Monday, February 22, 2010

بخش سایه ها

اینجا درختی ست بزرگ، سایه ی او عالمی فروگرفته، در میانِ صحرایی و گرمیِ آفتاب. در زیرِ آن درخت، صد چشمه. هیچکس نپرسد که این درخت از نهال کدام درخت است؟ و آن شاخ از کدام درخت بریده اند که این نتیجه ی آن است؟
در حلب که بودم، به دعای مولانا مشغول بودم. صد دعا می کردم و چیزهای مهرانگیز پیشِ خاطر می آوردم و هیچ چیز که مهر را سرد کند بر خاطر نمی آوردم. الا آمدن، هیچ عزم نداشتم.

از "مقالات شمس"


وقعه ای نیست ولیک
که بر آن هیچ کسی دارد گوش.

از شعر "او به رویایش" – نیما



اشاره

فکر سرما را می کنم. طاقت سرما را ندارم. اینجا که سرد نبود. برف نیامد. از آنجا می ترسم. تو هم حرفی نمی زنی. گرفتار سرمای آنجایی. سرمای جایی که دارم می روم با سرمای آنجا فرق می کند. اینطور فکر می کنم. اینطور شنیده ام. می ترسم. می ترسم یک شب به سرم بزند و توی سرما بزنم بیرون و خشک بشوم و هیچی نباشد که گرمم کند و سرما از نوک انگشتهای پایم بالا بیاید و تا توی چشمهایم برود و با زبانی که بلد نیستم به آنها که مست و دیوانه اند بگویم کمک ام کنند و آنها که می بینند بر جا خشکم، هرچه توی جیب دارم را بردارند و بعد که کاری از دستم بر نمی آید، لباسهایم را بردارند و همانطور خشک و بیجان آنجا افتاده بمانم و کسی هرگز دیگر پیدایم نکند، اصلن به خاطر همین از اولش به سرم زده بود که بزنم بیرون و زدم و آنطور شد. همیشه همانطوری می شود که بیشتر ترسانده ات.


از بخش سایه ها

تنهایی ام بر روی شانه ام. امیدی داشتم، سراب شد، دروغ شد، باد شد. یکباره چشم باز کردم و هرچه بود مرده بود. دور و برم مرده بود. دیوار مرده بود، خاطره مرده بود، عکسها مرده بود، کتابها مرده بود، اتاق مرده بود، خواب مرده بود. انگار شهر پمپه بود و همانطور که هرکس کاری می کرد، پزشکی بر سر بیمار که داشت تیمار، زنی در آغوش مردی که داشت عشق بازی، کودکی در حیاطی که داشت بازی، همه، همانطور گدازه آمد و خورد، خشک شدند، سوخته خشک شدند و در جا و هزاران سال ماندند و آتشفشان دیگر خاموش بود، قربانی که گرفت، قربانی می خواست فقط، مُرد آتشفشان و هزاران سال بعد شد که چشمهایم را باز کردم و یکباره و هرچه مرده و دیدم. اول بار بود، چشم باز کردم و دیدم که قبلن ندیده بودم و گفتم این دیگر خواب نبود، خواب دیدن دارد، این شنیدن بود؛ شنیدن داشت و صورت نداشت. آدم نداشت، تصویر نداشت، سیاه بود و صدادار بود، صدای تصویر تویش بود و صدای آدم تویش بود و صدای آدمِ تویش، صدای او بود، و صدای تصویرِ تویش، صدای آب بود و صدای سوختنِ تن کنارِ آب بود و صدای آدمِ تویش – این را از کجا دانستم؟ - که داشت می سوخت، صدای او نبود، صدای که بود پس؟ نه. این دیگر خواب نبود. توی خواب دیدنِ خودِ آدم هست، دوتا چشم هست مال خودِ آدم که هی خودِ آدم را می بیند که دارد کاری می کند، جایی می رود، چیزی می گوید، نبود، خودِ آدم کجاست؟ این دیگر که خواب نیست، شنیدن بود و من نشنیده ام که بگویند خواب شنیدن. ولی صدای آب بود که می شنیدم. صدای سوختن بود که می شنیدم. صدای خودِ آدم بود که می شنیدم و یادم نمانده. یادم صدای اوست که مانده. یادم حس سوختن را مانده، یادم صدای سوختن را مانده، یادم دردِ سوختن را مانده، یادم صدای اوست را که هنوز می آید مانده؛ اما خودِ آدم نبود که ببینم که دارد می سوزد و از آن دیدن یکباره بپرد آدم از خواب، از ترس و عرق کرده باشد و هی دست به تنش کشیده باشد که کجاست سوختن و هنوز تن داشته باشد و بوی کبابِ آدم نداشته باشد. برای همین سوختنِ آدم که می سوخت، از خواب بیرون نمی آمدم. دردِ سوختنِ آدم که می سوخت، از درد بیرون نمی آمدم از خواب. و سوختن، دردش خوب بود، درد نبود، صدای او بود و صدای او مهربان است و صدای او همیشه خوب است و صدای اوست که بی صدا می سوزاند. صدای سوختن، توی سیاهی بود و صدای سوختن، تصویر نداشت. ندیدم آتش گرفته باشم، ندیدم زبانه های آتش را از پوستم بالا بزند، ندیدم سرخی آتشی که صورتم را آب کند. اول بار بود. چشم باز کردم و ستون تابوت کتابهایم کنار چشمم بود. کتابهایم را که کفن کرده بودم، گذاشته بودم توی تابوت، تابوتِ مقوایی؛ داشتم می رفتم. حالا باورش سخت است، توی این سرما سخت است، یاد نداشتن توی این سرما سخت است، کرخت است آدم و یاد آدم را گرم می کند ولی نمی آید که گرم کند، صدای آن سوختن می آید که مگر گرم کند و آن صدا سخت است. اول بار بود. می شنیدم و شنیدن سخت است. آدم چطور خانه اش را، آدم چطور تنش را، آدم چطور وطنش را، آدم چطور آدمِ توی تنش را، یاد نداشتن توی تنِ آدم سخت است و یاد نداشتن سرد است و توی این سرما، می ترسم. آنوقت، کتابهای توی تابوت را تشییع کردم، تا تویِ زمین بردم، تاریک بود و پاره های گوشتم توی خاک بود و باید بیرون می آمدم و باید روی گوشتم، روی گوشتِ زنده ام، خاک می ریختم. امید آمد که یک روز از خاکِ کتاب بشود انسانی، که مگر این انسان نشود، این که یاد نداشتن نشود و خاکِ کتاب باشد که فراموشی نشود. یکباره چشم باز کردم و تنهایی سرم را به زانو گرفته بود و تنهایی را دیدم و صورت تنهایی را نگاه کردم و دست تنهایی توی یادم نوازش بود. گفتم خوب شد، تو ماندی، تنها یادِ من شدی و آدم بی یاد، بی شدن، می میرد. و گفتم خوب است، با تو تنها شدم، و با تو آدم دنیا می شود. و گفتم خوب شد، آدم با دنیا تنها نیست و آدم تویش دنیاست و با تو دنیا توی آدم غریبه نیست. و گفتم خوب است، همیشه تنها تو با آدم می مانی؛ دستش توی یادم نوازش بود. یکباره چشم باز کردم، من که آنجا می ایستادم و از رقص کلمه بر می داشتم و رقص تازه ای می ساختم و پاهای کلمه توی دست من بود و میان کلمه توی دست من بود و گیسوان کلمه توی دست من بود، پر داده کلمه را خواستم او باشد، و او کلمه نباشد، دست داشته باشد و توی دستش پاهای من و توی دستش میان من و توی دستش گیسوان من، کلمه نباشد؛ دیدم کلمه ی مرده را در ستون تابوت کتابهایم. گفتم آدم مرده ی توی کتاب، توی آدم نمی میرد. به یاد آوردم. پسربچه ای پنج ساله دیدم، گریه می کرد. خواستم اشکهایش را پاک کنم. فرار کرد، زیر میز رفت، قایم شد، گریه می کرد. گفتم چرا؟ آن طرف تر دیدم، روی زمین خون بود، پر بود، جوجه ای بود که دیگر نبود، انگار مشتش را برداشته بود روی جوجه ی گنجشکش کوبیده بود، له بود. گفتم عیب ندارد. ترسیدم از خون. ترسیدم از مشت. گفتم عیب ندارد. گریه ندارد. به یاد آوردم. پسر بچه ای را دیدم، پنج ساله بود، می دوید، دنبال خواهرش می دوید، اول جوجه ی گنجشک را آورده بود بیرون از جعبه ای که برایش ساخته بود. اول خواسته بود جوجه گنجشک تنها نباشد، بازی کند با آنها، بعد دویده بود، دنبال خواهرش دویده بود، دیدم که می دوید، خواستم بگویم مراقب باشد، صدایم نشد، درنیامد، دیر شد، جوجه زیر پاش بود، دیگر جوجه نبود، گنجشک نمی شد دیگر که ببرد پروازش دهد. دیدم پایش را بالا آورد، پای خونی اش را بالا آورد، و فکر کرد کاش آن پایش نبود، گریه کرد. دیدم چاقو دارد توی دستش، گفتم چکار داری؟ گفتم پایم را می برم که دیگر گنجشکی زیر پایم نماند، به او گفتم از بالای درخت افتاده بود، زیر چنار توی کوچه افتاده بود، برش داشتم که بیارمش بالا، از توی پنجره بگذارمش توی لانه، حالا لانه اش کو؟ آویزان بودم از توی پنجره. مادر گفت بگذار بزرگ شود. مادر ترسیده بود که آویزان بودم از توی پنجره. مادر آرام گفت بیا، بزرگ که شد خودش خانه اش را پیدا می کند. گفتم پا نداشتم اینطور نمی شد. مادر می گوید، آرام به او می گوید آنقدر زیر میز گریه کرد تا خوابش برد. خواستم چاقو را بگیرم، ترسیدم. گفتم حالا مادر کو؟ می ترسم. و آمد زیر میز و آغوش شد، یکباره چشمهایم را باز کردم و دیدم. اول بار بود. آدم توی کتاب نمی میرد. گنجشک توی کتاب نمی میرد. و واقعی مردن فقط توی کتاب واقعی ست که نمی میرد و همیشه می میرد و هربار می میرد و هرگز آن مردن نباشد که واقعی ست. وگرنه من با کتابهام خوش بودم که همیشه تویش همانطور می شد که همیشه می شد و دیگر چیزی نخواستم، وقتی خواستم، کاش پا نداشتم. آخِر چه سرمایی توی جانت رفت و تا چشمهات، بلور یخ شد.


