Showing posts with label موقوفات درخت. Show all posts
Showing posts with label موقوفات درخت. Show all posts

Monday, February 22, 2010

بخش سایه ها

اینجا درختی ست بزرگ، سایه ی او عالمی فروگرفته، در میانِ صحرایی و گرمیِ آفتاب. در زیرِ آن درخت، صد چشمه. هیچکس نپرسد که این درخت از نهال کدام درخت است؟ و آن شاخ از کدام درخت بریده اند که این نتیجه ی آن است؟
در حلب که بودم، به دعای مولانا مشغول بودم. صد دعا می کردم و چیزهای مهرانگیز پیشِ خاطر می آوردم و هیچ چیز که مهر را سرد کند بر خاطر نمی آوردم. الا آمدن، هیچ عزم نداشتم.

از "مقالات شمس"


وقعه ای نیست ولیک
که بر آن هیچ کسی دارد گوش.

از شعر "او به رویایش" – نیما



اشاره

فکر سرما را می کنم. طاقت سرما را ندارم. اینجا که سرد نبود. برف نیامد. از آنجا می ترسم. تو هم حرفی نمی زنی. گرفتار سرمای آنجایی. سرمای جایی که دارم می روم با سرمای آنجا فرق می کند. اینطور فکر می کنم. اینطور شنیده ام. می ترسم. می ترسم یک شب به سرم بزند و توی سرما بزنم بیرون و خشک بشوم و هیچی نباشد که گرمم کند و سرما از نوک انگشتهای پایم بالا بیاید و تا توی چشمهایم برود و با زبانی که بلد نیستم به آنها که مست و دیوانه اند بگویم کمک ام کنند و آنها که می بینند بر جا خشکم، هرچه توی جیب دارم را بردارند و بعد که کاری از دستم بر نمی آید، لباسهایم را بردارند و همانطور خشک و بیجان آنجا افتاده بمانم و کسی هرگز دیگر پیدایم نکند، اصلن به خاطر همین از اولش به سرم زده بود که بزنم بیرون و زدم و آنطور شد. همیشه همانطوری می شود که بیشتر ترسانده ات.


