Showing posts with label از بی صدایی. Show all posts
Showing posts with label از بی صدایی. Show all posts

Wednesday, March 15, 2006

هشت از بی‌صدایی

برايت نمی شناسم
مزه ی است - خوان توی گلوی ام می گيرد
- به کاوه نمی گويم گاهی صدام می ترکد و حرف ها از کلکم رد نمی شوند -
استی بودن ات خوانی نمی شود
از دهان گس ِ يادم می آيد
من با ترک مچ پای مردی که توی کوچه از اسب افتاد
بوغ زدم تا به لندن شما برسد،
به خاطر تو ام


« به ندرت مي توانست انديشه هاي خود را انديشه هاي خود بداند و آهسته براي خود تكرار مي كرد:
- من استيون ددالوس هستم. من در كنار پدرم كه نامش سايمون ددالوس است راه مي روم. ما در كورك هستيم، در ايرلند. اتاق ما در مهمان خانه ي ويكتورياست. ويكتوريا و استيون و سايمون. سايمون و استيون و ويكتوريا. نام ها. » ( 1)




اين سينه روي دستهاي تو پنجه مي كشد






هشت از بي صدايي
بيست و سوم اسفند هشتاد و چهار





(1) چهره ي مرد هنرمند در جواني – جيمز جويس






پا

Sunday, February 12, 2006

هفت از بی‌صدایی

- عاقبت نام شما چيست، ولتر يا آروئه؟
- نام من آغاز من است و نام شما پايان شما.


تاريخ تمدن، عصر ولتر – ويل دورانت




از لذت تن تو
هميشه ببرم
مثل سگ كه مي برد را
استخوان
تا يك قدم به
نرسيده ام كه
- رنگ سياه پيش در آمد
خراش پاهاي حشره اي روي ساقه ات
با مرگ
انبساط تن به متن
رد عجيب الفباي عنكبوت
( عين نون كاف
بوت )
پشت نفست
زاويه ي يخ سينه ات
كه دود
تا به تا –
برسم
يعني تو مرده اي
و برف - اين جا باران -
كلاهي افقي كه ليز خوردن، شامورتي
بازي ِ اين عصاست




هفت از بي صدايي
بيست و سوم بهمن هشتاد و چهار

راست كه بگويم رگ هايت، رگه هاي سنگي ست زير پاهايم، راه كه مي روم از فاصله برداشتن مي گويم. با جمجمه جم خوردن، ترس ندارد عزيزم؛ قائمه از مني كه خون تازه ي هميشه مي خواهم، بردار.






كنفسيوس گفته است: كسي كه همراه مرده تنديس گلي در خاك گذارد، بي فرزند بماندا ! او چنين گفته است، زيرا كسي كه چنين كند صورت انساني را در خاك كرده است.
آيا بايستي بي زاري كنفسيوس ازين كار را واقعا تاريخي ديد؟ به جاي پرداختنن به اين پرسش به نمونه اي از مهار گذشته در اروپاي عصر جديد مي پردازيم.
در ژنو امروزين خيابان كوچكي هست به نام Servet . پلاك خيابان زير نام سروه تاريخ تولد و مرگ او را نوشته و ذكر كرده كه او پزشكي اسپانيايي بوده است، همين. اما داستان او را همه مي دانند. در آغاز خياباني اريب با نام زيباي " درنگ خوشايند"، تقريبا همان جايي كه سروه را به آتش سوزاندند، ستون سنگي اي نصب شده كه چندان چشمگير نيست...




از كتاب بحث با بنيادگرايان، هوبرت شلايشرت، ترجمه محمدرضا نيكفر

Saturday, January 14, 2006

از بی‌صدایی / شش - دی هشتادوچهار


از هذياني بين مغازله ي من با تو كه حذف مي شوي، نشسته اي؛ روبرو فنجاني است از كرمها بالا مي روند / مي آوري، يا فنجاني كه تويي با جهش من اي از يا بالا مي آوري / مي روي از با من.
روي دستهاي من سايه هاي ويراني كلمات كه نشده اند مي رقصند، موهاي تنت را، تنت را مي لرزانند. پيشامد نمي كند آنچه انتظارت را قافيه بندد يا جز با دستهاي خودت، سايه هاي نام هاي نشده.
اين چه عنكبوتي كه اول خوابت مي كند...

