Showing posts with label نامه حرمان. Show all posts
Showing posts with label نامه حرمان. Show all posts

Saturday, September 6, 2014

نامه حرمان / (داستان:) کی از سپند سوخته گردد صدا بلند


تصدقت بگردم


همسایهی دبنگ با زنش دعوا کرده، زن را حسابی کتک زده از خانه انداخته بیرون، از بام تا شام و از شام تا بام می‌نشیند پای تِلی با صدای بلند مزخرف تماشا می‌کند، این سرش را بخورد آنقدر نگاه کند تا بترکد فقط خواب مرا بدجور حرام کرده، پلکهایم به هم نمی‌رسد.
از سه روز پیش که با صدای دعوامرافعه‌شان از خواب پریدم، دیگر نخوابیده‌ام. زن فحش می‌داد، مرد هم فحش می‌داد. سگ‌شان هم چه جور پارس می‌کرد. سگ فسقلی پاکوتاهی‌ست صدایی از خودش درمی‌آورد ندانی گمان می‌کنی دوبرمن است، دیوث چندبار شده شب مست و پاتیل برگشته‌ام تا کلید به در آپارتمانم بیاندازم چنان آمد و پارسید از جایم پراند. همان‌طور منگ و خوابالود آمدم دم در از توی چشمی نگاه کردم که زن دیگر توی راه‌پله بود. هیچ‌کدام‌شان را تا آن روز ندیده بودم. زن چاق بود با صورت ورم کرده و کبود، گریه نمی‌کرد فحش می‌داد و مردک لباسهای زن را پرت می‌کرد توی صورتش همان‌جا توی راه‌پله ایستاده که بود، نمی‌رفت. گورت را گم کن جنده می‌گفت و دمار از روزگار آن مادرفاکر هم درخواهد آورد و ازین حرفها. اینطور فهمیدم زن با یکی دیگر رفته بوده و این یکی چون فهمیده هوش از سرش پریده. اینجور وقتها من که خودم را وسط نمی‌اندازم مگر وقتی مرد در را محکم به هم بکوبد و زن هنوز نرفته باشد، در را باز کنم به زن بگویم بیاید تو.
برایش پیکی کنیاک ریختم، بیچاره می‌لرزید صدایش درنمی‌آمد. چیزی که نگفتم داشتم فکر می‌کردم یارو اگر دیده باشد من این را آوردم توی خانه‌ام حالاست می‌آید از پنجره پرتم می‌کند پایین هرچه قسم و آیه‌اش می‌دادم من نبودم هرکه با زنت بوده و اصلن نمی‌توانم با یک همچو حجم چربی و گوشت بخوابم، جان مادرت ببین آخر این هیکل استخوانی اگر زیر آن جرثقیل برود چی ازش می‌ماند؟ مگر به خرجش می‌رفت. نمی‌رفت. ولی نیامد، گویا ندید این آمد توی خانه‌ی من یا دید به تخمش نگرفت. آن‌وقت نشستم کنار پنجره سیگار کشیدم، زن را به حال خودش گذاشتم. ده دقیقه یا بیشتر که گذشت آرام گفتم می‌خواهد به کسی زنگ بزنم، دوستی کسی‌ش را خبر کنم بیاید؟ چیزی نگفت. گمانم اصلن نشنید. پی‌اش را نگرفتم سیگارم را کشیدم. او هم سیگاری روشن کرد. آن‌وقت گفت قهوه داری؟ بلند شدم قهوه ساختم برای خودم ریختم و برای او. آوردم نشستم روبرویش صورتش بدجور کبود و داغان بود. یکباره این کلمه‌ی داغان پیچید توی کله‌ام اصلن ریشه‌اش چیست و آیا به داغ ربط دارد؟ می‌خواستم بگویم می‌خواهی به پلیس زنگ بزنم؟ به جایش نشستم توی لپتاپ دنبال داغان توی دهخدا گشتن. نوشته بود «در تداول عامه» و نوشته بود «متلاشی». معین هم نوشته بود اصلش ترکی‌ست. فکر کردم به متلاشی و تلاشی. آن‎وقت بالاخره گفتم می‌خواهی به پلیس زنگ بزنم؟ گفت نه، چیزی نیست، باید او را ببینی. فهمیدم از خجالت هم خوب درآمده‌اند. گفتم صدای‌تان که بالا گرفت همان اول می‌خواستم به پلیس زنگ بزنم ولی توی کشور ما اگر زن و شوهر دعواشان شد، کسی دخالت نمی‌کند، حتا اگر مردک آنقدر زن را بزند تا جان از ماتحتش در رود باز کسی خودش را وسط نمی‌اندازد چون می‌گویند حالا با هم دعوا می‌کنند فردا دوباره درست می‌شود آن‌وقت با آدم چپ می‌افتند. ببین چه عقلی داریم ما. بعد هم اینکه اصلن حق مرد است چنان زن را به باد کتک بگیرد، کمربندش را در بیاورد شرت و شلوار زنک را بکشد پایین چنان کبودش کند تا چند روز نتواند کونش را زمین بگذارد. آن هم فقط برای اینکه غذا درست نکرده یا پریود بوده همه‌اش غرغر کرده. اصلن از تمام نیچه توی فرهنگ ما همین یک جمله وارد شده که گفت به سراغ زن که می‌روید با شلاق بروید. خیلی حکیمانه گفت. چنان به مسخره و جدی می‌گفتم، زن همسایه از حیرت به خنده افتاد. کیسه‌ی یخی که آورده بودم بگذارد روی ورم از صورتش برداشت، از ته دل خندید و از خنده چنان درد توی صورتش پیچید، صورت هم آورد. گفتم نباید بخندد اینطور و یخ را بگذارد روی صورتش. فکر کردم حالا نکند گمان کند دارم توی همچو وضعی باهاش لاس می‌زنم؟ کرد هم کرد، چه عیب دارد. دلش خوش می‌شود با آن حال و احوال نازکش دارد. تازه آنوقت چشمم افتاد به خانه چقدر شلوغ است همه لباسها و کتابها پخش و پلا، آن طرف ظرفهای نشسته از سینک ظرفشویی داشت می‌ریخت. گفتم ببخشد خانه به هم ریخته‌ست. دیگر چیزی نگفتم. او هم نخندید. روی کاناپه ولو شد.
بعد دیگر نمی‌دانستم چه کار کنم. حجم عظیمی به احجام پخش و پلای توی خانه اضافه شده بود، گیجم کرده بود. فکر کردم روزهای دیگر در این وقت چه کار می‌کردم. می‌نشستم پای لپتاپ ایمیل‌هایم را چک می‌کردم به فیسبوک سر می‌کشیدم، کسشرهای ملت را می‌خواندم، مزه‌ای می‌پراندم، عصبانی می‌شدم، لپتاپ را می‌بستم می‌گذاشتم توی کیفم بلند می‌شدم می‌رفتم دانشگاه. توی دانشگاه، توی کتابخانه، لپتاپ را باز می‌کردم، می‌رفتم سراغ مقاله‌ای که باید می‌نوشتم، کتابی که باید می‌خواندم؛ آن وسط فیسبوک را باز می‌کردم باز دوری می‌زدم عصبی می‌شدم می‌بستم لپتاپ را می‌رفتم کلاس. توی کلاس به آن چیزی که عصبی‌م کرده بود فکر می‌کردم. گفتم من هم دوست دختر داشتم شوهر داشت. شوهرش را خیلی دوست می‌داشت یکجوری که می‌خواست سر به تن یارو نباشد. من هم خیلی او را دوست می‌داشتم ولی کار نداشتم به شوهرش. اصلن خیلی هم خوب بود شوهر داشت، چون عشق و حالش را با من می‌کرد بدبختی‌ش مال او بود. چه کار داشتم به کارش. هیچ حسادت نداشتم. حالا این هم با من می‌خوابید هم با او می‌خوابید، گمانم همانقدر از او بدش می‌آمد از من هم بیزار بود. بدی‌اش این بود توی بستر، لب که به جاهایش می‌کشیدم، توی خیالم تنش تنِ مردش می‌شد. یا احساس می‌کردم این را که می‌بوسم، او دارد تماشا می‌کند. یکبار هم ازش پرسیدم آیا به شوهرش تعریف می‌کند با من که می‌خوابد؟ مِن‌مِن کرد که تعریف می‌کند اما نه همه چیز را. دیدم آن مردک هم مثل خود من بیمارِ جنسی‌ست که این برایش مرا می‌گوید. تصورشان کردم به هم که پیچیده زن برای آنکه او را بیشتر تحریک کند، از من می‌گوید چه کارهایش که می‌کنم. گفتم برای من هم از با او بگوید. اصلن چرا یک برنامه‌ای نمی‌گذارد سه تایی با هم بخوابیم؟ ولی راستش هیچ دلم نمی‌خواست سه تایی. او هم دلش نمی‌خواست. مزه‌اش همین بود. به زن چاق گفتم ولی اینها توی سر من بود. او اصلن به شوهرش نگفته بود می‌آید پیش من. روحش خبر نداشت. شاید باید می‌گفت. به من ربط نداشت. مساله‌ی خودش بود، بگوید نگوید انتخاب خودش بود. به من چه اگر به او دروغ می‌گفت. حتمن به من هم دروغ می‌گفت. بگوید. اصلن راستش چیست. خود من هم به او دروغ می‌گفتم نمی‌گفتم چقدر می‌خواهم‌اش و دوست ندارم برود و خیلی دلم می‌خواهد همیشه پیش من بماند. همین هم دروغ بود به خودم می‌گفتم چون اگر می‌ماند، یک شب می‌شد دو شب، دیگر دلم می‌خواست فرار کنم ولی تا این‌طور بود که از پیش من می‌رفت پیش او، روانِ من او را می‌خواست برای خودم و من خودم را خوب می‌دانستم که بیشتر از آن، می‌شود نخواستن که می‌شدم همان شوهرش که لابد یک روز با او، چون امروزِ من، چنین شیفته بود. دیگر گفتم همین جا استراحت کند و تا هروقت دوست دارد می‌تواند در خانه‌ی من بماند ولی من حالا باید بروم دانشگاه.
توی راه و سر کلاس هی فکر کردم نکند چیزهایم را بردارد برود. من که نمی‌دانم اصلن کیست. اسمش را چرا نپرسیدم. نکند برگردم مردکه بیاید از پنجره پرتم کند پایین. چه کار داشتم یارو را آوردم توی خانه‌ام. ولی بدجور کبودش کرده بود حیوان. عجیب هیچ گریه هم نکرد. حالا شاید جلوی من رویش نشد. برگردم می‌گویم برود. به من چه. آیا دلم سوخته؟ چرا دلم بسوزد. آدمیزاد است خب. حتمن کس و کاری دارد، دوست و رفیقی دارد برود پیش‌اش. اگر آویزان شود چه؟ موضوع درس آن جلسه انتروداکشن به تاریخ علم در دوره طلایی اسلام بود. گلدن ایج اسلامی هم یک چیز خنده‌داری‌ست، آدم را بدجور شرمنده می‌کند. آن‌وقت شنیدم که استاد، زن جوان اکتیویستِ سوسیالیستِ سوئدی، می‌گفت زکریای رازی که عرب بود ولی ایرانی بود چنین و چنان. پیش خودم خندیدم که این بدبخت را که ری در کونش چسبیده می‌گوید عرب، مگر تنها خود خداوند تبارک و تعالی و ایشان بدانند چطور می‌شود رازی بود و عرب بود و من اگر متعصب پان‌ایرانیست عرب‌ستیز بودم، باید صدایم درمی‌آمد که نه‌خیر ایرانی بود و هیچ عرب نبود. بعد می‌گفت ولی همه نوشته‌هایش به عربی‌ست. بعد می‌گفتم شما خودتان هم همه نوشته و حرف زدنتان که انگلیسی‌ست، ولی من تا امروز فکر می‌کردم سوئدی هستید؟ بعد می‌گفت امروز چنین است که زبان علمی انگلیسی‌ست. من هم می‌گفتم آن هنگام نیز چنین بود که زبان علم در دنیای آنها عربی بود. ولی نگفتم. به تخمم که زکریای رازی عرب است و ابن سینا و خوارزمی و ابوریحان بیرونی و همه آنهای دیگر. عرب و فارسش چه فرق دارد وقتی این‌طور زندگی و سامانش به کثافت و بدبختی، چنین بدفرجام است... گلدن ایج اسلامی... شات دِ فاک آپ بابا. گویا نمی‌داند اسلام همه‌اش گلدن ایج است، گلدن ایج مغولان مسلمان‌شده، گلدن ایج خلافت عثمانی، گلدن ایج جمهوری اسلامی پاکستان، گلدن ایج انقلاب اسلامی ایران، گلدن ایج پادشاهی اسلامی سعودی، و حالا دوره‌ی نوزایی: گلدن ایج حماس، آزادیخواهان سوری، بوکوحرام، و از همه بهتر گلدن ایج که نه، گلدن مناره‌ی حکومت اسلامی داعش. اگر حوصله داشتم باید برمی‌داشتم یک مقاله می‌نوشتم برای همان استاد که گسترش اسلام در دوره‌های آغازین‌اش همین شکلی را داشته که امروز این حکومت اسلامی دارد، که همین‌طور می‌افتاده‌اند به جان ملت بدبخت هر شهر و دیاری پایشان می‌رسیده سر و ته‌شان را می‌بریده‌ تکه‌تکه‌شان می‌کردند، محاصره‌شان چنان می‌کردند از گرسنگی جان بکنند، که سرداران صدر اسلام، که حضرت خالد بن ولید و حضرت سعد بن ابی وقاص و آنهای دیگر همین خوی را داشتند که اینها دارند، دهها مرجع و ریفرنس ازین کتاب تاریخ و آن کتاب تاریخ هم می‌شد داد، اگر حوصله داشتم. ولی به من چه. زن چاق کتک‌خورده‌ی متلاشی‌ای توی خانه‌ام افتاده که شاید چیزهای نداشته‌ام را بردارد عوض تشکر ببرد، که کاش برداشته برده باشد اگر نه نمی‌دانم چه کارش کنم، که شاید مردش بیاید از پنجره پرتم کند پایین، که... و او هنوز داشت می‌گفت زکریای رازی چه و چنان که بلند شدم، بیلاخم را توی جیبم گذاشتم، از کلاس زدم بیرون.
تند آمدم خانه. زن همان‌جای قبل، روی کاناپه خوابش برده بود. یخ آب شده جاری شده بود از روی کاناپه ریخته بود زمین. توی خواب، صورت کبود، تابناک بود، می‌درخشید. خیلی دلم گرفت. بی‌صدا شروع کردم جمع کردن اتاق. ولی او بیدار شد. من به رفت و روب خانه ادامه دادم. زن از جایش تکان نمی‌خورد پنداری بخشی از کاناپه، از وسایل خانه بود. ظرفها را شستم. دیگر به آنجا بودن او فکر نمی‌کردم، فکر می‌کردم غذا چه کنم. گرسنه بودم و او هم حتمن گرسنه بود. توی یخچال هویج داشتم و چغندر داشتم و جعفری داشتم ولی گوشت نداشتم. فکر کردم بُرش درست کنم و کردم بی گوشت. برای خودم و برای او آوردم ولی او نخورد، مثلِ مریض بود، دو قاشق خورد دیگر نخورد. گفتم دوست نداشتی؟ گفت میل نداشته. تازه آن‌وقت صدای بلند تلویزیون همسایه را شنیدم، آزارم داد ولی هنوز نه مثل شب، نه مثل فرداش.
دیگر نشستم به کارهای خودم و او همان‌جا بود ولی بودن‌اش نبود، انگار با آن ضربه از آن خالی شده بود. صدای پارس سگ پاکوتاه می‌آمد و این دلش برای سگ تنگ بود. هدفون توی گوشم فرو کردم، حواسم را به انزوایم تبعید کنم. آن‎وقت دلم برای دوست دختر سابقم که شوهرداشت خیلی تنگ شد و به کافکا فکر کردم و نامه‌هایش به میلنا را تصادفی باز کردم: «31 می 1920، دوشنبه. من نمی‌خواهم (میلنا، کمکم کن! تو بیش از اینچه من می‌گویم بفهم) نمی‌خواهم (این لکنت نیست) بیایم وین، چه که تحمل استرس روانی‌اش را ندارم. روح من مریض است، بیماری زبانم چیزی جز سرریزی مرض روحم نیست....» ای بابا. بعد هم ناله و زاری که تو خیلی جوانی، حتا بیست و پنج سالت هم نیست، من که دیگر سی و هفت هشت سالم شده. زبان چربت را فرانتس کی. اگر اویی که من دوست می‌داشتم همین ساله‌ها بود، من هم همین چیزها را برایش می‌نوشتم. خندیدم. به جایش برای او نوشتم :
«از پـختگی‌ست گـر نشد آواز ما بلنـــد
کی از سپـند سـوخته گردد صـدا بلنـــد؟
سنگین نمی‌شد این‌همه خواب ستمگران
گـر مـی‌شد از شکستن دلها صدا بلنـــد»   