از بخش سایه ها

تنهایی ام بر روی شانه ام. امیدی داشتم، سراب شد، دروغ شد، باد شد. یکباره چشم باز کردم و هرچه بود مرده بود. دور و برم مرده بود. دیوار مرده بود، خاطره مرده بود، عکسها مرده بود، کتابها مرده بود، اتاق مرده بود، خواب مرده بود. انگار شهر پمپه بود و همانطور که هرکس کاری می کرد، پزشکی بر سر بیمار که داشت تیمار، زنی در آغوش مردی که داشت عشق بازی، کودکی در حیاطی که داشت بازی، همه، همانطور گدازه آمد و خورد، خشک شدند، سوخته خشک شدند و در جا و هزاران سال ماندند و آتشفشان دیگر خاموش بود، قربانی که گرفت، قربانی می خواست فقط، مُرد آتشفشان و هزاران سال بعد شد که چشمهایم را باز کردم و یکباره و هرچه مرده و دیدم. اول بار بود، چشم باز کردم و دیدم که قبلن ندیده بودم و گفتم این دیگر خواب نبود، خواب دیدن دارد، این شنیدن بود؛ شنیدن داشت و صورت نداشت. آدم نداشت، تصویر نداشت، سیاه بود و صدادار بود، صدای تصویر تویش بود و صدای آدم تویش بود و صدای آدمِ تویش، صدای او بود، و صدای تصویرِ تویش، صدای آب بود و صدای سوختنِ تن کنارِ آب بود و صدای آدمِ تویش – این را از کجا دانستم؟ - که داشت می سوخت، صدای او نبود، صدای که بود پس؟ نه. این دیگر خواب نبود. توی خواب دیدنِ خودِ آدم هست، دوتا چشم هست مال خودِ آدم که هی خودِ آدم را می بیند که دارد کاری می کند، جایی می رود، چیزی می گوید، نبود، خودِ آدم کجاست؟ این دیگر که خواب نیست، شنیدن بود و من نشنیده ام که بگویند خواب شنیدن. ولی صدای آب بود که می شنیدم. صدای سوختن بود که می شنیدم. صدای خودِ آدم بود که می شنیدم و یادم نمانده. یادم صدای اوست که مانده. یادم حس سوختن را مانده، یادم صدای سوختن را مانده، یادم دردِ سوختن را مانده، یادم صدای اوست را که هنوز می آید مانده؛ اما خودِ آدم نبود که ببینم که دارد می سوزد و از آن دیدن یکباره بپرد آدم از خواب، از ترس و عرق کرده باشد و هی دست به تنش کشیده باشد که کجاست سوختن و هنوز تن داشته باشد و بوی کبابِ آدم نداشته باشد. برای همین سوختنِ آدم که می سوخت، از خواب بیرون نمی آمدم. دردِ سوختنِ آدم که می سوخت، از درد بیرون نمی آمدم از خواب. و سوختن، دردش خوب بود، درد نبود، صدای او بود و صدای او مهربان است و صدای او همیشه خوب است و صدای اوست که بی صدا می سوزاند. صدای سوختن، توی سیاهی بود و صدای سوختن، تصویر نداشت. ندیدم آتش گرفته باشم، ندیدم زبانه های آتش را از پوستم بالا بزند، ندیدم سرخی آتشی که صورتم را آب کند. اول بار بود. چشم باز کردم و ستون تابوت کتابهایم کنار چشمم بود. کتابهایم را که کفن کرده بودم، گذاشته بودم توی تابوت، تابوتِ مقوایی؛ داشتم می رفتم. حالا باورش سخت است، توی این سرما سخت است، یاد نداشتن توی این سرما سخت است، کرخت است آدم و یاد آدم را گرم می کند ولی نمی آید که گرم کند، صدای آن سوختن می آید که مگر گرم کند و آن صدا سخت است. اول بار بود. می شنیدم و شنیدن سخت است. آدم چطور خانه اش را، آدم چطور تنش را، آدم چطور وطنش را، آدم چطور آدمِ توی تنش را، یاد نداشتن توی تنِ آدم سخت است و یاد نداشتن سرد است و توی این سرما، می ترسم. آنوقت، کتابهای توی تابوت را تشییع کردم، تا تویِ زمین بردم، تاریک بود و پاره های گوشتم توی خاک بود و باید بیرون می آمدم و باید