" اي برادر مقام فراق مقام انتظار است و درين راه چشم داشتن براي حصول معشوق در عالم خود شركست او را چشم بر هم مي بايد نهاد و در خود طلب كرد و بيافت طرب كرد..."
رساله ي لوايح – عين القضات



لب روي حوصله
سر كه مي خوري،
سر مي روم و
نافي بر انگشتهاي من رقص مي بندد
وُ من...
- با زبان نيامده ام، بازي آمدنم -
...في جهانم
گفتم
منفي، جهانم روي نافي كه جهان
( از انگشتهام دايره مي ريزد )
دور گردنم

من بازي نمي كنم
با - زي نمي كنم
بااازي ؟
نمي كنم
بازي با نمي كنم
من با زي با ن مي كنم
با زيبا كه مي كنم
- نافي ِ انگشت هاي من زخم مي بندد -
من في جهانم
زيبا
ي از دايره مي ريزد
از من
از زي با ن
- من با زبان دار -
مي كنم
.

شش از بي صدايي
بيست و پنج دي ماه هشتاد و چهار




پولونيوس: قربان چه مي خوانيد؟
هملت: كلمات را. كلمات را. كلمات را.
پولونيوس: موضوع اش چيست، قربان؟
هملت: بين كي؟
پولونيوس: منظورم آني است كه مي خوانيد!
هملت: دروغ است.

هملت - شكسپير

Friday, September 23, 2005

صداگذاری

بر بستری از ته سيگار دراز مي کشي، خوابت مي آيد: مردی جمجمه اش در دست با خوني از گلوی اش، دست ديگرش از پرنده ای است گريه مي کند... مي آيد.




محب سرگردان و غريب از آن روست که دلش را بر هيچ آفريده آشنايي نيست و در هيچ مقامش نزول و وقفت نيست، گرچه در وطن است، مسافر است.


