Showing posts with label جام، خاکستر و گوشت. Show all posts
Showing posts with label جام، خاکستر و گوشت. Show all posts

Monday, October 21, 2013

جام، خاکستر و گوشت / مرغ عیسا

"جام، خاکستر و گوشت"

مرغ عیسا *
به میم. ر

  
وسط خانه بیهوش افتاده بودم. یادم نمی‌آید کی و چطور رسیده بودم خانه و اصلن یادم نمی‌آمد بیرون رفته باشم و نه؛           نرفته بودم، لخت بودم از هوش رفته افتاده روی زمین به آن صدایی که از توی زمین می‌آمد، با نبض که توی حلقم می‌زد به زحمت خودم را جا آوردم. صدای ناله‌ی زنی انگار. زور زدم یادم بیاید چه کسی توی اتاق بود و ناله‌های ریز حشری‌ش از توی زمین ول نمی‌کرد. گوش تیز کردم مگر صدای مردی هم می‌آمد که نه؛              زن بود و دستش. حالا روی سینه‌اش، حالا لای پاش، حالا دور لبهاش و باز خوابم برد... دوباره همان صدا... سرم را کج کردم و با چشم نیمه باز دوروبرم را نگاه کردم. نه کسی بود، نه چیزی. بلند شدم توی اتاق سرک کشیدم کسی نبود... صدا از توی زمین بود... انگار از توی زمین بود. گوشم را چسباندم به دیوار شاید از خانه‌ی همسایه می‌آمد که نه؛ نبود. چسباندم زمین دوباره و همانطور خوابم برد. باز هراسان پریدم... صدا ول نمی‌کرد. چهاردست و پا روی زمین، گوش چسبیده به سرامیک، دنبال صدا رفتم... سرم به چیزی خورد و درد عجیبی توی جمجمه‌ام رشد کرد به چشمهایم رسید و از گردنم پایین رفت. صدا پشت در بود.

نه؛      اینطور نبود.

صدای در آمد. اول صدای در آمد. خواب بودم. بیهوش افتاده بودم، کف خانه، لباس نداشتم. کسی به در می‌کوبید... هراسان بیدار شدم. قلبم می‌کوبید... چون از صدای زنگ وحشت دارم. از صدای هر زنگی وحشت می‌کنم، قلبم تند می‌شود، زنگ خانه، زنگ تلفن... همیشه همینطور. بعد می‌روم از چشمی در خیره می‌شوم به یاروی پشت در، ولی اغلب یارو نیست. کسی نیست. گوشی را برمی‌دارم نمی‌گویم سلام، منتظر می‌مانم از آن طرف صدا بیاید و هر بار از نو حیرت می‌کنم اگر بیاید و اگر بشناسم می‌گویم سلام و باز از نو حیرت می‌کنم که آن طرف کسی‎ست و می‌شنود. دلم می‌خواست یکبار شده خودم آن طرف صدای خودم را بشنوم. این ترس را برای کسی نگفته‌ام. به اندازه مسخره‌ام می‌کنند. نه؛ اول گوشی را برنمی‌دارم، وقتی زنگ می‌خورد اول خیره‌خیره نگاه می‌کنم به صدا، همینطور به تناوب زیاد می‌شود و تمام سرم را می‌گیرد، دستم نمی‌رود به برداشتن و جواب دادن، وقتی می‌رود، از آن طرف صدایی نمی‌آید و صدای زنگ هنوز توی سرم می‌تپد و وحشتزده نگاهش می‌کنم... از توی چشمی نگاه کردم... یادم آمد... صدای زنی بود داشت جان می‌کند، آرام جان می‌کند، جان کندنش تمامی نداشت... نه؛ ناله‌ی لذیذ بود... جان کندن نبود... توی راهرو کسی نبود. در را باز کردم سر بیرون بردم و راست و چپ دنبال زن گشتم، نه؛ نبود، دیگر نبود، رفته بود شاید و دیگر صدا نبود. پایم به چیزی گرفت کنار در، کیسه‌ی زرد و سفید بود. برداشتم. تویش را نگاه نکردم. آمدم تو نشستم کف خانه، کیسه‌ی زرد و سفید را نگاه کردم. هراس داشتم بازش کنم، تویش را ببینم. نمی‌دانم از چه. نفهمیدم از چه. ولی دیگر صدا نمی‌آمد. اولش دیگر صدا نیامد. سرم را گذاشتم روی زانوم به چیزی فکر نکنم... باز می‌خواستم بخوابم، دلم می‌خواست بخوابم. یقین داشتم دیشبش تنها نیامده بودم. یاد این افتادم به عجله برخاستم گشتنِ جاهای خانه. هیچکس نبود. آمدم و لرزان کیسه را برداشتم باز کردم: شیشه‌ی خالی ویسکی، شلوار جین، بلوز یقه اسکی و گوشی موبایل با یک پارچه سفید که مثل بقچه بسته بود. بقچه را در آوردم، روی پیشخوان گذاشتم، همانطور گیج که این چیزهای کیست، فکر کردم به چیست لای پارچه‌ی سفید. باز نشستم زمین... خانه‌ی بزرگ خالی‌ست. اثاث ندارد. نمی‌دانم چرا. دیروزش داشت، آن روز لخت بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد سر وسایل چه آمده بود. فکر کردم شاید خانه‌ی خودم نبود. خانه‌ی خودم که نبود. مسافر بودم. خانه را با اثاث اجاره کرده بودم. هول برم داشت جواب صاحبخانه را چه بدهم. باید فرار می‌کردم. راه دیگر نداشت. فکر نکردم شاید دزد آمده. بیرون که نرفته بودم. یادم آمد بیرون نرفته بودم از وقتی آمده بودم این شهر. یک ماه بود بیرون نرفته بودم. فقط مصطفا... یاد مصطفا افتادم، قرار بود زنگ بزنم ببینم‌اش. نزده بودم، ندیده بودم‌اش. گوشی را برداشتم و زنگ زدم... خواب بود. گفت. معذرت خواستم. گفت حالا این وقت شب چرا زنگ زده‌ام. گیج شدم. کدام وقت شب؟ اصلن شب نیست. مصطفا فحش داد. گفتم بعدن زنگ می‌زنم... قطع کردم. آن وقت دوباره صدای در آمد. کسی به در می‌کوبید. دوباره لرز برم داشت. اگر تکان می‌خوردم صدا می‌پیچید معلوم می‌شد کسی خانه‌ست جواب نمی‌دهد. از جا تکان نخوردم. دیدم صدا می‌کند می‌گوید مصطفا بیا در را باز کن، می‌داند خانه‌ام. صدای مصطفا بود صدایی که صدایم می‌کرد. گوشی هنوز توی دستم بود، به صفحه‌‌ی گوشی خیره شدم. نک پا رفتم از توی چشمی نگاه کردم. مصطفا بود. در را باز کردم. گفت آمده ببیند چه مرگم شده آن وقت شب. گفتم مگر همین حالا با تلفن حرف نزدیم؟ و کدام وقت شب؟ مگر شب بود! باز گفتم. نگاهم کرد گفت آدم حسابی یک چیزی تنت کن. یادم افتاد لخت بودم. خنده‌ام گرفت. هرچه گشتم لباسی نبود، نداشتم... همانطور لخت ماندم. دور و بر را نگاه کرد؛ اثاث خانه کجاست؟ حیرت کرده گفت. بقچه و باقی چیزها را روی پیشخوان دید. گفتم اینطور شده. صدا را گفتم. گفتم صدای زنی می‌آمد بیرونِ در، توی راهرو، ناله می‌کرد. رفتم نبود. کیسه بود. کیسه را گفتم و شیشه‎ی خالی جک دانیلز را گفتم و باقی چیزها؛ گفتم نمی‌دانم توی بقچه چیست. جرات نکردم بقچه را باز کنم. چرا؟ نمی‌دانستم. نمی‌دانستمی که انگار می‌دانستم. انگار به صدا ربط داشت. به صدای زنگ. به کوبیدن در. به صدایی زنی که توی راهرو حبس بود. هنوز قلبم می‌کوبید. مصطفا رفت سر وقت بقچه، گره را باز کرد، توی بقچه دسته‌ی انبوه موی بافته‌ی بریده بود. چندشم شد. گفت این دیگر چیست. فکر کردم کلاه گیس است. برداشت، دسته‌های جداجدا بود، خوشه خوشه بریده و کنار و روی هم چیده، خرمایی؛ کلاه گیس نبود.