روی گوشتم، روی گوشتِ زنده ام، خاک می ریختم. امید آمد که یک روز از خاکِ کتاب بشود انسانی، که مگر این انسان نشود، این که یاد نداشتن نشود و خاکِ کتاب باشد که فراموشی نشود. یکباره چشم باز کردم و تنهایی سرم را به زانو گرفته بود و تنهایی را دیدم و صورت تنهایی را نگاه کردم و دست تنهایی توی یادم نوازش بود. گفتم خوب شد، تو ماندی، تنها یادِ من شدی و آدم بی یاد، بی شدن، می میرد. و گفتم خوب است، با تو تنها شدم، و با تو آدم دنیا می شود. و گفتم خوب شد، آدم با دنیا تنها نیست و آدم تویش دنیاست و با تو دنیا توی آدم غریبه نیست. و گفتم خوب است، همیشه تنها تو با آدم می مانی؛ دستش توی یادم نوازش بود. یکباره چشم باز کردم، من که آنجا می ایستادم و از رقص کلمه بر می داشتم و رقص تازه ای می ساختم و پاهای کلمه توی دست من بود و میان کلمه توی دست من بود و گیسوان کلمه توی دست من بود، پر داده کلمه را خواستم او باشد، و او کلمه نباشد، دست داشته باشد و توی دستش پاهای من و توی دستش میان من و توی دستش گیسوان من، کلمه نباشد؛ دیدم کلمه ی مرده را در ستون تابوت کتابهایم. گفتم آدم مرده ی توی کتاب، توی آدم نمی میرد. به یاد آوردم. پسربچه ای پنج ساله دیدم، گریه می کرد. خواستم اشکهایش را پاک کنم. فرار کرد، زیر میز رفت، قایم شد، گریه می کرد. گفتم چرا؟ آن طرف تر دیدم، روی زمین خون بود، پر بود، جوجه ای بود که دیگر نبود، انگار مشتش را برداشته بود روی جوجه ی گنجشکش کوبیده بود، له بود. گفتم عیب ندارد. ترسیدم از خون. ترسیدم از مشت. گفتم عیب ندارد. گریه ندارد. به یاد آوردم. پسر بچه ای را دیدم، پنج ساله بود، می دوید، دنبال خواهرش می دوید، اول جوجه ی گنجشک را آورده بود بیرون از جعبه ای که برایش ساخته بود. اول خواسته بود جوجه گنجشک تنها نباشد، بازی کند با آنها، بعد دویده بود، دنبال خواهرش دویده بود، دیدم که می دوید، خواستم بگویم مراقب باشد، صدایم نشد، درنیامد، دیر شد، جوجه زیر پاش بود، دیگر جوجه نبود، گنجشک نمی شد دیگر که ببرد پروازش دهد. دیدم پایش را بالا آورد، پای خونی اش را بالا آورد، و فکر کرد کاش آن پایش نبود، گریه کرد. دیدم چاقو دارد توی دستش، گفتم چکار داری؟ گفتم پایم را می برم که دیگر گنجشکی زیر پایم نماند، به او گفتم از بالای درخت افتاده بود، زیر چنار توی کوچه افتاده بود، برش داشتم که بیارمش بالا، از توی پنجره بگذارمش توی لانه، حالا لانه اش کو؟ آویزان بودم از توی پنجره. مادر گفت بگذار بزرگ شود. مادر ترسیده بود که آویزان بودم از توی پنجره. مادر آرام گفت بیا، بزرگ که شد خودش خانه اش را پیدا می کند. گفتم پا نداشتم اینطور نمی شد. مادر می گوید، آرام به او می گوید آنقدر زیر میز گریه کرد تا خوابش برد. خواستم چاقو را بگیرم، ترسیدم. گفتم حالا مادر کو؟ می ترسم. و آمد زیر میز و آغوش شد، یکباره چشمهایم را باز کردم و دیدم. اول بار بود. آدم توی کتاب نمی میرد. گنجشک توی کتاب نمی میرد. و واقعی مردن فقط توی کتاب واقعی ست که نمی میرد و همیشه می میرد و هربار می میرد و هرگز آن مردن نباشد که واقعی ست. وگرنه من با کتابهام خوش بودم که همیشه تویش همانطور می شد که همیشه می شد و دیگر چیزی نخواستم، وقتی خواستم، کاش پا نداشتم. آخِر چه سرمایی توی جانت رفت و تا چشمهات، بلور یخ شد.


