Showing posts with label مجلد اعترافات - خاطرات جعبه. Show all posts
Showing posts with label مجلد اعترافات - خاطرات جعبه. Show all posts

Wednesday, February 25, 2009

یادآوری: بخشی از یک کتاب - خاطرات جعبه

زیر کله ی سرد شب در راه
لکه ی خونی به کس دادم نشانی؟
سخت می ترسم که این خاموش فرتوت
سقف بشکافد
بر سر من !

از شعر "بازگرداندن تن سرگشته" – نیما



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه


باز هم گفتم، چشمهایم را باز می کنم، نوری می زند، می دوزم به سقف، می خواهم وقتی، برنمی خیزم.
تو بازگشته ای و بوی قهوه و بوی شیر بز می دهی، از صدایت می فهمم که با خواب من برخاسته ای. می خندم. خمیازه می کشم. تعریف نمی کنی که روبرویت بنشینم، روبروبت که می نشینم نشانم نمی دهی تا دهان باز کنم، دهان که باز می کنم، سیگاری روشن می کنی و از گرمایی حرف می زنی که صورتت را وجب به وجب تکانده و می گویم چقدر پیر شدی و گریه می کنی. که وقتی نیستی کسی حرفهای مرا نمی فهمد که به زن می گویم روبرویم بایستد و لباسهایش را خاموش کند و زیرش که روشن می شود، چشمهایم را که می بندم، یعنی چه. چشمهایم را می بندم و فکر می کنم به تمام روشنی ای که در آن آبی بود که هر روز از رویش می گذشتی و تشنه می ماندی. تا دوباره روبرویم بنشینی و گارد بگیری و نگذاری دستم را به موهای زخمتت برسانم، نه که روبرویم نور در تاریکی ی صورتت گم می شود. همه اش فکر کردم مرده ای و دلم نیامد برای مردنت بنویسم، وقتی خاک آنجا گرسنه و وحشی ست و سیر نمی شود با پوست آدم، وقتی شعله ی هر شب روی سرت فوران می کند و گر می گرفتی و به خطوطی دلت مشغول می شد تا زبانه ای را خاموش کند که در مغزت می گرفت. دلم نیامد. عهد سکوت بستم که بیایی. باور کن. به هیچکس چیزی نمی گویم. تو هم نگو.
دراز می کشم، توی تاریکی به صورت کره ای سفید زل می زنم، صورتی که لبهایش را به لبهایم می چسباند و رعشه ی سرمایی تا استخوان هام فرو می رود، و یک لحظه ی آبی توی چشمهام، نمی توانم از یادش ببرم، وقتی آن سفیدی توی چشمهایم آبی می شود، و از هوش می روم تا دوباره باز می گردم، لحظه ای و اندکی و صدایی که لحظه را چند برابر می کشد، بازویم را به دور کره ای سفید که صورت ندارد حلقه می کنم، چطور می توانم روبرویی دراز بیافتم و بازو در بازویی بیاندازم که رحم ندارد و رگهایم را در برهنگی م مچاله می کند، زانوهام از طاقت می روند، صدای شکستن استخوان می شوند، و چشمان سبز و سرخ صورتی سفید که دهانش را از پوستم می رهاند، تکرار نور آبی را در جمجمه ام تبدیل به هراسی می کند از لحظه ی سردی که این صورت، صورت من بود. در بی حالتی ام می افتم و غرق می شوم، انگار افتادنی از پنجره ای آنجا در میان هیاهوی خیابان و رد شدن صورتکهای کره ای ی سفید، که جمجمه ات را گوشه ی دهان می اندازند و چون سقز می جوند و گوشتت را به لگد تعارف می کنند. اگر به این چیزها فکر کنی، سرت را روی پارچه ی سیاه می گذاری و در خواب می روی، و همه چیز شکل همان سیاهی می شود و با خودت تن می شوی، با خودت فاصله ای از تن می شوی که دیگر برایت مفهوم نیست و تعلق ندارد و اندازه ندارد و شاید توی قاب، در پوستین کره ای افتاده باشی که از لبانت بالا می رود و در حنجره ات لانه می کند، راه نفس بسته ست و رویا دمی نمی پاید. باید برخیزی و به دستی تکیه دهی.
