Showing posts with label موقوفات درخت، طلسمبندان. Show all posts
Showing posts with label موقوفات درخت، طلسمبندان. Show all posts

Wednesday, January 14, 2009

موقوفات درخت / طلسم‌بندان

می‌مکد بوجهل من خون از تن هر جانور در هر گذرگاه
نیست از کار من آگاه
می پرد تا یابدم یک بار دیگر
من ولیکن می گریزم زو
تا مرا گم کرده بنشیند
بر سر دیوار دیگر

"بوجهل من"، از"شعر من" – نیما یوشیج



از اسم گریزانم. همین که دوستی گم شده دارم. همه چیز خاموش است. نورافکن‌ها، ماشین‌ها، خیابان. اینکه کسی شمع دست بگیرد و از این سوی خیابان به آن سو، حالم را به هم می‌زند. می‌گویم. شاید همانی‌ست که قوطی‌ی خالی‌ی کنسروی را شوت می‌کند. پسر از خیابان خالی. خیابان بزرگ از خالی. راهرویی از درخت. و خاموش می‌شود.
می‌خندی. می‌بوسمت. و دوباره می‌خندی.
نگاهش را روی زمین سیاه و آسمان خاکستری می‌بندد. گریه‌ات می‌گیرد و شب خواب می‌بینی که با صورتی خونی، پذیرای تو با کودکت خواهم بود. توی گورستان. توی آوار. کودک را می‌گیرم. نمی‌دهی. آرامش می‌کنم. با زخمهای صورتم بازی می‌کند. می‌خندد. خون زیر ناخنهای کوچکش جمع می‌شود. انگشتش را به دهان می‌گیرم. نگاه می‌کنی. برف می‌آید. شاید زیر برف پنهانش کنم. فکر می‌کنی. دیگر خواب ندیده‌ام که برایت بگویم. ماه توی برف می‌افتد. توی سنگ گور. انعکاسش صورت کودکی‌ست. بلند می‌شود و توی خیابان می‌دود همچنان‌که پاهایش به بازی‌ست. صورت زیر پایش قل می‌خورد. از سمتی به سمت دیگر خیابان می‌رود. از سمتی به سمت دیگر خیابان به دنبالش. روی پل می‌ایستد و صورت را توی آب قل می‌دهد. عینک از صورتش رها می‌شود و توی آب گم می‌شود. صورت روی آب غوطه می‌خورد. تکیده. سیاه. از موهای فر- اش تشخیص می‌دهم. دستم را دراز می‌کنم که از آب برش دارم. نگاهم می‌کند. پسرک می‌دود. صدای قل خوردن زیر پایش قطع نمی‌شود. تمام خیابان که تمام نمی‌شود. پیرمردی می‌گذرد که صورت دوست گم شده‌ام را توی کیسه‌اش گذاشته. کیسه را روی زمین می‌اندازد و با عصایش قل می‌دهد. دنبال پسرک می‌روم. شمع را میان راه خاموش می‌کند. راه را گم می‌کنم. کوچه‌ای. تاریک. پنجره‌ای. سایه. زنی. در باز می‌شود. می‌رود تو. به دنبالش. آنجایی. می‌پرسی بچه را آوردی. نگاهت می‌کنم. سفیدی‌ی پوستت برف می‌شود. نه! یاد پیرمرد می‌افتم. زودتر آمد. ندیدی‌اش؟ از قبرستان. توی آب افتادم. لباسهایم را در می‌آوری. روی پایم می‌نشینی. خیس می‌شوی. پاهایم. سرم را توی دستت می‌گیری/ به سینه‌ات می‌چسبانی. نمی‌بینم. دارم خفه می‌شوم. بیرون برف می‌آید. می‌دانی. می‌خندی. می‌بوسمت. دوباره می‌خندی.
عایشه! اسمش را می‌پرسم و باز چشمهایم را می‌بندم. پوست لیز می‌خورد. هنگفت می‌شود. پیرمرد از آن طرف، آن طرف پنجره، آن طرف خیابان. عصا را می‌شنوم. کیسه‌ای که روی زمین می‌رود میان لرزش تنش. عایشه، میان لرزش صدایش. عایشه، میان لرزش درونش. دنبالش می‌روم. شمع خاموش می‌شود. گوشم را به زمین می‌چسبانم. برمی‌گردم جایی که میان برف رهایش کرده‌ام. توی نور سنگها و برف؛ نیست. یا مدفون شده. یا رفته. صدای به هم خوردن سنگ و صورت و پایی‌ست. چهاردست و پا روی زمین می‌خزم. گوشم را از کف بر نمی‌دارم. دنبالش می‌کنم. می‌دود و دور می‌شود. دردی توی صورتم فرو می‌رود. انگشتش روی صورتم لیز می‌خورد و لای زخم می‌رود و می‌خندد. یکجایی همین جاها. با دست برف را کنار می‌زنم. پوست دست ترک می‌خورد. جایی که فرو نمی‌رود. دستم را بیرون می‌کشم. استخوان را تشخیص می‌دهم. صدایش توی گوشم چنگ می‌زند. موهای سینه‌ام را می‌لیسد. چشمهایش خیره به جای دیگری‌ست. به آینه‌ای. پنجره‌ای. دری. دنبالش می‌روم. می‌خواهم صدایش کنم. نمی‌فهمد چه می‌گویم. اسمت را می‌پرسم. او را به دستم می‌دهی. می‌روی. ساکت می‌مانی. می‌روی. پیشانی‌اش را دوست دارم. یکباره گم می‌شوی. روی برف رهایش می‌کنم. دنبالت می‌دوم. توی آب می‌افتی. صدای آب را می‌شنوم. تا صورتت را از آب بگیرم. کمی برگ و شاخه، دامنت را بالا می‌زنم، توی دهانم می‌پیچد. سرم را بالا می‌آورم. نور را پیدا می‌کنم. می‌دوم.


