Wednesday, March 5, 2014

خضر را بکش / سه


                                          «در آب دانشی‌ست
                                            وقتی که می‌رود.»
                                                    - رویایی



Prologue
خضر را بکش
(3)

                                                                 - به آتن 


آن‌وقت پریدم از آب... توی کوچه، از پنجره، دیدم جلوی در ساختمان اِما آمبولانس ایستاده بی‌صدای آژیر با برق آبی‌ی چراغ. دلم به هم ریخت. دلم ریخت یادم آمد همیشه دوست داشتم توی آمبولانس ببینم، دکمه‌ی آژیر را بزنم، اول صدایش بعد رنگش، قرمز که بود بهتر بود، آبی نبود آن‌وقت‌ها، توی ماشین پلیس هم دوست داشتم بنشینم، به آدمهای توی خیابان می‌گفتم گورشان را گم کنند یا مسخره‌شان می‌کردم و تند می‌رفتم. بزرگتر شدم فکر کردم بیاندازم پشت یک بدبختی آژیر بزنم، توی بلندگو داد بزنم بزند کنار، زرد کند از ترس، بروم کنارش بایستم یکطوری نگاهش کنم، زرد کند از ترس؛ بعد جلویش بایستم، زرد کند از ترس. بعد پیاده شوم، بروم کنار پنجره با چشمهای ترسناک توی ماشینش را نگاه کنم، یارو جا بخورد، زرد کند از ترس.
بگویم پیاده شود.
هاج و واج بگوید چرا.
فقط تکرار کنم پیاده شود.
یارو پیاده شود.
بگویم صندوق را باز کند.
صندوق را باز کند.
توی صندوق دنبال هیچی بگردم، ادای دنبال چیزی گشتن با همان عصبیت، با همان کلافگی؛ هیچی.
یارو هی بپرسد آخر برای چه. جوابش را ندهم. یا پیاده نشود، به روی خودش نیاورد، عصبانی شود، بگوید کاری نکرده و هر غلطی می‌خواهم بکنم.     آن وقت سلاح از کمر بکشم، به صورتش نشانه بروم، آمرانه بگویم پیاده شود و اگر یارو باز پیاده نشد، زمان درازی نگاهش کنم با سلاح نشانه رفته توی صورتش و بعد یکباره، خونسرد و آرام، سلاح را به غلافش بازگردانده بگویم برود و وقتی او هاج و واج و منگ هنوز دارد نگاهم می‌کند، بلند‌بلند بخندم.   ولی نه.    فقط دلم می‌خواست درماندگی‌اش را ببینم و اضطرابش را ببینم، همان لحظه‌ی اول؛ اصلن نمی‌ایستادم پیاده نمی‌شدم به طرفش نمی‌رفتم. همان را می‌دیدم می‌خندیدم می‌رفتم.    ولی نه.   آمبولانس بهتر بود: ماشین‌ها کوچه می‌دادند رد شود؛ هرکس فکر می‌کرد خودش بود توی آمبولانس داشت می‌مرد، دلش می‌سوخت، کنار می‌رفت و بعد می‌انداخت پشت آمبولانس که تند می‌رفت لای ماشین‌ها راه می‌گرفت، از راهی که او گرفته بود او هم می‌رفت، حتا اگر دلش نمی‌سوخت این که خوب بود.     ولی وقتی دلم می‌خواست توی آمبولانس ببینم قبل از این فکرها بود: می‌خواستم ببینم توش با توی ماشین خودمان چه فرق داشت.
از بابام پرسیدم چرا ماشین ما آژیر نداشت و صدای آژیر نداشت؟
گفت اگر همه ماشین‌ها آژیر داشت، دوست نداشتی ماشین ما آژیر نداشت؟
گفتم چرا.
خندید.            بعد پدرش مرد.           فردای روزی مرد که خمینی مرده بود.   قلب نداشت، یا رگ نداشت یا دریچه نداشت. یک چیزی نداشت یا درست کار نمی‌کرد. حالش بد می‌شد می‌بردندش بیمارستان. یکی دو روز نگه می‌داشتند دوباره می‌فرستادند خانه، این چند بار شده بود. من ندیده بودم. آن روز هم ندیدم. تلفن زنگ خورد گوشی برداشتم صدای زنی گریه می‌کرد. نفهمیدم چه کسی. مادرم را صدا کردم گفتم گوشی دارد گریه می‌کند. گوشی را مامان گرفت او هم گریه کرد زد توی سرش. اول زد توی سرش بعد گریه کرد، بعد پدرم را صدا کرد. به پدرم گفت و پدر هیچ نگفت. گریه نکرد. توی سرش نزد. گفت حاضر شو. مادرم هنوز گریه می‌کرد. من اگر پدرم بودم مادرم را بغل می‌کردم. پدرم نکرد. زود رفت توی ماشین مادرم هم دوید. خانه‌ی آقاجان دوست نداشتم، نمی‌خواستم بروم، ولی مادرم گریه می‌کرد.
حالا ازین سر شهر می‌خواستیم برسیم آن سر شهر راه نبود. راه‌ها بسته بود، پلیس ایستاده بود نگذاشت از چهل‌وپنج متری، پدرم نمی‌گفت رسالت، برویم. مجبور شد انداخت رفت پایین‌تر، همین‌طور رفت پایین‌تر، هر جا رفت نمی‌شد رفت، یا پلیس بود یا ترافیک، راه نبود. پدرم فحش نمی‌داد آخرش گفت مردکه مرده‌اش هم دردسر است. فکر کردم شاید بابای خودش را می‌گفت. ولی بالاخره که رسیدیم همه آنجا بودند. عمه‌ام نبود. عموم گفت باباش مرده آنوقت این رفته تماشای جنازه‌ توی یخچال گوشت؛
بعد گفت «از ماست بر ما بدِ آسمان».
نفهمیدم یعنی چه. گفتم. چون گفتم یادم مانده. اگر نمی‌گفتم یادم نمی‌ماند. اگر آن روز، آن روز نبود یادم نمی‌ماند. اگر هفته‌ی بعدش بود یا هفته‌ی پیش‌اش بود، یادم نمی‌ماند. پدر عمویم را نگاه کرد. من نمی‌دانستم یخچال گوشت چه چیز است. می‌خواستم بپرسم.
پدر گفت «شد از مرگ درویش با شاه راست».
نگاهش کردم. دیگر نگاه عمویم نمی‌کرد. برای خودش گفته بود. آرام گفته بود. از وقتی رسیده بودیم چیزی نگفته بود. مات بود.
عمویم سیگار روشن کرد.
کام بلند گرفت.
از بوی سیگار بدم می‌آمد. از سبیلش هم بدم می‌آمد. پدر نداشت. همه داشتند. آن یکی عمویم هم که نبود داشت. پدربزرگ هم که مرده بود داشت. دوستان پدرم که آنها هم عمو بودند، همه داشتند. به پدرم یکبار گفتم چرا او ندارد؟
گفت چون همه دارند.
نفهمیدم.
بعد فهمیدم از هرچه همه داشتند بدش می‌آمد. شاید از من هم بدش می‌آمد. از مادرم هم بدش می‌آمد. از پدر خودش هم بدش می‌آمد وگرنه آنجا نمی‌نشست، پیش عمویم سیگار کشیدن، اما از سیگار هم که بدش می‌آمد، دیگر ندیدم سیگار بکشد، هیچ‌وقت. همان یک بار دیدم کشید، چس‌دود کرد. عمویم دود از دماغش می‌آمد، عمویم اژدها بود. به شهرزاد می‌گفتم بابات اژدهاست. بیست سال بعدش گورستان رفته بودیم سر خاک آقاجان، با هم سیگار کشیدیم. من اول روشن کردم بعد عمویم، آن‌وقت زد پس کله‌ام گفت «که مار اژدها گردد از روزگار»، هان؟ آن‌وقت بلندبلند خندید. یادم نیامد به شهرزاد گفته بودم بابات اژدهاست، تازه فکرش را هم نمی‌کردم به او گفته باشد. گفت پسرجان، اژدها او بود که آن روزی که آقاجونت مرد، مرد؛ آن وقت کام عمیقی از سیگار گرفت و خواند: «ندانست جز کژژی آموختن، جز از کشتن و غارت و سوختن». خنگ و جاخورده نگاهش کردم. هی فکر کردم بفهمم برای چه آنطور گفت، اژدها را یادم نمی‌آمد؛ چیزی نگفتم. یادم از آن روز افتاد که دوتایی با پدرم نشسته بودند، آقاجون توی اتاق دیگر افتاده بود، اینها داشتند تلویزیون بی‌صدا تماشا می‌کردند و چقدر برایم عجیب آمده بود زاری نمی‌کردند و ندیدم هیچ‌وقت هم آن روز زاری کنند، پس از آن. آنجور که من یادم می‌آمد، خوشی‌ای توی چشمهایشان بود که من تا مدتها فکر کرده بودم چون از آقاجونشان بدشان می‌آمد بود. ولی از آقاجون‌شان که بدشان نمی‌آمد. اینکه حالش به هم خورده بود زنگ زده بودند اورژانس، آمبولانس بیاید، چون آن روز بود نیامده بود، دیر آمده بود یا اصلن نیامده بود، خیابان شلوغ بود راه نبود؛ آمبولانسها همه آن جا مستقر بودند که مردم گله‌گله رفته بودند و توی تلویزیون داشت نشان می‌داد، عمو می‌خواند:
«به یارانش گفت آنکه بر تیره خاک
بر آرد چنین بر ز جای از مغاک،
بترسم همی زانکه با او جهان
مگر راز دارد یکی در نهان»،
و من نمی‌فهمیدم برای چه اینها را می‌خواند؛ دیرتر فهمیدم برای اینها اینطور بود انگار این قربانی بود، پیرمرد، پس مرگ آن دیگری به مرگ آن دیگری، یا آقاجان آن کندروی کدخدا بود که به کندی زدی پیش بیداد گام، اگرچه او که نمرده بود توی آن داستان و نمی‌مرد؛ و مرگش برای اینها خجسته بود با اینکه غمگین، غمگین.
برگشتنا توی ماشین یادم افتاد بلند بلند خندیدم، فکر کردم چطور این همه سال چیزی نگفت، باز خندیدم: چقدر منتظر مانده بود تا بگوید. بابام گفت چه مرگت شده؟ گفتم دیگر هیچ‌کس سبیل ندارد، وقتش رسیده سبیل بگذارد. به رویش نیاورد. مادرم اما خندید، گفت از سبیل بدش می‌آید.
گفتم پیرمرد سبیل داشته باشد، جوان می‌شود.
گفت بابات هیچم پیر نیست.
از توی آینه نگاهش کردم. مادرجان هم پهلوش نشسته بود، دیگر درست نمی‌شنید وگرنه درشتی بارم می‌کرد. آن روز هم بار مادرم کرده بود، بیچاره مادرم رفته بود بغلش کرده بود که داشت زار می‌زد، مادرم هم داشته گریه می‌کرده، مادرجان در گوشش گفته بود چرا گریه نمی‌کند، گفته بود به استر گفتند پدرت کیست گفت خاله‌ام مادیان است و همینطور لیچار بارش کرده بود و منتظر بود دخترش از تماشای یخچال برگردد، نه مادرم را می‌خواست، نه زن‌عمویم؛ زن‌عمویم هم داشت گریه می‌کرد.