کسی که اینها را به هم بچسباند. به پرده ی چرک اتاقت خیره می شوی. تویی. دستت را توی سرت فرو می کنی که اینجا چه کردی. زن را و حوله را به خاطر می آوری. زن که سیاه بود. حوله که سیاه بود. افتادی و بیدار شدی و وقت بیداری بوی چربی ی تنش که از سینه ات بالا می زند. و وقت خواب که بو و تنش را برمی دارد و می رود. توی حمام، آب زرد روی سرامیک گند گرفته می پاشد، روی تن گند گرفته، مدام کف می زنی و پا روی پا می کشی و کیسه به پوست تا با اولین فرصت دستت را به کاغذ آلوده کنی. تا با اولین کلمه توی رفتن باشی و تا به رفتن فکر می کنی می شود بازگشت و تا به بازگشت فکر کردی، رفتن بود و هرگز اینکه جایی نبوده، جز توی کانکس، آن اتاقک دود گرفته ی داغ که حالت را از چای و سیگار به هم می زد، از شمس و از قرآن. کسی در می زند و صدایت می کند. فکر می کنی چه کسی تماشایت می کرد که معذب می شدی؟ باید بروی و نقشه را دوباره نگاه کنی و جاهایی را دوباره خط بکشی و دنبال آن اتاقک توی آن خطوط بگردی تا ببینی چه کسی دارد از کجا تماشایت می کند، که اینطور عذابت می شود و خورشید که از پنجره ات پایین می رود، سوار شوی و برگردی به آن اتاق با پرده های چرک و چروک. در میان راه با پیرمرد گپ می زنی. آیه ای، کلمه ای، نگاهی بلای جانت شده، که نمی شنوی و صدایش از توی لوله می آید. از او که دندان ندارد و از او که ریشهای گری دارد و از او که صورت کجی دارد. وانمود می کنی توی کیفت دنبال چیزی می گردی، پیدایش نمی کنی، پنجره را پایین می کشی تا دود سیگارت را نفرین آن زمین کنی، باد گند توی صورتت می زند. چطور از آن همه زمین بیزاری. از آن همه مردم. سرت را تکان می دهی و زیر لب می گویی. به اینکه تمام می شود فکر می کنی و صورتت را در هم می کشی و به زن که همان ساعت دارد همان کار را با حوله ی سیاه دیگری و بوی چربش از سینه ات بالا می زند. حالت مدام به هم می خورد و عق می زنی. روی کف سرامیک گند گرفته ی حمام بالا می آوری تا از تنت برود بیرون، اگر برود. بر می گردی و تکه های لباست را جمع می کنی و از پنجره پرت می کنی بیرون. کسی چه می داند، شاید این بو زایل شود. پول می دهی و فکر فرار می کنی. و فکر پناه می کنی و پنهان می شوی.
تا صورت ماه در آغوشم آرام می شود، و رنگ سیاه چشمانم را به آبی می کشاند... به هرطرف نگاه می کنم و آینه برم نمی گرداند. بترسم که در صورتم کره ای سفید لانه کرده باشد که با نوری آبی از دهان و دندانم فرو رفت. بترسم که تویش هوا نباشد و زنده بمانم. بترسم که آن زنده ماندن شبیه همین زنده ماندن باشد. بترسم که صداهایی آنجاست که همین جا هست. بترسم که چشمی به چشم دوخته شود و آن چشمی باشد که در آن صورت ندیدم، آن صورت سفید آسمانی ی ماه که نفرینش می کنم. بترسم که توی آن صورت پنهان شده باشم. بترسم که می دانم که لحظه ای ست که آن صورتک می ترکد و تکه های آبی ش در پوستم تهنشین می شود. قرار نبود که خودت را از من و دستهایت را. بترسم که زیر تنم موهای مرده ای به هم گره خورده اند که از هزار پیکر بریده اند. از هزار سر بریده تا در آن سیاه به هم رسیده باشند و رگهای تازه ی پوستم را بشکافند و در گوشتی دوباره هلهله کنند.
و آنجا همه چیز در گذشته بود، بی خیمه ای از چادر و چرک و چروکی بر پرده. از آغاز نبود. آینه همان بود که زنگار نداشت و وسوسه ات نمی کرد. او در قاب ایستاده بود و منتظر بود تا التهابت را زیر داغی ی آتشی ببیند که در سرت می افتاد و در این انتظار بسوزد. صدایش را نشناختی. به خودت آمدی. دوباره لکه ای که توی سقف بود، توی پوست سینه ات رنگین شد.
سلام
و خنده های همیشه.