·         

حالا سه روز شده همسایه دارد با صدای بلند تلویزیون تماشا می‌کند و زنش اینجا پیش من از چیزهای خانه‌ام شده همان‌جا روی کاناپه می‌خوابد و بیدار می‌شود و سیگار می‌کشد و قهوه می‌نوشد و غذا نمی‌خورد. شکل کبودی دور چشمش عوض شده ولی هنوز هست. دوست دارم تروخشکش می‌کنم بی که حرف بزند ولی من که حرف می‌زنم، دیگر به خودم هم زحمت نمی‌دهم فارسی حرف می‌زنم، گوش می‌دهد. شب‌ها اما صدای تلویزیون نمی‌گذارد بخوابم توی اتاق. اگر این روی کاناپه نبود آن جا می‌خوابیدم صدا کمتر بود، ولی هست. دیشب آنقدر منگ خواب بودم روی او یکی دو ساعت خوابیدم روی کاناپه. خیلی گرم و نرم بود ولی راحت نبود. برگشتم توی تخت. صدای تلویزیون شلیک می‌کرد و جنگ بود. بدجور آشفته شدم. با مشت کوبیدم به دیوار مگر صدا را بیاورد پایین، به خرجش نرفت. عاقبت جانم به لب رسید چکش برداشتم رفتم دم در آپارتمانش زنگ زدم. انگار صدای زنگ را نمی‌شنید باز زنگ زدم. شاید جلوی تلویزیون خوابش برده نمی‌آید در را باز کند. نیامد. همانجا پشت در "فاک یو" و "شات دَت تینگ آف اسهول"گویان با چکش به جان در افتادم. اگر در را باز کرده بود بی که چیزی بگویم هلش می‌دادم می‌رفتم تو با چکش تلویزیون را خورد می‌کردم و بعد می‌نشستم روی سینه‌اش توی کله‌اش می‌کوبیدم با همان و بعد چشم‌ها و دماغش را خورد می‌کردم و یک به یک دندان‌هایش. فریادزنان نگاهم به چکش افتاد. ده یازده سالم بود. چکش خونی بود. مادرم جیغ می‌زد چه کار کردی؟ داشتم گریه می‌کردم می‌گفتم من نبودم، طاهر بود. خرگوش داشتم توی حیاط، دو تا، یکی سفید بود یکی سیاه بود. سفید را گرفته بود با چکش آنقدر توی سرش زده بود سرش ترکید، بعد چشم قرمزش را در آورد، گذاشت روی زمین، چکش را کوبید روی چشم. لرزم گرفت. من نبودم... من نبودم... فریاد زدم آمدم تو پای کاناپه نشستم سرم را روی شکم گنده‌ی زن گذاشتم، آنقدر گریه کردم تا خوابم برد.
بیدار که شدم، دیرم شده بود، تند لباس پوشیدم آمدم بیایم بیرون چشمم به چکش خونی افتاد روی جاکفشی دم در. همچنان که کفش به پا می‌کردم فکر می‌کردم چکش آنجا چه کار دارد و چرا خونی‌ست. آمدم بیرون. در راه‌پله، به طبقه‌ی پایین که رسیدم، از پارس سگ چنان جا خوردم داشتم می‌افتادم ولی زن چاق همسایه سگ را کشید، برایم لبخند زد و سرتکان داد خیلی تشکر کرد. نفهمیدم از چه قدردانی می‌کند.
بعد توی کلاس استاد داشت از ترجمه فلسفه‌ی یونانی به دست مسلمان‌ها حرف می‌زد. من داشتم به این فکر می‌کردم که دوستم گفته بود این‌ها وقتی به «فن شعر» ارسطو رسیدند برای ترجمه اصلن نمی‌دانستند نمایش چه چیز است، تراژدی چه چیز است، کمدی چه چیز است. آن‌وقت شروع کردم به نوشتن این نامه.

