Showing posts with label امنامه. Show all posts
Showing posts with label امنامه. Show all posts

Friday, November 1, 2013

ام‌ نامه (نامه ی حرمان) / داستان: من و آزردگی از بی سروپایی... هیهات


تصدقت گردم


یکبار من هم دپرس شدم. خیلی سال پیش شب بود، اردیبهشت بود. از خانه بیرون آمدم. باران تند بود. ماشین کوچک نقره‌ای داشتم سوار شدم، تند داشتم برسم پیش‌اش. اسم‌ها که یادم نمی‌ماند، ده سالی بزرگتر از من بود، تند می‌خواستم برسم پیش او. قرارمان بود شب می‌رفتم، هفته‌ای یک دو بار، برای خواب هم نمی‌ماندم. پذیرایی لب بود و تخت بود و سکوت و برمی‌گشتم. گاهی اگر بود علفی می‌بردم، و با عرق می‌زدیم. اصلن حرف نمی‌زدیم. نداشتیم بزنیم. حوصله‌ام سر می‌رفت، حوصله‌اش سر می‌رفت، خیلی طبیعی بود چیزی نگفتن. هنوز هم حوصله‌ام سر می‌رود. حالا بدی‌اش این است وقت خوابیدن هم حوصله‌ام سر می‌رود نه فقط قبل و بعدش، نه طراوتی، نه هیجانی، نه مزه‌ای. این وقت آدم چیز دیگر می‌خواهد، نمی‌داند چیست. باران تگرگ شد، تند شد. تندتر روی گاز کوبیدم. می‌خواستم زودتر برسم، یا ترسیدم از صدای تندر. شب مبعث مصطفا بود، مصطفای پیغمبر؛ چراغ و نور پر بود آویزان از درخت و تیرهای برق. پیچیدم توی بزرگراه. فکر کردم امشب بمانم پیش او که اسمش یادم نمی‌آید، فرداش که تعطیل بود. از او چیزی نمی‌دانستم. یادم هم نمی‌آید. شاید هم گفته بود و اهمیت نداشت. زیبا و خوش‌قواره هم نبود لااقل آنطور که بعدن فهمیدم آنها چه چیز است. همین زیبا نبود خوب بود، زیبایی در سکوت بود و در لب و پوست و بوی تند سبز بود. بدم می‌آمد بوی تند را بخورم، مجبورم می‌کرد. یکی دو بار بالا آوردم. همان‌جا، لای خوردن. گه‌اش بگیرند. گفتم. خندید. مجبورم کرد همان را بخورم، بوی تند و هرچه بالا آورده بودم. گه‌اش بگیرند یک هیجان عجیبی داشت عق زدن. ولی مگر کله‌ام را ول می‌کرد... پنجه‌هایش را میخ توی سرم فرو کرده بود، تکان خوردن نمی‌توانستم و همچنان آهِ بلند او و فرمان که می‌داد:
"بخور!...       "مصطفا!"...    "بخور!"...      مغزم می‌خواست بترکد،
می‌خواستم بگویم         "تمی‌توانم خوردن".
گفتم.    صدام تو-ش گم شد.
باز گفت         "بخور!".        آنچنان مرا را بیفشرد که می‌خواست هوش از سرم برود.
دوباره گفتم      "نمی‌توانم خوردن!".
و دیگر گفت    "بخور!".        آنگاه چندان مرا بیفشرد که می‌خواستم خفه شوم، هوش از سرم برفت؛ چشم باز کردم روی تخت تنها افتاده بودم. او آن طرف‌تر پی کار خودش بود. بلند شدم. لباس تن کردم. همانطور آمدم بیرون. و باز دوست داشتم برگردم پیش‌اش، بمانم پیش‌اش.
بار دیگر که رفتم، در زدم، در باز نکرد. دوباره در زدم. باز نکرد. فکر کردم شبِ اشتباه آمده‌ام. دستگیره را گرفتم، در باز بود. رفتم تو. تاریک بود. قلبم تند شد، عجیب شد. زیر پایم دانه‌های ریز بود توی خانه، می‌چسپید، و می‌ترکید و صدا می‌کرد، شبیه دانه‌ی شکر، شبیه شن. چراغ زدم روشن نشد. برق هم نرفته بود. اضطرابم بیشتر شد. لنگان و لرزان، که به چیزی نخورم، تا اتاق رفتم. توی اتاق، از لای پرده نور کوچه افتاده روی تخت، دیدم دراز کشیده بود و حیرت‌زدگی و وحشتم را می‌پاید. گفتم چرا اینطور؟ چیزی نگفت. با دست به آغوشش خواند. صدای چرق چرق دانه‌ها زیر پام... کفش کندم و خواستم... دستش را آورد، چیزی توی دستش، لیوان بود، توی لیوان شیر گرم بود. گرفتم خواستم بخورم گفت نه. دوباره دستش را دراز کرد. چیزی توی دستش، نمکدان بود. گفت شیر را مزه کنم و روی استخوان‌هایش نمک بپاشم و روی بوی تند. روی پیشانی. چانه. ترقوه. جناغ. لگن... و بلیسم. انگار خودش کم شور بود. خنده‌ام گرفت. شیر داغ را لب زدم، نمکدان را گرفتم پاشیدم لیسیدم. اول مزه کرد شوری و داغی. دوست داشتم. بعد گفت دوباره. بعد گفت دوباره نمک بپاش، دوباره بنوش. دوباره بلیس. دوباره پاشیدم. دوباره نوشیدم. دوباره لیسیدم. آنوقت از روی تخت بلند شد رفت روی زمین دراز کشید غلتید، پیچید به دانه‌های نمک بود روی زمین ریخته و باز گفت بنوشم... بلیسم. گه‌اش بگیرند، دیگر دهانم از حس افتاد، می‌نوشیدم و می‌لیسیدم و تف می‌کردم روی پوستش. احساس کردم لبها و زبانم سِر می‌شود... و سِر شد. او همچنان می‌غلتید و می‌خواست بلیسم. این بار هم لرزم شد. تمام تنم لرز گرفت، دست و پام می‌پرید و دیگر از قرار افتاد. باز از هوش رفتم. به هوش که آمدم توی پتویی پیچیده بودم، کنارم، زانو بغل کرده، نشسته بود.
اینها قبل از بعثت بود. پشت فرمان، توی تگرگ، وقت راندن، فکر کردم چقدر دلم می‌خواست آن شب پیش‌اش بمانم و همه اینها از یادم گذشت. پا روی گاز محکم‌تر... تندتر، زودتر برسم و آنوقت تازه شگفتی آمد که راه چه خلوت... هیچ ماشین دیگر نبود. با عجب دور و بر را نگاه کردم و تگرگ روی شیشه و سقف می‌کوبید، درست نمی‌دیدم جز که روبرویم ماشین دیگر نبود و نور ماشین‌های دیگر، اطراف، نبود جز رشته‌های چراغانی آویزان به تیر برق بزرگراه و پارچه‌های رنگی که در باد تلو خورده و پیچیده بود دور میله‌هاشان. فکر کردم مگر ساعت دیر باشد، سر کج کردم، چشم دوختم به ساعت و بنگ... ماشین لرزید... به چیزی خورده بود. نابخود روی ترمز کوبیدم و چرخید... رشته‌های چراغ... بزرگراه خالی... ماشین کوچک نقره... چرخیدم... و چرخید و چرخید و بالاخره ایستاد. هراسیده چشم باز کردم و تا خودم را و وقت را بجا آورم دست به تنم کشیدم. درد نداشتم. خون هم نیامده بود ولی روبروم، ترکیده و خون گرفته بود شیشه، اما نریخته، نپاشیده توی صورتم شیشه. دو دست کوبیدم سرم: گه‌اش بگیرند... گه‌اش بگیرند... پیاده شدم. گلوله‌های تگرگ توی سرم. سر گرداندم دنبال چیزی که زده بودم. نبود. عقب‌تر رفتم، نبود. جلوتر رفتم، نبود. آن وقت