Wednesday, May 13, 2015
Tuesday, May 12, 2015
Monday, May 4, 2015
Sunday, May 3, 2015
Saturday, May 2, 2015
Monday, April 27, 2015
Sunday, April 26, 2015
Monday, February 9, 2015
ماهی گویا؛ خاک / میانگفتار: تکنگاشت در معرفی راوی
خاک
میانگفتار
(and who knoweth the
INTERPRETATION of a thing?)
تکنگاشت در معرفی
راوی
صدای توی سرش، صدایی که همیشه مال
خودش بود دیگر نبود. فردوسی گمان کرد سادهدل
بود چه، که او که همیشه با او میخندید، موآبی، خندههای از ته دل را فکر میکرد
از خوشی، با اوست. ولی نه، به اوست. صدای پیر، توی سرش، صدای خودش نبود، اینکه میگفت:
او حقیقتن تحقیرش کرده بود؛ صدا که باورش نمیشد و هرچه میخواست نشنود، میگفت:
ولی زن نمیخواست نباشد، نمیتوانست، تحمل کند توی کانون یاد فردوسی نباشد نمیتوانست
و اگر فردوسی لحظهای از او چشم برمیداشت، دیگر نمیخندید؛ صدای پیر خندید که او،
فردوسی، چه میفهمد، چه سادهدل بود.
درنگ کرد به صدا، فرار نکرد،
دوباره، که خیلی پیرتر میشنید صدای توی سرش که بود، نبود صدایی که همیشه خودش، فکر
میکرد، خودش بود از هر زمان به یاد میآورد، خودش را، در هر زمان که به یاد میآورد،
صدایش را؛ فکر کرد، چطور میتوانست صداهای درگذشتهی خودش را بیاورد، مگر صدای
درگذشته داشت، اصلا آدم از خودش صدای دیگری یادش مگر میآمد که حالا او میخواست
آن صداها را، هر کدام آن صداها را بیاورد، دوباره بشنود. که این صدای پیر نباشد و
از کجا که این صدای خودش نبود و همیشه همین بود و یکی دیگر، اگر هرگز صدای دیگری
بود پیش از این صدا، و باز گمان کرد چرا گمان میکند صدای دیگری بود پیش از این
صدا و همین، درست همین پیر، صدای خودش نبود از اولش ولی که آن صدای دیگر آمده بود،
این را گرفته بود، جایی توی سرش حبس کرده بود که نمیشنید و خندههای زن را میشنید،
از این فکر دیوانه شد که صدا کجاست که توی سرش میشنود بیآنکه چیزی بگوید اینکه
حرکت موج هواست که از دهان به گوش میآید از اعصاب گوش به مغز، از کجا بیکه چیزی
بگوید توی سرش میچرخید وُ این فکر که شاید او، صدا، نه صدای پیر، آن صدای دیگر، آن
صدا که مال خودش نبود، خودش نبود، یک نفر
دیگر بود، یک نفر دیگر را زن اجیر کرده بود تا صدایش را، صدایش را کِی کرده بود
توی سر فردوسی، چطور کرده بود توی سر فردوسی؟
ولی باید فاصلهها را میفهمید.
انگار صدا فاصله را نشانش میداد. اینکه فاصله از خودش بود و خودش یک نفر دیگر
نبود، ولی نکند خودش یک نفر دیگر بود و این فاصله همیشه بود و نفهمیده بود و باز
به او فکر کرد یا صدا به او فکر کرد، صدای پیر؛ و هرکس او نمیشود، شاید مصطفا
خودش را به شکل دیگر درآورده بود، اما برای که و برای چه، و آمده بود توی سرش
نشسته بود، از کجا آمده بود جای صدای خودش که حالا آمده بود. صدا میگوید. شاید
مصطفا بود، صدا میگوید، اجیرِ زن، پیش از خودش. و حالا میخواست انتقام بگیرد،
فردوسی باید، صدا میگفت، زمان آن رسیده بود انتقام بگیرد، فردوسی باید. از چه کسی
انتقام بگیرد؟
- از خندههای زن تحقیرش میکرد و
او هرگز نمیدانست تحقیرش میکرد، گمان میکرد زن چقدر خوش بود، با او بود.
یا از مصطفا؟
مصطفا زن را در بوتانیک گاردن
دیده بود. باغ که گلخانهای بزرگ شیشهای، وسط کوه، درهای دو سویاش را از هم
فاصله انداخته، پلی معلق چوبی و طناب، نه آنقدر لرزان که به نظر میآمد، شبیه
لرزان از این سو دره، به آن سو گلخانه؛ گلخانه که از فاصله که میآمد، اول پل را
دیده بود، پل را که دیده بود هنوز دور بود دید تصویری از داستانی که در آن، طناب
گردن مردی بود لبهی پل ایستانده، دسته سربازان دورتر و نزدیک، پل بود و زیرش
رودخانه بود... نه... یا... داشتند طناب را گردن مرد یا گردن مرد را به طناب محکم
میبستند، و سر دیگر طناب را به جایی از پل محکم، و او را از بالای پل، آویزان،
گره کرده طناب و گردنش، هل دادن...را باید میدید، نمیدید، گم شد افتادن، محو شد
تصویر، افتادن را ندید، یا فیلمی بود، حتمن فیلمی بود؛ فکر کرد و نگاهش را از روی
پل، برد، آرام از سربازان، سرهای سربازان ایستاده که او را ایستانده بودند که هل دادند
که فکر کرد چرا نه آن مرد، یکییکی آن سربازها را که جای او ایستاده بودند بر لبهی
پل، پل معلق از طناب که لبه ندارد، نمیتواند داشته باشد پس کجا بود ولی همانجا
داشت میدید و نمیدید، پایین میانداخت، محو شد و از توی جلادهای سرباز که دیگر
محو شده بودند، از توی سایههایشان، نمیتوانست تندتر ببرد نگاه را از لابهلای
آنها بگذراند، انگار، با اینکه میدانست نبودند، بودند و نگاه باید از چیزی عبور
میکرد و عبور نگاه از چیزها، از آدمها، آنقدر سنگین میرفت گویا داشت از توی
آنها، از گوشت و رگ و خون آنها، از آن چگالی چربِ آدم، نه از بالای سرشان، از توی
سرشان، نه از توی سایهها، سایه بودند اگر، فهمید نگاهش که سایهشان کرده بود بود
تا از آنها بگذرد، وگرنه نمیتوانست و همیشه از آن چیزهایی که سد نگاهش میشدند، فهمید،
همیشه تنها همانطور گذشتن میتوانست، که آن چیزها را، خودِ آن چیزها را چگونه دود
کند، چگونه محو کند، نه از کنارشان، نه از بالا و پیرامونشان، چگونه سایه کند، چگونه
از توی خود آنها اگر میتوانست بگذرد، میتوانست به پس از آن، آنها، همیشه پس آن
که از آن میگذشت، به تصویری، آستانهی دیگری، رسیده باشد و این گاهی خیلی طولانی
و این گاهی میشد خیلی ایستاده بود و داشته تماشا میکرده بود، به آن چیزی که دیگران،
هیچکس، نمیدیده، یا، چه میدانست، میدیده؛
اینک، نمای شیشهای گلخانهی
بلند، صورتی بود ترسناک، صورت با دو دهان، فراموشیِ پل شد. پس پسماند، اینپا آنپا
کرد برود تا پل، بگذرد از پل تا دهان، دو تا، یکی که پل ختم میشد توش، یکی
بالاتر، دهانی دیگر. و آنوقت، سرانجام، لرزان رفت گذشت از پل لرزان، افتاده بود
مرد آن پایین آب نبود، رودخانه شاید زمانی بود امروز دیگر نبود و عبور کرد، از توی
سایههای دیگر نبودند سربازان، خیره به برج گلخانه با نمای صورت، خیره و فکر کرد
آیا هیچکس دیگر هم صورت را میدید یا فقط خودش بود، توی نگاه او بود برجی بود با
دو دهان، دهانی بسته، دهانی باز.