مجموعه ی موقوفات درخت
فوریه 2010

Thursday, February 18, 2010

عورت سوم

برداشته ست ره ولی اکنون 
(پیشی گرفته هر قدمش از قدم که هست)
با آنکه بسته اند
هر راهی و دری
او خواهد آمد با این خبر دُرست.
آمد شدن که دارد ناز است، عشوه ایست
با آن نگار مست
(رقص نشاط حوصله ی دیرپای وصل
پیچانده است گر از پایش
پاهای او اگر از دست)
رمزی ست تا به راه نماند
واویخته به سرکش هر موج
اندیشه ایست او را
تا بر نشانه راست نشاند

از شعر "هاد" – نیما، خرداد بیست و نه



هرچه می شنوی می خواهی حفظ کنی، یادت بماند، یادت نمی ماند، چشمهایت را باز کرده ای که بنویسی، می گویی بعد. بعد که یادت نمی آید، بنویسی. او می خواند که نمی شناسی؛ تاری توی دستش، دستش می شود تار، تار می زند و می خواند. در میان درخت نشسته اند. پنج نفر در خانه ای درختی جا کرده اند و هرکدام دستشان تاری و لب ترانه. او سکوت است و غایب است و انگار از پنجره ای نگاه می کند، آنجا را نگاه می کند.

آستانه.
از قبر، خواندن می آید: آوازی. بالای درخت، ترانه - لب بود و هر دست - تار. "بگو... بگو که نامِ تو را هیچکس نمی داند / بگو به نام، تو را هیچکس نمی خواند" (1) و زن سه عورت بود که می گفت دستی که ترانه انداخت.

1) کسی خانه نیست. آواز و پرستو و انگشتر کنار آینه افتاده. مادر می گوید نازی سرطان خون دارد. چیزی توی خونش کم شده. چیزی سر جای خونش نیست. بعد می میرد. دارد می میرد. با یک حالت خاک گرفته ای افتاده. روی پرش، روی سبزی زمردش و از تنوره ی قیف مادر حرف می زند. نازی سرطان خون دارد با نوای ملایمی/ صدای باران، قاطی اش گرگ؛ و روی آینه. دست می کشی و نامش را از روی خاک برمی داری، چشم ات یکی می ماند جای خطوط، لبت یکی و بینی ت در الف.

عورت اول.
میان راه می روی، باریک و خاک. نه بو و نه آشنا. آن جا شهری ست که می شناختی در رگهای کهنه اش بود و دیوارهای کهنه اش بود و از درخت آمده ای. به دستت نگاه می کنی که تار نباشد، دستت باشد؛ به لبهات که لب باشد، تار نباشد – چه قدر به لب... به لب تو را... تو را به لب (2)- افتاده ای از پی او که تنها نامی ست و صورتش که نمی شناسی، ببینی ش وقتی، فکر کردی دیدی ش، می شناسی ش و صداش. صداش توی کوچه و دیوار بود، می کشید پایت را. دستت، دست بود؛ دیگر. و نه رهگذری و نه درنگی، تنها با یک آوا که اوست و می رفتی. گفتی شهر دیگر بود و همه آوازش. لبت، لب بود؛ دیگر.  
و آسمان عقاب بود. با چهار گوشواره ی سیاه. چهار زاغ. چهار پَرِ سیاه. ایستاده بود. پرهای عقاب خاک را برداشت و تجلی سرش شد. دستهاش، هنگامه بود و نداشت و می چرخید و ورد بود، وردش خواندن بود، خواندنش زمزمه ای بود، معنی اش در چرخیدن اش و سرش در تجلی خاک آنوقت چشم اش یکی میان منقار زاغچه ای، چشمش دیگری افتاد و زیر پایش حباب(3) چشمش را دید که می ترکد، زیر رقص و پایش، یکی آبی شد از آبی چشمش و دیگر نشد و دیدن نبود، در میان حفره ای، در پشت شیشه ای، حصاری یکی او بودی که نگاه می کردی، یکی عقاب بودی و دستاری که بر منقار زاغی و ردایی که بر منقار زاغی و انگشتی و خونی بر منقار زاغی و چهار زاغ. چهار پرِ سرخ. جنگ بود. جان کندن عقاب بود. حفره ای که در حفره ای فرو می رفت. حفره ای که خواندن بود در حفره ای می رفت. آوازی در حفره ای. از قبر، دیگر، خواندن نبود.

2) و خواب. در خواب که دست می کشی، هفت لب بر دیوار. سرت را به بهانه ای می چسباند به خواب و خواب را به لب و هر لب ترشی و آنوقت دهان دیوار. خفگی می آید. خفگی سرت را می بلعد. از لب شروع می شود. و هر یک، لبی که کسی، چسباندن سری به لبی که آشناست و آشنا نام ندارد. می خواهی به هرلبی که روی دیوار، دیوار را به کندن که دستی از تنی بیاید بیرون که دورت بیفتد و تو را که از دیوار غریبه ای یا آنها چگونه تو را دیده اند که دیوار نباشی و صورتی که نه، تنها لبی بر دیوار نباشی و صورت داشته باشی و اسم و چشم و از دهانت صدای حرف بیاید و سرت را نبلعد؟

3) تمام نقشه ی من گورستانی ست. و راه می روم. توی نقشه می افتم و صدای شکستن استخوان پوسیده زیر پاشنه و هر شهر حفره ای، دهانی، چشمی، و رگ می ترکد، حنجره ای، خون تازه به صورتم می پاشد و دست می برم و خون را با دستهای لرزانم که با خودش مشکوک است، و دست می برم و خون را با دستهای دیگری که نمی شناسم. تمام نقشه، کف دستم، گورستان من. من که بلند شدم. من که چرخیدم. من که فراموش کردم. من که خواب دیدم. من که از بلندی افتادم. من که صدای خودم را نشناختم. من که او را فراموش کردم. من که از میان حفره، مغزی سوخته.