مجموعه ی موقوفات درخت
فوریه 2010

Friday, March 27, 2009

از "بخش سایه‌ها"



نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته. یادگرفته که زنان چطور با حرکت سر موها را از روی صورتشان پس می زنند.

حالا او هم این کار را انجام می دهد – همه ی عمر – و او هم یک زن شده.

پیتر بیکسل – از مجموعه داستان "آمریکا وجود ندارد"



زنی که پیشتر در آغوش داشتم، سعی می کند از روی جوی کنار خیابان بگذرد. تا کمر خم می شود توی جوی. احساس می کنی حالاست که بیفتد و با آب و موش و زباله زیر پلی کمی آن طرف تر، پاشنه اش گیر کند و موهایش دور میله های پل بیچید، همانوقتی که موشها شروع به خوردن اندامش می کنند، دستهایش را که چنگ می زند به بتن، به بطری های خالی و چشمهایش را که به پاهایت دوخته تا پیش بروی و بیرونش بکشی. دورخیز می کند تا بپرد. حواست نیست. سرت را برمی گردانی و گمش می کنی. روبرویت توی مغازه ای که لوازم شکار می فروشد، چشمت به دارت و سیبلی بزرگ می افتد. تو می روی. بوی چرم و نگاه چشم کله ی گوزنی دوخته به دیوار، منگت می کند. دخترک را می بینی که از مرد فروشنده می پرسد تفنگش را آورده است یا نه. کنجکاو می شوی و پیش می روی تا گوش دهی، همانطور که به خرت و پرتهایی نگاه می کنی که این گوشه و آن گوشه ی مغازه روی هم تلنبار شده اند، چوب ماهیگیری، لوازم سوارکاری، پوست خرگوش، شاخ کرگدن، غلاف اسلحه ی شکاری. مرد با مهربانی می گوید آورده ست. دخترک که به نظر هشت - ده ساله می رسد، می پرسد قیمتش چند است؟ مرد نگاهش می کند و می گوید همان که پیشتر گفتم، دویست هزار تا. دست بر سر گربه ای تاکسی درمی شده می کشی و نوازشش می کنی. از خودت می پرسی آنچه می شنوی معنی اش چیست. زیرچشمی دخترک را می پایی، از یکجایی ش که نمی فهمی، پول را بیرون می آورد و به مرد نشان می دهد. مرد هم هفت تیری کوچک را می گذارد روی میز. هفت تیری نقره ای ست که بر دسته اش پوسته ای قرمز چسبانده اند. فکر می کنی چقدر واقعی ست. می پرسد با فشنگها دیگر؟ مرد می گوید با یک خشاب پر. یکباره دخترک برمی گردد و توی چشمهایت خیره می شود. در اعماقت لرزشی فرایت می گیرد. نگاهت را می دزدی. اسلحه را برمی دارد و مسلحش می کند. صدای اش گوشت را پر می کند. دهانت را باز می کنی که بگویی آیا هفت تیری واقعی ست؟ می بینی دخترک دهانت را نشانه گرفته. مرد فروشنده می گوید نگران نباشید، خشاب ندارد. دخترک اما دستش را پایین نمی آورد، نشانه اش را تغییر نمی دهد. قطره ای عرق، از زیر بغلت لیز می خورد و روی پوستت پایین می رود. توی چشمهایت خیره می شود. چشمهایش آبی ست و هیچ حالتی ندارد. سرد است. پوستش سرد است. فکر می کنی لابد مرده. لباسهایش خیس و پاره ست. گونه اش پاره شده و خون صورتش را گرفته. فکر می کنی باید صورتش را به سینه ات بچسبانی. از اینکه پیراهنت خونی و چرک شود، حالت به هم می خورد. دستت را زیر گردنش دوانده ای و صورتش را بالا آورده ای و با خودت یکی به دو می کنی که در آغوشش بگیری. می گویی این همان صورت است و سعی می کنی آن را به خاطر آوری. به خودت که می آیی، خنده ای بی معنی روی لبهایت خشک شده. دور و برت را نگاه می کنی. سعی می کنی از روی جوی آب