*

کف اتاق، بیهوش افتاده بودم صدای زنگ را شنیدم. چشم باز کردم، دور و بر را به جا نیاوردم. صدای ممتد زنگ توی از توی گوشم، راه گرفت، تپش قلبم شد. می‌خواستم بلند شوم، زور زدم، سرم را بالا آوردم، درد عجیبی توی سرم پیچید. دوباره افتادم.... با صدای زنگ چشم باز کردم. صدای ممتد زنگ از گوشم تا توی قلبم می‌کوبید. ترس و دلپیچه‌ی شدید راه نگذاشت از جا برخیزم. به سختی سرم را بالا آوردم. درد توی سرم، چشمهایم را پر کرد... صدای زنگ... امتداد صدای زنگ... همیشه نفرت داشته‌ام از صدای زنگ. اضطراب عجیب می‌گیرم صدای تلفن بلند می‌شود، صدای در بلند می‌شود. زانوهایم شروع به لرزیدن می‌کند. لرز از بالا می‌آید. دلم می‌خواهد جایی پنهان شوم. اغلب می‌روم توی کمد، اگر صدای در باشد. گوشی را پرت می‌کنم وقتی صدایش در می‌آید. مصطفا نمی‌گذارد خودم را از شر تلفن راحت کنم. هربار یکی را نابود می‌کنم، زمین می‌زنم و می‌شکند، یکی تازه برایم می‌آورد. رهایم نمی‌کند و تنها او می‌داند اتاق من کجاست. کس دیگری نمی‌داند. هیچکس دیگری نمی‌شناسم. من اینجا غریبه‌ام. حتمن هم اوست پشت در، انگشتش را گذاشته روی زنگ ول نمی‌کند. صدایش می‌آید، فریاد می‌زند چرا در را باز نمی‌کنی مصطفا! می‌داند در اتاقم. من در اتاق گیر افتاده‌ام. آن روز که آمده بود گفتم من آنجا گیر افتاده‌ام و نمی‌توانم بیایم بیرون. می‌خواست برویم چیزی بنوشیم و توی بار زنی پیدا کنیم. تا آستانه‌ی در رفتم. از آستانه پیشتر نمی‌توانستم رفتن. زانوهام می‌لرزید و دیگر نتوانستم. گفتم چه مرگم شده. من که از بیرون ترس نداشتم. مصطفا توی راهرو گم شد. برنگشت نگاه نکرد ببیند من در آستانه مانده‌ام. روز دیگر آمد؛ گفتم چرا مرا نبرد، منتظرم نماند. با دهان باز نگاهم کرد. گفتم چه مرگت شده آنطور نگاه می‌کنی؟ گفت رفتیم بار، نشستیم، نوشیدیم، تو با آن دختر حرف زدی، همانکه لهجه‌ی انگلیسی تند داشت، کجایی بود؟ حالا این من بودم با دهان باز نگاهش می‌کردم. گفت ها؛ ایرلندی بود. برایش شعر خواندی.
چه شعری؟

Wine comes in at the mouth /And love comes in at the eye; / That’s all we shall now for truth / before we grow old and die./ I lift the glass to my mouth/ I look at you, and I sigh.