گشایش.
دوباره یکی را هرگز به خواب ندیدم و در به خاطر آوردنم صورتی نبود. در صورت چشم نبود. در صورت دهان نبود. در صورت نگاه نبود. در صورت نبود. درخت بود که به انسان می مانست. درخت خانه ای داشت و در میان سرش بودم. در میان سرش اتاقی از آن من بود. خانه سرش بود. آن شب جشن بود. گیلاسهایمان را بالا آوردیم و من نمی شناختم باقی ی خاطرات درخت را که یکی آواز بود و یکی موسیقی بود یکی که با آنهای دیگر نبود، آنهای دیگر همه یکی بودند و او فرق داشت و من فکر کردم من هم از آنهایم و از او نیستم و آنها و من در اتاق بودیم و او در اتاق نبود. دشت را می دید و در دشت چهارپایی را می دید، چهارپایی که می دید، می دوید و بر گرده اش عورت سوم بود. او گفت عورت سوم دارد می آید. او گفت آنجا را نگاه کن. او نمی دانست من آنجا را که او می بیند، نمی بینم، من او را می دیدم و خودم را می دیدم و اتاق را می دیدم و درخت را می دیدم که آدمی بود و آنهای دیگر را. او آنهای دیگر را نمی دید و من را نمی دید و خودش را. او دشت را می دید و آن اسب را که با سوار عورت سوم می آمد. عورت سوم، با صورت شرقی، پاهای بلند و موهاش که در باد حالت رقص یال بود. او خواندن را چرخاند. آنها آواز را نمی شناختند، آواز عورت سوم را تازه می شنیدند، آواز را او می خواند، آنها که دست نداشتند، دستشان تار بود، همراهش شدند، صدایش را می شنیدند، آنها نمی دیدند و من فهمیدم که از آنها نیستم و من خاطره ی دیگر درخت بودم (4) و او خاطره ای دیگر بود و آنها... آنها دروغ درخت بودند به خودش، درخت در به خاطرآوردنش صورتی نبود و آنها را خود ساخته بود که صورتی پیدا کند و وقتی نکرده بود، آنها همانطور شده بودند که من شده بودم، بی صورت، آنها صدا بودند و صداهایی که هرگز نمی شناخت درخت. بعد یاد گرفتم که از چشمهای او آنجا را که می گفت نگاه کنم. بعد یاد گرفتم که از امتداد دستهای او نمی توانم ببینم، تویش رفتم و دیدم. یادگرفتم که چطور توی خاطره ای بروم که صورت ندارد. یاد گرفتم که چطور با او فرق نداشته باشم و او را از خودم بکنم و یاد گرفتم که او وقتی همیشه که دارد به عورت سوم فکر می کند، اسب را می بیند توی دشتی که سواری را می آورد و او آن سوار را به آن نام می خواند. فهمیدم که دوتای اول را جایی خاک کرده. فهمیدم که باید آن خاک شوم. آنجا سفری تازه شد و راه های درخت شد که می رفتم. از دستهای او سوار شدم، توی دشت رفتم، اسب را دیدم که بیهوده می دوید، سوار اسب من بودم. عورت سوم شدم. آغاز شدم.

4) گورستان باغ بود، باغ سرو، سرتاسر. کلبه ای بود. گورستان نبود. باغ بود. دل ریخت که او اینجا نباشد. به دنبال پیری خودش رفته بود، به باغ رفته بود. و پشت کلبه جایی که باید سرو باشد، سرو نبود، توت بود، توت فرتوت. دستهایش را گشود به آسمان و رقص آواز شد. اول قبر بود، صدای قبر بود که می آمد، چاله ای کنده بود که باید قبر بوده باشد. سیاه و تاریک و بی انتها بوده باشد، نبود. توت، ریشه هاش از خاک بیرون نزده بود، از خاک دیوار قبر. توی قبر، صداش بود. خواندن اش بود. از خودش پرسیده بود برای چه آنجا آمده بود. کسی از در کلبه بیرون آمده بود پرسیده بود. نشانی داد گفت آن پشت، پشت آن دیوار کلبه. او آنجاست. و هر چه می رفت، چقدر دور بود و قلبش، آرام نداشت، تند داشت، تند تند داشت. از سایه ی سروی به سایه ی سروی و یکباره زمین بایر با توت فرتوت، پشت کلبه باید بوده باشد، حفره ای به قامت او باید بوده باشد، سیاه و ته نداشت باید بوده باشد، صداش بود که می کشیدش. به دنبال دستهای خودش رفته بود، انگار گذشته بود. از دست گذشته بود. به هیکلی رسید که یکباره آمد. زیر توت با شاخه های لختش. پیری که قرار بود خودش باشد، از آنجا او بود و چشمهایش حفره های خالی شدند، پرنده آمد، از صدای بال برخاست خاک زیر درخت و چرخید پیر.

عقاب که می رفت یکجایی وقتش که می شد، آنجا بود که رفته بود وقتش شده بود و چهار پر سیاه، همراهش بودند، چهار گرسنه از چشمهایشان می ریخت و او را هرجا می رفت، می رفتند. او را به غار وقتش که می رفت، می رفتند. آنجا بود که غار وقتش رسیده بود، مقابل هم، پیرِ من بود با دستار و رداش، پیرِ او بود با چهار همراه تشنه. چهار پر سیاه. و حفره ای بود و روی حفره ایستادن شان بود. از خودم می پرسم کجا ایستاده ام که همه را نگاه می کنم. از خودم می پرسم در کدام چشم ایستاده ام، پشت کدام چشم. بعد مصاف شد. آواز من دست من است. آواز من رقص من است. او که نگاه می کند، عقاب، نگاه تلخ اش را. نمی تواند آنها را بگیرد، از پنجه هاش می گریزند. هجوم می شوند به شعر من، چشم من. بعد می بینم که اجزایم را از هم می درند. اول دستار و ردا و بعد دست و انگشت و بعد چشم و لب. و من که تماشا می کنم، از کجا؟

1) از توی زمرد سبز دیده ام که موهایش ریخت. از توی زمرد سبز دیده ام که جان می کند. از توی زمرد سبز به یاد آوردم. صورت سبزش و چروکهای صورت سبزش و تکرار چشمهای سبزش. از توی زمرد سبز مرد، و افتاد و مادر که صداش آنجا مانده بود. بعد همانجا نشستم و پرنده ای مرده شدم. کنار آینه نشستم. روبروی آینه نشستم و پرنده ای مرده.
عقاب و پیرمرد ماندند و من با چهار پر سرخ برخاستم، دنبال حافظه ام گشتم. دیگر طاقت رفته بود. به عورت سوم فکر کردم. به او. دیگر او بودم، عورت سوم. می خواستم او باشم و دنبال حافظه ام گشتم... دنبال حافظه ام گشتم


به شاهد
از مجلد اعترافات
فوریه 2010

Saturday, January 23, 2010

برای ندا.


1.
 از مزاحمتِ گلوله برمي خيزد
گونه    
          تازه‌تر از انار -
دهان باز كه مي كند
          قطره‌هاي آرزوي مادر    ديگري‌ست
                                      جهان دريايي‌ست در حلقوم من -
          با گلويي نويافته
          ديگري‌يِ مادر مي‌پيچد در كوچه‌‌يِ خاطر
                                      دستهايم را در زمين مي‌كارم
                                      تا چروكِ كهنه‌اش بشكفد
                                      فريادِ خفته‌ام را از آرزوهاش
                                      به خوابِ تو برساند
                                      و آسوده نماني در قنداقِ عروسكي‌ت
نهيبِ گلوله
حوصله‌يِ فرتوتِ خاك را مي شكند
كه در هر كوچه به ياد تو درختي‌ست نورسته
با شكوفه‌هايِ اميد
كه شرابِ خون مي‌دهند
                   دري شكسته در چهارراه
                   كه بر جنازه‌اش
                   خاطره‌ات را قلم گرفته‌اند
                             نشاني‌يِ توست از هر عابر        تا كه مي‌پرسم
                             تا بر ردپايت
                             شمعداني و حسن يوسف.


2.
چشمه مي‌جوشد و سرخ مي‌شود ماهي در تنگِ آسمان
وقتي ستاره‌هاي سيمين بر گردنم بند مي‌شوند
مادر
رختِ سياه در بر و مويِ سپيد بر شانه
در نورِ شب‌چراغ         دنبال چشمهاي من به نقطه‌يِ دوري خيره‌ست
به باد زلف مي‌دهم كه يادِ مرا در شب
با ديدگان خفته‌يِ كودك آشنا سازد
تا الهه‌يِ خونينِ خاطره‌ها
بمانَد    كه از چه         در كوچه
رسايي‌يِ هميشه‌يِ زن شد

مادر برمي‌خيزد
و من با گرنبندِ نقره‌يِ سرخم
در امتداد چشمهاش
لبخند مي‌زنم


از دفتر "یک کلمه"

Wednesday, December 2, 2009

جهان پوستی/ خاطرات جعبه



پیرمردی که وارد شد چهره‌ای نجیب و ریش سفید و بلندی داشت. او پیرهن رومی سفیدی به تن کرده بود که تا مچ پاهایش می‌رسید.


پیرمرد گفت: سلام رفیق، به خودم اجازه دادم که وارد رویاهایت بشوم.