خندید.
ترسید.
توی گلخانه فراموش کرده صورت را؛
باغی مصنوعی توی باغ مصنوعی دیگر، باغهای تو در تو، باغها که از هم نمیفهمید
کدام تمام میشود و اینکه تو ش آمده بود همان قبلی نبود، چون یکباره میفهمید، یکباره
که آن قبلی نبود که چشمه داشت از دهان مجسمهی زنی به سلحشوری میمانست نشسته در
ارابهای ارابه میریخت، این یکی نداشت جوی آب خوشی داشت آن دیگری نداشت، آن دیگریِ
نمناک، پر از بخار و بوها، گلها، ولی این یکی خیرهاش کرده بود: حشرهخوار گیاهی
با خرطوم متورم، اما چه گوشتخواره زیباست، اما چه گوشتخواره، تنهاست. روی صفحه
دوربین، عکس که برداشت از گیاه، دوباره نگاه کرد، و زن شبیه کسی در گذشته بود، زنی
در گذشته بود، در گذشتهی پانزدهسالگیش بود، در گذشتهی گربه را در خانهی او،
همین زن بود، سوزانده بود. و زن، اگر میدید ش، کاش پیش برود چیزی بگوید، زن اگر
میدید ش، باید میرفت ببیند ش. آنوقت سر از توی صفحه دوربین بالا آورد پی زن کجا
بود و با سکوت دنبالش رفت، از حشرهخوار، ایستاد زن، در این باغ، دیگر درختی بود،
تک درختی، فکر کرد چه باغی نبود با تک درخت آن وسط، میرفت بالا، چه سقفی بلند. و
درخت را نمیشناخت مصطفا. درختی که نمیشناخت را بهانه کند، میخواست بپرسد برود
پیش، که بودنش را ببیند، او را ببیند؛ آیا هم او بود؟
پیش رفت چند ثانیه تا زن، نگفت چیزی،
نپرسید درخت را، راه افتاد زن موآبی، اگر میپرسید او هم نمیدانست، لجش میگرفت
نمیدانست بدش میآمد از او که از او چیزی پرسیده بود که نمیدانست و نپرسید و راه
که افتاد، کنارش مصطفا هم، همراهش با فاصلهی چند ثانیه که تندتر رفت تا همدوشاش
به فاصلهی ثانیهای از کتفش تا کتف زن. چیزی نگفت زن، سکوت را میرفتند جایی برای
نشستن. کنارش ننشست. روبرویش نشست. باغی بیگل، بیدررخت باغ موسیقی و بوها. آنجا
کجا بود میخواست بداند آیا زن میدانست؟ قلبِ آنجا بود. زن گفت. مصطفا ولی میخواست
بگوید آیا او را به جا میآورد؟ گفت آیا دو دهان صورت را دیده است؟
زن گفت صورت، زمان است.
یکه خورد مصطفا.
زن بود اینبار به یاد میآورد:
نه! او، او نیست. نمیتواند باشد که این همه شبیه بود به مصطفا پس از این همه سال ولی
چطور او باشد، آنجا باشد. آنجا تهران نیست که اتفاقی... آنجا جای پرت دنیاست،
اتفاق ندارد. نه! او، او نیست.
دوباره گفت آن طرف، روبرو را
نشانش داد، انگار ندیده بود مصطفا تا آنوقت شیشهها را که از این سو دیدن آن سوش،
دید و گفت چه چیز را؟
زن گفت برج را.
برج کجا، نبود، کوه بود. مصطفا
گفت.
زن گفت برج بال است.
گفت برج بال دیگر چیست؟
دوباره
نگاه که کرد دید، ولی صفحه بزرگ مانیتوری بود. صفحه تاریک بود اول، نگاه که کرد که تاریک بود
اول. برگشت به صورت زن دوباره نگاه کرد. دوباره برگشت صفحه بزرگ تلویزیون را نگاه کرد. اینبار توی صفحه صدا بود، صداهای توی هم بود، همهمه بود، آنچنانکه آزارش داد، چقدر ازدحام صدا که سرش را بگیرد گوشها با دستها که صداها دیگر داشت از
هم جداجدا میشد، تفکیک میشد صداهایی را که نمیشناخت و قاطیاش صدای زن را شنید همچنان میگفت برج بال
است.
برج بال دیگر چیست؟ آیا بال پرندهای است؟ زن گفت نه. زن اصرار داشت برج، برج
بال است.
بال دیگر چیست؟ پرسید.