ییتز.
ییتز؟ چه مزخرفاتی.
بعد بوسیدم‌اش. مصطفا گفت دختر با چشم برق‌زده نگاهم می‌کرد. هیچ‌کدام اینها یادم نمی‌آید. یادم می‌آید از اتاق نمی‌توانستم بروم بیرون. گفتم. گفتم چرا مزخرف می‌گوید. من توی این اتاق حبس شده‌ام، از وقتی آمده‌ام از آستانه‌ی در نتوانسته‌ام بگذرم. ییتز بلد نیستم. مصطفا با سرم بازی می‌کرد. دیدم دارد با سرم بازی می‌کند. با حافظه‌ام بازی می‌کند. توی کمد رفتم پنهان شدم در را باز نکنم. نه؛ توی کمد نرفتم. نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. سرم خیلی درد می‌کرد. سرم را گرفتم، بالا آوردم دور و برم هیچی نبود. اتاق را به جا نیاوردم و می‌دانستم همان اتاق است. می‌دانستم از آنجا بیرون نرفته‌ام. مصطفا چیزها را برداشته برده. چرا برداشته برده. نه؛ او نبرده. یادم آمد. چند روز شده هر روز یک چیزی کم می‌شود، گم می‌شود. هرچه می‌گردم پیدا نمی‌کنم. به مصطفا گفتم. آن روز آمده بود گفتم دیروز صندلی گم شد. قبلش ظرفها گم شد. قبلش تخت گم شد و امروز، امروز... گفت همه چیز همان‌جاست، سر جای خودش. گفتم مگر می‌شود. کو؟ رفت نشست روی صندلی. صندلی نبود ولی او جوری که روی صندلی نشسته باشد، نشست. و بلند شد جوری که روی تخت دراز کشیده باشد، دراز کشید و در لیوان آب خورد و بعد لیوان را به من داد. لیوانی نبود. مجبور شدم لیوان را از دستش بگیرم، روی صندلی بنشینم، روی تخت دراز بکشم. مسخره بود. گفتم اینها مسخره‌ست. چرا با من آنطور می‌کند. دارد دیوانه‌ام می‌کند. گفتم. من دیوانه نیستم. من از بیرون نمی‌ترسم. می‌خواهم بروم بیرون. می‌خواهم آن دختر را ببینم، برایش ییتس بخوانم. ییتس دیگر کیست؟ اسم دختر چه بود؟ کدام دختر! اسمش را از کجا بدانم.

صدای زنگ ممتد توی گوشم زوزه می‌شد. قلبم می‌خواست از جا کنده شود. دلم آشوب بود و می‌خواستم بالا بیاورم. کاش آن صدای زنگ می‌برید. کاش صدا می‌برید. هی می‌گفت بیا باز کن. باز کن. بردار. گوشی را بردار. حرف بزن. حرف بزن. بس است. توی سرم گفتم بس است. سرم سنگین بود... خودم را روی زمین کشیدم تا در پیش رفتم. فقط می‌خواستم بگویم هر که هست برود. مصطفا بود. لعنت به تو مصطفا... دیشب کجا بودی؟ همانطور روی دست و پاهایم سرم، دهانم، را چسباندم به در گفتم، لرزان. جوابی نیامد. دستگیره را گرفتم به زحمت خودم را بلند کردم. در را باز کردم. سرم را از آستانه بیرون بردم، دو طرف راهرو را نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. پلکهایم را سخت هم آوردم، بسته بر هم فشردم و باز گشودم و نگاه کردم: هیچ کس. لعنت. گفتم. کثافت. گفتم. دیوث. گفتم. پایم خورد به چیزی... تازه آن وقت دیدم چیزی تنم نیست و چشمم به کیسه‌ای زرد و سفید کنار پایم افتاد. برداشتم، چیزی توش بود آوردم تو. گذاشتم وسط اتاق خالی. نشستم. سر روی زانو گذاشتم و چشمهایم را به کاسه‌ی زانو فشار دادم. همچنان درد بود و می‌پیچید. دست بردم کیسه را نزدیک آوردم. گشودم: شیشه‌ی خالی ویسکی بود، بلوز یقه اسکی قهوه‌ای، شلوار جین، گوشی موبایل و یک بقچه‌ی سفید که چیزی تویش پیچیده بود. بقچه را برداشتم روی پیشخوان گذاشتم. هراس داشتم بازش کنم. فکر کردم اینها چیست. فکر کردم کسی آنها را گذاشته پشت در، زنگ زده و رفته. چرا؟ برای که؟ و این بقچه... جرات نداشتم توی بقچه را نگاه کنم. آن وقت دور و برم را نگاه کردم تازه دیدم اتاق خالی‌ست، هیچی درش نیست. یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. آنوقت لرزم گرفت، سردم شد. پی لباسهایم گشتم... یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. توی آشپزخانه تنها چیزی که مانده بود مایکروفر بود. یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. گوشی را برداشتم به مصطفا زنگ بزنم. همین‌طور صفحه‌ی گوشی را نگاه می‌کردم صدای مصطفا را شنیدم، به گوشم چسباندم. گفت چرا حرف نمی‌زنم. گفتم خودت دیر برداشتی. گفت مرد حسابی ده دقیقه‌ست دارم می‌گویم الو الو، چرا این وقت شب زنگ می‌زنی، حرف نمی‌زنی. گفتم احساس می‌کنم همه‌چیز کند شده، کش می‌آید. شب؟ شب نیست. قطع کردم. همچنان از سرما می‌لرزیدم. صدای زنگ در آمد. دوباره صدای زنگ در توی سرم پیچید و هجوم دوباره‌ی هراس. از جایم تکان نخوردم. صدای مصطفا را شنیدم. گفت می‌داند توی اتاقم، چرا در را باز نمی‌کنم. چهاردست و پا خودم را به در رساندم. باز کردم. آمده بود ببیند چه مرگم بوده آن وقت شب زنگ زده بودم. هنوز گوشی توی دستم بود، گفتم چطور توانسته آنقدر زود خودش را برساند. ما که همان وقت حرف زده بودیم. ابروهایش را در هم کشید با تعجب نگاهم کرد. گفتم صدایی از بیرون، از راهرو، می‌آمد... هیچ‌کس نبود. کیسه را گفتم. نشانش دادم. گفت چرا لختی. یکه خوردم، نگاهم کردم دیدم چیزی تنم نیست... لرزیدم.

