Showing posts with label نیما، نامه ها. Show all posts
Showing posts with label نیما، نامه ها. Show all posts

Friday, December 17, 2010

نیما / نامه‌ها / به ناتل خانلری / 26 آذر 1310

جمعه 26 آذر 1310
آستارا


ناتل عزیزم

الان که این کاغذ را به دست می‌گیرم مشغول نوشتن یک نوول مضحک هستم. از دیشب شروع کرده‌ام. گاهی چنان می‌نویسم مثل اینکه تفنن می‌کنم در مقابل نهضت شدید دنیا و سرعت افکار زوال این موجود جدید را، که ادبیات به مفهوم هرقدر جدید باشد، به چشم می‌بینم.
این است که خود را شاعر و نویسنده‌ی دوره‌ی مخصوصی در نظر گرفته، سعی دارم که دارای شرایط شاعر و نویسنده‌ی دوره‌ی مخصوصی بوده باشم. قدما این قبیل دوره‌ها را در عالم حیوانی دقیق مرتبه و حد رابط و در موردی انحراف و در موردی دیگر رابطه بین ظهور و بطون تسمیه می‌کردند.
به لحن جدید تحولی نامیده می‌شود. یعنی زمان انتقال تکامل از حالی به حالی دیگر ولی به عقیده‌ی عده‌ای که با معلومات قدیمی فقط برای تفنن و شهرت شعر می‌گویند، دارای هیچ مفهومی در ادبیات نیست. درصورتی‌که می‌بایست دارای مفهوم بوده باشد. امروز نویسنده یا شاعر، قبل از آنکه قلم به دست بگیرد، باید وضعیات اقتصادی و اجتماعی را در نظر گرفته باشد. زمان و احتیاجات زمان خود را بشناسد و پس از آنکه قلم به دست گرفت بداند با کدام سبک صنعتی مناسب با عصر، موضوعی را که در نظر دارد انشا کند تا بتواند نویسنده‌ی جدید نامیده شود. والا عنصری و امثال او شدن و عامل و آلت طبقات ظالم بودن، آسان است. در این عصر یک طفل چهارده ساله باید چیزها بداند که علما چهارده قرن قبل نمی‌دانسته‌اند، چنان‌که می‌بینیم به علاوه قوانین قطعی مادی طبیعت به ما ثابت می‌کند که تمام مزیت در پیشرفت کردن است، یعنی غلبه بر موانع موجوده. هنر یک مرد ممتاز از این راه معلوم می‌شود که با مقتضیات عصر خود چیزی کسر دارد یا نه. آیا می‌تواند بار سنگین چیزهای کهنه را از دوش بردارد؟ خودبینی مانع این مردی که حقیقتن ممتاز است، نخواهد شد که حرف حسابی را از دهان برادر از خودش کوچک‌تر بشنود، ولو هرقدر خود او پیشرفت کرده باشد ولو این‌که در نتیجه‌ی افکار لاحقه و ارتباط آن با افکار سابقه لازم بداند که قسمتی از آثار فکری خود را بسوزاند. و از این بالاتر وقتی‌که می‌بیند نمی‌تواند از راه ادبیات مفید باشد، ادبیات را ترک کند و از شهرت چشم بپوشد. به این درجه اخلاق و تصمیم و احساسات که انسان برسد، تازه می‌تواند در ادبیات کار کند. نویسنده‌ی امروز اخلاق لازم دارد و علم و قدرت. هرکدام لازم و ملزوم هم‌اند.
البته عزیزم! چون به عقاید من سابقه دارید، حرفهای من به شما یادآوری‌ها می‌کند. امیدوارم که هر یک کلمه را هزار کلمه فرض کنید چون راجع به آتیه‌ی شماست، اگر منفعتی داشته باشد برای شماست نه برای من. اگر هم ضرری در آن فرض کرده شود بگذارید مثل کسی که به او عقیده دارید از قبول عقاید او متضرر بشوید؛ تازه مثل آن کسی فاسد شده‌اید که به او عقیده دارید. در این‌صورت ببینید که مدرسه چه به شما می‌دهد. آیا زمان درخواست دیگری از شما، که شاعر و نویسنده‌ی جوان زمان هستید، دارد؟ معلومات فرا گرفته شده در مدرسه در حقیقت خلاصه‌ی تمننات یک عده معلم، که عامل و آلت معلومی هستند، به آن درخواست شما جواب می‌دهد، یا نه؟
ولی چون فکر کردی مطابق با قوانین کلی که در دست است موفقیت اجتماعی نمی‌تواند پیدا کند با جدیدترین افکار عصری مغز خود را باید سنجید و با وجود عدم اقتضای وضعیات به دریافت فلان فکر خود را در تحت تاثیر ایدئولوژی دیگر که وضعیات دیگر ایجاد کرده است، قرار داد. مگر این‌که شخص منافع اجتماعی را در آن وضعیات نتواند ملاحظه کند، ولی فورن بدوَن یک چیز را باید در نظر گرفته باشد که همان عدم اقتضای وضعیات، یعنی وضعیاتی که مستقیمن او در تحت نفوذ آن است، این عدم توانایی در ملاحظه به داده است و ممکن است این نوع ملاحظه همیشه او را کور بدارد، و در سهو ممتدی که حاصل از خودبینی اوست، استعداد او بی‌فایده بماند.
بنابراین امروز هر متفکری محتاج به متفکری دیگر است که بتواند اصل و طریقه‌ی فکری انتخاب کند. حتمن این نه آن طریقتی‌ست که "سنایی" در "حدیقه‌"اش کلاه و سر را از آن رد می‌کند و نه آن عشقی که مربوط به آن طریقت است ولی راه و راهبر ندارد. چنان‌که خود حکیم سنایی، هم مسلک او با عقاید مخصوص و ادعا به اینکه عشق راه و راهبر ندارد، معلوم نیست اگر عشق راه و راهبر ندارد، طریقت چطور وجود و وجوب و لوازم پیدا می‌کند که کلاه و سر در آن نباشد!
با عکس در طریقت جدید، چون ما حکیم سنایی نیستیم، عشق مصنوع است و عقل نتیجه‌ی تجربه و ماده و احساسات. وقتی مناسب می‌بینیم که آزاد باشند که وجود و لزوم شی‌ای کاملن و به صراحت به مقام اثبات رسیده باشد. یک نفر انسان بدون استعانت از دیگران از عهده‌ی ادراک این قبیل امور عاجز است. چنان‌که خود حکیم سنایی و هم‌مسلک‌های او با عقاید مخصوص و ادعا به اینکه عشق راه و راهبر ندارد، اینقدر در این اغتشاش فکری افراط کردند که هم یک صوفی مستقل‌اند و هم یک نفر منکر صوفی و صفا و در ظاهر جز یک مبلغ چیز دیگر نیستند. قهرن این وضعیات فکری در ادبیات هم موثر است. یعنی ادبیات عامل و آلت است که قوه را از محلی گرفته با به مصرف رسانیدن مقداری لفظ آن را به محل دیگر تحویل بدهد.
شاعر و نویسنده‌ی امروز را در دو مرحله متمایز فی‌حد اعتبار باید دید. اول اینکه چه مشاهده می‌کند، دوم اینکه چطور مشاهده‌ی خود را بیان می‌کند. خلاصه‌گویی، مثل زبان کلاسیک‌ها بی‌فایده است. اگرچه یک وقت به کار بخورد و دوباره مرسوم شود. این اصل اقتصادی که مقصود آن کار کم و منفعت زیاد است، برای توسعه‌ی دایره‌ی تولیدات مادی و حصول درکارخانه‌ها و کیفیت به کار انداختن ماشین و استخدام قوه‌ی کارگر به کار می‌خورد. با تصدیق به آن، آن را در خصوص انتقال بعضی افکار و تولید احساسات و طرز به کار انداختن حواس و قوای مغزی انسانی، بی‌ثمر باید دانست. زیرا همه‌ی مردم مثل هم فکر نمی‌کنند و فکر محصولی از مطالعات خارجی است و مفهوم کلمه‌ی خارج دارای اجزاست به علاوه‌ کثیرالاجزا و مرتبة‌الاجزاست. هروقت مغز عمومی را نویسنده‌ای در نظر می‌گیرد لازم است که مراحل حیاتی و اختلاف طبقاتی آن را در نظر بگیرد. پس از آن برای عده‌ای که منظور اوست، اول صورتی از کلیه یا بعضی اجزا ماده‌ی خارجی که به او فکر داده است، در مغز او ایجاد و مجسم کند و قس‌علی‌هذا این مقدمات همه فرع بر تفصیل و احتزاز از خلاصه‌نویسی‌ست.
نوشتن، برای اینکه در دیگران اثر کند، طریقه‌ها دارد، و الا فریاد بیهوده و نفس زیاد زدن است. هیچ شکارچی بدون نشانه رفتن و مواد و وسایل و شرایط لازمه، صید نمی‌کند. صید دلها کم از صید بز کوهی و مرغ وحشی نیست، وقتی‌که کرشمه‌ی چشم انسان ندارد، کرشمه‌ی فکر و زبان لازم است که داشته باشد!
اگر نویسندگان عالی‌مقام طهران برخلاف این رویه فکر می‌کنند و مغلطه‌ی آنها باطل را به صورت حقیقت به دیگران تحویل می‌دهد، دلیل آن دور بودن آنها از جریان ترقیات است. تصورات ساده و ناشی از معلومات متداوله‌ی عصری، آن هم در ایران چنان‌که در هندوستان و افریقا که آلوده به انواع و اقسام اغراض استثماری‌ست، به حل این مطلب موفق نخواهد شد.
این قبیل افکار را باید اساسن انتخاب کرد و بعد مفصلن به تجربه و دریافت شرح و جزییات آن پرداخت.
برای این کار رفیقی مثل دکتر، شما دارید که در بعضی بابتها ربطی به من ندارد و به منزله‌ی استاد است. اگر افکار و تاریخ پرمشقت و هیاهوی حیات او را در نظر بگیریم حقیقتن در ایران منحصر به فرد است. می‌توانید خیلی از او استفاده کنید.
علاوه بر معلومات ادبی یقین باید داشت که خیلی چیزها دانستن آن مفید فایده است و در ادبیات نفوذ و دخالت حتمی دارد. زیراکه ادبیات امروز یک ادبیات از حیث معنی و شکل صنعت بین‌المللی و غیر آزاد، یعنی متکی به علوم عصری ا‌ست. نباید گفت سعدی و امثال او بدون تحمل زحمت تحصیل و مطالعه مثلن از اقتصاد و اجتماع صحبت داشته‌اند. برای این‌که محتاج‌ الیه ما در آن زمان صورت ابتدایی را مثل کلیه‌ی علوم داشته و یک فکر ادبی محسوب می‌شده است و بعد توسعه و تکامل یافته است.
ما در عهد توسعه و تکامل هستیم. نه پارازیت و خوش‌گذران بودن مثل خیام، نه مداح بودن مثل عنصری، نه مبلغ اخلاقی بودن مثل سعدی و نه مثل دیگران صوفی. بودن را باید درخواست کرد.
بدایند که من در گوشه‌ی این ساحل که این همه از شما دورم در فکر شما هستم. نهایت خوشبختی‌یِ من در این است  که یک قطعه از شعرهای جدید خودتان را برای من بفرستید که با نظر عصری یعنی نیماپسند، و مردود نویسندگان عالی‌مقام طهران ساخته شده باشد. من با حظ وافر آن را خواهم خواند. از همین ساعت انتظار آن را می‌کشم.