از کتاب "سه روز آخر فرناندو پسوا – واپسین هذیان"
آنتونیو تابوکی




یادآوری: بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه
چون یک تفنگ همیشه یک تفنگ است


برادرم خودش را کشت. گلوله‌ای توی قلبش. نفهمیدم چطور توانست قلبش را نشانه بگیرد. ما هم آنجا بودیم. نگاهش می‌کردیم. خون زد بیرون و افتاد. مرد. هاج و واج من و خواهرم و برادر دیگرم تماشایش کردیم. نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. روی لباسش دایره‌ی سرخی درست شد، پیراهن کتان سفید. فکر کردم با جسد چه باید کرد؟ کسی باورش نمی‌شود خودش زده باشد توی قلبش. چرا نزد توی سرش یا دهانه‌ی کلت را نکرد توی دهانش؟ فکر کردم خواهرم بزند زیر گریه. نزد. داشتیم بازی می‌کردیم و او افتاده بود کنار میزی که دورش نشسته بودیم. دوباره تاس انداخت خواهرم. انگار نه انگار، او اصلن نبود، برای همین مرد. بعد هم من داشتم در آسمان‌خراش بلندی می‌دویدم که طبقه طبقه نبود، همه‌اش یک طبقه بود که در شیبی ملایم به هم وصل بود یا یک جور دیگر. دالانی که به دالانی دیگر می‌رسید و به ناکجا می‌رفت، گم شده بودم. از چیزی فرار می‌کردم. نمی‌دانستم برادر بزرگی دارم. وقتی فهمیدم، مرد. همانطور که می‌دویدم فکر کردم آنکه خودش را کشت او نبود، برادرم بود و من برادر خودم بودم و او شاید خود من بود که داشتم می‌دویدم و آنجا که می‌دویدم، توی تاریکی از دالانی به دالانی که ته‌اش نوری آبی می‌زد، بعد از آنجا بود که افتادم کنار میز. خون زیادی نیامد. دست کشیدم به سینه‌ام و پرسیدم چه شده؟ فکر کردم حقش بود. آدم نمی‌تواند راجع به مرگ اینطور حرف بزند. یک نفر هم دنبالم می‌دوید. بازی را نمی‌دانستم. صداهای ناشناس، نور آبی‌ی عجیب و فرار. برای همین فکر کردم نمی‌تواند او باشد. یادم آمد مرده به دنیا آمده بود. مادر گفته بود. قبل از من. مادر گفته بود. پس کسی نبود، کنار میز، آنجا. خواهرم بازی‌اش را می‌کرد، برادر کوچکتر هم نگاهش روی صفحه‌ی بازی بود و نوبت من شد. چه باید بکنم. تاس قرمز شیشه‌ای را برمی‌دارم و  از تویش نگاه می‌کنم و همه‌جا قرمز و صورت خواهرم و آن صورت دیگر. می‌پرسم چه کارش کنیم. با خودم. یکی‌ سر تکان می‌دهد و خواهرم که همیشه سر تکان می‌دهد. جمعش کنیم؟ نمی‌دانم. تاس را می‌اندازم:
 برادر کوچکتر داستانی نوشته و از من می‌پرسد به تفنگ غیر از تفنگ و اسلحه چه می‌گویند. یادم نمی‌آید. می‌خندد. چی نوشتی؟ می‌خواند:
 پدرم که داشت می‌رفت، سفر می‌رفت، پنج سالم بود، گفتم برایم پلی‌استیشن بیاورد. تفنگ را گذاشتم روی سرش و گفتم اگر نیاوری این را می‌گذارم اینجا و با لگد از خانه می‌اندازمت بیرون.
بعد می‌خندد. می گویم بنویس تفنگ الکی، اسباب‌بازی لااقل. عصبانی می‌شوم و فکر می‌کنم چه دارد می‌گوید. یادش می‌آید: مسلسل. سیگار می‌گیرم. می‌گویم خوب نیست، او می‌خندد. وقتی می‌خندد فکر می‌کنم نمی‌فهمد. مثل او. آن یکی که افتاده روی زمین. اگر می‌فهمید حالا مجبور نبود بدود، بدود توی دالان سیاهی که بازی بود؛ و دو تا سه آمد که یعنی دوباره بیاندازم.


برادرم خودش را کشت. برادر بزرگم که دوست داشت با خواهر کوچکم عشقبازی کند. همین شد که خودش را کشت. من می‌دانستم. آزارش به هیچکس نمی‌رسید. این فکر دیوانه‌اش کرده بود. برای همین با هفت تیر کوچکی که نفهمیدم از کجا آورد، خودش را کشت. دیدم که لباس سفیدش سوراخ شد و خون آرام آرام از سینه‌اش بیرون زد. دایره‌ای سرخ گردِ سوراخ شکل گرفت. من و خواهر کوچکم تماشایش کردیم که افتاد. دهانمان باز مانده بود. صدایی هم نیامد. فکر کردم اسلحه‌اش صداخفه‌کن داشته. نداشت! منتظر بودم خواهرم بزند زیر گریه. او که نمی‌دانست برادرم دیوانه‌ست. نزد. بهت گرفته بود، چشمهاش گشاد شده بود. فکر کردم شاید می‌داند. از خودم پرسیدم من هم نباید؟
اسلحه را برداشتم و گذاشتم روی شقیقه‌ام. نتوانستم. تکان نمی‌خورد انگشتم. گذاشتم روی سینه‌ام. اینطور که اصلا نمی‌شود. به خواهرم گفتم چطور توی سینه‌اش زده؟ سر تکان داد. چه می‌دانست. حالا شاهد من بود. گفتم تو شاهد منی. بعد لوله‌ی تفنگ را توی دهانم کردم. قبلش سیروس گفته بود این بهترین شکلش است. چرا؟ احتمال خطا کم است. گفت به علاوه وقتی لوله‌ را در مجرای دهانت فرو می‌کنی، آرامشت بیشتر است. همین است که کشیدن ماشه ساده‌تر می‌شود، اعتماد به نفس آدم بازمی‌گردد وقتی لوله می گذرد از حریم خارجی و دهان سردی فلز را و مزه‌ی عجیبش را کشف می‌کند. گفتم عجب راست می‌گفت. ترش و گس بود فلز. بعد داشتم می‌دویدم در دالانی تاریک به دالانی روشن آبی. نفهمیدم چه شد. صدایی هم نیامد. دیگر خواهرم را ندیدم، برادر بزرگم که آنجا دراز افتاده بود را هم دیگر ندیدم. با خودم فکر کردم برادر بزرگ که منم. خودم را کشته بودم و بعد ایستاده بودم کنار خودم و خواهرم که هاج و واج نگاهم می‌کرد که افتاده‌ام روی زمین و داشتم به یاد می‌آوردم که خودم را کشتم. این هم عجیب بود، هرچه فکر کردم یادم نیامد کِی هفت‌تیر را از دهانم بیرون کشیدم به قلبم زدم. اگر می‌فهمیدم بهتر بود. دنبال دلیل گشتم. پیدا نکردم. بازی می‌کردیم. دور میز نشسته بودیم. یکهو زد به سرش. افتاد دنبال خواهرم و بعد خودش را کشت. کدام برادر بزرگتر؟ نداشته‌ام. مادر که می‌آید می‌گوید. متحیر نگاهمان می‌کند: چه مزخرفاتی!

***

دوباره معتاد قهوه می‌شوی. اسپرسو سیاه و سیگار پشت سیگار. می‌نشینی و سرت را می کنی توی کاغذهات. بیرون نمی‌روی و در خانه می‌مانی بی‌آنکه هوای الکل داشته باشی. گاهی پنجره را باز می‌کنی و سردت می شود، دوباره میبندی و از بوی سیگار خفه میشوی، دوباره بازش میکنی. فکر می‌کنی کاش پنجره‌ها هم کنترل داشته باشند، بشود همینطور نشسته باز و بسته‌شان کرد. یکهو ریموت خراب می‌شود، پنجره نیمه باز می‌ماند، همین‌اش خوب است. سرمای ملایمی می‌آید و در عوض بوی سیگار می‌رود. تحمل صدای هواکش را نداری. پشه هم می‌آید. شاید موش هم بیاید. مگس، سوسک و دیگران. دلت نمی آید هیچ کدام را بکشی، می گیری‌شان و می‌اندازی‌شان بیرون و آنها دوباره باز می‌گردند. فکر می‌کنی برایشان تله درست کنی و گیرشان بیاندازی و چند روز که توی تله ماندند تنبیه می شوند و دیگر برنمی‌گردند. با این فکر ور می‌روی و مدتی می گذرد. همانطور هم داری به مارمولکی که روی فرش می‌رفته نگاه می‌کنی. از مارمولک بدت می‌آید. اما او هم زندگی دارد، تقصیر خودش نیست، گیر افتاده. دلت می‌سوزد که از گرسنگی بمیرد. بعد خواب برادرت را می‌بینی که خودش را کشت و باقی‌ی ماجرا. قهوه صورتت را به هم می پیچاند. خوشت می‌آید وقتی خطوط صورتت در هم می‌روند. خودت را باخته‌ای. تلخی‌ای روی لبهایت هست که همه چیز را توضیح می‌دهد. این را برایت گفته‌اند. نمی‌فهمیده. 


