Sunday, November 18, 2012

جهان پوستی / صورت آکوآریوس


And I, behold,
I do bring the flood of waters upon the earth,
to destroy all flesh, wherein is the breath of life,
from under heaven;
everything that is in the earth shall perish.
 - Genesis 6 :17
                          

"جهان پوستی / صورت آکوآریوس*"


عکسش را چسباندم به صورتم، لیسیدم. پشت گردنش بود و هیچی معلوم نبود جز موهاش را بالا جمع کرده بود، بسته بود، پوست پشت گردنش از گردی یقه‌ی تاپ بیرون، سیاه و سفید بود، پوستش خیلی سفید. کلمه‌ای که یادم آمد ذوق بود. فکر کردم عکس را برگردانم، صورتش می‌شود، توی چشمش ببینم، دلم می‌ریزد، می‌بوسم، لبهاش. برگرداندم، خیلی سفید بی صورت شد که خوب بود هرکس می‌توانست بشود و شد. لباسم را درآوردم، قیچی آوردم. بعد رفتم دنبال تیغ. سالها عکس بود، نه یکی.

چشم باز کردم، جا را نمی‌شناختم. رمق نداشتم  بلند شوم، به اطراف چشم گرداندم دیدم اتاق‌. هیچی نبود. سقف کوتاه، زیر شیروانی.
هرچه فکر کردم آیا قبلن آنجا بودم، یادم نیامد، غریبه هم نبود. از پنجره توی سقف نور تندی می‌زد. دیوار کاغذهاش باد کرده و چرک بود. ساعتی پهلو به پهلو، چرخیدم، کش آمدم. نتوانستم.
دوباره چشم بستم.
فکرم کند بود. کدر بود. چیزهایی که یادم می‌آمد، مه بود، تا می‌آمد، نور توی صورتم  می‌زد نمی‌گذاشت بسته بماند چشم و ماند. باید از جایی شروع می‌کردم. اگر دو نفر بودیم، یک نفر دیگر کجا بود حالا. آنجا چطور آمده بودم. باران می‌آمد، آفتاب نبود جایی که یادم می‌آمد، وقتی که یادم می‌آمد. رها کردم دیدم عدد بشمارم. خوابم برد.

شهر توی آتش می‌سوخت.
مردم از خانه‌ها می‌دویدند بیرون. جیغ و فریاد. سربازهای قدیمی با شمشیر و نیزه آدمها را روی ماشینها، توی ماشین‌ها، خانه‌ها، مغازه‌ها، پاره می‌کردند. هرکس فرار می‌کرد جایی پنهان شود.
بعد قبرستان بود.
قبرستان فرش بود و سقف داشت. از زن صاحب قبرستان پرسیدم قبر کلنل کجاست. سر می‌دواند و نمی‌گفت. فرش را کنار می‌زدم قبرها زیر فرش بود، می‌خواندم و فرش بزرگ بود همه‌اش یک باره نمی‌شد برداشت. مردی که جارو می‌کرد، گفتم کلنل کجاست. و همینطور که می‌گفت نمی‌داند با دسته‌ی جارو و چشم و ابرو حالیم می‌کرد کدام طرف بگردم.
هرچه گشتم پیدا نکردم.
اگر پیدا می‌کردم می‌گفتم شهر دارد می‌سوزد و سربازهای قدیمی، با شمشیر مردم را تکه‌تکه می‌کنند. می‌گفتم لشکر مرده از خاک برخاسته، به شهر حمله آورده، می‌سوزد.
آنجایی که مرد با جاروش اشاره کرده بود پیدا کردم، فرش را کنار زدم قبر نبود، در بود. در را برداشتم دالان بود. از دالان پایین رفتم تاریک بود. فندک داشتم توی جیبم، روی دیوار دیدم شمایل‌ها، صورت‌ها. دورتر نوری می‌آمد. تا نور رفتم، بیشتر می‌شد. به اتاقی که رسیدم، شاید مقبره‌ای، روشن بود و قبر نبود. آدمهایی بودند که از پشت‌شان درآمدم، برگشتند، نگاه کردند. کلنل آن وسط روی میزی ایستاده بود گفت منتظر بوده، با ترشرویی گفت. چرا دیر آمده‌ام. ماجرای زن صاحب قبرستان را گفتم و که پیدا نمی‌کردم. گفتم حالا چه کار کنیم. راه باز کردند رفتم سمت میز، کلنل پایین آمد نقشه را روی میز پهن کرد، توی نقشه راههای زیرزمینی بود که هر کدام از کجا در می‌آمد، گفت دسته دسته شدن و از این راهها رفتن در هر محله بیرون آمدن از توی زمین، و جنگیدن. گفتم با کدام اسلحه. گفتم دیدم کسی گلوله می‌زد نمی‌افتادند، نمی‌مردند. مثل توی فیلم الا که من خودم آنجا بودم، ترسیدم، فرار کردم. می‌دانست..  