دیگر خیلی خوابم می‌آید.
می‌بوسم‌ات.
فدا؛ امیر
6 سپتامبر 2014


پی‌نوشت –
از جوهری نگین به نگین‌دان شود سوار
از آشنــــــا سخن آشنــــــــــا بلـــــــــــند



Thursday, August 14, 2014

نامه حرمان / دشت بی‌فرهنگی ما؛ یک


تصدقت بگردم

آدم هیچ‌وقت یادش نمی‌رود از چه گورستانی آمده، اما اغلب یادش را پس می‌زند. خیلی وقت است می‌خواستم تمام شجاعتم را جمع کرده باشم این چیزها را هرچقدر می‌توانم بنویسم. فکر کرده بودم چون همیشه شکل نامه بسازم، که خیلی خوشم با این نامه‌هایی که سوی کسی نیست، کس‌اش هر کس است، سوی هرکس‌اش تویی و خیلی بی‌کس است.
گویا این تازگی با دوستی حرف می‌زدم او هم همین را باز یادم آورد چقدر که ما از پست‌ترین جاها، از بی‌فرهنگ‌ترین خانواده‌ها، از گندابه‌ترین فرهنگ‌ها آمده‌ایم و اگر پیوسته به کار یادآوری آن نباشیم، خویش‌کاری نداشته باشیم، آن‌وقت چو برمان می‌دارد گهی هستیم و این گهی بودن را مایه‌ی سرافرازی و غرور و خیرگی و حماقت می‌گیریم. اینکه آدم تا شانزده هفده سالگی یک قطعه کلاسیک نشنیده (گوشیدن و نیوشیدن پیش‌کش)، باخ و بتهوون و موزارت به گوشش نخورده و تازه آن‌وقت در آن سن و سال هم اگر به گوشش رسیده چیزی نفهمیده، نمایش بدبختی و واماندگی بس است. اما همه‌اش که این نیست. من داستان خودم را می‌گویم. شاید دیگران خیلی کودکی و نوجوانی پررونق‌تری داشته‌اند و مشت نمونه‌ی خروار نباشد؛ اما آن وقت کودکی یادم نمی‌آید حتا یک تابلوی نقاشی بر دیوار خانه‌مان بوده باشد. فکرش را بکن لنداسکیپ خشک و خالی احمقانه‌ هم نبود. عکس – نه پرتره‌ی ننه‌گنده‌ی مرده یا یکی دیگر نمرده، که همین‌ها هم نبود - که فهم‌ش از نقاشی پیشروتر است که هیچ. خانه عبارت از دیوارهای سفید بوده و پرده‌های کرم و قهوه‌ای و گلدان‌های فویل‌پیچیده، تلویزیون تا مدت‌ها سیاه‌سفید، بخاری نفتی و تا دیرزمانی تشک‌هایی که روی زمین می‌انداختیم و همین. اگر کتابی در خانه بود، آن هم جفنگی بوده که حوصله‌ی شمردن چه بودش را ندارم و نداری بشنوی. این تا هشت ده سالگی من همین شکلی بود و بعدترش اگر چیزی عوض شد، تلویزیون یک جعبه‌ای‌ست که مگر آنجا و آن‌وقت چه آشغالی نشان می‌داد؟ همین البته کافی بود چون آدم هراندازه کنترل‌فیریک باشد باز همه‌چیز را نمی‌شود کنترل کرد و لابد شب‌های جمعه هنر هفتم داشت هرچه‌قدر سانسورشده و هرچه‌قدر من و تو کودک و نفهم. با این همه هرکس فکر و ذوق و هنر داشت، همه آدمهای خوب و نجیب و شریف دنیا، دون و پست و کثافت شمرده می‌شدند و ما گل بودیم، خوب بودیم، صدّیق و صدیق بودیم، باسواد و در پی سعادت بودیم. تصورش را بکن پدری که در امریکا، در بهترین دانشگاه‌ها درس خوانده جوانی گذرانده، مادری که او همینطور، این‌گونه می‌پنداشته‌اند. اینکه می‌گویم آن چیزها در خانه نبود، نه اینکه اینها بلد نباشند، ندیده باشند، حالی‌شان نباشد؛ خیلی هم می‌فهمیدند، می‌شناختند، حالی‌شان بود. عموی بینوای نقاشی دارم که در دانشکده هنرهای زیبای شیکاگو درس خواند و من تنها دوبار دیدم‌اش آمده بود ایران، پنچ شش سالم بود. در خانه‌ی ما حتا حیث وجودی این آدم «حرام» بود. لال شوم اگر بزرگنمایی کنم. اصلن بردن اسمش گناهی بود. هم‌او آتلیه‌ی کوچکی در خانه پدری‌ش داشت، درش را بسته چهارقفله کرده بودند ما، خدای ناکرده، نبینیم اسبی را کشیده بود و زنی چنگ به دست را کپی از کار کدام نقاش رونساس و تابلوی بزرگ شام آخری که آن هم کپیه بود و دوچند نقاشی‌های مدرن‌ترو چند پرتره از دخترهای مدلی که من هیچ‌وقت نفهمیدم آنها را کجا پیدا کرده بود. چیزی ازین آدم را در داستانهایم نوشته‌ام. گمان می‌کنم پانزده شانزده ساله بودم بالاخره توانستم قفل این آتلیه را بگشایم و با خیال آدم خیلی حساس و باریک‌طبع خوش‌ذوقی مواجه شوم که جز لیچار و ناروا و ناسزا بارش نکرده بودند. از آن طرف خاله‌ای داشتم در پاریس شاعر بود به زبان فرانسه شعرهایی می‌گفت برای خودش حالی داشت. باور کن تا خیلی سال حتا نمی‌دانستم همچو کسی اصلن وجود دارد! حالا این بدبخت در تنهایی و فلاکت افتاد به خانه‌ی سالمندان و در غربت، چطور به گا رفت خودش یک داستانی‌ست. چطور است که این‌ها آدمهای بد بودند و ما آدمهای خوب بودیم. این‌ها نجس بودند و ما پاک بودیم. این‌ها بی‌شعور و نفهم و اجنبی‌پرست و غربزده بودند ما باکمالات و باشوروهوش و باعقل‌وفرّ و نه‌شرقی نه‌غربی بودیم. پنداری معامله‌ی چنین خویی با غیر چه می‌توانست باشد؛ این‌ها که دیگران نبودند، هم‌خون بودند.
گفته بودی فاشیسم چه چیزی‌ست؟
مدرسه‌ای‌ست که در آن جای آنکه ریشه‌ی جان تو را بپروراند، بخشکاند؛ که معلم‌اش توی روان و کله‌ات جای تحریک ذوق و نوآوری مزخرفات عرفان متشرع صدمن یک غاز میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و نخودکی اصفهانی و قاضی و جعفری و حسن‌زاده آملی و بهجت بریزد و خیال تازه و شاداب‌ات را با کرامات خزعبل رجبعلی خیاط و اسماعیل دولابی مخدوش کند؛ که شارلاتانی چون آل‌احمد را جای تمام اندیشمندان و نویسندگان تاریخ همروزگار ایران، جای نیما و هدایت و تقی‌زاده و فروغی و ده‌ها نفر دیگر به آدم بشناساند و بباوراند و شارلاتان دیگری چون مصطفا چمران و موسا صدر را جای تمام آزادی‌خواهان و بزرگ‌مردان دنیا قالب کند.
عزیزم؛ این حرف‌ها و یادآوری‌ها خیلی آشفته‌ام می‌کند، اگرچه دیگر حال روسانتیمان و کینه ندارم، گویی هنوز نمی‌توانم فاصله‌ی درست (درست حتمن صفت نامناسبی‌ست) بگیرم و پس بتوانم درباره‌اش بنویسم. با این همه خوب می‌دانم هرگز فراموش نمی‌کنم از چه قبرستانی آمده‌ام. کاش می‌توانستم این یقین را هم داشت رسوب و نشست این گند از جانم برود (خیلی این چند سال برای این زدایش و پالایش جان کنده‌ام).
ولی حتمن بار دیگر به این مطلب بازمی‌گردم برایت چیزهایی می‌نویسم.