بحر الحقيقه – احمد غزالي






ميز کتاب دارد را مي نويسد. نمي خواهد چيزی بفهمي را مي گويد و از حالا اينکه در جريان آنچه اتفاق نمي افتد. مي گويد: خواندن اتفاقي مستور که نه افتاده است؛ مي خندد.
از خواب آغاز مي شود که او پيکره ای برايش مي سازد. مي نويسد کلمات را بر قامتش مي دوزم و تو به هياتي پوشيده از نقاط و خطوطي نه خواندني، بيرون مي آيي. وارد که مي شود تل سفيدی در هرجا با نمايه ای سوخته – نقر شده ای که شايد مستطيل يا مربع، بيضي يا ذوزنقه ای بي شکل در فضا با عناويني خارج از خط: مردی است پيش مي آيد سر به دست با خوني که از مي چکد و پرنده ای گريه مي کند دست ديگرش. التماس مرغ عشقي در آب افتاده دور مي شود تا زمزمه ی گمي در گوش از رود يا گريه و دورتر آبشاری که پرنده، طرح بچه آهويي است زانو زده با زبان آويزان تا بنوشد و گدازه جاي آب را گرفته که آهوچه خاکستر مي شود، فرو مي ريزد.
هميشه خودت را جای او مي گذاری مي گويد و من هم خودم را جايت، مي نويسد. تو دست او را مي خواني و او با دستهای تو مي نويسد: از دستهايت مي گريزم. مکالمه مي خيزد: تو هر بار نام بر مي داری، او را به درون مي کشي. به حداقل مي رسد، تکثير مي شود: تو.
بر من که مي نويسي خط مي زنم.
سه ماه است دنبال ضمير مي گردم.
آنارشيسمي وانموده با اشکهای دخترکي تازه از دنيا آمده و فريادهای جنده ای که به نرخش نداديم، حسابش نکرديم؛ وقتي آمدی لای ورقهايم دراز کشيده بودم، پولي که روی ميز گذاشتي و رفتي، برای سيگار و کاغذ... هنوز صدای گريه بچه توی سرم با دود و چشمهای پف کرده ات مي آيد.
مي نويسد توالي خطوط، زماني خطي در مکث جملات، ضميری برای توی ماضي، ضميری برای توی حال و برای جمع بستن ات... حفظ کردنت در مضارع بر صليب اش مي کشد: در همان حال، همانوقتيکه... مي خواهد برای يک لحظه بنويسد؛ راوي از روايت گرفتن، روايت از روايت برداشتن.
بتهوون.
دستم را پيش آن چنان که بالزاک مي گويد: و شانه ی سفيد از دکولته برجهيده را بوسيد (زنبق دره)؛ مي بردم که چنان اين سفيدی بنمايد تا بعد پريشاني پسری باکره بر التهاب سينه اش مي گدازد را لبهاش داغ بر دست ام مي گذارد و لرزان از تيز نگاهم مي گريزد، اگر زن بودم و صدای خنده های گسيخته ام که پتک بر سرش... چه جنون کاسب کارانه ای.
يا واگنر؟
سرت گيجه مي خورد. نگاهت را مي چرخاني. از تو مي ترسي از القای او مقاومت مي کني. همين مبارزه را مي خواهد، مي نويسد و مثل خراش يا خراش بر چهره ات را. از به تو مي نويسد مي گويد مي خواستم نامه بنويسم، سه ماه است پاره ات مي کنم، پاک ات مي کنم و به نشانی ای که نمي دانم.


نفرين بر آنکه استخوانهای‌م را جابجا کند.
شکسپير




صداگذاری
يک مهر هشتاد و چهار

Friday, July 29, 2005

از بی‌صدایی / انکبوت - مهر هشتادوچهار





من از آن هيچکس نيستم و از آن همگانم. پيش از آنکه وارد شويد در اينجا بوده ايد و پس از آنکه خارج شويد در اينجا خواهيد بود.


ژاک جبری مذهب و استادش – ديدرو








انکبوت


بارويي محصور به ديوارهايي از مقوا، سايه هاي جيوه ای به جای پنجره / مردی با عينک تيره و عصای سفيد مدام سقوط مي کند. آنطرف کساني بر روی صندلي گرد نشسته روزنامه مي خوانند.