به نرمی، سرانگشت، به چهره میکشید مصطفا. چهره
بود، پوست چهرهاش سرانگشتانش را لمس میکرد. و صداها بود لمس میکرد و
سرانگشتانش دیگر لمس میشد، داشت از عصب میافتاد و از خودش جدا میشد وقتی او میخواست
تمام آن لحظه را، آن جا را به جای دیگری، به زمان دیگری، به آن گذشته که زن را از
آنجا به خاطر میآورد متصل کند. و صداها... صداها که نه میفهمید چه میگفتند، نه
صاحب صدا را میشناخت ولی میدانست دارد میفهمد و دارد میشناسد وقتی مینشست صدا
توی یادش، وقتی مینشست دیگر نمیرفت. برج بال بود وقتی صداها باز توی هم رفتند. و فهمید. صورت
زمان بود و این صداها که از دهانهای زمان بیرون میریخت، هر بار که دگرگون میشد
صورت، صدای تازه، زبان دیگر، برج بال.
به خودش که آمد زن رفته بود. به
خودش که آمد نگاه کرد داشت توی مانیتور دوربین از گیاه حشرهخواری عکس میگرفت. در گوشهی
تصویر، دورتر، زن نبود. زن را به یاد آورد، سر از توی دوربین بالا آورد هرجا نگاه
کرد او نبود، رفته بود یا از آغاز نبود. دنبال باغ رفت، از این باغ به باغ دیگر و توی رفتن شنید کسی صدایش میکند، سوی صدا برگشت، پسربچهای، تمام لباس تنش زرد بود، موهای
بلند بود قهوهای، چشم سیاه درشت بزرگ بود توی چهرهاش. سر تکان داد که چه کارش دارد.
چندساله بود پسرک؟ به سرعت اینکه چند سال داشت را فکر کرد و ندانست. چیزی نگفت جز
که تکه کاغذی به دستش داد پسرک. روی کاغذ نشانی بود. دستخط زن را بیگمان شناخت. میدانست
دستخط او بود، نمیدانست از کجا میدانست. به پسرک خواست بگوید چه کسی بود آنکه آن کاغذ را داده بود به او بدهد به او. آمد بگوید چه کسی بود؟ پسرک داشت
به سوی درختی میرفت. سرش را کج کرد مصطفا رفتن پسرک را پایید و دوباره به دستخط
نگاه کرد، زیر آدرس نوشته بود فردا به آن نشانی برود. صبح برود.
فردوسی به صدا گفت چرا این چیزها
را به او میگوید. پیرمردِ صدا گفت وقتی مصطفا از دهان صورت بیرون آمد، کاغذ را توی
جیبش گذاشت، روی پل معلق، دوباره سربازها، دوبار آن مرد، دوباره طناب و گردن،
دوباره رودخانهی منتظر ولی او، اینبار، بیکه از شتاب گامهایش بکاهد، پیش آمد،
از سایهها گذشت تا صورت مرد آویزان را ببیند. فردوسی اینبار پرید میان صدا و از صدا پرسید چه کسی بود؟ صورت
آن مرد آویزان که بود؟
اما صدا، صدا که گمان میکرد صدای خودش نبود، خاموش شد.
Tuesday, February 3, 2015
Monday, December 15, 2014
ماهی گویا؛ خاک / شش
خاک
6
(A Time to cast away stones)
فردوسی چشم
گرداند. بهعکسِ زن که رفت توی موج آدمهای تماشا که رفته بود از میدان دیدش؛ و نمیخواست
برگردد توی ساختمان، توی پاگرد این پا و آن پا کرد دگمهی آسانسور روشن بود نگاه
کرد به در کدام طبقه بود تا خیلی مانده بود بیاید، بیرون همهمه بود نمیشنید و
داشت به چه فکر میکرد فکر کرد و آمد دوباره به جمعیت نگاه کند این بار دیگر دنبال
زن نبود به آنهای دیگر بود چشمش از پشت شیشهی بزرگ در ورودی پذیرایی ساختمان،
صدای نگهبان را نشنید که میگفت مرد که مرده بود دیده بودش چون یک بار رفت سوی
زیرگذر و باز برگشت همان جا در آستانهی ساختمان خیره ایستاده بود آن طرف را نگاه
میکرد چون همان مردی بود که ساعتی پیشتر همانجا ایستاده بود و خیره نگاه میکرد
آن طرف را و باز برگشته بود، نگاه نگهبان را گرفته بود که کیست که آنجا چه کار میکند
که هی رفته و آمده که توی همین فکرها بود که دید دوید وسط خیابان یکباره و این نیمخیز
شد انگار میدانست بلایی منتظر است، با چشم پاییدش و او میدوید و از آن سوی ماشینهای
با سرعت و این بیش از آنچه همیشه طول میکشید گذشتن از خیابانِ کسی توی خیال
نگهبان که زمان، فردوسی فکر کرد، چون داشت میپایید نگران، شتاباش کُند بود و
دیگر نایستاد بشنود داشت دیگر چه گفت نگهبان، وانمود کرده بود نمیشنود که داشت
مردمِ تماشا را میدید دستهدسته دور میشدند از جای حادثه و مرده که وسط خیابان،
پارچه انداخته بودند روی صورتش ولی پاهاش بیرون بود و هنوز آمبولانس، که صدای آمدناش
میآمد و نمیرسید، و پلیس و تنها همهمهای از بوق ماشینها، هوای گذران از دهان
تماشاچیها، داشت که دور میشد به عکس از این سوی رفت، نه دنبال زن و صدای نگهبان
توی گوشاش، همراهش، میآمد که نیمخیز بود و زمان کند بود و مرد عنقریب متلاشی
شده بود که فکر کرد زن موآبی آن سوی خیابان بود مرد که دوید، به سوی زن دوید بیمحابا،
برای همین پی زن نرفت، شاید، نخواست برود که با خودش تنها بماند و او با خودش تنها
بماند و داشت به درختهای بلند با تنههای پر حاشیهی خیابان نگاه میکرد، نمیفهمید
درخت، هر درخت، در گذر او، که نگاهش میکردند، چه میدید. که دید از روبروش پاهایی
میآمدند که پا راست گذاشت تا گذر آن پاها، پاهایی که آنها هم به همان سوی که او
کنار رفته بود، کنار آمدند به گذر فردوسی، سدّ گذر فردوسی شد که این بار پا چپ