به صالح / پیرمرد و دریا / مارسل دوشان
زنی سیاه – الجزیره – 1948
از مجلد اعترافات
فوریه 2009

Tuesday, December 23, 2008

یادآوری: بخشی از یک کتاب - خاطرات جعبه / ادامه

Whom god wishes to destroy, he first makes mad

Euripides , 425 B.C



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه
ادامه



کنار سنگ می نشینی. صدایش می کنی. صورتش را توی دست، چشمهایش را، پوستش. بوی شمع که خاموش می کنی، روی تنت می ماند. خندیدی. کنار درخت جایی پیدا کنی. قطره های درشت باران توی صورتت می خورد. فرقی نمی کند. فرقش را نمی فهمی. صورتت را به استخوان می چسبانی. آرامش می کنی.
صبر کردم. پشت چپ سرم درد می کند. پوستش ور می آید. دست که می برم، تکه ای از موهایم، با پوست با کمی رگ، می آید توی مشتم. نگاهش می کنم. انگشتم را توی سوراخ پشت سرم فرو می کنم. به استخوان سخت می خورد. کمی خونی.
می گویی هرگز دیگر، جایی بروی، نمی توانی. می خندی. خنده ات می خورد به نرده ها، بر می گردد.
می ترسم. صدا می کنم. نمی شنوم. دستم را به گوشم می چسبانم، با دست دیگرم سوراخ پس سرم را پر می کنم. صدا می کنم. آرام دستم را از گوشم بر می دارم. انگشتم را توی سوراخ فرو می کنم. یکی. دوتا. می چرخانم اش آن تو. احساس خوبی توی چشمهایم می دود. می خندم. چشمم را می بندم. لمس می شوم. فشار می دهم. چیزی به خاطرم می آید. صدایم را نمی شنوم.
روی تخت دراز کشیده. خواب و بیدار. یکی از پاهایش از زیر لحاف بیرون افتاده. نفست بند می آید. نزدیک می شوی. فراموش می کنی. می شناسی اش. می دانی نباید دستت را به جاییش برسانی. می خواهی خلاص شوی. داری صدای قلبت را می شنوی. صدای نفسهایت. بیدار نمی شود. فرار می کنی. کجا بروی ؟ پیدایت می کند. گریه می کنی. دستهایت یخ زده. به دستهایت فشار می آوری. می ترسی. تکان می خورد. از پهلویی به پهلوی دیگر. شاید صورتش می درخشد. خودت را تماشا می کنی با دستهای گشوده، که ایستاده ای و به چیزی خیره شده ای. هر چه فکر می کنی نمی دانی به چه. فکر می کنی او آنجاست، دراز کشیده ای، تماشایت می کند، می فهمی، بیداری، شاید، به روی خودت نمی آوری، می گذاری سیر نگاهت کند، جراتش بیشتر شود، پیش بیاید، نمی آید. فرار می کنی.
استخوان را فشار می دهم، اینطور به خاطر می آورم. بیشتر.
حاضر نبودی جایت را به او بدهی. فکر می کنی اگر می توانستی، خیلی پیشتر، آنجا می نشستی. دست به سنگ می کشیدی و برایش می خواندی. باد می آید. فکر می کنی می روی بیرون. از کنار نرده ها و از لای بوی خاک آب خورده. دستانت را به هم می فشری، نفس می کشی. برای هروقت که بخواهی برگردی، و او آنجاست. بی آنکه او تو باشی، بی آنکه وقتی برگردد، همیشه بوده باشی و به آواز دستهایش معتاد. اینها را می خوانی. این خواندن که با شنیدن فرق دارد. آرزویی. گاهی که کاش حیاط خانه ات بود. گاهی که کاش اتاق پشتی بود. گاهی که کاش توی دیوار بود. دیگر فرقی نمی کند. همینکه جایی باشد. لبهایت، همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر، مزه ی دهانت همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر، خطوط چهره ات همان حالت تلخی ی همیشه را دیگر. از پوست آزاد شده باشی. – ندارد. کفهای دستت را به دنبال خطوط تازه، ورق می زنی. به اینکه بفهمی چه روزی ست، چه سالی ست، و اینکه چقدر گذشته. به اینکه چقدر مانده. به اینکه او کجاست.
