Sunday, March 3, 2013

جام، خاکستر و گوشت / جشن



FAUT-IL BRÛLER KAFKA?*

- la littérature et le mal; Georges Bataille


"جام، خاکستر و گوشت"

جشن



پدر گودال می‌کند. هر چند دقیقه، خسته، به بیل تکیه می‌داد، آستین به پیشانی‌ش می‌کشید. مادرم نگاه می‌کرد به چقدر عمق، توی نور کم چراغ ماشین، که کنده. پیاده شد، بازو به در داد، پیش نرفت، ندیدم گریه داشت، نداشت. من نشدم، او می‌خواست بروم کمک پدر که می‌کند. نمی‌خواستم بروم. به زور برده بودندم. باغ را فروخته بودیم دیگر مال ما نبود، کلید اما همان بود. رفتیم. کسی نبود. سرد بود. برف نبود. زیر درخت گردو. طناب وصل بود به درخت، همان طناب که بالون را به آن می‌بست مصطفا نبود. بالونی که می‌ساخت. طناب کلفت نایلونی نارنجی نبود. با پارچه. می‌دوخت تکه‌ها را، مثل لحاف چل تکه. بهش خندیدم گفتم اینطور نمی‌شود، هوا ازش در می‌رود. در می‌رفت. باد نمی‌شد. با پارچه نمی‌شد. خودش می‌دانست. دلش می‌خواست بدوزد و باد کند و ببیند نمی‌شود بعد ول می‌کرد می‌رفت یک کار دیگری که نمی‌شد، دوباره ول می‌کرد. اینطور بود. همیشه. دست خودش نبود. سوارش شود برود. برود هرجا. اگر کمکش می‌کردم مرا هم می‌برد. نمی‌کردم، فایده نداشت. نه نداشت. قبلش زنگ زده بودم به یکی گفته بودم یک چیزی بیاورد. حش نه. ماری نه. کشیدنی نه. خوردنی. قرصی چیزی. جلوی مادرم نمی‌شد. هرچه بود مصطفا را آورد. زنده آورد. توی گودال آورد. پدر گفت برای خاطر مادرت. مادر می‌خواست دفنش کند. جسد را سوزانده‌اند. خودش خواسته بود بسوزانند. وصیت نوشته بود، پولش را داده بود. برش دارند ببرند ایران نمی‌خواست. قایقی چوبی می‌خواست، جسد را بگذارند توش، آتش، رهای آب، مثل وایکینگی توی شمال. آب. آب هر جا. رودخانه. دریا. اقیانوس. ببرد. این نمی‌شد، توی کوره انداخته بودند، خاکستر را برده بودند اقیانوس، باد. مادر می‌گفت خیلی زجر کشیده، آدم می‌میرد جانش همان‌جا می‌ایستد کنار جسد تماشا که بعد چه می‌شود، طول می‌کشد تنش را ول کند برود. نمی‌دانم این را از کجا می‌گفت. چون سوخته، آرام ندارد، باید دفنش کرد. مادر گفت. بالون چل تکه. لباس. چیزهایی که توی خاک بپوسد، چیزهایی که دوست داشت، لای کفن. نگاه کردم، ایستاده بود مصطفا کنار پدر توی نور تند ماشین؛ تماشا. فکر کردم ولی جسد که نیست. توی قبرستان نمی‌شد. نمی‌گذاشتند. مگر می‌رفتیم دهات. یک جایی که دوست داشت. کجا دوست داشت؟ فکرشان را روی هم گذاشتند. چیزی نگفتم. حیاط خانه. فکر کرده بودند توی حیاط خانه. داشت می‌رفت توی حیاط گودال بکند.
گفتم نه.
گفتم باغ. برویم باغ. زیر گردو.
گشتم تکه‌های بالون توی انبار، هنوز، برداشتم. لباس بود. نقاشی‌های بچگی‌ش، پوشه توش نقاشی بچگی‌ش، هواپیما، دریا، زرد. برداشتم. به مادرم هم دادم. از آن قرص‌ها. آرام بگیرد. برگشت نشست توی ماشین، دادم. گفتم بخورد بهتر می‌شود. بی صدا گرفت خورد. باغ خاموش و درخت و زوزه.
مریض نبود. چندین سال بود نبود، ندیده بودیم‌اش. پدر گفت همیشه همان بود. پژمرده. قبلن. گذاشته بودندش آسایشگاه گفتند درس بخواند رفته خارج. غذا نمی‌خورد. هیچی نمی‌خورد. کسی نفهمید. من فهمیدم نمی‌خورد، بازی بازی می‌کند، منتظر می‌ماند هرکس که خورد رفت، می‌ریزد دور. دور رفته. می‌خواست از گرسنگی بمیرد. به من گفت.
مادر نمی‌دانست.
بعد کابوس را برایم گفت. مرغ سرکنده اطراف گودال می‌دوید و جان می‌کند. مادر هم می‌دید؟ می‌خواستم بپرسم. خونش روی پدرم، صورتش، پاشیدن. پدر که می‌رفت پایین، پایین. من بودم که فرستادند آسایشگاه. او نبود. از خودم شفا... مرا از خودم... شفا. فریاد می‌زدم. یادم آمد. او می‌آمد ملاقات. همیشه او می‌آمد. رفتم روی صندلی جلو کنار مادرم، دراز کشیدم روی پاش سرم را گذاشتم انگشتهاش لای موهام. بی صدا گریه کردم. ریخت روی لبهام اشکش، از ترسهاش. از بالون. من و او دیدیم باد می‌شد از توی گودال بیرون می‌آمد. پدر محو می‌شد. او هم مرغ سرکنده را می‌دید می‌دود؟، مادرم، مصطفا را؟
توی خواب حوض. مرغ دور حوض. حوض لجن گرفته، توش نوزاد جانور سبز. می‌افتاد توی حوض مکعب بلند. مرغ. گودال. پدر کو؟.
سرم را گذاشتم روی پاش. دستش روی صورتم. گونه‌ام. برق داشت انگشتش. بی صداش حجم می‌گرفت، از دور می‌آمد، می‌دید. دید. برویم بالون سواری، گفت، قهقهه زد. بلندم کرد. پیاده شدیم. دوید. دوید. دوید و رقص. دوید و کندن لباسهاش. دوید و شیرجه توی حوض.
مادر می‌دوید. مرغ می‌دوید. بالون...