دوست شما
نیما یوشیج

از "نامه‌های نیما یوشیج"
به کوشش سیروس طاهباز
و نظارت شراگیم یوشیج
نشر آبی، پاییز 1363           



Wednesday, October 20, 2010

نامه نیما به ارژنگی / بارفروش



بارفروش
8 آذر 1307


ارژنگی عزیزم !

بعد از دوماه، هنر می‌کنم که برای تو می‌نویسم. یقین دارم که تو ازین رفتار تعجب خواهی کرد. ولی من ابدن. زیرا دفعه‌ی اول نیست که به عادت دیرینه‌ی خود واقف می‌شوم. در بندر کوچکی که حوالیِ منزلِ ماست مدتها مادرم خانه داشت و من خبر نداشتم. و سه سال می‌گذرد یک کلمه برای لادبن ننوشته‌ام. اتفاقن این است عادت بد من وقتی می‌بینم در بین کسانی‌که تازه با من دوست شده‌اند، بعضی اشخاص تقاضای یک قطعه شعر می‌کنند و به آنها قول می‌دهم و در زیر لب می‌خندم و با خودم می‌گویم: این بیچاره‌ها به وعده‌های روزمره مدتها سرگردان خواهند بود. و همین سرنوشت نیز نصیب آنها می‌شود.
در آن اثنا که دیگران فکر می‌کنند چه وقت و به چه طریق فلان قسمت از نظم یا نثر مرا چاپ کنند، و گمان می‌برند من نیز در این فکرم و به این واسطه تشویق می‌شوم، من فکر می‌کنم چه چیز تازه‌ای را بنویسم. وقتی که به من اهمیت می‌دهند و از من صحبت به میان می‌آید، ذهن من تجسس می‌کند چه محسناتی در من وجود دارد: چه معایبی ممکن است ازین محسنات کم کند؟ چه خدمتی را برای مردم انجام داده‌ام؟ آیا  ممکن نیست مردم در خود فکر اشتباه کرده باشند؟
ولی دوست من ما به شخصه عاجزیم از اینکه تمام اخلاق و عادات خود را بشناسیم و این طبیعی‌یِ ماست، همانطور که یک جذبه‌ی صنعتی مانع از این است که یک صنعتگر، تمام معایب خود را بفهمد، حس یک خودپسندیِ مفرط مانع از این‌که یک نفر متحسس بتواند تمام خصلات خود را از هم تفکیک کند.
مانع دیگر نیز وجود دارد: ما به هرکدام از عادات و صفات خودمان خو گرفته‌ایم. من بارها خود را در جز سایر اشیا قرار داده در وجود خودم فکر کرده‌ام. همانطور که درباره‌ی سایر اشیا. و دوست دارم مرا به همان وضع که هستم در نظرم، مجسم کنند و من از دور به خودم بخندم.
برای اینکه هفت سال است من می‌خواهم کتابهایی را که نوشته‌ام به مطبعه بدهم و هنوز نتوانسته‌ام و بدبختانه روز به روز بر آنچه در آن اهمال شده است، افزوده می‌شود.
در این جا با کمال دقت "سفرنامه‌ی بارفروش" را می‌نویسم. علاوه بر بعضی قطعات شعر، یک تیاتر مضحک بر آن ضمیمه کرده‌ام: "کفش حضرت غلمان"!
سایر اوقات فرار می‌کنم که بر عده‌ی دوستانم نیفزاید. متاسفانه سرِّ عجیبی در بین است که مردم با من زودتر دوست می‌شوند، ولی من نمی‌خواهم با آشنای زیاد داشتن به خودم اهمیت بدهم. مطمین هستم بعد از حیاتِ خود خیلی اهمیت خواهم داشت. ببین چقدر خودنمایی می‌کنم! آن هم بی‌فایده. پس از آن خیال می‌کنم قدری زودتر، یعنی در زمان حیات خود، به اهمیت رسیده‌ام. به این جهت خود را خسته نمی‌کنم، عمری‌ست که می‌گذرد.
هروقت به قرایت‌خانه‌ی کوچک این شهر می‌روم و خیلی به من احترام می‌کنند، متفکر می‌شوم قصد چه اذیتی را درباره‌ی من دارند؟ و تو می‌دانی که حق دارم. من عمر خود را به خیلی بدبختی‌ها گذرانیده‌ام، پس از آن عهد می‌کنم به قرایت‌خانه که محل اجتماع مردم است نروم. معهذا، دوست من، انسان حافظ علی‌الدوام اراده‌ی خود نیست. قسمت مهم خطاهای ما از ناتوانیِ ما ناشی شده است.
گاهی چیزی به دست من می‌آید که بر حسب تصادف چند سطر از آن را می‌خوانم. اغلب از حقارت جنس فکر و موضوع و ضعف انشا و معانی این کتابها، که تازه به وجود می‌آیند، می‌خندم. و ابدن برای نوشتن و انتشار کتابهای خود نه تشویق می‌شوم نه ذوق خود را خفه می‌کنم. قبل از همه‌چیز هرچه هستم برای خودم هستم. وقتی‌که من یقین دارم کي‌ام، چه لزوم دارد دیگران یقین کنند! زیرا اگر من دارای خاصیتی که می‌خواهم نباشم، دیگران به حرف نمی‌توانند آن خاصیت را در ذات من به وجود بیاورند. شهرت و افتخار برای کسی که دور از مردم زندگی می‌کند نقل دلکشی‌ست که منافع وقت او را غارت می‌کند. خوب و بد دو نتیجه‌ی متضادند که عمل انسانی موسس آن است، ولی من هر خوب و بد را فقط برای سلیقه‌ی دلخواه خودم می‌خواهم به این جهت لازم است برای اینکه دیگران بپسندند، قسمتی از وقت خود را تلف کنم.
همین که از هزاران فکر و موضوع تازه که در من به اندک تصادم طبیعی به وجود می‌آید و قوانین ثابت علم و اجتماع را به هم می‌زند، فرار می‌کنم به زحمت خود را از کتابهایی که در نظر گرفته‌ام یا نیمه‌کاره مانده، خلاص کرده به جنگل‌های اطراف شهر می‌روم زیر یک درخت "توسکا" یا "آزاد" نشسته، به خودم و تمام جنجال بشری به استحقار نظر می‌اندازم و لبخند می‌زنم. این نهایت تفریح من است!
 کنار "بابل" می‌نشینم و در احوال ماهیگیری منفرد که آنقدر به احتیاط و دقت "نوی" کوچکش را حرکت می‌دهد فکر می‌کنم. با احتیاط و دقت به تجسس بعضی چیزهای گم‌شده می‌پردازم. این نیز مطالعه‌ی من!
به روشنایی افق که در سطح امواج بابل رنگارنگ می‌شود، به کوه‌های برف گرفته‌ی دوردست که بنفش می‌زند و به جنگل‌های سیاه و عبوس جنوب؛ چشم‌های من دوخته شده اشکال مختفله‌ی یک عالم خیالی مرا مجذوب می‌دارد. در این حین الحانی می‌شنوم که در زیر ابرهای پرتاب شده و پایین افتاده برای من به منزله‌ی موسیقیِ روح است.
آه، دوست من! کاش ذره‌ای از آن در شهرت و افتخارات پوچ مخلوق زمینی وجود داشت و من می‌توانستم و به عشق آن زودتر منافع فکر خود را به مردم برسانم.
متاسفانه اشیا خواص محفوظ و متضادی را دارا هستند که ما به فراخور حال خود هر زمان یک نوع آن خواص را تعبیر می‌کنیم! بین عمل و زندگی یک تباین غیرمریی وجود دارد که مثل حقیقت مملو از اسرار تعجب‌انگیز است و تا وقتی که به استعانت وسایطی در آن تباین موازنه‌ای به وجود نیاورده‌ایم عاجز ازین خواهیم بود که اسرار تعجب‌انگیز خود را فاش کنیم.
من نویسنده‌ی توانای وطن خود هستم، به این معنی که می‌توانم بگویم مجرب و مستغنی شده‌ام، به جای اینکه دیگران را به عقاید خود درآورم اینقدر سبک و خام نیستم که فواید موجوده‌ای را که طبیعت به من نمی‌دهد، برای فوایدی عالی از دست بدهم.
در ضمن سرگرمی‌ها این موی وحشی که آنقدر به ساقه‌های درخت مقابل پیچیده است مرا به بازی اغوا کرده ساقه‌های آن را محکم می‌چسبم و تاب می‌خورم، از آن مثل میمون بالا می‌روم. وجد عظیمی در من پیدا می‌شود که به آسانی به حیوانات نزدیک به خودمان شباهت پیدا کرده‌ام. این قبیل موقعیت و زندگانی مرا در نشوتن متکبر و مقتدر می‌کند که می‌بینم جنس من با دیگران یک‌جور خلقت یافته است.
در این حالت دنیا را پست می‌بینم و دریغ می‌دارم با کمال شعف عمر خود را به این پستی آلوده کنم تا دیگران بشناسند من که بوده‌ام! بدون شک قبل از شناساییِ کامل آنها این راه مخوف را که در پیش داریم و عبارت از مرگ است، باید طی کنیم.
شان من در انظار مردم هرگز بر شان اشیا نمی‌افزاید. توجه من همیشه در آنهایی‌ست که آن اشیا را جلوه می‌دهد.
چقدر قشنگاست آن تکه‌ی آب که در زیر شعاع افق مثل شمشیر برهنه می‌درخشد! و چقدر برازنده‌تر است زندگانیِ مردی که در ساحل رودخانه‌ی دوردست و خلوتی می‌گذرد!
در دهات، دهاتی – این اصل ذات من است؛ پس از آن در شهرها، شاعر. واسطه‌ی حاصل بین این دو نسبت حاصل نسبتی‌ست که من به آن خوشم ولی هروقت منظره‌ی قشنگی را می‌بینم و به یاد تو می‌افتم، دلتنگ می‌شوم.
"بارفروش" شهر کوچک قشنگی‌ست. چیزی که هست "ارژنگی" ندارد و "نیما" برای آن زود است. از سایر جهات نظر مرا به خود جلب می‌کند، مخصوصن حالا که مرکباتش رسیده است. من این رنگها را خیلی دوست دارم. چند دفعه خواستم یک جعبه از آنها برای تو بفرستم؛ به طور یقین آدرس را نمی‌دانستم. دفعه‌ی بعد. زیرا من هنوزها در اینجا خواهم بود و بعد از این باز کاغذ می‌نویسم.