به امیر اس. جی
از مجلد اعترافات
آبان هشتادوهشت

Tuesday, November 3, 2009

هفت آواز / هفتم

شوق و خیال خوردش یا جای داشته،
و امید طعمه بر زبر سنگ خاره ایش
برپای داشته،
دیری ست یک گرسنه به دل لاشخوار پیر
خاموش وار نشسته
روی جدارهای شکسته.

از شعر "روی جدارهای شکسته" – نیما




هفت آواز در سایه ی شمع
هفتم. بازگشت (آتشگاه)
به ناتالی



گوزنِ من از گامِ گلوله می خرامد
بوران میان چشمهاش
کمی تند و در میانِ صورت
و بینِ راه ماندن

در آن سوی جهان
درختی ست
آواز،
گلویش را برهنه می کند
و به جاهایی که هم - سایه ای
از روی تنش
برود بالا
انگار دستی،
دورتر افتاده
و پنجه ای در حنجره اش

تا به آسمان نگاه کنم

در گردنه
جایی که راه در آرزوی شاخ
گردِ باروت
فریادِ برف
و تازیانه بر گردنش
در تاریکترین شبی که زمین می زاید
طعمه، در آستانه ی درخت
کز می کند

گاهی ماه گم می شود...

بر روی تنم
برکه ای از نمک
آب و ستاره را مجذوب کرد
بیابانِ یکدست
در چاله ای سفید
آنجا که فواره ی شن
زانوان شتر را بر بادیه می نشاند
و کجاوه به سوی رهایی ست
و کجاوه و ارباب مندرسش
و کتاب و ارباب مندرسش
قوس و ترک
آوایِ یکریزِ آسمان
سکوتِ جاندار
با نگاهی به دورترین انحناش شن
در تشنج قطره ای زلال
استخوان را به پوست زنجیر کرد
گویی تاقی ی بلند
نقش بازویی به شانه دارد
که در شبانه ای اینچنین زرد
طالعی نحس را به نمک تبعید کند
و درخت و هر آرزوست
در طوفان می ایستد
تا گونه ی گوزن در گلوی شتر نحر شود
در آن زلال روشن
که هر قطره، دریاست
هزار چشمه از دانه های تنم بجوشد
نقشی بزند بالای آب
درختی از شن
فلس پوشیده و رخشان
چون تکه های ماه بر زمین می افتد
بر پوست

برفِ نزدیک – در سویِ دلم گم شد –
و صدای گلوله
از هر شاخه می پرد
همان جوار
که خطی سفید
میاندارِ زخم و دریاست
و واحه با تاقی ی بلندش
کلبه ی خیسِ انتظاری ست

آتش
روح درخت را می پراکند
پسِ سه شنبه ی حلول
و دست، هیمه ای ست
ریشه ای سوخته به کشتن درخت
و اوست
اوست
که در ستونِ تکیه بر فلس
چشمانِ خاکستری ش را
به ماه می دوزد
در میانِ زبانی که صورتش را بدزدد
آینده ی درخت
به شاخی می افتد
بر روی سینه ام
و در میان هلهله
که از آیینِ مرگ
جز رقص نمی شناسد
تا پیکری تازه به جانِ منزوی ش هدیه کند

در تنگِ ثانیه،
برف
نشانه می رود
نزدیکترین جای تنش

در تنگِ ثانیه،
شن
تا چشم کار می کند

صدای رهایی ش
هیاتی دوگانه دارد
نیمی درخت و نیمی کجاوه
آنجا که در پناه تاقی - خیس و بلند
به هم می رسد
آخِر عصایی خفته
مردی و هیزمی
و برای شکار
جلادی ست
دستی و درختی

در آن دیار مرسوم
که ریشه های گوشت در هم می پیچند
اوست که می آید
اوست
در شبی مسموم
با سینه ای ماهش زدوده
به شاخی آویخته
- گوزن من از گامِ گلوله می خرامد –
- در تاریک ترین شبی که زمین می زاید –
- بیابانی یکدست
- درختی از شن فلس پوشیده و رخشان –
در چاله ای سفید –
ورای پوستش
تنهایی یِ درختی آزاد می شود
تا دوباره بازگردد
تا دوباره بازگرددو
از هراسِ برف
و از اشتهای شن


کتاب را جشن گرفتم
با کوبیدنِ سم بر استخوانِ سیاهِ حرف
ورق مرا چرخاند
و وسواس نیست دل که در طوفان بماند
شعبه ای به پناه درخت
شعبه ای مدفون
رجز بخواند به سایه ای که رهزنِ اوست
که باد بریزد و نقطه ی نورانی یِ چشم را پنهان کند
که پا، لای رفتن بماند
و این تباه می شود، ران در سور
شکارگاهِ طبیعی ست دل
و طعمه، خونِ حلال
در شبی که ماه، خفته ای ست.



آبان هشتادوهشت

Thursday, September 24, 2009

عزیز من !

از همسایه ی خودتان دریغ نکنید. بگذارید به اسم خود تمام کند. در دنیا مردمانی بزرگتر از همه یافت می شوند. آنهایی که می آموزند و فدا می شوند و نامی از خود نمی گذارند و به اسم دیگران در می رود، اما دریغ ندارند از یاد دادن به مردم. زیرا در خوب یافتن و خوب دیدن مردم، لذتی ست.
اگر شما این را درمی یابید، بدانید از شما بزرگترها هم کسانی هستند که حتا این نکته ها را هم به زبان نمی آورند و عمدن این کار را نمی کنند که به زبان نیاورند.
هرگاه این را یافتید به من خبر دهید من به شما نشان خواهم داد چقدر جلو رفته و همسایه ی شما چقدر از شما راضی ست.

24 مهرماه 1324
نیما یوشیج – از "حرف های همسایه"


دست های ما
کوتاه بود
و خرماها بر نخیل
ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
پرتاب کردیم
خرما
فراوان بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
نداشتیم.