اشاره
ملال، در حضور چیزهاست و در حضور اسم‌هاست، حذف که می‌شوند؛ رویاست.
کسی را می شناختم که هر صبح نامه ای در صندوق نامه اش می انداخت و هر عصر نامه را از صندوق در می آورد و می خواند و فردایش همان نامه را در پاکتی دیگر می گذاشت و عصرش دوباره همان کار را می کرد و من که چند روزی با او زندگی کردم، شاید یک ماه، به خاطر ندارم، تنها وقت خداحافظی، سحر بود و باید به قطار می رسیدم، پرسیدم که جریان نامه چیست و او بی آنکه چیزی بگوید، رفت و پاکت را آورد و به دستم داد. منظورش را نفهمیدم. گفت بازش کن و بخوان. بازش می کنم. کاغذ را بیرون می کشم. تایش را باز می کنم. به یاد نمی آورم که چه نوشته بود و فکر هم نمی کنم اهمیتی داشته باشد. کاغذ را تا کردم و توی پاکت گذاشتم و وقت بیرون رفتن، انداختم اش توی صندوق نامه. نمی دانم چرا از سالها پیش این در خاطرم مانده و نمی دانم برای چه دیگر نتوانستم او را ببینم. حالا توی خانه می نشینم و تا وقتی که اسمها و چیزها را سرجایشان نگذاشته ام از خانه بیرون نمی روم. این کار تمام وقتم را می گیرد. برای همین می خوابم.
این زنجیره ای ست که آغازش از یک چیز یا یک کس بوده. بیشتر فکر می کنم کسی بوده و تکرار شده. نمی دانم از کی. یادم می آید روی تخته سنگی نشسته بودم و از کنارم آب می گذشت. یادم می آید با صدای بلند چیزی می خواندم. آنجا، در صدایم آن کس یا آن چیز، قاطی شد. یا آن کس با آن چیز قاطی شد، یا با صدایم قاطی شد، یا قاطی شدند. این زنجیره تنها، به تعویقش می اندازد. آزارش می دهد و آرامش می کند. برای ادامه اش، هرکس چیزی می گوید و من به چیزی گوش نمی دهم. خودش ادامه اش را در دیگری می اندازد. آنها برایم می آورند و من بازسازی اش می کنم. برای همین تکه تکه ست، هرکس تکه ای ش را می آورد. روزی کامل می شود و او به آب، باز می گردد. امیدوارم.