ماشین‌ها پیدایشان شد. آن همه. یکباره. کجا بودند... صدای بوق ممتد، بوق که از کنارم می‌گذشت و نمی‌ایستاد. هاج و واج نشستم زیر ماشین را نگاه کنم. امکان نداشت زیر ماشین، کوتاه‌تر بود کسی زیرش جا شود، با این همه نشستم روی زانو توی آب نگاه کردنِ آن زیر. آدم نبود، یک چیزی ولی بود. دست کردم... صدای بوق... وسط بزرگراه ماشین چرخیده بود سرش رو به ماشین‌ها که به سرعت می‌آمدند... دستم رسید به آن چه بود، لنگه کفشی. همین. دوباره نگاه کردم... سپر و جلوی ماشین کوبیده و شیشه در جا خورد و خون روی شیشه. گه‌اش بگیرند... تگرگ و باران و گیج بودم، درست نمی‌دیدم. فکر کردم یارو خورده و پرتاب شده آن سوتر... کدام سوتر.... نبود. نه آن سو، نه این سو. جز لنگه کفش. درمانده نشستم توی ماشین. سرم را گذاشتم روی دستم روی فرمان. باید زودتر فکری می‌کردم. زنگ می‌زدم پلیس یا درمی‌رفتم. جنازه که نیست، جرم نیست. خون را باران می‌شست. ماشین‌های از روبرو هم معجزه بود نمی‌آمدند روم. لرزان و دستپاچه دور زدم، ماشین را چرخاندم، بوق‌زنان. همانطور به گاز رفتم، توی آینه هی نگاه می‌کردم کسی دنبالم نیاید، قلبم تند می‌کوبید. گه‎اش بگیرند بدجور ترس کردم بروم خانه تنها. دوباره فکر کردم مگر می‌شود، پس جسد چه شد. خوب گشته بودم، مطمئن بودم نبود... جسد نبود. لنگه کفش روی صندلی دیگر بود. نگاه کفش کردم. کفش مردانه‌ی چرمی قهوه‌ای سوخته، کهنه و بندی و خیس. پیچ رادیو را چرخاندم: «چون این آواز شنیدم، سربرافراشتم جبرییل را دیدم به صورت مردی ایستاده بود و قدم‌ها هر دو در آفاق آسمان فروهشته بود...»* همین‌طور یک دستم به کفش بود دست دیگر به فرمان، خیالم رفت پی که بود و جبرییل، دوباره که از توی رادیو صدا می‌گفت «من همچنان بیستادم و در وی نگاه می‌کردم و نه از پیش می‌رفتم و نه از پس.         و در هر گوشه‌ای از آسمان که نگاه می‌کردم او را همچنان دیدمی که ایستاده بودی و قدم‌ها در آفاق آسمان فروهشته بودی...»*   گه‌اش بگیرند. با کفش توی سرم کوبیدم و دیگر رسیده بودم دم خانه‌ی او. ماشین را بردم توی پارکینگ... پیاده شدم نگاه شیشه کردم و خون را که بیشتر برده بود بوران و تگرگ، هنوز بود. سلانه رفتم بالا. جان نداشتم تندتر بروم. سرم سنگین و گیج بودم. در را باز کرد توی نگاهش دیدم ترس و تحیر را و پرسید از رنگ‌پریدگی‌م. بر و بر نگاهش کردم. دهانم باز نمی‌شد چیزی گفتن. دست آخر ناباور فریادم را شنیدم می‌گفت: جبرییل را کشتم... جبرییل را کشتم....
و باز از هوش رفتم.
بهوش که شدم، توی همان پتوی همیشه پیچیده بودم. سرم همچنان سنگین بود. تلواسه شدید داشتم. فکری برای ماشین باید و هول که بیایند دنبالم. خرت و پرت، دستمال و پارچه و سطل و آب و پودر، برداشتم بروم خون را پاک کنم. رفتم توی پارکینگ ماشین نبود. گه‌اش بگیرند. یعنی چه. آمدم خانه صدایش کردم. گفتم ماشین کو؟ گفت زنگ زده آمده‌اند برده‌اند. گفتم چرا برده‌اند؟ کی برده؟ کجا برده؟ باید از خون، باید اول خون را پاک می‌کرد...  گفت کدام خون. خون نبود.
درمانده دنبال لنگه کفش گشتم اینجا و آنجای خانه پیدا نمی‌کردم.
گفتم لنگه کفش چه شد؟ لنگه کفش که دیشب آمدم آوردم.
سر کج کرد و شانه بالا انداخت. کدام لنگه کفش!؟
سرم را گرفتم توی دستم، درد را توی چشمهایم فشار دادم.
دیگر گفتم دیشب چه شد؟ گفتم یادم نمی‌آید دیشب چه شد.
گفت منگ آمدی. هرچه پرسیدم چه مرگت شده چیزی نگفتی. همان‌جا دم در افتادی بیهوش.
هیچ نگفتم؟
هیچ.
لنگه کفش دستم نبود؟
نبود. رفتم دیدم ماشین خورده جایی، زنگ زدم بیایند ببرند تعمیر کنند، تو کارت نباشد.
این دیگر سر در نمی‌آوردم. شیر داغ آورد. خوردم. نمی‌خواستم بروم. این قاعده‌ی خاموش که نمی‌ماندم پیش‌اش، اینکه هیچوقت درباره‌اش حرف نزده بودیم و به رو نیاورده بودیم، بود. باز چیزی نگفتم. گوشه‌ای نشستم به فکر دیشب. به اینکه بگردم بیمارستانهای اطراف ببینم پیدا می‌کنم که بود زیر گرفتم. لااقل خرجش را می‌دادم اگر نمرده بود. آنوقت فکر کردم پیرمرد خیابان‌خواب بود؛ وسط بزرگراه؟ آن‌وقت فکر کردم کارگر شهرداری بود، آن وقت شب چه کار می‌کرد؟ جور در نمی‌آمد، مگر که داشت رشته‌های چراغ را درست می‌کرد، پارچه‌های مبعث را درست می‌کرد. تنها؟ آنجا؟ شاید خودش را انداخت جلوی ماشین بمیرد بود آدمی از جان سیر. شاید. آن‌وقت فکر کردم بچه داشته... بچه را بی پدر کردم. گه‌اش بگیرند. توی پیشانی‌م کوبیدم.
همین بود دپرس شدم. حرف نزدم و بی آنکه چیزی بگویم ماندم پیش‌اش. او هم چیزی نگفت. بودنم مثل میز که بود، مثل صندلی که بود، مثل در و دیوار و تخت و جارو یخچال و تلویزیون که بود، بود. یک هفته از وسایل آن خانه بودم. می‌ترسیدم بروم جای خودم تنها، هزار تا فکر می‌آمد، از خانه‌ام وحشت داشتم. و باز یاد جبرییل می‌افتادم.
ماشین را آوردند یک هفته گذشت. او خانه نبود آوردند. پولش را داده بود. یارو گفت و کلید را داد و رفت. روی کاغذ نوشتم "می‌روم خانه‌ام"؛ چسباندم به در یخچال...
لرزان و کند راندم تا خانه هزار ساعت طول کشید. رسیدم، پیاده شدم، کلید از دستم افتاد خم شدم بردارم، لنگه کفشی چرمی قهوه‌ای سوخته، کهنه و بندی؛ زیر صندلی افتاده بود. برداشتم آوردم توی خانه روی میزم گذاشتم. هنوز هم روی میزم هست تهران؛ اگر میزم سر جایش باشد.
بعد از آن همیشه منگ بودم و ماندم. یک ماهی سراغ زن نرفتم. از خانه‌ام بیرون نرفتم. یک شب هوایی شدم سوار شدم بروم... نتوانستم برانم. تاکسی گرفتم. رسیدم آنجا هر چه دنبال خانه‌اش گشتم پیدا نکردم. خانه را به جا نمی‌آوردم. شماره پلاک یادم نمی‌آمد. اصلن کوچه را نمی‌دانستم. راننده تاکسی عصبی و خسته و کلافه بود. پیاده شدم و پیاده از این کوچه به آن کوچه، ازین خیابان به آن، گشتم. پیدا نکردم.