بپری. سرش را رها کرده ای کف زمین. لبهایش تکان می خورند. توی ویترین مغازه ی روبرو، تفنگی دولول آویزان است، کنارش چوب ماهیگیری ست، کنارش جلیقه ای چرمی، انواع کلاه های چرمی... می روی تو، چشمت به دخترکی می افتد، آنجا کنار پیشخوان، لباس قرمز پوشیده، دامن قرمز، کلاه قرمز، پیراهن سفید، جوراب شلواری ی سفید. فروشنده را می بینی که با هفت تیری کوچک ور می رود. می گویی می شود چوب ماهیگیری تان را برای چند لحظه غرض بگیرم، آخر کسی توی جوی آب کنار پیاده رو افتاده. مرد سرش را بالا می آورد. اسلحه را روی میز می گذارد. می رود در پستو گم می شود. منتظر می مانی، بی آنکه بدانی مرد اصلن حرفت را شنیده یا نه. فکر می کنی رفته ست چوب ماهیگیری ای را بیاورد که مخصوص همین کار است. در لحظه همه چیز برایت روشن می شود، اینها یک چوب ماهیگیری دارند برای این کار، نه، این اولین بار نیست که کسی افتاده آن تو. یکباره می فهمی که دخترک هفت تیر را برداشته به سمتت نشانه رفته. در لحظه ای کشدار خشک می شوی. نگاه همه ی سرهایی که به دیوار چسبانده اند، روی شقیقه ات سنگین می شود. عرق از روی گردنت لیز می خورد. فکر می کنی چشمهایش هم به رنگ سارافون تنش سرخ اند. زانوهایت می لرزند. مرد با دیلمی می آید. می گوید هر روز یکی این تو می افتد، و زیر پل گیر می کند، آنوقت آب پیاده رو و خیابان را می گیرد و عبور و مرور سخت می شود. اگر زحمتی نیست با این میله، زیر پل را... نترسید، فشنگ ندارد. ببینید، خشابش اینجاست. رو می کند به دخترک می گوید می روم کمک این آقا، زود می آیم. دخترک تکان نمی خورد. نشانه اش را تغییر نمی دهد. جرات نمی کنی از جایت جنب بخوری. فکر می کنی هرچقدر دنبالش بدوی، هرگز نخواهی رسید. جریان آب زودتر می بردش، و خودت را می بینی که در امتداد جوی، می دوی و می دوی... از این خیابان به خیابان بعدی، و از آنجایی که جوی به فاضلاب می ریزد زیر زمین، دیگر هرگز پیدایش نمی کنی. برای همین حرکت نمی کنی. روی جوی آب تا کمر خم می شوی تا سایه اش را در آب تعقیب کنی، با نگاهت. فکر می کنی باید خونسردی ات را بازیابی. دست توی جیبت می کنی و سیگاری در می آوری. سرت را بالا می آوری تا روشنش کنی، چشمت به ویترین مغازه ی روبرو می افتد. چشمهایت در نگاه آهویی تاکسیدرمی شده، قفل می شود. آن طرف تر، عقابی خشک شده با بالهای گشوده، تفنگی شکاری، فانوسقه و قمقمه ی شکار. سیگارت را روشن می کنی و بی خیال می روی تو. دخترکی هشت – نه ساله کنار دخل ایستاده و قیمت چیزی می پرسد. هفت تیر کوچکی توی دستهای مرد فروشنده ست، خشابش روی پیشخوان. همینطور که با اسلحه ور می رود، می گوید دویست هزارتا. دخترک پول را به مرد می دهد. هفت تیر را می گیرد و به سمتت نشانه می رود. پیش می روی. توی چشمهایش زل می زنی. دخترک بر می گردد، اسلحه را به مرد می دهد. مرد جعبه ای در می آورد، خشاب و هفت تیر را تویش می گذارد. دخترک بیرون می رود. وقتی از کنارم رد می شود، شانه هایش را نگاه می کنم و ماهیچه های ساقش را از زیر جوراب. به فروشنده می گویم من هم از همان می خواهم. می گوید باید چند روز دیگر بیایم. - بیعانه بگذارم؟ - فرقی نمی کند. مبلغی پیش اش می گذارم و بیرون می آیم.