قربانت

امیر 

پی‌نوشت – ز خشک آخور خذلان برست خاقانی؟ مصرع بعدش حال آدم را به هم می‌زند. 

Wednesday, August 6, 2014

نامه حرمان: خود را شکفته دار به هر حالتی که هست

شرم از حضور مرده‌دلان جهان مدار
این قوم را تـصور سـنگ مـزار کن.  
                                  صایب


تصدقت بگردم


گویا احمد غزالی گفته بود غایت غیرت عاشق کشتن معشوق است، شاید هم برعکس (پنداری عکس‌اش رومانتیک‌ترک است). البته او بیشتر از صمصمام و سیف و خنجر و چاقو و غیره‌ی غیرت معشوق گفته (که همین را براهنی می‌گوید تاریخ مذکر؛ باور کن!). بنابراین و با این وصف چند سالی‌ست قاتل زنجیره‌ای شده‌ام، شاید هم برعکس از پی آدمکش حرفه‌ای گردیده‌ام. حالا که این را گفتم یکباره چنان از خودم و تو وحشت پیدا کردم باقی مطلب از خاطرم پرید؛ اگر باز یادم آمد بعدتر برایت می‌نویسم.

فدا
امیر

پیرو.
یادم آمد. این‌طور شایع افتاده که من یک همچو آدمیزاده‌ام (حتا این خبر به خودم هم رسید بی‌آنکه او که برایم می‌گفت دانسته باشد موضوع صحبت منم!) آن‌وقت سخن را بر سر آن انداختم که مساله از یکسو لرد بایرون است نه دون‌خوان و از سوی دیگر اسکار وایلد است نه دوریان گری. این را آدم به چه زبانی به مردم حالی کند؟ آن هم در دوره‌ای که همه‌کس می‌خواهد دون‌خوان و دوریان گری‌ باشد و این‌طور بودن دیگر هیچ سوکسه ندارد، اگر هرگز داشته بوده باشد. واقعش این است مدت طولانی‌ست حوصله‌ی خودم را هم ندارم، چه رسد به لاس‌ زدن خشک و تر که اگر داشتم خیلی بهتر بود چاشنی‌ای برای این زندگی نحس و یکنواخت که نویسنده‌ی آن مدتی‌ست داستان را رها به خود گذاشته و ادامه‌ی آن در کسالت به یک بی‌مزگی ملال‌انگیزی تحویل شده. اما پیش از این، ببینی آدمیزاد خودش که چنین در داوری کرده و ناکرده‌ی خود یکسره ناتوان است چون نمی‌تواند تمام آن وضعیت پیسیکولوژیک و غیر آن را سره به‌یاد آورد، چطور است او که از هیچ‌چیز آدم خبر ندارد گزارش داده و داور می‌شود؟ البته حرف آنها به تخمم و به تخمت، ولی نمی‌شود از ابتذال چشم فروبسته گذشت چون خود بخشی کار من، و آن دو نویسنده که گفتم، شاید همه‌ی کار، پرداختن به همین ابتذال در وجهی‌ست که پوچی آن را همان‌طور نمایش بدهد که زندگی به ظاهر غیرمبتذل خود ایشان و من. بنابراین من هم علاقه‌مندم تصویر خود و خود را پیوسته دستکاری کرده باشم و کرده‌ام. برای من هنر گمراهی‌ست نه نمایش مقلدانه. چنین هنرپیشه‌ای پیش از هرچیز هر تلقی از خود و تعلقی را تخریب می‌کند و به خودِ ساخته‌اش هم رحم ندارد تا اینگونه مگر آن بی‌مزگی و ملال‌انگیزی را تاب‌آوردنی کرده باشد. آن که می‌گوید نباید بازی کرد و بازی گرفت، بی‌مزه و کسلات‌آوری‌ست که لذت قمار کجا بفهمد و چون نمی‌فهمد به تخمم گفتن من و تو را هم نمی‌فهمد. صمصام غیرت من این است؛ احمد غزالی هم در آن‌وقت آدم بی‌ذوقی نبود هرچند خشکی و ارتجاعش غلبه داشت، برای همین من همیشه برادرش ابوحامد را به تمام جنس او ترجیح داده و می‌دهم. قربانت. 


Sunday, July 13, 2014

نامه حرمان / ای دل ازین خیال سازی چند؟ به خیالی خیال‌بازی چند ؟


تصدق بی‌وفایی‌ات بگردم


داشتم نامه‌ی مفصلی برایت می‌نوشتم، در حین نوشتن آن حرف‌ها، حال «دِ ژَ وو»یی پیدا شد که خودم را دیده بودم که داشته اینها را می‌نوشته. این حالت لحظه‌ای باقی نماند. چنین یادآوری آینده در گذشته را من باور ندارم و هربار اگر باز هم پیش بیاید، چون همین بار دنبال شباهت آن لحظه با لحظه‌ی دیگری، حافظه‌ام را ورق می‌زنم. این شد گمان کردم آن حرف‌ها که می‌نوشتم را جایی حتمن خوانده بودم که اینطور بازآوری در خیالم پیدا کرده. از دو سه روز پیش تا امروز خیلی از داستان‌های امریکای لاتین و اروپای شرقی که گمان می‌کردم آنجاها شاید خوانده بودم، ورق زدم. باور کن خیلی وقت گرفت و زحمت کشیدم تا بالاخره، ناباورانه، در داستان «اورجی پراگ» فیلیپ راث، پیدایش کردم. خود نوولا، داستان بی‌مِزه‌ای‌ست. من هم هیچ‌وقت تکلیفم را با فیلیپ راث ندانستم، همان‌قدر که با جان چیور و جان آپدایک نفهمیدم چه کار کنم. البته این مقایسه‌ی بی‌خودی‌ست، لابد باید او را با سل بلو و ایزاک سینگر مقایسه کرد چون یهودی خودویرانگری‌ست، ولی من با این دوتا آخری که خیلی خوب کنار آمده‌ام. به هرحال، حالا جای آن خزعبلاتِ من، که چقدر همیشه پر از چسناله و عروگوزهای بی‌جاست؛ این یکی دو صفحه از آن داستان را برایت ترجمه کردم، هرچه خواسته باشم گفتم باشم، همان را فیلیپ راث اینجا از زبان یک نویسنده‌ی تبعیدی چک گفته.

"میان حرف دویدم، پیش از آنکه زن جیغش در بیاید، و از او پرسیدم:
- علارغم اینکه کتابت را ممنوع کردند، نمی‌توانستی توی چکسلواکی بمانی؟
- چرا. ولی اگر مانده بودم، متاسفانه باید راه کناره‌گیری پیش می‌گرفتم. نمی‌توانسم بنویسم، در مجامع عمومی حرف بزنم، حتا نمی‌توانستم دوستانم را بی‌آنکه به بازجویی ببرندم، ببینم. تلاش برای انجام کاری، هر کاری، بی‌ به مخاطره انداختن آرامش کسی، و بی به خطر انداختن زن و فرزند و خانواده‌ی کسی نمی‌شد. من آنجا زن دارم. و یک بچه دارم و مادر پا به سن گذاشته‌ای که تا همین حالا به اندازه کافی رنج کشیده. تو کناره‌گیری را انتخاب می‌کنی چون می‌فهمی کاری نمی‌شود کرد. آنجا هیچ مقاومتی دربرابر روسی‌سازی کشور وجود ندارد. این حقیقت که همه‌کس از اشغال نفرت دارد، در درازمدت، دفاعی نیست. شما امریکایی‌ها به دوره‌ای یکی دو ساله فکر می‌کنید؛ اما روسها به سده‌ها می‌اندیشند. آنها غریزی می‌دانند درازمدتی خواهند بود، و زمان برای آنهاست. عمیقن این را می‌دانند، و حق دارند. حقیقت این است که با گذر زمان مردم کم‌کم پذیرای چنین سرنوشت‌اند. هشت سال گذشته. تنها نویسندگان و روشنفکران تحت فشار و آزارند، باقی همه خوش‌اند، حتا با نفرت‌شان از روس‌ها، و اغلب بهتر از همیشه زندگی می‌کنند. فروتنی، آنها را به حال خود واگذاشتن ایجاب می‌کند. نمی‌شود به منتشر کردن اثرت داد و قال راه بیاندازی بی‌آنکه از خودت بپرسی آیا فقط از سر بیهودگی حرف نمی‌زنی. من مثل تو فوق‌العاده نیستم. مردم، برای خواندن، موزیل و پروست و مان و ناتان زوکرمن دارند، چه جای خواندن من؟ کتاب من یک رسوایی بود، نه فقط به‌خاطر لبخند استهزای من، بلکه چون در 1967، وقتی چاپ شد، بیست و پنج سالم بود. ولی نسل آینده‌ی من، بهتر از هر کس با روس‌ها از در صلاح درآمد. برای من ماندن در چکسلواکی و به خاطر کتاب‌های چرندم با روس‌ها درافتادن... چرا؟ چرا کتاب دیگری از من مهم است؟
- نظر سولژنیتستین این نیست.
- خوش به حال او. چرا باید همه‌چیزم را هزینه کنم تا کتاب دیگر با لبخندی استهزاآمیز چاپ کرده باشم؟ با مبارزه با آنها، و خودم و آشنایانم را در خطر انداختن، چه چیز را ثابت می‌کنم؟ شوربختانه، به هرحال، همانقدر که به بی‌پروایی بیهوده، بی‌اعتمادم، به کناره‌گیری بیشتر مشکوکم. نه برای دیگران – آنها آنچه می‌کنند که باید – ولی برای خودم. من آدم شجاعی نیستم، ولی نمی‌توانم ترسویانه بیرون باشم.
- یا شاید این هم بیهوده‌ست؟
- دقیقن. به‌تمامی در تردیدم. در چکسلواکی، اگر آنجا بمانم، البته... کاری پیدا می‌کنم و حداقل در کشور خودم هستم و این به من کمی نیرو می‌دهد. آنجا کمینه می‌توانم چِکی باشم، ولی نمی‌توانم نویسنده باشم. درحالی‌که در غرب، می‌توانم نویسنده باشم ولی نه چِکی. اینجا، جایی که نویسنده‌ای کاملن بی‌اهمیتم، فقط نویسنده‌ام. و چنین از چیزهای دیگری که به زندگی معنی می‌دهند محروم‌ام – وطنم، زبانم، دوستانم، خانواده‌ام، خاطراتم و.. – اینجا ادبیات و ساختن آن همه چیز من است، ولی تنها ادبیاتی که می‌توانم تولید کنم پیرامون زندگی‌ی آنجاست، و فقط همانجا می‌تواند اثری را داشته باشد که من می‌خواهم."