شعر "دست های بی خرما" –
از مجموعه ی قرمزتر از سفید –
کیومرث منشی زاده


مغزم خراب شده. محمد را گرفته بودند، جمعه ی پیش، توی هفت تیر، راه که می رفته، بعد از شلوغی ها، همین فقط، به جرم راه رفتن در خیابان و رد شدن از کنار مسجد؛ و چه کسانی؟ ترسش هنوز مانده حتا با اینکه ندیده ام اش و میم که برایم تعریف کرد، اضطراب محمد بود توی صداش و بعد از یک ساعت ولش کرده بودند. برایت می گویم محمد استخوانی ست، همه اش فقط استخوان که اگر دست بزنی می ریزد، شاید برای همین بعد از یک ساعت. حالا می ترسد. میم که می گفت، نمی ترسید. حالا می گوید می فهمی بی پناهی یعنی چه، تا نباشی نمی فهمی. - مگر همیشه نیست؟ نه. فرق می کند. همیشه کسی هست. تو می خواهی نباشد. خودت کناره گرفته ای. خودت خواسته ای. فرق می کند. و گریه می کند برای آنها که توی کهریزک... اوین یا هرجای دیگر. می دانی هیچکس نمی داند. می دانی به دنبالت می گردند. می گویی چرا نمی آیند؟ فکرت نمی رسد که نمی توانند، که پیدایت نمی کنند، آموخته ای که هرکه هرچه خواست، می تواند، پس نمی خواهند؟ آنوقت به تو می گویند هیچکس به یادت نمی آورد، سراغت را نمی گیرد. کسی دوست ندارد این چیزها را این طور بشنود / بخواند، خبر که باشد می شنوی و متاثر می شوی و تا به عمق فاجعه نزدیک می شوی، خودت را کنار می کشی، حالت دفاعی ی روانت این کار را می کند، تا می خواهی خودت را آنجا ببینی، نمی بینی، عقب می روی، دور می شوی، از دور نگاه می کنی، عبور می کنی، می گویی بیچاره؛ به خودت فکر نمی کنی که تو همان اویی که آنجا بیچاره ست. محمد فهمید، یک ساعت کافی ست، تنها یک ساعت. استخوانی ست چون، ولش کردند، روزهای اول اگر بود،می زدند، نگاه نمی کردند به استخوانی ست، می زدند و یک مشت کافی ست تا استخوان بریزد، همه اش به همین فکر می کرده، با یک ضربه، کافی ست که دیگر نباشد و کجا خواهندش برد؟ همه ی آنها را که شنیده ای به خاطر می آوری. آنها که در بازداشت به ضربه ای کارشان گذشته. به آنها که توی خیابان به یک ضربه... همین یک ضربه را... توی کتابفروشی، با الف که حرف می زنم، کسی دارد کتابها را نگاه می کند، می شنود. نمی شناسم اش، الف می شناسد، می گوید علی تازه آمده. یک هفته ای بازداشت. کجا؟ اول انقلاب، کلانتری، سه روز؛ بعد اوین، سه روز. لکنت دارد علی. فکر می کنی همیشه لکنت نداشته، شاید پس از همین یک هفته لکنت اش گرفته. رو نمی کنی که بپرسی. دوست داری اینطور نباشد. کاش اینطور نباشد. کتابی که نگاه می کند را نگاه می کند و حرف می زند، صورتش را بالا نمی آورد، همه ی اینها را ناخودآگاه به آن یک هفته می چسبانم، تداعی می کند، کاریش نمی شود کرد، تقصیر من نیست، مغزم خراب شده. می پرسم زدند؟ عصبی می خندد، دوباره می پرسد زدند؟ اول کلاغ پر نشاندنمان، مجبورمان کردند، توی کلانتری، توی حیاط، صدای بیرون می آمد، شب بود، گرم بود، نمی توانستم روی پایم بمانم، - کی؟ چه فرقی می کند، همین روزها... یک روزی از همین روزها... بعد از یکی از همین شلوغی ها، توی یک مغازه پریدیم، آنها هم آمدند، مغازه نبود، شرکت بود، نمی دانم... همه را گرفتند. ما سه نفر بودیم. همانطور که نشسته ایم کلاغ پر، آرام آرام به مهدی می گویم چه کار کنیم. اگر بشنود سربازی ست که می آید و می زند و می افتی و دوباره باید بمانی سر کلاغ پر و اگر بخوابی هم می افتی و اگر خسته شوی می افتی و اگر بیافتی می آید و وقتی می آید هم می افتی پس باید بمانی سر کلاغ پر، مهدی می گوید راستش را می گوییم. راحت می گوید. از درد می گوید و راحت. از ترس می گوید که تصورش می لرزاندم، می گویم چه می پرسند؟ به که رای داده ای، می پرسند، و رای نداده ای وقتی می گویی، می زنند و وقتی می گویی به چه کسی، می زنند و وقتی می گویی به هرکس شما رای دادید، می زتند و اگر چیزی نگویی، می زنند. با لکنت می گوید. فرداش می فهمیم بی خود حرف زدیم که بدانیم چه می خواهیم بگوییم. فرقی نمی کند. جایش نمانده؟ چرا مانده بود. رفت. یک پمادی می زنند وقتی می خواهند بروی، که تا استخوانت می سوزد و بعد، همان شب کبودی ها می رود. می گوید پماد شکنجه. به الف نگاه می کنم. موهای تنم درد می کند. چه کسانی؟ فکر می کنم. خیلی بودیم. چهل نفر. پنجاه نفر.صد نفر. نمی دانم. توی کلانتری. آنوقت توی یک اتاق فرویمان کردند. چهل و دو نفر در بیست متر جا. لابد بیست متر. خیلی کوچک، همین را می فهمیدم. چه می دانم. بیرون می خواستند یک عده دیگر را بنشانند کلاغ پر، لابد. بقیه توی یک اتاق دیگر. فکر نمی کنی آنجا. آنقدر همه جایت درد می کند، نخوابیده ای، مجبوری بایستی، خونی، سرپا خوابت می برد، خون و عرق بغل دستی که سرش افتاده روی شانه ات، بوی خون و عرق. فکر نمی کنی آنجا، زمان فقط بگذرد، ترست ریخته، فرق نمی کند دیگر. به الف می گویم مهم همین است، فرق نمی کند، که همیشه همین است، همینطور خواهد ماند، همه اش برای همین و تحقیرت می کنند، لازم نیست کاری بکنند، همین بنشینی کافی ست، همین سرپا ماندن، همین نخوابیدن، همین بوی عرق و خون مانده.
مغزم خراب شده. همه ی اینها را قاطی می کنم. خط روایی شان را که بنویسم، یک چیزی که مال قبل تر است جایش با چیزی که بعدتر شنیده ام عوض شده، بی آنکه بفهمم به خودم که می آیم عوض شده یا اصلن همینطور بوده، توی زمان گیر کرده ام. مهم هم نباید باشد. وقتی می خواهم برایت بگویم، مهم می شود. طوری بگویم که بفهمی، مهم می شود. اما می فهمی هرطور که بگویم. من همینطور فهمیده ام. یک میم دیگری هم هست که سه هفته نبود، انفرادی بود، اوین بود، آمدند خانه شان بردندش، می شناسم اش، ندیده ام اش بعد از آن. پدرش را دیدم، او می گفت؛ هم او خودش یک پا ندارد، هم او خودش قبلن کسی بوده از همین ها، یا نبوده هیچوقت، هرگز نخواهم دانست. میم، بچه اش هم تازه بوده، یعنی چند ماهه بود وقتی سه هفته نبود. دو هفته چرخیدند تا بدانند کجاست، خودش چه می دانسته حتا پدرش، که مرا یاد ناخداهای توی کارتون ها می اندازد، نمی تواند پیدایش کند. ندیدم اش که بپرسم چه گذراندی. هرچه بگویم که او چه گذرانده از ناخدا شنیده ام. ناخدا هم برای من نمی گفت. برای کس دیگری می گفت. من هم بودم. آرام بود. هنوز پیدایش نکرده بود و آرامش اش را از دست نداده بود. به زمین و زمان هم فحش نمی داد. حقش این بود که می داد. چطور می توانست آرام باشد ناخدا؟ عروسش که اینطور آرام نیست. تازه آن وقت هنوز نمی دانست ممکن است دیگر میم نیاید، اگر می دانست همینطور آرام می ماند؟ یا هرگز آرام بود، آنطور که من احساس می کردم؟ یا وقتی کاری از دستت برنمی آید، زورت را می زنی و برنمی آید، اگر آرام نباشی چه باشی؟ شاید می دانست. این ها همین طور بوده اند، همین کارها را کرده اند، شلوغ کرده اند، زندان رفته اند، جنگ رفته اند. عادت های قدیمی در شرایطی مشابه تکرار می شوند؟ عادتی خفته. لابد. پسر ناخدا توی ستاد بود. لابد. نمی دانم. حتمن بوده. حتمن که آمده اند خانه، بردندش. همان اول. چه می دانی بیرون چه خبر است. هنوز هیچ خبری نبود که میم را بردند، مثل خیلی های دیگر. آنها را از این نزدیک نمی شناسم. چه می دانی مردم ریخته اند و راه رفته اند توی خیابان و ساکت بوده اند و خیلی بوده اند و یک روز از امام حسین تا آزادی جای سوزن انداختن نبوده حتا و همه فریاد می زنند که میم و دیگران را آزاد کنند؛ گریه ام گرفته بود که دیدم همه آمده اند و آن همه ایم، از این همه که بودیم گریه ام گرفته بود آن روز و از آن همه صدا که انگار جان بود که بیرون می ریخت و گریه می گیرد که بعد از آن چه شد و میم نمی دانست که اینها شده، فکر می کند چه خواهد شد، و شاید حق با اوست، آنجا که بی خبر از هرجاست، که هیچ چیز نمی شود و فکر می کند به دختر چند ماهه اش که وقتی ببینم اش خیلی فرق کرده و خیلی بزر گ شده و اگر دیگر نبینم اش... آنکه چشمهایم را می بندد و می بردم به اتاقی دیگر و صورتش را نمی بینم، می گوید دیگر نمی بینی ش. فریاد نمی زند میم. - این را از خودم می گویم. - گریه نمی کند میم. پسر ناخداست چون، پس شبیه ناخداست خیلی. آرام است لابد، خیلی. پس می گوید با خودش بزرگ که بشود دختر، می شود شبیه او که آن همه آرام است و به یاد که بیاورد او را، به یاد می آورد که چند ماهه بود که رفت و لابد تا چند سال می گویند رفت برایت شیر بخرد، پستونک بخرد، شیشه بخرد، پوشک بخرد و تصادف کرد و دیگر نیامد و او فکر می کند چقدر تقصیر اوست که میم رفت بیرون و دیگر نیامد، و درستش هم همین است که آن چیزها زندگی بود که اگر میم برایشان نمی رفت، چه کار می کرد؟ و وقتی این را می فهمد، مادرش خواهد گفت که میم کجا رفت و دیگر نیامد تا وقتی بزرگ شدی، سرش هوار نشوی که چرا آنوقت که باید می رفتی، نرفتی و گریه خواهد کرد مادر و گریه می کند دختر و گریه کرد میم؛ و فکر می کند دختر این همه سال دروغ شنیده و بعد یادش می آید که دروغ نبوده، که همان چیزها زندگی ست که میم برایش رفت. ناخدا آرام است و این همه آرامش می ترساندم. می گویم همین ترس که هست، پس توهم من آرامش ناخداست. شین هم می گفت اگر نرویم بعد از مایی ها یقه مان را می گیرند که چرا نرفتید، نگفتید، نکردید؛ مثل ما که به پدر و مادرمان مگر نگفتیم و گفتیم و هنوز می گوییم و هنوز شرمنده اند و سرشان را پایین می اندازند و این انصاف نیست که آنچه ما حالا می دانیم، مگر آنها آن موقع چه می دانستند و از کجا می دانستند و مگر حالا پشت ما نیستند و نمی آیند با ما؟
بونوئل جایی در خاطراتش، خاطره ای می نویسد که تصدیق می کند مغزش خراب شده، اگر این را بشود خرابی گفت، که بارها خاطره ای را از عروسی ی یکی از دوستانش با دختری که هر دو از کمونیستهای دو آتشه ی آن زمان بوده اند، برای دوستانش تعریف کرده و توضیح داده که به وضوح آن روز را به یاد می آورد که آن دو در کلیسای کاتدرال فلان جا به همراه گروهی از دوستانشان که از قضا اغلب کمونیست بوده اند، پیوند ازدواج می بندد؛ و بعد خود از خود می پرسد که مگر امکان دارد آنها با آن عقاید افراطی شان در کلیسایی ازدواج کرده اند؟ و می گوید که اشتباه کرده در یادآوری آن خاطره و از خود می پرسد آن دو تصویر – ازدواج آن دو و کلیسا – چطور در ذهنش درهم رفته اند و تصویر واحدی را برایش بازنمایی کرده اند؟ مغز من خراب شده حتمن، که حتا پیشتر رفته ام و آن جاهایی خودم را می بینم که وقتی از خودم می پرسم متوجه می شوم که نبوده ام و این تصاویری ست از شنیده ها و خاطراتی از دیگران که در من به هم رسیده، مرا در خود تولید کرده اند حکمن برای تثبیت همیشه شان در خاطرم که در یادآوری در دسترسم باشند و هرگز فراموش نکنم. برایت می گویم تا تو را هم در این یادآوری ضبط کرده باشم... برایت می گویم تا تو باشی و.