آمدم خانه وصیت‌نامه نوشتم گذاشتم لای کتابی و به تیغ فکر کردم و به طناب فکر کردم و به او فکر کردم و به جبرییل فکر کردم.
خوابم برد.
فرداش رفتم سراغ دوستی روان‌شناس بود یکی را بگوید بروم پیش‌اش حرف بزنم. یکی را گفت رفتم پیش‌اش نشستم. نگاهم کرد. گفتم فقط می‌خواهم حرف بزنم. زن اخموی ترسناکی بود.
گفتم اسمم مصطفاست و در شب مبعث جبرییل را کشته‌ام.
خنده‌ام گرفت از این گفتن. دیگر هیچ نگفتم یارو را نگاه کردم وقت تمام شود. زن هم چیزی نگفت و نپرسید تا اینکه گفت وقت تمام شده و هفته‌ی دیگر همان ساعت منتظرم است. نمی‌خواستم هفته‌ی بعدش بروم. روزش که رسید استرس وحشتناک داشتم... استرس مجبورم کرد رفتم نشستم جلوی زن اخمو دوباره گفتم اسمم مصطفاست و.... دیگر هیچ. این دو ماه شد، هشت جلسه؛ رفتم و همان را گفتم با اینکه دلم می‌خواست درباره‌ی او هم بگویم و هرگز نگفتم؛ و شبها به تیغ و طناب و او فکر داشتم و وصیت‌نامه می‌نوشتم. بله، وصیت‌نامه، نه یادداشت خودکشی چون منتظر بودم او بیاید طناب و تیغ بیاورد خلاصم کند، نه اینکه خودم...  
حالا یازده سال گذشته... هر شب همچنان همان کار را می‌کنم و هنوز گمان دارم بیاید با طناب و تیغ؛ دیگر پیش زن اخمو نمی‌روم....

ببینی، عزیزم، من هم یکبار دپرس شدم.        



امیر
آبان 1392

پی‌نوشت –
(زخم را
   تشنه‌لبی      ذوق دگر می‌بخشد)
...
طالب این گوهر اسرار به اندیشه      سپار
که جز اندیشه درین راز کسی محرم نیست
                                
                                  - طالب آملی


* نقل قولها از سیره ابن هشام، تصحیح جعفر مدرس صادقی

Monday, October 28, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / داستان: از پس هر مبارکی شومی‌ست