خداحافظ تو
نیما یوشیج

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Saturday, September 4, 2010

نیما / نامه‌ها / به ناتل خانلری / یوش


یوش
15 مرداد 1307


با وجود این‌که زندگانی دلکش کوهپایه مرا به خود مشغول می‌دارد، بعضی اوقات سیمای لاغر و  گرفته‌ی رفیق کوچکم در نظرم مجسم می‌شود و من از وراء آن، کدورت و اضطراب آینده‌ی زندگانی‌ی مجهولی را می‌خوانم که مملو از اعمال و مشقات عجیب است. زیرا زندگانی‌ی هرکس نمونه‌ی تفکرات و اعمال اوست ولی در این وقت تردید می‌کنم، دوست من آیا می‌شود به خطا رفته باشم؟ به این‌ معنی دو نفر یک عمل مجزا را مجزا بدارند و عمل هر یک از آنها نتیجه‌ی به خصوص خود باشد. بین فکر و عمل ممکن است وحدت نتیجه پیدا کنیم.
بدبختانه ما عاجز خلقت یافته‌ایم، قدرت ما محدود می‌شود، و باید بگوییم نه. فورن نظریه‌ی شخصی‌ی خود را به یاد می‌آوریم و فلسفه‌ای که مربوط به آن است در نظرم تعبیر و تفسیر می‌شود. آن این است که میمنت و نحوست تعلق ذاتی با هیچ عملی نداشته به عبارت اخری محمول لایتجزای آن عمل نیست. بلکه حاصل موازنه و مقابله‌ی آن عمل با حوادث خارجیه است. مثل بیاورم. به فلان مظلوم ترحم می‌کنیم و او نسبت به ما بدی می‌کند! به طریق دیگر به فلان ظالم بد می‌کنیم و بدبختانه در مقابل این عدالت اجتماعی دچار عقاب و مکافات غیرمنتظره می‌شویم! «به سیبری می‌رویم یا به بلاد دوردست قفقاز تبعید می‌شویم» به این ترتیب هیچ عملی ملتزم این نیست که حسب‌الاقتضای کیفیت خود صورت کیفیت عمل دیگر را بشکند، زیرا این یک معامله‌ی مادی و شیمیاوی با اجسام نیست. به این معنی: وقتی‌که به مردمان خیانتکار نگاه می‌کنیم، حتمن نباید متوقع باشیم در مقابل این نگاه از اعمال خود شرمگین شوند. این توقع مستلزم این بوده است که دیگر به تدریج مردمان خیانتکار عددشان در روی زمین کم شود ولی این واقع نمی‌شود و ما برخلاف طبیعت قوانین اخلاقی‌ی خود را وضع می‌کنیم. فکر من در این مورد وقفه می‌یابد که قوانین اخلاقی که برحسب مصلحت تکالیف مردم را نسبت به هم تعیین می‌کند به چه وجه نتیجه‌ی قطعی خواهد گرفت. آیا این قوانین جز ضمیر انسانی می‌تواند مبادی‌ی دیگر نیز داشته باشد؟ من می‌پرسم: آیا عدم ترتیب موازنه‌ی عملی در بین مردم، در نتایجی که کاملن مربوط به آن مبادی است و واجبات اخلاقی یا اخلاق عملی می‌تواند شمرده شود، خللی وارد نخواهد آمد؟
در این حالت چه نتیجه‌ی قطعی به دست من خواهد آمد که من مطابق آن نتیجه، نسبت به محبوبه‌ی خود وفادار باشم تا اینکه او هم نسبت به من همین‌طور باشد. من می‌نویسم ممکن است این مقدمه با اصل موضوعی که راجع به تو در نظر دارم ظاهرن متباین باشد، ولی من برای این می‌نویسم که فکر جوان تو را به تشخیص در اشیا عادت بدهم. و تو شروع بکنی که حقیقت هرچیز را از اصلی‌ترین محل خود پیدا کنی. زیرا تو حرف مرا قبول خواهی کرد و می‌دانی من نویسنده‌ی مشهوری هستم و خوب می‌توانم فکرکرده و بنویسم.
تو می‌خواهی یک نفر را تربیت کنی برای این‌که تو را دوست بدارد، کمتر از این نیست که یک نفر را تربیت کنی برای این‌که با تو دشمن نباشد!
این سعی بی‌مورد، از روی چه اصلی ناشی شده است؛ جز این‌که آتیه‌ی پرزحمتی را پیش‌بینی کند. و در صورت ثانی لیکن همین که در خود لیاقت نادرالوجودی یافتیم و به آن لیاقت اهمیت دادیم، به واسطه‌ی استغراق فکری‌ی خود در این مورد خیال می‌کنیم دیگران، حتا بالعموم زنها، نیز کم و بیش دارای همین لیاقتند یا از عقب همین لیاقت می‌گردند.
این غفلتی‌ست که به خودخواهی‌ی ما ضمیمه شده با این خیال بدون این‌که سیمای خود را در نظر بگیریم به فلان دختر که در نهایت تکبر به زیبایی‌ی خود ایستاده است، نزدیک می‌شویم. قلب پاک و لایق خود را برای یک صورت غیر معلوم‌الحقیقه تحقیر کرده به پای او می‌اندازیم و این کلمات بی‌جهت به زبان می‌آید: «من تو را دوست می‌دارم.»
بدبختی از اینجا شروع می‌شود. این دختر نظر دقیقی به ما می‌اندازد. چیزی را که منظور نظر خود دارد و عبارت از وجاهت مطابق دلخواه او است، در ما نمی‌بیند. به این جهت به حقارت به ما نگاه کرده، رد می‌شود. یا دام خود را باز کرده ما را فریب می‌دهد. پس از آن آشفته و سرگردان می‌شویم. شبهای مه و اکتبر و دسامبر می‌سازیم. شرح ابتلای ما "ورتر" و "گرازیلا" می‌شود.
افسوس! بی‌جهت، حسب‌المقتضیات عادات زمانی خود را به زحمت می‌اندازیم.
این همه ناشی از خودخواهی و سادگی‌ی ماست.  می‌توانستیم از اول خود را ازین بلیه دور بداریم، برای اینکه بدانیم این تقصیر از ما بوده است یا نه، به یاد بیاوریم چقدر دفعات که نفس خود را در اختیار خود داشته‌ایم و بدبختانه به این بهانه که انسان مغلوب و منکوب اوامر قلب خود می‌باشد. من درباره‌ی خودم این را به خوبی می‌دانم و سابق بر این نیز حس می‌کردم هرقدر بیشتر از شر تجملات و دلربایی زنها دور می‌شوم، تماشای کوه‌ها و صحاری مرا به خود مشغول داشته، از این آلایش بازمی‌دارد. هرقدر ورزش می‌کنم و به نوشتن می‌پردازم، این وسوسه در من کم می‌شود. معهذا آلوده می‌شویم، ولی این آلودگی مربوط به این نیست که تعقل و تفکر را یکباره کنار بگذاریم، من کسی هستم که کاملن قلب من سرکش است، بدون مصلحت آن را اغوا کرده‌ام.
ولی می‌گویم می‌توانیم ذهن را در اشیا، اگر بتوانیم اساسن آنها را تغییر بدهیم، ممکن است در آنها به وجود بیاوریم عملن در گرفتاری یا قبل از آن می‌توانیم هرچیز را از راهش شروع کرده، اولین دفعه منظور خود را بشناسیم.
حال مطابق با این طبیعت آیا ما چه چیز را برای پسندیده واقع شدن در نظر محبوبه‌های خودمان تهیه کرده‌ایم که احساسات زنانه‌ی آنها را نسبت به خود جذب کنیم؟ آیا از آنها وجیه‌تریم یا از ما وجیه‌تر در بین همسالها و هم‌چشمهای ما یافت نمی‌شود؟
ممکن است فکر کنی موجبات باطنی قوی‌تر از موجبات ظاهری، ممکن است در تاسیس مخیله دخالت داشته باشد، این را رد نمی‌کنم. ولی من با خیلی زن‌ها آشنایی داشته‌ام و با نویسندگان آنها صحبت کرده‌ام. آنچه ما از کلمه‌ی زیبای عشق استنباط کرده و به آن تعریف فلسفی می‌دهیم، حقیقتی به نظر می‌آید که به خیال شباهت یافته، متاسفانه کمتر آن را در بین این طایفه می‌توانیم پیدا کنیم. و حسب‌الاتفاق اگر پیدا شد، رحمی‌ست که با این حقیقت مشتبه شده است.
کدام‌یک از این دو را محبوبه‌ی تو داراست؟ رحم یا احساسات رقیق؟ آیا می‌توانی در روح او تصرف کرده، صفات قابل رشد را در او رشد بدهی؟ در صورت ناچاری اگر ممکن باشد، این عمل برای موفقیت، بهتر از تقاضای از روی عجز یا تهدید از روی غضب است.
متاسفانه من قسمت اول جوانی‌ام را بدون تعمق در این مساله گذرانیده‌ام. حالیه در کوهها و مغازه‌های وطن دوردست خود به یادآوری‌های تلخ می‌گذرانم و به خودم ملامت می‌کنم: چه چیز باعث شد که من قسمتی از جوانی‌ی بازگشت‌نکردنی‌ی خود را به هدر داده، بر تاسفاتی که طبیعت به طور حتم برایم تهیه کرده بود، بیفزایم؟
به این جهت با کمال احتیاط با محبوبه‌ی خود زندگی می‌کنم و از دور به عشق خود سلام می‌فرستم. ولی وطن دوردستم را با اطمینان دوست دارم و در این دوستی به خودم هیچ دستوری نمی‌دهم. چقدر خوش منظره است صحرای "بی‌شل" وقتی‌که آفتاب در افق آن غروب می‌کند. قبه‌ی سفید مخروطی‌ی این بنای مذهبی که در انتهای آن واقع است، بی‌جهت زیارتگاه اهالی‌ی "اوز" نشده. کاش مدفن عاشقی بود که به واسطه‌ی تاملات شدید درونی‌ی خود، ترک زندگانی گفته و مردم فقط زیارتهای خود را به این اشخاص اختصاص می‌دادند.

نیما   

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Monday, July 26, 2010

نامه‌ی نیما به لادبن/لاهیجان

لاهیجان
29 فروردین 1309


برادر عزیزم! لادبن!