یادم آمد.

رفتیم شهربازی. از زمین آن بالا که بود، ارتفاع گیجم کرد. دور چرخ و فلک چرخیدم. خالی بود. راننده که باید توی اتاق کنترل می‌بود نبود. رفتم توش نشستم، بنفش بود آنکه نشستم و بنفش بود که پوشیده بود ساقهای بلند با پیرهن بلندی که سرخ بود، یا برعکس. توی آن یکی دیگر رفت نشست نیامد کنار من بنشیند، ترسید. داد زدم گفتم اگر می‌ترسی چرا می‌ترسی، عکسش را در آوردم نشانش دادم او خیلی دورتر نشسته بود و نمی‌دید. بالاتر گیج‌تر به زمین نگاه کردم و هرچه رفت، مردم کوچکتر، جاها دورتر؛ به او دیدم که موهاش می‌رقصید، پاشید توی صورتم بو شد. صورت عکس را گرفتم به سمت زمین گفتم ببین، می‌خواستم هلش دهم. آن بالا ساکن شدیم بی‌آنکه کسی بفهمد. گفت همین‌جا زندگی، همین‌جا ماندن. دستش را از توی ظرفی که نشسته بود، دراز کرد، ظرف زرد بود، دستم را بگیرد و نرسید و ایستاد دست به سینه رو به آسمان گرفت بعد و صورت بالا برد عکس. تمامِ ستایش شدم و اگر باران بود رقص می‌شد.
گفتم من از ارتفاع می‌ترسم. یکبار از بلندی افتادم، صورتم خورد شد. جای زخم را نشانش دادم. زبانش را از آن دور در آورد.
کاش برویم. برویم. ولی کسی نمی‌آید و تنهاییم.

پیاده شدم، پیاده نشد. می‌ترسید. دیدم نگاهش رفته با گردانه‌ای که اسب داشت، اسبهایی که روش می‌نشستی می‌رفت بالا و پایین می‌آمد در جا، نمی‌دانستم اسم آن را چه می‌گویند گفتم ارابه‌ی چرخان که شب اگر بود چراغ داشت، روشن خاموش می‌شد، آهنگ می‌زد، بچه‌ها روش می‌نشستند. نفهمیدم از چه چیزی‌ش می‌ترسید، دستش را گرفتم کشیدم گفتم بیا که بنشیند روی اسب، می‌ایستادم نگه‌اش می‌داشتم نترسد و جیغ نزند، جیغ می‌زد که بیاید و نیامد. خودم رفتم روش نشستم، اولش آرام بود، خوب بود یکباره خیلی تند چرخید، حالم بد شد ولی خوبی‌اش این بود نصفه دور که می‌زد او را نمی‌دیدم و این طرف که می‌دیدم کسی نبود، می‌توانستم پیاده شوم از چنگش فرار کنم. همین کار را کردم. پیاده شدم. رفتم پشت درختی قایم شدم که او را می‌دیدم که دید من روی اسب نیستم رنگ از چهره‌اش پرید. سراسیمه دنبالم گشت که روی زمین افتاده باشم. نیفتاده بودم. آنجا پشت درخت بودم. می‌خواستم داد بزنم بگویم آنجا پشت درخت منم، بعد می‌فهمید می‌آمد و می‌گفت از همین می‌ترسیده. نگفتم. هاج و واج مانده بود که رفت روی نیمکت نشست. فکر کرد من می‌آیم یا دیگر نمی‌آیم. دیگر نرفتم. همان جا ولش کردم.