پرسید زن رفته؟
کدام زن؟ پرسیدم.

همان که دیشب آوردی‌ش خانه. و گره بقچه را گشود... یکه خورد، عقب نشست. نگاه کردم دیدم دسته‌ای انبوه گیسوی بریده است، خرمایی، فکر کردم کلاه گیس است. نبود. خوشه خوشه موی دسته بود بریده. چندشم شد. لرزم گرفت. مصطفا رفت برایم از توی کمد لباس بیاورد. گفتم لباسهایم گم شده... داشتم فکر می‌کردم لابد دوباره می‌آید و مجبورم می‌کند چیزی که نیست را بپوشم، بنوشم، بخورم؛ که فریاد مصطفا آمد... لرزان و کشان کشان خودم را به کمد رساندم... دیدم ایستاده، میخکوب شده و خیره‌ست به فضای خالیِ توی کمد؛ فریاد می‌زند چه کار کرده‌ای... چه کار کرده‌ای... هاج و واج پرسیدم مگر چه کار کرده‌ام؟ دستهایش را بالا گرفته بود، عصبی می‌لرزید و سیاه فریاد می‌کشید مگر نمی‌بینی... نمی‌دیدم. هی می‌گفت نمی‌بینی. چه کار کردی... ببین چه کار کردی. به التماس افتادم بگوید چه شده. توی کمد هیچی نبود. می‌گفت خفه‌اش کرده‌ای... خفه‌اش کرده‌ای... از لبهای کبودش، از رد دستهایت دور گردنش پیداست و موهایش... موهایش...
من اما هرچه نگاه کردم، چیزی ندیدم...

رفتم آن طرف‌تر لباسهایم را پوشیدم... شلوار جین و بلوز یقه اسکی قهوه‌ای‌م را... آمدم بیرون در را قفل کردم، مصطفا را در اتاق، فریادکشان، تنها گذاشتم.




* "موجود عجیبی‌ست، سر به ته می‌نشیند، واژگون می‌بیند، درست مانند آدمی که از پای به دار آویخته شود" (مرجعش را ندانم)/ "که شنیدم آن مرغ خفاش بود. طرفه‌ترین مرغ‌ها. به گوشت می‌پرد و بی‌خایه زه کند و شیر دهد که پستان دارد و دندان دارد و حیض بیند"(کشف‌الاسرار و عدة الابرار)./ به قولی خفاش آن مرغ است که عیسا از گل به اعجاز برآورد، کِش مرغ عیسا خوانند.   

Tuesday, October 8, 2013

جام، خاکستر و گوشت / فال: برج



خون قربان رفته در زیر زمین تا پشت گاو
                                خاقانی


"آتش دهان من است. زمین پاهای من.
خورشید و ماه، چشمان من‌اند.
آسمان، سر من."

از "مهابهاراتا"