پدر مرد.
برایش نوشتم، من و مادر تنها شدیم. هرگز جواب نیامد. بعدن گفتند خودش را کشته. رفتم سفارت مکزیک، تهران. جنازه‌اش را وصیت کرده بود بسوزانند، گفتند. خیلی طول کشیده بود پیدامان کنند. یادداشتی چیزی؟ نه. نبود. هیچی. هرگز نبوده اصلن هیچوقت انگار. باید چیزی را امضا می‌کردم گواهی بدهند مرده. آمدم بیرون منگ توی جوردن بالا رفتم لای ماشین‌ها، ترافیک. فکر کردم چطور به مادرم گفتن. نگفتم. رفتم تا باغ فردوس پیاده، نشستم روی نیمکت. توی آینه صورتم را نگاه کنم، می‌خواستم، نکردم. ترسیدم او هم برود. گریه نکرده بودم، پای چشمم سیاه بود، ریخته بود از مژه. لابد. یک طوری نگاهم می‌کرد هرکس رد می‌شد نگاهم می‌کرد. اول نمی‌دیدم. وقتی دیدم، بلند شدم رفتم. رفتم خانه یادم رفت بروم ماشین را بردارم جایی که بود. باید می‌گفتم مرده. نگاهم کرد. گفتم ماشین را جا گذاشتم یک جایی توی خیابان. نگفتم. اگر می‌گفتم می‌رفت. تنها ماندم. رفت. برگشت با پسری عین پدرم، جوانی‌ش. نگفت کجا رفت. اسمش را نگفت. گفت با هم، من و او و او، پدرم، برویم دفنش کنیم. شب برویم. رفتیم پس. نمی‌خواستم. گفتم. زور کرد، برد.
یادم آمد.
یک روز از مدرسه برگشتم، در باز بود، توی خانه کسی نبود، هرچه صدا کردم. ترسیدم. دنبال مادرم، دنبال مصطفا، صدا. نبود، نه توی حیاط، توی زیرزمین، توی انباری زیر پله. همیشه او بود یا مادرم، وقتی می‌آمدم خانه، کلید نداشتم. مادرم نمی‌گذاشت. خودش را مجبور می‌کرد باشد یا مصطفا. نبود. پله‌های پشت بام را رفتم از یک جایی سوز می‌آمد. خرپشته در باز بود. بعد از ظهر زمستان سرد بود، برف نبود. قطره‌های سرخ روی موزاییک، توی خرپشته، ادامه‌اش روی بام، ریخته، خون؛ دیدن و وحشت. نک پا رفتن. این سو و آن سوی سرخ گذاشتن پا، ردیف کفترهای مرتب روی سکوی روبرو، رو به حیاط، مرده، بی‌سر. سرهای آن طرف چیده، یکی یکی، کنار هم، به فاصله موزون. مچاله توی کبوترخانه، مصطفا نشسته بود، توی قفس، مرا نمی‌دید. اگر می‌رفتم نزدیک داشت می‌لرزید. هاج و واج رفتم. دیدم. می‌خندید. نمی‌دیدم. به مادر گفتم. گفتم در را بسته توش نشسته. سرما می‌خورد، مادرم گفت. پدر که آمد. دنبالش دوید، کمربند در آورد بزند. فرار نکرد. ندوید. هیچی نگفت. نزد. بعد گریه کرد. اول پدر گریه کرد. من بودم. یک روز آمد ملاقات گفتم. گفت او نبوده من بودم. دستم را بالا آوردم به دستم نگاه کردم. انداختم. دوباره آوردم بالا نگاه کردم. گفت من بوده‌ام سر کفترها را کنده بودم. چرا کنده بودم. نمی‌دانست.
یادم نمی‌آمد.
دست مادرم را سفت فشار دادم توی ماشین نشسته بودیم جوانیِ پدر را مجبور کرده بود بکند تماشایش می‌کردیم می‌خواستم بگویم مادر بیا بازی کنیم از همان بازی که توی ملاقات می‌کردیم با مصطفا، مادر نمی‌دانست، توی صورت هم خیره می‌شدیم فحش می‌دادیم هرچه بدتر بیشتر که آن دیگری از کوره در برود زودتر، می‌باخت. فحش نه. یک چیزی که لجش را در بیاورد من می‌گفتم او که حرص من را بیاورد می‌گفت. می‌گفت و نگاهش می‌کردم دل توی دلم نبود کسی بشنود نگذارند بیاید بعدن باز می‌آمد، بازی دوباره، خوبی‌اش این بود اضطراب. و من منتظر می‌ماندم تا بیاید. یک بار نیامد. دو هفته نیامد. سه هفته نیامد. یک ماه نیامد. پدر آمد. مرا آورد بیرون. او رفته بود. گفت دیگر رفته. کجا رفته. برگشتیم خانه. نیامده بود، بی که بگوید رفته. خداحافظی نکرد... رفت.
برگشتم.
اتاقم همان اتاق نبود. چیزهای تازه بود. همه چیز را عوض کرده بود مادر، نگاهم کرد. آت و آشغالهایم را گذاشته‌اند توی انبار زیر پله. اگر چیزی خواستم. درش قفل است. پدر کرده. بگویم. بیاورد. کلیدش دست او نیست. دست اوست.
پدر مرد.
پی‌اش می‌خواستم بروم بگردم پیدایش کنم برش گردانم هیچ ازش خبر نداشتیم.
رفتم.
بعد که آمد ملاقات گفت هیچ جا نرفته، من هم هیچ جا دنبال او‌. اصرار کردم. همه را برایش گفتم، جاهایی که رفته بود، رفته بودم. اودسا. ریگا. ورشو. گدانسک. خندید. انگار سوار بالن شده باشیم رفته باشیم، خندید. همانطور که می‌خواستم بالن ساخته باشم نمی‌شد می‌خندید می‌گفت نمی‌شود، خندید. بلند. با دهان بسته. بلند. هی می‌خندید نمی‌شد، خندید.
به یارو گفتم چطور خودش را کشت. یارو نمی‌دانست. گفت اینجا ننوشته. گفتم چطور خودش را کشت. برگشت توی صورتم نگاه کرد گفت ننوشته. گفتم چطور. برگشت توی صورتم گفت نمی‌دانست. ننوشته. آرام دوباره گفتم چطور. گفت نمی‌دانست. گفتم لااقل چطورش را باید نوشته باشد. گفت فقط نوشته به وصیت متوفا جسد را سوزانده‌اند. شرکتی که سوزانده تاییدیه فرستاده. نوشته برده‌اند اقیانوس. شماره را گرفتم. زنگ زدم. کسی گوشی برداشت انگلیسی بلد نبود. اسم را گفتم. نمی‌فهمید. گوشی را گذاشتم. گفتم چطور؟ یارو گفت نمی‌دانست. همینطور تمام جردن رفتم گفتم چطور. یارو نمی‌دانست. ماشین را بردارم یادم رفت. آخرش به مادرم هم گفتم. رفت. آمدم خانه در باز بود رفته بود.
روی بام رفتم.  