از بخش سایه ها - به احترام نصرت رحمانی
مجموعه‌ی موقوفات درخت 
مارس 2009

Tuesday, January 20, 2009

بخش گشایش / بخش سایه‌ها

من به زیر این درخت خشک انجیر
که به شاخی عنکبوت منزوی را تار بسته
می نشینم آنقدر روزان شکسته
تا بخشکد بر تن من پوست

نیما – از شعر "تابناک من"



هوا از سینه ات بالا می آید، می خورد توی صورتم، همانطور بمانی، پشتت، پوستت، فکر می کنم، می افتی، توی آن همه خاکستری ی دور، از دست می روی و یکباره خلاص می شوی، که وقتش گذشته. می ترسم، به او فکر می کنم، برگردم، صورتم را برگردانم، می رود توی سیاه ابریشم موهایت که توی صورتم می پاشد، اگر برگردم، آرواره ات را، و گردنت را، که وقتی دست دراز می کنم، محو می شود، از پوستت می گذرد، گفتم دوباره نمی شود و همه چیز سوخته و آب سوخته روبرویت و سفیدی ای سوخته روبرویم. روی چارچوبی که نشسته ای، نشسته ام و زیر پایمان، تا هست، خاکستری ست. از مغزم بالا می رود، فقط که بلرزم، بروم توی خاکستری. پاهایم را تکان می دهم، که همیشه تکان می دهم، که دستهایت را نمی توانی برگردی بگذاری روی زانویی که نگهش داری که اعماقت را به هم نریزد. دستم را به لبه ها می گیرم که خم شوم تا تو. که صورتت را ببینم که نداری و استخوانهایت را و چشمهایت را و آن همه سینه ات. جیغ می کشی که تکان نخوری. تعادل از دست می رود که بیافتی. دوباره که میافتی روی لبه ای دوباره، روبروت چه می شود، من روبرویم خودم را که پشت توست، تو چه داری. می خواهم بدانم به چه نگاه می کردی. نمی دانی. به من فکر کردی. انگار بالا افتاده باشیم. آنجا که بود دورتر شد. من این را می بینم. تو نمی بینی. تازه می فهمم. ندیده بودی. آنوقت هم. چشم داشتی؟ گردنت را بو می کشم. بویت می شکند. در من گذشته می شود. بوی گذشته ی گردن، لبهایم را می جنباند، خیسم می کند که لبهایت برگردند و اظهارم کنند. روی پوستت جایی ست. از روی شانه ات که نگاه کنم، موجی سیاه که می رود پایین. می رود پایین. توی خاکستری. پایین تر گردنم. پایین تر دهانم. استخوان فکت زیر دندنهام جان می گیرند. گوش هم. و انحناها. ته اش ضخامت گیلاسی ست که نه می شکند نه آدم. آب نبود اگر بود که دیده باشی مگر که تا ته اش که می رود، از لای دندانهایم بکشم بیرون. دستانم را تا مچ فرو که برده ام ، از مو فقط که همه اش لای زخم دهانم پر شده، عق می زنم و یا صدایم را و یا زبانم و یا هرچه توی دستم نفرت موست از میان لثه ام. و عبث. نه. چون هرگز نمی شناسی ام و هرگز ندیده ای ام و چون اینبار نمی گذارم لیز بخوری و یکباره برکه، رهایت می کنم که هربار نیست. *


