Showing posts with label نامه های غربت. Show all posts
Showing posts with label نامه های غربت. Show all posts

Wednesday, May 1, 2013

نامه‌های غربت / 18



شاهد جان؛


آنچه من از آن نوشته برداشتم نهیبی‌ست به هرچه امروز آدم می‌بیند و رغبت نمی‌کند بخواند. من به‌عکس، نه دنبال حرف تازه بودم و نه اهمیتی برای آن قایلم. واقعیت این که هیچ حرف تازه نیست. همه را می‌شود در جاهای دیگر پی گرفت، هزار سال پیشتر، دو هزار سال پیشتر، در هومر و افلاطون و ارسطو تا اینهای دیگر، جز همین زبان، دنیای دیگر، دیگری نیست. آن چه می‌ماند اینکه مدام باید تکرار کردن به یادآوری که فراموشی هست که همیشه هم آفت نیست.
به علاوه زبان‌ت بسیار پسندم افتاد. سادگی و متانت دارد بی که مخاطب را مقهور و مرعوب خواسته باشد. همین که بیشتر این وقتها هرچه می‌خوانم، در قصد متن هست. خشونتی‌ست همین قصد و این همه زیاد شده، به ترور او که می‌خواند و سرنوشتش ترور جز آنچه می‌خواسته گفته باشد نیست. برعکس این مخاطب را می‌کشد و می‌آورد جایی که از خودش دوباره بپرسد، اگر مخاطب حرفه‌ای فلسفه باشد (چه ادبیات)، این پرسش راه به پرسش‌های دیگر پیدا می‌کند. تاکید بر توان مترجم در ساختن دنیایی که در آن دنیا، متن مبدء، زبان مبدء، فرهنگ مبدء، که همه جدای از فیلسوف نیست؛ از مترجم هم "او" شدن را طلب می‌کند. این ادعای تازه‌ نیست، اما ضروری‌ست و این همان چیزی‌ست که من هم به آن اصرار دارم. در این شکل، مترجم، از مترجم فرا رفته، فیلسوف/آفرینشگر شده که دست به صنعت دارد. این ها را تو بهتر از من گفته‌ای و البته این همان جایی‌ست که من می‌گویم مترجم باید مبدء را بداند مانند مقصد، که به جا گفتی این توهمی‌ست که هرکس فکر می‌کند می‌داند، مانند ژرفای حضور خودش در زبان. یعنی بی از دانستن یونانی، نمی‌تواند کاوافی را به فارسی بگرداند و این دانستن، دراز کشیدن، غوطه خوردن در آن فرهنگ می‌خواهد. این همان چیزی‌ست که حتا الهی در بسیار از ترجمه‌هایش فاقد آن، رنجور است. اما چون ذوق شاعرانه دارد، توانسته درک شاعرانه‌اش را به آنچه دست گذاشته منتقل کند، پس و پیش آن پنهان شود. به هرحال ضروری کار است شناختن دنیای "او" که قرار است در زبان دیگر مقیم شود، چه فیلسوف باشد چه نویسنده؛ که اگر فیلسوف باشد، این در آن شناور شدن، اهمیت بیشتر پیدا می‌کند. و این چیزی‌ست که در غرب، عمر بعضی‌ها را برده و خورده و همچنان هم. اصل بر این است که آن مکانیک تبدیل به استتیک بشود.
با این همه حرفهای حامد هم بی‌راه نیست از منظری که نگاه کرده. ولی به گمان من قصد تو ازین متن پرداختن به آن نبوده و نیست و خودت بیشتر از ما به این آگاه بوده‌ای.

از این که بگذریم،
عزیزم،
احوال این روزهای من بسیار شدید است. این از بلاتکلیفی نیست. من که آدم تکلف نیستم، آدم کلافگی‌ام و تو این را بهتر از هرکس می‌دانی. آدم کلافه‌ی بازیگوشی و جست و خیزهای ناگهان. و اینطور قلب من فوران می‌کند به خیال‌های شور تو در تو و این در لحظه‌ای که می‌افتد، جان را می‌فرساید. بعد خودم را مقید می‌کنم به این کارها که ملال حوصله‌ام را نپزد، نخورد، نریزد. نمی‌شود قرار. این وقتها، سرم دیوار می‌خواهد. همین شده‌ام بیمار خواندن نامه‌ی این و آنم به این و آن. دنبال‌م توی احوال این و آن، می‌دوم. اصلن هرکس دنبال خودش توی این و آن سرک می‌کشد، تا حوصله را مفصل کند. ولی چیزی پیدا نمی‌کند، سر ذوق نمی‌شوم. این شعرها را می‌گذارم توی آن کتابخانه، شعرهای مزخرف، که جز لحظه‌هایی، لحظه‌هایی در یک سطر، لحظه‌هایی در نبوغ، لحظه‌ای در اعجاز کلمه، بی هیچ چیدمانی؛ باور می‌کنی؟ دوباره الهی خواندم و آنجایی رسیدم که تو می‌گفتی شش سال، هفت سال پیش. شعری که حرکت ندارد، متعصب است، دگم است. خنده‌ام گرفت که از چه آن همه هیجان و از آن خنده‌ام بیشتر اروتیسم ترسویی‌ست که لای سطرهایش قایم کرده. امروز ازین محافظه‌کاری، ازین جنس بلاغت، عقم می‌گیرد. و فکر می‌کنم آن هم اقتضای وقت بود یا لابد که ته‌مانده‌های عرفان‌مسلکی آدمی که هنوز به نامده باور داشته، از پی‌اش می‌گشته. دیگر کدام راز. اصلن نبوده به ماندن. آن همه گول فراموشی آدم انگار. برایت نامه‌ی مفصل دیگر نوشته بودم، ادامه نیفتاد؛ این چند سطرش را کندم بخوانی:
...اگر برگردم ایران، بیفتم روی تریاک تا عمر عزیز بسوزد؛ بی اعتنا به همه اینها. امید، حباب خالی‌ست. مطلق فردیت هم که جنایت ("اما این شهد مصفا خودش مذاق مرا شیرین خواهد کرد یا باید دنبالش رفت و تحصیل کرد؟ اینجا همان نقطه‌ی تردید و موقع امتداد بلیات من شده است. و امیدوارم عنقریب یک عزم مردانه رشته‌ی این تردید را قطع کرده و مرا از این مصایب و جنابعالی را از تذکار آن برهاند" خواندی نامه‌ی دهخدا را؟). راه دیگر نمی‌ماند. تریاک هم که اسمش روش هست. حالا می‌خواهند ما را از تریاک ترک بدهند، یعنی ترک پادزهر. این که نمی‌شود. زهر پخش شده، رگ و جان دارد می‌خشکد (خشکیده). اصلن فکر کن همین امروز بشود برگشتن به وطن عزیز نکبتی. راه بدهند، و نه تنها کسی کارِ آدم نداشته باشد، تازه آن انقلاب کذایی هم شده باشد. بعد چه. باز همین تریاک. هی می‌گفتم به بعدش فکر نکن؛ باور کن از جان می‌گفتم. حالا هم می‌گویم؛ ولی یک جایی آدم نفس‌اش می‌گیرد، کم می‌آورد وقتی نگاه می‌کند، نگاه کن... 