عزیزم


برای چند ساعت تصور کردم اوضاع بهتر شده. بهتر هم شده بود. اصلن همه‌چیز خوب است. کلی کار می‌شود کرد. گلدانی بخرم و خودم را سرگرم کنم و از آن یک گل، گلهای دیگر بگیرم. شاید این کاری‌ست که باید کرده باشم. باید برگشته باشم ایران رفته باشم باغ انار، خودم را وقف درختچه‌ها کرده باشم. این همان کاری‌ست که باید کرده باشم. به جای این سرگردانی و نوشتن وُ فکر کردن به این خزعبلات وُ دوباره سراغ دکارت رفتن و به تو فکر کردن و ول گشتن و کاری نکردن. صبح خروسخوان برخیزم، دست و روی بشویم، در باغ قدمزنان سیگاری بپیچم و دستی سر سگها بکشم و به آبیاری درختها برسم. بروم مرغدانی و تخم‌ از زیر مرغ‌ها بردارم. بروم لب استخر به سرکشی‌ی قزل‌ها و ترساندن گربه. گربه را سگ باید رمانده باشد. ایوب خان را صدا کنم با هم چایی بخوریم. ایوب خان باغبان است... سالهاست در انارستان به انارهاست. هیبتی شبیه پاراژانف دارد؛ کله کچل دارد، ریش دارد، اگرچه خپل نیست ولی بچه‌باز است (این یکی را خودش هم نمی‌داند، من می‌دانم). بعد هم تل می‌اندازیم و برایش شعر می‌خوانم. ولی من اهل تریاک و این چیزها نیستم... باشد علفی، می‌کشم. یک اتوماسیونی هم درست می‌کنم برای رسیدگی به درختها و باغ که با همین لپتاپ شود همه‌چیز را کنترل کرد. شبها هم طنین سمفونی چهار مالر باغ را برمی‌دارد و ایوب خان را از خواب می‌اندازد. این ایوب موجود معیوبی‌ست. یکی دو بار دیدم با درخت‌ها حرف می‌زد. همان آدمی‌ست که تنه‌ی درخت را بغل می‌کند و می‌بوسد. یکبار هم گمان کردم دیدم دارد درختی شته زده را می‌لیسد. صدایش کردم آمد، اما نه از سمت درخت؛ از پشت سرم آمد وقتی برگشتم با تعجب نگاهش کردم، نفهمید چرا و من هم نفهمیدم چرا و باز برگشتم درخت را با چشمان دقیق نگاه کردن، دیدم کسی نیست و درخت هم شته نزده. شاید حق همین است (به قول یکی) که زندگی دوگانه، در جامعه دوگانه، بستر مناسب شیزوفرنی‌ست. پس تصمیم‌ام را با ایوب خان در میان گذاشتم. گفتم ازین به بعد مصطفا صدایش خواهم کرد. چیزی نگفت. گفتم که موجود معیوبی‌ست. پیرمرد نیست. میانسال است. نمی‌دانم از کجا پیدا شده و پدرم چطور او را آورد آنجا. آن وقتها من ایران نبودم. اگر بودم هم به باغ نمی‌رفتم. اشتغال به فلسفه و ادبیات و شعر و داستان و هنر و زنها، وقت نمی‌گذاشت. خاک بر سر این همه جان کندن و خواندن و نوشتن هیچ ضرورت نداشت. یکی اگر بود می‌گفت آدم حسابی، کار را به اهلش بسپار برو باغ را آباد کن؛ خوب می‌شد. بدبختانه در جوانی کسی نبود اینطور بگوید یا اگر بود به مسخره می‌گرفتم و به لجبازی.
یک روز هم مادرم آمد باغ گفت وقتش رسیده زن بگیری و سر و سامان پیدا کنی. می‌خواستم بگویم مادر همین جلق می‌زنم را دوست دارم، زن دوست ندارم. گفتم هی هوس می‌کند برود بیرون، این جا و آن جا و چیز می‌خواهد؛ ها، توجه می‌خواهد و محبت می‌خواهد و ناز دارد و هزارتا بدبختی دیگر. می‌خواستم بگویم بهتر است یکی باشد آدم دوستش داشته باشد ولی آنجا نباشد، یک جایی باشد که ریختش را نبیند آدم ولی دلش بخواهد ببیند و چون نمی‌بیند هی بیشتر دلش بخواهد و این هیچوقت محقق نشود. اینها را به ایوب خان که دیگر شده بود مصطفا گفتم. ایوب خان سگ باغ است. نژادش را نمی‌دانم، از اینهاست که همه با هم قاطی شده. یک سگ پاکوتاهی یک سگ تنومندی را گاییده، بچه‌شان شده پدر ایوب و همان سگ پاکوتاه یک سگ سیاه کریه وحشی را گاییده، شده مادر ایوب و از گایش آن دوتا شده این ایوب بدبخت که بی‌نواتر از من، اصل و نسب ندارد؛ ولی خوب گربه می‌ترساند. خاک بر سر رفتم سر استخر دیدم گربه قزل گرفته و ایوب خواب بوده نفهمیده یا سرش با کونش بازی می‌کرده. به مادرم گفتم به عوض باید برای این مصطفا زن پیدا کنیم. مادر گفت این نجس را نیاور توی خانه. بیچاره مصطفا می‌خواست پای مادر را بلیسد و سر و گوشش را به پای مادر بمالد. مادر با لگد پسش زد و بیرونش کرد. بعدن مجبور شدم از دلش در بیاورم؛ ظاهرن افاقه نکرد (برایش کباب درست کردم خوابانده توی شراب انار) و به تلافی ایستاد گربه را تماشا کرد که به خیال راحت قزل گرفت از استخر.
حالا ببین اگر برگشته بودم چه خوشی می‌شد داشته باشم. به جایش باید بروم این گور آن گور بشوم، این فرنگی‌های مادرقحبه را تحمل کنم و به گدایی بیفتم. بعد هم چهار خط کسشر بنویسم توی وبلاگ، به اسم داستان و شعر، دلم خوش بشود و بماند. خاک بر سر یکی نبود اینها را به آدم بگوید. تو هم که گذاشتی رفتی...
یک روز به باغ حمله کردند. دراز کشیده بودم، چخوف می‌خواندم؛ صدای دویدن شنیدم و حرف زدن. صدا هی نزدیک آمد و زیادتر شد. ترس برم داشت. عادت نداشتم جز به صدای خروس و درخت و ایوب. ایوب نه، مصطفا. همه‌اش یادم می‌رود. مصطفا... مصطفا... مصطفا... باید هی تکرار کنم یادم نرود. داد زدم صدایش کردم. بیچاره آن هم تند آمده بود تو، ترسیده خودش را می‌مالید به من. گفتم چه خبر شده و چرا آنطور وحشت کرده. گفت یک مشت بچه‌اند، آمده‌اند پیِ انار. حتمن فکر نمی‌کردند کسی توی باغ باشد. بعدن فهمیدم باغ همسایه‌ها هم رفته بودند و هر سال همین کار را می‌کنند و چون معمولن توی باغ کسی نیست، می‌خورند و می‌برند. دولول را برداشتم آمدم بیرون.
برایت نگفته‌ام اینجا هفته‌ای، چهارشنبه‌ها، می‌روم باشگاه تیراندازی. این هم یک ماجرایی دارد، چون رفیق لبنانی و فلسطینی دارم، آنها می‌روند، من را هم می‌برند. یک دختر انگلیسی هم هست می‌آید. اولش نمی‌خواستم، دوست نداشتم، اصرار کردند. رفتند. سربازی که نرفته بودم، تیر نینداخته بودم. اصلن صدای تیر هم نشنیده بودم. وحشت کردم و وحشت از صدا را پنهان کردم. دختر هم نینداخته بود و ترسید. لرزان گفت نمی‌تواند. دیدم توی چشمش برق اشکی زد. نفهمیدم چرا. خودم را جمع کردم گفتم ببین کاری ندارد. بیست و پنج تیر سهم من بود. مربی هم بود. گفت قبلن تیر انداخته‌ای؟ گفتم انداخته‌ام. عارم آمد بگویم نه. آن دوست فلسطینی و آن دوست لبنانی، که دومی دختری‌ست، با خیال راحت گلوله به نشانه می‌نشاندند، اول که من و او داشتیم تماشا می‌کردیم. آدم کاغذی بود نشانه. یکی توی سینه‌اش. یکی توی گلویش. و همینطور سوراخ سوراخ.... بشمار بیست و پنج تا. خاک به سر، من که تمام کردم شمردم، پنج تا هم سوراخ نبود. دستم خیلی می‌لرزید، قلبم هی می‌ریخت، هر گلوله می‌ریخت. انگار خودم را نشانه رفته باشم می‌ریخت. بعدن هم بهتر نشد. هیچ بهتر نشد. این کاره نبودم. مربی گفت. ولی باز هم رفتم. برای دیگر می‌رفتم. دفعه‌ی بعد... بعدتر. آن وقت به جای تپانچه، تفنگ با قنداق برداشتیم. دختر انگلیسی برعکس من، راه افتاده بود، دستش آمده بود. نمی‌لرزید دستش. از قلبش چه می‌دانستم. خم شد در مگسی خیره شد نشانه رفت کوبید به سینه‌ی سیبل. از پشت سر انحناهایش را دید می‌زدم، کمر و باسن. عجیب دلم خواست بغلش کنم. همانطور که تیر می‌انداخت از پشت بروم لمسش کنم. رو نمی‌کردم بروم، بگویم. یک شب برگشتنا رفتیم مستی، گفتم. دست کشیدم باسنش گفتم و کشیدمش پیش و لبهایش را خوردم.. همان اضطراب گلوله که نیانداخته بودم.. خوردم... داشت می‌گفت چرا نگفتی. داشتم می‌گفتم می‌ترسیدم از صدا و از لگدانداز؛  صدایم توی حلقش گم شد. بعدها تعریف که می‌کنم، برای همه می‌گویم رفتم از پشت بغلش کردم وقتی تیر می‌انداخت و فشارش دادم و او به رو نیاورد و همچنان تیر انداخت و من دستم را به جاهایش رساندم. عار داشتم بگویم ترسیدم، رو نکردم بروم از پشت بغلش کنم.
سر آخر با رفیق فلسطینی دعوایم شد. یادم نیست موضوع چه بود. گمانم به همین دختر ربط داشت، ولی او وصلش کرد به اسراییل. حوصله‌ات را سر نمی‌برم، چون گفته بودم آدمکشی چه کاری‌ست؛ حالا هر کس باشد.