مهرماه هشتاد و هشت

Sunday, September 20, 2009

همسایه ی عزیز من !
می خواستم برای شما بگویم و نشد. از این دهکده، شما را در نظر گرفته و می گویم:
دیدی چه منظره ای گذشت؟ می گفت: آن شاعر، در هر بیت، یک تابلو مجسم کرده است.
مثل اینکه شعر باید نقاشی باشد و هرچه بیشتر، بهتر.
روزی را که از من پرسیدند : ایرانی ها چه چیز را در شعر می جویند؟ یادم آمد.
- ایرانی ها مضمون و تشبیه را می جویند، عزیز من. این فکر که بزرگ شد، تابلو می شود. ایرانی ها تا یک قرن دو قرن هم تابلو می جویند! قاه قاه بزنید از خنده و به فکر کار خودتان باشید.
آنچه می خواستم برای شما بگویم و نشد، این بود.

پشن. نوزده مرداد هزاروسیصدو بیست و سه
نیما یوشیج
از حرفهای همسایه – کتابِ درباره ی هنر و شعر و شاعری


این "گزارش از دل رویداد"، کرمی بود که علی ثباتی به جانمان انداخت. گزارش او اما تحلیلی ست، گزارش من بازگویی لحظه هایی ست که از سر می گذرانیم، بیشتر برای این که بعدها بخوانم و به یاد بیاورم جزییات حواسم را و کاش از چند ماه پیش حوصله و دل و دماغش بود که همه را بنویسم... اینها بیشتر خاطره نگاری ست، خاطره ی روزهایی که دود می شوند و به هوا می روند؟ یا سنگین می شوند و همیشه با آدم می مانند !

ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم، از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتادیم
و ماه، ماه، ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود
در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند

فروغ فرخزاد – شعر "بعد از تو"


حامد می گفت "در سطح شهرم"؛ اگر پرسیده بودم "کجایی؟"، هفت سال پیش؛ و این عبارت – در سطح شهر – مرا به یاد رادیو می انداخت، وقتی در گزارشی، گزارشگر از سطح شهر گزارش می گرفت و آن را موکد می کرد. دیروز در سطح شهر بودیم، حامد اما آن طرف دنیاست. من هم بودم و با خودم می گویم عجب سر نترسی دارند این مردم و فکر می کنم هرکس همین را می گوید، همه ی کسانی که در سطح شهر هستند و بوده اند و توی این چند ماه. بغل دستم خانمی با دوربین اش فیلم می گیرد. می خواهم از تیررس اش بروم کنار. نمی شود. می چرخد و فیلم می گیرد. همه فریاد دارند، بغض دارند و رهایش می کنند و صدای بلندگوها نمی رسد و خوشحالم. توی بلوار کشاورز. یکی باید جلوی شین را بگیرد. یکهو پشت سرمان دود می رود بالا. زرد رنگ. گاز خردل احتمالن. چشم شروع می کند به سوختن. سیگار روشن می شود از هر طرف. من هم سیگار دارم. ماسک را از صورت برنمی دارم و پک می زنم و دودش زیر ماسک می رود توی دماغم. باید حواسم به شین باشد. همه به هم چفت می شوند و هراس دارند که یکهو غافلگیر نشوند. می روم وسط بلوار، تمام مسیر کنار جوی آن وسط اشغال است. یکی داد می زند خانمها بروند توی پیاده رو. آن طرف، اتوبوس ها جوری متصل پارک کرده اند، که نمی شود از لابلایشان عبور کرد. برای فرار باید توی آبراه پرید... به همه ی اینها فکر می کنم. بعد همه دست می زنند. دوباره شعار می دهند. راه می افتند. بقیه را گم می کنم. چند لحظه. دوباره می بینم شان. می گویم قرار بگذاریم که اگر هم را گم کردیم... قرار می گذاریم. نمی دانم چه طور دوباره گمشان می کنم. روی جدول می ایستم و دنبالشان می گردم. می بینم شان. به زور از لای بقیه خودم را می رسانم. دست میم را می گیرم. بازوهای مان را به هم حلقه می کنیم. نمی ترسم. یکهو پاها به زمین کوبیده می شود. این پایکوبی آنها را می ترساند. ترس را در نگاهشان می بینم. اضطراب می دهد به فضا. بعضی ها به بدنه ی اتوبوس ها می کوبند. صدای مهیبی ست. آدم جا می خورد. واو می گوید خوب است. من می گویم مشوش می کند آدم را. می گوید همین اش خوب است. فکر می کنم. یکهو ساکت می شوند. ناخودآگاه فریاد می زنم و باز از نو همه. راست می گوید. فضا را عادی می کند. آنها را می ترساند. برای ما عادی می کند. ترسمان ریخته و شبیه آن دوشنبه ی کذایی، اعتماد به نفس مان زیاد شده. آنقدر که فراموش می کنیم همه ی بلاهای دوماهه را. فکر می کنم وقتی ترسمان بریزد، آنها می آیند. وقتی عادی می شود برایمان و احساس پیروزی می کنیم. جلوتر نمی گذارند برویم. شین می گوید باید بایستیم و زیادیم. راست می گوید. کسی رد می شود و می بینم که سرش را گرفته. با چوب خورده. ورم کرده و گرفته پیشانی اش را. واو پرسیده بود چرا این همه روی پیشانی تاکید کرده ای. می گویم چون دیده ام چند بار که چطور می شکافد پیشانی و هر بار دیده ام و ناخودآگاهم شده. دیروز اما روزی بود. فقط همان یکنفر نبود. یکی دیگر را هم دیدم. قبلن اما یکی دو نفر را می دیدی که سالم مانده باشند. گفتم اینجا که این همه ایم اگر توی مسیرهای دیگر هم همینطور باشد، خیلی زیادیم، مثل آن دوشنبه ی کذایی، زیادیم و تا چشم کار می کرد و تا گوش می شنید و تا حنجره جان داشت. زود آخرش را گفتم. اولش رفتیم توی میدان. زود بود هنوز و فکر کردم نباید خبری باشد. اما صداها بود و پارچه های سبز و بادکنکها. یادم از آن وقتهای چهار پنج سالگی ام می آید که می رفتیم راهپیمایی. روی کول پدر سوار می شدم و بادکنک توی دستم و او خسته می شد و راه می رفتم و من خسته می شدم و کولم می گرفت. بازی ی بچگی بود که اگر راهپیمایی ست زود بیدار شوم و آویزان پدر که من و خواهرم را ببرد، بادکنک بخریم. شلوغ بود و کف می زد جمعیت توی میدان و فریاد می زد و من با تعجب که آنها کجایند؟ بعد وقت نماز، پدر که می ایستاد، من بادکنک را بند می کردم به کفشی چیزی، تا علامت باشد و می دویدم توی صف نماز و بهترین وقتش، موقعی بود که همه رکوع می رفتند و می بایست از توی تونلی که درست شده بود رد شوم و تا قبل از اینکه بلند شوند، به انتهای صف برسم تا صف بعدی که همه به سجده رفته اند، از روی سرهایشان بپرم و گاهی پایم به سرهای توی سجده می خورد و گاهی سرم به سرهای توی رکوع و دردم می آمد. و گم می شدم. گفتیم اینجا امن نیست وسط میدان، آنها می آیند و معلوم نیست چه می شود و برویم بلوار و یکی می گفت همه دارند می روند هفت تیر و توی موبایل به یکی خبر دادند که اینجا شلوغ است و صدای کف زدن از توی گوشی می آمد و او داشت به بغل دستی اش می گفت که من شنیدم و گفتم برویم سمت بلوار. و باید برمی گشتم و علامت بادکنک را پیدا می کردم و پدر را پیدا می کردم و می گفتم چرا آنجا – در ورودی – آدم را می گردند و ما چرا نمی رویم تو و آن تو کجاست؟ آنوقت او می گفت دانشگاه و من تا خیلی بعد همیشه فکر می کنم دانشگاه همان مسجد است در روزهای تعطیل و همه می روند آنجا نماز می خوانند برای اینکه توی راه بادکنک بخرند و بستنی یخی بخورند و دور هم نماز بخوانند و کسی هم حرف می زند که فقط صدایش می آید و خودش را نمی شود هیچوقت دید مگر از آن در که آدم را می گردند بگذری. وقتی می بینم زنها با بچه هایشان و شوهرهای شان آمده اند، این چیزها به یادم می آید تا برسیم به بلوار و برویم به سمت آن میدان دیگر و می بینم تا چشم کار می کند بادکنهای سبز را و دستهای بالا آمده را و یکه می خورم و فکر می کنم این مردم عجب سر نترسی دارند و اینکه خودم هم از همین مردم ام و توی سرم می دانم که می ترسم و با این همه اینجایم و برای دیگران هم حتمن همینطوری ست که اینجایند. یاد آن روز می افتم که همین مسیر را در سکوت رفتیم و اصلن تصوری از امروز نداشتیم. یاد حامد می افتم و دلم می گیرد که اینجا نیست و خوشحالم که نیست و دلم می خواهد همه ی جزییات را برایش بگویم.