گذاشت خودش را کنار کشید همزمان هم آن پاها آمدند و نه او توانست و نه آنها
توانستند ولی فردوسی ایستاد و پاها ایستاد و هنوز سر بالا نیاورده بود نگاه کند به
صورت صاحب پاها و نمیخواست نگاه کند، میخواست از کفشها، کفشهای ورزشی نقرهای
و زرد، جوان بود صورت که چون سر بالا آورد، نوجوان بود صورت، بفهمد چند ساله؟ که زل
زد و در همان چند لحظهی نگاهش پیچیده به نگاه او که نگاهی چنان بود که میرود توش
و آن جاهایی را تماشا میکند که از خودش، خودش هم نمیخواست دیگر ببیند، پنهان
کرده بود و آن لحظه، توی نگاه نوجوان که نمیفهمید پسر یا دختری بود، فهمید آن چیزها
که پنهان کرده بود، نه بخود، نه به عمد بود. میخواست از او بپرسد آن توهای فردوسی
دارد چی میبیند؟ ولی سر پایین انداخت باز و خندید و به یاد آورد. گوشی درآورد زنگ
بزند خانه. میدانست نه خودش خانه بود نه زن. گذشته بود از نگاه. نگاه را ولی میخواست
دنبالش آمده باشد و جلوتر، مدرسهای که تازه تعطیل شده بود، آن نگاه هم از آنجا
آمده بود، نگاههای همسال او از مدرسه بیرون آمده، میخندیدند و جیغ جیغ. شماره را گرفت. که دنبال چه داشت دنبال
او میآمد. ولی دوباره ایستاد و پا آن سو نهاد و این یکی پا همان سو نیاورد و گذشت
و پشت سرش آنهای دیگر و او همچنان ایستاده بود و زنگ میخورد تلفن خانه. نگاه گوشی
کرد. تلفن خانهی تهران را که خالیتر بود از خانهی آنجا جز که نقاشیهای فرانک،
مال آن وقت که موی رنگ گلگاوزبان داشت، توی قابهای روی دیوار آن خانه، اگر جاندار
بود، پسردختری بود توی قابی لخت بود بالای تنش، سیخی چشم چپش را کشته بود که
انتهای سیخ، روی دیوار قاب، دیوار نارنجی، ستاره بود مردمکاش، درخشان، مگر بیاید
او گوشی بردارد و یا دخترکی بود توی قاب دیگر، فرانک بود کودکیش که موهاش ریخته
بود از مرض، جا به جا ریخته کچل بود، از دهانش گردن قرقاولی آویزان بیرون آمده
بود، سرش توی بشقاب، اگر درست یادش میآمد، قرقاول گوشی برداشت و نوکش را از توی
گوشی توی گوش فردوسی فرو کرد. نه درد نداشت. دوید ولی. از همسالان گریختن، توی
دویدن برگشت به نگاه که دنبالش میآمد گفت که با تیرکمان سنگی، کلاغها که میآمدند
سر حوض توی حیاط، میآمدند ماهیهایش را برمیداشتند، میدزدیدند، میبردند میخوردند،
میزد.
آیا میدانست
تیرکمان سنگی چه بود؟
انگشت اشاره
بالا برد و نشانش داد دوشاخه بود جایی که شاخهی درخت و نزدیک رفت چاقو از جیبش
بیرون آورد، ترسید نگاه و فردوسی برید دوشاخه را به او داد که حالا باید برود
پلاستیک الاستیکی پیدا کند، این سوی و آن سوی شاخهها این سوی و آن سوی تسمهی
پلاستیکی کلفت را چنان محکم کند که آن وسط، نشانش داد، مارک شلوارش را اگر بکند، با
قیچی به اندازهای ببرّد که سنگ کوچکی، هر اندازه که میخواهد، توی چرم مارک بریده
شلوار جا شود، دو طرف صفحهی چرمی را ببرّد تسمه را از آن بگذراند، میزند و کلاغهای
کینهای، میزند میمیرد هر بار کلاغی و وقتی از مدرسه برمیگردد، توی کوچه، نشستهاند
این سو و آن سو روی دیوارها منتظر که میآید، دستهدسته، اول یکی میپرد سمتش، آنوقت
دومی میآید، آنوقت دیگری میآید، کیف را سپر میکند روی سرش میدود توی خانه،
تیرکمان سنگی برمیدارد، از لای پنجره، مینشیند کمین، که دید جوجهی کلاغی
افتاده، توی حیاط، یک روز بود، عصر برگشته بود، جان به در برده بود از حملههای
کلاغ، آرام سرک کشیده نباشد مادر کینهای، دویده جوجه کلاغ را برداشته آورده توی
گلخانه، گلخانه پاسیو بود با سقف شیشهای بلند، دلش میخواسته کلاغ جوجه را سر ببرّد،
نبرّید، دور پاش نخ کلفتی پیدا کرد بلند بود بست، رها کرد کلاغ را آمد از پشت شیشهی
در گلخانه تماشا که میرفت بالا کلاغ جوجه که تازهپر داشت، پر میزد و نفهمید چرا
افتاده بود آنجا نپرید، جان نداشت شاید با خودش فکر کرد، چرا نپرید او را رفت گرفت
وقتی، و رفت بالا تا سقف شیشه، سقف شیشه که پنجره داشت و باز بود کم و اگر میرسید
میگریخت، میرفت تا گریختن، نخ پیچیده به پاش نمیگذاشت بالاتر برود، فردوسی آنوقت
نخ را میکشید کلاغ را پایین، هربار توی چشمش خیره، میخواست سرش را بکّند که همه
ماهیهاش که انگار همه را او خورده بود، از گلویش بریزد بیرون و داشت، دید، دارد، همانطور
میدود که آن وقتها از کلاغ و رفت خانهی فرانک، فرانک را صدا کرد گفت بیاید
ببیند جوجه کلاغ را حالا که میدوید، نگاه از پیاش، گمان کرد آن سر پرنده از دهان
فرانک هشت ساله توی قاب که بیرون آمده بود، قرقاول نبود، جوجهی کلاغ بود که از
توی گوشی نوکش را توی سرش فرو کرده بود و چقدر میخواست همه اینها را به زن بگوید
که آن مردی که آمده بود آفیس آن روز برای دیدن زن، چقدر شبیه مصطفا بود؛ مصطفا
بود؟ توی گوشی، که روی پیغامگیر رفت، بعد پرسید. پرسید و نوک پرنده را توی گوشت
گوشاش فرو میرود حس کرد ولی که درد نداشت.