"جام، خاکستر و گوشت"
فال: برج


ترسیدم. عقب‌عقب رفتم. ترسیدم: خزیدن چیزی روی مچ، روی ساق، روی زانو. هرچه پایم را تکان دادم، تکان دادم، بیفتد... یا بدوم. بدوم بیرون...از بیرون... از بیرون صدای... - روبروم، که خواستم بدوم... نشد: راه نبود: چتر بود. چتر می‌دوید و می‌دوید دهانش را باز و بسته می‌کرد، صدای باز و بسته کردن دهانش، عوعو می‌شد... صدای از بیرون توی صدای باز و بسته کردن دهان چتر بریده می‌شد صدایی که همیشه از راهرو می‌آمد توی صدای دهان چتر پاره می‌شد و می‌دوید چتر و آنچه می‌آمد بالا، می‌خزید می‌آمد، هنوز داشت می‌آمد، خواستم نگاه کنم چه بود می‌آمد، نتوانستم...دهان چراغ رومیزی، کلاه چراغ رومیزی، دهانش می‌خواست سرم را بخورد. می‌خواهد سرم را بخورد. داشت سرم را...می‌خورد. سرم را عقب کشیدم. صورتم را از دهان چراغ رومیزی، از دهان کلاه چراغ رومیزی کشیدم عقب‌عفب.... پشتم. دیگر سرم را گرفتم. داشتم می‌افتادم. اگر می‌افتادم. فکر کردم اگر بیفتم... داشتم فکر می‌کردم افتادن... استتوسکوپ پیچیده بود دور پام... افتادن... گوشی‌های استتوسکوپ رسیده بود لای پام، تخم‌هایم را داشت...چسبیده به تخم‌هام انگار می‌خواست...داشت فرو می‌رفت توی تخم‌هام از دو طرف داشت...درد... پیچید درد. مشت کردم توی دهان چراغ رومیزی کوبیدن از درد. پاهایم را پرت کردن از درد. مشت دیگر پرتاب کردن توی پوزه‌ی چتر از درد. که، تازه، آن‌وقت، صدای پرواز پنکه از پشتم شنیدم...شنیدم چرخیدن پرهایش...نزدیک‌تر...نزدیک‌تر...عرق کردن از درد. فکر کردم حالاست پرهایش را فرو می‌کند، فرو رفت توی کمرم....پرهاش چرخید توی کمرم...پوست، تکه‌ای، گوشت، تکه‌ای، هر طرف پرتاب تکه‌ای... پرتاب خون...شد. چتر پوزه باز کرد به گرفتن پوست... چراغ رومیزی دهان باز کرد به گرفتن گوشت...افتادن...داشتم...دیگر داشتم....و جز به صدای از توی راهرو... دیگر نشنیدم.
چشم باز کردم، سر گرداندم، روی دیوار، روی زمین، روی شیشه، پنجره، لکه‌لکه بود و درد نداشتم. روی زمین نوشته بودم سگ، با سرخ نوشته بودم، نوشته بودم عقرب، نوشته بودم مار، نوشته بودم شیر... به لکه‌ها فکر نکردم از کجا آمده. تند، فقط تند می‌خواستم بروم سراغ سو. سو نقاش است. گفتم سو نقاش است. دویدم سمت در، گوشم را چسباندم به در، صدا اگر هنوز می‌آمد، صدای از بیرون اگر هنوز می‌آمد نمی‌رفتم بیرون هیچ‌وقت وقتی صدای از بیرون هنوز می‌آمد اگر نمی‌آمد می‌رفتم، روبروی در، درست روبروی در درِ راه‌پله بود، می‌پریدم از این در به آن در می‌رسیدم اگر صدا دور بود تا برسد به من، صدا اگر می‌رسید به اتاق من چون نمی‎دانستم چه می‌شود، نمی‌دانستم صدای چه چیزی‌ست، اگر می‌دانستم آنقدر نمی‌ترسیدم از آن صدا که همیشه بیرون در اتاقم می‌پلکید، یک بار هم ساعتها گوشم را چسباندم به در گوش دادن صدا می‌رفت توی راهرو، دور می‌رفت، از اتاق من رد می‌شد، می‌رفت ته راهرو برمی‌گشت دوباره از اتاقم رد می‌شد می‌رفت آن طرف دیگر راهرو و همین‌طور می‌چرخید و یکبار فکر کردم صدای پرنده‌ای‌ست و فکر کردم پرنده‌ای‌ست آنجا گیر افتاده و همیشه آنجا گیر افتاده و چون نمی‌تواند برود بیرون، خیلی دلش می‌خواهد برود بیرون، نمی‌تواند، راهرو راه به بیرون ندارد، پنجره ندارد، در ندارد، فقط من می‌دانستم در روبرو، در روبروی در اتاق من، در راه‌پله‌ست که می‌رفت پایین به راهروی دیگر همین، پایین‌تر نمی‌رفت...بالاتر نمی‌رفت... راهروی دیگر می‌رفت...که روبروی در راه‌پله‌‌ی آن راهروی دیگر، در اتاق سو بود ولی توی آن راهرو، پرنده نداشت، یا صدا نداشت، صدایی نمی‌آمد توی آن راهرو، هیچ صدایی، آنقدر هیچ صدایی که سو گوش می‌چسباند به در به آرزوی صدایی و صدای پای مرا که می‌شنید، همیشه پیش از آمدنم می‌شنید، می‌فهمید من‌ام، دارم می‌آیم می‌فهمید، می‌رفت جوری می‌نشست انگار می‌دانسته منم دارم می‌آیم و از غیب می‌دانسته یک جوری انگار می‌دانسته که عادی‌ست نه اینکه منتظر کسی بوده، منتظر صدایی بوده بیاید و او را از آن همه بی‌صدا بیاورد... بیاورد بیرون.... و دیگر فکر کردم آدمی‌ست صدای پرنده دارد، کلافه‌اش کرده صدای پرنده داشتن، می‌دود توی راهرو و می‌ترسد و می‌خواهد برود بیرون درست مثل من و مثل سو که می‌خواستیم برویم بیرون و نمی‌توانستیم. بیرون ندارد اینجا. بیرون نداشت اینجا. یکباره احساس کردم او هم گوشش را چسبانده به در اتاقم که من این طرف گوش چسبانده بودم، هول عجیبی، چیز عجیبی، از توی گوشش توی گوشم، انگار چیزی لیز خورد از در رد شد رفت توی  گوشم...یک لزجی و چسبناک رفت توی گوشم...همان‌وقت تند گوشم را برداشتم، عقب کشیدم گوشم را، و دیگر دیر بود...و دیگر فکر کردم سو-ست. توی راهرو. و سرگردان سو-ست. فقط اگر آن همه نمی‌ترسیدم. اگر آن همه نمی‌ترسیدم دنبال صدا می‌رفتم. دنبال صدا می‌رفتم بالاخره می‌رسیدم به در آسانسور. توی راهروی تاریک اگر دنبال صدا می‌رفتم می‌رسیدم به در آسانسور. دگمه را زدم، روشن شد. هیچی صدای جابجایی آسانسور نیامد. هیچ صدایی نیامد: دگمه روشن شد. ولی منتظر ماندم. همینطور منتظر ماندم. صدای پرنده دیگر نمی‌آمد. صدای پرنده توی آسانسور بود. منتظر ماندم در باز شود ببینم‌اش. شاید سوار می‌شدم می‌رفت یک راهروی دیگر غیر آن راهرو که فقط اتاق سو آنجا بود و دیگر چیزی نبود. سرم را گرفته بودم از درد. شقیقه‌هایم را مالیدم درد بخوابد. هرچه منتظر ماندم فقط دگمه روشن بود. در باز نشد. برگشتم اتاق. دیگر برگشتم اتاق. وقتی برگشتم اتاق نشستم روی زمین و هنوز منتظر بودم. منتظر بودم صدای از توی راهرو کی می‌آید. ترسیدم. خیلی ترسیده بودم. لعنت کردم که اگر دیگر صدا نیاید. به سو لعنت کردم. داشتم لعنت می‌کردم یکباره چیزی از پام، خزیدن چیزی روی پام... حس کردم چیزی روی پام...تند بلند شدم. بلند شدم بدوم سمت در. بدوم گوشم را بچسبانم به در. روبروم چتری پوزه‌اش را باز کرد ایستاد بست... صدای باز و بستن پوزه‌اش شد عوعو...و دندان‌هاش... پس‌پس رفتم...اینقدر یادم می‌آید...پس‌پس رفتم...ها...یادم آمد...چراغ رومیزی...کلاه چراغ رومیزی...شده بود دهان چراغ رومیزی...می‌خواست سرم را بخورد...صورتم را بخورد...پس کشیدم سرم را...و چیزی که هنوز از پام می‌آمد بالا، می‌آمد بالا، به زحمت دیدم استتوسکوپ است...همه را به سو گفتم...سو نقاش است. روی دیوار اتاقش می‌کشد. کاغذ و بوم ندارد. دیوار سیاه شده از بس کشیده. باز روی سیاهی کشیده و هی روی سیاهی کشیده و دیگر جا نیست باز می‌کشد روی سیاهی و وقتی می‌روم نشانم می‌دهد می‌گوید این را کشیده توی سیاهی را نگاه می‌کنم ببینم چه کشیده یک سیاهی توی سیاهی دیگر کشیده نمی‌گویم چیزی پیدا نیست همه‌اش سیاه است انگار دیده باشم یک چیزی می‌گویم، می‌گویم چه کشیده و سر تکان می‌دهد هرچه بگویم، از خودم در می‌آورم می‌گویم سر تکان می‌دهد درست است، همان است. حالا چطور شده. می‌پرسد. خیلی خوب شده. می‌روم دورتر می‌ایستم با دقت بیشتر ببینم، خیلی خوب شده. آن زاویه، آن کنج، آن خط، آن نقطه، آن رنگ...کدام رنگ. آن زرد. آن قرمز. آن نقره‌ای. آن بلوری. آن نارنجی. آن آبی. آن کاهی. توی سیاهی...درست همان چیزهایی را کشیده که من دیده‌ام. همیشه همان چیزها را می‌کشد که من دیده‌ام، درست همان وقتی که من داشته‌ام می‌دیده‌ام، می‌کشیده...شیر را کشیده. مار را کشیده. عقرب را کشیده. سگ را کشیده. پاره‌ی پوستم را کشیده. گوشتم را کشیده. پرهای پنکه...دهان چراغ رومیزی...لوله‌ی استتوسکوپ...پوزه‌ی چتر...توی سیاهی نشانم می‌دهد: و یک نقطه‌ای روشن: دگمه‌ی روشن: درِ آسانسور...