تاکنون دو دفعه، یکی به آدرس کریمه "پریمودیسکایا اولیتا" و دیگری به آدرس مسکو "شایسکایادم" کاغذ نوشته‌ام، متاسفانه به جواب هیچ‌کدام نایل نشده‌ام. نمی‌دانم چه علت دارد. از طرف تو برای خودم دلیل می‌آورم و در وجود خود نیز به همین عیب‌ها برمی‌خورم. به این جهت تسلی می‌یابم. ولی من باز از احوال خودم برای تو می‌نویسم. شاید کلمه‌ای از کلمات من به کار تو بخورد.
عادتن آدم پرگویی شده‌ام. همیشه سعی دارم کاغذهایم را مخصوصن مختصر تمام کنم. و از این بابت خود را تحت تمرین و اغوای به نفس، تربیت می‌دهم، و هنوز موفق نشده‌ام. قسمت نبوده است که این عیب در نوشتجات من نباشد و بر عیب‌های دیگر من نیافزاید.
روز به روز بر محاسن شخص افزوده می‌شود. بدون تردید معایب نیز نشو و نمایی دارند. چون‌که همیشه عدم موازنه‌ای در نفس انسانی موجود است. شدت عمل یک عضو، یا تحریک یک خاطره‌ی نفسانی، باعث ضعف عمل اعضا یا خواطر دیگر است. مثلن به هر اندازه که اساسن شخص فکور واقع شود، از قوت اراده‌ی خود کاسته است. یا هرقدر به توسط اراده‌ی خود ثبات قدم نشان بدهد، عمل وجدان عقلی را ناقص گذارده است. محال است یک انسان بی‌عیب، یک دنیای بی‌نقص.
به این وسیله باید در مقابل مصایب و تاملات وارده تسلی یافت و تجربه آموخت و معتقد شد هروقت حقیقتی را دریافته‌ایم از طریق دریافت همان حقیقت، یا از جهت دیگر، دچار سهوی نیز شده‌ایم. این اطمینان، از غرور باطنی می‌کاهد و به شخص صبر و پختگی می‌دهد. باعث سلامتی‌ی نفس و بدن، هردو است.
چه عیب دارد اگر در لاهیجان نسبت به سابق خیلی بیشتر تغییر حال داده، به خطا یا به صواب می‌روم و این‌طور صبور می‌شوم. زمانی‌که حوادث مرا تحریک کرده چیزی می‌نویسم، همان چیزی را که نوشته‌ام اغلب مربی و نافذ در وجود من واقع می‌شود. یا ترقی می‌کنم یا تنزل. چه خواهد شد؟ فقط لازم است که بطلبم.
با این احوال هم بد هستم هم خوب، هم خوش می‌گذرانم. به گردش می‌روم، حظ می‌برم. هم رنج می‌کشم. هم فکر می‌کنم. هم پشیمانم از این‌که در فلسفه‌ی اشیا دقیق می‌شوم.
روی هم رفته معنی و حکمت زندگی را حقیقتن من دارا هستم. هرچه از اطراف می‌گویند و می‌شنوم، وقتی که آن‌ را مخالف با فکر خود می‌بینم، خیال می‌کنم صدای مگس است.
چند روز قبل در این موضوع فال گرفتم که آیا چه وقت می‌شود که فکر خود را به آن نقطه‌ی مقصود رسانیده باشم؟ ولی اگر خوش‌نشینی‌ی من، که نتیجه‌ی زندگانی‌ی روستایی‌ی بدوی‌ی من است، بگذارد. این را بگویم که در اینجا به همین دلم خوش است که در محله‌ای خانه کرایه کرده‌ام که بدون منظره نیست. از درگاه این اتاق محقر قسمتی از جنگل را می‌بینم. مثل این‌که سایر فکرهای من و آرزوهای من هوسی بوده‌اند. چون آتیه‌ی من معلوم نیست، دلتنگ نمی‌شوم.
از دریافت مطالب به آسانی به خود می‌گویم: کمال وجود ندارد، اهمیت و عظمت در کار نیست. علم و عقل و فضیلت بشری مسخره است. گاهی دلم می‌خواهد ازین راه شخص مشهوری باشم، گاهی بالعکس. تا قطعه شعری یا نثری در نظرم نیست، نه شاعرم و نه نویسنده. یعنی به حقیقتی اولی من کل‌الحقایق، واقف هستم. از تماشای روح مردم و این همه دهاتی‌ها حظ می‌برم. اخیرن راه دهکده‌ی نزدیکی را یاد گرفته‌ام. هفته‌ای دو سه بار با زنم به آنجا می‌روم. اسم این دهکده "نوبیجار" است و نزدیک به شهر است. لنگرود از آنجا می‌گذرد و به دریا می‌رود. زن من هم، که چند دفعه از او برای تو نوشته‌ام، مثل من دهاتی‌ها را دوست دارد. من در کنار این رودخانه صدف‌های کوچک جمع می‌کنم. گاهی کیسه و کاردم را همراه می‌برم برای پلو، سبزی می‌چینم. بعضی اشخاص که مرا با این حال می‌بینند، اسباب تعجب و شک آنها فراهم می‌شود که آیا آنچه در حق من می‌گویند راست است؟
فی‌الواقع لادبن عزیز من! روزهای خوش من است که در این شهر می‌گذرانم، دلم می‌خواهد خیلی حرف بزنم. امروز در این تنهایی که موی سرم سفید می‌شود و پیشانی‌ی من عریان و شکل من کریه و اخلاق من بد و با مردم عصبانی؛ باید خودم را به آتش تشبیه کنم. این اصل واقع است: می‌سوزم برای این‌که از خودم بکاهم. برای نگهداری‌ی من همین انزوا، لازم بود. یعنی قدری خاکستر که مرا بپوشاند. و حوادث هم خوب مساعدت کرد.
کار دیگر من در اینجا پیدا کردن بعضی کتاب‌های خطی‌ست. بعضی قسمت‌های تاریخ راجع به مازندران را در تحت قلم دارم. این بود که سابقن نوشتم در کتابخانه‌های قدیمی‌ی مسکو یا لنین‌گراد، از تالیفات مسیو برنهارد دارن، مستشرق معروف روسی، برای من چند جلد کتاب پیدا کنی. باز هم می‌نویسم. بعد هم خواهم نوشت، مخصوصن دیوان "امیر" شاعر پازواری، که "دارن" آن را به فارسی و طبری جمع‌آوری کرده است. تو می‌توانی با این همراهی از زحمات من چیزی کم کنی. زودتر به من جواب بده.
عجالتن آدرس من این است. از اول تابستان اگرچه تهران را دوست ندارم، برای انتشار کارهای خودم و برای امرار معاش مجبورم به تهران بروم. دوست عزیزم "رسام ارژنگی" آدرس من است.
برای ناکتا هم، که عروسی کرده است، کاغذ بنویس. من می‌رسانم.
آدرس: گیلان. لاهیجان، به توسط خانم مدیره‌ی مدرسه‌ی دوشیزگان دولتی. شماره 5.

برادر تو:
نیما یوشیج


از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Thursday, July 1, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی / لاهیجان





لاهیجان
شنبه 29 دی 1308


ارژنگی عزیزم!

کاغذ مفصل از رشت برای تو نوشته بودم. چون خیلی از تاریخ آن می‌گذرد، پاکنویس نمی‌کنم. حالیه در لاهیجان در محله‌ی معروف "چی کلایه" عمر خود را می‌گذرانم. ارزاق نسبتن ارزان‌تر است. خانه‌ای را که دو اتاق فوقانی و دو اتاق تحتانی دارد به ماهی 25 قران کرایه کرده‌ام. یک مقدار کتاب با خودم همراه دارم. سرگرمی‌ی من مطالعه و تحریر و تماشاهای شاعرانه است با همان اخلاق و عادات غیر منظم سابق همه‌چیز را فرع بر تفنن خود می‌دانم، منتها مرور زمان مرا با تجربه و قدری کم حرف ساخته است و نسبت به بعضی چیزها بی‌قید. به جای همه‌چیز، خوب می‌خورم، خوب می‌آشامم و خوب گردش کرده و فکر می‌کنم و می‌فهمم. با هیچ‌کس جر و بحث ندارم. جز یکی دو نفر که اتفاقن من به آنها معرفی شده‌ام؛ هیچ‌کدام از اهالی به من عنوان نویسنده یا شاعر نمی‌دهند. به این ترتیب خیلی آزاد هستم. طبع من خوب روان است. قطعات قشنگ ساخته‌ام. مثل این است شبیه به یک تبعید شده مرا اجبار کرده‌اند که در این شهر بمانم. از هرچه احیانن کسل می‌شوم، اما گاهی نیز خود را محفوظ می‌بینم. در هیچ نقطه‌ای من این‌قدر از اخلاق مردم خنده‌ام نگرفته است. برای من تردید حاصل می‌شود که آیا من از بدبختی و تاملات و خطایای خود اظهار شعف دارم و آیا خطری در وراء این مرحله، در مرحله‌ی دیگر حیات من یافت می‌شود؟
مع‌هذا خیال می‌‌کنم نسبت و ارتباط وضعیات با من خیلی موقتی است و از همین جزییات مطالب کلی و اساسی را استقرا می‌کنم. کسی نمی‌فهمد من در چه حالم، چه می‌گویم و افکار من تحت چه میزانی‌ست. روی هم رفته خوش می‌گذرانم، ولی نمی‌توانم از انعکاس بسیار حسرت‌انگیز گذشته، مخصوصن راجع به وطنم، دلتنگ نباشم. همان‌طور که فکر و موضوع و مضامین تازه‌ی شعر از مغز من به سرعت و فراوانی عبور می‌کند، محبت و اندوه و خستگی و بی‌اعتنایی و نخوت آمیخته به غضب تمام در من همین حال را دارند.
وقتی نیست، ارژنگی عزیزم! که تو به یاد من نیایی و من آرزو نکنم که در پهلوی من بوده باشی. در این‌جا با منظره‌های بسیار قشنگ طبیعت روبرو هستم، اگرچه مثل مناظر وطنم از من دلربایی نمی‌کند، مع‌هذا نمی‌توانم بگویم دلربا نیستند. اساس زیبایی کاملن به این کوه‌های وسیع، که مستور از درخت‌های کهنه‌اند، تعلق گرفته است جز اینکه در آنها از گذشته‌ی خود چیزی نمی‌بینم و چندان با عادت من، که میل دارم خیلی بیشتر دور از مردم زندگی کنم، مطابقه نمی‌کند.
در قسمت شرقی‌ی شهر، آب‌بندان بسیار وسیعی هست، معروف است که آن را "خان احمد"، یکی از ملوک و متنفذین بزرگ گیلان قدیم برای تفریح خود ساخته بوده است. و خودش بالای تپه، که امروز جنگل است، قصر داشت! این شخص خیلی جنگ‌جویی‌ها کرده و به قول مورخین گیلانی، شاه عباس او را شکست داد و او از ناچاری به اسلامبول گریخت. گردش‌گاه من اغلب در کنار این آب‌بندان است. فوق‌العاده غروب آفتاب در این ناحیه قشنگ است. به علاوه منظره‌ی افق از آن‌جا باز و دلگشاتر است. وقتی که روی تپه بالا می‌روند جنگل‌ها خیلی به خود می‌برازند، مثل این‌که هرقدر انسان به تماشای آنها نزدیک‌تر می‌شود، آنها نیز درک کرده مثل دخترهای مکار خود را به غمازی‌ی زیباتر جلوه می‌دهند. من همیشه منتظر بهار این محوطه هستم. از پای همین تپه به "شیخانه‌ور" معروف می‌روند. در هر قدم خود به محلی می‌رسم که تاریخ مخصوصی دارد. باید خم بشوم و گذشته را بخوانم. لاهیجان قدیم خیلی بزرگ‌تر از لاهیجان حالیه بوده. به کلی امروز محل شهر تغییر کرده و آثار گذشته‌ی آن کم‌کم محو می‌شود. منجمله تپه‌ی مصلی که در قسمت شرقی‌ی خارج سهر واقع شده است. در زمان اغتشاش روس‌ها و سربازهایی را که کشته می‌شدند آنها را در این‌جا دفن می‌کردند. شکارچی‌های لاهیجی متصل در اطراف دور می‌زنند. عنقریب من هم، اگر یک تفنگ خوب به دست بیاورم، مثل آنها می‌شوم.
با من اهالی زود گرم می‌گیرند و مرا دوست خود پیدا می‌کنند. لاهیجی‌ها بیش از سکنه‌ی سایر شهرها، ساده و دهاتی هستند. جوانهای متجدد آنها برخلاف این تصور می‌کنند، بعضی از آنها سعی دارند که بگویند لاهیجی نیستم. هرکدام فکل و عینکی تهیه می‌کنند بر دیگران توفق می‌یابند، بعد با مامورین دولتی طرح دوستی ریخته با هم به خیابان می‌روند از روی وقار و متانت قدم می‌زنند تا در انظار اشخاص غریب وانمود کنند آنها هم از مامورین دولتی هستند.
از یک ساعت به غروب جمعیت مختصر شهر گردش‌گاه کوچک را پر می‌کنند. این ‌گردش‌گاه، خیابان دهنه بازی‌ست که مستقیمن به صحرا و جنگل می‌رود و از طرف دیگر به لنگرود. مزارع چای که در دامنه‌ی جنگل‌های بیجار واقع شده‌اند، از آنجا پیداست. زن‌ها مجتمعن حرکت می‌کنند. وقتی آفتاب می‌خواهد غروب کند مثل یک دسته کلاغ سرگردانند. گاهی دور هم جمع می‌شوند، تمام آنها جوراب سفید و کفش راحت جیر دارند. اصلن پیچه زدن مرسوم آنها نیست. نیم لارو می‌گیرند و خیلی در دلربایی ماهرند. راه رفتن به نوک پنجه‌ی آن‌ها مخصوص به خود آن‌هاست. مثل این است که می‌رقصند. ولی فقط نگاه فتان چشم‌هاشان پیداست. مع‌هذا از حیث اخلاق ابدن طرف مشابهت با زن‌های رشتی نیستند. البته وضع معیشت در عادات و صفات مردم دخیل است، آزادی را اندکی این‌ها دارند و گمراهی را به حد افراط آنها.
روزی نیست که من با چیزهای تازه برنخورم. اسباب تفریح را کاملن برای من طبیعت مهیا کرده است. کم دل‌تنگ می‌شوم. مخصوصن وقتی که با لاهیجی‌ها صحبت می‌کنم. حکایت‌های کوچک و مضحک بسیار از عقل و افکار آنها ساخته‌ام. برای خودشان هم که احیانن می‌گویم، می‌خندند. رسوم و آداب منسوخ شده هنوز در بین آنها یافت می‌شود، منجمله گاوها را به جای الاغ‌ها به زیر بار کشیدن. اغلب آن قطعه شعری را که یکی از شعرای قدیم در وصف گاوسواری‌ی خود گفته است، به خاطر می‌آورم و از مطابقه‌ی این اوضاع با اوضاعی که از این نیز ساده‌تر است و من با آن بزرگ شده‌ام، حظ می‌برم. همین که روح به قدر استعداد خود برای حظ از اشیا حاضر شد، خیلی از چیزهای قشنگ و مفید وجود دارد که نه ثروت می‌توانسته است آنها را به او بدهد و نه کمی‌ی بضاعت می‌تواند آنها را از او سلب کند.
سه نفر این‌جا با من دوست شده‌اند. اولی یک نفر شکارچی و ملاح موسوم به روشنی. دومی اکبرزاده مجاهد و تاجر معروفی که کتاب‌های خطی فراوان دارد. سومی کدیور، مدیر مدرسه‌ی "حقیقت"، جوانی‌ست که خیلی در کار خود جدی‌ست، میل دارد همیشه چیزهای بکر بنویسد.
شخص اولی هروقت مرا می‌بیند، دست مرا می‌گیرد یکایک به دکان‌های آشنایانش می‌برد و فقط مرا این‌طور معرفی می‌کند: «این آقا هم از رفقای شکار ما هستند» و مایه‌ی پذیرایی در این دکان‌ها یک فنجان چایی معطر لاهیجان و چند سیگار پی‌درپی است. از چهار سال به این طرف هم چایی می‌خورم و هم سیگار می‌کشم. فکر و خیال نزدیک بود در "بارفروش"، مخدر دیگر نیز به من بدهد. تعجب می‌کنم این شخص چرا این‌قدر نسبت به من مهربان و متعارف است. این هم از سادگی‌ی آنهاست که خارجی‌ها را مهم‌تر از خودهاشان می‌پندارند، ولو این‌که هرکس بوده باشد. چنان‌که یک اروپایی در نظر ایرانی. به علاوه واقعه‌ی دیگر نیز باعث جلوه‌ی من در نظر او شده است:
چند شب قبل با هم به شکار رفته بودیم. در تاریکی در نقطه‌ای که چشم کار نمی‌کرد، خارج از جنگل برای یک شغال تیر انداختم. اول خیال کردم "دلا" سگ اوست. بعد که دانست دست من خطا نکرده است خیلی طرف تحسین او واقع شدم. ولی بی‌جهت این جنایت را کردم. در همین ساعت که این سطر را می‌نویسم، صدای شغال‌های اطراف حواسم را پریشان می‌کند؛ صحرا خیلی نزدیک است. بیچاره خروس‌ها که به صدای بلند می‌خوانند، ببین که هر خواننده دشمنی دارد شر، و ضرر این قبیل ابدی در مقدرات انسان و حیات تمام اشیاء است، فکر و راهنمایی گاهی فقط می‌تواند اسباب آن شر و ضرر را تغییر بدهد. در این‌جا یک عده از چینی‌ها هستند که برای زراعت چای استخدام شده‌اند. شاپوی اروپایی به سر می‌گذارند. یکی از آن‌ها شلوار گشاد از جنس اطلس سیاه می‌پوشد. با وجود این‌که خیلی نسبت به مردم خوش‌رو و مهربان هستند، اطفال و جوان‌های ولگرد را گاهی دیده‌ام که آن‌ها را مسخره می‌کنند. علت این مسخره، همان خوش‌رویی و مهربانی‌ی آن‌هاست. ضرر از منفعت متولد می‌شود. اشخاص ناجور باید بیش‌تر جدایی بین خودشان و مردم به‌وجود بیاورند. یک انسان ناجور سراپا عیب است که فقط ترش‌رویی یا به حد نازل داخل شدن به جرگه‌ی حافظ نامی‌ست. *
بسیار مایل بودم بدانم که تو به چه حال در بین مردم زندگی می‌کنی. مدتهاست که از هیچ طرف خبری ندارم. هرقدر ببینم تو موفق شده‌ای، من خوشحالم. در رشت، یک تصویر آب‌رنگ به اسم "تخیل" از تو دیدم که روی اعلان تقویم "جاهد" چاپ شده بود. منتظرم باز هم از کارهای تو در مطبوعات جدید که گاهی به دست من می‌آید، ببینم و خیلی زود به کاغذ من جواب بدهی.