حالا نشست
روی نیمکتی بر بلندی تپهجایی رو به باغی داشت در نشیب که توش صدای آب بود و نگاه
کنارش نشسته بود و توی باغ پیدا ولی آب کجاش، نمیدید. ابر بود. فردوسی آرام بود. آرامشی
که نگاه را قدیمی میکرد. اینکه بزرگ شدن نیست... بزرگ نمیشود آدم... به نگاه میگوید.
آدمهای گذشتهی آدم، خودِ آدم، خودِ آدمهای گذشتهی آدم، توی آدم امروز حبساند،
دارند هنوز جان میکنند، نمیشوند این، نمیخواهند بشوند، که نه این آدم امروز آدم
دیگری شده روی آنها... نه... به نگاه میگوید. همهشان همانجا توی این.... که
دیگر خودش را کیست نمیداند ولی آنها نیست... نگاه برخاسته با کفش نقرهای و زردش،
میخواست بدود. آدم امروز میخواهد آدمهای درگذشتهی گذشتهاش را خفه کند... چه
دیده بود آن توهای فردوسی که خواست از او بدود و دوید، غروب میشد. فردوسی نگاه را
در گرگ و میش غروب تا هرچه رفتناش را میتوانست ببیند، که گم شد، جز پاهای نقرهی
زردش، دید که تا در صدای آبی که نمیدید دیگر پاها هم توی ندیدن غرق که شد آن که
توی دیوار قاب روی دیوار خانهی خالی تهران، چشماش را سیخ ستاره کرده بود، از
توهای خودش بود.
Wednesday, December 3, 2014
حکایت جال و جانپایک
«سلیمان
گفت این مرغ را تعرض مرسانید که بسیارحکمت است»
- عجایبالمخلوقات ابن محمود همدانی
حکایت جال و جانپایک
*
مصطفا دو بار عاشق
شد. هر دو بار به گا رفت. بار آخر، از خانه که بیرون آمد، از کوچهی تاریک توی خیابان
تاریک، توی پارک تاریک، روی نیمکت... یقهی پالتوش را بالا کشیده کف دستها به هم چسبانده،
باد بود. بالاخره چراغی بود، زیر چراغ مرگ سگی بود افتاده برخاسته که سوی چراغ رفت
و دید سگ خاکستری بزرگ بود نمیشناخت نژادش را نمیتوانست بشناسد از صورت و پوزهی
لهیده، خون نبود، مرده بود؛ پالتوش را کند روی جسد انداخت، پوشاند تا صورتش. رفت از
چراغ.
از چراغ کمی که رفت،
ده دقیقه، داشت به او، نه به سگ یا به خودش، به خودش فکر میکرد یا به او که بیکه
به او گفته باشد دیگر نبود، یکباره. کاریش نمیشد کرد، نبود. یا خودش. خودش رفته بود.
سردش شد آنوقت دست برد یقهی پالتوش، نبود. یادش نبود نبود. دستپاچه شد دور خودش چرخید
آنوقت ایستاده خودش را تماشا. همان راهِ آمده را برگشت تا چراغ. چراغ ضعیفتر بود
از آن بار که یادش میآمد، تاریک میشد همچون همهجا. خم شد پالتوش را دیده بود روی
زمین برداشت، مرده را، دورهگردی شاید نمرده بود، آنوقت، پالتو را که برداشت، دید.
پوشید.
بیدار که شد تاریکی
روشن بود توی خاکستریی مه. دست و تن کشید خواب را که چسبیده بود به پا و زانوش، دست
و بازوش. بوی عفونت مرده زد توی بینیش قاطیش بوی مه. فهمید بو را از پالتو رویش انداخته،
بود. نگاه کرد، پالتو هیچوقت نداشت که مال خودش باشد. تند و دستپاچه برخاست و پرت
کرد پالتو را و دوید تند، برگشت خانه. زن پرسید کجا بوده؟ توی فکر رفت، یکه خورد از
صدای گریهی بچه، هرچه کرد زن را با پژواک صدای کجا بوده، به جا نیاورد.
جال : (ف) دام و
تلهی مخصوص پرندگان.
جانپایک : نام پرندهایست.
Sunday, November 23, 2014
Tuesday, November 4, 2014
Tuesday, September 23, 2014
کژی از خود
«کژی از خود»*
[رویا[1]]
منِ امروز، اگر برای منِ
درگذشتهی دیروزم هرچه بنویسم، نسبتِ این من با او، نسبتیست وابسته به بازخوانی و
بازآوریِ حواس و خیالاتی که بازپیوستن به آن و بازآغشتن به آن، دیگر، هرگز، به روان
نخواهد آمد. بنابراین اینکه امروز مینویسد، که میخواهد از اویی بنویسد که دست
برده به نوشتن این شعرها در هر گذشتهای (نابستهی هر مقدار زمانی) پیوسته به کار
کاستنی میشود که همواره افزودنیست (خودِ) این کاستن. از پرسپکتیو این فاصله،
تماشای او، که از هر دوری همچنان «من» خوانده میشود، پارههای ناسازواریست که
هراندازه حافظه در بازآوری آنها توانمند باشد، از همبستگی با تصوراتی که بر «او»
پس از درگذشتِ «او» بارکرده، ناگزیر، برساختِ کلانروایتی میشود که این «منِ» امروزش
را به «او» پیوند زده، در این بازخوانی هر دو را یکی کرده باشد. پس اتصالاتی پیدا
میکند، تا در امتداد این ریزوارههای هویتی که از خود میشناسد، همگون و ناهمگون،
«خود»ی را بهجا آورد که پیوستگیِ هستیاش را به آن، در چیدمانی پیسیکلوژیک (وابسته
به کاهش و افزایش)، درخور ساخته باشد وگرنه دیوانه خواهد شد: ناشناس از خود. اما
خود این «او» در آن زمان به هر کاری که دست برده باز بر همین روش، که «منِ» نهاییی
آن لحظهاش برساختهی تمام «او»های درگذشتهاش، همین بوده که نوشتن دراین «آنِ»
این «من» است.