دنبال شهرزاد چشم می‌چرخاندم. نبود. مادرم گفته بود نری توی اتاق آقاجونت! رفتم توی حیاط پی شهرزاد و روی بام که می‌رفتیم پشت کولر بازی می‌کردیم. همان‌جا که اولین بار آنجایش را نشانم نداد. شرم داشت نشان بدهد. جناغ شکسته بودیم، یادم تو را فراموش بازی کرده بودیم و او باخته بود و بازنده می‌بایست آنجایش را نشان می‌داد. ولی رو نمی‌کرد. اول مسخره‌اش کردم، بعد عصبانی شدم. اول خندیدم، بعد عصبانی شدم. اول دلم می‌خواست به گل سر قرمزش و گل سر زردش دست بزنم، بعد خندیدم. اول دیدم گل سر قرمز شکل صورت خرگوش بود و گل سر زرد صورت گربه، صورت خیلی کوچک، بعد چلغوز پرنده روی کولر و پرهای ریخته روی برزنت کانال، برزنت که کهنه و پوسیده بود، حواسم را خورد. اول هیجان داشتم آنجاش را ببینم بعد دیدم چلغوز سفید و لجنی ‌تر، سفیدی‌ای که توش اسفناج بود، لابد مال کلاغ بود و آن کوچکتر، کبوتر بود و به چلغوز گنجشک فکر کردم. بعد دیگر نمی‌خواستم آنجاش را ببینم. گفتم باخته، می‌خواست بازی نکند. گفتم باشد من هم نشان می‌دهم اگر او نشان بدهد، که نشان ندهد و من هم نشان ندهم و قهر کند و دیگر با هم حرف نزنیم، دلم تنگ شود لجش را در بیاورم، چون همیشه. ولی من بدجنس نبودم، ولی اگر بدجنس نبودم نمی‌دانستم چه باشم. روی برزنت رنگ پریده چلغوز تازه دیدم ریخته، تر بود. وقتی داشت ناز می‌کرد که نشانم ندهد، پشتش را کرده بود به من، انگشت کشیدم به آن سبز توی سفیدِ خیس، لرزیدم از بس چندشم شد گفتم اگر نشانم نمی‌داد، آن را می‌مالیدم لای موهاش. ولی اگر شکنجه‌اش نمی‌کردم، قهر نمی‌کرد و حرف نمی‌زد، حوصله‌ام سر می‌رفت. اول همینطور انگشتم را خیره‌خیره نگاه کردم، بعد گفتم اگر نشانم نمی‌داد می‌مالیدم توی موهاش، بعد موهای لخت قهوه‌ای‌ش با آن چیز چرب سبز و سفید به هم می‌چسبید. و می‌مالیدم به آن گل سرهای رنگی‌رنگی؛ یکی آبی‌ش را قبلن دزدیده بودم، آبی روشن با صورت سنجاب، برداشته بودم گذاشته بودم توی جیبم برده بودم خانه یواشکی توی اتاق درش آورده بودم، نمی‌دانستم چطوری‌ست، دیده بودم باز می‌شود از وسط، به هم جفت می‌شود بعد، نمی‌توانستم بازش کنم می‌خواستم بزنم به موهام و بالاخره که باز شد زدم به موهام فشار دادم به هم جفت شد و صدای جفت شدنش را شنیدم رفتم پیش آینه نگاه کردم به سنجاب توی موهایم خندیدم، و بدم آمد ازینکه خوشم آمده بود، دیگر هرچه زور زدم بازش کنم، نتوانستم باز کنم، کشیدم مگر موهایم را ول کند، نکرد؛ کشیدم بیشتر، دردم گرفت نتوانستم باز کنم.
نمی‌توانستم بروم به مادرم بگویم بازش کند، اگر می‌رفتم می‌گفتم دعوام می‌کرد آن را از کجا آورده‌ام، بعد می‌خندید. لابد پیش خودش می‌خندید، بعد به پدرم می‌گفت. اگر دعوا می‌کرد عیب نداشت، ولی می‌خندید و برای دیگران تعریف می‌کرد، آنها هم می‌خندیدند. بدم می‌آمد بهم می‌خندیدند. اما می‌گفت چه  عیب دارد، خنده خوب است، اینطور می‌فهمی آن کار بد است، خنده‌دار است، دیگر نمی‌کنی! گفتم مگر خودش دوست داشت به او بخندند؟
من هم همیشه به شهرزاد می‌خندیدم. لجش درمی‌آمد، گریه می‌کرد. می‌رفت. دوست داشتم، آن‌وقت برای اینکه آشتی کند مجبور می‌شدم کاری بکنم بخندد. ولی دوست نداشتم آنها بهم بخندند، مادرم می‌خندید از همه بدتر بود.
رفتم قیچی برداشتم، موهایم را و صورت سنجاب آبی را قیچی کردم. کنار سرم موهام کمتر شد از آن طرف دیگر، مسخره شد. سرم را برگردانم توی آینه، موهای این طرف را گرفتم به اندازه‌ی آن طرف دیگر باز قیچی کردم، دوباره نگاهم کردم، این دیگر بیشتر از آن طرف بریده بود، دوباره آن طرف را قیچی کردم، دوباره این طرف بیشتر بود، دوباره قیچی کردم و همینطور اینور بیشتر از آن ور، تا بشود اندازه‌ی هم دو تا سوراخ شد یکی این طرف سرم، یکی آن طرف، لای موهام، زشت شد. مادرم با دهان باز نگاهم کرد، شاید نمی‌دانست چه بگوید چون هیچی نگفت و حتا نخندید. خوب شد. بعد بردم آرایشگاه آقای ماهدوست که روی شیشه‌ی مغازه‌اش نوشته بود پیرایشگاه، آقای ماهدوست خیلی دراز و ترسناک بود. سبیلی که داشت با سبیلی که عمو داشت، فرق داشت. موهای فرفری بلند داشت روی کله‌اش پف کرده بود شبیه پشمک، پشمکِ سیاه، خودش هم چون خیلی دراز بود، لاغر بود، این پشمک سیاه روی چوب دراز، ترسناک‌تر بود. دوست نداشتم بروم سلمانی. گریه می‌کردم. مادرم نمی‌فهمید چرا، فکر می‌کرد می‌ترسم. نمی‌ترسیدم از قیچی، گفتم. گفتم دیدی نمی‌ترسم از قیچی؟ پشمک کله‌اش را کج کرد اینطور نگاهم کرد، بعد خندید. یکجوری خندید انگار فهمیده بود چرا موهایم را قیچی کرده بودم، لجم گرفت. خیلی بدم آمد. آن‌وقت ماشین انداخت لای موهام، یک راه سفید شد وسط سرم با دو تا سوراخ سفید دو طرف. تا حال کله‌ام را بدون مو ندیده بودم. تا حالا خودم را توی آن آینه‌ی بزرگ ندیده بودم، پیش‌تر همیشه آن‌قدر دست و پا می‌زدم، خودم را نگاه نمی‌کردم توی آن آینه که قرینه‌اش روی دیوار پشتی آینه‌ی دیگر بود و این آینه توی آن آینه هی باز آینه می‌شد و توی آن آینه باز هم آینه. به خودم که می‌آمدم داشتم این آینه‌های توی هم را می‌شمردم، به خودم که می‌آمدم داشتم فکر می‌کردم دورترین آینه‌ای که می‌توانستم ببینم، دورترین آینه‌ای که توی آینه‌ی دیگر بود، آینه‌ی روبروم بود یا آینه‌ی پشت سرم؛ و پشت کله‌ی آقای ماهدوست، وسط پشمک هم مو نداشت، پیشتر ندیده بودم، توی آینه‌ی پشتی معلوم بود، یکباره دیدم، وقتی دیدم نمی‌توانستم نگاهم را بردارم خودم را ببینم، همینطور خیره داشتم آن سوراخ سفید وسط پشمک سیاه را نگاه می‌کردم هیبت پشمک ریخت.
شاید برای همین دیگر گریه نکردم و دست و پا نزدم.
شاید آن‌قدر که لجم گرفته بود که آن‌طور نگاهم کرده بود و خندیده بود که انگار فهمیده بود چرا موهایم را کنده‌ام بود که دیگر گریه نکردم، چون بدم آمده بود.
شاید آدم از یک چیزی که سابق می‌ترسیده وقتی بدش می‌آید دیگر نمی‌ترسد.
شاید شهرزاد هم برای همین گریه نکرد، فرار نکرد و همینطور نگاهم کرد، به آن چیز چسبناک غلیظ کثافت روی انگشتم و بعد توی صورتم. فکر کردم نفهمیده چه گفتم، دوباره گفتم اگر نشانم نمی‌داد، این را می‌کردم لای موهاش. محکم‌تر و شمرده‌تر گفتم و وقتی گفتم این، شستم را به انگشت اشاره‌ام که خیس چلغوز بود چسباندم، دستم را بالا آوردم خوب ببیند. شانه بالا انداخت، چیزی نگفت. خیلی عجیب بود چیزی نگفت. باید جیغ می‌زد، فرار می‌کرد می‌رفت پیش مادرش می‌گفت مصطفا می‌خواهد عن کلاغ بمالد توی موهام. باید فرار می‌کرد، از من که دنبالش می‌دویدم می‌گریخت یک جایی پنهان می‌شد؛ می‌رفتم دنبالش می‌گشتم صدایم را ترسناک می‌کردم می‌گفتم پیدایت می‌کنم و این را می‌کنم لای موهات. بجاش آنطور بروبر نگاهم کرد، دستپاچه‌ شدم. نمی‌خواستم واقعی بمالم لای موهاش، همه بوهای خوب جهان بود، که آن همه دوست داشتم بو کنم و گاهی یواشکی بو می‌کردم، انگار همه میوه بود توی موهاش، توت فرنگی و شکلات و انجیر و وانیل بود بوی موهاش. دلم نمی‌آمد.
آن‌وقت گفت نشانم نمی‌دهد. هیچ‌وقت نشانم نمی‌دهد.
یک‌جوری گفت نشانت نمی‌دهم انگار ادامه‌اش می‌خواست بگوید هر غلطی می‌خواهی بکن و نگفت.
نه... این نبود.
یک‌جوری گفت نشانت نمی‌دهم ببینم جرات داری آن کثافت را بیاری نزدیک من، چه رسد بمالی‌ش لای موهام.
ولی نه، شاید اینجور گفت نشانت نمی‌دهم: دوست داشت گند را، آن بویی که هیچ بوی دیگری شبیهش نمی‌شناختم را، خیس غلیظ سفید با رگه‌های سبز برآمده را، بکشم لای موهاش، بمالم به پوستش.
و یا اینجور گفت، که بمالم لای موهاش که ببیند بعدش باز هم یواشکی صورتم را لای موهاش غرق بوهاش می‌کنم.     نفهمیدم چقدر شد همانطور، با دست بالا و انگشتهای به هم مربوط با چلغوز، هم را نگاه کردیم، چقدر طول کشید. اگر آنجایش را نشانم داده بود، خم می‌شدم پیش از اینکه بفهمد چرا، توی حیرتش که می‌خواهم چه کار کنم، صورتم را می‌بردم نزدیک، لبهایم را می‌بردم نزدیک و می‌بوسیدم و یا نفس عمیق می‌کشیدم که بوی تازه‌ای بشناسم.
اگر آنجایش را نشانم داده بود، پس از آن تا همیشه مسخره‌اش می‌کردم و می‌خندیدم و لجش را درمی‌آوردم.
اگر آنجایش را نشانم داده بود، بو کرده بودم، بوسیده بودم، دیگر همیشه دلم می‌خواست آنجایش را نشانم دهد، ببویم و ببوسم، دلم نمی‌خواست صورتم را غرق کنم لای موهاش فقط و یواشکی.   اما اگر آن چیزِ... آن  چیز را می‌مالیدم لاش؛ بعدش دیگر نمی‌خواستم ببینم‌اش، دیگر نمی‌توانستم ببینم‌اش، دیگر دوست نداشتم ببینم‌اش. اگر آن را می‌مالیدم لاش، دیگر هروقت می‌دیدم‌اش، آن را می‌دیدم؛ چندشم می‌شد.
اگر می‌کشیدم به تنش، اگر من جای او بودم، دیگر دلم هرگز نمی‌خواست با من حرف بزنم.
ولی اگر من جای او بودم، بعد از آن همیشه دلم می‌خواست دیگر فقط با من حرف بزنم که آن فاصله را از پوستم، از بوهام، از آن گل سرهای رنگی دخترانه‌ی مسخره، از آن دنیای عروسکی کودکانه، برداشته بودم.