توی باغ که آمدم بچه‌ها اول ندیدند، برای خودشان می‌پلکیدند انار می‌کندند می‌ریختند توی کوله‌هایشان. عجیب دلم خواست گلوله‌ای در کنم. کردم. بیچاره‌ها وحشت کردند. پیرمرد هفهفوی غریبی شدم توی فیلم امریکایی سیاه سفید دهه‌ی چهل، با ابروهای هم آمده، با بوت‌های پاشنه‌دار، حیف کلاه نداشتم، از آن کلاه‌ها. چنان وحشت گرفته بودند درجا میخکوب شدند. تفنگ را پایین آوردم به سمت‌شان نشانه رفتم. باور نمی‌کردند یا فکر کردند شبح دیده‌اند. یکباره یکی‌شان جیغ زد و بعد جیغ دیگر و جیغ دیگر. انارها را انداختند، پا به دو فرار کنند. به مصطفا گفتم برود بگیردشان نگذارد بروند. پنج تا بودند، دو تا در رفتند، سه تا دیگر را نگذاشتم. طفلکی‌ها زهره ترکیده نگاه می‌کردند و یکی‌شان گریه گرفت. داد زدم بس کند و دست به صورتم کشیدم. گفتم قبل از آمدن باید فکر اینجایش را می‌کرد. یکی که تخس بود، هیچ خم به ابرو نیاورد، ترس هم نداشت. گفتم اسمش چیست. نگفت. لبخند زدم، کردم‌شان توی مرغدانی. رفتم استخر ماهی بگیرم. برگشتم دیدم همان تخس دو تا مرغ را سر کنده با دست و آنهای دیگر بر و بر نگاهش می‌کنند، بیشتر ترسیده نمی‌دانستند از من یا او، مرغ‌ها توی دستش و خون سراپایش. در را باز کردم یکی‌شان پرید چسبید به پاهام به التماس که بگذارم برود. گفتم برایشان ماهی گرفته‌ام، کباب کنیم بخوریم شام. چند تا انار هم چیده بودم آورده بودم برایشان. واماندم از دیدن مرغ بی سر و پسر خونین. اول عصبانی شدم. اول دلم خواست بزنم توی گوشش. اول خواستم هر چه دهانم می‌آمد بگویم. بعد خنده‌ام گرفت. به پسر چسبیده به پام گفتم اسم آن تخس چیست. گفت مصطفا. صدا کردم مصطفا. پسرک برگشت نگاهم کرد و از آن طرف ایوب بدبخت هم آمد، گفتم ایوب دیگر ایوب نبود. توی نگاه این مصطفای دیگر هیچی نبود. گفتم برویم ماهی کباب کنیم شام. پرسیدم کدامشان آتش درست کردن می‌داند. آن دوتا وامانده نمی‌دانستند چه بگویند، چه کار کنند. مصطفا رفت چوب خشک پیدا کند. هیزم در انبار بود، می‌خواستم ببینم اینها چه می‌کنند. دیدم مصطفا، همان ایوب، رفته خودش را می‌مالد به یکی ازین بچه‌های ترسیده، کونش را می‌لیسد. بچه ترسیده بود یکجوری انگار زبانش بند آمده بود. مصطفای مادرقحبه هم راست کرده بود مثل وقتی خودش را به درخت می‌مالید. به مادرم فحش دادم چرا برای این سگ بدبخت زن پیدا نکرد. سرش فریاد کشیدم بچه را ول کند برود پی کارش. دیوث مگر می‌رفت. مجبور شدم لگدش زدم تا رفت. وقتی رفت آن بچه را گفتم بیاید لوله‌ی دولول را دست بکشد، نترسد. نمی‌آمد. باز گفتم. لبخند ریختم توی صدا. نمی‌دانم ترسید یا چه. با لرز آمد قنداق چوبی ترک برداشته‌ی دولول را دست کشید و ماشه‌اش را. گفتم تا حال تیر انداخته؟ نینداخته بود. آن یکی را هم صدا کردم بیاید، او هم آمد و دست کشید، او هم نینداخته بود. پرسیدم دوست دارند بیاندازند؟ سر تکان دادند چیزی نگفتند. دوباره پرسیدم دوست دارند تیر بیاندازند؟ یکی‌شان، همانکه ایوب برایش راست کرده بود، گفت نه. آن یکی باز هیچی نگفت. آن یکی که چیزی نگفت را فرستادم پی مصطفا، کمکش کند به هیزم. این یکی را گفتم بیاید تفنگ را بردارد. دولول هم قد و قواره‌ی خودش بود. پرسیدم چرا نمی‌خواهد. گفت می‌ترسد. نگفت از اینکه اشتباهی بزند بکشد. تفنگ را شکاندم گلوله را در آوردم، بستم، دادم دستش. دستش می‌لرزید. یاد خودم افتادم. گفتم من اگر کسی داشتم جوان که بودم تفنگ داده بود دستم، بهتر می‌شد. خاک بر سر کسی نبود، تفنگ نبود.
هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها دیگر بی‌قراری نکردند به رفتن. اخت شدند با پیرمرد. آتش درست کرد مصطفا. گفتم باید پر مرغ‌ها را بکند. کند. خودم هم ماهی تمیز کردم، همه را کشیدم سیخ روی آتش. بوی دود و بوی کباب مرغ و ماهی پیچید. رفتم از توی انبار شراب آوردم. برای هر سه تایشان ریختم، شراب انار که خودم گرفته بودم. همان که ایوب برایش راست کرده بود، خورد تف کرد گفت دوست ندارد. زدم پس کله‌اش بخورد. مصطفا دو پیک با من خورد. مصطفای دیگر را هم صدا کردم مرغ دادم به خوردنش. آن یکی دیگر هیچی نمی‌گفت. من هم به رویم نیاوردم. شراب هم خورد و باز هیچی نگفت.
گفتم ایوب باغبان بوده، حالا سگ شده.
هر سه خندیدند.
مصطفا گفت پس تو هم سگ بوده‌ای شده‌ای باغبان.
همه خندیدیم.
گفتم سگم هم اسم اوست، مصطفا.
باز خندیدیم.
رفتم سمفونی چهارم مالر گذاشتم و صدایش را تا بیرون زیاد کردم. علف برداشتم توی پیپ، چاق کردن، کشیدن.
مصطفا گفت او هم می‌خواهد. دادم پیپ را پک زد. گفتم نفسش را نگه دارد. منتظر بودم کی بالا می‌آورد بخندیم. آن یکی وامانده که بالا آورد و جا زد. گفتم دوست دارد تیر بیاندازد؟ گفت دیگر نمی‌ترسد. هر کدام دو تا تیر داشتند. توپ ایوب را انداختم برود پی‌اش بیاورد. توی تاریکی گفتم هرکس ایوب را بزند، برنده است. آنکه هیچی نگفته بود، پرسید جایزه چه می‌دهم. گفتم هرچه بخواهند. اول وامانده‌ی گیج برداشت گفتم تکیه‌ی لوله‌ی تفنگ را بدهد به چیزی نشانه برود... می‌دانستم لگد جانانه‌ی قنداق کتفش را خورد می‌کند. پیپ به دست تماشایش کردم. گفتم مراقب شانه‌اش باشد. گوش نکرد اما زورش نرسید به چکاندن ماشه. آن دو تای دیگر تا می‌توانستند مسخره‌اش کردند. مصطفای بدبخت، همان ایوب، توی تاریکی دنبال توپش می‌گشت. مصطفای قلدر دولول را گرفت، لوله را بر سنگی تکیه داد، شلیک کرد و پرتاب شد... عر زد از درد شانه و سرش که خورده بود به سنگی چیزی، شکسته بود، دیدم خون زد بیرون. دو تای دیگر هم خواب و مستی از سرشان پرید از طنین گلوله که در موومان دوم سمفونی گم شد. پکی به پیپ زدم و دندان به قزل کشیدم. سومی نگاهم کرد. مصطفا توپش را پیدا کرده بود داشت می‌آمد. این یکی معطل نکرد، دولول را برداشت نشاند و نشانه رفت و خالی کرد... مصطفا عو کرد و افتاد. پسرک برگشت و سمتم نشانه رفت، نوبت پیرمرد بود. دست به کله‌ی کچل و ریش انبوهش کشید. خنده‌ام گرفت. ولی او نه هراس داشت، نه تردید. موومان سوم کوتاه بود. دیگر صدای زن از موومان چهارم برخاسته بود. نفس عمیق کشیدم. آن دو تا وامانده نگاه این می‌کردند. دیدم هجوم گربه‌ها را به جسد گرم مصطفا و پنجه‌هایشان توی شکم و چشم و صورتش. هیچوقت نفهمیدم این زن چه می‌خواند توی این موومان. همین نفهمیدن را دوست دارم و یک نرمشی در خواندن سازهاست، انگار سازها و زن به معاشقه، ولی نه ساز که مرد باشد... هر دو تا زنی که یکی دیگری را می‌خواند و سازها رقصان، پیش می‌آید تا آغوشش شود.