خیالم راحت شد تنها افتاده بودم توی آن اتاق. فکر کردم گفتم دیدی خوب شد با من نیامدی اما کاغذ دیواری ور آمده اعصابم را می‌خورد که یک مشت سوسک ریز پشتش باشد اگر دست می‌زدم می‌ریخت بیرون، سوسکهای طلایی خیلی ریز وول می‌خوردند زیر کاغذ، روی دیوار. باز هم نتوانستم بلند شوم چون فکر کردم بروم تف بمالم پشت کاغذ، بچسبانم سر جاش. دوباره چشم‌ام هم آمد و دیدم درد دارد.

کلنل چیزی نگفت. دوباره گفتم با کدام اسلحه. این بار خندید.

میل عجیبی داشتم صورتش را ببلعم. اما صورت توی عکس نبود. لخت شدم، اول قیچی آوردم. شروع کردم بریدن صورتش. صورتها را یک طرف چیدم، چشمش توی هر کدام یک جور بی حالی بود، الکی بود، بار اول بود چشمهایش را دیدم. بعد خواستم سینه‌اش را ببرم، تیغ آوردم. سینه‌اش توی دیوار. سینه‌اش چسبیده به پهلوی من، سینه‌اش توی آب. بعد پاهایش را کندم. هر کدام را جداجدا گذاشتم گفتم دیدی دیگر چیزی نداری. کثافت. آن وقت فقط فحش دادم و تیغ و قیچی را پرت کردم، سرم را هی کوبیدم به میز خون بیاید. زمان کند می‌گذشت خیلی، ورم پیشانی‌م بزرگ شد، بزرگ شد و کله‌ام باد کرد خیلی، دیگر چیزی نمی‌فهمیدم، فقط می‌خواستم بترکم؛ اگر آبم می‌آمد خوب می‌شد.
کاغذ در آوردم روبرویم گذاشتم هر کلمه‌ای آمد بنویسم.
به خود کاغذ فکر کردم که نگاهش کردم، کمی آرام شدم و دوباره موج شد و دوباره بلند شدم و دوباره چرخیدم دور خودم، دستهایم باز کردم.
نگاه. اشتیاق. خلاصه. تقویم. بازو. کهولت. مجرا. نذر.
اگر دوباره می‌خواندم چیزی که نوشته بودم فکر می‌کردم هر کدام اینها به جای کجای تنش باید بچسبانم، دیوانه‌ام می‌کرد.
درست که نگاه کردم تکه‌هایی که بریده بودم، جاهای خودم بود.
علامت. آشوب. دربان. مزرعه. خواب. فلز.
به صورتهای خودم نگاه کردم. به سینه‌هایم، پاهایم، به چشمهایم و تکه‌هایم را قاطی کردم. و لیسیدم.

سردم شد

از دالانی که می‌رفتیم، کلنل پیشتر می‌رفت، صدای موسیقی پرم کرد، آبی شدم و نگاه کردم همه آبی بودیم و کلنل خودش آبی بود و می‌خندید. برگشت توی صورتم نگاه کرد گفت با این، با صدای موسیقی گفت با این.

دیوانه می‌شدم که هیچی یادم نمی‌آمد. بالاخره بلند شدم، از توی پنجره‌ی سقف سرم را بیرون بردم، شیروانی بود، به هوا نگاه کردم، باد خورد توی درد، پسِ سرم، بنفش یادم آمد و چرخیدن.