مجموعه ی موقوفات درخت
بخش طلسمبندان
ژانویه 2009


Sunday, July 6, 2008

پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور


آنجا کودکی ست(1) که دستهایم را روی شکمت گذاشتی و وقتی آوردی اش، من بودم، آنجا، می گریستم. از ناف تو پیوندی ست با کودکی که می دیدم اش و وقتی چشم می گشودم، مرگ کسی کنارم بود، صورتی که دیده بودمت. فریاد زدم که پدر نیستم و وقتی دوباره چشمهایم به دستهایم افتاد، بودنم هنوز بود که شبیه کودکی ام بود و از نگاه او که می آمدم و از نگاه خودم، پ مضاعف بودم، در کنارتر، آنوقت می خواستمت/ که طوطی روی انگشت اشاره ام می نشست، که لال نبود؛ اگر حتا می گریست، دست گذاشتم و آرام شدم و پاهایم به جداره ی پوستینت نکوبید، دیگر، و خودم توی خودم، و زیر نگاه خودم، ریزتر می شد، شبیه تر، دورتر... آرزو(2)

بازپرداخت – خطی که روایت را به هم می رساند، می رساند به شهریار که گاهی از دهان طوطی بیرون می ریزد، با تکرار. و بعد زن می آید، و بعد التماس نگاه تو می آید، و بعد، وقتی چشمم به نور می افتد، چهره ای ست که نمی شناسی. تو، که متقاعدت کند و این تنهایی ی شناور بماند(3) در هر بار که نگاه می کنی. کودک بازی ی خواستن توست. کودک، دوباره ات، این بار که تو کودک نیستی. و شهریار، اگر هم همیشه بوده باشد، تنها روزهایی ست در یادت مانده(4)، در رحم بودی که او نبودی، که می گریستی و سیاهی بود که راز تاره ی نوری بود در فاصله ی او – زمین. شهریار سرد، و تو مشت کودکت را گره می کردی، بر در می کوفتی، تا بیاید. که شهریار یکه بود.

برداشت – اکنون صدای در را می شنوی که می کوبد : دستهای بزرگ تو بر قلب کودک فلزی اش، که با تو تنها نیستی. و آن چهره که نمی شناسی. به یاد می آوری و نمی شناسی. وقتی می گویی و صدایش می کنی و چشمهات را می بندی تا دوباره همانطور ببینی اش که هست، آن صدای کوفتن بر در از منقار طوطی بلند می شود، از تکرار ناآرام منقار... تو هم اویی(5) – که به یاد می آوری – که بر آن دیواره گوشتین کوبیدی؛ هم او که گریست و اکنون، هم او که می نگریست : تو می آیی و از پیوند گوشت و خون، می گسلی.


خورداد هشتادوهفت


پانوشت ها

1) از آنهایی هستم که سالهاست برای نوشتن یک داستان بلند، خودشان را آزار می دهند؛ و مدام از خود می پرسند چگونه می توانم جهانی دیگر بسازم؛ و بعد پرسشهایی چون این، پیوسته ذهنشان را مشغول می کند. از آن دست آدم هایی که جزییات سرگرم شان می کند و نمی توانند روی یک مساله، بدون پرداختن به ریزترین ابعادش، تمرکز کنند. همین می شود که بهترین طرح ها و ایده ها را فدای آن چیزی می کنند، که اهمیتش بسیار کمتر از آن چیزی ست که تباهش می کنند. آنوقت دیگر نمی توانم خودم را دلداری بدهم، آنچه ساخته ام فرو می ریزد، و من بی آنکه خواسته باشم، با پرداختن به سوالات اساسی، زندگی را از دیگران دریغ کرده ام و این مایه ی افسوسی می شود که وجدانم را برای مدتها می رنجاند. افسردگی بلای جانم می شود و احساس زنی را پیدا می کنم که مجبور به سقط جنینی بوده و هنگامی که به آن اجبار فکر می کند، از آن توجیه منزجر می شود. ما زندگی مان را تحت تاثیر کشتن آن چه زندگی اش وابسته به ما نبوده، آلوده به زجر و بدبختی می کنیم و بعد برای فرار از آن اندوه، اندوهی دیگر می آفرینیم. و این آفرینش تنها مایه ی زندگی مان می شود.

2) Bon appétit* !