چهارپايه، کليشه و طناب، و لرزشي خفيف در کتفم، دور گردنم. چون از خون مي ترسم با کاتر توی دست راست و پرواز. به تماشاگران هشدار مي دهم اگر نمايش است پس، سابقا.
تاريک محض يک چند لحظه با سکوت پر و القا / صدای زني در آب مي افتد که هيزمي از آتش مي گيرد: پشت ديوار، مقواهای سفيد سرخ شده با دستي فواره زده بر تني که تاب مي خورد و گر گرفتن ديوار از آتش.
( برای قاطي کردن ام با تصوير يا برای بازگشت تصوير به متن؟ " من " را به اضافه مي کنم به برای همين از سکوت بهت تان کسي بر مي خيزد، پايين مي آيد پای مردی آويزان را مي گيرد تابش مي دهد و قهقهه ای کور و زمخت. دور صحنه مي چرخد همچنانکه که به لاشه ی آويزان تاب مي دهد و چهارپايه را بر جايي مي نشاند، در نشستن مي قهقهد و خوني از رگ مي ريزد را با انگشت به دهان مي برد:
- لابد اگه من اين وسط نايستاده بودمو شما از خودتون نمي پرسيدين که اين مرتيکه کيه پا شده اومده رو صحنه، الان صدای کف زدن و خم و راست شدن اينا - به مرد آويزان اشاره مي کند - بلند شده بود.
- اونوقت منم مث بقيه پا شده بودم و دست مي زدم و به اين فکر مي کردم زودتر...
با تاني سيگاري بيرون مي آورد، مي گيراند، به سمت کومه مي رود و به لگد چوب ها مي پراکند:
- اما حالا ديگه نه.
" تقلا کردن، روايتي از پيش گفته شده را به جريان در آوردن، فرمان دادن: دانستن حالای اتفاق – قدم بعدی"
" ناتواني در به دست گرفتن اوضاع آن چنان که از پيش مقرر گشته "
" پرانتز در پرانتز آوردن " معلق نگه داشتن " "
( گفتم – از به ياد آوردن اينکه گفته بود – محبوس کردني است اين در برج ته نداردي بدون سقف و پير شدن: زوزه کشيدن ) )
نعشي در کار نيست، کسي پايين آمده و پايم را تکان مي دهد، دستهايم را مي گيرد، سرمايش را يخ نمي زند! و اين خون که خون است را نمي فهمد: جا خالي کرده ام، اينکه هميشه کسي جاي خالي را پر مي کند و فرياد مي زند هيچ چيز برای هيچ کسي که اينجاست غير منتظره نيست، هرکس انتظار چيزی را مي کشد که توقع اش را ندارد، هيچ کدامشان باور نمي کنند برای من سهمي در بازی نبوده است، شما نمي توانيد به آنها بباورانيد... و . من تاب مي خورم و کسي مرگ را باور نمي کند سفيدی و بي حالتي چهره ام فقط بسيار طبيعي است.
- نه. بازی ضعيفه.
" اين را مي دانيم. برای از زمان خارج کردن هر تصوری که در ذهن تماشاگران مي گذرد و به مکان آوردنشان ميداني ايجاد کرده ايم با مرکزيت جنازه ای خنثي – چهار آهن ربا به طول ده سانتي متر را در صفحه ای از اقطاب شان به هم متصل کنيد، قطعه ی پنجمي مخروطي که سطح مقطع استوانه ايست به ارتفاع يک سانتي متر و قطر پنج را در مرکز صفحه با فاصله ای چنان تنظيم کنيد که حاصل جمع نيرو و جاذبه برابر صفر گردد، در اين صورت مخروط در ميدان به گردش خواهد آمد بي آنکه سقوط کند - مردی برای ايجاد تعادل بدون پيش پرداخت خودش را به مرکز ميدان مي رساند و نعش را مي تاباند: کسي بي آنکه از قصد گرداننده ی بازی آگاه باشد خودش را در تيررس لذت او قرار داده؟ نقش جاذبه ی زمين در ايجاد اين تعادل قابل شبيه سازی با کيست؟ کسي را به عنوان شاهد احضار کنيد. "
مي خواهم بگويم من را از دست اين ديوانه نجات دهيد، بوی موهايم را که از آتش دور گرفته ام سوخته توی مشامم مي زند، شايد نقش جديدی بدون اطلاع من به نمايش اضافه شده؟ يا اگر اين مرد خودش آمده پس چرا مانع اش نمي شوند؟ طناب گردنم را مي سوزاند
- بهتره به جای اينکه دستاش رو ببنديم و صحنه ی خودکشي با دار مثه هميشه رو بسازيم، مي گم يه کاتر بديم دستش که همزمان رگش رو بزنه که...
- مسخرست.
- چرا؟
- اين قسمتو بايد حذف کرد. مگه گوشمون از گناه بقيه رو به دوش کشيدن پر نيست؟
دوباره بر چهارپايه مي نشيند. صحنه را روشن مي کنند.
- نه! نمي تونين اينطوری تمومش کنين. من هنوز حرفم رو نزدم...
نگاهش وا مي رود، خيره مي شود و سکوتي دامنه دار. صحنه تاريک مي شود... و بعد روشن. صدای دست زدني بلند مي شود... کساني همراهي مي کنند و کساني بي درنگ خارج مي شوند...
به مردی که هنوز روی چهارپايه نشسته، نزديک مي شوم، شانه اش را مي فشارم و مي خواهم که يک شب ديگر به اينجا بيايد و اين بار برای اينکه همين کار را تکرار کند.
( نمي خواهم زير بار بروم، همچنانکه نمي خواهم لحن ابتدايي را حفظ کنم. برايم علي السويه است. چيزی که به ذهن نقش خنثي رسيده است همان چيزی است که مي خواستم: انتخاب سفت کردن طناب برای آن شب و بريدن رگ به طور همزمان برای آن شب. خنثي کسي است که مي خواهد مرکزيت را از مرد نامنتظر به سمت خودش بگرداند.
- اين طوری زودتر فراموش مي شه.