این حال آدم را می‌گویند morose. چون ترشرو و بدعنق و عبوس و کلافه‌ام. هی خودم را نگه می‌دارم، تقلا می‌کنم، دست و پایی می‌زنم؛ سرم را به این چه و آن چه گرم می‌کنم. فایده نمی‌کند. باز می‌افتم توی الکل تا در کوچه‌های سیاه بجوشم. همان جا بالا بیاورم. همان جا بیفتم. همان جا... از همه بدتر که دلم هم تنگ نمی‌شود. دوست ندارم روی ماه هیچکس را ببینم. شاید این که بد نباشد. نمی‌دانم. همین که یک جایی دور از گرمای آدم، بوی آدم، تن آدم دیگر افتاده‌ام، خوب است؛ برای خودم هم واقعیت خیالی پیدا کرده‌ام چون این جا هیچ زمان ندارد، انگار خیلی نخوابیده باشم، دیگر گذشتن کند شده، کش می‌آید.

افسوس! اینها هم تکراری‌ست... جز اینکه دروغ گفتم، دلم برایت آنقدر تنگ شده، که چون از قدر گذشته، دروغ گفته‌ام...


                                                     30 آوریل  2013 
                                                             امیر

Wednesday, May 2, 2012

نامه‌های غربت / 17


تنها شادی‌ام این است که هیچ‌کس نمی‌داند کجا هستم. کاش می‌توانستم همین را تا ابد کش بدهم! خیلی دلخواه‌تر از مرگ است. / 6 نوامبر 1913، نامه به فلیسه، کافکا


عزیزم

در حباب سکونت دارم و فاصله‌ای‌ست از دستهای من تا دنیا که هرچه بازو می‌کشم کم نمی‌شود. آدم می‌ترسد و اگر بگوید از گفتنش می‌ترسد. هرکس خودش را به چیزی فریب می‌دهد و آن حباب را، حالا که دید از آن عبور ندارد، می‌گسترد. و آن دست کشیده، که عینش در آن سوی حباب دست به سوی او کشیده دارد، از رسیدن به خود ناکام. شاید همین حال دوست کراکی‌ام بود که از حباب نگذشته، آن انعکاس در خودش افتاد و آنطور به جان خودش که از تنش برید، اول، لابد، انگشتهایش؛ اول، لابد، پاهایش؛ و گوشهایش، و چشمهایش، و بازوهایش، و سرآخر، اگر جان داشت، که داشت، قلبش و مادرش اول خون را دید از درز پای در اتاقش، و در گشود و تن سلاخی شده‌ی فرزند را که دید، حالا فکر می‌کنم بعد از این سالها، در آن آرامشگاه روانی که سکونت دارد، چه می‌بیند اگر به یاد می‌آورد؟ اگر به یاد نمی‌آورد، چه به یاد می‌آورد؟ اما لابد جیغ زد. اما مسحور خون شد و سالها خاموش ماند. اما لابد دیگر نتوانست پلک بزند و هنوز در همان حال خشک ماند. اما روان او به فراموشی میل دارد تا آن دیده‌ها را از یاد ببرد، دیگری می‌شود و خود را نیز به خاطر نمی‌آورد، نمی‌خواهد. اینطور می‌گویند دیوانه شده. تو فکر می‌کنی امروز دیگر به آن‌ها شوک نمی‌دهند از برق؟ و فقط او را با قرص در خوابی بیدار معلق می‌کنند؟ پس چرا گاهی گمان می‌کنم آن مادرم و همان لحظه او هم هستم و وقتی به دستم نگاه می‌کنم، بریدن می‌بینم. و چون میل شدیدی به زندگی پیدا می‌کنم، رعشه‌ست؟ بعد  می‌خواهم از تو بپرسم دلخوشی مردم چیست؟ ولی تو می‌گویی آدم باید به چیزی بچسبد و مثل کرم ابریشم، و مثل عنکبوت، که از دهانش تار تف می‌کند، دور خودش بپیچد آن وقت آن چیز او را که برگرفت، حمایت می‌کند، دلخوشی‌ست چه هرکدام آنها باشد! رفیق من، اگر او تقلا نکند و بپذیرد، غرق می‌شود. اگر تقلا کند و نپذیرد باز هم غرق شده. پس چه کار کند؟ به او قرص بدهند، او خود را که تلوتلوخوران تماشا دارد، آرام گیرد. و آنکه به او قرص می‌دهد، او چطور؟


اما شادی.
به علاوه یاد آوردن، سوختن است آن برافروختگی که از آستانه می‌گذرد، شعله می‌کشد در آن شعله‌ست تصویری که یادآوردن، زجر است. اما در به خاطر نیاوردن هم که یخ، دیگر سوختن است. پس چه؟ جز در آستانه. تو گفتی اشتیاق هم سوزاندن. تو می‌گویی اگرچه لحظه‌ای‌ست، خوش است اما او آز دارد، مدام می‌خواهد و چون از آستانه شد، آستان دیگر بجوید و این مدام شود.
نمی‌دانم.

آه از این زخمی که زیر خنجر اویستراخ می‌موید در سور، "سور بلشازار" سیبلیوس.