* "بایست کافکا را سوزاند؟" – عنوان مقاله‌ای‌ست در کتاب "ادبیات و شر" نوشته باتای.


Friday, February 22, 2013

شرم / دوم - پاره‌ای از یک کتاب




Mourning is regularly the reaction to the loss of a loved person, or to the loss of some abstraction which has taken the place of one.

‘Mourning and Melancholia’

 Freud  




"شرم / دوم "
- پاره‌ای از یک کتاب - 



از پشت شیشه، ردیف محفظه‌های کوچک. تماشا، حال عصب را نخواباند، نوزاد تازه. اگر می‌رفتم، می‌رفتم توی گوش جوانک می‌گفتم. می‌گفتم سگ زاییده هنر کرده. دل توی دلش نیست. بیچاره. می‌خندد. می‌گفتم. می‌گفتم خبری نشده. یک حرامزاده‌ای مثل حرامزاده‌ای که خود تویی. خود منم. گفتم. چیزی نگفت. از کوره در نرفت.
گفتم زنم عمل کرده. آورده‌اند اینجا، توی بخش زایمان، بستری‌ش کرده‌اند.
نه آقا. توله‌ی من قد کشیده، دیگر وقت پس انداختن خودش شده... گفتم.
و دیگر چیزی نگفتم. با بدبختی‌ش ولش کردم. زل زدم دیدم نوزادی مشتش را جمع کرده. توی محفظه. لابد زود دنیا آمده. چقدر پول می‌گیرند این را نگه می‌دارند جانش در نرود. خیلی می‌گیرند. شش ماهه لابد. دلم خواست بروم آن طرف شیشه، بالای سرش، انگشت بمالم به انگشت کوچک. انگشتش را بالا آورد. به شیشه‌ای که توش بود، نرسید. بالا آوردم، به شیشه، نچسباندم، دور نگه داشتم، از دور آوردم نزدیک، نزدیک شیشه، نزدیک مشت تازه، کوچک. نفسم گرفت. چندشم شد. برگشتم نشستم.     زنم را نیاوده‌اند. می‌آورند. هنوز توی اتاق عمل... لابد. نکند بمیرد؟ اگر بمیرد. ممکن است خون لختگی، بشود، دکتر گفت، بزند به قلبش، مغزش، دیگر کاری از دستشان برنیاید. می‌میرد. کاش بمیرد. نه. بچه چه می‌شود. بچه بزرگ شده. یک کاری‌ش می‌کنم. دلم تنگ می‌شود. برای چه. خیلی وقت است نمی‌شود. اگر بمیرد. فکرش را نمی‌کردم. همیشه من باید زودتر از او بمیرم فکر می‌کردم اینطور می‌شود و من می‌میرم و او برایم عزا می‌گیرد، سیاه می‌پوشد، شب جمعه می‌آید سر قبرم، نذری می‌دهد. دوست داشتم وقتی بمیرم هنوز ببینم این که خودش را می‌زند: عزیزم... عزیزم... جانم... جانم... بمیرم... بمیرم... می‌گوید، بشنوم. خندیدم. جوانک دل نگران نوزاد توی قوطی، می‌خواهد بغلش کند برش دارد ببرد خانه‌. لابد نگذاشته‌اند دستش بزند. لابد رفته سر زا. وگرنه زنش کو. شاید تازه دنیا آمده زنش توی اتاق خوابیده این آمده تحفه‌اش را ببیند. کاش زنش مرده باشد. بروم بپرسم زنش که مرد چه طور شد. چه حال شد. گریه ندارم. گریه ندارد. مرد. سیاه می‌پوشم. بعد تمام می‌شود. تا چلم. چلم تمام می‌شود و خلاص. حتمن هنوز دوستش دارد. حتمن دلش تنگ شده. یکی دیگر پیدا می‌شود. بروم بگویم. بگویم همه‌شان مثل هم‌. فرق ندارد. پنج ساعت عمل. پایش را باز می‌کنند. رگهای خراب را می‌کشند بیرون، رگهای تازه از جای دیگر برمی‌دارند، می‌گذارند جای این، می‌دوزند. پوست دوخته. عجب. کاش می‌گذاشتند می‌رفتم تماشا. دلم نمی‌خواست از جوانک بپرسم زنش کجاست. اگر می‌گفتم، اگر مرده بود، یادش می‌آوردم، دلم نمی‌خواست. حتمن توی اتاق خوابیده. برو پیش‌اش. دستش را بگیر. موهایش را نوازش کن. ببوسش. همه این کارها را کرده. حالا خوابیده. آمده بچه را ببیند. کدام یکی؟ آن یکی. نه. آن یکی که چشمش بسته است. همه شان بسته است. نه آن یکی. نمی‌دانم. همه‌شان مثل هم. پاهاش خیلی زشت شده بود. باد کرده بود. رگهای سیاه ور آمده. قلمبه. درد داشت. هر شب. هر روز. نمی‌توانست زیاد راه برود. آی... آی... مجبور شد عمل کند. دکتر گفته ممکن است بمیرد. آقاجون هم که مرد دکتر گفته بود. ولی خیلی وقت بود مرده بود. کما رفته بود، اگر نگهش می‌داشتند توی بیمارستان پولش خیلی می‌شد. شاید هم برمی‌گشت. زنده می‌شد. خودش مصیبتی. نمی‌توانست راه برود. سکته کرد. بله. بار اول سکته کرد، چیزی‌ش نشد. سکته‌ی دوم، از پا افتاد، خانه‌نشین شد. برایش واکر گرفتیم. لک و لکی می‌کرد. ننه‌ام هنوز چشمش می‌دید. کمکش می‌کرد. شلوارش را درمی‌آورد، بلوزش را درمی‌آورد، عوض می‌کرد. حمامش می‌برد. خودش هم هنوز نیمچه توانی داشت. بردم‌اش آلمان. بردم‌اش امریکا. به خرج خودم. بهترین دکترها. فایده نکرد. دوباره سکته. باز هم می‌دادم. گفتم بگذارید بماند توی بیمارستان، خرجش با من.
گفتند پرستارها می‌کشندش. دکترها می‌کشندش. مراقبت نمی‌کنند زخم بستر می‌شود، گند می‌گیرد؛ می‌پوسد. برادرم گفت. خواهرم گفت. مگر نداشت می‌پوسید؟ توی خانه هم همینطور. چه فرق داشت. دکتر گفت بگذارید بمیرد. معلوم نیست چقدر بماند این حال.
گفتم محال است. جلوی برادرم گفتم. او هم گفت. خواهرم هم گفت. بعد پشیمان شدم. چه کاری بود نگه داشتن زجر و بدبختی. همان شب به برادرم گفتم. گفتم آقاجون را بگذاریم بمیرد. به دردسرش نمی‌ارزد. گفتم. او هم قبول کرد. برای مرگ آقاجون، گیلاسی بالا انداختیم: سلامتی!
خواهره نگذاشت.
پناه بر خدا. زشت است. مردم چه می‌گویند. جواب خدا را که می‌دهد. مگر دست ماست.
پس دست کدام مادرقحبه‌ای‌ست. برادرم گفت. کی به مردم بگوید. برادرم گفت.
مگر از جنازه من رد شوید. طفلک آقاجونم. آقاجونم مظلوم افتاده. آقاجونم را همین شما سکته دادید حالا می‌خواهید بکشید.
هی عجز و لابه کرد. برادرم را گفتم ولش کن. گفت خرجش زیاد است. آخرش که جان می‌کند. می‌دانم. این را چه کار کنیم؟ آسمان را می‌آورد زمین. الم شنگه می‌کند سلیطه. چادر می‌بندد کمرش دوره می‌افتد همه جا همین‌ها را می‌گوید...
نفهمیدم جوانک کو. لابد خسته شد. رفت، رفت پیش زنش. دستش را بگیرد. ماچش کند. قربان صدقه‌اش برود دستش درد نکند توله پس انداخته، بگوید. چقدر دوستش دارد بگوید حالا بیشتر دوستش دارد.
آن وقت آن نکبت آمد. خواهره آوردش. بالای سر آقاجون نشسته بودم آمد تو. نگاه نکردم. به صورت پیرمرد نگاه می‌کردم، مچاله بود و بعد پنجره، توی کوچه، ابر و خانه روبرو، تیر چراغ، هیچی. جوان هم بود عنق بود بچه که بودیم. مادرم را نمی‌خواست. خاله‌ام را می‌خواست. خاله‌ام بچه بود نگذاشتند گفتند این بزرگتر است. این را گرفت. خاله‌ام خانه‌مان نیامد. سی سال نیامد. این خانه نبود. مولوی بود. سکته کرد خانه را فروختم، اینجا