بعد که ولش کردم توی شهربازی، رفتم. خیلی گذشته بود حالا به این فکر افتادم بگردم پیدایش کنم. آدرسی که پیدا کردم اینجا بود. زنگ زدم به خیلی‌ها تا یکی بالاخره گفت کجاست. هرکس می‌گفت نمی‌داند. یکی که می‌دانست گفت به همه سپرده به من نگویند کجاست. ولی یکی بالاخره گفت کجاست.
یک خانه‌ی قدیمی‌ست، از جنگ سالم مانده مال دهه‌های بیست و سی، با نم و نای خانه‌های دهه‌های بیست و سی راه‌پله‌های مارپیچ، ارتفاع بلند پله‌ها که هرچه بالاتر می‌رفت بلندتر. بوی ماندگی و بوی خیلی آدمهایی که از آنجا بالا رفته بودند دهان و شامه‌ام را پر می‌کرد، خسته می‌شدم، دلم می‌خواست صورتهای‌شان را ببینم آنهایی را که بالا می‌رفتند، خسته می‌شدند و به نفس نفس می‌افتادند. و او همیشه آن بالا توی آن اتاق بود از همان سالها و حتا قبلترش، او آنجا بود و همه کسانی که می‌رفتند بالا مثل من چندین وقت گذشته بود، یادشان افتاده بود دنبالش بگردند، از خیلی‌ها پرسیده بودند کجاست تا بالاخره جایش را پیدا کرده بودند. روی پله‌ها نشستم. سرم را تکان دادم از لای نرده نگاه کردم پایین خیلی فاصله بود و فکر کردم اگر برسم در زدم در را باز کرد چه بگویم دیدم چیزی نگویم بهتر می‌شود و یک چند لحظه توی صورت هم نگاه می‌کنیم اگر اصلن در را باز می‌‌کرد اگر اصلن خودش بود. و یا نمی‌توانستم به آنجا که می‌رسیدم می‌نشستم پای در و در نمی‌زدم، نمی‌توانستم. می‌خواستم چه بگویم و بگویم چرا ولش کردم. گفتم من ول نکردم وقتی از اسب آمدم پایین رفته بودی. گفت کدام اسب. یعنی به جایم نیاورده بود و نمی‌خواست بیاورد و اصلن مرا نمی‌شناخت و اگر می‌شناخت ترجیحش این بود که به یاد نیاورد یا کس دیگری آنجا بود نمی‌خواست من او را ببینم او مرا ببیند. خیلی آرام گفت یک طوری که گوشم را ببرم بچسبانم به دهانش و ارتعاش صدایش نم و خیس توی گوشم لزج شد، نبض زدم.
بعد افتادم.
بعد چشم باز کردم.
بعد شهر می‌سوخت.
بعد قبرستان بود.
بعد عکسها را دیدم، چیدم. قیچی آوردم.
کاغذ دیواری ورم کرده ور آمده بود.
کلنل را پیدا کردم.
صدای موسیقی آمد.
گفت همین توی موسیقی.

بیرون که آمدم سربازهای قدیمی را آبی برد.




17 نوامبر 2012
امیر حکیمی


* صورت فلکی "آکوآریوس" یا "دلو ریزنده آب" را بیرونی در التفهیم اینطور نوشته: "و یازدهم صورت ساکب‌الماء است. یعنی ریزنده آب همچون مردی ایستاده و هر دو دست دراز کرده به یکی دست کوزه دارد نگونسار کرده تا آب از آنجا همی ریزد و بر پایش همی رود."

Monday, October 29, 2012

جهان پوستی / بیروت


Solitude, récif, étoile
A n'importe ce qui valut
Le blanc souci de notre toile

Salut * par
Stéphane Mallarmé




"جهان پوستی/ بیروت"
20 اکتبر 2012


بعد رفتن‌اش برگشتم خانه.