امیر حکیمی
29 آوریل 2012

پی‌نوشت -

از آن بگذریم.
فکرم مغشوش است از روزی که با تو حرف زدم، سه شبانه‌روز خوابیده‌ام. از هرطرف خودم را پرت کنم فایده ندارد. و احساس فلج، مقاومت بی‌خود دارم.
مردم می‌خواهند چیزهایی بخوانند و بشنوند که از آن سر در می‌آورند و اگر سر در نیاوردند خاصیت تهییج داشته باشد و اگر تهییج نداشته باشد، خالی کند؛ لابد. باید برای آنها قصه‌های سرراست گفت و فکر و زبان را به تسلیم و خدمت آن آورد. یک طرف نویسنده‌ای‌ست که زیر این بار می‌رود و سوی دیگر، او که از آن تن می‌زند. به قولی یکی که آشتی می‌کند و آنکه بر طبل خود می‌کوبد و راه خود می‌رود، آن حرفها را به هیچ‌جاش نمی‌گیرد. آن ساز و کاری که اولی را به خدمت می‌آورد و دومی را می‌راند، با هم چه فرق دارد و آیا اصلن دوتاست؟
اما من به این لیبرالیسمی که اقبال عمومی را محک قرار داده، مخاطب را در مقام قضاوت می‌نشاند و او را مرجع مشروعیت می‌شناسد، مشکوکم. علی‌الخصوص در دنیایی که عینک‌ تماشا را میزان کرده، از  در و دیوار، رسانه و بازار، به چشمها چسبانده؛ از طرفی اصرار بر اندیویژوآلیسم دارد، از طرفی او را می‌بلعد. یعنی هر آدمی تا آنجا که جیبش را پر می‌کند یکه‌ست ولی در مشارکت عمومی، بسته‌هایی برای او ترتیب داده شده، بسته‌ی فرهنگ و بسته‌ی هنر هم در میانه هست و این که فقط مال امروز دنیا نیست، تاریخ گواه است. مناسبت‌های بنگاه‌های فرهنگی و قدرت همیشه همین‌طور بوده. حالا اگر کانونهای موازی پیدا شده، که یکی در تعامل با دولتها می‌گسترد و دیگر در خواست شهوت و شهرت - به گول تعهد -، در بزه همدست هم‌اند و بدبینی من تا آنجا پیش می‌رود که خود را وامدار این دسته و آن دسته نکرده باشم و همچنان؛ که البته بی از خودخواهی و کله‌شقی هم نیست که ضروری من است.
به علاوه اساس بدبختی ما جز انسان بودن، ایرانی بودن است. باید دو دسته تیغ زد. اندریافت من از هستی، معلوم به سابقه‌ای‌ست که در من نشت کرده، ایرانی و اسلامی با دستکاری ناسازواری از غرب. این با چسباندن برچسب زایل نمی‌شود و نه با خودخواندگی در سایه و عنوانی، یعنی با تقلب. همان که هزاروچهارصد سالش را تاریخ می‌گوید که چطور خود را جعل کرده‌ایم، از پیش‌اش چیزی نمی‌دانم که بهتر ازین نبوده آنقدر که پیداست، از دزدی معماری و هنر مصر و یونان و روم تا خطی که نداشتیم و به قول "بهار" یا از سومریان وام گرفتیم و بعد از آشوری‌ها و سپس‌تر آرامی. این ملتی آفتاب‌پرست است. هر نور که به آن بتابانی، رنگ تازه می‌گیرد و خودش پیدا نمی‌شود چه جانوری‌ست. اگرچه همین آفتاب‌پرست هم گونه‌ای‌ست نادر، که اگر باشد آدم بنازد، به جز این چیزی ندارد به نازیدن. حکایت امروز هم بهتر نیست. جانور زیر زرق و برق تازه، ترجمه و فکر را وارد کرده آنقدر تکان نمی‌خورد تا آن رنگ به خود گرفته که یکباره بر او مسجل شود اصلن خود اوست صاحب آن همه مناقب و اگر امروز خجالت می‌کشد، فردا که نمی‌کشد ادعا می‌کند افلاتون و ارسطو هم از کاسه‌لیسان کوروش کبیر بوده‌اند اگر به نوایی رسیدند همانطور که قطعن مدعی‌ست آنها را متفکران مسلمان ایرانی از نابودی منجی شدند. آن نور را از او برداری، در تاریکی‌ش بنشانی، کراهتِ جانداری دارد. بنابراین دنیا را فریب می‌دهد به رندی و خود را فریب می‌دهد، ایرانی تاجر فریب است با سرمایه‌ی دروغ و ریا. فکر نکنی فکر می‌کنم گفتن اینها ذره‌ای از ایرانی بودن من بکاهد، بلکه حتمن نمایش آن است.
با این وصف نک و نال نمی‌کنم که چرا قدر آدم را نمی‌شناسند. کدام قدر؟ او که به انزوا انتخاب می‌کند و به سازش تن نمی‌دهد، اگر چشمِ باز دارد، زبان به شکایت نمی‌دهد. تا خود را بپیماید یا به خود می‌زند، یا یکه‌پا می‌ایستد که شاهد یک پا دارد باشد. مسلم این هم فساد دارد. چاره از تباهی کو؟ نگاه طعنه‌ات را می‌بینم که ناچار این را در مرده‌ریگی پیدا می‌کنی از عرفان در من (ما). اگر اینطور هم باشد، مابه‌ازایی برای آن نجسته‌ام. می‌شود چشم به آینده دوخت، چون آخرین پناه، تنها پناه؛ ولی من به این هم خوش‌بین نیستم اگرچه چاره‌ی دیگر ندارم چون هرچه از گذشته آمده به آینده می‌رود آنقدر طبیعی‌ست و اگر جاندار باشد به این گذار مکرر می‌شود.
دوست من!
این حباب هست.
و امیدی مبتذل به آینده.


باشی
امیر
(دوم می 2012)

Saturday, January 21, 2012

نامه‌های غربت / 16




عزیزم


من هزارسال حوصله دارم.
نترس!
تو بینایی منی. آن شهرها را که می‌بینی، مردم را ببین. خشت و آجر را که تماشا می‌کنی، چشم‌ها و نفس‌ها و قدم‌های آدمها را. گذشته این‌طور آینده‌ای‌ست. اگر آن را نبینی، این حجم خالی، خالی‌ات می‌کند. این‌طور که می‌نویسی انگار خیالت را در سفر به قصد گم کرده‌ای، در خانه‌ای، اتاقی، جعبه‌ای، جا گذاشته‌ای؛ اما قصد تو، پیش از تو قصد کرده و به تو هرچه نشان دهد، نمایش آن است، آن‌قدر تصویر در تصویر پیوسته‌ست تا تو در پیدا کردن خودت، به "همان" پناه بری، خودت را به خودت برسانی، از خودت بکاهی. این نمی‌شود، دیگریِ کاستن می‌افزاید. این‌ها می‌گذرد و آن انباشت، رونق فکرت می‌شود. این همه، که بفهمی آنچه فکر کرده بودی خودت را از آن خلاص کرده‌ای، همیشه همان‌جا بوده. اندام بریده، در اعصاب معلول، طنین مدام دارد، همواره با او می‌ماند. او که بازوش را باخته، باقی‌ی تنش همه را، بی‌آنکه بداند، در خالیِ آن می‌نشاند، همه تن، در آن غیاب. آن‌قدر به این بازآوری‌ست، نمی‌بیند همه او شده، تمناش، جز آن نیست.

