پاي ديوار را آب مي دهد. هنوز هم چشمهايت را مي چسباني به پنجره و بيدار مي ماني؟ به صداهايي که از پشت در مي آمد توجه نمي کردي. بوي عود و سايه هاي از شمعها مشغولت نمي کرد. منتظر مي نشستي و نگاه مي کردي و همانطور کنار سرماي شيشه که از نفسهايت عرق مي گرفت، کز کرده، خوابت مي برد. صبح که بيدارت مي کرد، با دست شيشه را به اندازه ي چشمهايت پاک مي کردي و آنوقت، ديوار جلوتر رفته بود و تو نديده بودي اش، خوابت برده بود.

- يه شب بالاخره تونستم خودم رو بيدار نگه دارم. نمي دونم که خودم تونسته بودم يا اينکه چطور شد که خوابم نبرد، بعد وقتي صداهاي دور و برم خوابيد و فکر کنم مامان کارش تموم شده بود و اون مرد رفته بود، ازون بالا يه سايه ديدم، يه شبح سياه که معلوم نبود کيه! مرد بود يا زن؟ نمي دونم. تاريک بود. حالا يا آسمون ابري بود يا بدون ماه. اما يه چيزي دستش بود که نور داشت، يه نور زرد که سوسو مي زد. ما يه فانوس تو خونه داشتيم که وقتي برق مي رفت، روشنش مي کرديم. نورش شبيه نور فانوس بود. فکر کنم فانوس بود. درست نمي دونم. بعد اون شبح امتداد ديوار رو گرفت و شروع کرد به رفتن، دورتر که مي رفت چيزي پيدا نبود جز نور اون فانوس... نوري که هي کم مي شد. اونوقت يه جا ايستاد و فانوس رو گذاشت رو زمين انگار. من ديگه چيزي نمي ديدم. نمي دونم داشت چيکار مي کرد. اون موقع فکر مي کردم داره ديوارو آب مي ده. آبش مي ده که قد بکشه. از اون شب به بعد هر شب مي ديدمش که مياد و امتداد ديوارو مي گيره و هي دورتر مي ره. وقتي واي مي ستاد، ديگه خوابم مي برد، نمي دونم بعدش چيکار مي کرد. نمي دونم برمي گشت يا کجا مي رفت.
بعد از اون شبهاي اول زود خوابم مي برد قبل از اينکه اون برسه به جايي که بايسته و فانوس رو زمين بذاره. چندوقت که گذشت، شايد چند روز، شبها مي رفتم مي خوابيدم، نه به اون فکر مي کردم نه به اوني که مي اومد پيش مامان. تا اينکه نمي دونم چقدر گذشته بود که بيدار موندم تا ببينم مي آد يا نه، ديگه ديوار به تپه رسيده بود. شايد هم خيلي وقت بود که ازش گذشته بود، نمي دونم. اما هرچي منتظر شدم، نيومد... چند شب ديگه هم بيدار موندم و صبر کردم، اما ديگه نيومد... ديگه هيچوقت نيومد...



به آنجا که رسيدم، يک راه به سمت امامزاده قاسم بود و محله اي که مثل ييلاق اطراف تهران بود، قديمي و گلي رنگ. راه ديگري به سمتي مي رفت که انتهايش خانه اي به گمانم شش، هفت طبقه بود. به سمت آن خانه راه افتادم. داشت شب مي گرفت و برف ريز ريز و تند مي باريد. لاي در ورودي خانه باز بود و من که اول کمي اين پا آن پا مي کردم، بالاخره بعد از چند دقيقه از سرما يا با راضي کردن خودم که سردم است، تو رفتم. تاريک بود و آسانسوري هم درکار نبود. نخواستم چراغ راه پله را روشن کنم. بوي عجيبي که يادم نمي رود شامه ام را پر مي کرد. نمي دانستم بوي چيست. بعدن هرگز شبيه آن بو به مشامم نرسيد، چيزي مانده بود انگار.
آرام و خسته خسته، با التهابي که توي دهانم سر مي خورد بالا رفتم. نمي دانستم کدام طبقه جاييست که دنبالش آمده ام! نمي دانستم دنبال چه آمده ام! به خودم مي گفتم اينجا چيزي، کسي منتظر توست. هميشه با همين حرفها خودم را قانع مي کردم.
بالاتر که مي رفتم آن بو با بوي ديگري قاطي مي شد. رسيده بودم به طبقه ي پنجم و نفسم گير کرده بود. فکر مي کردم اهالي اينجا چطور هر روز ازينجا بالا مي روند و پايين مي آيند. نمي دانستم مي خواهم چه کار کنم. قصد نداشتم در خانه اي را بزنم. فکر کردم خودم را بسپارم به چيزي که تا اينجا کشانده ام.
راه پله پنجره هايي رو به شهر داشت. گفتم تا آخرين طبقه مي روم و از آنجا شهر را نگاه مي کنم. بالا رفتم. طبقه ي ششم، طبقه ي هفتم. توي پاگرد ايستادم و به شهر خيره شدم. برف مي آمد و چيزي جز نقطه هاي دور و نوراني ديده نمي شد. با دستم شيشه را که عرق کرده بود پاک کردم و صورتم را به آن چسباندم. آنوقت متوجه بوي عجيب و تازه اي شدم که اينجا بيشتر با آن بوي ماندگي قبل قاطي شده بود، انگار بر آن غلبه داشت. نزديک در آپارتماني شدم که آنجا بود، بو از آن سوي در بود. بي اختيار دستم را به سمت در بردم، سه ضربه زدم. کسي نيامد، صدايي نيامد، در همچنان بسته بود. مي خواستم برگردم بروم که لاي در باز شد، برگشتم، نگاه کردم، پسرک چهار پنج ساله اي را ديدم که لاي در ايستاده بود و با چشمهاي سبزش نگاهم مي کرد. گفتم پسر اسمت چيه؟ صداي پير زني از جاييکه نمي ديدم به گوشم خورد:
- فانوس! آقا رو راهنمايي کن بيان تو. حتما سردشون شده.
ادامه داد:
- بفرمايين آقا. من و فانوس منتظرتون بوديم. اينجا هميشه سرده.
داخل رفتم. بو همه جا را گرفته بود. سرم گيجه مي رفت، افتادم.
وقتي چشمم را باز کردم، آن بو و نور شمع. پيرزن گفت برق رفته. سر به طرف صدا برگرداندم، پسرک را ديدم، خيره ي من بود. مردمکهايش توي تاريکي آنقدر بزرگ بودند که آن سبزي کم مثل خطي دورش را گرفته بود. همين است که چشم ماهي هميشه مرا ياد آن چشمها مي اندازد، چشمهاي فانوس.



نوزده بهمن هشتاد و سه


به راستي زرتشت تندبادي است همه ی پستي ها را. و چنين اندرز مي گويد دشمنانش را و همه ی آناني را که آب دهان پرتاب مي کنند: « در باد تف مکنيد!»

چنين گفت زرتشت.