ولی اگر من، او بودم، هیچ‌وقت دوست نداشتم از آن دنیا بیایم بیرون و اگر کسی می‌آوردم، هیچ‌وقت نمی‌بخشیدم‌اش و اگر من بودم دلم می‌خواست من را بکشم که آن فاصله را برداشته بودم، آن نزدیکی را برداشته بودم.    نمی‌دانستم چه کار کنم.    بعدها هروقت به این ماجرا فکر کردم، دیدم حیوانی روی درخت توت بلند توی حیاط خانه‌ی آقاجان نشسته دارد نگاهمان می‌کند، شاید پرنده‌ای، شاید کلاغی، ولی نشسته بود روی درخت و نگاه‌مان می‌کرد، یا فقط مرا نگاه می‌کرد. ولی هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید واقعن پرنده‌ای آنجا بوده باشد، داشته نگاهمان می‌کرده. به جاش یادم می‌آید آن روز که آقاجان مرده بود، رفتم روی بام دنبال شهرزاد، دیدم خیلی پرنده روی توت نشسته بود و فقط کلاغ نبود. ولی می‌دانم این خیلی هم، خیلی نبوده، لابد یک کلاغ روی توت بوده و یک گنجشک روی درخت دیگری و دو تا قمری توی باغچه دنبال غذا. ولی توی عکس توی سرم، مرغ عشق هست، طوطی هست، فنچ هست، بلبل هست، کلاغ هست، کبوتر چاهی هست، روی توت نشسته و یک پرنده‌ی سفید سفید که نمی‌شناختم هم آنجا هست، وقتی داشتم دنبال شهرزاد می‌گشتم و پیداش نمی‌کردم.
ولی وقتی پیدایش کردم، یواشکی رفتم توی آن اتاق که مادرم گفته بود نرو. پدر و عمو هنوز همانجا نشسته بودند که نشسته بودند، سیگار می‌کشید یکی، آن یکی دیگر نمی‌کشید. تلویزیون روشن بود بی‌صدا، توی تلویزیون مردم سیاه بودند و چیزی شبیه کعبه آن وسط بود از آن بالا که نشان می‌داد، مردم دورش می‌چرخیدند و رفت نزدیکتر، تصویر یخچالی نشان داد که توش مار سیاهی گرد پیچیده نشسته بود توی یخچال توی مغازه. سرم را کج کردم دیدم یخچال که عمویم گفته بود یخچال گوشت، ازین‌ها که توی قصابی توش گوشت آویزان می‌کنند نبود که بلند و عمودی‌ست و توی کبابی گلپایگانی بغل فرش‌فروشی جعفر، سر کوچه‌مان بود که توش سیخ کباب بود و یک تنه گوشت آویزان یا دو تا و جمعه‌ها بابام می‌رفت، من را هم گاهی می‌برد، کباب می‌خریدیم. وقتی می‌رفتیم بابا می‌گفت از کجای گوشت آویزان توی یخچال ببُرد کبابی و کبابی می‌برید و بعد می‌انداخت توی چرخ گوشت چرخ می‌کرد، بابا خیلی اصرار داشت بوی چربی ندهد به یارو می‌گفت چطور چربی‌هایش را بگیرد و باز نشانش می‌داد که همه را گرفته، و یک نقطه‌ای اگر چربی بود، بابا می‌گفت پدرجان این را هم بگیر و او آن تکه را هم می‌برید و من فکر کردم این‌ها را که می‌برد چه کار می‌کند و کاش می‌داد من ببرم برای آن سگ که توی خرابه‌ی ته کوچه بود و چهار تا توله داشت یا سه تا، همان‌جا که هفت‌سنگ بازی می‌کردیم و بچه‌ها با سنگ می‌زدندش، ولی من نمی‌زدم من با توپ هرکس را می‌رفت می‌خواست هفت سنگ بچیند می‌زدم ولی سگ را نمی‌زدم.  
از کنارشان رفتم و ندیدند-م. توی اتاق، روی تخت، آقاجان با چشم بسته توی ملافه‌ی سفید دراز کشیده مرده بود. توی اتاق، بویی بود که بوی چلغوز نبود اما همان‌سان غریبه بود. توی اتاق ایستادن زمان بود، نگذشتن بود توی هوای غلیظ و تخت پر بود از آقاجان: بی‌رنگ با نوکهای تیز ریش نزده بر پوست جوانه کرده و شهرزاد گوشه‌ی اتاق، چهارزانو نشسته و خیره بود؛ همانطور داشت به آقاجان نگاه می‌کرد که آن روز، روی بام، مرا نگاه می‌کرد و نمی‌دانستم معنی نگاهش چیست و نفهمیدم و خشکم زد و نه او نشانم داد و نه من انگشت چلغوزی‌ام را توی موهاش فرو کردم. 