از طرف دیگر،
عزیزم،
هیچ‌کس نه خداست و نه شیطان. من هم چون تو، هم خدا و شیطانم، مرا که می‌بینی، خودت را ببینی. این دیدن، درد نداشت اگر پیوسته خودت را به یادت نمی‌آورد. گذشته این‌طور است، خاطره‌ی هستی این‌طور، تاریخ. خشت و آجر، انباشت آن - یک وقتی - کاستن است. اما آن‌که خودش را خیلی وقتی شد ندید، از جلوه‌ی یکباره‌اش در آبگینه، مرعوب می‌شود. تو نترس، اضطراب باید که بیزارت کند. آدم پشت هرچه پنهان می‌شود تا مگر فراموشی، اما او که آنجاست، خودش دانسته، از او بیزار، از آن‌که آن‌جاست: دنیا بر خودش سوار نیست، هرکس هم همین‌طور. به تو گفتم، تاریخ ساخته نمی‌شود، فاعل دارد؛ اما چون ما می‌گوییم ساخته می‌شود، آن فاعل مجهول، قهرمان‌های بی‌نام‌اند، همین من و تو. و گفته‌ام چیزها، حافظه‌ی زمین‌‌اند تا تو، توی تماشا، خودت را به جا آوری، و ما آنجاییم، بی‌آنکه توانایی تفکیکش را داشته باشی، چون این انسجام، جز آنکه تو را به تو می‌رساند، از کائوس می‌گذرد: تصویرهای آویزان، که از هر دریافت حسی، مصور شده؛ - آن‌قدرها منسجم نیست. همین است که فراموشی، به قصد نمی‌شود؛ می‌آید، نه از دستبرد به خود. و جزییات، خرده‌ریزها، آن چیزها که به چشم نمی‌آید، همان‌ها که هر روز از کنارشان می‌گذری وقتی به چیزهای دیگر، بزرگتر به گمانت، که در طبقات ذهنت مراتب اهمیت دارند – هلاک‌ت می‌کند، جزییات.
چرا این دیدن را از وحشت به اضطراب نبری؟ آنچه تو در من می‌خوانی، در خودت می‌خوانی؛ هرچند در قاب من می‌گذاری، هرچند من هم هستم، اما این فاصله، با من قاب و تو، برداشته می‌شود، ولی نه با من، خیالِ تو، با آن مانوس است. اگر بیزاری‌ست، در کجای توست، چقدر جلوه دارد و چرا برافروخته‌ات می‌کند؟ و اگر آن نیست، هر نکبت یا فضیلتی که هست، ضروری‌تر از سرکوب، پس زدن و به جای دیگر حواله دادن، خود را به تمامی در آن انداختن است.



بیست و یک ژانویه 2012
امیر حکیمی


پی‌نوشت – "مثل اینکه ما سرچشمه‌ای بی‌پایان هستیم. نیروی ما می‌کوشد به طرف آن نهایتی که با او نیست، و می‌خواهد آن را پیدا کند. در همین نهایت است آینده‌ی ما و، دور از دستبرد دیگران، این آینده یکی از خواص حرکت خود ماست که با آن نهایت تماس خواهد گرفت، برای نهایت دیگر." /از نامه به احسان طبری، نیما یوشیج   

Tuesday, December 13, 2011

نامه‌های غربت / 15



عزیزم
 


            "من اینک
             آماده‌ام...
             آماده..."
    
 
گفته بودم می‌خواهم با این اپیزودی که دیروز نوشتم "جغرافیای سگ" را تمام کنم؛ اما در مستندی که دیدم عابری که می‌گذشت چمدان داشت وقتی نگه‌اش داشتند از قبرستان آمده بود که آنقدر سرد و یخ‌زده بود زمین در دسامبر 1941، لنین‌گراد، آنها که در شهر حصر آلمانها مانده بودند، جنازه‌های یخ‌زده را بر هم تلنبار بر زمین رها کرده بودند، دو تا پای بریده بود که وقتی پرسیدند گفت برای غذای روزانه‌اش؛ حالا هر عابری آن مردی‌ست که چمدان دارد یا پا که دارد! بعد با کارگردان که حرف زدم نخواسته بود بر بعد کانیبالیسم ماجرا دست بگذارد، نپرسیدم چرا، دور چشمهایش سیاه بود و پوستش چروک بود گفت برای اینها دیدم خیلی شبها نخوابیده با این کابوس‌ها یا آن پیرزن که در تنهایی‌ش هرچه بود گربه بود و قاب نقاشی که داشت، چقدر شبیه گربه‌ی‌ مرشد و مارگریتا، که آن نبود و شبیه گربه‌ی آلن پو، که آن هم نبود، نه حتا گربه‌های تو؛ که تنها زندگی می‌کرد، هشتاد سال داشت، به کارگردان گفتم وقتی اینها را تعریف کرد چه شد، گفت ترسیدم بمیرد، جان می‌کند، وقتی می‌گفت سر گربه‌اش را او گرفته، هفت سالش بود آن وقت و دوست همسایه‌اش، جانور را پیچانده، پیچانده، پیچانده، تا نفسش نیاید، بعد چه شد؛ پیرزن گریه کرد، و از توی اشکاف قاب نقاشی سیاه را بیرون آورد، گفت این، و اسمش را گفت که یادم نمانده. به کشیش گفته بود، گناهش، آیا بخشایشی برای من هست؟ زنی که مادرش بود و وقتی خواهرش از سرما و گرسنگی افتاد، از تن او سوپ آورد به دختر دیگر داد، دختر که می‌دانست خواهرش است، اما گرسنه بود، نمی‌خواست بمیرد؛ کانیبالیسم گناه بزرگ است، نه! کشیش گفته بود. گریه کرد پیرزن. و وقتی پرسیدم چقدر از این داستانها شنیده، چشمش را بست، آدم دیگری شد که نمی‌دانست بعد ازین چطور فیلم بسازد. اما برای پیرزن نه مزه‌ی خواهرش، گربه‌ی سیاهش مانده بود و تهوع. همان وقت داشت خیالم به جنگ و مثل قدیم‌ها که به زلزله فکر کرده بودم، توی تهران، چه می‌شود و اغلب می‌دیدم مردم تن‌ها از زیر آوار می‌کشند بیرون، آتش روشن می‌کنند، کباب می‌کنند و فردا به آوار دیگر هجوم می‌برند؛ این فکر کودکی‌های من است، وقتی رودبار و منجیل زلزله آمد، و ما یک سال بعد رفتیم آنجا را دیدیم، با پدر و مادر و خواهرم، خرابه‌ها را، مادرم که گفت شاید تهران بیاید، و خیال من که آن وقت چه کار کنم، شاید مرده باشم، بهتر.