دلت می خواهد پلکهای بسته اش را ببوسی. و همینطور پیشانی اش را. و همینطور گونه هایش را. و همینطور لبهایش را. و همینطور گردنش را. صورتت را نزدیک صورتش می رسانی، به آرامی، بی آنکه بیدار شود، می ترسی که بیدار شود، که بترسد، که تا به خودش بیاید، کجا رفته ای؟ ها می کنی توی صورتش، هایت را نگه می داری که توی صورتش پخش نکنی، از بوی دهانت بدت می آید. پلکهای بسته اش را، ابروهایش را، شقیقه اش را، گونه هایش را، لبهایش را، از همان فاصله. اگر بیفتی، خم می شوی و می افتی و بیدار می شود و فرار نمی توانی بکنی. همانجا می مانی. توی همان خیرگی. تاریکی. ایستاده خوابت می برد. تا به خودت بیایی، برگشته ای.
فکر می کنم، تمام پوستم ورم کرده. دست که می کشم، همه اش توی دستم می آید. بلند می شوم که توی آینه تماشایش کنم. نمی توانم. آینه ی دیگر می آورم تا ببینم اش. موهایم را کنار می زنم. زخم کوچکی ست که زود خوب می شود. ترس ندارد. به خودم می گویم. یکهو شروع می کند به بزرگ شدن و توی آینه. همه ی آینه می شود. دستم را تویش فرو می کنم. تمام دستم را. احساسی دوباره توی چشمهایم. نفس نفس می زنم. جشمم را باز می کنم. دوباره فقط مو. همه اش مو. دستم را می آورم بیرون. نگاهش می کنم. خودم را می بینم که توی رگهای کف دستم راه گم کرده ام. فریاد می زنم. سعی می کنم با دست دیگرم بیاورم ام بیرون. نمی توانم. از لای انگشتهایم لیز می خورم. می روم دنبال موچین. همه ی کشوها را بیرون می ریزم. سروصدای زیاد، سرم دارد می ترکد. دستم را روی گوشهایم می گذارم. صدایم را نمی شنوم. دستم را مشت می کنم که از لبه های کف دستم پرت نشوم. فریادم را می شنوم. دلم می خواهد چیزی توی سوراخ فرو کنم، صداها را نشنوم. دستم را می گذارم روی دهانم. می دوم. هرچه می دوم به جایی نمی رسم. همه اش می ترسم توی رود بیفتم. غرق می شوم. چیزی فشارم می دهد. می گویم رهایم کند. داد می زنم. موچین را پیدا نمی کنم. چشمم به ناخنگیر می افتد. می ترسم سرم را با ناخنگیر ببرم. جرات نمی کنم. از طرفی دارم پرت می شوم. دستم را روی زمین می گذارم، به هوای اینکه از دستم پیاده شوم. می ترسم گمم کنم. دوباره دستم را مشت می کنم. دردی توی همه ی تنم پخش می شود. پرت می شوم. حالاست که بیافتم توی آب قرمز. فریاد می زنم.
یواشکی آمدی. آنطور که هیچکس نبیندت. نشناسد. هنوز می ترسی ببرندش. می گویی اگر ببینند. دورتر می ایستی. صدایشان را می شنوی. عصبانی می شوی. عقبتر می روی. جایی که صدایشان را نشنوی. صدای خیلی های دیگر را می شنوی. دلت می خواهد هیچکس آنجا نباشد. صبر می کنی تا همه شان بروند. بعد نزدیک می شوی. با ملاحظه. اول مطمین نیستی همه شان رفته اند. باید پاییز باشد. باد بیاید. ابر بشود. باران بگیرد. زود بساط شان را بردارند، بروند. باد می آید. باران می گیرد. زود بساط شان را جمع می کنند، می روند. همه می روند. دیگر صدایی آزارت نمی دهد. صداهای غریبه. نگاه های غریبه. همان ها که همیشه او را از تو گرفته اند. می نشینی. کنار درخت. کنار باد. کنار نرده. دستت را رویش می گذاری. دست دیگرت را روی پایت. بعد روی گونه ات. بعد روی سینه ات. بعد روی گردنت. بعد روی شکمت. بعد روی دست دیگرت. دستش را گرفته ای. به صورتت و به سینه ات و به لبهایت و به چشمهایت. دیگر گریه نمی کنی. بغض نمی کنی. صدایت نمی لرزد. آرامی.