را گرفتم، بردم‌اش خارج. کج می‌شد لبش، سیاه، از بس می‌زد، می‌زد توی گوشش. مادرم را می‌زد. من را. برادرم را. دختره را نمی‌زد. دختر می‌خواست. برادرم را می‌گفت دختر است. تا چند سالگی لباس دختر تنش کردند. مهری صدایش کردند. نه. دختر نمی‌خواست. قبل از او سه تا پسر، مرده بودند، نوزاد، مرض گرفته بودند، شب تب کرده، صبح سیاه شده، مرده. من که ندیدم. نبودم. چال کردند توی حیاط. قبل از خانه مولوی. قبل از تهران. توی میامی. نذر کرده بود مادرم. از ترسش بعدن هم گفت دختر است. بعد رویش ماند مهری. آقاعمو سر به سرش می‌گذاشت. بار آخر که گذاشت، شلوارش را کشید پایین مهری، چُلش را نشان داد، زبان درازی کرد. آقاعموم خندید. من که نبودم. آقاجون زد توی سرش. تخم جن، خجالت بکش. ولی نمرد. بعد خواهره آمد. بعد من. آن وقت زندان بود. مصدقی بود. گرفتند بردند سه چهار سال. آمد دیگر قمار نکرد. نماز می‌خواند لب به مشروب نزد. خانه را کرد روضه‌خانه هر محرم. برمان می‌داشت مجبوری می‌برد خانه‌ی آخوند هر هفته. برادرم در می‌رفت، نمی‌آمد، می‌رفت بازار، از مدرسه هم درمی‌رفت، می‌رفت بازار. آبنبات فله می‌خرید می‌برد مدرسه، می‌فروخت. نمی‌آمد با ما خانه‌ی آخوند سه چهارتا دختر داشت. نمی‌گذاشتند بروم با آنها بازی. اتاق‌ها، حجره حجره دورتادور حوض. کفتر داشتند، دو تا پسر داشت آخوند از من بزرگتر، روی بام. تیله‌بازی. جرات نداشتم بروم پیش دخترها. خودشان می‌آمدند. اعظم می‌آمد. اعظم بزرگ بود. مرا می‌برد. اعظم را کشتند. اعدام کردند. بردندش. بعد خبر دادند. مرضیه را هم بردند. راضیه آمد خانه ما خواهرم بغلش کرد گریه کرد. آخوند هم دق کرد مرد. بعد پسرها را کشتند. مرضیه آمد بیرون، معجزه بود، فرار کرد رفت امریکا؛ وقتی آقاجون را بردم آنجا دوا درمان، دیدم‌اش. سرم را بالا آوردم: نکبت. فرشته مرگ همین شکلی‌ست، آکله‌، چاله چاله، چاه، خودش بود. نکبت. دلم سوخت. آقام گفت همین راضی را بگیر. آخوند آن وقت مرده بود. بقیه‌شان هم مرده بودند. این مانده بود و مرضی معلوم نبود کجاست، نفیسه کوچک بود. اعظم را دوست می‌داشتم. خواهرم را بغل که کرد، توی گریه می‌گفت، شنیدم، شل شدم، نشستم زمین. فرستادم درس بخوانم. زورکی فرستاد. نمی‌خواستم بروم گفت اگر نروم عاق می‌کند، از خانه بیرون می‌کند. می‌ترسید. گفتم این کاره نیستم آقاجون. کار به این کار‌ها ندارم. اینها همه‌اش دوز و کلک و بازی‌ست. آن وقت هنوز آخوند زنده بود. آخوند گفته بود بفرست برود. اعظم را دیدم گفتم مجبورم کرده بروم. چیزی نگفت. دیگر ندیدم‌اش. وقتی برگشتم ندیدم‌اش تا راضی آمد گفت مرده. آقام نگذاشت برویم خانه‌شان تسلیت. گفت آخوند گفته کسی نیاید، دردسر می‌شود. بعد خودش مرد. بعد راضی را گرفتم. بعد بچه آمد. بعد از پا افتاد، ورم شد. باد کرد. سرم را بالا آوردم، توی چشمش نگاه کردم، دیگر آبله نبود، ندیدم.
چیزی نگفت دستش را گرفتم بوسیدم. چیزی نگفت لمسش کردم چاله‌های پوست را، صورت را، لب را. بعد که خواستم. بعد که بلند شدم. گفت آقات می‌شنفه.
فقط گفت آقات می‌شنفه.