Sunday, March 2, 2014

خضر را بکش / دو


«من نیاسایم تا آنجا نرسم
که دو دریا به یک جای گرد آید،
اگرچه سالها بباید بودن.»
                 
                    - قرآن، س 18، آیه 60


Prologue 
(خضر را بکش)
(2) 


ولی پاکت، آن پاکت که یکی آورده بود وقتِ توی آب صدای زنگ، جوری که آنجا افتاده بود خیره نگاهم می‌کرد، صدایم می‌کرد، اشتهایم را کور کرد.   نگاهم را از او برداشتم توی پنجره انداختم بیرون که باد می‌آمد که برگ و شاخه‌ی درخت روبرو حیران بود که روشنایی نبود افق دوری که می‌لرزید: روشنایی لرزان که در بادِ بامدادِ سرگشته‌ی سحر می‌خزید و،    چسبید. روی برگرداندم و نگاه، متصل بشدت میلی شد بخزیدن، لباس درآوردن لخت شدن روی زمین دراز کشیدن خزیدن و کشیدن تن بی‌اتکای دست، به شکم، بی‌قوت بازو، به ران... فاصله را به چشم اندازه گرفتم، هشت پا تا برسم آنجا که افتاده و خیره نگاهم می‌کرد، توی پاگرد. خیالِ خزیدن مسخره‌ام کرد. دستم را دراز کردم تا مگر پیمودن فاصله‌ی هشت پا را بی‌خزیدن ممکن کند، بازوکشیده هوا را مشت کردم، پیش آوردم، به سینه چسباندم، مشت گشودم و گریختن هوا و دوباره بازوکشیده بدان سو و باز نزدیک آوردن و به سینه چسباندن، مشت گشودن و گریختن هوا و باز بازو کشیده و این‌بار آرام‌تر، آرام‌تر چنگ زدن هوا و پهلو آوردن مشت و چسباندم به سینه و گریخت هوا... به خودم که آمدم درازکشیده، لخت، روی زمین، تن را به شکم و به ران پیش می‌راندم و دستم، بازوکشیده، چنگ هوا می‌زد و پیش نمی‌رفت تن، آهسته‌آهسته، نمی‌رفت در صدای ریزش آبی که فراموش کرده بودم که می‌ریخت، که باز گذاشته بودم که بریزد و می‌ریخت و آواش ضربان‌ِ تکان می‌شد، تکان شکم، تکان ران که پیش رفتن نمی‌شد بسوی... بسوی...   آنوقت دوست داشتم ایستاده آنجا، خودمی را تماشا می‌کردم که آنطور بر زمین می‌خزید: خزیدن که مسخره‌ام می‌کرد. رسیدنی که مسخره‌ام می‌کرد. تمنایی که مسخره‌ام می‌کرد: اندامی که مسخره‌ام می‌کرد: پاهایم، رانهایم، شکم و سینه‌ام و دستی‌ که و مشتی که و هوایی که می‌خندید و می‌گریخت. خستگی شد جان کندن و، نور دیگر روشنایی‌ی رقیقِ لرزان نبود می‌آمد از پنجره.
دیگر پیش نرفتم.
نمی‌توانستم.
دیدم آنقدر فاصله بود هشت پا، انگار هشت پا از آن هشت پا بیشتر، که هرچه رفته بودم... برگشتم دیدم نرفته‌ام ولی آنقدر جان رفته بود از چندین فاصله‌ی هشت پا بیشتر انگار. نفهمیدم چرا خزیدن؛ چون نمی‌فهمیدم می‌خواستم بفهمم شاید یا آهنگ آب در آن روشنایی دور که می‌آمد نزدیک و قراری که با خودم گذاشتم هر بامداد همین‌طور بکشم تن را روی زمین بخزم تا پیش از که بامداد در خورشید غرق شود، مشت سرگردانم که هوا می‌گرفت، چنگ به پاکت بیاندازد که دوباره بو-ش... نمی‌شود بو نداشته باشد. هر چه  بو دارد. نمی‌تواند نداشته باشد بوی کاغذ یا دستی که آورده بودش   زنگ زده بود، شنیدم توی آب: صدای زنگ...       یکباره صدای آب دیگر شد، آن لحن افتاد از آن لحن، افتاد توی سرم که دوباره بگیرد و فتح کند جور دیگر؛ یا صدای آب که می‌ریخت حواسم را از پاکت برداشت: شیر را نبسته بودم و دیگر روز بود و   هنوز می‌رفت آب.   بلند شدم ببندم.   گفتم نکند نباید ببندم، اگر ببندم یخ می‌زند لوله...
گوشی برداشتم زنگ بزنم اِما، پشت پنجره ایستادم ببینم می‌آید توی اتاق، پرده‌اش باز بود، گوشی بردارد. همیشه می‌آمد توی اتاق می‌دیدم گوشی را برمی‌داشت، می‌نشست همانجا که با چیزی ور می‌رفت، گوشی را با شانه‌اش به گوش می‌چسباند و با آن چیز ور می‌رفت، نمی‌دیدم با چه، فکر می‌کردم همیشه یک چیز نیست آن چه، ولی اگر بود نمی‌شد دید از آنجا که من بودم. یکبار خیال کردم شاید خودش بود و فکر کردم چطور آدم خودش را بگیرد دستش، ور برود. گاهی دستم را دراز می‌کردم بگیرمش. از آن بالا، از آن فاصله، عروسکی کوچک بود که اگر دستم می‌رسید، می‌گرفتمش به یک دست می‌شد؛ و مگر او هم داشت با آدم آنقدر دوری که عروسک بود بازی می‌کرد توی دستش، و شاید من بودم اگر او هم مرا از همان بالایی می‌دید که من می‌دیدم‌اش. همان بالایی بود آن پایین، که من بودم.
دلم ریخت با این فکر،
منتظر نماندم بیاید گوشی را بردارد، قطع کردم و نابخود لرزیدم ‌و همین‌طور خیره بودم توی اتاق او و این فکر که نکند او هم دارد از همانجا، که هیچ‌کس نبود، که نمی‌دیدم‌اش پشت پنجره، که نبود توی اتاق، از همانجا که نبود، آن پایین، نگاهم می‌کند، به دلهره چسبید و هراس شد و درهم به آهنگ آبی شد که شکنجه بود.     خیلی دستپاچه بودم.     رفتم ایستادم بالای شیر آب، دستهام توی موهام جمجمه‌ام را فشار می‌داد، هی نگاِه آبی کردم که خیالم را خفه می‌کرد: ولی شاید اِما آدم دیگری داشت که من نبودم و او از جای او پایین‌تر بود، همان‌قدر که خودش از جای من. ولی اینطور پس من هم جای او بودم پیش کسی که جای من بود. مشت باز کردم: موهایم را کنده بودم، دست زیر آب گرفتم آب موهای کنده را ببرد. ازین فکر که موهایم را می‌برد توی سرم چندشم شد تند دوباره مشت کردم موها را بگیرم نگذارم برود توی سرم؛ دیگر نبود توی مشتم: زرد ریشدار شد صورت مغزم.      ولی باز نمی‌دانستم ببندم یا نه. اگر می‌بستم شاید یخ می‌زد لوله. لوله یخ می‌زند بعد می‌ترکد. دیوار بترکد لابد وقتی لوله می‌ترکد. دیوار بترکد ساختمان خراب می‌شود. در اگر قفل باشد نتوانم بروم بیرون، لوله بترکد، دیوار می‌ترکد، ساختمان می‌ریزد   زیر آوار جان می‌کنم. اما نمی‌بستم    مغزم را می‌خورد. چونکه هربار  می‌خورد... می‌افتادم توی آب... توی آب او بود خیلی دوستش داشتم، خیلی... دلم می‌خواست تنش را بخورم، جور دیگر نمی‌دانستم چطور، خیلی دوست داشتن.... یک جوری دوست داشتن که آدم نمی‌داند چه طور چه کار کند،    دوست دارد یک جوری دوست داشتن را تمام کند        آن خیلی متشنجِ مغشوش... هی دست بکشد   نوازش    فایده نمی‌کند،   چلاندن    فایده نمی‌کند،  قربان صدقه رفتن  نمی‌کند  نمی‌کند    نمی‌کند هی نگاهش کردن سیر نشدن از... می‌خواهد بخورد تمام کند دیگر نباشد او که آن همه... آن خیلی...   تنش را   بخورد...   تویش را   بخورد... ببلعد...         لخت بود  شنا می‌کرد. همسایه بود. رفیق بود. یک شب هم، اصلن از همان شب شد، وقتی می‌خواستم بروم خانه‌ی فرانک، او هم همسایه بود، بمانم، دیر بیایم؛ به علی گفتم بیاید جای من بخوابد  مادرم نفهمد خانه نبوده‌ام شب. آمده بود   خوابیده بود   مادرم نفهمیده بود. بر که گشتم، خواب بود، قشنگ بود توی خواب از فرانک قشنگ‌تر خیلی... خیلی نمی‌دانم چه... نمی‌فهمیدم چه... خیلی... فقط این خیلی می‌تپید... رشد می‌کرد... جاندار و متعرق... جان و قرار می‌گرفت خیلی این خیلی نمی‌دانم چه... نمی‌دانم چه‌ی خودم... نمی‌دانم چه‌ی او... و آرام کنارش دراز کشیدم، بو کردم. بوش... دلم... دلم خواست دست بکشم سینه‌اش... با ترس و لرز... خیلی... همین خیلی... تکان خورد، بیدار نشد، وحشت کردم دستم را پس کشیدم. قلبم تند شد هی با خودم گفتم نه این خیلی آن خیلی نیست، این خیلی   بد است... آن نیست... چه کار می‌کردم؟... به جاش... به فرانک فکر کنم مدام می‌رفت آلمان   می‌آمد، کارهای عجیب بلد بود، چیزهای عجیب داشت، حرفهای عجیب می‌گفت. اما فکرم نمی‌رفت به فرانک، تا نیمه می‌رفت، دوباره خیلی دلم... دلم می‌کشید دست ببرم تنش... خیلی... جوری که به تنش نخورد، نرسد دستم، در فاصله بماند   دستم، بکشم سینه‌اش... بازوش... با اضطراب    کشیدم.
دیدم بیدار نمی‌شود، اصلن بشود هم بشود، خودم را تند می‌زدم به خواب که یعنی خواب بوده‌ام دستم افتاده روش... سینه‌اش. گذاشتم روی سینه‌اش آرام کشیدم آرام و خیلی، و خیلی از چشمهایم بیرون ریخت... گریه ریخت... خفگی ریخت.... همیشه تویم آب که می‌افتد توی کله‌ام، خفگی می‌آید، اول خفگی‌ی خوب می‌آید، علی می‌آید، و بعد، بعد مادرم از ستون‌های بلندِ بلند و بوی اسپند    ولی آن عجوزه‌ی سفید، عجوزه هم نیست، نمی‌گذارد، بیشتر نمی‌گذارد مادرم بیاید، بیاید خیلی نزدیک... بچسباندم سینه‌اش... و یک حیوانی... این حیوان از توی من نمی‌رود بیرون؛ هربار به زن می‌گویم، قهقهه می‌شود. 