از چاک لباس خوابش، گردی ی سینه ی تازه اش، می درخشد. سرت را کج می کنی. حسرت می خوری. نگاهش می کنی. نگاهش می کنی. سیر نمی شوی. نمی دانی اگر دستت را به انحنایش برسانی، لمسش کنی، بیدار می شود؟ دلت می خواهد دل به دریا بزنی و یکبار هم که شده، نوازشش کنی، آنطور که می خواهی. احساس گرما و گیجی می گیردت. تکانی به خودش می دهد، او هم از گرما، رواندازش را پس می اندازد. دستت را روی صورتت می گذاری. دلت نمی خواهد یکباره اش ببینی. آزارت می دهد. برمی گردی توی اتاق خودت. گریه می کنی. سرت را به دیوار می کوبی. دشنام می دهی. چراغ مطالعه را روشن می کنی. سایه ات را روی دیوار تماشا می کنی. سایه ات را روی کاغذ رسم می کنی. اشکت می پاشد روی کاغذ، خط ات را به هم می ریزد. عصبی، کاغذ را مچاله می کنی، به لامپ خیره می شوی. دستت را می بری نزدیک، داغی اش را حس می کنی. مشتش می کنی، داغی ش توی پوستت فرو می رود. از درد به خودت می پیچی و از اینکه کسی را بیدار نکنی، دست دیگرت را گاز می گیری که صدایت بیرون نزند. آنقدر فشارش می دهی که توی دستت می ترکد. صدای ترکیدنش توی دستت، و فرو رفتن خورده شیشه ها توی پوستت، صدای خفیفی ست. بوی گوشت سوخته دماغت را پر می کند.
از اینکه دارم توی دستم غرق می شوم، توی رگهایم، از اینکه گم می شوم توی کف دستم، خنده ام می گیرد. می نشینم و تماشایم می کنم. می گویم می خواهی چه کار کنی. فکر می کنم دارم فریاد می زنم. صدایم را نمی شنوم. فکر نمی کردم بتوانم توی خون شنا کنم. از رگی به رگی بالا و پایین بروم. با این صدای وحشتناک که از کجا می آید؟ آسمان را نگاه می کنم. احساس می کنم نگاهی دنبالم افتاده. شاید دارم از همان نگاه فرار می کنم. چطور هر طرف ساحلی نیست. فکر می کنم بهتر است دوباره دستم را توی سوراخ پس سرم فرو کنم. می ترسم آنجا گم شوم. فکر می کنم از همانجا آمده ام. چاره ای ندارم. باید تمامش کنم. آرام دستم را بالا می آورم. جوری که بیاندازم ام در رگهای توی انگشت اشاره ام، و از آن طرف هم به بیرون پرت نشوم.
دراز می کشی روی زمین. کنار سنگ. کنار درخت. کنار گِل. موهایت را باز می کنی. مشت می کنی و توی دهانت فرو می کنی. با کمی خاک. با کمی باران. با کمی درخت. با کمی سنگ. مزه مزه اش می کنی. چشمت را باز می کنی. از لای موهایت درخت را می بینی، شاخه شاخه، برگ برگ، آسمان را می بینی، خاکستری که کم می شود، باز می شود، آبی ش پیدا می شود، نور. باد روی صورتت می دود، روی گونه ات، روی پیشانی ات، روی لبت، روی دماغت. بویش را می شنوی. نزدیکی اش را. لمسش می کنی. صدایش می کنی و چشمهایت می بندی و چشمهایش را می بینی که می خندد، اگر به یادت بیاید، به یادش می آوری. اجزای صورتش را. خنده ی لبهای کج و تلخش.
آنوقت، با آن درد، همان جا، با دست خونی، با تکه های شیشه توی دستت، تصویر تازه ای از سایه ات رسم می کنی. بعد تکه های شیشه را از دستت بیرون می کشی، توی تصویر تازه فرو می کنی. کف دستت خونی ات را، روی تصویر تازه می چسبانی. فشار می دهی. آرام می شوی. سرت را روی دستت می گذاری. به خواب می روی.
پرت که می شوم، فکر می کنم توی جریان دیگری می افتم. در حال پرت شدن، فریاد می زنم، بالاخره صدایم را می شناسم. انگشتم را محکم توی سوراخ سرم فرو کردم. چشمهایم را به لذت، بستم. افتادم توی اتاق خواهرم، افتادم توی قبرستان. نفس کشیدم. نتوانستم چشمهایم را باز کنم. خودم را کنار تخت خواهرم دیدم که به تنش خیره شده ام. شانزده سالم بود. فکر کردم آنجا چه کار می کنم. خوابیده بود. همه را دیدم که کنار قبری جمع شده اند. فکر کردم آنجا چه کار می کنند. هرچه می گردم خودم را پیدا نمی کنم. می ترسم ببینندم، قایم می شوم. پشت درختی. کنار درخت روی سنگی. از دیدن اندام خواهرم، به هیجان می آیم. از خودم بدم می آید. می خواهم فرار کنم. کنار سنگ دراز می کشم. زیر درخت. کنار باران. کنار نرده. کنار باد. پشت چپ سرم درد می کند. دست می برم، تکه ای از موهایم، با کمی پوست، با کمی رگ، می آید توی مشتم. نگاهش می کنم. انگشتم را توی سوراخ پشت سرم فرو می کنم. به استخوان سخت می خورد. کمی خونی.