برای ما [ناگزیر اعم از «من»
و «او»] هنر (و شعر)، همه این روندیست که چنین خوانشی از «خود» را ممکن میکند،
نه اینکه کمککار این روند باشد، خود این روند است به پالایش «من» در «آنی» و
تثبیت آن در حافظه و پس، گذر از آن و باز، چنانکه از سپس آن دم: آن لحظهی پالایش
چنان در بخود و نابخود نقش بسته باشد، که در بازخوانی خو̉د آوندانِ شناسایی گردد.
حافظه، به سختی میتواند از ردیابی چنین تاثراتی در خود برآید، اگر هرگز بتواند.
چنانچه اگر برای کسی دری به آینده گشوده شود، او از آن در شده در سوی دیگر با خودِ
پیر و فرسودهاش روبرو شود، او را نخواهد شناخت و تا بازشناسیِ این خودش، یکه
خواهد خورد و هنگامیکه او - «او»ی آینده - «خودِ» درگذشتهاش را به جا آورده، با
او همکلام شده، - چنانچه انسان در مواجهه با هر عکسی از دورهای در گذشتهی خودش
به شگفتی آمده و تمام حواساش را به یادآوری آن لحظه و جا و شکل کارمیاندازد تا
بازسازی چیزی ناممکن را ممکن کرده باشد – به طعنه میگوید «من» را نمیشناسی؟ و
همین اندازه کنایه کافی میشود برای او تا خودش را در نامده به آن جرقه، که مناسبت
تداعی در یادآوریاش را میجنباند تا با یادآوری «خود»ش از آنچه تا آن روز از هر
پارهی «من»اش شناخته، به همین روند، «او»ی در آیندهاش، نامدهاش، را بازشناسد و
پس یکهخورده در خود (گرداب یادآوری) رسوب کند به بازیابیِ «ما» (از این «من» تا
«او»ی نامده که نسبتی با تجربهاش، در یادش ندارد). اما خود این امکان، امکانِ
اندیشیدن به چنین موقعیتی و بازآفرینیای چنین، چگونه فرادست آمده؟ این پیوستگی که
به من مجال میدهد تا چنین روایتی را ساخته و پرداخته باشم و به اوی آینده فرصت میدهد
تا خودِ گذشتهاش را به تخاطب آورد و برای اوی گذشته خیال چنین تجربهای را ممکن میکند،
چگونه پیشآمدنی شده؟
[نه خود]
به گمان ما، هنر آپولونی و
هنر دیونوسی، در همنشینی با یکدیگر فراآوری چنین خیالی را - همچنان که بازآوری «خود»
را به یاد - پذیرنده میکنند و هنر مدرن (و ادبیات مدرن)، واسطهی چنین پذرفتاری (ضمانتی) شده، دیگر نه آن و نه این است.
نخستی، در ایستاییاش، هوش بدن (حواس) را به بازی آورده تا مشاهدهگر (هنرپیشه
و تماشاچی هردو) منطقی سخت استوار را بازشناخته، روایتی پایدربند را چندین باره
به یاد آورده و پس سنجهای برمیسازد تا مرزهای شناختش را متعین کرده، خیال را به
تعلیم آورد.
دیگری، هنر دیونوسی، با پرداختن به دمی که در دم پیش رو، از هم گسسته، گسیخته،
نابوده خواهد شدن، در خاطرهی مشاهدهگر پناه گرفته، درخواست زیست پیوستهاش را آن
جا، در یادی، کارآ میکند؛ همه بسته و وابستهی هوشیاری بدن به واسطهی حس،
دینامیسمی را فراهم آورده، کمککارِ کاستن و افزودن، تا امکان بازخوانی را در
برداشتن حدود پیشین و نهادن آن بر مرزی دیگر، بیبستگی به قوام اثر، وابستهی
تاثرات آن، برآورد.
گونهی سوم، که ما آن را نه این و نه آن خواندیم، فراروی از آنها نیست: هر دو
منطق را به خدمت کژی گرفته راهگشای امپرسیونیسم تا کوبیسم و آبستره. و در وضعیت
نهاییاش، با برچیدن تجمل و شکوه آرایههای زینتی از دریافتههای حسیاش، که پیشتر
و همواره به آن «خودِ» کلان و یگانه را متعین و شناختنی کرده، برعکس دست به کار
وانمایی آن کاسته و افزوده میبرد و در این وانمایی، باز میکاهد و میافزاید. او
با برداشتنِ شتابِ خطوطِ تعینِ چیزها و تنظیم تیزی و بُرّایی مرز [بر] آنها از
صافیِ رفتارِ «دیدِ» خودش معنای دیگری بر «چیز» بار میکند از «با خودش»، و این
برآیند صرف همراهی «او» و «آن» نیست، یکسره دیگر است در نسبت با هر دو. او که
اصالت را از نور برداشته، بر بازتاب آن در اندریافتِ خودش نهاده، رنگ - را که
تاثریست - مفصل اتصال چیزهایش میگذارد و این گونه قطعیت «چیز» را با تعلیقِ مرز،
شناور میکند؛ میداند هنوز و همچنان، این بستهی زمان است. او میداند اگرچه با
دستکاریِ چیزِ دیدنی[2]،
با دستکاریِ رنگ و نور، اصالت را بر بازتابِ دریافتِ بازتاب نهاده؛ اما چنین
بازتابِ «چیزی» میشود که در لحظهای سپسین، دیگر خواهد بود چراکه دریافته زمان
را معلق نخواهد توانست کرد و برای نمایش این فهم در اثر، چارهای جز از احضار آن
در حرکت ندارد. حرکت، در متن، که کنش موسیقاییایست که با فشردگی و کشیدگی هر
واحد متنیی تصویرپرداز – نه صرفن معنادار – نمودار میشود تا زمان را تردستانه،
دستیارِ بازنماییِ «از دست رفته» آورد. ولی در این زمانِ بازیافته، زمانِ از دست
رفته را، آنچنان که رفته، نمیتواند بازخواندن و چه اگر هم میتواست، این چنین
بازخوانی دیگر ضرورت او نبود و نیست. ضرورت نشان دادن دریافتی درونیست از
پیرامون، از هر فاصلهای با خود نزدیک آوردن، پیشِ دیدِ خود نشاندن و در اجتماعِ
دیگر پیشآوردهها به رسمِ ساختن کشیدنی، نابستهی زمان به دستیاریِ آگاهیِ
بازشناسیِ زمان؛ «خود»ی نه چنان که بود و «چیز»هایی نه چنان که بود: «سره»؛ که
شناختن آن، اگرچه وامدار یاد است، اما وابستهی زمان نیست. و چنین «دیگر»ی
یکسره کژ.