دختری که همراهم فیلم را دیده بود، از سفیدی‌ سنگی‌ست و چون بالرین است به کرم می‌ماند، دراز و رقصان و بی‌استخوان، می‌خواست بداند من اگر به آن وضع افتادم چه کار می‌کنم. گفتم نمی‌دانم. و هنوز هم نمی‌دانم و فکر کردم به داستانی که ننوشتم عاشقی که معشوقش را کشت و به دندان کشید و بعد خودش را؛ و هرگز نخواهم دانست، چون باید آن آدمی باشم که آنجاست و گیر افتاده و گرسنه‌ست، منطقش فرتوت شده. داستان ننوشته‌ام را برایش تعریف کردم، چون گفته بود به گمان من آن مادر، آنچه کرد، عشق است، با اینکه خودش از آن سوپ نخورد، و مرد و دخترک که دیگر مادرش هم مرده بود، هفته‌ای کنار جنازه‌ی مادرش دراز کشیده بود، می‌خواست مادرش را گرم کند، شاید برگردد، اینطور می‌گفت پیرزن توی مستند، گفت مثل "یک گل سرخ برای امیلی" فاکنر که دیگر داستان نیست، می‌بینی؟ یا من این را گفتم. و گفتم لابد عشق هم هست. و با هم به دستهای آن مادر و به دستهای آن دخترک مرده و به دستهای آن یکیِ زنده خیال کردیم. از خیال چه پرهیز؟ بعد سینما به بار که رفتیم، او چنان نوشید به ویرانی خیالش. من اما مردم رقصان را تماشا کردم و نور روی صورتها و آنها که به هم می‌پیچدند و آنها که در نگاه‌بازی رسوایی می‌کردند، فکر می‌کردم اینها را چطور برایت بگویم/بنویسم. و حالا چطور شمال را به جنوب، شرق را به غرب سگ برسانم؟ گفتم اینطور اگر ببینی مردم را که پا داشته باشند یا چمدان، آدم که به هرحال حصر شده مگر خاصیت دنیا نیست؟

 

عزیزم

آنقدر وحشت‌زده‌ام، توی‌م خالی‌ می‌لرزد و سیمایم مچاله. برای همین هرچه بنویسم به سگدانی ملتفت می‌شود. اگر می‌خواهی این خیال سوزان را به آتش انداز، نجات من زیر دندان‌های توست وقتی تنم، خیال سوزانی‌ست.

 


سیزده دسامبر 2011
امیر حکیمی


Thursday, September 22, 2011

نامه‌های غربت / به حسین شرنگ



"وقتی آنهایی که می‌دانند به یاد نمی‌آورند، حال آنهایی که نمی‌دانند پر معلوم است. مردم کسی را به جا می‌آورند که جا برای او باز کرده باشند [...] چشم و گوش آنهایی را که می‌بینند و می‌شنوند باید با مهارتی در کله‌ی اکثر مردم گذاشت. بارها تکرار کرد تا به تواتر دیده و شنیده باشند بعد به جا آورده به یادشان بیفتد. این اصرار احمقانه را نباید فراموش کرد، یعنی باید قدری هم چاشنی حماقت درباره‌ی اکثری از مردم به کار برد. چون زیاد عاقلانه، زیاد هم با زندگی ناجور می‌شود. ما از دیگران نمی‌توانیم جدا باشیم. نظر من نسبت به مردم همیشه این بوده و هست. داستانی را که ما سی چهل سال پیش شروع کردیم، امروز هنوز ناتمام است و علتش تمام و حتمن ناتمامی ما نیست. اما من از مردم صحبت نمی‌کنم، من برای شما می‌نویسم. این یادآوری هم علت داشت[...]"