مردی با عينک تيره و عصای سفيد، عرض صحنه را مي پيمايد.






پنج از بي صدايي
هفت مرداد هشتاد و چهار

Wednesday, May 18, 2005

چهار از بی‌صدایی

يا در کش آل ف
در صدای ات يا
در صد آآی ات يا
سيني که ه برنداشته با بندی از شن
از بو بهارتارنج بالا کشيدن اين همه شرجي
شـُش هاش شـِش های ها يها يه ای هايهای
نا گرفته اند
اين


يا در ی است که به بو سينه گي باز مي شود؟
بوزينه ای که يا بر سي نه مي کوبد؟
پوسي ده ای است که در يا دراز مي کشد؟


با ران که بر صورت مي مالد يا آن که بر لب
مي نشاند
مدی که اين الف بر مي دارد
در يای ريشه ايست که جزرش در يا جای ديگريست


يا مد لوله ای که دال از سد بر مي دارد
در يا سين ه ای که مي ماند
.




چهار ازبي صدايي
بيست و هشت ار دی بهشت هشتادوچهار




عروس و مجردان با هم در نمي آميزند. آنها هميشه به صورت عروس و مجردان مي مانند. پيوندی که در سر رويايش را مي پرورانند، دل مشغولي انسان تنها و جدا افتاده است.


مارسل دوشان – درباره ی "عروس را مجردانش برهنه مي کنند، حتي"

Sunday, May 8, 2005

و تمام جهان را يک زبان و يک لغت بود. و واقع شد که چون از مشرق کوچ مي کردند، همواری ای در زمين شنعار يافتند و آنجا سکني گرفتند. و به يکديگر گفتند بياييد خشتها بسازيم و آنها را خوب بپزيم. و ايشان را آجر به جای سنگ بود و قير به جای گچ. و گفتند بياييد شهری برای خود بنا نهيم، و برجي را که سرش به آسمان برسد، تا نامي برای خويشتن پيدا کنيم، مبادا بر روی تمام زمين پراکنده شويم. و خداوند نزول نمود تا شهر و برجي را که بني آدم بنا مي کردند، ملاحظه نمايد.
و خداوند گفت همانا قوم يکي است و جميع ايشان را يک زبان و اين کار را که شروع کرده اند، و الان هيچ کاری که قصد آن بکنند، از ايشان ممتنع نخواهد شد. اکنون نازل شويم و زبان ايشان را در آنجا مشوش سازيم تا سخن يکديگر را نفهمند.
پس خداوند ايشان را از آنجا بر روی تمام زمين پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند. از آن سبب آنجا را بابل ناميدند زيرا که در آنجا خداوند لغت تمامي اهل جهان را مشوش ساخت.