به بنیامین و به پسرم
از مجلد اعترافات

دسامبر 2008

Saturday, October 11, 2008

" او بدینسان سخن گفت." – یا – " آنان بدینسان سخن گفتند." – یا – " آنان بدینسان با زئوس سخن گفتند." – یا – هکتور – یا – اولیس – یا – پاریس – یا هرکس دیگر – " بدینسان سخن گفت."

ترجیعی که مکرر می آید در ایلیاد هومر




یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه



به فراموشی نگاه می کنم. لیز می خورم. به حروف. دورم. استخوان روبرویم ایستاده، حرف می زند. حرف می زند. آنجا که نشسته ام، دوباره نشسته ام، قبلن هم نشسته ام. ورق هایم را جمع می کنم و اگر توی صورتش بکوبم. می افتد. چشمهایش را عمل می کنند. آب مروارید آورده. نمی بیند. استخوانی. روی دیوار و توی هوا و همه جا. وقتی همیشه آنجا بمانم. دوری. استخوانت دوری. پوست کنده دوری و آن عادت و از روی اجبار. نشسته ام که بروم و برگردم و پشت سرم را نگاه کنم و آنجا، دوری. تا نشناسی و از نو شروع کنی و فکر کنی اشتباه کرده و چیزهای تازه. وقتی حرف می زند و آن چیزها را به من نمی گوید و دیگر به من نمی گوید و دیگر من را نمی شناسد و به فراموشی، و به حرف. از این کندذهنی فاصله ندارم. احساس دم مرگ می کنم. وقتی بیافتد، یکروز. که دارم راه می روم و راه می روم و نمی شناسم و خوابم نمی برد و تمنا ندارم، از گردن به پایین. بیچاره. و از چانه به بالا. چون ندویده ام و پریدن. به خیابان ها و کوچه ها و پنجره ها نگریستن. توی فلز غرق شدن. خاطره نشانه رفتن و حفره های سیاه. دماغ پهن و دراز و موهای ریخته و چشم هایی برای ندیدن و صدایی برای نشنیدن. یکهو جمع می شود توی خودش که دیگر نیست و آنها را به یک چشم دیدن و عفونت، بوهای ناجور. دیگر هرچه بوده را گشتم و فکر کردم شاید هرجای دیگری. باز دانستن خطای حافظه بود و توی فکر هرکس تنها من و او به یک نقطه خیره شدیم، که در من و او فرو رفت. تباهی ردی قرمز روی پیشانی اش کشید و به دنبال چیزهایی دوید که هر کس دیگر بود، بدود. برای همین دوباره از اول نگاه نکردم و تنها علامت ها و یادگاری ها و دیگر اینکه اینطور هلاک چه کسی می شود که کار من نیست و به صورتش خیره می شدم. آنوقت نمی دانستم. استخوان و حفره و مداد. و در سقوط قل خوردن و خندیدن و یکهو به خود آمدن و دست کشیدن. همه جا. آب را به خاطر می آورم و اینکه با دست زبانم را دست می کشم. زبانم را نمی فهمم که دست می کشم. و پشت کردن. در نقطه ای نشستن و خیره ماندن و اینکه آن صورت مچاله و آن دستهای مچاله که پودر می شود. از آنجا که آمده بودم، به آنجا که آمده بودم. کلماتی که می شناختم و نمی فهمیدم را. روی آب راه رفته بودم و روی هوا و روی دستهایم. و دیگر هیچ چیز جز استخوانی که دوری. آنوقت این سالها می شود سالها. این روزها می شود روزها و آن راهرو و آن نگاه. همیشه آن بالای پله ها استخوانی انتظارت را می کشد و همیشه صورتی بی پوست و اینکه آن زجر کو و آن عجز... که رویش خط بکشم و بروم دوباره آنجا را پیدا کنم و آن ارتفاع را اندازه بگیرم و دنبال عینکم. چرا به آدم نمی گویند زنده، ماهی ی زنده، گوسفنده زنده، آدم زنده. و آنکه خودش را نمی سپارد. آنکه له می شود. هرکس حق دارد بگوید و می گوید و هرکس، هرکس را متهم می کند و هرکس خودش را تبرئه می کند و هرکس یکجوری به هرکس نگاه می کند. مثل برف. از آن استخوانهایی که وقتی به خودش فشار می آورد تا به یاد بیاورد، و وقتی به یاد می آورد، و روبرویم، روبروی هرکس، تکه تکه شدنش را می بینی و رنگی که آنجاست را می گیرد و اجازه می دهد که انتخاب کنی و بی آنکه ببیند چون روی چشمهایش و روی قرنیه اش، لکه ای ست. به خودش اجازه نمی دهد تکان بخورد چون هر چه را می بینی و زیر دیدنت جان به در نمی برد و وقتی پیش می آید و می خواهد چیزش را بگوید، رفته ای و درست بوده که هر چه را نگاه می کرده ای و اینکه چطور آنجا مانده و به چه فکر می کند و او هم به همان چیزها فکر می کند. بیچاره که صدای آواز را نمی شنود و به دور آتش. آنوقت هرکس از دور می آید و او را یاد دیگری می اندازد و این ادامه پیدا می کند انگار که کسی صدایش کرده باشد. همین که نمی گذارد کسی به صورتش دست بکشد و به پوستش و به پیشانی اش... که فقط ادای فهمیدن آن چیزها را در می آورد و دیر. هر آنچه به او می خورد در آن لحظه و هر آنچه از آن اصطکاک، می ماسد. آب. چشمهایش را بگشاید. یک لحظه. التماس. دست بکشد به صورتش. یکبار. بلند بتواند بشود. باز هم و با چیزهایش حرف بزند. یا ادای مردن در می آورد و وقتی به صورت گچ شده اش نزدیک می شوی، و دستت را به سویش دراز می کنی، با ترس، و دستهایت می لرزد و یا برایت تفاوت نمی کند، اگر تفاوت نمی کند می فهمد، همانطور می ماند، اما یکهو توی صورتت باد می خورد، دهانش را باز کرده و محو می شود. از این حرفها پشیمانم. چاره ای ندارم. به حروف نگاه می کنم. لیز می خورم. به دستهایم. به به خاطره ی به یاد آوردن. آنجا نشسته ام، که نشسته بودم، دوباره و باز می شناسم و آن صورت که تکرار صورتی ست که برایم نفرت داشت و آنجا ایستاده بود، روبرویم، حرف می زند، حرف می زند؛ قدرتی در پنجه هایم، در گردنش. بلند می شوم و بی آنکه دیده شوم، بی آنکه ببینم. می روم.