افزون بر این، این نوع «نه
آن، نه این» در یاد، پیوسته مانای درگریز است؛ نه چون نخستی عرضهی مطلقِ به
یادسپردنی دارد، نه به دم پیوسته، خوشیایست برآمده از بازسازی تجربهای که به
تجربهای دیگر درآمده، زیست آیندهاش را آنجا میپیماید. دیگر اینکه چون اثر است،
در ابژگیاش [چیزبودگیاش]، پیوستار شده، آپولونیست و چون بسته به تاثریست که هر
دم دیگرگون پدیدار میشود، دیونوسی. همزمان، چون افزودهایست در کنار چیزها،
دیگر است، گسسته از موثر؛ زیست خودش را دارد؛ ولی نه زیستی یکبارهی همه جداسر،
که سراسر کژ از.
هرکه به کار این وانماییست،
همواره اقلیتیست تکین که بی از پی طمطراق شکوهمند تراژدی، بی از پی فرّی جاودان،
زیست یگانهی خودش را بسنده برمیآورد و تا، به سبب ویژگی زیست اجتماعی و تاریخی،
دگردیسی یافته گروه شد؛ باز کژ و کژاندیش، بستر خود را در کژی از mainstream (جریان غالب) پهن میکند تا همخوابهی «آنها» [اعم از خود
درگذشتهاش] نباشد. این چنین هنر، هماره کژی از هارمونی یکدستِ یکسانساز است. و
اثر، در هر زمینهی آن (شعر و نقاشی و موسیقی و دیگر)، خواستار نمایش زیستیست
ویژهی حساسیتی شوریده و افراطی، که به آن شکل و ترتیبِ ساختی داده که همین
ساختمان، آن را از هر کژی، راست مینماید تا آن زیستِ یگانه را پدیدار سازد. و
هنرپیشه، که چارهای جز تن زدن ندارد، ساخت دیگری میهنجد و هر ساختی، ناگزیر از
استحکامات خود، بر نظام سلطهای سوار میشود برترین[3]، تا
در نظمی دیگر رسانای «خود»[4] باشد
و این «خود»، اگرچه مستقل اما، نه جدا از تجربهی «دیگری»، برای او و اوی دیگر،
«آنی» میسازد تا به دریافت آن، نقطههای عطفی را بازشناسی کند که از پیوند آنها
«خودنگاری» فرادستش آمده، ممکن شود.
از دیگرسو در پی این دریافت، دیدار دیگریست؛ دیدار تماشاگر (خواننده/مخاطب)
با هنرپیشه (پدیدآورنده) از راهگذار پدیده (اثر)، که چون هر دیدار دیگر وابسته به
تنظیمات حواس و منطق بیننده و پس نظام سلطهی دیگر، وابستهی تنظیمات تماشاگر،
جایگزین ساخت سلطهگر نخستین میشود تا باز بسته به اندریافت او و وابسته به
دریافت زیستهی خود او آن آشنایی یا دیرآشنایی یا ناآشنایی را در نسبتش با اثر، در
خود بازیابد. با این همه، این فرآیند نه بر خواست هنرپیشه استوار است و نه بر میل
تماشاگر و آن دستگاه نخستی با دستکار دستگاه دیگری ناساز میشود به واسطهی خود
«اثر» که هربار القای سلطهی دیگر دارد.
[خوان امید]
از طرف دیگر، در اقتصاد هنر، که چون هر مناسبت
تجاری دیگری برآیند دادوستدیست، معاملهی خریدار با هنرپیشه، همچنان که در هر
دادوستدی با هر پیشهوری، بیتوجه به تلاش و کوشش و دانش او، نظام ارزشی حاکم است
که دستاندرکار آن بیرون آن ایستاده، ارزشگذاری کرده، میزانکنندهی مناسبتهای
هنرپیشه و مصرفکنندهی آن شده، علاوه بر آن، ترتیب آرایش سلیقهی عمومی را عهدهدار
است؛ و بدینگونه کار سنجش نیز همه بر دوش اوست: او داور جشنوارههاست، روزنامهنویس
است، دلال اثر است، (در فروکاستهترین تعریف نقد، سراپا پولتیک) منتقد است و در
بدترین شکل پیر کهنهکاریست انبان زیستی به گمانش همگن.
اقتصاد هنر، اینچنین، از نظامی ویژهی دادوستد
فرارفته به پولتیکی گره میخورد که همانقدر خودکامه و یکسانساز است که پولتیکِ
سیاست که مقدراتِ پیشهور را پیش از او پیشِ سرنوشتِ او میگذارد. پیشهوری که
پیوسته پرهیزکار نباشد، همدستوپیوندِ این دستگاه، خودکامهای میشود یاریگرِ
«همان» تا جایی که به این دستیاری، فراز آن ستیغی را درنوردد که پیشنهاد عرف خود
این نهاد است. فرازی که آنجا، از آرایشگر و دلال و چیزنویس فرارفته، کهنهکار
متصدیای میشود که ایشان همه منصوبان اویاند و چنین، این دستگاه، همواره به پایش
خود استوار و هرگونهی دیگر را در چنگال خویش - اگر از هضم آن برنیامد در همدست
ساختن او در این روند تا پارهای از خود دستگاه شده به قوام او قلمه خورد - گرفته
جان و تن و انداماش را خُرد میکند. بنابراین، اگر چنانچه هر هنرپیشه بخواهد
چنین نهادی را برستیزیده واژگون کرده باشد، آن پرهیزکاری برای او هماناندازه
ناگزیر است که برِ هر پیشهوری که نمیخواهد به درخواست چنین میزان و میزانگری تن
دهد. تنها در گرو چنین خویشکاریست که مگر بتواند نه ناظم و مجری آن نهاد، که
نمایشگر هیپوکراسی یکسان خواه و ساز او باشد وگرنه، بیپیوستگی در این خویشکاریی
کیخسرووار[5]، فره
را وانهاده دستیار کابوسی میشود نمودار سستیای که سرانجام ساسانی را به لغزش
کیکاوس پیوند داد.