حالا ببین اگر برگشته بودم چه خوشی می‌شد داشته باشم....


28 اکتبر 2013
امیر

پی‌نوشت –
عافیت آرزو کنم هیهات، این تمناست... یافتن دگر است

آرزو را ذخیره امید است؛ وصل         امید عمر جانور است
                                                                - خاقانی

Friday, August 30, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله


تصدقت گردم


کاش می‌شد همه‌چیز را تا ابد معلق نگه داشت، من که پانزده سال است این کار را کرده‌ام، دلم می‌خواست پانزده سال دیگر هم کرده باشم، بعدش... بعدش...
بسیار خسته و فرسوده‌ام. هیچ نویدی میل مرا به نوسان نمی‌آورد، هیجان نمی‌شود. این به لعنت سگ نمی‌ارزد. تو بگو تباهی یعنی چه؟ آیا وابسته‌ی زمان است؟ آتاراکسیا [Ataraxia] کجا ممکن است؟ آپونیا [Aponia] چطور؟ و آیا رسیدن به آنها به دستیازی آپاثیا [Apatheia] اصلن اندیشیدنی‌ست؟ پس "تو" چطور ممکن می‌شوی [می‌شود]/بشوی [بشود]؟ این امیدِ موهوم، شکست مطلق هر آنچه ایده‌های ...دوستانه‌ست (جای نقطه‌چین را به هرچه خواستی پر کن) یا ایمان می‌خواهد؛ چه ایمانی هماره دگم، پافشاری بر آن، مستلزم ترک (اگرچه "رازی" عقل را چون موهبت الاهی می‌دانست، پس کافی به شناخت) است. "شادمانگی" [happiness] و "آرامش"، که تنها وعده‌ی رستگاریِ آدمیزاد امروز است، با آن ایمان چه مغایرت دارد، جز اینکه همانچه‌ست که گفتم: امیدِ موهوم و شکست مطلق. وعده‌ای‌ست گنگ و خالی‌ست. اولن که چون در نسبت تعریف می‌شود و از دررسیدن به "مطلق" [ناب] درمی‌ماند و بعد چون هر واقعیت دیگر را در طولِ سویی می‌نشاند که آن غایت را متضمن باشد، اینطور قوی و ضعیف، رسیده و نارسیده، شکست‌خورده و پیروز می‌سازد و در این جداسازی، کاهنده‌ست. به علاوه او از میل و خواست چه رهایی دارد، چون به آن چنگ می‌زند، درد که آنجاست، "آپانیا" نیست و پس "آتاراکسیا" نارسیدنی‌، کامیابی به آن افقِ "نه هرگز" تبعید می‌شود. واقعیت استعاری این دست‌وپا زدن برزخی‌ست نه در فاصله‌ی گذار و نه در altération تا تباهی، خود همان آلترسیون است.
می‌پرسی این چه دخل به گوستاو دورِ که می‌خواستم برایت بگویم دارد. چون داشتم به نگاره‌سازی‌های او از "کلاغ" آلن پو نگاه می‌کردم، به کارهایش از و با "دانته"، از آنجا لابد به "بلیک" رسیدم،
(هرگز "The Prophetic Books" اش را خوانده‌ای؟):

[“Choosing to wonder like a son of Zazel in the rocks.
Why dost thou curse? Is not the curse now come upon thine head?
Was it not thou enslaved the sons of Zazel? and they have cursed,
And now thou feel’st it! Dig a grave…”]

فکر کردم چطور است که این همبستگی تصویرسازی و شعر که اینطور به تراکم در میان رمانتیک‌ها و سمبولیست‌ها رواج داشت و پس از آن، همین تنیدگی داداییسم و سوررآلیسم را در هنر مدرن ممکن کرد، در مدرنیسم ادبی و هنری ما هرگز جایی نداشته، اگرچه پیشینه‌ی ناسازواری در صفویه تا سلجوقیان در نسخه‌های خطی باقی‌مانده از نقاشی و مینیاتورنگاری در حاشیه‌‌ی آنها هست؟ اما هیچ نگارگر مدرنی برنداشته برای آن همه تابلونوشته‌ی نیما، نقشی بسازد و نه برای هیچ کار و اثر و شعر دیگر (یا اگر کرده هم مهجور و ناشناس مانده!). خیلی زحمت کشیده باشد، طرح مضحکی برای جلد دفتر شعری ساخته‌. از خودم پرسیدم آیا این تبادل نمی‌شده؛ یا چون میل عجیب داریم به کونِ "تعزیه" و شکم "سقاخانه" بچسبیم، اصلن به همچو کاری همچو فکری نکرده هیچکس؟ شاید هم چون از بس به "آبستره" مشتاقیم. یعنی از نفهمیده، نفهمیدن استخراج کردن، که لابد ساده کاری‌ست؛ آن هم با گریز و حذف ساده‌دلانه‌ی بدیهی‌ترین "فاصله‌گذاری"ی ممکن: به نام خواندن [نام‌گذاری]، به توهمِ موتسیونِ [جهش] انتلکتوآل به "بدون عنوان"!
این که می‌گویم اگرچه ظاهرن هیچ مرتبط با مطلب اول نیست، اما آنچه در کارِ بلیک و دورِ مرا به یاد آن می‌اندازد، خواستِ نمایش آن "آن‌"های ابسولوت است؛ چون چاره ندارد، به بازآوری و بازسازی آنچه از آن تصور دارد، امید و آرزو را همبسته‌ی وهم از محال به خیال می‌آورد [پیری‌دیتیرمایند هارمونی‌ای که شلینگ در "سیستم آو ترنسندنتال ایدآلیسم" می‌گشاید را من اینطور می‌فهمم].  