سو
حرمه‌سادات، مادر پدر سو که یک چشم داشت، پدر سو را مجبور می‌کرد.
پدر سو از مادرش نفرت کرد.
پدر سو مادرش را کور کرد.
روی چشم مادرش ترقه گذاشت، چشم مادرش را سوزاند.
و شبی دیگر، همانطور که به مادر یک چشمش چسبیده بود و مادر به خواب رفته بود و قلب پدر سو تندتند می‌کوبید، ترقه‌ی دیگری روی پلک دیگر مادرش گذاشت. پدر چشم دیگر مادرش را سوزاند. حرمه‌سادات کور شد و جای چشم دو تا ضربدر داشت، سوراخهای بسته...گفتم، پرسیدم، سو داستان را از کجا می‌دانست. سو نمی‌دانست از کجا می‌دانست، فقط می‌دانست.
دیگر هر شب خواب مادربزرگ سو را دیدم... تا که آمدیم اینجا. خانه پرواز کرد آمدیم اینجا.

خیلی وقت شده مونیک را ندیده‌ام. از وقتی آمدیم اینجا. اس.جی را ندیده‌ام.
یک چیزی توی راهرو می‌رود صدای رفتنش می‌آید انگار پرنده‌ست.
خیلی وقت شده مصطفا را ندیده‌ام. از وقتی آمدیم اینجا. و درخت ماند پهلوی سفید.
یک صدایی از توی راهرو مدام می‌آید شبیه صدای پرنده‌ای‌ست انگار می‌دود.
توی آمدن، توی پرواز، از حال رفتم. چشم باز کردم، آمده بودیم اینجا.
چشم باز کردم در باز شد توی سیاهی و دور و بر کسی نبود و آمدم بیرون توی سیاهی انگار راهرویی...ترسیدم پس‌پس رفتم در دیگر بسته بود نگاه کردم دگمه‌ی را زدم روشن شد و منتظر ماندم. منتظر ماندم چیزی در باز نشد...صدای آسانسور نیامد...شروع کردم دویدن توی سیاهی دویدن و صدایم را می‌شنیدم که هرچه می‌خواستم چیزی بگویم نمی‌توانستم جز صدای پرنده‌ای از حلقم نمی‌آمد. و دویدم تا تهِ راهرو...ته‌اش بسته بود برگشتم دویدم تا تهِ راهرو...ته‌اش در بود و دگمه‌ی هنوز روشن...چسبیدم به دیوار یک طرف راهرو و دست‌کشان رفتم...چسبیده به دیوار دست می‌کشیدم توی سیاهی که نمی‌دیدم جز نور دگمه‌ی روشن...روی دیوار دست‌کشان رسیدم به دری...در را باز کردم...اتاق بود...نور داشت...پشتم، آن طرف راهرو، در دیگر بود...دیدم...اتاق خالی...
خیلی گرسنه بودم.
اتاق خالی.
گرسنه‌ام.
اتاق خالی.
داد زدم گرسنه‌ام.
اتاق خالی.
و صدایی از بیرونِ در، شبیه صدای پرنده‌ای، بیرون توی راهرو، می‌دوید...شنیدم.
گرسنه‌ام...........
و می‌ترسیدم بروم بیرون. ولی فکر کردم پرنده را بخورم، اگر صدای پرنده بود. دویدم و رسیدم به در آسانسور و دیگر صدا نبود... و فکر کردم صدا را بخورم. دویدم و رسیدم به در بسته و دیگر نبود.
برگشتم از آن در دیگر رفتم تو، پله‌ها می‌رفت، به راهروی دیگر... راهروی روشن بود. خیلی روشن. آنقدر که نمی‌دیدم... ولی صدا نداشت. اتاق را پیدا کردم. سو توی اتاق بود و داشت روی دیوار می‌کشید... دیدم خنجر توی دستش... داشت با خنجر حرف می‌زد نفهمید من آمده‌ام و یکی حرف می‌زد و یکی می‌کشید به دیوار، حرف نه... بی‌معنی... صدا نداشت ولی سو. سو خنجر دارد، صدا ندارد... و روی دیوار که می‌کشید... قلم نبود و سیاه می‌شد دیوار. ولی وقتی مرا دید صدایش برگشت.
گفتم استتوسکوپ دستهایش را توی تخم‌هام فرو کرد.
از درد پیچیدم.
و چشم باز کردم: خنجر توی دست من... روی دیوار، توی سیاهی، مونیک را کشته بودم.
و در باز شد: مصطفا توی آسانسور نشسته، خندید: بالاخره آمدی. گفت. و چقدر منتظر بوده.
هنوز می‌لرزدیم از کشتن مونیک.
گفتم مونیک را کشتم.
مونیک را کشتم. گفتم.
مصطفا می‌خندید.