به برادرم یعقوب
از مجلد اعترافات


مهر هشتاد و هفت

Friday, September 26, 2008

دردهای بی ساحل
در انزوای بوم
ترک می خورند
تقطه های طولانی



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه


مرا ببخش که قرص می خورم و گاهی خسته ام. گفته بود، خیزرانی. خیزرانی نام بود. و منتظر بودم. اگر نگویم، کبود می شوم یکروز. که از رنگ آمده بود. نارنجی ی تند و بنفش تند برای صورت و فیروزه ای که برای زن بود و گلهای زرد و یادش بخیر. ادامه اش روی دیوار می رفت و جان می گرفت که بایستی تماشا. از آن طرف هم دود. روی صورتش گلوله ای از بی اعتنایی که توی دستش هم بود و نشان می داد به نشانی که پشت سر با موهای نرم نشسته بود با زخمی سبز بر فرق پیشانی اش که گشوده می شد به هوا و نامرادی. با لباده ای بلند و خطوطی کهنه. از نمایش. که آن روز آمدم و روی پنجره ات را زخمی کردم. حالا صورتت که پشت صورتم چروک می شود. توی آن چشمها مجذور. کمان گرفته نه آنقدر که رویا باشد، بی مسامحه، و سلحشور و عریانی. خیزرانی نام بود. نرم نرمک بازشناختن آرزویی که دیرینه می کرد. انگار آن دیوار که به گرمابه می رفت. آن بخار کدر همه جایی. دامن گشوده می شود که ماه بیافتد. و رنگهای درشت توی صورتت بپاشد. یکباره احساس شناختن روی ادامه افتاد. تازه از بید آمدن، از ناکجا. از گرما. از ناخن توی چربی ی گوشتت فواره می کشید. آن سال را برگرداندم و روبرویم گذاشتم. تقید به تکرار همه جا پر بود و نام که به چیز دیگری اشاره می کرد که اگر می توانست بگوید و می گفت هربار که می گفت من همان حالت بنفش ابرو را به یاد می آوردم که گوشه ای از پاییز بود در دستهای غرق شده اش. جریانی اسیدی که آنجا را به خطوطی تیز می رساند و از آنجا به دیوار. نامی که برایش گذاشته و خاطراتی که بعد، یکنفر می آید می گوید که می گفت و همه جا نشان از گفتنش هست که می خواست یکه باشد و تنها خودش نباشد که فاصله اش را با گفتن حفظ کند تا خواندن نشود و به یاد آورده نشود و همانقدر که زود آمده بود برخاست به رفتنی که دیر یا زود نوبتش می شد و می خواست گیجت کند و چیزی را می گفت که پیدا کردنش آنجا محال بود مگر به نام کنارش اگر می توانستی بفهمی و وقتی می فهمیدی که رنگها توی هم غرق می شدند مثل دستهایش که آن حجم را در برگرفته بود و اتصالی داشت به دیواری که تا ناکجا روبروی هم ایستاده بود با چشمی محال که ردش خوانده نمی شد که از خواندن می گریخت و تنها می خواست که از همین گریختن بگوید وقتی می گوید و می گفت و یادی محو از کمال نارنجی در عطری که دود و چشمهای خمار به گریز در انتهای خطوطی که شکسته به هم می خورد و وقتی می خورد حالش به هم خورده بود و او که بلندای دامنش را روی صورتی انداخته بود بوی اش را که انزجار دستی به همراه عطش آلوده اش می کرد همین ها را کنار هم گذاشته بود تا خوابهایش را به برساند. از جنوب های سیاه، از اغراق ها. بی آنکه بداند از کجا آمده. بی آنکه ردش را گرفته باشد. بی آنکه او را بشناسد. همدردی اش همانقدر بود که می فهمید. بعدها می فهمید. و دستش را جا می گذاشت. همانجا گذاشت. گداخته. و دیگر که هرگز بازنگشت گفت. اعلامیه ها، بولتن ها، نامه ها. همه ساختگی ست. و هیچکس جز آن موهای یشمی. بی آنکه گذاشته باشد کسی دستش را بخواند. در زیر خروارها سایه. تنها که نامی باشد. تردید. از همان جا بیرون پرید که بگوید. من آن گفتن را گرفتم و پناه آوردم. و دیگر نفهمیدم اول کدام آمد، من که می آمدم، یا او که می گفت. هر دو در فاصله ای صد سال. عضلات کرخت. بانوهای بی فرجام. و پرسیدن چطور آبی خسته شود؟ و همان معضل سوراخ ها. برای همین هیچ نقطه ای نیست. خالی نیست. همه اش ادامه ست. خیزرانی نام بود. یا به سمت فاصله های منظم و بلند. یا به سختی ی نزدیکی و کوتاه. این ها را که گفتم. می خواستم به او بگویم که نفهمد و بزاق در گلویش چفت شود. دلش می سوزد. شبیه آن پیراهن فیروزه ای. شبیه آن شکاف عمودی. آنجا که آتش شعله می کشد و پوستت را می سوزاند. به چسبیدن. آنکه می خواست از پشت ببیند. همان رنگها نبود. آن صورت که شناختنش نمی شد. و آن رقص. و آن موسیقی. از بالا، سبزهای در هم رفته. از پشت، خواب. دریغ از درنگی که زن باشد، دریغ از دندانه ای که مرد باشد. از آن همه شعله ای نیست. افروختن تا مدام طرح هایش را ببلعد. ببخش که تنهایم با تو. گفته بود، خیزرانی. بی آنکه رابطه را بریده باشد. چراغهای روشن. و آن پرده. دنبالش می گردم. نور فریبش می دهد. انحناها را گم کرده. زمخت. سوراخ ها را با هرچه پر کند، گسستن نمی شود. این را می داند. از نوشتن می گریزد. هر خطی که نیست. این را می خواهد بگوید. و آنها می گویند. اگر خودش بود، خیزرانی که بود، این را نگفت. کاش فقط تمام رنگها که حرف می زدند را می شنید. به حرفهای قدیمی. به جزییات. تا آواز دستت بیاید. دوباره می نشیند. همیشه دوباره. همیشه آنجا. همیشه او می ایستد و می خندد، او می نشیند و می خواهد خواستن اش را پنهان کند که دستهایش بی جان و پوستی که اگر جان می گرفت؛ نامی داشت که نام خودش بود اگر نبود که سیمایی نبود که از آن او باشد که آن وقت بعدها، وقتی می گفتند، او را خواندند و هربار جانش می آمد و دوباره فیروزه ای بود که نه لباسش بود که جان بود وگرنه برهنه نشستن که رنگ نداشت، گفته بود، خیزرانی، نام بود.
همه چیز به آن لحظه بستگی دارد. لحظه ای که روبرویش خنک می شوی. پنجره باشد و پیشانی باشد. این حرفها را دیشب داشتم. حل شد. حجم اش اینطور بیرون ریخت. به آن شب دیگر که رسیدم، کنار هم که چیدم، آن چه می خواستم شد. نه اینکه بدانم، یا آنکه دانسته باشم. او می خواست از من فاصله بگیرد تا بکارتش را به کاغذ نگیرم و همین شد، گفتم خاطراتم از تو و هرچه بادا. انتظارش را نداشت. من هم نداشتم. نمی فهمیدم. نزدیکتر رفتم. تویش ایستادم که بفهمم، گفتم نمی فهمم و حرف تازه ای نگفتم که دستش را رها کند، نکرد و به همان سمتی رفت که می رفت و من از ایستادنش را دور می شدم و امتدادش را در دستهای خودم می جستم که با همان تارها بنوازم. آن وقت، آواز خودش را دارد. تو در آواز دیگری نشسته ای. در آن دیگری آن رقص حالتی به خودش می گیرد که آن حالت که ریخته می شود، این می شود که تو از آن نمی توانی بگریزی حالا که من توی آن آواز رخنه کرده ام و می توانم حالت خودم را بگیرم که دارم به حال تو نزدیک می شوم و می خواهم همان حال را از نزدیک با دستهای خودم آلوده کنم و من اینطور می توانم موسیقی ی تو را دست بکشم که آرنجم خشک می شود و وقتی این خشکی کنار آن زمختی بنشیند، همه چیز روشن می شود که ما هر کدام در همان آواز نشسته ایم که نه از آن تو بود و تو خوب می دانستی چطور باید از آن خودت کرده باشی اش بی آنکه بداند نه این اوست که اینجاست که راهی ست برای رسیدن به آنچه تو می شود و کسی از او نمی پرسد و من که می پرسم رنگها با باد می آمیزند که همه چیز را محو کنند و دستت در خطوط تنش رسوخ کند تا آن تازگی را بیرون بکشد که من را در تفاوت بنشاند با هیچ حسی از آمیختگی به بختی که همان بر چهره ی اوست و سبز که از آن دیگری ست و وقتی این را می دانی دست می کشی و تمامش می کنی، من می مانم و ادامه ای که روی صورت ساده ی دیوار می رود و به دنبالش می کشاند این همه سال و تا ابد همینطور بماند که هی کسی بیاید و من باشم و هی کسی باشد که تو باشی و هی او همانجا دستهایش بی جان. عاقبت دست، با نبضی که نمی زند، بر شانه ای که ندارد، فرود می آید و صدایی که نیست در گوشی که نمی شنود آن آواز ادامه را می خواند.
مرا ببخش... این درد تازه



برای مجلد اعترافات
به ارنست لودویگ کیرشنر و امیر حکیمی

مهر هشتاد و هفت