فدا
امیر
هفدهم. 30 اوت 2013

پی‌نوشت – می‌خواستم از "پیدا شدن" چیزی بگویم. کاغذ مفصل دیگر ناگزیر می‌شد یا باید جور دیگر گفت، یا چون به گفتن درنیاید به شکل دیگر رساند. فقط می‌خواستم بدانی عنوان آن کاغذ دیگر این بود: "کز دفترِ جنون زده‌ام انتخاب‌ها".


Monday, August 26, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان)/ تو را که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال؟



تصدقت گردم


دیدم به یکی دو کلمه و چند هجا و هوا و علامت اختصاری و شکلک‌های زبان انترنت جویای احوالم بودی. فکر کردم لابد خیلی نگفته‌ها پیش و پشت این شکلک‌ها و کله‌ها و اداهای زرد و سرخ و صورتی و آبی و سبز هست؛ دلم نیامد پاسخ مختصر بنویسم.

آدم یک فیگوری می‌گیرد و آنقدر آن فیگور را گسترش می‌دهد، خودش هم باور می‌کند، این را یک نفر ممکن است بگوید ماسک و نقاب. هرچه هست – اسمش را گذاشته باشند - ، هست؛ مساله اینجاست که زیر آن حقیقتن چیزی هست؟ یعنی اگر پذیرفته باشد آن نقاب را، پشت آن نقاب لابد چهره‌ای‌ واقعی‌ست؛ اما اغلب چیزی نیست، همان رویه‌ای‌ست که اگر کنار برود یکی‌ست مثل هر کس دیگر با بدخبتی‌های روزمره و دلخوشی‌های روزمره و دنیای کوچک به گستره‌ی فکرهای کوچکش. او البته می‌کوشد خود را تسری داده، دریافت و اندریافتش از حواس خود را با حواس دیگران تطبیق می‌دهد، چیزهایی حذف و اضافه می‌کند، استقرا می‌کند؛ خود را جهان می‌داند، جهان می‌شود. این هم واقعی‌ست و هرکس اینطور خودش را تثبیت کرده، دیگرهایش را - اگر باشند - سرکوب و پنهان می‌سازد. این اگر یک وقتی بیرون بریزد، مواجهه با آنها کابوسی‌ست. لابلای اینها، فکر کردم هرکس با تصویر کار دارد از پسِ شناخت و بازشناخت این "او"ها مگر بر آید؛ آنوقت چطور به "خودش" فکر کند؟ دیگر چطور بتواند "خود" یکانی را بازشناسی کند در میان آن همه ناسازوار "او"ها و معلق نزند میان این همه؟ آنکه با تصویر سروکار دارد اعم از در هنر و ادبیات، هرکسی‌ست که "دیگری" می‌آفریند، از آنِ خود می‌کند و در بازسپاری تکه‌های پراکنده از اندریافتش با "او" همدست و انباز شده، انعکاس می‌بخشد، و در این رسِش، عمومیت می‌بخشد. این تهدید جدی و ترسناک است برای او تا به زودی مرز خیال و واقع را از هم بازنشناسد و پس، با مخدوش شدن حافظه، "خود" را به جا نیاورد. لابد بخشی جان کندن پروست بر سر آن رمان، همین تلاش بی‌وقفه برای بازشناسی "خود" بود. اما این هم هست که آن همه "در جستجوی زمان از دست رفته"، حتمن در زمانی پسینی، نسبت به زمانی واقعی، نوشته نشده؛ چون او زمان را بازسازی نکرده، می‌سازد و "خود" را در میانه. این حافظه، اگرچه حتا جعلی باشد، از اضطراب آبسِسیف او می‌کاهد، "پروا" را بر چیزی متمرکز می‌کند که دیگر برای او اصالت پیدا کرده، قابل ردیابی شده، بازخوانی‌اش [بازآوری] ممکن می‌شود؛ بگویی آن چه چیزی‌ست؟ دستاویزی برای پیدا کردن یقینی تسلی‌بخش. یعنی جا به جا بازآوری دکارت، لاس زدن با بارکلی و خوش‌نشینی با هیوم!

البته این حرفها بزرگتر از دهان من است. حوصله‌ی بیشتر هم ندارم، بعید می‌دانم تو هم حوصله‌ی خواندن بیشتر از همین اشاره‌ها داشته باشی (اگر اصلن به ریشخند نگیری). فقط چون پرسیده بودی، خواستم شمه‌ای احوالم را گزارش کرده باشم:

خوبم. این هم هست که اگرچه خوک را ببرند در اسطبل پهلوی اسب ببندند، از خوک بودنش کاسته نمی‌شود؛ اسطبل را به زودی تبدیل به خوکدانی می‌کند. بنابراین زیاد به تهران فکر نمی‌کنم... هاه: هرکدام ما تهران خودمان را به دوش می‌کشیم! هرجا برویم اتاقی از دود و کثافت و سوغات دیگر می‌سازیم و به تصویر دوری در گذشته خیره می‌شویم، که با آن بخشی از خود را بازیافته، یاد آوریم؛ آن‌وقت، هنگامه‌ی شلپ شلپِ خودارضایی‌ست. پس گاهِ نفرت و انزجار فرامی‌رسد (آیا این انزجار خیلی مردانه نیست؟). آدمهای رقت‌بار، زندگی فلاکت‌بار و مردمانی همه گرگ و نامتمدن جای آن تصویر پیشین را گرفته؛ در بهترین حال ترحم و دلسوزی می‌آید؛ البته معلوم نیست بینوایی کدامیک بیشتر است: آنکه دل می‌سوزاند یا آنچه برایش دل می‌سوزاند.


از جای من بچه‌ها را ببوس

فدا
امیر
شانزدهم. 26 اوت 2013



پی‌نوشت – امروز داشتم نقاشی‌های گوستاو دورِ [Gustave Doré] را از نظر می‌گذراندم، یک چیزی به خاطرم آمد؛ یادم باشد بعدن برایت بگویم. 

Wednesday, August 21, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / بو که صاحب‌نظری نام تماشا ببرد


تصدقت گردم

احساس ظرف تزیینی بی‌مصرف دارم در گنجه‌ای کنار چندین شیء تزیینی بی‌مصرف دیگر گنجانده، اگرچه بدشکل و بی‌قواره‌ست و پیشتر از جایی افتاده و شکسته و به زور چسب قطره‌ای دوباره سر هم کرده‌اندش، چون آنجا در دسترس نیست، زیباییِ مبهمِ تجمل دارد. یا خودم را جای آن ظرف گذاشته‌ام، اگر ظرف بود، در گنجه‌ی قدیمی سالن پذیراییِ خانه‌ی مادربزرگ، که ظرف هم نبود، یک چیز چینیِ بزرگ بود شبیه چنگک به رنگ آبیِ خاکستری، که بودنش همین بود توی آن گنجه نشسته باشد، جلا داشته باشد، آدم مدام از خودش بپرسد چه چیزی‌ست و به چه درد می‌خورد، برود به زحمت کلیدِ گنجه را از مخفی‌خانه‌ی مادربزرگ برداشتن، درش را یواشکی باز کردن، هیولای عجیب را بیرون آوردن و چون سنگین و لیز بوده، سُر بخورد از دست و بیافتد و یک دو پنجه‌های چنگکی‌ش بشکند. آن وقت از ترس جیغ و فریاد مادربزرگ گریه‌اش بگیرد، تند هیولای حالا دیگر معلول را به جای امنش بازگرداند در شیشه‌ای را قفل کند، دور بایستد تماشا، پیش از دویدن و دور شدن از محل ارتکاب، و ببیند معلوم است جایی‌ش شکسته و هرکس به دیدنش، بفهمد؛ هول برود چسب آبکی از کجا پیدا کند، تکه‌های ریزریزِ روی زمین را بردارد به دقت سرِ هم کند در جای زخم بنشاند و آن وقت تازه ببیند و بفهمد انگار هم افتاده بوده پیش‌تر، جای زخم قدیم را بازشناسد که کسی به همان اضطراب برداشته به خاصیت چسب کنارِ هم چیده و به جاش بازگردانده؛ حالا چه این ظرف منم و هرکسِ دیگر.