Thursday, February 20, 2014

خضر را بکش (یک) ادامه


Prologue
(خضر را بکش)


نه.
وقتی از سقف پایین آمدم   آمدم نشستم دیدم یادم رفته برایم بریزم. بلند شدم بروم بریزم. از پنجره دیدم زن که پرده را کشیده بود چراغ را خاموش کرد... دور کالوینو مردم جمع شده بودند همه فریاد می‌زدند ترزاااا ترزااااااااا. رفتم پیاله ریختم و برگشتم و نگاه کردم دیدم کسی از در ساختمان او می‌آید، می‌آید بیرون. فکر کردم اوست دارد می‌آید بیرون. خواستم پنجره را باز کنم صدایش کنم. دستگیره را هرچه زور زدم نتوانستم بچرخانم. زدم به شیشه. از همان پشت شیشه فریاد زدم صدایش کردم، اسمش اِما ست. معلوم هم نبود خودش باشد. کاری‌ش نداشتم. می‌خواستم بگویم آنها را می‌بینی دور کالوینو جمع شده‌اند فریاد می‌زنند ترزاااا، عصبانی‌اند و اگر تو ترزا باشی. نمی‌دانم. شاید عصبانی‌اند. درست نمی‌فهمم لحن صدایشان. لحن صدا کردن‌ اول صدا کردنی بود که می‌خواست ترزا، ولی دیگر نمی‌خواهد ترزا را. انگار دیگر نمی‌خواهد. ولی شاید چون زیاد شد دیگر نمی‌خواهد شد. زیاد شد صدا آن همه شد. دیگر معلوم نبود که و برای چه و چه می‌خواهد. دلم می‌خواست صدایش کنم دست تکان دهم و بگویم و لجش دربیاید زبانش را در بیاورد و من هم فریاد بزنم ترزااااا. ولی او نه می‌توانست بشنود، نه می‌تواست ببیند م بالای تپه توی اتاق پشت پنجره. اصلن مرا نمی‌شناسد. ولی من از کجا می‌شناسم‌اش، او هم شاید می‌شناسد. با نگاه دنبالش رفتم رفت توی خیابان. خداخدا کردم بیاید از سمت پله‌ها، از پله‌ها بیاید بالا، بیاید پیش من. اگر سرش را بالا می‌آورد می‌دید م اشاره می‌کردم بیاید بالا پیش‌ام. ولی اگر می‌دید زبان‌درازی می‌کرد. همین‌طور رفت توی برف رفت گم شد. خواستم گوشی بردارم به الکس زنگ بزنم بیاید دنبالم ببرد م بیرون. گفت مگر نمی‌دانم نمی‌توانم از آنجا بیایم بیرون. یادت رفته؟ گفت.
از کجا؟
گفت از خانه با ستون‌های بلند.
چطور؟ چطور نمی‌توانم؟
گفت اجازه نمی‌دهند.
چه کسی اجازه نمی‌دهد؟
دیگر چیزی نگفت.
گوشی را گذاشتم.
دوباره بلند شدم برایم ویسکی بریزم. فکر کردم یادم بیاید چه کسی اجازه نمی‌دهد بروم بیرون و چرا اجازه نمی‌دهد بروم بیرون... مگر چه کاره‌ست نمی‌گذارد بروم بیرون... مگر دست اوست نگذارد بروم بیرون. اصلن چرا خودم نمی‌روم بیرون. اصلن چرا زنگ بزنم الکس بیاید ببردم بیرون. خودم می‌روم بیرون. همین‌طور نشسته بودم از پنجره نگاه می‌کردم بیرون برف می‌آمد فکر می‌کردم حالا بلند می‌شوم می‌روم بیرون. به کسی چه کار دارد، اگر من بخواهم بروم بیرون می‌روم بیرون. همین‌طور مدام فکر کردم بروم بیرون. بیرون خیلی برف می‌آمد. ذوق داشتم بروم توی برف دراز بکشم غلت بزنم سیگار بکشم... خیلی ذوق داشتم. فکر کردم می‌روم بیرون یک وقت گم می‌شوم راه تپه را که بلد نیستم... ولی تپه بلند است از همه جا پیداست خانه‌ی با ستون‌های بلند روی تپه، پس گم شدم، پیدا می‌شوم فقط سرم را بیاورم بالا. اما اگر لیز می‌خوردم می‌افتادم پایم می‌شکست چه؟ اگر اِما را می‌دیدم چه؟ اگر می‌افتادم پایم می‌شکست همان وقت اِما رد می‌شد می‌دید افتاده‌ام پایم شکسته ناله می‌کنم، چه؟ مسخره‌ام می‌کرد اگر آنطور می‌دید م، دیگر همیشه فقط زبان‌درازی می‌کرد... یا دلش بسوزد. دلش می‌سوزد می‌آید کمکم کند دستم را بگیرد بلندم کند. می‌خواهد ببرد م بیمارستان. اگر بروم بیمارستان معلوم میشود رفته‌ام بیرون. معلوم می‌شود و او که نمی‌گذاشت بروم، می‌فهمد رفته‌ام. به اِما می‌گفتم نه خوبم. تشکر می‌کردم. بلند می‌شدم... ولی پایم اگر شکسته باشد آنقدر درد دارد نمی‌توانم بگویم. اصلن نمی‌توانم چیزی بگویم، حرفی بزنم. پایم اگر شکسته باشد فقط نعره می‌زنم، نمی‌فهمم او، او که دستم را گرفته دارد کمکم می‌کند، اوست. سخت دلهره پیدا کردم... خیلی دلهره پیدا کردم دیگر نمی‌خواستم بروم بیرون. دیدم اگر می‌رفتم، نزدیک غروب بود، شب می‌شد، تپه را نمی‌دیدم پیدا نمی‌شدم.