Sunday, July 21, 2013

جام، خاکستر و گوشت / فال: جادوگر



زوت :
          راسپی را استاده خواهم.
آتُربان را استاده خواهم. 
          ارتشتار را استاده خواهم.
جوان سخنگو را استاده خواهم.
کدبانو را استاده را خواهم.
خانه‌ ی خدای را استاده خواهم.

          از "کرده‌ی سوم"، اوستا، به گزارش جلیل دوستخواه




"جام، خاکستر و گوشت"

فال: جادوگر


با گردن اسب بازگشتیم. از نیایش، با گردن اسب. با سرخی گردن و یال.. و من بال داشتم... و من بال داشتم.... و من بال داشتم....... و من.... و بال

گفت چطور چشم حرمه سادات را کور کرد، پدرش. ترقه گذاشت روی پلکش، خواب بود، کور کرد، پدرش. دو بار. پرید. هر بار پرید گفت اعوذ بالله من همزات الشیاطین، پلکش سوخت، کور کرد. گفتن گفت.
دیگر یادم نیامد.
گفتم چطور مراقبت کنم و از چه کسی و چطور.
اس جی شبیه گفتن روی چیزی ایستاد.
شبیه گفتن دستهایش را... چشم‌هایم را بستم یادم نیامد. دویدم.
ویرانی. درها و پنجره‌ها را بسته‌اند خانه را. گفت. می‌خواهم بروم درخت. خراب می‌کنند. چرا؟ خراب می‌کنند. صورتم را فرو کردم. می‌رفت توی صورتم. گفتم مگر می‌دانست آنجا قبلن چه بوده. بروم درخت... بروم درخت... مشت کوبیدم
شبیه گفتن پشت پنجره بود اس جی، رو به پنجره بود اس جی، شبیه گفتن بود همیشه؛ گفتن آن طرف را نشانم داد. سفیدها هر طرف  دور خانه، دور خانه حلقه‌ی سفید، دور خانه می‌چرخند سرود خواندن سفیدها حلقه حلقه. سفید شبیه گفتن روی چیزی ایستاده شبیه گفتن دستهای گشوده صدا نیست صدای سفید نیست. نمی‌شنوم. صدای آنها هیچ‌وقت نمی‌شوم. و سیاه شدن پنجره، از بیرون سیاه شدن، سیاه را ریختن روی دیدن، سیاه پاشیدن، دیگر ندیدن، نمی‌بینم... یادم نمی‌آید... دویدم... بروم بیرون... بروم درخت... بروم کجا... التماس التماس بروم درِ بسته.... در بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود و هر کدام کوبیدیم. مونیک و من و سو، مصطفا، مشت. شبیه گفتن: نمی‌شود. ولی آنجا، ما، توی خانه. ما را توی خانه را چرا خراب کنند و من زیر در می‌مانم و او و سو و مونیک، یادم نیامد،
دویدم.
دویدم سو خابیده روی تخت، توی شکمش چیزهایی‌ست وول می‌خورند صورتم را فرو کردم توی شکمش چیزهایی وول می‌خورند می‌رود توی دهانم می‌رود توی چشمم توی دماغم خفه می‌شوم؛ چیزهای توی شکم سو توی من، توی من می‌رود...
باید از سو مراقبت.
گفتن می‌گوید او را بپایم.
و پاسبان جانورهای توی شکم سو و لبهای من و دهان من و چشمهای من، ترسیدم نفسم بالا نمی‌آمد دستم را گذاشتم... حلقه کردم  
باید او را خفه کنم. گفتن گفت.
شبیه گفتن روی صندلی روی میز روی چیزی دستهایش شبیه گفتن گشوده و ایستاده و
دویدم... توی اتاق گفتن را دیدم سرش را توی شکم سو... دستهایش را دور گردن سو دارد، می‌فشار... می‌فشار... خفه‌اش... خفه‌اش... و فریاد می‌زند سو و فریاد می‌زند گفتن و سیاه می‌شود سو و جانورهای توی شکم سو از دهان گفتن می‌رود از لبهای گفتن می‌رود از چشمهای گفتن می‌رود توی گفتن و دستهایم را از دور گردن سو دور گردن سو می‌خواهم صورتم را بکشم بیرون هی فشار دادم از جان بیفتد چیزهای توی شکم سو رهایم کند و می‌لرزد خانه، می‌لرزد دیوار و در می‌لرزد پنجره، پنجره دیگر بیرون نمی‌دیدن، می‌لرزد...
مادربزرگ توی شکمش و پدرش توی شکمش و دیگر، از دهانم و
دویدم...
سایه را دیدم توی اتاق خم شده. روی سو روی تخت افتاده خم شده سایه صورت نداشت و دویدم و می‌لرزید، دستهای سایه را چنگ بزنم نگه دارم بردارم از دور گردنش...