 ***

Oisive jeunesse
A tout asservie
Par délicatesse
J'ai perdu ma vie…

( : Idle youth
Enslaved to everything
By being sensitive
I have wasted my life)

نوزده بیست سال بعد که این چند خطِ رمبو را خواندم، هیچ نفهمیدم. حالا همین چیزکی که می‌فهمم، انگار جور دیگر هم می‌شد به گا دادن زندگی، پوزخند دارم.

فدا
امیر
پانزدهم. 21 اوت 2013


پی‌نوشت – اصلن چیزی که می‌خواستم بگویم این نبود. یکی این بود که وضع مصر هرچه بشود، خوب می‌شود؛ چون این اولِ قرنی، یعنی همین دهه‌ی دوم، توی دو قرنِ پیش شکلِ ناشناخته داشته، شکل دیگر داده به پس‌اش، فکرِ ساده دارم که چنین هم بشود. حالا به تخم من و تو و آنها که تحلیلِ تاریخ گذشته، در آینده‌ی پس از ما چه خواهد بود؛ اینطور می‌گویی؟ درست می‌گویی. ایستادن بالا، کلان‌روایت ساختن، آن هم به چنین خوش‌بینی، بولهوسی‌ست. کدام خوش‌بینی؟ دوره، دوره‌ی مسلمانهاست؟ عجب! یعنی بشود روشنگریِ دیریاب سنی و شیعه و حنفی و شافعی و مالکی و حنبلی و اباضیه و سلفی و علوی و بکتاشی و اسماعیلیه و دروزیه و غیر و ذلک؟  
- دفعتن.  
- عجب!
- از آن هم بیشتر، بشود خیزش تمدن‌های خفته.
- هوم! چه بشود بعد؟
- چه می‌دانم.

پی‌نوشت دوم – این هم نبود. ربط به این داشت (در میان یادداشتهای قدیم‌ام دیدم و خواندم، فکر کردم برایت بگویم):
" به مصطفا فکر نمی‌کنم و اصلن نمی‌دانم چه حالی پیدا کرده.
داستان، هر داستان، سفر عجیبی‌ست برای او که می‌نویسد و فرق دارد با او می‌خواند. او که می‌خواند، سفر کوتاه دارد به زیارت پس از بعضی چیزها خوش آمده، به جانش می‌نشیند و بعضی جاها، و از بعضی‌هاش نه.
برای او که می‌نویسد این‌طور نیست. نه اینکه چون داستان خودش را می‌نویسد، اگرچه هرکس داستان خودش را می‌نویسد، اما "نگریستن" با "تماشا" تفاوت می‌کند و هر دو بسته به "دیدن".
آیا "نگریستن"، در خود، اندیشیدن را پنهان کرده؟ (بیهقی نوشته "فور را دل مشغول شد و به آن جانب نگریست"). 
و آیا با "تماشا" چه فرق می‌کند؟
"تماشا"، به قصد تمتع است، یعنی تماشای واقعه‌ای یا تماشای جایی‌/چیزی، وجهِ عبرت دارد؛ که "شاه اسکندر با لشکرش همه شادمان شدند و تماشا می‌کردند و از هر دو لشکر کس نمی‌جنبید." – از "اسکندرنامه".
و "دیدن"، به چشم آمدن چیزی‌ست، عمل چشم است – یعنی همانچه با "حاسه" تناسب دارد برای تجربه‌گرا (دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند، شاه نگاه کرد دانه سخت دید. - نوروزنامه)؛ آنچه از مجرای بینایی محسوس می‌شود، اگر به اندیشه آید، دیگر  صرفن دیده شده نیست، که نگریسته است. ولی این تفاوت در کاربرد این افعال، هیچ پیدا و نمایان نمی‌شود در زبان امروز ما، در جای خود نمی‌ایستند یکه به فریاد که این با آن فرق دارد و آن تفاوت را در جای به کار رفته باید پیدا کرد، اینطور نسبت پیدا می‌کند با آن جمله؛ ولی اغلب فکر می‌کنم شاید همیشه اینطور نبوده، زمانی بوده که این دقت وجود داشته، آنکه می‌نوشته، آنکه می‌خوانده به این فاصله متوجه بوده! نمی‌دانم به هرحال. با این همه
او که می‌نگرد، دیده‌هایش را می‌نویسد. این تفاوت بزرگ است، سفر دیگر است که تنها سفر نیست. در این سفری که او دارد، ساکن می‌شود در خود سفر به اکتشاف و به موانست و به اندیشه می‌آورد، باز می‌خواند و باز می‌گوید و باز می‌نویسد، دست می‌کشد و نفس می‌کشد و پس و پشت به هرچه نظر می‌اندازد و انگار دنبال چیزی بگردد، چیزی پیدا کند، نیست. بلکه همه چیز را همانطور که هست می‌خواهد ببیند و نمایش بدهد تا زایر که آمد، به آن بازنمایی که او کرده تماشا کند، بگردد و پیدا کند و اگر خواست جایی را بردارد مال خود کند و یا، آن همه، به فراموشی سپارد.
برای همین نمی‌تواند تند باشد، تندتند باشد."
اصل این بود که می‌خواستم بگویم: هرکس داستان می‌نویسد، حتمن خودش در داستان، اگرچه پیدا نشود (در همین قصدِ پیدا نشدن هم حضورِ پیدا دارد)، هست. معلوم است هیچ داستان آنقدر بداهت ندارد که یکسره از تجربه‌ی زیسته و محسوس او که می‌نویسد، گسسته باشد. چون این برای من بدیهی‌ست چطور برای دیگران نیست؟ - و اینکه این روزها باز هروقت به مصطفا فکر دارم؛ او هرگز نمی‌میرد.

هذیان؟ :

"عزیزم

بیزاری از نفسم بیرون می‌ریزد. پوستم. پوستم. رعشه‌ام. از آن دور صدای رگهای مصطفا می‌آید، به دیوار می‌چسباند. مادر که دیگر حرف نزد. هزاربار آمدم بنویسم. انگشتهایش را برید. نمی‌توانم. فکر می‌کنم می‌خندیده. نتوانستم تصویرها را کنار هم بگذارم. هرگز. انفجار می‌شود، مخزنی ترکیده، اندام آویزان. پوست چسبیده به زمین آن‌سوتر، دستی، و احشای دیگر.

با خودم گفتم آدمی که اینطور اصرار می‌کند، به التماس می‌افتد، تا خودش را پیدا کند، از پشت آن نقابی که بر صورت چسبانده، دروغ می‌گوید که..."