برای هنرپیشه، در دنیایی که مناسبتهای شارلاتانبنیادش
(هنری و غیر آن) با یاری و همدستی پولتیکِ کلاننهادها و خردهنهادها چنین تعریف
میشود، خویشکاری تن ندادن به رفتاریست که پیشتر از او توقع شده و پیوسته طلب میشود.
اینگونه مگر به روش و منش، جایگزینی - که همانا هماره شخصی و انفرادیست متناسب
خوی یگانهی او که اگر جز این باشد به همان سرنوشت دچار شده قلمه به «همان» میخورد
- را پیش نهاده باشد. او با بریدن گوشاش، با خودکشیاش، با دیوانگیش، با تن زدن
از هنجارهای خانواده و جامعه، با سرورگریزی و عصیان، با درشکستن قالبهای پیشنهادهی
الگوهای پدران هنرپیشهاش، در گفتار و کردارِ واژگون، آغوش به تباهی و نابودیای میگشاید که در آگاهیِ او، متضمنِ هستی و پیوستگیِ
هستی اوست و در این رفتار، به پیشینهای تکیه میدهد که هستی او را ممکن کرده (چه
خود همین آموزهایست). این چنین هنر او، دیگر هنرِ «او» نیست: «هستیِ او» شده،
پیشتر و بیشتر، خود او میشود: اثر. نه اینکه منحل و ذوبشده در کار که خودِ
کار. برِ هنرپیشه، که چنین مرزهای بیرون و درون را برداشته، «خو̉د» جهان میشود و
پس، نه میتواند و نمیتواند به جریانی پیوسته، یا درخواست به جریان انداختنی
داشته باشد. پیمان او تنها با، جهانِ خودش، خودِ اوست: فروپاشیای پیوسته به کار
بازسازی.
[ - که - مرگ، نویدیست]
برای من، شعر، برآوردن
خواستی برترین، تلاشی هموارهست که فراآوری و گشایش نسبتی میان اندریافتهای حسیِ
به بافت آمدهی آن خودِ درگذشته و این خودِ رودرروی پرسشِ از خود بودن را، با از
ریخت انداختن زبان، در به ریختِ دیگر آوردن آن، و با کژی از منطقی پیشساخته که نشانههای
شناختی را با نظمی استوار و ستبر در خدمت ترتیبِ یاد و فهم میآورد، ممکن
میکند. این چنین شعر، نمیتواند تنها محصول ذوق، محصول برانگیختگی، محصول دانش،
محصول تکنیک یا محصول ادراک باشد؛ بلکه برساختیست از چیدمان به هم تنیده و بافتهی
همهی اینها. اما شاعر التزام تئوریک ندارد، بلکه التزام او برساختن سازهایست
که منطقاش را در خود پیدا میکند و این چنین شعر او، ساختمان او، استوار به خود
با دستیاری نظامِ منطقیِ عمومیِ زبان، به دستکاریِ آن، میکوشد امکان پالایشی حسی
در آنچه او نیستی (لحظهی عدمی پاره از رنج) پنداشته؛ فراهم آورد. برای او خلسهی
شاعرانه، بیرونِ هستی ایستادنِ در ناکجا نیست، بلکه به تمامی زیستنِ ناکجایِ هستی،
زیستنِ شر، زیستنِ مرگ، زیستنِ دیویست در جستجوی مطلق.
او اگر مدام حذف کرده است،
مدام پارهپاره بریده است، مدام پاشیده است، خواستی جز انقطاع نهایی، جز پارگی نهایی، جز از همپاشیدگیِ نهایی
نداشته.
پس برای نمایش تجربهای
سراسر ناشدنی و ناکردنی، بافتی میسازد که تاروپود آن همه پیشتر با و در مختصات
زیست انسانیاش به تجربه درآمده و خیالِ او از کژی (:اندیشیدن به نااندیشیدنی)
آبستن، همواره سر و دل سپرده به درد، آن شدن را:
یکپارچه آوردنِ خود را،
ناکجای هستی را، آن پارگی نهایی را،
در خودوزیستوآگاهیواثرش
گرد میآورد...
تا از آن نیز فرارفته، بی چیز،
چیزی شود.
[* این یادداشت پیشتر برای «ایراکلی و دفتر ضلال» نوشته شدهست]
[1] بهعلاوه نعت فاعلیست از مصدر روییدن: روینده.
[2] Visible
[3] این «برترین»، هرگز تفضیلی نیست. ما
آن را از محمدعلی فروغی وام گرفتهایم که در برابر «ترانزندنتال» کانت، آورده. و
به کار ما اینجا بیشتر میآید از خود «ترانزندنتال» و برابرنهاد معمول مترجمین
متاخر کانت: «استعلایی»! پانوشت فروغی
در انتخاب این برابرنهاد چنین است: «لفظیست که کانت از اصطلاحات فلسفی قدیم اروپا
گرفته و اصطلاح کرده است برای معلومات حاصل از صور ذهنی قبلی که معنی آن را در متن
بیان کردیم. کلمهی برترین که ما برای ترجمهی این لفظ اختیار کردیم با معنی تحتاللفظی
آن بیمناسبت نیست. هرچند از این لفظ مراد گوینده فهمیده نمیشود، ولیکن لفظ
فرانسوی آن نیز چنین است و باید به جزیی مناسبتی آن را اصطلاح قرار داد، چنانکه
کانت هم چنین کرده است. بنابراین هرجا برترین میگویم، مقصود همه این نیست که
بالاتر از همه است، بلکه منظور علم یا فلسفهایست که معلوم در او تجربی و حسی
نبوده، عقلی و قبلی باشد و تعلقش به صورت علم باشد نه به مادهی آن و وجههی نقادی
داشته باشد، و چون اینجانب لفظی نیافتم که همهی این معانی از آن مفهوم شود، مانن
خود کانت به کلمه برترین قناعت کردم [الخ]» / پانوشت ص 207، ج 2، سیر حکمت در
اروپا
[4] «خود» برای ما، محض سوژه نیست. سوژه تعین ندارد
که محض باشد.
[5] ن.ک مقاله «فرجام کار کیخسرو»،
محمدرضا محجوب؛ «آفرین فردوسی»، مروارید، چاپ دوم 1378
Subscribe to:
Posts (Atom)



