3) تصور اینکه زندگی ام قربانی ی کنار هم نشاندن آدم هایی شده، که ایده ی اصلی شان را از تجربه ی بیرونی ی من گرفته اند و انبوهی از حجم را در ذهن من تکثیر کرده اند؛ بدون آنکه در کنار هم بتوانند همزیستی ی مسالمت آمیزی را به نمایش بگذارند؛ زخمهایی چرکین در درونم می پروراند. آنجا، ما زبان هم را نمی فهمیم و زندگی مان پر از هراس می شود. آنها بدون آنکه نزدیک به من باشند، در نزدیکی من خیمه می زنند بی کمترین نشانه ای از اتفاق نظر؛ و من بی آنکه آگاه باشم، اغفال می شوم با طرح نقوشی که فکر می کردم، همیشه، بستگی اش به من بوده. آنها از پذیرفتن من، زبان من، دنیای من، سر باز می زنند و با حساسیتی یگانه، سلاخی ام می کنند. آنگاه من ناخواسته به قضاوت می نشینم، جزییات را کنار هم می نشانم، نشانه ها را، و حکم به اعدام شان می دهم و ناگهان خود را میان آن همه خون بی گناه پیدا می کنم و از اثر این گناه، به دیگرانی خو می کنم که از پوست و گوشت همان هایند. تقصیر را در بیرون از خود جستجو می کنم و همه چیز را آنجا می یابم، جایی که نمونه های ذهنی ام پروار می شوند و بازنمودی در من پیدا می کنند و من خود را گناهکار می بینم. با خود می گویم تنها اگر دنیایی بیافرینم که بتوانم آن ایده ها را در نمونه ای جدید بازآفرینی کنم، می توانم به حقیقتی یکه از پدیدارهای دیداری ام دست بیابم که آن همه نامرادی را، بر فراز ایده ای بنشانم ورای سرزنشی جاودان. این گاهی ست که همیشه پرسشها سر بر می آورند.

4) Il existe aussi / dans ma mémoire / des flaques de cire / des visages qui fondent ( در حافظه ام نیز / هستند تکه های موم / چهره هایی که ذوب می شوند )

5) ویرانی. تمام عمرم را وقف شادمانی کرده ام. لحظه ای که هرکس در جای خود نشانده شود. نگاه که می کنم، نیچه و کرکه گور را در دو قطب مخالفی می بینم که سقراط را از دو طرف می کشند و می اندیشم که افلاتون چطور فراتر از زمان، هر سه را آفریده. آنجا، از فیلسوف خبری نیست، در حقیقت از او که شاعر بود، از خودش. دنیایی می تواند تازه باشد، که در آن اثری از من یافت نشود. آنجا که خود منشا اثر می شود، عاری از وجود اوست. کلمات را بر می گزیند، در کنار هم می چیند و کابوس می آفریند. برج اقتدار او، بر فراز تمام سرفرازی ای ست که الگوی او را بازپرداخته اند. اژدهای او بال می گستراند و عرصه را در سایه ی خود می گیرد به احضار هر وجود یگانه ای که در خود نزیسته، که باز محکوم کند.
داستان بلندی که از پایان ماجرا، آغاز می شود. تناقضات انسانی، نقصان اجتماعی و هیجانات روانی. ضعف ها و اختلافات طبقات، سلایق، علایق و عقاید. واگویی هر آنچه، هر آنکس می داند. وقتی به مخالفت با این نوع برمی خیزم، ملغمه ای می شود از برخورد نارسایی ی زبان من، گمراهی و فساد.

Monday, May 26, 2008

پراکنده فصل اوهام – کتاب سور


چشمهات در آغوشم بماند

ای گلوی خنجر در آستینت شکفته
آهن در رگهات
می گدازد




پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور


گوزنی با بزرگی استخوانهاش که سقف همسایه دوخته بود، از غروب می رسید با خشمی در حنجره اش و با چشمی در آتش. تو به دیدار آهو می روی، به بستر آهو، به بوس آهو؛ وقتی نوشته های روی دیوار را می خوانی و روح سرخ همسایه ی گوزن، از کنار شاخه ها و از میان درخت سرک می کشید، با طاقتی دوخته ی دستانت. خطوطی از دیوار که آهو را نوشته، همان جا که تویی، با حروفی از صدای دردی در حلقومش. الف می ایستد و تماشا می کند. از ج می گوید که چطور با حیوان خوابید و حیوان که چطور از درد گریست و من که چطور درخت همسایه را می دیدم که چشم در می آورد و چطور به بزرگی دیوار بود و چطور از غروب آمده بود به میله های خواب من آویخته؛ نمی گویم.