سفر پيدايش – باب يازدهم از يک تا نه


بته جغه : شکست نور در يکايي

در تو پنجه ات
مي آغوشم
، خوني !
در تو پلشتي مکيده لب
مي ليزم
افشرده مي شوم
مني که از دوباز تقطيع هيکلت
به هي
به هرچه پاره مي کنم
- تو در تو چشم ها
پنجره ترسيم مي کني –
با اين ستون که فرو مي ريزد
چرا در من قهقهه ام
گم نمي شوی (که من حوار جمع کنم دور قطره قطره ها و به يادت آب بالا بياورم با کف) ؟

اينجا شبيه هيچ چيز
يک من
پيدا نمي شود
اين شق
حالا نه با خودش يک برج فاصله دارد
قمری را که شکسته
از دستي که واژه به هم بر نياورده.

بالای رفتن ات
نگاه کن
خاکستری است از
به سرمه مي کشي
ديگر بلند نيست
بابل
- در تو لبه هايت
بالي -
که سوخته
اکنون ِ لکنتي است که باز مي آيد

برجلق مي زنم ام در تو برج مي زنمی که يک آي مي ترکد
اين ب چه را لق مي زند!



سه از بي صداييهجدهم ار دي بهشت هشتاد و چهار

Tuesday, April 19, 2005

صداگذاری (بیگانه‌خوانی)

صداگذاری
(بيگانه خواني)

اين جا چراغ – من - را به خاطره مي بندم:
از آنچه ندارم، مي سازد
اين نور برای خوابِ ديدنت کم است

مي خواهم ام از چشم آويزان کني
روی سقف دراز به دراز افتاده و با هر چنگي که مي زنم
اين آسمان اين همه سفيد <-- فواره مي شوم

مادر حيات خلوت مان يک باغ چه (؟) آرد کاشته ايم
آآب؟
نه!
بوی وانيل.
فواره؟
نه!
نيل.

اين سنبه را توی لوله ی جشني که مي زنم
" من با تو در يک تولد به هم نيامده ايم"، جيغ مي زند
زن مي شوم آن وقت اگر مردی و پس مي زنم
که پيش مي کشي، پس پس مي زنم
و ازين، سوراخ،
تصعيد مي شوم

...

اين خاطره
ابری ست


دو/ از بي صدايي
سي و يکم فروردين هشتاد و چهارشنبه



راجع به شما خواب به خصوصي ديده ام: شما در گودالي بوديد و به شدت رنج مي برديد، زيرا من شکنجه تان مي کردم؛ ولي شما از من تشکر مي کرديد که بيشتر رنجتان نمي دهم.

رازها – کنوت هامسون

Sunday, April 10, 2005

یک / از بی صدایی

از خنده آتش ِ دور ِ زني سنگ تا محاصره ی فلج کردن – من : دردی که در استخوان نمي خوابد، در رگ پرتاب مي شود. مردان چرخيدن بي گوش، جز باد: زانو سستاندن، افتاندن، سر به تخم کوباندن، به سنگ، به دريا / خون پر مي دهي از اين شب.
اين ماچه سگها،
ماچه ها،
سگها!
شرت طلا ندارند
خوني هميشه گي از لای پايشان
کس هايشان،ی
زخمي
ست
اول من سنگ مي زنم
محکوم می کنم
شلاق می زنم
نه! اول نيستم. دختری بود که جنين اش را توی شيشه نگه مي دارند، به اندازه ی دست کف چپم از وقتي هميشه کودک بودم؟، توی الکل. سنگي به مرگي که به دنيا نيست، از دنيا آمده: از ترس، از افتادن زني از پله يا مشتي از معاشقه؛ اول سنگيني سنگيست در خلاء که اوست من که نه، نيستم.
اين جا سياهي را با رحم اشتباه گرفته ايد.
حالا نمي گذارند، جفت را پاره کنم، پس سنگ مي زنم، دست به شيشه / وقتي که مي شکند از پشت من اين پدر ندارد


يک / از بي صدايي
بيست و دوم فروردين هشتادوچهار



دختران اورشليم: ما را خواهری کوچک است که پستان ندارد.

غزل غزلهای سليمان / باب هشتم بند هشتم