دوست بسیار صمیمی تو
نیما

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376
* به نظر می‌رسد که نسخه‌بردار، شراگیم یوشیج، ادامه‌ی این جمله "یک انسان ناجور سراپا..." را نتوانسته از خط نیما بخواند و به دست بیاورد و جمله به گمان من، ناقص و تکمیل نشده، رها مانده. 

Monday, June 28, 2010

نامه‌ی نیما به خانلری / لاهیجان





لاهیجان
4 اسفند 1308


به خانلری

خبر دردناک تو رسید! در موقعی که از هیچ طرف برای من کاغذ نمی‌آید، رسیدن این کاغذ از بدبختی‌ی من بود! چندین مرتبه در حین خواندن چشم‌هایم را بستم، مثل این بود که ممکن بود به این وسیله به مفاد آن پی نبرم – ولی قدرت انسان محدود است و خیال او کنجکاو! این اولین محنتی‌‌ست که حتا نمی‌خواستم خیال من نیز درباره‌ی تو آن را جسته باشد. در لاهیجان من‌بعد، من به چه نحو قلب خود را با خیال تو مشوش ندارم؟ چطور به این کاغذ تو جواب بدهم؟ به مرور زمان مفهوم هر کلمه در نظر انسان تاثیرات خاصی به نسبت پیدا می‌کند. کلمه‌ی پدر امروز برای من یک کلمه‌ی زهرآلود است. تو چرا مرگ را با آن ترکیب کرده بودی؟ آیا هنوز زود نبود این تلخی از لب‌های تو بیرون بیاید؟ ولی قوه‌ای که به من و تو این رنج را عطا می‌کند به من می‌گوید این صلاح سرنوشت انسانی‌ست، بدون این‌که بتوانیم آن‌را تغییری بدهیم. طبیعت این‌طور کرد که هروقت در را باز می‌کنی و پدرت را نمی‌بینی، خود را به گریه مشغول بداری. باید تصدیق کرد که قوه‌ای فوق هدف‌های ما وجود دارد. زندگی از رنج و خوشی آمیخته است. تو می‌خواهی همیشه خوشحال باشی؟ مخصوصن چیزی از خوشحالی‌ی تو می‌کاهد برای این‌که خطای تو به تو ثابت شود. همین‌طور همیشه نیز نمی‌توانی رنجور بوده باشی. در این موقع که این بلیه به تو روی آورده است، خود را در بین دو حال بسنج.
من که نیما هستم، به طور معمول مثل دیگران به تو و خواهرهای تو و خانم و عمه‌ی تو تسلی نمی‌دهم. گفتن و نگفتن من مصیبت وارده به شما را از بین نمی‌برد. فقط به تو یادآوری می‌کنم: تو می‌دانی که از اردیبهشت 305 من هم از همین بابت اشک می‌ریختم. چون‌که علاوه بر پدری، وجود منزهی بود. به این جهت آن واقعه‌ی ناگهانی، توانست روح مرا خیلی تغییر بدهد. به‌طوری‌که تا کنون برای من میسر شده است ذخایری از تجربه در قلب خود اندوخته باشم. باید بدانم که بدون تجربه، انسان ناقص است و بدون نقص، انسانی به وجود نیامده و از بین نرفته است. موجود مجربی نیست که این عقیده‌ی مرا انکار کند که عمل نفس با اثرات خارجی، یک عمل امتزاجی‌ست. حقیقتی که می‌توانیم آن را برای تسکین آلام خود به کار ببریم، به خصوص یکی از همان اثرات است که همه روزه با آن مواجه می‌شویم، ولی آن را قبول نمی‌داریم. زیرا هنوز بین نفس ما و آن حقیقت، امتزاج کامل به عمل نیامده و نوبت فهم و ادراک آن حقیقت، فرا نرسیده است.
اگر فیض این بلوغ نفسانی را دریابیم، چندان در اطاعت تاملات خود مفرط نخواهیم بود و با وجدان خود مخالفت کرده، از خیلی تاملات زیاده از حد گذشته‌ی خود پشیمان خواهیم شد. به خطایایی که از ما سر زده است واقف می‌شویم. جسم و حیات خود و حتا مردم را نیز از فوایدی که ممکن است در حال سلامتی در وجود ما ناشی شود، ذی‌حق می‌دانیم. هروقت زیاد در عذاب وجدان خود واقع شده‌ایم، فکر می‌کنیم که مسئولیت بزرگی را در حین رفتار با خودمان و با سایرین به عهده گرفته‌ایم. اگر خیلی متابعت به احکام وجدان خود را معتقدیم، این مسئولیت نیز مربوط به یک وظیفه و حکم وجدانی‌ست. در این ساعت تو در ورطه‌ای هستی که باید به تو کمک کنم. به این جهت بود که برای من کاغذ نوشتی، می‌دانم که راجع به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنی مگر راجع به او.
من هم از این راه به فکر تو رجعت می‌دهم. این را به یاد بیاور وقتی که در "مهمان‌خانه‌ی فرانسه" منزل داشتید، اکثر اوقات او را می‌دیدی که در مقابل تو راه می‌رفت و راجع به آتیه‌ی فرزندش، نوه‌ی خاله‌ی من، که تو باشی، فکر می‌کرد. در آن زمان تو کوچک بودی. وصف مرا از دور می‌شنیدی. بعضی از دواوین شعرا را، که او برای تفنن خود خریده بود، برمی‌داشتی و سرسری مطالعه می‌کردی. ولکن با کمال وضوح می‌فهمیدی که این پدر تو دوست داشت همیشه فکر کند. و آن فکر را برای نجات تو به کار می‌برد. تو چرا این کار را نکنی؟
خیال نمی‌کنم تو پسری باشی که چیزی را که او دوست می‌داشت، دوست نداشته باشی. مثل این است که او الان در مقال تو ایستاده به تو می‌گوید: «اگر یک دستمال کوچک هم از من یافتی، آن را به یاد من بردار و ببوس.» زیرا که یک زمان این دستمال به او نسبت داشته است. پس تو فکر را دوست داشته باش. این روزها راجع به رنج و الم خود قدری فکر کن که تا چه اندازه باید مطیع بوده باشی. او دیگر با تو حرف نمی‌زند، تو هم با او حرف نزن. هروقت که یاد او می‌آیی، عمدن خود را به کارهای دیگر مشغول بدار، ولو این‌که برخلاف میل تو باشد. مخصوصن با قلب خود لجاجت کن. به گردش برو، یک نفر ولگرد باش.
برایم کاغذ بنویس که بدانم چه می‌کنی. هر مصیبتی در قلب من، ریشه دارد. اگر دیدی نمی‌توانی طاقت بیاوری و مشقت تو خیلی بیشتر از راحت است، لاهیجان فرارگاه توست و منزل کوچک من، منزل خود تو خواهد بود. وسوسه‌ای به خاطر خود راه نده. من در این‌جا بی‌کار نیستم. بعضی کتاب‌های خوب دارم. اطراف من پر از جنگل‌های ساکت و خنک است. به مصاحبت با من چنان خواهی گذرانید که خیال می‌کنی در عالم ارواح واقع شده‌ای. پس از آن، به مرور خواهی دید که زمان، داروی قلب انسان است.