فوریه 2013
امیر حکیمی



پاره اول را اینجا بخوانید

Tuesday, January 22, 2013

شرم / پاره‌ای از یک کتاب



"حالا که ننم نیست تو بغل ماهیا می‌خوابم.
هموجو که دیبو تو بغل ننم می‌خوابه.  
اووخ من می‌شم دیبو و ماهیا می‌شن ننم.
اووخ ننم دردش میاد.
ننم قربون صدقش می‌ره.
ننم دیبو رو دوس می‌داره..."

                                  سنگ صبور، 
                                  صادق چوبک



شرم
- پاره‌ای از یک کتاب -


پرده‌های سفید.
او را نمی‌شناختم.
لوله‌ها و صدای بوق دستگاه.
یاد پدربزرگ افتادم وقتی می‌مرد چند روز توی کما، چند هفته، بوی گند می‌داد، ریش سیخ‌سیخ... تنک... در آورده... پدرم مرا برد، بار آخر، نفس آخر، دم آخر.
این که مرده. به پدرم گفتم.
توی دستگاه نشانم داد خط قرمز را، آبی را، قلب را. می‌زد.
نمرده...
اما مرده بود، پدر نمی‌دانست، من می‌دانستم. من دیدم. بوی گندش، بوی شاش نبود بوی زباله. روی لبش بود. روی گوشش بود. توش بود. موهایی که از گوشش زده بود بیرون، بدم می‌آمد، بغلم می‌کرد، می‌بوسید، نفرت می‌کردم.
پدرم گفت آقاجون رو ببوس.
عمه‌ام بود. پسرهایش. ننه آقام. عمویم. اتاق پر بود بوی گند. طوری نگاه می‌کردند، نمی‌شد نبوسید. نمی‌خواستم آشغال را بوس کنم. می‌رفتم جلو، بوش می‌چسبید به لبهام، موش. صورتم را جمع کردم. سرم را انداختم پایین. مشت کردم دستم را. دستی هولم می‌داد، به زور می‌خواست به آن کثافت کپک گرفته بروم ببوسم و بعد تند بدوم بیرون بالا بیاورم. پایم را محکم چسبانده بودم زمین. تکان نخورم. به تنش زیر سفید فکر کردم. هی سکوت. غرق می‌شد توی بوق اتاق. توی بو. نفسم را گرفتم، آنقدر نگه داشتم، نگه داشتم داشتم خفه می‌شدم. همه‌شان دارند نگاهم می‌کنند. نگاهم می‌کنند همه‌شان با هم نگاهم می‌کنند چهارتا چشم. هشت تا چشم. شانزده تا چشم. توی سرم نگاهشان، حس می‌کردم، روی پاهام، پاهام... رویم افتاده بود، نگاه، داشتم خفه می‌شدم. خواستم بگویم ولم کنند. بغضم گرفت. ناخنم را توی دستم فرو کردم که مشت کرده بودم نفس نمی‌کشیدم. بغض می‌زد بیرون، می‌ترکید، چشمهایم اشک می‌ریخت. دیگر شانه‌هام. دیگر پاهام. دیگر سینه‌ام. انگار همه با هم می‌گفتند، می‌گفتند برو، آقاجون رو ببوس.
سرم را بالا آوردم.
یکی یکی برگشتم نگاه کردم،
صدای پدرم از دهان مادرش. از دهان خواهرش. از دهان پرده. از دهان گلدان خالی فلزی. از دهان یخچال سفید کوچک. از دهان میز ایستاده روی تخت. از دهان دکمه‌های تغییر وضعیت تخت. از دهان دستگاه قلب. از دهان لوله‌ی اکسیژن. شلنگ سروم و دارو... صدای پدرم.
او را نگاه نمی‌کردم مرده را که می‌خواست بروم لبم را بگذارم روی گونه‌اش، روی پیشانی گندیده‌اش، بریزدش توی من، از لبهایم برود تو، از دهانم برود از گلویم پایین توی ریه‌ام جا خوش کند توی سینه‌ام. و نگاهم افتاد لبهای بی‌رنگش، باز شد، انگار، صدای پدرم از توش،
بیا بابا...
بیا من رو بوس کن،
موهای زبر، صورت چروکیده، بوی چرک... بیا...
بیا پدرت را ببوس. بیا مادرت را ببوس. بیا ننه‌آقات را ببوس. بیا عمه را... بیا عروس را. بیا نوزاد خواهرت را. ببوس...  ببوس... تف... بو... پوست... بوس...