دیگر گرسنه بودم. نان توی ماست زدم.

تلفن زنگ خورد. اِما گفت یادم نرود شب شیر آب را باز بگذارم، گفت، وگرنه لوله‌ها یخ می‌زند. گفتم باز می‌گذارم، خواستم بگویم باز می‌گذارم. آن طرف خط     دیگر نبود، صدا نبود. رفتم شیر را باز کردم. چقدر باز می‌کردم خوب بود؟ خیلی داشت آب می‌رفت. باید می‌رفت. کمتر نمی‌شد. جوری نبود بشود. همانطور ایستادم نگاه کردم به آب می‌رفت توی چاه، صداش مغزم را می‌خورد. آمدم نشستم دیگر نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم، آب می‌رفت توی سرم، می‌رفت توی سرم را می‌گرفت. دوباره احساس خفگی می‌کردم، زن می‌آمد. این بار که می‌آمد می‌گفتم تصدقت گردم حیوان را از تویم بکش بیرون خلاصم کن.

برایم ویسکی ریختم، پیاله را به دهان که می‌بردم، فکر کردم تا کی بر این عهد بمانم... عهد ویسکی و نان و ماست. دیدم مثل هرچه بعد مدتی رها می‌کنم. اما جز ماست توی یخچال، چیزی نداشتم. دیدم چون چیز دیگر نداشتم، عهد داشتم. پس باید می‌رفتم بیرون چیزی می‌خریدم  می‌گذاشتم توی یخچال  نمی‌خوردم. نمی‌خوردم  کپک می‌زد  می‌ریختم دور. اول کپک می‌زد بعد بو می‌گرفت... اول که کپک می‌زد می‌آوردم از یخچال بیرون کپک را نگاه می‌کردم: کپک تازه سفید بود. کپک مانده اول خاکستری‌ست... اول بوی گند نمی‌دهد بوی چوب می‌دهد... بعد بوی کپک می‌دهد... بعد سیاه‌تر می‌شود سفیدی‌ش کمتر... بویش بیشتر... دیگر بوی چوب نمی‌دهد... بوی کپک نمی‌دهد... ولی اول باید می‌رفتم... می‌رفتم بیرون. اگر نمی‌رفتم اول بوی چوب می‌گرفتم. آن همه خوردن هیدروکربن خودش می‌شد کپک، باید پروتیین می‌خوردم. وگرنه خودم بو می‌گرفتم بعد بوی سیاه. ولی اول باید می‌رفتم در را باز می‌کردم. ممکن است قفل باشد؟ الکس... گفت شاید قفل باشد. اگر قفل باشد چه کار کنم؟ این فکر که شاید در قفل باشد، نتوانم بروم بیرون، این فکر که آنجا حبسم کرده باشد، نمی‌گذاشت بروم در را باز کنم. دلهره داشتم بروم دستگیره را بگیرم   فشار دهم    باز نشود. نه!... الکس نگفت... نگفت قفل باشد... گفت نباید بروم... تازه اگر می‌شد باز هم دلهره داشتم. دیدم این بهتر بود ندانم. ندانم باز می‌شود/نمی‌شود. گفتم به تردید ماندن بهتر... تازه اگر بروم، بروم بیرون، لیز می‌خورم   می‌افتم   پایم می‌شکند... یا... یا چه کسی‌ست... چه کسی نمی‌گذارد بروم بیرون... چه کسی مرا آنجا نگه داشته... نمی‌گذارد... چرا اینکه الکس می‌گفت یادم نمی‌آید... چرا نتوانم... می‌توانم... چطور نتوانم... و اصلن نگفت اگر بتوانم چه می‌شود... باید می‌پرسیدم اگر بتوانم چه... زنگ می‌زنم می‌پرسم اگر بتوانم چه... می‌خواستم بروم زنگ بزنم بپرسم... دوباره داشت کله‌ام را می‌گرفت آب. صدای توی آب مادرم بود می‌دوید از توی ستونِ بلند سفید می‌آمد. اولین زن که دیدم دخترمدرسه‌ای‌یی بود، پریده بود توی حوض، محکم چسبانده بود به سینه‌اش آورده بودم بیرونِ مکعب. چشم باز کردم دیگر توی بغل مادر بودم... مادر گریه می‌کرد   چشم باز کردم. دختر که نجاتم داده بود آن طرف‌تر، لباس خیسش چسبیده به تنش،   خندید. ولی صدای توی آب، صدای در بود. چشم باز کردم صدای در بود، می‌آمد. کسی به در می‌کوبید... گفتم   حالا می‌آیم   صبر کند هرکه هست    دارم می‌آیم.   بلند شدم... دیگر روز بود. از توی پنجره، پنجره‌ی اِما را نگاه کردم. پرده را کشیده باز کرده بود، کسی نبود توی اتاقش. از آنجا که من می‌دیدم نبود... رفتم تا در... دیگر نمی‌آمد صدا. ماندم اگر دوباره آمد دستگیره را بگیرم    فشار دهم   باز کنم.   نیامد.  دیدم از لای در پاکتی افتاده‌. برداشتم پاکت کاهی‌رنگ بود. برداشتم پاکت کاهی‌رنگ را   آوردم   دست کشیدم   بو کشیدم. بو نداشت. خنک بود. اسمم رویش نوشته بود:  مصطفا.   همین. نه از فرستنده خبری، نه آورنده! دلم نمی‌خواست هرچه تویش بود   بخوانم   بدانم چه بود   دلم نخواست. آوردم   انداختم روی میز. از توی یخچال ماست آوردم. نان هنوز بود. فریزر پر بود نان یخ زده. گرسنه   نان توی ماست زدم، مزه‌ی پاتِه‌ی جگر اردک شد؛ اردک را گرفتم   گودال کندم   تنه‌اش را تا سر فرو کردم توی گودال   نوکش بیرون بود   دهانش بیرون بود  - نمی‌دانستم کجا شنیده بودم در مصر باستان جای اینکه اردک بینوا را توی قفس تنگ بگذارند، توی گودال تنگ می‌گذاشتند، تنگ که تکان خوردن نتواند، چاق و چرب و پرمایه شود، اما توی طبقه‌ی ششم که نداشتم زمین و باغچه و قفس، گلدان خیلی بزرگی بود، گوشه‌ی اتاق معلوم نبود برای چه آنجا بوده و چه کسی گذاشته، گل هم نداشت ولی خاک که داشت؛ ولی اگر نمی‌توانست بریند، اگر جا نداشت بریند توی خاک، می‌مرد از فشار ریدن، گناه داشت طفلی، دیدم قدش به ته گلدان نمی‌رسد اگر خاک را بردارم، گودال توی گلدان جوری کندم تا ته گلدان خالی برداشتم یک حصاری درست کردم اطراف خاک آن زیر با نعلبکی باز پر نشود، این کافی نمی‌شد... باید نی‌ای چیزی پیدا می‌کردم توی حلقش فرو می‌کردم غذا می‌ریختم از نی توی چینه‌اش وگرنه مگر خودش چقدر می‌خورد اگر به زور بهش نمی‌خوارندم، اینکه می‌گویند گاواژ، یعنی به زور خوراندن، یعنی آنقدر به زور خوراندن که نمیرد ولی یک وقت که می‌مرد -  خمیر نان دادم تا می‌خورد... آنقدر می‌خورد عاقبت می‌مرد. مُرد  کشیدمش بیرون از گودال. بوی گند می‌داد. حالا سرش را بریدن کاری بود. حالا پرهایش را کندن کاری بود. این با دو چند روز نمی‌شد آنچه باید می‌شد توی چهار پنج هفته اگر جان نمی‌کند، با عسل آن‌وقت و با – من چقدر با نعناع دوست داشتم نه اینکه این را کسی یادم داده بود – سیر خواباندن... مزه‌ی جگرش شد:  نان زدم توی ماست. نورِ پنجره افتاده بود روی پاکتِ روی میز. نمی‌خواستم بدانم، بخوانم... نه   نمی‌خواستم. برداشتم   پرت کردم. جگر مزه‌ی خاک‌اره می‌داد اردک. اگر سبزی داشتم می‌دادم به خوردنش، سیر داشتم می‌دادم به خوردنش، علف معطر داشتم می‌دادم به خوردنش، کنجد داشتم می‌دادم به خوردنش، مزه‌ی خاک‌اره نمی‌داد.   بلند شدم ویسکی داغ کردم، جای قهوه... شیر می‌خواستم، ویسکی سرد ریختم توی ویسکیِ داغ   جاش. قهوه و پاته‌ی اردک        به‌به     صبحانه! 