از نامه‌ای به ابوالقاسم جنتی
تیرماه 1333، نیما یوشیج 



پرزیدنت عزیزم


احمدی‌نژاد تجمع صفات و روح یک ملت، تجلی آن است، همان‌قدر که خاتمی. ملتی که زشتی‌ش از دروغ و فریب، از  بی‌شرمی غوغاست؛ زیبای‌ خوشروی خاین است، گریان و منزوی، می‌داند اما لمس شده، اراده نمی‌کند، تصمیم را از دوش خود برداشته معوق می‌کند و به دیگری تفویض. من هم از تبار همین ملتم. تو اما سی سال بیشتر است که رفته‌ای، آوارگی کشیده، سرد و گرم‌ جهان، خوشی‌ و ناخوشی‌ش در دل توست. با تو در این آوارگی حالا که اندکی شریک شده‌ام، می‌فهمم برف از کجا بر موهات نشست و خراش دنیا چطور بر گونه‌هات. اما صدای پیرمردی از توی انگار شکمِ پاره‌یِ خرسِ کوچکِ آویزانِ دستِ شرِ مجسمِ شکارچی می‌آمد که "گناه داره حیوونی" و او که صورت نداشت به "میاد چیا رو می‌خوره" خود را خلاص و آوای نحیف پیری را خاموش کرد، از سرم بیرون نمی‌رود. یادداشت تو، به عکس که می‌خواست آن آوا را شنیده، طنین آن شده، فریادش شود، فاجعه را در نسبتی با ملت نشاند، در شخصی کردن آن نهیبِ به جایی شد؛ اما آنچه مرا برآشفت از جنس آشفتنی نبود که اصرار بر در نفهمی ماندن دارد، آشوبی شد که بعد از تماشای اسپایدرمن، بتمن یا سوپرمن سراغ آدم می‌آید. پس دوباره دیدم، توی خوابم گلوی خرس دریده‌ای آمد، یادم آمد آن خواب را یک سال پیش‌تر دیده بودم، یادداشتهایم را ورق زدم خرسی سیاهِ قهوه‌ای‌تر، لبهاش را بر لبهام گذاشته می‌مکید، می‌مکید و زبان‌اش را در دهانم چرخانده، کام می‌ستاند، آنقدر که وقتی آبش آمد، افتاد، چشم‌ برق سیاه‌اش مصفا شد با آن پهلوی پاره که آلت آن پارگی در دست من نبود، در منظر من  نبود. دوباره که دیدم، آن آوا را شنیدم، آوایی که از کجای آمدنش پیدا نبود، انگار وجدان شکارچی بر شانه‌ی راستش که به نجوا می‌گفت و او به خشم تبرئه کرده، طاقت نیاورده پیش رفته توله‌‌های مادر مرده‌ی نیمه‌جان را به چنگ گرفته، نشان وجدانی می‌دهد که به زاری‌ست، می‌گوید اگر نکشم "چیا رو می‌خوره". این قطعه، هالیوود تمام عیار است، می‌‌شود آن را با سرباز انگلیسی که هود بر سر قربانی عراقی کشیده، آن‌قدر بر سرش می‌کوبد تا بمیرد مخلوط کرده آن‌وقت اوباما ظاهر شده، بگوید می‌خواهد پول را از میلیونرها ستانده به جیب بینوایان روان کند، سیل پاکستان را نشان داده و کودک پوست به استخوان چسبیده‌ی سومالیایی را به آن اضافه کرده، نجوای "گناه داره حیوونی" پس‌زمینه‌ی تصویر باشد، سوری‌ها را با پرچم تازه که باند سرخش را به سبز باخته و ستاره‌هاش سرخ شده‌اند، شب و روز کف‌زنان و فریادکشان نمایش دهد؛ با خدمه‌ای نجات یافته از هواپیمایی سقوط کرده در امریکای جنوبی که سه روز به جای آب از شاش خودش نوشیده نیمِ صورت ندارد فیلم را بسته، در تیتراژ نوشته: «هیچ فاجعه‌ای از آدم بودن بدتر نیست، من امروز از بودن خود شرمنده‌ام»*؛ به جای "جدایی نادر از سیمین" به اسکار فرستاد.
«آدم معتاد به مرگ»* آن «اراده به زندگی»* را کجای این زندگی پیدا کند؟ تو هم جز مرگ او، افق ندیده، همان را پیش پایش نهادی، ممهور پیشانی‌ش کردی. قهرمان سوپرپاور هالیوود، بمب هیدروژنی، شیمیایی اتمی شده همین را گفته، دنبال شر محض روان می‌شود، در میانه هر چه و هر کس را ویران کرده، به افغانستان و عراق می‌رود، برای او انهدام بدی اولاست. پرزیدنت عزیزم! من از او همان‌قدر می‌هراسم، از سفیدی محض، از سیاهی‌ش؛ و از خود بیزارم، «هیچ شعر و موسیقی این بیزاری همیشه حاضر، این بیزاری همیشه تازه‌ شونده را ترمیم نکرده»*، دل به دم بسته‌ام. آنجا که آدم، مردم می‌شود دیگر آن چیز له‌شونده، آن چیز ندیدنی زیر دست و پای قهرمان/ضدقهرمان نیست. فراخ و جاری شده، آنها را در خود کشیده، یکی می‌کند. سوی حرکت او خط نیست، سو نیست، در مواجهه است، مواجهه‌اش آگاهی‌ست، آگاهی‌ش زندگی‌ست، این زندگی، آن اراده را برای او ممکن ساخته، به طبیعت‌اش باز می‌گرداند. فکر می‌کنم کار من با لغت، یادآوری آن زندگی‌، نمایش طبیعت است.
سی و سه سال پیش عمر دنیا، لحظه‌ هم‌ نیست، اما تاریخ فراموش نکرده، می‌داند. می‌گویم من که از تبار همین ملتم، پیش‌تر از آن آدمی‌زاده‌ام، هر تعریفی از آن ملت اول موقوف به تعریف آدمی‌ست. با این همه از تعریف گریزان، لغت را شریک جدول معلومات عالم مدرنی نمی‌کنم که هرچه را در تجیر گذاشته، فصل می‌چیند تا نه نمایش داده، بشناسد؛ که واضع شده، تا آن را فراچنگ آورد قانون نوشته، ثبت می‌کند؛ خیال ندارد که مشاهده‌شونده، در مشاهده، همدست او، خود اوست. فکر می‌کنم باید شاهد و مشهود و مشاهده باشم، کار من این است. مرگ بری که آن شکارچی می‌گوید، زادمان همان چیزی‌ست که مرگش را می‌خواهد، خود اوست همان‌قدر که آوای وجدان نحیفش، خود اوست.
حال خرس و توله‌ و شکارچی را دارم، مرگ و جان کندن و خشمی که در آوایی سرکوب‌شده، معلق می‌ماند "گناه داره حیوونی".
           


رفیق تو 
امیر حکیمی
نوزده - بیست و یک سپتامبر 2011


* عبارات در گیومه وام گرفته از این یادداشت است.

پی‌نوشت – پرزیدنت مهربان؛ دست من به ارتکاب این نامه قبل از نامه‌ات به رضا قاسمی رفته بود. یعنی به احتمال همان‌وقت که قلم تو به نوشتن آن نامه بود، دست من به ارتکاب این. بعد از خواندن آن نامه، تکه‌های بلاانتفاع این متن را قلم گرفته، حذف کردم. اما هنوز فکر می‌کنم انتشار این نامه، اگرچه همچنان جاهایی‌ش از موضوع افتاده بی‌مزه است، برای من شیرینی از نام تو، تو را به نام خواندن است، خواستم آن را حفظ کرده، "فکر خود را در فکر خود ورزش" داده باشم، "با کمال جرات عمل کرده ولو این‌که بر خطا" باشم. تا مگر آنطور که نیما در نامه‌اش به مفتاح می‌نویسد "آن عمل، ما را پیشرفت" ‌دهد. علاوه بر آن ریلکه جایی در نامه‌ای می‌نویسد (چون ترجمه‌ی ترجمه را خوش ندارم، برگردان انگلیسی‌اش را ‌آورده‌ام):
 
There is only one form of liberation for those who are continually submerged in suffering: to elevate suffering to the level of one’s own perspective and to transform it into an aid for one’s way of seeing. – “Letters on life”, Rainer Maria Rilke