* از بخش گشایش



از سفر آمده ام. نه بچه نمی خواهم. که رویم راه می روم. تو منتظر می مانی تا دوباره پریود شوی. من منتظر می مانم. بی آنکه بدانم کجایی/ بی آنکه ببینم ات. سه ماه می گذرد. اگر بروم بیرون. با آنها روبرو می شوم. چیزهای مشوشی دارم. مال غذاست. همه چیز به غذایی ربط دارد که خورده ای. تقصیر من نیست. نمی شناسی ام. با آنچه هستم روبرویم می کنی، نمی شناسم ات. انگار از سفر آمده ام. می بری ام توی اتاق. چمدانم را باز می کنی. از تویش بچه ای بیرون می آوری. برایت آوردم. می خندی. وقتی کتاب می خوانم گوش نمی کند. دلم نمی خواهد اینطور باشد. اسمش را تو بگذار. این را می شناسی؟ مال توست. نشانم می دهی. شیشه ای آنجاست. یکی از توی اش می خندد. ادایم را در می آورد. می خواهد صدایم مال او باشد. می شود. باید صبر کنی. سرفه می کند. آب دهانش را فرو می دهد. سه ماه می گذرد و تو می ترسی به سراغ من نمی آیی. دکتر می گوید علایمش نیست. من هم چمدانم را باز می کنم. پارچه ی سفید را تویش پیدا می کنم. می گذارم اش روی رختخواب، جای تو، آنجا که می خوابی، پارچه ی سفید که خون را نشانت می دهد، صبح می خندی. خوشحالی؟ نمی فهمد. صدایم را گوش می دهد و به جایی نگاه می کند و آنچه خوانده ام را نمی شنود و از آنچه شنیده چیزی نمی فهمد. شروع می کند به خواندن، آنچه می خواند را نمی فهمد، می خواهد همانطور بخواند، اسمها را نمی خواند، غلط می خواند، می پرسد، نگاهش می کنم. شبیه من که نیست. مو ندارد. می خندی. شیشه توی دستم یا خورد می شود، یا می شکند، یا بلند می شود می آید بیرون که گلویم را بفشارد. فکر می کنم از دماغم خون می آید، می روم توی آینه، دست می کشم، دستمال را برمی دارم، خون را نمی بینم، پاک می کنم، دستمال سرخ می شود. گاهی توی خیابان دیده ام که راه می روی و با خودت حرف می زنی و صدایت در نمی آید و فریاد می زنی و آنجا نیستم. از من می ترسی؟ از اتاق بیرون می آیم. دستانم را با پارچه ای پاک می کنم که بوی الکل می دهد، بعدن بوی الکل می دهد، دستم بوی الکل می دهد، می دانم. تو از من می ترسی. و مشت می زند توی صورتم و توی سینه ام و توی شکمم. بعد بالا می آورم. حالم بد شده. به خاطر غذایی که خورده ام و می روم توی توالت و عق می زنم. تو هم عق می زنی. یا ادای عق زدن در می آوری. سه ماه شده. گاهی اینطور می شود. چون با خودت حرف می زنی. و از خودت می ترسی و توی خیابان راه می روی. من هم نگاهش می کنم. او هم نگاهم می کند. صورتش را می بوسم. از سفر آمده ام. می روم توی اتاق. کلید را پیدا نمی کنم. پشت در می مانم. در را قفل کرده ام. فکر می کنم آن کلید دیگر را کجا گذاشته ام. همه جا را می گردم. پیدایش نمی کنم. فحش می دهم. اینبار توی سینک آشپزخانه عق می زنم و کف بالا می آورم. احساس سوزشی از خردل توی حلقومم می پیچد، خفه ام می کند. تو بیشتر نباخته ای. باید حالی ات شود. اگر این ترس بگذارد، می روم بیرون و هرچه روبرویم باشد، آنها باشند، هستند. برمی گردم و توی چشمهایت نگاه می کنم، بچه نمی خواهم. در را به هم می زنم. وقتی برمی گردم کلید را پیدا نمی کنم و به دنبال کلید در گوشه ای تکه های شیشه را پیدا می کنم، که بوی الکل می دهد، بعدن بوی الکل می دهد، و دستم را پاک می کنم، با پارچه ای که کناری افتاده. صدای زنگ در که می آید، بلند می شود، می دود، می گوید باید برود، و کتاب را پرت می کند آنجا. کتاب را برمی دارم و دوباره می خوانم، صدایم را بلند می کنم که توی خیابان بشنود، می شنوم که می خندد و دلم برایش تنگ می شود و دلم می خواهد برگردد، کنارم بنشیند و صدایم را از بر کند و هربار که می خندد، دندانهایش. خشم توی انگشتهایم می دود، توی دستم، توی ساعدم، توی مچم، توی آرنجم و جمع کردن این دست کار سختی ست و مشت کردنش و قایم کردنش و از خیر صورت گذشتن، از خیر سیلی، از خیر چیزهای بعدش. معلوم است که نمی توانم توی خودم را ببینم. تو هم نمی توانی. تکه ای را برداری و جایش چیز دیگری بگذاری. انگار که نمی بینی ام از کنارم می گذری و انگار لخت باشی و انگار پوستت لخت باشد، نه اینکه تنت معلوم باشد، نه اینکه به تنی فکر کرده باشم، بی آنکه نگاهم کنی و یا دیده باشی ام و خیلی های دیگر. سفر درازی ست. فکر نمی کنم تمام شود. منتظر می مانم که تمام شود. نگاه می کنم که تمام شود. می خواهم که تمام شود. می توانم تمام اش کنم. همانطور هم تمام می شود. خاموش می شود. موسیقی می شود. گذشته می شود. برای همین کلید را پیدا نمی کنم. نمی خواهم پیدا کنم. دوباره بر گردم. وقتی پیدا کنم مجبور نیستم. به هرجایی سرک می کشم و هرجایی عق می زنم و هرجایی سوزش خردل می شود و هرجایی درد می گیرد و هرجایی بو می پیچد، پشت کمد، پشت صندلی، پشت میز، پشت دیوار الکی ی اتاق، روی گاز و توی یخچال و زیر فرش و هرجای دیگری. بعد می روم سراغ ظرفها، می اندازم شان روی زمین، خورد که می شوند، صدای قشنگشان را می شنوم، یکباره همه را بیرون می ریزم، می ریزند روی زمین، تکه تکه می شوند، تک تک صدای خورد شدن می شوند، لابد دلت می خواهد بیایی ببینی، نمی توانی. می خندم. پاهایش را می گیرم و برعکس بلندش می کنم. بالا می آورد. یا ادای بالا آوردن در می آورد. *