بازپرداخت – از لحظه ای که چشمت آغاز می شود، به نوری که آن آوا و آن خاطره می گوید و آن بوی نازک را آورد. صدای خشم گوزن در دورترین امکان جغرافیای ذهنت شیهه می زند و صدای "م" که مدام و نگاه میم که مدام علامت شاه را با نشانه ای از سر سرخ گوزن می آمیزد، که گویی خون اسطوره ای ی شهریاری ست در فاصله ای که به انتشارت نمی رسد.
از آخر نزعی ست که این انتزاع برهنه ی گونه ی پدر را آویز گردنت کرده. نشانه ی دیگر، فراری ست که شاخهایش را از او می گیرد و به آواز کره ای می چسباند که هنوزش پی زدن نرسیده. حالا شهریار به تحقیر در شاخی فروفتاده می نگرد که تویی و خون تازه ی حیوان از فرقش می تراود، چنانکه از نوشته می خیزد، از دیوار، جایی که نه دیواری ست، نه رنگی ست، جز پوست نرم ِ هیجان ِ کودکی در دستان تو و سفید مطلق و آنچه تمام از آن لحظه بر دیوار حک شده، حجمی که تمامت را می پاید. . . تمام شدن و گرمای ناب پوست گردن در رگهای آستینت.

برداشت – لحظه ای ست سمج وقت گریختن؛ و از گریختن، بازگشتن. آنجا سیاهی ست که دیوارهاش دستانت را می برد و ردیف خطوط فراری کف دستانت را در خود به یاد می سپرد. به یاد می آوری و می پاشی همچون کف زلال دستی سوخته. این جا تمام حواس کارگر نیست جز خواندن خطوط برهنه بر پهلوی دیوار با دست، که هر واژه، صدا می شود وقتی، واژه می شود. از هیجان می لرزی و کلمات از مردانگی ات پرتاب می شوند: آنگاه از جنایت گوزن، برخاسته ای.



اردی بهشت هشتاد و هفت

Monday, January 14, 2008

از فصل اوهام - کتاب سور

و گذشتن یعنی دور رفتن
و دور رفتن یعنی بازگشتن.

دائوده جینگ برگردان ع.پاشایی



پراکنده
از فصل اوهام - کتاب سور


از آن درخت که می شناختی، برایم بگو. از خویشاوندی ت با برگ. که از طرح های من بالا رفتی، روزی، و صدایی پایینِ رفتن ات می شکست. آن صدا را به من بده. بازگرد.
برایم بگو، از آنهایی هستی که در تو زیستن، سخت مرگ می خواهد.
و تو بازگشتی. صدای برگ زیرِ آمدن ات از نفس می افتاد. به من گفته اند کلمات به صدا حساس اند، و از آنها، گاهی، صدایی می لرزد، که یعنی کسی بیاید، و این حرفها را به خاطر داشته باشد، و بشنود، و وقتی آن کس من باشم؛ می گویم وقتی با خودت حرف می زنی هم، می ترسم که صدایت شیفته ات کند، که یعنی صدای آمدنِ باد را نمی شنوی و از تو بازگشتن، کارِ من نیست. به من بگو، از هراسِ رنگهایی که از خط خارج می شدند، از آن بالا که می شناختی. رگه هایی توی دست هست که بعد از سالها می شناسی، رگهایی توی پوست که تا کسی، به من می گویی آن کس باشم، من هستم به پوست نیامیخته باشد، خونِ عبور نمی گذرد. هرکجا باشی، دعای ثبت می خوانم، آن چه برای خواندن اش، صدایم می لرزد، یعنی بمانی. آنوقت به تلخی گذشتن روزها می گذرد... گذشتن شبهای دوری و تنها پنجره ای که نظاره ات می کند؛ از آن پنجره، از درختی برایم بگو، که خانه ام بود. گذشتنِ رویا.
دهانم سینه ی بادام می شود، وقتی خطوط برهنه ی تلخ زیرِ لبهام لیز می خورد؛ سینه ی راه. تنها که از من می روی، بالاتر. که در آن مردی با تبر به بازوهام می آویزد، و خونم را بالاتر، می نوشد، که حنجره اش شکوفه می شوم، و بر پهنای صورتت جاری. به جایی پرنده ام که آواز آبی ست. از آن مسجد که زانوهایم را می شناخت، آن روزها.
وقتی تمامِ آب، صدای تنهایی ست. بخار در این اضلاع حیوانی حجم می شود.


بیست و سه دیماه هشتادوشش