Thursday, February 20, 2014

خضر را بکش (یک) ادامه


Prologue
(خضر را بکش)


نه.
وقتی از سقف پایین آمدم   آمدم نشستم دیدم یادم رفته برایم بریزم. بلند شدم بروم بریزم. از پنجره دیدم زن که پرده را کشیده بود چراغ را خاموش کرد... دور کالوینو مردم جمع شده بودند همه فریاد می‌زدند ترزاااا ترزااااااااا. رفتم پیاله ریختم و برگشتم و نگاه کردم دیدم کسی از در ساختمان او می‌آید، می‌آید بیرون. فکر کردم اوست دارد می‌آید بیرون. خواستم پنجره را باز کنم صدایش کنم. دستگیره را هرچه زور زدم نتوانستم بچرخانم. زدم به شیشه. از همان پشت شیشه فریاد زدم صدایش کردم، اسمش اِما ست. معلوم هم نبود خودش باشد. کاری‌ش نداشتم. می‌خواستم بگویم آنها را می‌بینی دور کالوینو جمع شده‌اند فریاد می‌زنند ترزاااا، عصبانی‌اند و اگر تو ترزا باشی. نمی‌دانم. شاید عصبانی‌اند. درست نمی‌فهمم لحن صدایشان. لحن صدا کردن‌ اول صدا کردنی بود که می‌خواست ترزا، ولی دیگر نمی‌خواهد ترزا را. انگار دیگر نمی‌خواهد. ولی شاید چون زیاد شد دیگر نمی‌خواهد شد. زیاد شد صدا آن همه شد. دیگر معلوم نبود که و برای چه و چه می‌خواهد. دلم می‌خواست صدایش کنم دست تکان دهم و بگویم و لجش دربیاید زبانش را در بیاورد و من هم فریاد بزنم ترزااااا. ولی او نه می‌توانست بشنود، نه می‌تواست ببیند م بالای تپه توی اتاق پشت پنجره. اصلن مرا نمی‌شناسد. ولی من از کجا می‌شناسم‌اش، او هم شاید می‌شناسد. با نگاه دنبالش رفتم رفت توی خیابان. خداخدا کردم بیاید از سمت پله‌ها، از پله‌ها بیاید بالا، بیاید پیش من. اگر سرش را بالا می‌آورد می‌دید م اشاره می‌کردم بیاید بالا پیش‌ام. ولی اگر می‌دید زبان‌درازی می‌کرد. همین‌طور رفت توی برف رفت گم شد. خواستم گوشی بردارم به الکس زنگ بزنم بیاید دنبالم ببرد م بیرون. گفت مگر نمی‌دانم نمی‌توانم از آنجا بیایم بیرون. یادت رفته؟ گفت.
از کجا؟
گفت از خانه با ستون‌های بلند.
چطور؟ چطور نمی‌توانم؟
گفت اجازه نمی‌دهند.
چه کسی اجازه نمی‌دهد؟
دیگر چیزی نگفت.
گوشی را گذاشتم.
دوباره بلند شدم برایم ویسکی بریزم. فکر کردم یادم بیاید چه کسی اجازه نمی‌دهد بروم بیرون و چرا اجازه نمی‌دهد بروم بیرون... مگر چه کاره‌ست نمی‌گذارد بروم بیرون... مگر دست اوست نگذارد بروم بیرون. اصلن چرا خودم نمی‌روم بیرون. اصلن چرا زنگ بزنم الکس بیاید ببردم بیرون. خودم می‌روم بیرون. همین‌طور نشسته بودم از پنجره نگاه می‌کردم بیرون برف می‌آمد فکر می‌کردم حالا بلند می‌شوم می‌روم بیرون. به کسی چه کار دارد، اگر من بخواهم بروم بیرون می‌روم بیرون. همین‌طور مدام فکر کردم بروم بیرون. بیرون خیلی برف می‌آمد. ذوق داشتم بروم توی برف دراز بکشم غلت بزنم سیگار بکشم... خیلی ذوق داشتم. فکر کردم می‌روم بیرون یک وقت گم می‌شوم راه تپه را که بلد نیستم... ولی تپه بلند است از همه جا پیداست خانه‌ی با ستون‌های بلند روی تپه، پس گم شدم، پیدا می‌شوم فقط سرم را بیاورم بالا. اما اگر لیز می‌خوردم می‌افتادم پایم می‌شکست چه؟ اگر اِما را می‌دیدم چه؟ اگر می‌افتادم پایم می‌شکست همان وقت اِما رد می‌شد می‌دید افتاده‌ام پایم شکسته ناله می‌کنم، چه؟ مسخره‌ام می‌کرد اگر آنطور می‌دید م، دیگر همیشه فقط زبان‌درازی می‌کرد... یا دلش بسوزد. دلش می‌سوزد می‌آید کمکم کند دستم را بگیرد بلندم کند. می‌خواهد ببرد م بیمارستان. اگر بروم بیمارستان معلوم میشود رفته‌ام بیرون. معلوم می‌شود و او که نمی‌گذاشت بروم، می‌فهمد رفته‌ام. به اِما می‌گفتم نه خوبم. تشکر می‌کردم. بلند می‌شدم... ولی پایم اگر شکسته باشد آنقدر درد دارد نمی‌توانم بگویم. اصلن نمی‌توانم چیزی بگویم، حرفی بزنم. پایم اگر شکسته باشد فقط نعره می‌زنم، نمی‌فهمم او، او که دستم را گرفته دارد کمکم می‌کند، اوست. سخت دلهره پیدا کردم... خیلی دلهره پیدا کردم دیگر نمی‌خواستم بروم بیرون. دیدم اگر می‌رفتم، نزدیک غروب بود، شب می‌شد، تپه را نمی‌دیدم پیدا نمی‌شدم.