با این همه حقیقت‌اش این است که حداقل این بخش داستان، از این نوولا که نخست سال 1985 چاپ شده، سراپا مزخرف است. برای اینکه نشانت بدهم، کاش حوصله داشتم آن مقاله، کمینه جاهایی‌ش، درباره سامیزدات را ترجمه می‌کردم، ولی نه حوصله دارم نه به گمانم کار به‌دردخور است، زحمت بکش خودت آن را اینجا (یا این یکی) بخوان ببین این‌طورها هم که راث در دهان نویسنده‌ی چک گذاشته نبوده و اتفاقن چقدر هرابال یا کلیما، بهتر از کوندِ‌را. به علاوه کوندرا که نویسنده‌ی خیلی خوب هم بود. تازه مگر ندیدیم سده‌های درازمدت روسی را؟!

ولی تو بگو چه بلایی سر ادبیات تبعید فارسی آمده؟ بیا فرض کنیم اگر هدایت خودش را نکشته بود، با آن سوکسه‌ای که در فرنگ داشت، آیا زنده‌اش بیشتر به حال ادبیات مدرن فارسی کمک داشت؟ من خیلی به این فکر کردم. یکی از دوستانم چنین فکری در سرم انداخت که او هم نقل از شاعر بزرگی کرده بود. خوشبینانه‌اش این باور است که چنین شاید ممکن بود. ولی من بسیار بدبینم به اینکه سوکسه‌ی هدایت، می‌توانست سرانجامی غیر از این برای فارسی بیاورد. نگاه کن ببین چوبک که خیلی عمرش را در امریکا گذراند و همانجا هم مرد، یا گلستان، مگر از اینها چه آیا به زبان‌های دیگر آمده و اگر درآمده، لابد مثل همین فوتبال کودکانه‌ی ما، بی حال و ‌رمق. من درباره کیفیت کار چوبک و گلستان و صادقی و گلشیری قضاوت نمی‌کنم، اما آیا فارغ از کیفیت، چه چیز دیگری منجر به اقبال اورهان پاموک، عزیز نسین یا نجیب محفوظ است؟ همه از بخت بلند است؟ از آئودیانس وسیع‌تر عرب‌زبان؟ از نزدیکی جغرافیایی ترک‌ها و آمدشدشان به اروپا؟ از رانت و حمایت دولت‌ها و بنگاه‌های فرهنگی؟ بعید می‌دانم همه‌اش همین باشد. درباره امریکای لاتین ماجرا به این پیچیدگی‌ها نیست. آنها میراث اروپا خوارند، زبان و مذهب و فرهنگ، کمابیش. آیا پیشینه و مرده‌ریگ ادب فارسی، هرچه که هست، از پیش رفتن ما پیش گرفته؟ چون بچه‌هیپسترهای امریکایی هم مولوی می‌شناسد، دیگر نمی‌شود کاری‌ش کرد؟ به علاوه خود ما برای فرارفتن ازین چه کار کرده‌ایم؟ یک مشت نویسنده‌ی وازده‌ و درمانده‌ی تبعیدی، که بهترین‌اش، اگرچه عمری در پاریس گذرانده، به فارسی نوشته و در تهران چاپ کرده - این که ایراد ندارد نوشتن به زبان مادری، گمبورویچ بیش‌تر از آنچه در وطنش لهستان زیست، در تبعید در آرژانتین گذراند و همانجا هم مرد و با اینکه چند زبان عالی می‌دانست، باز به اصرار هرچه نوشت به پولیش نوشت – ولی آیا چه کاری دیگر باید می‌کرده باشیم؟ یک مشت دلال با دارودسته‌‌شان که دپارتمان‌های ایرانولوژی و زبان فارسی را در آکادمی‌های دنیا قبضه کرده‌اند، غیر از خودی‌ها‌شان کسی را راه نمی‌دهند، و اگرچه اغلب پیر و خرفت و از نفس افتاده‌اند، با همان شبکه‌ی پوسیده، موس‌موس‌کنان از دنبال شاعره‌های اصلاحاتچی که فرق اخوان را از شعر نو نمی‌فهمند، کاری نمی‌کنند جز هنوز «ایران‌نامه» چاپ می‌کنند که حتمن حق است اگر گفته شود «بخارا» با همه بی‌بضاعتی و سختی، خیلی بهتر ازین  یکی بوده! بهترش لابد شاعرنویسنده‌منتقد بزرگ است که تا نوبل ادبی را دم در خانه‌اش در خیابان درّوس کانادا تحویل ندهند، تسلیم مرگ نخواهد شد!

راستی نمی‌خواستم اینها را بگویم. مساله این بود که جای زندگی نویسنده کجاست؟ زبانش چه زبانی‌ست؟ آیا اگر یک عمر جان کند و بیهقی و بلعمی و ناصرخسرو و هزار کوفت دیگر خواند؛ حالا باید یک عمر دیگر بگذارد چاسر و شکسپیر و میلتون و هزار کلاسیک دیگر بخواند و برسد به مدرن تا تقلید زبان دیگر بتواند و تازه به آن زبان دیگر، درباره‌ی آن جایی بنویسد که جهان او بوده، همچنان هست و می‌ماند؟ آیا یک طرف ماجرا این است که دنیای کوچک ما جز برای ما و دهات‌هامان (نگاه کن به آنچه اغلب ساعدی و دولت‌آبادی و خیل دیگر از داستان‌نویس‌های ما نوشته‌اند همه روستایی، به شهر نمی‌رسد!) جا ندارد؟ یا عیاشی و تنبلی زبان فارسی‌ست که معترضه درش جا نمی‌گیرد تا گسترش اتصال‌ها، تعلیق و تعویق را ممکن کند؟

ببینی همین نامه‌ی کوتاه چطور حوصله‌ی عزیز تو را سر برد که از ده‌ها استاتوس فیسبوک و توییتر واماندی؛ معذرت می‌خواهم و خیلی شرمنده شدم، باقی بماند برای وقتی دیگر.


فدا
    امیر

Wednesday, June 4, 2014

نامه‌‌ی حرمان (به ف) - من این حروف نوشتم چنان‌که غیر ندانست


[تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی]