* از بخش سایه ها



مجموعه ی موقوفات درخت
ژانویه 2009


Friday, January 18, 2008

فصل خیابان

کلبه ی طبعم، در افق می سوزد
وقت که در آسمان ِ شب
خاطراتم را دار می زنند

شاعر: نمی شناسم برگردان : خودم




پراکنده
فصل خیابان
کتاب سور

استفان را به یاد می آورم که نیمه ی دیگرش می گفت می خواهد تمام ِ چیز را ببیند. از اسب می آیم پایین، و شن را بو می کنم. دوباره تقصیری در من هست که راه را نمی شناسم. به نگاه اش خیره می شوم، دیگری را می بینم، دنبال چیزی می گردد، نفس می کشد.
که می گفت این زمین خیس، شبهای مستی ست که او را جا می گذارد و باز احوال سحری ست زیر گوش در پهنای ناقوس. آسمان که در چشمهایم ستاره فرو می نشاند، به راه باز می گردم، در بویی که نمی شناسم، خطوطی را پیدا می کند و هرچیز شفاف می شود. دست زن را می گیرد، به چشمهایش می کشد می گوید، نگاه که می کنم، شما را توی خطوطی می بینم که او به هم می رساند، در من. و یکروز روی شن می نشیند و هرچه سعی می کند، نامش را به خاطر نمی آورد.
که می گفت او را به اندازه ی تمام آنهایی لمس کرده که می شناسد و نامش برای همیشه می ماند، اگر آنقدر شبیه هم نباشند. استفان و این قول، مرا به یاد تو می اندازند، که با خودم گفتم اینبار که می رسم، گوشی را بر می دارم، شماره را می گیرم، و آن سوی خط، صدای خس خس ات را می شنوم؛ که خواهی گفت نوبتِ من بعد از رفتن تو آمد. ولی تو ناکام مانده ای، هرگز سراغت را نخواهم گرفت. و آنجا ادامه خواهی یافت، بی که بدانی، خودت را بشناسی یا آن چیز را.
که می گفت آنجایی که انتظار می ماند، امید تمام می شود؛ و دیگری ی من اینطور. و فکر می کنم که رسم باد این است، که هر بویی را از هرجایی می آورد، می نشانم اینجا، و بر می دارد، و به خاطر نمی آورم، و تمام آنها می شود، که می خواهم اینجا رسم کنم.
قطراتی در من هست، که هرگز به هم نخواهند رسید. و او اینطور خودش را می کشت. تا کسی مثل من، در ادامه ی آن چشمها، دست ببرد و این وصل را ممکن کند. بانویی با خطوط مبهم در کنار مرداب. استفان با ریش ِ بلندش در خواب. می خواهد برود، و خود را به ادامه اش برساند، وقتی کشتی در شن زندانی ست. و تنی که می شناسد نیست. رویش می ایستد و از آنجایی تماشایش می کند که دور می شود. و او را خواهد کشت، همانقدر که در آینه هست. دستش بود که می خواست به همانجایی آلوده شود که خودش را می آلود. و حالا توی چشمهایش تو بودی، که او را می دیدی، که از استفان می گوید، وقتی استفان دیگر نیست، تو را مجبور می کند. با اضطراب دست می کشی روی زمین، و خطوط را لمس می کنی. وقتی جای دیگری هستی. وقتی می گویی درست در یک نقطه ایستاده ایم در دو هجای فاصله. تا دستهایش نجاتش می دهند، نابود شده، در آستانه ی در. استفان به دریا معتادت می کند، به آبهای... استفان نیمه ی مرگ بود، او ادامه اش را می کشید. چیزها را به یاد می آورم، و آشنایی هایی که دورمان کرد.
بوی دیگری می آمد.



بیست و هفتم دی هشتاد و شش