Wednesday, February 19, 2014

خضر را بکش / یک

Toute âme est une mélodie, qu’il s’agit de renouer; et pour cela, sont la flûte ou la viole de chacun.
  – Stephan Mallarmé


زبان در آن دهن پاک گفته‌ئی که مگر
میان چشمه‌ی خضرست ماهی گویا
                                 - خاقانی



Prologue (1)
(خضر را بکش!)


امروز روزی‌ست که تصمیم گرفتم جز ویسکی وَ نون وُ ماست چیزی نخورم. و جز روبروی پنجره، کنار بخاری ننشینم. طبقه‌ی ششم. از پله‌های خیابان آمدم بالا. چمدان بیست و پنج کیلویی روی شانه. روبروم، بالای پله‌ها، ساختمان نمای آجر قرمز با ستون‌های خیلی بلند. یاد خانه‌ی... خانه‌ی کدام شازده‌ی قجر افتادم که رسیده بود به کدام آدم دربار که رسیده بود به انقلاب که رسیده بود به مدرسه‌ی دخترانه‌ی شهید. مدرسه‌ی دخترانه‌ی شهید با ستون‌های بلند. شهید با ستون‌های بلند... که مادرم معلمش بود.

بلند شدم برایم ویسکی بریزم. خمیر نان توی ماست زدم رفتم روی میز دستم رسید به سقف. از آن بالا کالوینو خیلی کوچک بود، توی خیابان دنبال زنی می‌دوید، گمان کردم صدایش را می‌شنوم، اسمی را فریاد می‌کشید: ترزااااا.... ترزااااااااااا.... یادم رفت برایم ویسکی بریزم. دستم را گذاشتم روی سقف، چرخیدم، پاهایم را آوردم بالا، آوردم رساندم به سقف، بچسبد به سقف، آویزان از پا... دستهایم را تکان دهم... بالا آوردنِ هرچه خورده بودم... پاهام چسبید به سقف. زن توی اتاقِ خانه‌ی کوچه‌ی پایین‌تر، با لپتاپش ور می‌رفت. برایش دست تکان دادم. بلند شد، قبل از اینکه پرده را بکشد، زبان‌درازی کرد. برگشتم   نشستم    دیدم یادم رفته برایم ویسکی بریزم. از توی پنجره بام خانه‌های روبرو پیدا بود. اتاق روی تپه‌ست: می‌خواستم دیگر ننویسم. یک ماه پیش می‌خواستم خودم را بکشم. راهش را پیدا نکردم.  
به گمانم از خون بترسم.
اغلب دلم می‌خواسته خودم را بیاندازم پایین. برای آن کار باید بروم جایی، بلندی‌ای، ساختمانی، پیدا ‌کنم؛ همین هم میل و حوصله می‌خواهد.
اینجا گاز نیست. البته یک کپسول گاز کار را می‌سازد.
با طناب هم همیشه می‌شود، چون باید بروم تهیه کنم، آن هم یک کاری‌ست. و تازه اگر می‌رفتم و تهیه می‌کردم و می‌آمدم به بدبختی به جایی بندش می‌کردم بالای صندلی می‌رفتم صندلی را با پا پرت می‌کردم عقب، آن‌وقت طناب تحمل وزنم را نمی‌آورد، می‌افتادم و قاه‌قاه منفجر می‌شدم از خنده.
خوردن قرص هم که مبتذل است، ولی یک ابتذالی نیست که آدم به آن تن ندهد. ولی یک قرصی نباشد آدم هی عق بزند عق بزند تا آرزوی مردن بالا بیاورد.
یا برق توی حمام، سشوآر توی آب، اگر می‌شد فیوز نمی‌پرید. تا می‌خواستم بسوزم فیوز می‌پرید و پرید و همان‌طور دردناک به خودم پیچیدم.
بهتر این است تا می‌شود ویسکی خورد و تا می‌شود رگ برید. برای این کار باید اتاق در هتل گرفت، اعلان کسی مزاحم نشود پشت در آویخت، یادداشت خودکشی، که پیشتر روزهای زیادی سرش وقت گذاشته را روی میز زیر آینه گذاشت، رفت توی وان دراز کشید، شیشه‌ی ویسکی را بغل کرد و دوباره فکری شد نکند جای یادداشت مناسب نباشد، برگشت سراغ یادداشت جایی برایش پیدا کرد که هرکس آمد توی اتاق ببیند وقتی سر گرداند، کنار تلویزیون شاید؟ نه آنجا به چشم نمی‌آید. توی قاب آینه شاید؟ نه آنجا هم یک ضرب به چشم نمی‌آید. روی جاکفشی چطور؟ نه، پیدا نبود. روی بالش تختِ دست نخورده و به هم نریخته گذاشت، دوباره به حمام بازگشت، توی آب دراز کشید، باز سراسیمه به وسواس که شاید آنچه نوشته همه‌ی آنچه می‌خواسته بنویسد نبوده، برگشت و یادداشت را دوباره خواند و دید نه، همین بوده، حرف دیگری ندارد؛ این بار با خیال راحت، با کله‌ای که تازه گرم شده، برگشت توی وان دراز کشید. با پا گرمای آب را میزان کرد. جرعه‌ای دیگر نوشید. سعی کرد و به هیچ‌کس فکر نکرد و به جاش به سیاهی فکر کرد. به یک سیاهی که هیچ نمی‌داند چیست. به لحظه‌ای که هیچ نمی‌داند چه لحظه است. فکر کرد به زمان که چه زمان است در آن لحظه‌ای که هیچ نمی‌داند از آن. جرعه‌ی دیگر نوشید از گران‌ترین ویسکی که تا حال نوشیده. آن‌وقت یکباره باز همان دلهره بیاید: نکند جای یادداشت مناسب نباشد، کسی نبیند. اگر نبیند چه؟ همه‌ی آنچه داشت، همه‌ی آنچه همه‌ی آن سالها، همه‌ی آنچه یک عمر، همه همان بود؛ اگر نبیند چه؟ آنوقت دوباره برخیزد، همان‌طور آب‌چکان بیاید از حمام توی اتاق سرد و نفهمد سرما و سوزن‌سوزن پوستش. نگاه بچرخاند روی میز زیر آینه ببیند یادداشت نیست. دلهره بشود اضطراب و قلب بشود کوبیدن تند پنیک، هی نگاه کند: دفتر اطلاعات هتل، منوی غذا جدا، منوی نوشیدنی جدا، دستورالعمل و هزینه‌ی اینترنت: هر ساعت ده چوق؛ کجاست مادرقحبه.... کجاست... همین‌جا گذاشتم. کجا رفت. مگر می‌شود. دوباره کاغذها را زیر و رو کند، دور خودش بچرخد، کنار تلویزیون، روی جاکفشی و نبیند و بیشتر کوبیدن قلبش و یادش بیاید از عزیزترین چیزهایی که وقتی نمی‌توانست پیدا کند، یادش نمی‌آمد کجا پنهان کرده بود، همین‌طور پنیک و تندقلب و ناسزاگو دور خودش چرخیده و چرخیده، و یادش بیاید همیشه ولی پیدا کرده جایی که هیچ فکرش را نمی‌کرده و اصلن چون آنجا بهترین جاست، همان‌جایی که خودش حتا فکرش را نمی‌کرد و یکباره یادش می‌آمد، یکباره خودش را می‌دید داشته فکر می‌کرده کجاست بهترین جای پنهان کردن چیزی و خودش را تماشا کرده چطور همان پنهان‌جاهایی که حالا سرک کشیده بود و نبود، رفته و گذاشته آنجا و فکر کرده نه اینجا جایش نیست و رفته سراغ آن جای دیگر، درست مثل حالا که رفته بود و قدم به قدم خود آن وقتش را دیده در رفتن به آن پنهان‌گاه‌ها و تا آن‌ جاها خودش را دنبال کرده و درست سر آن جا که باید، همان جایی که یادش نمی‌آمد، همان جا که چون آنقدر بدیهی بود خودش را لو نمی‌داد، باز یادش نیاید و نومید و سرگشته، پس به هیهات و آرام کردن خودش، بی‌خیالِ گشتن شده، دست به پیشانی و صورت کشیده و زیر لب گفته این هم شد کنار چیزهای دیگر و تا رفته سراغ کار دیگر، تا آن تپش تند کاسته، یادش آمده، خوش پس به دو رفته آن دریچه را باز کرده، آن چیز عزیز را، تیله‌ای با رگه‌های آبی در کودکی، تصویر  زنی برهنه در نوجوانی، عاشقانه‌هایی برای دختری که دوست می‌داشته و هرگز رو نکرده به دستش برساند در جوانی و یادداشت خودکشی که بارها پاره کرده از نو نوشته و هر بار سراغش رفته باز مضحک جلوه کرده در میان‌سالی؛ برداشته و با همان شور نخستی، با همان هیجان همیشه که گردنش را کج کرده به تماشای رازی فقط، فقط برای خودش با آن چیز، همیشه همان تیله، همیشه همان چشم‌های کودکی‌ش؛ و سربگرداند روی تخت دست‌نخورده و به هم نریخته، روی بالش، سفیدی کاغذ بخنداند چشم‌ش را. برود در آستانه‌ی در ورودی اتاق، همان‌طور لخت و آب‌چکان، بایستد تماشا تا یقین که همان‌جا بهترین جاست و باز برگردد پای حالا سردش را توی آب نیمه گرم وان فرو کند، نفسی به آرامش بیرون دهد و بطری را سر بکشد و نگاهِ خندان به چیز آخر بیاندازد: تیغ.     این بهترین چاره‌ست به ذهنم آمد. البته اگر دسترسی به ششلول داشتم، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم لوله را توی دهان می‌گذاشتم و می‌مکیدم آنقدر تا گلوله... تا چیزی از صورت نمانَد. باید از ریخت انداخت، ولی یک نفر خودش اگر بخواهد، جز اینکه با صورت به زمین بیاید، راه دیگر ندارد.
به این فکرها،     افتاده بودم: رخوتناک و لَخت.