خسته بودم به جا نگاه کردم. هیچ چیز سر جاش نبود. بوی او بود. روی صندلی نشستم که همیشه می‌نشستم با او حرف می‌زدم قبل از اینکه بیاید، بعد که آمد نشست روی پام، رفت. همان صندلی نبود، بو می‌داد، لکه‌لکه بود میز که سرم را گذاشتم خوابم ببرد. اولین چیزی که آمد مصر بود، توی اینترنت گشتم دنبال بلیت. می‌خواستم فردا صبح بروم اگر پیدا می‌کردم. خیلی گشتم فردا نایروبی بود، الجزیره هم بود شب. دوستم از کنیا آمده بود با عکس زرافه و اسب آبی و آب، کرکس روی درخت روی تیر چراغ، جای کلاغ. بدم نمی‌آمد گرم بود. دیر بود. صبح زود بیروت بود. فکرش خوب بود. می‌رفتم دریا و سنگ. زنهای قشنگ که چاق می‌شدند از چشم می‌افتادند. مستاجر‌مان لبنانی بود چند سال. بچه می‌آورد هی. گریه می‌کرد شبها. مردش معلوم نبود چه کاره بود. ایرانی بود، نبود. ما که نفهمیدیم. راحت‌تر بود. زبانشان را بلد بودم. الجزیره هم خوب بود. به نورا گفتم چیز زیادی نمی‌دانم، از تاریخ و جنگ، از جنگ گفت. عمویش مرده بود. کشته بودندش. توی لابی نشسته بود وقتی رفتم و دنبالم آمد بیرون فندک خواست سیگار کشیدیم حرف زدیم فکر کرد پول دارم یا خوشش آمده بود من هم خوشم آمده بود، مال مراکش اگر بود خوشم نمی‌آمد. بهش گفتم. مال مراکش جنده بود، اگر خوشش آمده بود فقط برای پول.
از خانه بیرون آمدم. تاریک بود. نزدیک صبح بود. رفتم فرودگاه.
توی فرودگاه نورا، تعقیبم کرده بود، پرسیدم. خندید.
می‌دانست خانه‌ام کجاست. توی همان ساختمان. نپرسیده بود. وسط حرف گفته بودم. می‌خواستم بداند و بگوید. می‌خواست شماره‌ام را بگویم، نگفتم، عوضش شماره آپارتمانم را. در زدند. از جا پریدم. خیلی ترسیدم. صدای در که می‌آید همیشه می‌ترسم اگر ندانم کسی پشت در کیست. نمی‌دانستم. اگر منتظر کسی نباشم. نبودم. اگر موزیک روشن باشد، توی گوشم که یک وقت کسی آمد پشت در نفهمد خانه‌ام، در زد، بروم نگاه کنم، نخواستم در را باز نکنم، زیر میز قایم می‌شوم اگر نخواهم بروم در را باز کنم، می‌ترسم. از چه می‌ترسم نمی‌دانم خودم هم. دلم آشوب می‌شود. اضطراب تند می‌گیرم. توی دلم درد می‌گیرد. با مشت دلم می‌خواهد بکوبم. دراز می‌کشم زیر تخت. شاید بیاید تو. در قفل است چطور بیاید تو. اگر اویی باشد که من می‌ترسم، می‌آید و می‌خواهد مرا با خودش ببرد؛ اگر نه، می‌خواهد بماند، همیشه بماند، شب بماند، فردا بماند. نمی‌دانم کیست. حالم خیلی بد شد. دلم پیچید. چراغ هم خاموش است اگر منتظر نباشم کسی بیاید، شبها، توی تاریک می‌نشینم چیزی توی گوشم، که نورش از توی سوراخ بیرون نرود از درز پایین در کسی بفهمد خانه‌ام. اگر بفهمد دوباره در می‌زند.
نه. می‌رفت الجزیره. چه زود آمده بود. خیلی مانده بود تا وقتش. فرودگاه دوست دارد.
من هم فرودگاه دوست دارم، دلم تنگ شده، یک زنی هست توی فرودگاه هر جا می‌روم و می‌بینم‌اش. هیچ‌وقت با هم حرف نزده‌ایم. هنوز وقت داشتم. گفتم قهوه. می‌خواست. در زده بود. خانه نبودم. خانه بودم. ترسیده بودم. نگفتم. از توی سوراخ نگاه نکردم. اگر نگاه می‌کردم او بود شاید می‌آمد تو. اگر می‌آمد تو حالا می‌خواست با من بیاید بیروت. نمی‌دانم مال کجاست. چشمهاش گاهی سبز است. اغلب آبی‌ست. نه. نگهش داشتم، بازوهاش. زل زدم توش. ماند چه کار دارم. گفتم چه رنگی‌ست. موضوع من چی دوست دارم نیست. او همیشه این شکلی‌ست. معتادم. نبینم‌اش، توی خوابم می‌آید. مریض می‌شوم. پولم را جمع می‌کنم بروم فرودگاه. اغلب خیلی هم دور ایستاده. نزدیک که می‌روم رفته. خیلی جاها. همه‌جا. اصلن جایی که نبوده باشد یادم نیست. یک ساعت هم که منتظر پرواز بعد بودم، او هم بوده. چرا. یک بار هم دست تکان داد. من هم دست تکان دادم. او همچنان دست تکان داد. یک چیزی گفت. من هم یک چیزی گفتم. پشت شیشه بود دیگر. نمی‌شنیدم. نمی‌شنید. مثلن گفت تا جای بعدی. شاید. من هم گفتم به امید دیدار. لابد.