بِلِ گذشته.
آمدم رفته بودی. رفته بودی نوشته بودی رفته‌ای، غذا هست توی ظرف، برنج می‌خواهد. غذا درست کرده‌ای برایم گذاشته‌ای رفته‌ای، برنج می‌خواهد. نشستم. ببینم کجا رفته‌ای و دیدم ملول بودی، رفته‌ای. ملول بودم. و آب که برنج بشویم. و خیره شدم توی آب برنج را می‌شست و از کاسه سررفت.  دانه دانه و ریخت. پر شد همه جا شد. گرسنه نیستم. برنج نمی‌خواهم. گرسنه نیستم. و هرچه نگاه کردم آب وُ رفتم آب حمام باز کردم و دستشویی و آب، هر جای خانه باز کردم و نشستم توی آب برگردی و درزهای خانه را گرفتم برگردی، کاسه شد خانه. تا زانوم رسید و از زانوم بالاتر و تا گردنم رسید و از گردنم بالاتر و از پلکهایم بالاتر... تو می‌آیی همیشه دنبال آب که می‌آید، بیا بیا... و تا سقف و توی آب تا پشت پنجره رفتم... رفتم و تماشا کردم کی می‌آیی هی شمردم بیا... بیا. برنج نمی‌خواستم. گرسنه نیستم. و تلویزیون توی آب و کتاب توی آب و بشقاب و کاسه و لپتاپ و تلفن و صندلی و کاناپه و تخت و عروسک‌ها، دیگر آن تو فرق نمی‌کرد، دست آنها را گرفتن و شمردن و صداشان را شنیدن. و دست میز را گرفتم و دست گلدان را گرفتم، بازوی کفش را و کاغذ را و با هم شدیم. و در اوقات هم زمزمه کردیم، پشت پنجره شمردنِ بیا بیا. سرود شد خواندن؛ و دیگر یادم نیست.
و دیگر تو می‌خندیدی.

شبیه خندیدن روی چیزی ایستادم، دستهایم را گشودم شبیه گفتن، گفتم آنها بیایند دور بایستند روی چیزی شبیه گفتن و دستها گشاده تا بپریم و گفتن، پریدن بشود، بشود بالِ خانه، پریدنِ خانه. و دستهایم را بال زدم و سو دستهایش را و سایه دستهایش را و گفتن دستهایش را و مصطفا دستهایش و مونیک دستهایش، از آن بالا، سفیدها را نگاه کردم، دیدم افتاده‌اند روی خاک به نیایش خانه که می‌رفت... دویدم گفتم یک اتاقی هست، یک اتاق مخفی‌ای هست، اتاق سبزی هست، توی اتاق سبز اگر برویم، قایم شویم، توی اتاق سبز سایه‌های سرگردان هست و آینه و استخوان. توی اتاق سبز و کتاب. گفتن گفت. همه را گرد کرد برویم آنجا. نور نداشت و تاریک و حرمه سادات یک چشم از توی آینه می‌آمد دنبال پدر می‌دوید که چشمش را ترقه گذاشته بود ترکانده بود. سو نبود. سو جا مانده. خانه می‌ریزد روش. و من جا ماندم، دستهام دور گردنش، صورتم نداشتم می‌دویدم... توی شکمش. اگر تاریک نبود نور داشت شکلهای روی دیوار بود می‌خواندیم همان جا اتاق من بود قبلن و من کشیده بودم روی دیوار چشمهایم را بسته بود.

بِلِ گذشته
نمی‌توانم همه نباشم. نمی‌توانم. نمی‌توانم. تو دیگر نیستم وقتی همه باشم. آن وقت دیدم نوشته‌ای فاصله... حیوان. 
فاصله....
            حیوان.  
نوشتم التماس.... التماس
و رفتم.
وقتی برگشتم نوشته بودی رفته‌ای و غذا هست و برنج نیست. یادم آمدم وقتی رفته بودم دلم خواسته بود برگشتم رفته باشی. گرسنه بودم. خندیدم. نامه را گذاشتم پهلوی همه‌ی نامه‌های رفتن‌ات و فکر کردم اگر کلمه‌ات را بسوزانم، هروقت کلمه‌ات را بسوزانم، می‌آیی و یادت نمی‌آید رفته‌ای؛ از بوی سوختن کلمه می‌آیی. و خندیدم. برنج را شستم، کاه و سنگش را جدا کردم. دوباره شستم. غبارش را جدا کردم. دوباره شستم و دانه دانه برداشتم توی ظرف گذاشتم. دوباره شستم. برنج را شستم و برنجش را جدا کردم. آب از پاهایم بالا می‌آمد و نفهمیدم. آب از پاهای کابینت بالا می‌آمد و نفهمیدم. فکر می‌کردم کی بسوزانم بیایی، کی دلم تنگ می‌شود بخواهم‌ات. آبِ داغ، توی ظرف بالا می‌آمد و می‌جوشید، نمی‌فهمیدم. و برنج می‌رسید و رِی می‌کردم، دستهایم و ابروهایم، رِی می‌کردم، می‌پختم و شُل می‌شدم اگر برنمی‌داشتم‌ام، برنمی‌داشتم‌ام گلوله می‌شد. حواسم پیِ کی بود، نه آبکش. و زعفران و لبهای... لبهای... رِی می‌کردم توی آب، می‌جوشید.
بمیری.
بمیری.
آن وقت با گردن سو، با دستم دور گردن سو، با صورتم توی سو، توی چیزهای توی شکم سو، چیزهای توی شکم سو توی صورتم و توی گوشم و توی چشمهایم... دویدم تا پیدا کردن اتاق سبز
آن وقت توی اتاق سبز شبیه گفتن روی چیزی ایستادن رو به آینه
روی چیزی ایستادن شبیه گفتن توی آینه
توی چیزی رفتن و دویدن و حرمه سادات را اگر پیدا کردن، چشم دیگرش را ترکاندن
و دویدن و دویدن توی شکم سو پیدا کردن پدرش و کور کردن پدرش تا آرام بگیرد حرمه سادات
او که آرام بگیرد، آرام بگیرد خانه... گفتن گفت.
پس شبیه گفتن دستها را گشادن و بال
و خانه را پر دادن. و دیدم سفید با چشمهای گشاده پرواز خانه را تماشا کرد
توی شکم سو فریاد زدم
                             بمیری.

و از آن بالا برای درخت دست تکان دادن.