تلفن جواب ندادم، یکی نگران شد، دیروز، آمدند در خانه را زدند، فکر کردند مرده باشم.
عجیب شد. خنده‌ام گرفت و دماغ‌سوخته شدم. 
همه‌اش خواب بودم. شانزده ساعت یا بیشتر. هجده ساعت یا بیشتر. بیست ساعت یا بیشتر. یک روز یا بیشتر.   نمی‌دانم.
کلید داشته آمده بود تو... نخوابیده بودم. دروغ گفتم. حوصله نداشتم جواب بدهم. این طبیعی من بود. 
گفت زندگی را به تعویق می‌اندازم. گفتم چه‌جور زندگی؟
بلند شدم رفتم...     یعنی آمدم...    از پله‌ها... بالا. تا اتاق از توی خیابان خیلی پله بود، چمدان سنگین بود. بچه که بودم توی مدرسه‌ی دخترانه‌ی با ستون‌های بلند، وسط حیاط حوض بزرگ بود، مکعب و بزرگ و عمیق بود. یکبار افتادم توی حوض... داشتم خفه می‌شدم... از توی آب ستون‌های سفید بلند، بلندتر و بلندتر.. تا آسمان... دیگر نفهمیدم. بعدن نوشتم اول که یادم می‌آید شش سالم بود، مکعب شدم. توی آب، تهِ آب، توی حوض، یک چیز روشنی بود می‌خواستم بردارم. خم شدم دست کردم توی آب. نمی‌رسید ته آب دستم با اینکه کفِ حوض انگار چقدر نزدیک بود، ولی نبود. بعد افتادم. لیز خوردم. دیواره‌ی حوض مغزم را خورد؛ صدای طبل و سنج. سراسیمه می‌دویدم. می‌دویدم توی کوچه. سیاهی‌های دورتر. پارچه. پارچه. کوچه‌ی پایین‌تر. بعد از آن. نه سیاهی، دسته‌ای حلقه ایستاده، حلقه‌حلقه، و باز دورتر. چشمهای ورآمده به آن که آن وسط... توی آن که آن وسط... از لای آنها رد شدن. هرچه رد می‌شدم باز رد می‌شدم... نمی‌رسیدم. صدا بلندتر، می‌چرخید، طبل و سنج. و یکی جیغ. فکر کردم عزاست. بوی اسپند. دود اسپند. خون، زیر پای آدم. آن وسط، آن که، مردی مچاله، دراز افتاده، پاهاش توی شکمش جمع. صورتش نه پیدا. شلوار و لباسِ پاره.           هرکس به آن تماشا می‌کرد،     و منتظر انگار. رد که شدم، از آدم... حلقه‌حلقه آنها، آنجا که رسیدم، افتادم وسط، حلقه باز شد، وسیع شد میانه، توی حلقه، افتاده... افتاده از اول... آن که... من بودم... دورتر... سالها بعد.... بعد م بود...من بودم... خیلی دور ستون‌های بلندِ سفید... را دیدم می‌رفت آسمان.
آن‌وقت زن آمد.
زن سفید بود، لباس سفید،   پوست سفید،   موهای سفید.             پیر نبود.
می‌خواست خفه‌ام کند.
زن سفید را جایی خوانده بودم وقتی می‌‌آید، صاحب حیوانی‌ست. جنسی در جنس دیگر، مخلوط شده؛ آدم مغشوش،` نه جن‌زده. از توی او، زن، می‌خوانَد و حیوان بیرون می‌آید، به سپیدی زن می‌رود. صاحب حیوان،             شاید بمیرد. یادم آمد که برای آوردن زن، جادویی‌ست، وردی بر کف دست می‌نویسند، دست را بر آتش می‌گیرند، نوشته می‌سوزد، از دود نوشته زن سپید پیدا می‌شود. آنکه می‌نویسد، دستش نمی‌سوزد.
و زن همه‌جا بود.
پشت سرش، چشم‌ها، خیره.
بعد دیگر سرخ می‌دیدم. سرخ مسحورم کرد. آوازی می‌خواند زن. داشتم می‌چرخیدم و منی که افتاده بود نمی‌جنبید. چیزی سبز و بنفش از تنم، شکمم، بیرون می‌آمد، و از دهان من، شاید چشمم. دیگر چیزی نمی‌شنیدم. چرخیدن. و تکه‌های تصویر. گفتم بس است.    بس است.    بس است.        تنهایم بگذار.
سرد شد.
داشتم خفه می‌شدم.
درد داری؟
گفتم حیوانِ توی من با حیوان توی او فرق می‌کند.    
حیوانِ توی من گاو است، مار نیست.
حیوانِ توی من ماهی‌ست، مار نیست.
حیوان توی من اسبی‌ست.
خیلی خندید. قهقهه‌ی وحشتناک، ‌خندید.   ترسیدم، سرم را بالا آوردم. شیشه‌ی پنجره عرق کرده بود. فکر کردم او، او بود آمده بود پی‌ام؛ چون همیشه که می‌آمد، همیشه که توی زمین خرابه‌ی ته کوچه هفت‌سنگ بازی می‌کردیم... آنجا بود... تماشا می‌کرد... به تکیه‌ی عصاش. مو نداشت، کلاه داشت، ریش نداشت، لاغر بود، عینک داشت، ناخن اشاره‌ی دست راست نداشت: ماهی‌ی مرده‌ی انگشتش. سر کوچه، نبش کوچه، پهلوی فرش‌فروشی جعفر، مغازه‌ی دو  زندگی مال او بود.