ف عزیزم


از آهنگ باران بر سنگفرش خیابان و هوهوی باد که در این شهر پوسیده می‌پیچد، چه شهری... پیر عجوزه‌ای‌ست با دماغ عقابی و پشت خمیده که آبنبات‌هایش را از هجوم رطوبت دو مرتبه توی کیسه‌ی نایلونی پیچیده و هربار به خانه‌اش می‌روم می‌گوید همان‌جا کنار تپه‌ی تشک‌ها و بالش و پتو بنشینم، خودش می‌رود به سراغ صندوقی که از هجوم رطوبت در امان نمانده و زنگ زده، در اتاق دیگر، از لابه‌لای شال‌ها و روسری‌های رنگ و رو رفته‌اش که بوی نا و نفتالین می‌دهد، کیسه را پیدا می‌کند و کیسه‌ی دوم را به دقت و ظرافت از توی اولی بیرون می‌آورد و چون می‌داند من آبنبات قیچی دوست ندارم و آبنبات میوه‌ای دوست دارم که برایم از معلوم نیست چند سال پیش کنار گذاشته، آنها را بیرون می‌آورد سه تا و یکی را پنهان می‌کند توی نمی‌دانم کجای لباسش و بعد کیسه‌ی اول را با همان صبر و حوصله‌ای که مخصوص پیرزن‌های خمیده‌پشت دماغ عقابی با چشمان سبز است، همان‌ها که به شازده‌های دیوانه شوهر کرده‌اند، همان‌ها که مدرسه نرفته‌اند چون رضاشاه چادر از سرشان کشید، همان‌ها که از دوختن چشم به سوزن و ماشین خیاطی مروارید آوردند، همان‌ها که پدرهای‌شان به عشق پرولتاریا به دوشنبه و آستانه رفتند و دست آخر سر از سیبری درآوردند، همان‌ها که عرق تن‌شان بوی ماندگی و نا می‌دهد و وقتی تو را سخت به سینه می‌چسباندند راه فرار پیدا نمی‌کردی، همان‌ها که خنده‌های بی‌دندان‌شان پر از همان مهری‌ست که در نارنج‌های حیاطشان بارمی‌آوردند، همان‌ها که روسری از سرشان نمی‌افتاد با اینکه غریبه در خانه نبود، همان‌ها که با همه فرتوتی و خمودگی جز سوراخ چشمی در پیچه‌ای سیاه نبودند، همان‌ها که دختران هرزه‌شان با پسران موتورسوار ملاک می‌خوابیدند و بعد به فرانسه می‌رفتند و در فرانسه شاعر می‌شدند و به عشق و یاد جد بزرگ‌شان شاه شهید ایفل را از پله بالا می‌رفتند، همان‌ها که با این‌چنین حوصله و دقت، با این چنین نکبت تجربه که دیگر گذر زمان را به چیزی نمی‌گیرد، با این چنین ملایمت که نایلون را پوستی می‌پندارد و آبنبات‌های مانده و با آن همه مراقبت باز نا-مزه را چون جنین در رحم نوازش می‌کند، دوباره کیسه‌ی اولی را در کیسه‌ی دومی جا می‌دهد، آن را به جای سابقش برمی‌گرداند، هوله و شال و روسری کهنه را در صندوق بازمی‌گرداند و نمی‌داند تو هر بار، پشت سرش، در آستانه‌ی در، یله‌ی پنج شش ساله‌ات را به قاب چوبی پوسیده‌ی در داده‌ای و تماشایش می‌کنی و تا دیده‌ای به زحمت خواسته از جایش برخیزد، به اتاق دیگر، به جای کنار تپه‌ی تشک‌ها بازگشته‌ای تا او بیاید و آبنبات بی‌مزه را به تو تعارف کند و تو بی‌شرم، آن همه را ندیده جز مزه‌ی نا که زیر زبانت به شوری و ترشی پوست آدم مرده می‌ماند، پوست هم او عجوزه‌ی خاطرات‌ات، آبنبات را به دهن می‌گذاری و تف می‌کنی و می‌دوی دهانت را به آبی که آن هم همان مزه را دیگر می‌دهد بشویی و او که می‌داند تو رفته و گریخته‌ای، آن چنان مشتاق توست که آن را به بهانه‌ی مروارید چشم‌هایش نادیده تا تو برگردی و از آن ناکجای لباسش، آن آبنبات ذخیره را برایت بیرون آورده دستی به سرت کشیده باشد و بخواهد ببوسدت و تو، هراسان، از لبهای روی استخوان، از لبهای روی پوست تکیده و چروک، بگریزی و بشنوی آرام به مادرت که دارد صدایت می‌کند که برگردی و گونه به آن لبها بچسبانی می‌گوید بگذار برود، چه‌کارش داری مادر... و تو فکر می‌کنی چرا هربار آنجا که می‌برندت گویا تنها برای شکنجه‌ی توست می‌برند؛ یاد مزه‌ی آبنباتی افتادم ازین آهنگ بارش باران بر سنگفرش خیابان مجاور...

و آنگاه از ناله‌ی سگی که نمی‌دانم زیر باران چه مرگی‌ش شده، یاد دوست بیچاره‌ای افتادم که چقدر عزیزم بود ولی آن‌قدر از خودش خشم و نفرت داشت و فکر می‌کرد کینه از دنیا دارد، که آن همه جانش را خورد و با اینکه خوب می‌دانست اگر کسی را باید بخشیده باشد، نخست خودش بود و چون نمی‌توانست چقدر برایش شگفت‌آور بود اگر دیگری از او بخشش خواسته بود. دوست من، آنقدر در فهمیدن چنین درخواستی درمانده شده بود که چندین سال از عمرش را برای فهمیدن اینکه بخشش چطور ممکن می‌شود هدر کرد ببینی برایم در نامه‌ای تازه چطور نوشته:
«این نامه را اکنون که آغاز می‌کنم، بیرون همه سیاهی دم‌دمای صبحی‌ست که هر روز آیه‌ی نکبت دیگری‌ست از گمگشتگی‌ی من در تراکم عبور لحظه‌هایی که همه درونِ مرا خُرد کرده و می‌کند و من، با این همه، خواسته‌ام این نکبت را از هرکس پنهان کرده باشم ولی با خودم دروغ و پنهان‌کاری، نمی‌شود و با کسی از جنس خودم، با تو که از جنس حالای من نیستی، که من حریری سیاه بوده‌ام،  و دیگر چرک افتاده و چون سیاهی غالب است، آن چرک را در خود پنهان می‌کند؛ اما تو همانی که بوده‌ای که خودت بهتر می‌دانی این چه می‌گویم آنی که بوده‌ای حرف از تغییر نیست، سخن از جلای سنگی‌ست که گذران روز و ماه و سال بر زیبایی آن می‌افزاید. نمی‌دانم فرجام این نامه کی بشود. کی به دستت برسانم همان‌قدر که نمی‌دانم چه خواهم نوشت.
قلب من می‌جوشد و در سرم، هیچ هیجانی به کشفی تازه پیدا نمی‌شود، انگار دم دمای مرگ است اگر آدمی به این جای رسد گمان کند همه چیز را می‌داند و دانسته و من عنقریب به این تباهی، ترس دارم، دل و جان سپرده باشم. ولی نه ترس از سیاهی‌ی ناشناخته، از از دست رفتن اوقاتی که شیرینی‌شان را از حضور تو و صدای تو و لحن تو و برق خنده‌ی چشم‌های تو در مذاق من هربار به یادآوری خوشی‌ای می‌آورد که کودکی در به یاد آوردن مزه‌ای از خاطره‌ی آبنباتی و کودک هنوز نمی‌دانسته آن خوشی، در مزه‌ی آبنبات نبود که آن‌طور به جانش نشسته از دستی بود که چنان بی‌دریغ و مهربان، آن را به هیجان او بخشیده بود؛ و دل من از ابراز دلتنگی‌ی این همه، آزرم دارد. شرم دارد هرچقدر بگوید دلتنگ است، این گفتن، به ابتذال گفتن بکاهد به گفته‌ای و نگفتن، در خود پیچیدن و نگه داشتن، همه آن چیزی‌ست که ما را به آن بار آورده‌اند، از هر زیبایی روی گرداندن و از تکرار بیان آن پرهیز کردن.  آنقدر از دنیا و موجودات عزیز انسانی خشم دارم که هرچقدر بنویسم و هرچه بنویسم باز برای سوختن هیزم هست و می‌شود ولی چشمانی با من، توی من، هنوز هربار حادثه می‌شود تا چشمه‌ای در سینه‌ام بجوشاند به سریان ناب هستی‌ای که جان را با شدت نیستی چندین باره روبرو می‌کند. این را برای آن چشم‌ها می‌نویسم.»

و پس از این خطوط نوشته امروز پس از این همه سال، نه تنها ندانسته بخشش چه جور چیزی‌ست بلکه پرسشی دیگر پیش از آن پیش کشیده که خود دوستی چه جور ممکن می‌شود و بیشتر، اصلن، این چیزی که اسمش را اعتماد گذاشته‌اند «مگر چیزی جز قانونی خیلی طبیعی‌ست، چون بقای انسان که به خوددوستی و خودخواهی او سراپا بسته‌ست، دوستی هم یکباره از این قاعده جدا نیست. اما آیا ذهن آدمیزاد، که چنین وابسته‌ی تکامل طبیعی انسانی‌ست، و از شروط این تکامل اعتماد به آدم دیگر تا گروه شدن بوده که تا قبیله بتواند از پس فجایع آبی و خاکی برآید، در این اعتماد، چندباره و هربار، غلط نکرده و نمی‌کند؟ آیا اینکه کسی را دوست برداشته، و بارها این دوست نادوست از آب درآمده، به این دلیل ساده که در هر آدمیزادی این ضرورت اعتماد هست، نبوده؟ یا اینکه موضوع دیگر که ریشه در خواست این آدم و شناخت این آدم و بستر سرچشمه‌های این آدم دارد در میان است که باز به چیزی از جنس همان خودخواهی، همان خوددوستی وابسته‌ست؟ یا که هر دوی این‌ها در کنار هم و با هم، انسان را به چنین غلط کردن‌ها رهنمون شده؟»

من به این نامه‌ی بلندش، که فرازهای دیگر هم دارد، هنوز جوابی ننوشته‌ام، اصلن نمی‌دانم به چنین حرفها و فکرها چطور بشود چیزی نوشت. ناچار باید خیلی فکرها و حرفهای زده و نزده‌ی متفکرین و فیلسوفان اخلاق را بازخواند و باز لابد به همین‌جایی رسید که دوست بیچاره‌ی من رسیده. ولی آیا تو گمان می‌کنی برای چنین آدمی، هیچ راه نیکبختی و سلامتی هست؟
دوست من خیلی تنهاست، و من فکر می‌کنم پس از این همه سال که برای من نوشته، آن هم از زور همان تنهایی‌ست ولی تو بگو چطور برایش بگویم هیچ‌کس وضع بهتری ندارد؟
اینکه نتوانم یک لحظه‌ای برایش بسازم که به چشم‌های تاریک‌اش، در همان یک لحظه، نور بیاید؛ خیلی دل‌سوخته‌ام می‌کند. این وقتها یک جمله مدام توی سرم لوپ می‌چرخد که آدمیزاد موجود چه‌قدر بیچاره‌ای‌ست ولی خیال چشم‌های تو، لوپ را پاره کرده با خودم می‌گویم کاش می‌توانستم این برق را به او هم نشان داده باشم، مگر کارگر بیافتد به آن امید. و باز فکر می‌کنم کاشکی خودش می‌توانست نخست خودش را بخشیده باشد؛ اگرچه شاید پاسخی به هیچ پرسشی‌ش نباشد و نشود.