Sunday, September 18, 2011

نامه‌های غربت / 14 / به اس.جی


دو چیز که تقریبا یک جا جمع نمی‌شوند در وجود من به هم پیوند یافته‌اند و نمی‌توانم بفهمم که این امر چگونه امکان‌پذیر شده است: مزاجی بسیار آتشین، هیجاناتی شدید و پرشور، و اندیشه‌هایی که به کندی زاده می‌شوند. مبهم و پیچیده‌اند و هرگز آشکار نمی‌شوند مگر وقتی که کار از کار گذشته باشد. گویی قلب و روحم به یک فرد تعلق ندارند. احساسات به سرعت برق روحم را سرشار می‌کند اما به جای آنکه روشنم سازد، خیره و مجذوبم می کند. همه‌چیز را احساس می‌کنم و هیچ‌چیز نمی‌بینم. آتشین‌خویم اما گیج و منگم. باید خونسرد باشم تا بتوانم بیندیشم. آنچه مایه‌ی شگفتی‌ست این است که به این حال از ظرافتی نسبتن قطعی و بی‌گفتگو، از زیرکی و حتی نکته‌سنجی و باریک‌بینی بهره‌مندم به شرطی که به من فرصت دهند: به فراغ بال بدیهه‌هایی فوق‌العاده می‌گویم اما هرگز نتوانسته‌ام به موقع کاری کنم یا سخنی بگویم که ارزشی داشته باشد. گمان می‌کنم بتوانم گفتگوی بسیار جالب توجهی را به مکاتبه انجام دهم، مانند اسپانیایی‌ها که شنیده‌ام به مکاتبه به بازی شطرنج می‌پردازند. هنگامی‌که پاسخ نیشدار یکی از دوک‌های ساووا را خواندم که از راه رفته برگشته بود تا فریاد بزند: "ای فروشنده‌ی پاریسی، توی حلقت"، به خود گفتم: "من هم مثل این آقای دوکم"!

اعترافات؛ دفتر سوم  
ژان ژاک روسو


اس‌.جی عزیز من؛


نوشته‌های مرا اگر می‌خوانی، چرا دنبال روایت می‌گردی وقتی او که تعریف می‌کند، تعریف نمی‌کند، لکنت دارد، آدم الکن روایت ندارد، نمایش اضطراب زمانه‌ی خودش می‌شود و همان به زبانش ریخته، گره می‌خورد و کند می‌شود. تو از او روانی روایت می‌خواهی، او اما از پی روان‌ش رفته، روانِشِ زبانش و تا به آن برسد، روایت را نوردیده تنها سایه‌ای‌ش مانده، مایه‌ی امتدادش می‌کند: با آن نفس‌نفس می‌زند.
او با حافظه‌اش می‌جنگد
چون خواسته فراموش کند باید به یاد آورد.
در این یادآوری قصد می‌کند به برداشتن فاصله، فاصله‌ی پیش‌آمد و محسوس، کاستن اضطرابی‌ که اضطرار بودن اوست. درمی‌یابد که خواسته لحظه‌ای را باز سازد که تنها در همان یک لحظه آن فاصله برداشته شده، دیگر "من" را نمی‌شناسد، بلکه "شده" است. این‌طور گونه‌ی ادبی بر خواست او رجحان ندارد، نه خود را شاعر می‌خواند، نه داستان‌نویس.
وقتی تو به گذشته مایلی، طلب روایت می‌کنی که با کنار هم چیدن در آن گذشته، آینده ببینی، به آن دانایی برسی که خلاصت می‌کند: تمام شدن؛ برای او زمان محدب است، با وقت تفاوت دارد، و او معلق در آن. همچنین گم شده است و، به عکس، میل به پیدا شدن ندارد، یعنی آن میل به خلاصی، که می‌داند خلاصی نه رهایی‌ست. در تصویرهای پاره‌پاره و در صداهای نارسا و در روزگاری که به او هیچ نویدی نمی‌رساند، دَوران دارد. او در میان جمعیت است، مخفی نشده پنهان است. انسان مهربانِ بافضیلتی‌ست که زندگی‌ش را وقف راست‌کرداری، صداقت و صفا کرده، معلم است، پرستار و آشپز و تکنسین و بقال و دانشمند و پزشک است؛ اما وقتی می‌خواهد خودش را معرفی کند، نمی‌داند چطور خود را به تو شناسانده، از خودش بگوید چون خود را به یاد که می‌آورد، نه عنوانش را به یاد می‌آورد، نه برچسب می‌زند. و با اینکه ظلم کرده، حقی را ناحق جلوه داده، دروغ گفته، با دیگران بازی کرده، قضاوت کرده، توهین کرده، افترا زده، جنایت کرده و قاتل است خود را هم‌چنان در همان جهت سابق بازمی‌شناسد. شیطان او خدا و خدایش شیطان است. می‌گوید روایت رابطی‌ست، آنچه او می‌نویسد تار و پود جدا کردنی ندارد، منتظم به اجزای پیش‌آمد نیست، مایه‌ی وحدت‌اش رویداد و واقعه نیست، بلکه آن پیکره است، آن "شده" است که با "من" به "من" نمی‌اندیشد، از "من" با "من" نمی‌پرسد. اضافه می‌کند آنچه پیش آمده در او لعاب انداخته و رسوب کرده، به یادش می‌آید و از/با آن، به آن می‌رسد، به "می‌رسد" و تا برسد، راهی‌ست.
از طرفی چگونه می‌توان رایحه‌ای را به یاد آورد. بو در کجای رویاست و مزه در کجاست؟ او می‌داند چون می‌خواهد آن را بازگوید، الکن است. با این همه مقاومت کرده، اصرار دارد تا امکانی را فراهم آورد، زبان شود، بتواند. می‌نویسد انسان امروز که در میان انبوه داده‌ و داستان، منزوی و تنهاست، چطور خواب را از بیداری‌ش تشخیص می‌دهد، رویا و واقعیت را مفصل‌ می‌گذارد، و جنون را از سلامت می‌پرسد.
او خواب‌نویس و خواب‌گزار خود است.


هجده سپتامبر 2011
امیر حکیمی


پی‌نوشت -
"به هیچ روی نمیتوانم نامه‌ای، حتا درباره‌ی بی‌اهمیت‌ترین موضوعات، بنویسم که برایم به بهای ساعت‌ها خستگی تمام نشود. یا اینکه اگر بخواهم آنچه را به ذهنم می‌رسد یک روند بنویسم، نه میتوانم آن را به درستی آغاز کنم و نه به پایان برم. نامه‌ام لفاظی طولانی و مغشوشی است و هر که آن را بخواند به دشواری به مقصودم پی می‌برد." روسو، همان‌جا


Wednesday, September 14, 2011

نامه‌های غربت / 13


هنوز زخمه     زبان
                    در
          دهان    مضراب است.
                                     