او هم دلش تنگ شده. اگر در را باز کرده بودم می‌آمد تو حالش خوب نبود. می‌خواست با یکی حرف بزند. باید زنگ می‌زد. شماره‌ام را نداشت. یادش آمد کجام. در زد. دو بار. بعد هم پشت در نشست فکر کرد شاید بیایم همانجا خوابش برد. فکر کردم دروغ می‌گفت. دروغ نمی‌گفت. چرا بگوید. نمی‌خواست تنها بماند. چه عیب داشت. کاش نگاه کرده بودم. اگر می‌آمد تو. نشست. ویسکی ریختم، مست هم بود. گریه می‌کرد. چه لبش، سینه‌اش. خودش هم می‌خواست. کی بود؟ یک بار بود کسی در زد خواب بودم، لای چشمم را باز کردم صدا را شنیدم، رفتم زیر پتو، خودم را زدم به مردن اگر می‌آمد تو. اگر می‌مردم کسی نمی‌فهمید. به شکل‌اش فکر کردم. یک جایی نوشته بود
"دنیای عزیز، حوصله‌ام سر رفته".
دیدم من هم حوصله‌ام سر رفته. به جزییاتش فکر کردم.
طناب. تپانچه. زهر. برج. سیانور. بوتان. قرص. ویسکی. جین. ودکا. بعد به آهنگ فکر کردم. برعکس دلم خواست کسی بخواند. چیزی که می‌خواند اهمیت نداشت. اگر اپرا بود بهتر. مسخره می‌شد. هندل خنده‌دار بود. موزارت. نه. نه روسینی و وردی. اشتراوس. نه. استراوینسکی. نه. داشتم بی‌خیال می‌شدم. بلا بارتوک، "قصر ریش‌آبی"، آمد جودیت با کلید زخمی بیرون از اتاق‌های ممنوع، اتاق شکنجه، توی راهروهای قصر می‎دوید؛ مرگش توی دستش. زخم به هر در رساند، اتاق اسلحه شد و چهارم، اتاق زیباییِ تمام که خیره‌اش کرد. ریشِ آبیِ ریش‌آبی را دیدم از پشت به گردن جودیت چسبید و در گوشش خواند اگر او را بکشد، خانه جاویدانش آنجاست و صورت را نشانش می‌داد، صورت آنها که کشته بود و بر دیوار آویخته، صورت مگدالین، صورت آماندا، صورت جولیا، و جودیت صورت خودش را دید و دست به چهره گذاشت... او هم مدام حرف زد. خیلی مست. گفتم ببوسم‌ات. خندید. لبهاش سفت بود میان آن همه لب که کشیده بودم. بیزارم کرد. گرسنه شدم، فلفل دلمه و قارچ برای خوردن. چراغ روشن نکردم. اگر می‌کردم آنکه پشت در بود می‌فهمید. دماغم را توی فلفل فرو کردم و قارچ زیر دندان ترکیدنِ خوشی داشت. زمزمه داشتم زیر لب.