نگاه کردم.

بشکه‌ی بزرگ از ریخت‌افتاده‌ی متورمی‌ست ننه آقا با چشمهای آب آورده، سفید شده، لنگ می‌زند راه می‌رود؛ کر هم هست، داد می‌زنی باز نمی‌شنود. هرچه دوست دارد می‌شنود. من می‌دانم. خودش را به کری زده. کر شده عزیز شده. بچه‌هایش دوستش ندارند. پدرم دوستش ندارد. خودش گفت. برای اینکه بگوید نمی‌تواند بچه‌ها بروند برای آقاشان که داشت می‌مرد پرستار بگیرند. گریه می‌کرد می‌گفت. خودش را زده بود به بیچارگی می‌گفت. می‌گفت دیگر نمی‌تواند. پا ندارم مادر. چشم ندارم. گوش ندارم. بعد هق هق اشکش که در نمی‌آمد. ادایش را درمی‌آورد. سرش را تکان تکان می‌داد.
عمو و پدرم شب عرق می‌خورند، صبح کلاه هم را برمی‌دارند. عصر دوتایی ناهید، پرستار آقاجون را می‌کنند. جلوی آقاشون می‌کنند. آقاشون افتاده جان از کونش درمی‌رود، انگشت می‌اندازند توی شرت ناهید. یک بار بابام می‌اندازد یک بار عموم می‌اندازد. خودم دیدم. عموم گفت به آقات نگو. پدرم گفت به مادرت. به هیچ‌کس نگفتم. خودم هم دوست داشتم انگشت بیاندازم آنجای ناهید. انداختم بهش گفتم به عمه نگوید. گفتم آقاجون هم اگر زنده بود می‌خواست. می‌خواست بروم آن جای ناهید را ببوسم. آن جاش مثل لپهاش آبله نداشت. اگر زنده بود می‌گفت به عمه‌جانت نگو. کوتوله‌ی گرد زشت چادرپیچیده‌ی حرافی‌ست عمه، راه نمی‌رود قل‌قل می‌خورد و ریزریز هی غر می‌زند. اگر بفهمد به همه می‌گوید. اینطور هم نیست. این چیزها را نمی‌گوید. اگر آقاش باشد ولی می‌گوید. دوست دارد برادرش اگر باشد. نمی‌گوید. نگه می‌دارد یک وقتی مادرم را بچزاند می‌گوید. چون خودش شوهر ندارد. شوهر اولش توی جنگ مرده. از دومی طلاق گرفته. می‌گوید دروغ گفت. زن داشت. او را برد سر زن اولش. دروغ می‌گوید. می‌دانست زن داشت. پول داشت. کاره‌ای بود. بعد گفت مرا می‌زند. بعد گفت زن داشته او نمی‌دانسته. بعد گفت زن اولش را دیده دلش سوخته. زن اولش را هم می‌زده. بعد گفت اینطور آدم او را هم ول می‌کند.
مادرم گفت معلوم نیست چطور قاپ مردکه را دزدیده. به بابام گفت.
بابام توی دلش می‌خندید. تو فکرش بود آقاجون را بهانه کند برود پیش ناهید. اگر می‌رفت عموم زودتر رفته بود چی. حتمن می‌دانستند یک جوری به هم حالی می‌کردند. یا دوست داشت تماشا کند عموم از پشت بغلش کرده، سینه‌ی شل گنده‌اش را می‌چلاند، از لای در او هم مثل من. من هم دلم می‌خواست. دلم می‌خواست بدانم اولش چطور بوده. چطور به ناهید گفته. راضی‌ش کرده. اگر پول می‌داد من که پول نداشتم بدهم چی می‌گفتم اما آقام همیشه می‌گفت برای خوابیدن با زن نباید پول داد. گفتم مگر خودش عروسی نگرفته. محکم زد پس گردنم.
می‌ترسیدم او هم محکم بزند پس گردنم اگر چُلم را درمی‌آوردم می‌گفتم ببین مال من از مال آقام گنده‌تره. ولی من اگر پول داشتم می‌دادم. بیشتر از آن دو تا هم می‌دادم می‌گفتم دیگر آنجا نماند، کار نکند، برود خانه‌اش خودم برایش پول می‎برم. اگر خواست چلم را دربیاورد، خودش دربیاورد، مثل عمویم مجبورش نمی‌کنم. چون عمویم، از لای در دیده بودم، محکم می‌زد پشتش، لپهای کونش. من نمی‌زدم. پدرم هم نمی‌زد. پدرم می‌بوسید. ناهید می‌گفت زشته جلو آقا.
بابام می‌گفت مگه نمی‌بینی مرده.
عموم می‌گفت مگه نمی‌بینی مرده.
می‌گفت جون داره. نبض داره. کما رفته. آدما تو کما می‌شنفن. نمی‌تونن حرف بزنن.
بعد گریه کرد. گفتم گریه نکن. اشک توی چاله‌های آبله‌ی پوست صورتش جمع می‌شد. چاله‌های شور. فکر کردم اگر من بودم، زبانم سوخت. آقاجون نمی‌دید، اگر می‌شنید، پوست صورتش تکان می‌خورد. من دیدم پوست صورتش موج برمی‌دارد. چشم‌هایم را بستم لبهایش را ببوسم.
مزه‌ی لبهای پدرم.
مزه‌ی سبیل عمویم.
مزه‌ی گوشت فاسد، پدربزرگ.
آرام دستهایم را همانطور که دیده بودم آنها می‌گذاشتند دور صورتش، دور صورتش. صدای به هم خوردن دندانهام. چسبیده بود لبهام از هم باز نمی‌شد. دستش را حس کردم پشت سرم، توی سرم. توی گوشم،
نباید لبهایم را به هم بدوزم نباید بلرزم بترسم و نوازش موهام. و آرام باشم. گفت.
مزه‌ی مادرم. زبان مادرم. آبله، مادرم، لب.
دستم افتاد، پایین تخت، ناخن انگشت پای جاندار پدربزرگ. عق زدم. دستم را گرفت مادر. بالا آورد. روی سینه‌اش گذاشت. فشار دادم. آرام چنگ شد. داشتم گریه می‌گرفت. چطور پدرم گریه نمی‌گرفت. بوی تند. تن. عرق. شاش. جسد.  