امیر
4 ژوئن 2014


Wednesday, May 7, 2014

نامه‌ی حرمان (به میم. ف) : اگر بر خود نپیچم بر کدامین وضع دل بندم؟ در این صورت به یادم پیچش موی تو می‌آید


 [به میم. ف]
رفیق محبوب من؛  


این روزها خیلی دلتنگ‌ات می‌شوم، شاید چون نسیم این بهار با خود بوی تو را آورده یادها و یادگاری‌هایی را در من بیدار می‌کند که از هر سو رفته، باز به تو بازگشت کرده خیال مرا به هیجان می‌آورد چندان‌که گاهی شب‌ها توی خوابم می‌آیی ولی توی خواب هم با من حرف نمی‌زنی! با این همه دیشب بالاخره در جواب اینکه پرسیدم چرا این همه سال یک کلمه ننوشتی؟ گفتی خودت چرا حرفی نزده، دو خط نامه ننوشتی! دیدم راست گفته‌ای و شاید خود من هم بخود و نابخود از نوشتن برای تو پرهیز کرده‌ام و از پرسیدن احوالت پرهیز کردم و یکباره تنهایت گذاشتم و رفتم و گم شدم ولی آیا آن وقتی که من رفتم، که تو خوب یادت هست حال و روز من چطور بود، خود تو خیلی وقت نبود دیگر نبودی آن آدمی که هشت ده سال قبلش بودی؟
من همیشه از خودم می‌پرسم آن رفاقت، آن همه گذران ساعت به ساعت و روز به روز که اگر روزی به تاخیر می‌افتاد و نبودی و نمی‌آمدی، مرا بی‌تاب می‌کرد، چطور یکباره خراب شد، سراب شد، از دست رفت؟ چون من فرانسه خواندم و تو آلمانی خواندی و من به جنده‌های فرانسوی دل بسته بودم و تو عاقله‌فیلسوف‌های آلمانی را دوست داشتی، دیگر راه سخن و گفتگو و دوستی بسته شد؟ آیا من همه‌ی تلاشم را نکردم به احیای آن دوستی که پیش‌تر خود تو به من آموخته بودی و هزاربار از تو نپرسیدم چه مرگت شده؟ آیا التماس‌ات نکردم بگویی اگر هرچه ناروایی کرده بودم؟ آیا از ندانسته ندانم‌کاری، ناسزایی اگر از من سرزده بود هر چه که بود، عذر تقصیر نخواستم؟ ولی تو هیچ نگفتی و سر تکان دادی و انکار کردی و جهت دگرگونی یکباره‌ی رویه و رفتارت را توضیح ندادی و شاید این بود شرط نزدیکی و خصوصیت و صمیمیتِ برادری که من نمی‌دانستم! و به احترام اینکه می‌خواستی تنها باشی و به احترام اینکه می‌خواستی دنیایت را عوض کرده باشی و به احترام اینکه در آن محیط شرم‌آور کثافت، که خود من ظاهرن بر پلشتی‌اش افزوده بودم آن‌چنان‌که از رفتار تو می‌فهمیدم، تنها آدمی که هرگز به بزه تن نمی‌دهد تو را می‌شناختم؛ فاصله را مراعات کردم تا یک روز، مگر به پاس آن همه روزگاران، مرا صدا کرده باشی گفته باشی چه گه اضافی خورده بودم که خاطر جناب مستطاب را آن‌طور منغص و مکدر کرده بود که دیگر جواب سلام حقیر را هم نمی‌توانستند جز با سرسنگینی داده باشند؟ مگر در آن همه اخلاق کانت که قرایت کرده بودند از درس‌گفتارهای اخلاق تا متافیزیک آن، چنین آمده بود که سگ بشاشد توی رفاقت؟ چون اگر به حکم وظیفه‌ی عالی‌تری از سر ما و آستان حضرت دوست بود، کمینه بنده را در جریان قرار داده می‌فرمودند «آدم بدی» بوده‌ام و علاوه بر آن قصد و آهنگ آهرمنی داشته و ایشان به حکم ضرورت اخلاقی و دِین به حقیقت حقه‌ی فضیلت انسانی، نخواهند توانست و نخواهند خواست چنان «شر»ی را برتابند. ولی، دوست من، اغلب از خودم می‌پرسم نکند پای منفعت دیگری در میان بود که به آن ضرورت، به تعویق انداختن این ضرورت، ضروری شد که زحمت تحمل بنده را به خود روا داشتند تا رفع ضرورت دومی که البته ضرورت نخستی هم به حکم گذر زمان که صدالبته فراموشی آورد، مسجل شده و آن جناب مبشر اخلاق برین خدایان و منذر اخلاق پست فرومایگان، متبختر و متفرعن و متفاخر، به وظیفه‌ی عالی انسانی خود که همانا ریدن در دوستی‌ها به معاونت گول تعهد انسانی با تجمل فریب اخلاق روشنگرانه، و اشتیاقی نوکیسه به فتوحات تازه در قلمرو عقل‌واندیشه‌خیز پروسی، عمل کرده باشند؟ اما عزیز من، اعوذ بااللکان من همزات الفروید که چنین تصوری هرگز نزد من ثاقب و صایب بوده باشد! چون انسان شر محض و فضیلت محض که نیست، آلوده به قایط خود، چنان‌که آمده، هم‌چنان هم ‌رود. من به عکس، این قول میلتون را مدام آویزه‌ی گوش داشته‌ام که خیر و شر لاینفک و لایتجزی از یکدیگر رشد کرده، معرفت خیر آنچنان درآمیخته و درهم‌آمیخته‌ی معرفت شر است که به هزار زیرکی و مکارگی به تمیز برنیاید.  

عزیزم، حالا که من مجبور شدم از سر همان ضرورت اخلاقی که یکی از آموزه‌های تو به من بود، این حرف‌ها را در ملا عام جار بزنم، تو خدای ناکرده به دل نگیر، مثل من که به دل نگرفتم و هر که هر چه بد تو را خواست و گفت، حتا اگر پدرم بود، زیر بار نرفته، لحظه‌ای در صداقت و رفاقت و شئونات تو تردید نکردم، گلوی همه ایشان را دریده و پاره کردم.

باشد که روزی این اشتیاق من به دیدارت، در برخوردی خیابانی فرو نشیند پس به فنجانی قهوه مهمانت کنم و نه تو به روی خودت بیاوری و نه من این چنین حرف‌ها را پیش کشیده باشم و پس از آن، چونان بار آخر دیدارمان، یکدیگر را در آغوش کشیده میانه‌ی تلخی برداریم و باز هر کدام سر خویش گرفته از پی کار خویش روان شده تا چندین سال دیرتری که همه را فراموش کرده باشیم که توفق انسان بر جمیع آفریدگان دیگر، به تجربه‌ی من، تنها همین است: فراموشی.      


امیر حکیمی 
7 می 2014


بعدالتحریر - 
                  چو شمع از تیغ تسلیم وفا گردن مکش بیدل 
                  اگر سر رفت 
                            گو رو،  رنگ بر روی تو می‌آید