شهریور هشتاد و هشت

Wednesday, September 16, 2009

همسایه ی عزیز من !

می خواهید بدانید کدام وسیله طرز کار استاد شما را رایج و سریع الاثر می کند؟
- وسیله به دست من و شما نیست، دوست عزیز جوان من !
هروقت که کشور ایران، فرهنگ داشت و دیوارهای طویله خراب شد. تا وقتی فرهنگ نیست، هیچ چیز نیست. هروقت که همه چیز بود، این هم هست، ولی متاسفانه خیلی مانع در راه است . . .
جوان های ما که در دوره های عالی ادبیات کار می کنند، احمق و خفه تر می شوند، زیرا دیگران اینطور می خواهند. متصل استادی عالی مقام می تراشند و متخصص های درس نخوانده در پشت دیوار خانه.
ولی شما شاعر هستید چه کار دارید به این کارها؟ شما کارتان را بکنید. اگر شما کیف می برید و پیش افتاده اید، یقین بدانید روزی هم دیگران کیف می برند که مثل شما پیش افتاده اند.
باز به شما می گویم : بنویسید. نوشتن، زندگی ست. پیش از هرکس خودتان کیف می برید. حکایت اینکه دیگران چرا به این حد اعلا نرسیده اند، روزی خواهد رسید. فقط باید بدانید که هنوز نرسیده اند، باید بدانید در گندابی به سر می بریم. من فقط این را می گویم و چیزی اضافه نمی کنم، فقط باز تکرار می کنم به دست من و شما نیست.

خرداد بیست و سه
نیما یوشیج




پیش آمده برای خودم بنویسم... کم پیش آمده اما. این را روزی کسی گفت که همه چیز برای دیگری ست و حالا تصدیق می کنم که برای دیگری ست. وقتی برای خودم می نویسم برای دیگری ست، دیگری ست که من را به نوشتن می نشاند، دیگری ست که می خواند، دیگری ست که به یاد می آورد و دیگری ست که فراموش می کند. این را تصدیق می کنم که تکه های من از این دیگری ست که جا مانده هرکجا. دیگر اما حوصله ی نوشتن نیست. فاصله ای که افتاده بین نفس کشیدن و زنده ماندن در این شهر مسموم، خیال را نمی گذارد جایی برود آن طرف تر از کوچه ای که آنجا دختری در خون غلتید و خونش در چشمهای ما پاشید. یا آنکه یادت می آید که در کوچه ای فرعی می دوی به هوای فرار و یکباره روبرویت می بینی دو تا حیوان قلچماق به جان بچه ای افتاده اند و وقتی قصد پیش رفتن می کنی که جلویشان را بگیری، یکی شان که درشت تر است و صبع تر، هفت تیرش را در می آورد و پسرک را خلاص می کند و تو که از صدای گلوله جا خورده ای تنها می توانی پاهات را برداری و بدوی و آنقدر که تا از نفس بیفتی و ندانی با بغضت چه کار کنی و دست و پایت کرخت و سرد، اضافه باشد بر تنه ات. بعد کسی می پرسد چگونه ای؟ می گویی بله، داغم خیلی، از داغی وخیمم، از وخامت گذشته... یکروز اینها را می نویسم و خودم را خلاص می کنم. بالاخره فهمیده ام که چطور می شود آنقدر خشمگین بود که اگر مجالی باشد کسی را کشت... یعنی کشتن معنا دارد، جا دارد، امکانش برای من هم هست... آنقدر نفرت جمع می شود که آدم می تواند.
اینها را برای خودم می نویسم. برای اینکه فراموش نکنم. این که هرچه اذیتت می کند را فراموش کنی، راهش نیست، باید اینجا باشد تا بازگردم و به یاد آورم. دیگری همین است که به یاد بیاورم. دیگر نمی توانم خوابهایم را بنویسم. دیگر نمی توانم آن جزییات احمقانه را به یاد بیاورم که زندگی ای ست برای خودش، تلخ تر از این بوده همیشه، اما، حالا این تلخی به کام تر است که کابوسی ست دنباله دار. می روم بیرون، که بگردم توی خیابان، که نگاه کنم توی صورت مردم، که چطور می توانیم همه چیز را نادیده بگیریم و باز به همان کاری باشیم که تا پیش از این بوده ایم و گاهی بخندیم و بعد می بینم که اشتباه می کنم، که هیچکس شبیه خودش نیست آنطور که عادت داشت به شبیه به خود بودن و هیچکس نمی خندد و هیچکس صورت ندارد و هر صورتی چروکیده و رنگ پریده که رد می شود، در خطوطش دقیق که می شوی، در شکل راه رفتنش، و نگاه کردنش، اضطراب را می بینی و نفس تنگی را و رنج را، حتا اگر وقتی بپرسی، شانه بالا بیاندازد و برایت ادای لبخند در بیاورد و از کنارت بگذرد. آن روز هم گفتم، بعد از این دیگر چگونه می شود خندید؟ فهمیده ام که چطور کتابی مانند "سور بز" یا "گفتگو در کاتدرال" یوسا، زاده می شود. چطور "سرزمین گوجه های سبز"، خواب و خیال دخترکی وحشتزده نیست در سرمای کمونیستی بلوک شرق و چطور آدم می تواند این همه سنگین باشد، که همیشه پر باشد و خالی اش را ندیده باشی و چطور آدم از سایه ی خودش هم می ترسد.

وقتی خودم را پیدا می کنم، دارم فروغ می خوانم :

در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانی ست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی ی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی ی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

یا :

چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند؟
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
. . .
من از کجا می آیم؟

و این شعری ست کم کم مال چهل سال پیش. انگار برای امروز گفته بعد هم رفته خودش را انداخته جلوی ماشین، کشته. آدم که نمی تواند دیگری را بردارد، خودش را برمی دارد تا دیگری را بردارد، یعنی می رود آن وسط تا دیگری بماند.
این ها را به خودم می گویم.


شهریور هشتاد و هشت