نامه.

عزیزم

اغلب فکر می‌کنم همه چیز تمام شده، دنیا دیگر رخ ندارد، توان ندارم. اضطراب شدید دارم و تهی منبسط توی سرم. مردم سایه‌هایی هستند، خودم سایه‌ای. و می‌خوابم. توی خواب از آنها نمی‌ترسم. توی خواب می‌دانم وقتی بیدار شوم، واقعی نیستند و زمان ندارد و کابوس بهتر و گریه‌ای که خیسی ندارد، صورتی که مچاله می‌شود. آرزوی من این است، برنخاستن خواب.


رفتیم لب مرز.

آنجا روستایی بود، یک خیابان هشت کیلومتر. مردم به زبانی حرف می‌زدند که هیچ‌کدام نمی‌فهمیدیم. نه من، نه جودیت، نه ایوا. آن طرف لهستان بود. این طرف اسلواکی، ولی اینها اقوام قدیمی چک بودند. توی جنگ هم بودند، انگار نبودند، نه توی لهستان، نه توی چکسلواکی آن وقت. هزار نفر بودند، که نبودند، که حتا کمونیستها هم فراموششان کرده بودند. به ایوا گفتم مثل پدروپارامو. ولی خانه گرفتیم و شب ماندیم. برایمان کروپنیک آوردند با مزه‌ی کوهی.
برای جودیت نوشته بودم مرا ببخشد. نوشته بودم تو اناری، چرا از من دلگیری.
سرخیو هم بود. با سرخیو نمی‌توانستم حرف بزنم. زبان هم را نمی‌فهمیدیم. ایوا را بغل می‌کرد و من انار را می‌خواستم چلانده باشم، نزدیک من نمی‌آمد. چهارتایی توی خیابان روستا پیش می‌رفتیم. کنار من ایوا بود و کنار ایوا سرخیو بود و کنار سرخیو انار بود.
و من مارم.  
انار و مار در فارسی قافیه دارد. این را هم نوشته بودم. و تو اگر آینه‌ام بودی، انار بودم و مار نبودم. تکه‌های حافظه‌ام را به هم چسباندم که بنویسم. از پشت سرت می‌آمد توی برف و تو با خودت حرف می‌زدی. و آن تکه‌ها را باد می‌کنم، رنگ می‌شود. چگونه فاصله‌ام را اندازه می‌گرفتی؟ چطور می‌فهمیدی؟     


داستان.