Tuesday, April 29, 2014

نامه‌ی حرمان: که راهی درازست و بی‌آب و سخت


تصدق وفایت بگردم 


داشتم بدن را تکان می‌دادم مگر شکم از ورم آبجو بخوابانم، نامه‌ی باصفای تو رسید. با این خورد و خوراک و استیل زندگی، به زودی از ریخت و قیافه می‌افتم و در این هیچ خوشی نیست گونی گه شدن که دیگر از نگاه کردن به او پرهیز کنم. این هم هست که همین حالا هم در آینه او را تماشا نمی‌کنم، نزدیک نمی‌شوم به هر سطح صیقلی که صورت و بدن او را به من بازبنماید. انگار با این ندیدن دیدن را، باز هم به فکر تعویق انداختن چیزی هستم که گذران عمر است وگرنه موهایم سفید می‌شود و رنگ چهره‌ام تیره‌تر شده و پوستم چروک‌های سالیان برداشته، طبیعی‌ست. این‌ها که می‌گویم صورت شکایت ندارد. باید برای نگه داشتن همین دارایی، تنی که پشیزی هم نیارزیده و نمی‌ارزد، خیلی جان کند و دراز کشید و پاها را به سمت آسمان گرفت و با آهنگ ملایمی به چرخش آورد تا انحنای روی پا به چشم بیاید و انگشتهایی که اینطور با آدم غریبگی می‌کنند، که چطور به من اعتراض می‌کنند، من به اشاره‌ی آنها به سوی آسمان، شکایت به طبیعت می‌برم که چیزی به من نشان دهد، رازی برگشاید و او هر شبانه روز می‌خندد می‌گوید کدام راز؟ 
این ظرافت‌هایی که تو می‌بینی، که به مناسبت نزدیکی علاقه‌ات به علاقه‌ی من، شدیدتر هم می‌شود به شناختی ناسره از من گره خورده، توقعی که اگر این مناسبت نبوده باشد ممکن بود از چنین متنی کرده باشی را شاید تخفیف می‌دهد به مراقبت از حساسیت من که پیدا و پنهان جز همین که می‌نویسم ندارم و همه‌ی این شور و جنون، با منطق خاص خود من، در این نوشته‌ها برهنه می‌شود. اغلب برای خودم تاسف می‌خورم که چرا استعداد و هوش و حواس دقیق‌تر و بیانی آشکارتر ندارم و منطق خیال من چرا به این لکنتی که تو می‌بینی و اسمش را بی‌حوصلگی می‌گذاری گره می‌خورد. شاید همین بی‌حوصلگی و بیزاری‌ست، از جنس همانی که به آینه نگاه نمی‌کند. اشکال کار آنجایی‌ست که پاگردی تنفس به نشستن و تماشا و به فکر فرو رفتن به او که می‌خواند، تماشا دارد، نمی‌دهد این چنین استیل نوشتن/روایت. این اغلب به گمان خودم می‌آید: عجول و تند و هول است و عکس‌های فراوان کنار هم می‌چیند و به چشمی مشتاق، آنها را در ذهنی شلوغ می‌چپاند و می‌خواهد از این رشته‌های ناپیوسته، چطور پیوستگی پیدا کند؟ او می‌خواهد خودش را پیدا کند در انبار کاهی سوزنی را. و این شتاب، اگر از جنس شتاب زندگی روزمره‌ی ما نباشد، که بعید می‌دانم چنین باشد وقتی خود من با این اینرسی سکون بی‌نهایت که هر جنبده‌ای را شرمنده می‌کند (که چندین شبانه‌روز می‌گذرد و من جز برای تهیه‌ی لوازم اولیه‌ی خورد و خوراک، از خانه بیرون نمی‌روم و اصلن حوصله‌ی دیدن چهره‌ی مردم عزیز و شرافتمند و پرتلاش و فرهنگ‌پرور و هنردوست و طبیعت‌نگه‌دار هیچ دیاری ندارم و زندگی‌ام در صداهایی دور و گنگ که از اسکایپ می‌آید، و گاهی پدرم است، خلاصه شده. پدرم می‌گوید برگرد! به پدرم می‌گویم اگر برگردم چه کار کنم؟ صدای دلتنگ مادر از آن‌طرف می‌گوید همان کاری که همه می‌کنند و وقتی می‌پرسم همه چه‌کار می‌کنند؟ نمی‌گوید همه دزد و نانجیب و بی‌شرف و کثافت و لایق همین کثافت‌اند؛ برعکس می‌گوید «زندگی». و وقتی از او تعریف این زندگی را بخواهی، همان تعریف ساده را دارد که همه‌ی آدم‌ها به آن راضی و مشتاق‌اند: باید تشکیل یک زندگی عمومی با همه مایحتاج طبیعی که اعم از خانه و ماشین و درآمد و زن و فرزند و بدبختی‌هایی از این سنخ است. عاقبت می‌گویم حوصله‌ی دیدن روی ماه شما و تحمل منش گند مسلمانی مردم عزیزم و زندگی دیگر چندگانه‌ی آدمهای آن شهر و اخلاق بویناک شیعه‌بنیان‌وبنیاد، که هنوز از دنبال علم و کتل ابوالفضل می‌دود و نذر می‌کند و نذری می‌دهد و نذری می‌خورد و از گه تابناک ولایت تغذیه‌ی روزانه دارد و چون خود من، از تماشای بدن در تلاشی‌ی خودش پیوسته گریزان است و یا به بوی عفونت آخوری که در آن غلت می‌خورد عادت روزانه کرده، تا در چنین وضعی محو شده، از بین رفته باشد و به این از بین رفتن و به مرگ هم امیدی کثافت از همان جنس سرمدی دارد که می‌گوید ابومسلم نمرده است و امام ابراهیم نمرده است و یک مادرقحبه‌ی دیگری هم نمرده است و کبوتری شده است و به آسمان رفته و بازمی‌گردد، هم اویی که پیش از این‌ها کیخسرو بود که اول به آسمان رفت تا بازگردد. که به نقل فردوسی، چون به خویش‌کاری، پرهیز از خرابی و فساد طبیعی زندگی (قدرت) کرد و خواست از آن کناره گرفته:

روانم مبادا که آرد منی / بداندیشی و خوی آهرمنی
شوم همچو ضحاک تازی و جم / که با سلم و تور اندر آیم به هم
به یک سو چو کاووس دارم نیا / دگرسو چو توران پر از کیمیا
چو کاووس و چون جادو افراسیاب / کز جز کژّی ندیدی به خواب

و گفت:
        به یزدان یکی آرزو داشتم/ جهان را همه خوار بگذاشتم

به لهراسبش سپارد؛ اجداد باستانی گران‌قدر ایرانی ما، پهلوان‌سرداران و دلیران‌مردان، شکایت بر زال و رستم بردند که مگر پادشاه دیوانه شد که «به گفتار ابلیس گم کرده راه»! و پیرزال هم با انبان پر و صورت دژم کرده بر کیخسرو می‌آید می‌گوید و چون پاسخ می‌شنود روی در دگران کرده می‌گوید «خرد را به مغز اندرش راه نیست» و «مگر دیو با او هم‌آواز گشت». ولی او بیچاره چیزی که فهمید، که فردوسی فهمیده و در دهان کیخسرو گذاشت همین بود که مگر هرچه کرده باشد نه گریز ازین خون ضحاک تازی دارد که به رگهایش با خون جم و خود کیخسرو همه به هم آمده. این‌ را که نمی‌شود به هیچ مادری گفت. بی همه این حرف‌ها هم که فکر می‌کند دیوانه‌ام، می‌گوید تنهایی عقلت را زایل کرده. راست می‌گوید. خیلی سال شده تنهایی عقل‌ام را زایل کرده و برایش می‌گویم مادر، این‌که تازگی ندارد. بعد هم روی ماهش را از توی اسکایپ می‌بوسم و هجوم بوهایی می‌شود توی سرم از خاطرات زمانی که مادرم، مادرم بود نه این آدمی که باعث بدبختی همه‌ی ماست.) از جایم تکان نمی‌خورم، پس این شتاب از جنس زندگی روزمره که نیست، از جنس شتاب گردش خیال است در انباشت داده‌های متصاعد و ناهمگونی که حلقوم خاطر و خاطره‌ی آدم را فشار می‌دهد و جای نفس نگذاشته، خفه می‌کند و سرشار از جزییات احمقانه‌ای‌ست که هر کدام تداعی جزییات دیگری می‌کند و پیدا کردن رشته‌ی این ارتباط در میان چنین سرگردانی، عرق‌ریزان هنرپیشه‌ای‌ست زاده‌ی چنین آشوب و شورش.

ولی، دوست عزیز من، شرم نکردی خیال کردی من به این حرف‌های تو کج نگاه می‌کنم و شاید بی‌راه؟ ابراز چنین خیال‌ات، برای من خیلی سنگین آمد. آنچه بیزاری من است، و حتمن هرکس دیگر هم خوش ندارد، همنشینی با دسته‌ی آدم‌هایی‌ست که به جان آدم می‌افتند و می‌مکند جان و انرژی را و هیچ از با آنها بودن برنمی‌خیزد. این خواست دادوستد بازار دوستی نیست که می‌گویم برنمی‌خیزد و نمی‌افزاید (که به هیچ، نمی‌توان افزود). هم‌افزایی و با هم رفتن و شنیدن و گفتن و آموختن و دیدن و ژرف شدن و در این آمد و شد دراز کشیدن و پهن شدن و در بر گرفتن، نتیجه‌ی خجسته‌ای دارد که شادابی و طراوت جان آدم است در این محیط سراسر آشوب. پس تو که همراه من آمده‌ای و می‌آیی، دریغ نکن از اینکه برایم گفته باشی این بی‌حوصلگی که چندین بار شده تکرار کرده‌ای، برای تو چه شکلی دارد و چرا پس می‌زند و دنبال کدام ریزه‌کاری‌های دیگر باید بگردم؟ ریزه‌کاری‌هایی از چه جنس پیدا کنم که پیدا نشده؟
گاهی فکر می‌کنم دکان سمساری باز کردن است پرداختن بیشتر به ریزه‌کاری‌ها در متنی که کلیت‌اش همان ریزه‌کاری‌هاست و کلیت ندارد، نمی‌خواهد داشته باشد و از آن تن زده، طفره می‌رود. ولی اگر می‌گویی منطق خواب دیدن، رشته‌ای دارد که آدم اغلب در بیداری به خاطر نمی‌آورد، و من نتوانسته‌ام آن منطق را بازآفرینی کنم؛ کمابیش حق با توست. مشکل شاید این است که برای شناختن مرز بیداری و خواب در آن اینرسی سنگینی که برایت گفتم، هرچه هلاکم می‌کنم، افاقه نمی‌کند، برایم سخت می‌آید و نمی‌آید.
ولی اگر می‌گویی آن خوشی، که در زندگی هرکسی هست و مایه‌ی امید و ادامه و پیوستگی‌ست؛ چرا آن را نمی‌نویسی؟ باید بگویم در این وضع، با این زندگی، آن خوشی چرند و مزخرف و دروغین، غولی‌ست متعهد به گول آدمیزاد و هر نویسنده و هنرپیشه‌ای که آن را با آب و تاب بی‌خود و اضافی، می‌تپاند و می‌چپاند، دستیار و همیار گول غول شده، زندگی‌ی مرگ و نابودی را از هستی جدا می‌کند. البته بی‌راه نیست اگر بگویی آدم آن واقعیت را که به جان و گوشتش هماره می‌چشد، چرا دل به یادآوری دیگری بدهد؟ در این صورت من خیلی دوست دارم تو را با مادرم آشنایی بدهم.
حالا اگر یک روزی رفتیم و نشستیم و آن فنجان محبوب اسپرسو یا پیاله‌ی اسکاچ جکدانیلز من هم مهیا بود، به جای این چرندیات، خوشی را در خنده‌هایی بلند پیوسته خواهیم کرد. پس تا آن وقت، با من، نشو دیگران، بیگانگی نکن.  

کله‌ی گنده‌ات را می‌بوسم

امیر
29 آوریل 2014


پی‌نوشت –
سطری از این موسیقی‌ای که توی لوپ فتاده، هی تکرار می‌شود و در هوای آن این کاغذ را برایت نوشتم این است:
It doesn't matter what you create, if you have no fun