نشستم.
از لای پرده، نور شکسته، توی صورتی خاموش افتاده از رونق، روی سری تراشیده پوشیده‌ی نوارهای سفید. اتاق خالی. صدای بوق و لوله‌های متصل به بازو و مچ و صورت.
او را نمی‌شناختم. وقتی شناختم صورت به هم آمده، دهان کج، کف‌کرده، روی زمین، چشم سفید شده. دانه‌های درشت عرق، مانده از هیجان شناختن، سینه‌اش، جاهای پوستش، رخشان و لزج. هنوز تکان سخت من، و صدایی که از لای دندان قفل، توش، نشست می‌کرد.
اول فکر کردم مرده. فکر کردم به لبهایی که از دهان من راه گرفت و گریخت.
دست کشیدم لبهام. لخت و حیران و هنوز، شهوتی که می‌سوخت. خم شدم از گوشه‌ی لبش کف سفید تلخ را لیسیدم. اگر مرده بود هنوز گرم. باید زنگ می‌زدم کسی می‌آمد برش می‌داشت می‌برد. به عوض همان‌طور، گداخته و ملتهب، روی مبل نشستم و برهنگی را تماشا کردم و اگر خودم را می‌دیدم، چه لبخند. و به عوض، به جایی که نگاه می‌کردم، نه تنش بود. دور. دور بود. داشتم خودم را می‌مالیدم. انگار از لای در پدرم بود، عمویم، تنه‌ای سنگین روی زن افتاده لبه‌ی تخت پدربزرگ، شلوار نیمه پایین، دهانش را گرفته، خودم را می‌مالیدم.
و دیگر پدر برخاسته بود و خود را می‌تکاند و زن بر جای، مانده افتاده کنار گوشت بی‌جان پیرمرد.
و دیگر... بوی عفونت

از بیماری‌ش گفته بود.
هربار می‌گفت، که می‌افتد و سرش باد می‌کند و نمی‌فهمد و می‌لرزد و دوست ندارد کسی آن وقت ببیندش و یادش نمی‌ماند چه گفته، دوباره می‌گفت. دستش را بوسیدم، هربار و فکر کردم هربار که گفته، دستش را بوسیدم، دوست داشته، باز گفته، دستش را ببوسم، وگرنه یادش هست. شاید.
خودم را دیدم پاهای خشکش را از هم باز بازمی‌کند.
زانو می‌زند. نگاه می‌کند
پهلوش را دست، بالا می‌آورد، لب، سینه‌اش می‌چسباند.
هربار که می‌گفت، دستش را می‌فشردم، به لب می‌کشیدم، بیزارتر، هربار. بیزاری، که دوست داشتم یکباره می‌افتاد، نفسش می‌رفت، دهانش قفل می‌شد، جان می‌کند؛
دوست داشتم. هر بار خودم را دیدم آنجا نشستم تماشا که افتاده و خیس، آرام آرام سرد می‌شد.
آنوقت، هر بار، می‌گفتم پایش را بالا بیاورد، روی زانوم بگذارد، نوک انگشت کوچک پایش، می‌گفتم، شبیه ماهی طلایی که از تنگ بیرون افتاده، جان کنده و باد کرده، زیباست؛ نوازش می‌کردم.

زیبا بود اگر مرده بود، پاهاش که آنطور به هم چسبانده، مثل مادرم که مریض شد، رگهای تورم پاش، از توی پاش بیرون کشیدند، یکی یکی بریدند، به هم چسباندند، رگهای کوتاه. و می‌گفت بروم روی پایش بایستم. راه بروم. بمالم. انگشت کوچک... بی رگ.   انگشت مرده.
خودم را دیدم پایین پاش، پاشنه را بالا آورده، ماهی را به لب می‌کشد.
و دیگر.... داشتم گریه می‌گرفت.
زنگ که زدم... برگشتم نگاهش کردم... هنوز لخت بود... ناهید... مادرم... بردندش


ژانویه 2013
امیر حکیمی