می‌دانستم یودیت در همان خیابان خانه گرفته که خانه بود. وقتی جدا شدیم، از خانه رفت، رفت چند ساختمان آن طرف‌تر، فکر کرد من نمی‌فهمم هر شب می‌آید می‌ایستد زیر آن درخت از آنجا پنجره‌ام را می‌پاید، اگر بیاید بالا در بزند، در را باز نمی‌کنم، می‌روم توی بالکن، می‌پرم، فرار می‌کنم، ولی چراغ را روشن نمی‌گذارم. به تاریکی عادت کرده چشمم. توی تاریکی می‌خوانم، می‌نویسم، تماشا می‌کنم. او می‌ایستد منتظر من بیایم خانه. من نمی‌آیم خانه. بیرون نمی‌روم که بیایم. ایوا زنگ زد گفت خانه‌ات را عوض کن. گفت یودیت مریض شده و تو مریضی. گفتم پول ندارم. کار ندارم. چیزی برای خوردن ندارم. روزها از زیر پنجره‌ام رد می‌شود میرود سر کار. دیدم‌اش از کدام خانه آمد اتفاقی دیدم، پرده ندارد اتاق. ایوا هم کار نداشت. گفت یک کاری کنیم. گفت می‌رود پیش سرخیو، خالاپا. گفت تو هم بیا. گفتم پول ندارم. گفت خانه را عوض نکنی دیوانه می‌شود. گفتم به خودش بگو. چرا آمده آنجا خانه گرفته که من بودم. من ازین کارش وحشت کردم. گفتم. گفت آنجا می‌رود کاردستی درست می‌کند، عروسک و کارت پستال و جوراب، دستفروش می‌شود کنار خیابان می‌نشیند ولی سرخیو کار دارد. سرخیو معلم است و شاید برای او هم کار پیدا کرد برود درس زبان بدهد به بچه‌ها. گفتم اگر نشد برگرد، اگر تنها برگردد، قرار گذاشتیم، با هم عروسی کنیم. او بچه می‌خواست. گفتم ایو، بچه نه. گفت پس خانه را عوض کن. گفتم یودیت را دوست دارم. دلم برایش تنگ شده. می‌ترسم.
رفت خالاپا.
چند ماه بی‌خبر ماندم توی تاریکی. دیگر نمی‌دانستم یودیت خانه‌اش کجاست یا دیوانه شد. فکر کردم شاید خودش را بکشد. اگر خودش را کشته بود باید چراغ را روشن می‌کردم ولی چشمم می‌سوخت از نور، شبها. روزها همه‌اش خواب بودم. رنجور بودم. توان نداشتم بلند شوم و نور بود. پرده نداشت اتاق. ولی نور کم بود. ابر بود.
توی دفترچه برایش نامه می‌نوشتم. برای یودیت. مطمین بودم خودش را کشته و برایم دفترچه‌ای نوشته و اگر در را باز کنم پستچی‌ست آن دفتر را آورده که تویش نوشته حالا من مرده‌ام و اینها را که می‌خوانی مرده نیستم و هرجا بروی دنبالت می‌آیم و از پنجره تماشایت می‌کنم و چراغ را خاموش کرده باشی هم فایده نمی‌کند و سایه‌ام همه‌جا هست. نوشته‌ها را شماره زده و خطاب ندارد. خندیده وقتی نوشته ایده‌ات را دزدیدم که خودم را می‌کشم یادداشت نمی‌گذارم، دفترچه یادداشت برایت می‌فرستم با سیصدوشصت و پنج یادداشت. گفتم احمق رمانتیک، اول دفتر به فارسی نوشته مار و یک انار کشیده و خودش را که دارد توی صخره‌ای می‌افتد و از پایین شکمش کله‌ی ماری می‌آید بیرون، مار آبی‌ست و پایین شکمش سیاه است. توی صفحه بعد نوشته چطور حالا من بادم؟
در را باز نکردم پستچی بیاید تو. از زیر در کاغذی انداخت بروم پستخانه بسته را تحویل بگیرم.
نرفتم.
چراغ را روشن نکردم.


درباره‌ی غار.

می‌دانستم اگر برود دیگر هرگز نخواهم‌ توانست دوباره ببینم‌اش.
برگشتم خانه.
چراغ را خاموش کردم.
دنبال بلیت گشتم.
سرم را روی میز گذاشتم.


امیر حکیمی


* تنهایی، صخره و ستاره / نثار هر آنکه خرید به جان / سودای سپیدِ ماش بادبان. - از شعر "نوشباد"، برگردان آرش جودکی