                             - طالب  


رفیق من؛


آنکه می‌گذارد و می‌رود، به خاطر رفتن - با هر دیگری - نیست که خاین است. چون بر فراز اعتماد تو و امید تو و آرزوی تو می‌ایستد و می‌شاشد، تمام آن لحظات شادی و نشاط با هم بودن را تباه کرده، گلهای خاطره را می‌سوزاند. او توجیه دارد و با آن جهان را متقاعد کرده، و وقتی دیگری و جهان را قاضی کرد، لحظه و ساعت و سالیان خود را گول زده، نهیب‌ درونش را در پستوی وجدانش حبس کرده، صدایش را خفه می‌کند، با این حال او می‌داند، آن صدا می‌ماند. ولی آنکه در می‌ماند، زندگی‌ و روزگارش را تباه دیده، دنبال خود می‌گردد، پیدا نکرده، خشم و کینه‌ای پیدا می‌کند که بزرگ می‌شود، وجودش را چنگ می‌زند و به پیکر هر آرزوی تازه خنجر نشانیده، با دیدن خون مسحور و راضی‌ست. هر روز که چشم می‌گشاید، نفرین کرده، فریاد می‌زند عمر مرا پس بده. ساعتی گذشته، خود را از آن رهانده می‌گوید شاید این همانی‌ست که او خواسته، می‌پرسد عزیزم این زندگی که داری می‌کنی، همان زندگی‌ست که می‌خواستی داشته باشی؟ پس آن را سخت بچسب. و دست به کار نشاندن مهر در جای کینه می‌شود. اگر نتوانست، آن تاریکی‌ست که می‌بلعد و او را در کنار هزار قربانی دیگر نشانده، سپاهی مرگ می‌سازد. با این همه تو باید در جای زندگی نشسته، این همه را چشیده و فراخ‌سینه، منادی روشنی باشی. روزگار بهتر هرگز نخواهد آمد، مگر در ندای تو، روشنای زندگی آنجاست، امید تو آنجاست. یک روز کلاغی را پر می‌دهی، روز دیگر بلبلی را، بال تو پرواز اوست.

آنچه من می‌نویسم، در این جغرافیا، نمایش توست، وحشت تو و آن سگ هاری که ساقهایت را می‌لیسد و با نگاهی افسونت کرده، می‌خواهد هاری‌ش را به رگهای تو بریزد. اما او از تو جدا نیست، میل تو به خیانت و جنایت‌، خود توست. با او مهربان باش. او همانقدر باید فربه باشد که مهرت. چون این جنگ اگر مغلوبه شود، منفعلت کرده، افلیجی می‌ماند. مرگ خیال، سوگ آرزو می‌شود. از تو می‌پرسم آیا می‌خواهی دیگری را بر سر کاری آوری؛ در پای درخت خیال‌ش آبیاری کن، او را به خودش نشان بده. تا او خود را لمس کرده، با خود مهربان شده، دست ببرد. این کار یک عمر است. وقت انفجار بزرگ وقتی‌ست که هرکس مثل تو اندیشید، همین خیال را داشت. آن‌ وقت دنیای دیگری زاده می‌شود.


رفیق تو
امیر حکیمی
چهارده سپتامبر 2011



«این‌که می‌گویند کلمه‌ی ما غنی‌ست، نه محتاج واجب است نه ممکن، به این معنی که محتاج به قبول طرف مقابل نیست و نفوذ این کلمه در حال قبول یا انکار مساوی‌ست، همین‌که طرف مقابل این کلمه را بشنود فورن نفوذ کلمه عمل آمده خواه انکار کند خواه قبول. زیراکه مقصود ما از مخاطب تنها فهمیدن است نه قبول کردن مانند آن نطفه‌ای که در رحم قرار می‌گیرد، در این صورت اگر در رحم انقلاباتی هم پیدا شود ضرری به عالم نطفه نمیزند بلکه لازمه‌ی هر نطفه انقلاب و آشوب در رحم است.»

از کتاب "هشت بهشت"، بخش "دعاوی اهل بیان"
نوشته‌ی میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی

Monday, August 22, 2011

نامه‌های غربت / 12


به آرزو که نمی‌شود مشکوک بود.
- آرش جودکی


خمر دنیا با خمار
و گل به خار    آمیخته‌ست
نوش می‌خواهی        هلا
گر پای داری
                     نیش را.

              - سعدی

  

رفیق من؛


آزادی دمی‌‌ست که قدم در میان مردم می‌گذاری، هم‌کناری‌یِ نفسِ شیفته‌ست، که پوست‌ات دانه‌دانه می‌شود، میدان تحریر باشد، میدان سبز طرابلس باشد، میدان باشد؛ میدان: آزادی‌ست. آن دم به یک عمر می‌ارزد.

آزادی معاد است، که جان شوریده و خاسته‌ست، همین‌جاست. آن‌که جای دیگر می‌جوید، جانِ دیگر نمی‌شناسد؛ نشنیده ندایی‌ که می‌گوید بمان! ندا! بمان! که می‌ماند، لحظه‌ای، که به عمر می‌ارزد.

اگر بمیری، اگر قلم از دستت بیفتد، حسرت نداری. لحظه‌ای داری، آن را ‌کشانده‌ای، هرجا گذشتی، نشستی، آغوش شد، امید شد، که تا پوست‌ات دوباره، وقتی، دانه‌دانه شود، زندگی شود، عمر ارزیده.

جانِ عاصی‌ست، که لبخند می‌زند به هرجان، دیگری، و می‌خروشد که تاب یکان ندارد. سودایی تا آن دم را بازیابد، هر تلخی‌ به نیش کشیده و هر زخم به پوست. و آن‌قدر از آن معنی می‌گوید تا سفید و مرده و پوک شده، در هر جان دیگر از آن دم، از آن میدان، از آن ندا، امید بکارد، بماند.

آنچه می‌ماند لحظات جان‌های شوریده‌ست که زندگی‌ست. باقی تلاشی‌ست به نگاه داشتن دمی که در نگاه نمی‌ماند. باقی امید است. باقی روایت آن امید است. جان عاصی راوی‌ی آن دمی‌ست که به دم می‌گریزد. راوی به روایت نمی‌رسد، رسیدنِ او "آن‌جا"ست، اراده‌ی او "آن‌جا"ست. او که لحظه را می‌داند به انجام اعتنا ندارد. آزادی شورِ جانِ اوست که شیفته‌اش کرده و منزل به منزل می‌کشاند تا راوی پوستِ دانه‌دانه، راوی‌یِ دم باشد.
جان‌های شیفته، شوریده، هر جان، به هم که رسید، میدانی‌ می‌شود، دم می‌زاید که نداست، زندگی می‌شود، می‌ماند.


رفیق تو
امیر حکیمی  
31 مرداد 1390


-
          ما نیش کفر
          در دل ایمان     فشرده‌ایم
          در ساغر عمل 
می عصیان     فشرده‌ایم
(پای طلب به دامن حرمان فشرده‌ایم)

                              طالب آملی