نیما یوشیج

از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376

Thursday, June 24, 2010

نامه‌ی نیما به ارژنگی / رشت




11آذر 1308



ارژنگی عزیزم!

هیچ‌وقت تنهایی را به این خوبی در یک شهر درک نکرده بودم. رشتی‌ها که دهان‌باز منتظر بودند من برای آنها پیِس‌های جدید تهیه کنم و از همه طرف اسم من در خاطره‌ی آن‌ها محبتی را ایجاد کرده بود، متاسفانه باز از حسن پیش‌آمد، موفق نشدند.
گم شدن کتابم "آیدین" باعث بی‌حوصلگی‌ی من شد. اینک در رشت خیلی منزوی و محروم زندگی می‌کنم. هیچ‌کس در اتاق مرا باز نمی‌کند. مگر زنم و عمه‌ای که دارم و دخترهای او و یک زارع همولایتی‌ی خودم محمد، که اتفاقن در رشت اقامت دارد. فقط یک شب به سینما رفتم و روزهای اول ورود نیز قدری مجامع گیلانی را تماشا کردم، چون هیچ‌کدام از این‌ها برای من تازگی نداشت و سبب اشتغال فکری نمی‌شد. سینما هم پول فراوان لازم داشت.
اصلن مواظبت اخلاقی از من سلب شده است. مثل "عارف" (قزوینی) با هرکس که دم از وطن و خدمت به مردم می‌زند، بدبین هستم و عصبانی می‌شوم. به مرور زمان چنان وصله‌ی ناجوری شده‌ام که شخصن خودم را ننگ دارم، از هرچه شنیده‌ام و خوانده‌ام و دانسته‌ام، و از هرخودستایی که کرده‌ام؛ نتیجه این شده است که خوب بر اشیا و اصل آنها تسلط و احاطه‌ی باطنی دارم، جمله‌ای نیست که برای من بگویند و من محتاج باشم تا آخر آن را بشنوم تا بفهمم. هروقت سنین عمر خود را فکر می‌کنم و خود را در محضر اجتماع می‌گذارم، راستی دوست عزیزم، به نظرم می‌آید مدتهاست جوانی را ترک کرده و در مرحله‌ی پیری می‌گذارنم. فقط حدت طبع کوهستانی، که می‌شود آن را به شرارت و خون‌گرمی‌ی راهزنان گردنه‌های وطن دوردستم نیز تعبیر کنم، به من القا می‌کند که جوانم.
این القای باطنی به من مژده می‌دهد که هنوز می‌توانم، اگر حادثه‌ای پیش نیاید، تا بیست سال حداکثر عمر کنم و برای ملتی که فردا پیدا می‌شود، چیزهایی به وجود بیاورم. همان امیدی که من و تو هر دو را از دو جهت مختلف تنگ‌دل و بدبخت ساخته است. هرکس که بیش از دیگران حس می‌کند، وقتی‌که از خوشبختی‌ی خود خبر می‌دهد مثل این است که به بدبختی‌ی خود پرداخته است. اگر داشتن حس خوب نیز دخیل در سعادت انسانی باشد، سعادت انسانی را به اختلاطی از بدبختی و خوشبختی که مفهوم تعریف جزییات دیگر نیز می‌شود باید تعبیر کرد.
اگر از من بپرسی چرا من که تو را اینقدر دوست دارم که از نگاه کردن به عکس نجیب تو دل‌زنده می‌شوم، برای تو کاغذ ننوشته‌ام؛ محتاج به عذر نیست. تو خوب مرا می‌شناسی. در رشت چطور می‌گذرانم؟ همان‌طور که در تهران، منتها قدری از قیل و قال معابر دور و پای من از بعضی هوس‌ها نیز آسوده.
خیال و آرزو محیل‌ترین و مهیب‌ترین دشمن‌های انسان‌اند. من چون شاعر و بسیار کنجکاو و بدبین بار آمده‌ام، بیشتر از راه مزاحمت‌های باطنی‌ی خود در زحمت واقعم. خوشبختانه طبیعت مساعدت کرده، کتابی را که گم کرده بودم در تهران مانده است. باید آن را از تهران بخواهم.
اینکه تا فراموش نکرده‌ام از آنچه که در یک ماه قبل اتفاق افتاده بنویسم، چون‌که راجع به خود توست و آن این است که یکروز بعد از ظهر می‌گشتم که خانه‌ای اجاره کنم. راهنمای من دری را کوبید. صاحب‌خانه که بیرون آمد دیدم قهرمان‌خان است. این ملاقات اتفاق بسیار نادری بود. یک ساعت با هم آنجا نشستیم. خانم هم تعجب بسیار کرد، حقیقتن نقاشی را در فامیل نجیب تو مثل یک ارث فنانیافتنی باقی گذاشته است. من مدتها به تماشای تصاویر سیاه‌قلم و یک تابلو کار خواهرزاده‌ی تو پرداختم. گفتم، خوب کار کرده اما هنوز به ارژنگی نرسیده است. مخصوصن به قهرمان‌خان گفتم این واقعه را باید برای ارژنگی بنویسم. خانه‌ای که در آن سکونت دارم، سابقن محل سکونت قهرمان‌خان بوده است؛ تمام در و دیوار یادگار خواهرزاده‌ی کوچک توست – واقعن چه شوقی دارند اطفال برای بقای آثار خودشان. همین شوق است که بعدها در سرنوشت آنها تاثیر می‌گذارد.
هروقت خواستی مرا از خواندن کاغذ خودت در این تنهایی و بی‌همدردی نجات بده. ممکن است نگذارند ما در رشت بمانیم و زن من همین‌طور رییس دارالمعلمات باشد. حسن پیش‌آمد یک حکم از مرکز رسیده است که به لاهیجان برویم. تا رشت شش فرسخ است ولی خیلی باصفاست. اوراق هم در آنجا ارزان است. با ماهی سی تومان در آنجا بهترین زندگی را می‌شود کرد.


از دور به تو و بهزاد کوچولو سلام می‌فرستم.
نیما



از کتاب "نامه‌های نیما"
نسخه‌بردار: شراگیم یوشیج
"موسسه انتشارات نگاه"
چاپ نخست: سال 1376



(باقر عزیز!، حال این روزهای من هم اینطوری‌ست. قطعن بهتر از نیما، نمی‌توانم بنویسم. همین حرفها را من هم دارم.)

Sunday, May 16, 2010

نامه نیما به شاملو


تجریش
1322

به احمد شاملو

وقتی که بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید: چرا بنفشه اینقدر کبود است. حال آنکه این عیبی برای بنفشه نیست.
نظیر همین چرا در زمان ما با برانداز کردن شعرهای قدیم به همپای شعرهای امروز به میان می آید. در دیوان شعر شما چرا قطعه ی "حرف آخر" وزن ندارد. در صورتی که قطعه بسیار گویاست. چرا در "از شاعری به سربازی" مصراعها قد و نیم قد شده اند. درصورتی که این کار بنا به ضرورتی شده است. چرا در این قطعات اینطور تعبیرات و تشبیهات را زمان عوض می کند.
سخن فقط در سر اینکه تعبیرات و تشبیهات از روی زندگانی و خصوصیات زمان ما و سلیقه های ما باشد یا نه، نیست. کلمه ی "چرا" برخورد به مشکلاتی ست که به زبان تحویل گیرندگان شعر می آید. گفته اند که: ترک عادت موجب مرض است. ما نمی گوییم چه بسا مرضهایی که پیش از عادت وجود دارند. ملت ما با عادات و سلیقه های دیگر زیست می کند. زحمت کنجکاوی به خود نمی دهند (دولت آن ست که بی خون دل آید به کنار) ما فقط حق آن را داریم که بگوییم: آنها به یاد نمی آورند نثرهای منظوم و زیبای قدما را، مخلوطهای نظم و نثر آنها را که "گلستان" شاهکار آنهاست. "گلستان" مربوط به قرن هفتم است نه امروز. اگر کسی امروز به آن شیوه کار کند امکان پذیرست، ولی همین که جملات را در زیر هم نوشت و زبان را ساده تر گرفت به طوری که نمود پیکره ی یک شعر منظوم را پیدا کرد، ادبیات از دست رفته است! غالبن بحث در انفصال و اتصال کلمات و جملات است نه در سر وضع جملات و کلمات و جملات دیگر. چه بنابر قواعد وزن یا جمله بندی قدیم باشد یا بالعکس.
ظاهر امر اینست که مردم از مطالب روزمره و اعلاناتی که امروز به عنوان شعر در مطبوعات ما جا برای مطالب لازم نگذاشته اند، عصبانی هستند. تماشای این منظره شک نیست که گران تمام می شود. به آسانی نمی توان "پیکاسو"ی شعر شاد یا از پیکاسوی شعر فارسی امروز پیشی گرفت. فقط به آسانی وضعیت شعرگونی امروز مسابقه ای می شود که موضوع آن معلوم نیست. ولی باطن امر این است که مردم به صورت و ظاهر علاقه ی مفرطی دارند. در هر مورد هم این عیب نیست. از جهتی هنر به مصرف همین منظور می رسد. هنر کاری صورت نمی دهد جز اینکه واقعیتهایی را صریحن یا با کنایه با خود جان وجود و نیروی نفوذ بخشیده باشد. این کار ممکن است با نبود وزن و قافیه هم انجام گیرد. بعضی از علما، "سکاکی" و دیگران، وزن و قافیه را عارض بر شعر تعریف کرده اند. یکی از مولفین می گوید "و کان شعر العرب کالخبر المنثور" – المستطرف – ولی "23 تیر" ازین صورت هم تجاوز کرده است. "23 تیر" یک قطعه شعر موزون نیست، کاملن با اسلوب بیان آن متفاوت است. با وجود این در فارسی مثلی ست: "هیچ نده را با هیچ نستان کاری نیست". طلب خورده های وزن را از این راه می توانید با مردم پاک کنید. هرکس اختیار حرف زدنش را دارد. ما در اینجا تعزیه نگرفته ایم که قهرمانان واقعه همه شان منظوم با هم حرف بزنند. فقط مردم قبول نمی کنند و وزن می خواهند. این طلبکارها سماجت خود را از دست نمی دهند. کتمان نباید کرد و ما می دانیم که مقصود از وزن، بهتر متشکل ساختن است. اما در خصوص اوزان آزاد از قیدهای عروضی، که در افاعیل عروضی و بحور آن تصرف می کند، هم مردم حرف دارند. مردم با زیباییهای اوزان آزاد هم که به تناسب معنی به وجود می آیند آشنایی ندارند. رنج می برند. ناراحت می شوند از این چند مصراع:

"کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر نجات، چراغ امید صبح
سوسو نمی زند."
- خفاش شب –

علت آن وضع تعبیری ست که این اوزان را ایجاب کرده است. شما کاملن با من تماس داشته، همه چیز را می دانید. مردم با این وضع تعبیر هم خو نگرفته اند. غالب این متجددین نمی دانند شعر از چه راه با وضع و کیفیت تازه به وجود می آید و ترکیبی به کلی به جز ترکیبهای شعری کلاسیک را به وجود می آورد.
مع الوصف در این شعرهای آزاد، وزن هست. وزن صدای احساسات و اندیشه های ماست. مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم، که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم. با وجود این بسیاری از قطعات شعر من آزمایشهایی بوده است. من همه ی قطعات شعری ی خودم را نمی پسندم. مردم حق دارند. شعر افسون است. اما یک افسون خیرخواهانه. باید از حیث کلمات، شکل، وضع تعبیر، جمله بندی و خصوصیات زبان و همه چیز با مردم به کنار بیاییم. شعر باید مردم را از خود گریزان نکرده، اول رو به خود بیاورد. بعدن مطالبی را به آنها برساند. ولی آیا در شعر زندگی وجود ندارد؟ زندگی را به خرج عادت باید گذاشت یا عادت را به خرج زندگی. همه ی مشکلات ازینجا به وجود می آید. عادات مردم آنن عوض نمی شود. طرز تشخیصهای مردم با طرز تشخیصهای ما فاصله گذاری می کند. این فاصله را هنرمند تا اندازه ی تناقض باید کوتاه کند.
آنچه شایان ملاحظه است این است: گوینده ی شعر چه یافته است. برای کدام هدف و چطور بیان می کند. شکل واسطه است. وزن، زبان، کلمات و همه چیز واسطه اند. گوینده شعر باید ابتکار خود را برای پیدا کردن قالب هرچه اصیل تر به دست گیرد (خواه برای عده ی معدودی و خواه برای عده ی بیشتری) اصیل ترین قالب ها برای مفاهیم شعری ما سازگارترین قالبی ست که همان مفاهیم به تفاوت خود درخواست می کنند. این سازش با امکان عمل و برخوردهای درست سازنده با شدنیها و سنتهایی که رد نشده اند به وجود می آید. اثر و رسوخ گفته های خود را گوینده در این ضمن است که از دست داده یا نداده است.
در "تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن" شما به بسیاری از رموز واقف هستید. قطعه ی "تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن" از بهترین قطعات شاعرانه ی شما در ظرف این چند سال اخیر است. این قدرت حماسی را در هرجا به کار برده اید، قدرت نفوذ شعر را به حد اعلا بالا برده اید. احساسات را در هیچگونه لباسی نمی توان با نظر تحقیر برآورد کرد. زیرا زندگی ست و شعر خوب باید حاکی از زندگی باشد. شعر خوبتر آن ست که این حکایت را با جان تر بیان کند. چنانکه ما هم همین قصد را داریم. در قطعه ی "سرود مردی که خودش را کشته است" با تمایلاتی نسبت به زندگی خود و مردم به این قطعه ارزش داده اید.
ولی من ناگفته نمی گذارم: این نظر من است، و شما برای من نگفته اید. در من شاید قدرتی هست که می توانم از دریچه ی چشم همه ی کسان ببینم. من بسیاری از شعرهای قدیم را هم دوست دارم. فقط نمی توانم بگویم که همه ی مردم هم می پسندند. زیرا من می توانم آفریننده ی شعر باشم، نه آفریننده ی طبایع مردم.
ما با طبایع مردم نزدیکی می گیریم، زیرا طبیعت ما هم از طبیعت آنها جدا نیست. ما راه های جداگانه را شناخته ایم. این شناسایی ست که ما را به مردم نزدیک می کند و یا از آنها دور می دارد. مخصوصن هنر شعری امروز باید در این دقیق باشد. این قطعات را نمی توان به حساب کلام موزون به خرج مردم گذاشت. برای عملی بودن هرکاری باید نوبت گرفت.
بی حوصلگی شما باعث شده است که در "ویران سرایی درزراسب" که نمی دانم در جزو این قطعات هست یا نه، شما از بعضی نکات عملی چشم پوشیده اید. کمبودی که در این قطعه وجود دارد از نظر طرز کار توصیفی و عینی ست، مع الوصف شاید این قطعه به واسطه ی وزنی که دارد، مطبوع طبع مردم باشد. وقتی بی اعتنا به مردم تحویل بدهیم، مردم هم بی اعتنا می پذیرند. با احتیاط و به تدریج با مردم باید نزدیکی گرفت. دم به دم از شکلی به شکلی رفتن نباید مقصود ما باشد. چون ما برای مردم می آفرینیم. شکل و بیان و غیر آن، واسطه ی نفوذ در مردم باید برآورد شوند. همین که شکل و وضع بیان منظور ما را تا اندازه ای عملی و برآورد ساخت در عوض نفوذ و رسوخ خود را از دست نداد، کافی ست و زیباست. خود من تقریبن آدم قانع و در عین حال خیلی دیرپسند هستم. در کارهای شعری ی خود زیاد زد و وازد کرده وسواس خود را از دست نمی دهم. شاید علت رسوخ من که پر دور نیست بت تنومندی مردم از من بسازند، همین قناعت و در عوض سربراه بودن من و یک مقدار مختصر ناتویی داشتن باشد. رو به آن شهر آشنایی با خیلی حسابها و مدارها باید جلو رفت. زور استدلال و نظر و سرگذشته های هنری دنیا که چه شده است درمانی برای زخم نمی گذارد. این استدلالها و نظرها بی انتها هستند. حال آنکه شعر شکل گرفته است و شکل انتهاست. در شعرهای خود من هم تکه هایی وجود دارد که هم مردم و هم خودم را ناراحت نگاه می دارد. اما وقتی که قطعه ای از آن را مردم به راحتی پذیرفته اند، خود من چندان راحت نیستم. فکر می کنم چطور شده است. با این کاوش است که من چشم از راحتیها و ناراحتیها پوشیده، راه های امکان پذیر و شدنی را در تفحص بوده ام. من می گویم می خواهیم پیش بروم اما صدای مردم را در راه بشنوم.
شما در "صبح می آید" تا یک مقدار از خود دوری گرفته اید تا اینکه به مردم نزدیک شده اید. در سطور اول این قطعه فراموش نکنید که وضع تعبیرات قدما سایه می زند. ولی عیب و نقصان شعر شما نمی شود. دانسته اید با مردم چطور برخورد کنید ولو اینکه خود شما ندانسته باشید که می دانید. به همان اندازه به عکس در "حرف آخر" و حرف اول دیوان شعرتان از مردم، که زیاد از آنها عصبانی هستید، جدا شده اید.
عمده این است که چطور تجسم بدهید، چطور نفوذ کنید. وقتی که این هردو بود سراینده ی شعر کاملن کارش را از روی میزان انجام داده است. خواه با وزن، خواه با صحت کلمات و خواه با هر وسیله که هست. نظر خود را انجام نداده، نظر چند نفر به سراغ او نمی آید، نظر عده ی زیادی انجام گرفته و نظر عده ی زیادی به همپای گفته های اوست. برای رسیدن به این منظور صبر و حوصله لازم است.



نیما یوشیج


- برگرفته از کتاب "نامه های نیما یوشیج"، به کوشش سیروس طاهباز، نشر آبی، سال 1363 -       

Sunday, May 2, 2010

به جلال آل‌احمد / خرداد 1332


خرداد هزاروسیصدوسی و دو


به جلال آل احمد
دوست جوان من


نامه‌ی سرگشاده‌ی شما را خواندم. اما نمی‌دانم چه زمانی بود و چه زمانی‌ست که جواب می دهم. در این ماه من پیر شده ام، عقلم را باخته ام و راه و رسم نوشتن را فراموش کرده ام. چیزی به عقلم نمی رسد که بگویم. رگهای من مثل موهای سر من دراز شده و بیرون از تن من نبضشان می زند. وقتی که پاهای من از طرفی دارند می روند، دستهای من در خانه مانده اند. نمی دانم شما در کجا هستید. به هر اندازه فکر می کنم که شما جلال آل احمد بوده و حالا به شکل کدخدا رستم درآمده اید، سر در نمی برم. این است که به شما جواب می دهم:

دوست جوان من، من شما را به هر لباس که در بیایید می شناسم. چرا خودتان را از من پنهان می دارید بوقلمونها را پیش انداخته می خواهید به من بگویید که کدخدا رستم هستید؟ ولی شما او نیستید، من می دانم شما جلال آل احمد هستید که به این صورت درآمده اید. از خیلی وقت پیش به هواداری ی شعرهای من برخاسته بودید. زمانی که من عقل داشتم و شعر می گفتم، حس می کردم که شما محرومیتهای مرا درک کرده فقط بهره ای را که شعر است و آن را در زندگی نتوانسته اند از دست من بگیرند، به جا آورده اید. من هم از شما کمال امتنان را داشتم. مسلم است در عالم هنردوستی وظیفه ست. وقتی که کسی از کسی حمایت می کند، آن کس مانع از حمایت او درباره ی خودش نمی شود.
اما من به بی نهایت پیر شده ام. اوضاع کواکب در این ماه به همین دلالت می کرد. هرچه سعی می کنم تمام سطور نامه ی شما را بخوانم، قادر نیستم. عینک را که به چشم می گذارم، مثل پیاله ی بلور بدلی در روی بینی من جدا شده در پیش روی من قرار می گیرد. مثل اینکه به من دهنکجی می کند می گوید حالا اگر می توانی بنویس. من با پس مانده های عقلهای پیشم است که شاید دارم می نویسم. هوای روزگار ما بد شده است. همه چیز عوض شده. جوانها هم با من به پیری رسیده اند. عقل از سرشان به در رفته است. می بینم در صحرای سوزانی هستیم. معلوم نیست شب است یا روز. خون از روی زمین به جای دود بلند می شود. مردم لخت و گرسنه اند. خود جوانها هم. چشمها در کاسه ی سر دو می زند. به آنها می گویید: اسلحه بردارید یکدیگر را هدف کنید. می گویند: جنگمان نمی آید. با  همه بی عقلی می پرسند چرا؟ می گویید لااقل با هم کینه داشته باشید. از یک کار بی مایه هم دریغ دارند. اما وقتی که می گوییم با هم دوست و برادر و غمخوار هم باشید، می گویند حاضریم. تعجب است اینقدر از این حرف خوشحال می شوند که رقصشان می آید. هوای سرود خواندن به سرشان می زند. چیزهایی را می خواهند که شما می گویید نباید بخواهند. می خواهند راه چاره را پیدا کرده به خانه ی همسایه هاشان بروند ببینند آنها هم همینطور زندگی می کنند یا نه !
بیخودی نیست که من تعجب می کنم. من تمام عمرم به عجب عجب گفتن گذشت. از در و دیوار چیزهای عجیب و غریب می بارد. در شهرها شاگردها به استادشان درس می دهند. بیخود نیست افرای بلند قدی را که من به این قد و قامت رسانیده ام می گویند بوته ی فلفل است.
اما سی سال پیش هم همین حرفها را می زدم. به کلی همه چیز از یادم نرفته است. می دانید در آن زمان من عقل داشته، شعر می گفتم و در آن دنیا این حرفها را به شعر درمی آوردم. فکر می کردم چرا مردم به جان یکدیگر می افتند. تازه این فکر به سراغ بیدار کردن من نیامده است. دلیلش شعرهای فراوانی ست که دارم. به طوری که خود شما هم فکر می کردید و تازه و به زحمت اول جوانی شما بود و اول گل عقل شما که حالا دارد میوه ی پیوندی از رقم دیگری می دهد. به شما که عقلتان در سرتان است به اینها نصیحت کنید. مگر این همه نصایح که دیگران کرده اند برای اینکه مردم روبراه شوند، چیزی از کیسه ی آنها کم آمده است؟ اما مثل این که چیزی هست که شما می دانید و دیگران نمی دانند. مگر در عوالمی که شما زندگی می کنید، دانستن انحصاری ست برای خود شما؟ یا آنهایی که عقلشان به جاست، حسدشان پابرجاتر است؟
مردی که اصلن در کاسه ی سرش جای چشم نیست، متصل در پهلوی دست من می نشیند و به من می گوید تو غلط می گویی! من به او می گویم: تو عقل داری، اما انصاف نداری! بین من و این مرد متصل جر و بحث است. این مرد پای خود را از روی غیظ کنده بالای سرش می برد که بر من بزند. من فرار می کنم. در کمال بی عقلی ی خودم می فهمم چاقی ی زیاد مرض است و آدم را می ترکاند. نکند که عقل زیاد هم همینطور باشد و آدم را رو به خطر ببرد. درست به یادم نمی آید در کدام یک از کتابهای "اوژن سو" بود گویا که مطالبی را در وصف دیوانگان می خواندم. حس می کنم که دیوانگان عالم خوشی دارند. هرچه که دلشان می خواهد برایشان مهیاست. اما حالا فکر می کنم مگر همه ی آسیاها با آب می گردند؟ مگر ممکن است همه مثل شما فکر کنند؟ این چه اصراری ست که من دارم از آتش، یخ درست کنم.
شما دو شاخ تیز درآورده به من می دهید که به سرم نصب کرده، حمله کنم ! تعجب است از شما یا از من یا از کسی که در میان ما نیست. شاخ فقط علامت توانایی و بزرگی ست. خدایان ایلامی و سومری هم شاخ داشتند. اما خدایی و بزرگی این نیست که به جای اینکه به مصرف آفریدن برسد، به مصرف قطع نسل بندگان برسد. چطور است که علامت توانایی در زمان ما فقط اسباب خرابی ست! من نمی فهمم و عذر من خواسته ست. من عقل درستی ندارم. شما که این معما را سر و صورت داده اید، آن هم پیش روی من گذاشته می گویید بفهمم. اما من اینقدر در نتیجه ی سن و سال زیاد، خرفت و کودن شده ام که هرقدر شما استادی به خرج داده کشتن و کشته شدن را به من یاد بدهید، استادی ی شما به هدر رفته البته یاد نخواهم گرفت. خود شما هم لابد عمل این کار را بلد نیستید. این کار خیلی مشکل است. آدم به جای اینکه زندگی کند، زودتر می میرد. آدمهایی که عقلشان را در نتیجه ی صدمات فراوان زندگی از دست داده اند دارای حس مخصوصی می شوند که همین حس در آنها به منزله ی عقل است. عقلی که یک مورچه به کار می برد و او را از گرداب می راند، به مراتب در نزد امثال ما ترجیح دارد بر عقل فیلسوف عالیمقامی که با عقل و فلسفه اش خودش و مردم را به گرداب می اندازد.
من فکر می کنم که وقتی از پس و پیش به یک آدم هنرمند دستور می دهند، سلامت ذوقش را از دست می دهد. به یک آدم زنده هم وقتی زیاد سر و کله بزنند، حواسش پرت می شود. طرفین مشابه این قضیه به ما می فهماند حساب زندگی حساب جور با آن فکری نیست که ما داریم. زندگی و کار کردن آن نیست که تمام و تمام از روی فکر و دستورالعمل به وجود آمده است، بلکه نیرویی ست که این همه فکر و دستورالعمل از آن به وجود می آید و خود زندگی کردن اصل است. بنابراین چه بسا ممکن است که فکر ما به اشتباه برود. موازنه ی عقلانی ما در خصوص اشخاص و افکار آنها و سایر اشیا با تجربیات بعدی جور درنیامده محتاج به مرمت و تکمیل باشد و در راه عمل ما را به سهوی برخورد بدهد. حال آنکه قضیه ی حسی قضیه ی ساده تر و اصلی تر است. ممکن است بهتر و رساتر از قضایای عقلی واقع شده ما را به مقصود برساند. به من می گوید علت اینکه زنها گاهی روشن بین ترند این است. مردها با اجتهاد عقلی شان در خصوص قضیه ی واحدی که موضوع تشخیص هردو خصوص است چه بسا انحراف جسته، روشن بینی ی خود را منطقی و فلسفی ساخته، کور می کنند. اگر عقلم را از دست نداده بودم، الان به چه خوبی در این قضیه حل و فصل می کردم، افسوس نمی توانم. دستهای من بدون فرمان من می نویسند. به محض اینکه می خواهم بنویسم، خطها دوزده عوض می شوند. در عوض به واسطه ی آن حسی که دارم، ناراحتی ی من کمتر است. موقع مسالمت و مدافعه را از هم تشخیص می دهم. من نیستم. من برای خودم فکر نمی کنم. وقتی دیگران جنگشان نمی آید چه می شود کرد! این حقیقتی ست.
موارد دوستی و صلح و صفای من با دیگران شاداب تر است. پدران ما گفته اند: "دوستی بی جهت شنیده، اما دشمنی ی بی جهت نشنیده ایم"، می خواهم خلف الصدق آنها باشم. حالا که پیر شده ام و به جزین چیزی نمی فهمم، چه می شود کرد. حقیقتن ما را چه می شود؟ چه رسیده است، که این حس ناچیز را بهتر از آن عقل با همه چیز ندانیم که در دیگران اسباب معطلی و سرگردانی ست؟! من مانند عنکبوت وقوع طوفان را حس کرده، به تعمیر تارهای خود می پردازم. با همان عقل مخصوص خود وقتی که هوا طوفانی ست درهای اتاقم را می بندم. حس می کنم شکسته شدن در و پنجره ها و پر کردن گردوخاکها در اتاق ضرورت ندارد. ضروری تر از همه چیز زندگی کردن است، دلم به شاخه های نسترنی می سوزد که تازه گل سفید داده و سر به دیوار اتاق من گذاشته اند. می ترسم گلهای نسترن مرا توفان از بین ببرد. برای آنها فکر دیگر می کنم. تلاش من در زندگی که با هرگونه محرومیتها دست به گریبان بوده ام، این است. آیا نامه ی شما در خصوص تلاش من بود؟ آیا باید سطور را وارونه خواند تا معنی ی جداگانه بدهد؟ و شما می دانید هوش و حواس من وارونه شده است؟ با این همه مطالب عقلانی خودتان را به نام آدم پیر شده ای حرام کرده اید که هذیانهای او را تحویل بگیرید؟ یا در خصوص خودم فکر کرده اید که حرف می زنم و از کسی توقع دارم؟ شما که سینه تان از رنج مالامال بود و می گفتید "از رنجی که می بریم"، به عقلم نمی رسد چطور در زمان پیری ی من سینه را به کوره ی آتش و فولاد تبدیل کرده اید! ولی گمان نمی برم. دودهایش همه جا را گرفته، تاریک کرده و باز من گمان نمی برم. من از هیچکس گله مندی ندارم [کلمه ای جا افتاده] و ملامت دیدن عادت دارم. روی مهربان من به طرف همه است. حتا نسبت به کسانی که نسبت به من به خطا قضاوت می کنند. من فقط به حال آنها رقت می کنم. ثمره ی صبر جمیل من آن است که امیدوارم کسانی که روی زخم من درمانی نمی گذارند روی زخم خودشان درمان گذارده شود. اگر راجع به این حرفی داشته باشید باز به عقلم نمی رسد. امیدوارم خودتان باشید که این جواب را به شما می نویسم.

امیدوارم که پیر شوید مثل من که پیر شده ام. این بزرگترین دعایی ست که پیران در حق جوانان می توانند داشته باشند.


نیما یوشیج



نامه به جلال پاسخ به نامه ی سرگشاده ی تند و تیزی ست که جلال آل احمد با امضای کدخدا رستم در هفته نامه ی "نیروی سوم" شماره ی چهل و دو، سال اول، به تاریخ آدینه 29 خرداد 1332 خطاب به نیما نوشت:

"دوست پیرشده ام آقای نیما
چندی پیش پای اعلامیه ای که به عنوان دعوت برای تهیه ی مقدمات مسافرت به فستیوال بخارست منتشر شده بود، نام شما را نیز خواندم.
عده ای از استادان دانشگاه و مهندسها و دکترها نیز پای آن اعلامیه را امضا کرده بودند که من هرچه فکر کردم تا ببینم بین شما و آن عده ی سی چهل نفری امضاکنندگان آن ورقه، چه وجه شباهتی هست، به جایی نرسیده ام.
درمیان امضاکنندگان، گذشته از یک عده "آن دسته"ای که راه خودشان را می روند و حرجی بر آنان نیست، کسان دیگری هم هستند که نه می توان گفت "آن دسته"ای هستند و نه می توان گفت بچه ای هستند که به هر فریبی دل خوش بدارند و عنان کار خویش را به دیگری بسپارند. و شما نیز یکی از اینها هستید...


دوست پیر شده ام، آقای نیما!
از این نترسید که در دوران حیات قدرتان را نشناختند و در قبال شعرتان توطئه ی سکوت اختیار کردند و وحشت نداشته باشید از این که خیلی دیر کرده است، آنچه باید بیاید تا در پی این ترس و وحشت کودکانه دست در چنین خس و خاشاکی بزنید و حتا آنان را که به دفاع از شما برخاسته اند مجبور به سکوت کنید.
شاید گمان کرده اید که شعر شما سندی ست محدود به مدتی که اگر آن مدت سپری شد، سند از اعتبار ساقط می شود – هان؟
از این نترسید که گرد زمانه اثر شما را از چشم جاهلان و بی خبران بپوشاند. گوهرشناسان دست کم اینقدر مهارت دارند که این گرد و غبار را بزدایند..."

جلال آل احمد در مقاله ی مشهور "پیرمرد چشم ما بود"، با تاسف اشاره ای به این نامه نگاری دارد. نگاه کنید به مجله ی آرش، شماره ی 2، ویژه نامه ی نیما یوشیج، اسفند هزاروسیصدوچهل.

- برگرفته از کتاب "نامه های نیما یوشیج"، به کوشش سیروس طاهباز، نشر آبی، سال 1363 -