دیگر گرسنه بودم. نان توی ماست زدم.

تلفن زنگ خورد. اِما گفت یادم نرود شب شیر آب را باز بگذارم، گفت، وگرنه لوله‌ها یخ می‌زند. گفتم باز می‌گذارم، خواستم بگویم باز می‌گذارم. آن طرف خط     دیگر نبود، صدا نبود. رفتم شیر را باز کردم. چقدر باز می‌کردم خوب بود؟ خیلی داشت آب می‌رفت. باید می‌رفت. کمتر نمی‌شد. جوری نبود بشود. همانطور ایستادم نگاه کردم به آب می‌رفت توی چاه، صداش مغزم را می‌خورد. آمدم نشستم دیگر نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم، آب می‌رفت توی سرم، می‌رفت توی سرم را می‌گرفت. دوباره احساس خفگی می‌کردم، زن می‌آمد. این بار که می‌آمد می‌گفتم تصدقت گردم حیوان را از تویم بکش بیرون خلاصم کن.

برایم ویسکی ریختم، پیاله را به دهان که می‌بردم، فکر کردم تا کی بر این عهد بمانم... عهد ویسکی و نان و ماست. دیدم مثل هرچه بعد مدتی رها می‌کنم. اما جز ماست توی یخچال، چیزی نداشتم. دیدم چون چیز دیگر نداشتم، عهد داشتم. پس باید می‌رفتم بیرون چیزی می‌خریدم  می‌گذاشتم توی یخچال  نمی‌خوردم. نمی‌خوردم  کپک می‌زد  می‌ریختم دور. اول کپک می‌زد بعد بو می‌گرفت... اول که کپک می‌زد می‌آوردم از یخچال بیرون کپک را نگاه می‌کردم: کپک تازه سفید بود. کپک مانده اول خاکستری‌ست... اول بوی گند نمی‌دهد بوی چوب می‌دهد... بعد بوی کپک می‌دهد... بعد سیاه‌تر می‌شود سفیدی‌ش کمتر... بویش بیشتر... دیگر بوی چوب نمی‌دهد... بوی کپک نمی‌دهد... ولی اول باید می‌رفتم... می‌رفتم بیرون. اگر نمی‌رفتم اول بوی چوب می‌گرفتم. آن همه خوردن هیدروکربن خودش می‌شد کپک، باید پروتیین می‌خوردم. وگرنه خودم بو می‌گرفتم بعد بوی سیاه. ولی اول باید می‌رفتم در را باز می‌کردم. ممکن است قفل باشد؟ الکس... گفت شاید قفل باشد. اگر قفل باشد چه کار کنم؟ این فکر که شاید در قفل باشد، نتوانم بروم بیرون، این فکر که آنجا حبسم کرده باشد، نمی‌گذاشت بروم در را باز کنم. دلهره داشتم بروم دستگیره را بگیرم   فشار دهم    باز نشود. نه!... الکس نگفت... نگفت قفل باشد... گفت نباید بروم... تازه اگر می‌شد باز هم دلهره داشتم. دیدم این بهتر بود ندانم. ندانم باز می‌شود/نمی‌شود. گفتم به تردید ماندن بهتر... تازه اگر بروم، بروم بیرون، لیز می‌خورم   می‌افتم   پایم می‌شکند... یا... یا چه کسی‌ست... چه کسی نمی‌گذارد بروم بیرون... چه کسی مرا آنجا نگه داشته... نمی‌گذارد... چرا اینکه الکس می‌گفت یادم نمی‌آید... چرا نتوانم... می‌توانم... چطور نتوانم... و اصلن نگفت اگر بتوانم چه می‌شود... باید می‌پرسیدم اگر بتوانم چه... زنگ می‌زنم می‌پرسم اگر بتوانم چه... می‌خواستم بروم زنگ بزنم بپرسم... دوباره داشت کله‌ام را می‌گرفت آب. صدای توی آب مادرم بود می‌دوید از توی ستونِ بلند سفید می‌آمد. اولین زن که دیدم دخترمدرسه‌ای‌یی بود، پریده بود توی حوض، محکم چسبانده بود به سینه‌اش آورده بودم بیرونِ مکعب. چشم باز کردم دیگر توی بغل مادر بودم... مادر گریه می‌کرد   چشم باز کردم. دختر که نجاتم داده بود آن طرف‌تر، لباس خیسش چسبیده به تنش،   خندید. ولی صدای توی آب، صدای در بود. چشم باز کردم صدای در بود، می‌آمد. کسی به در می‌کوبید... گفتم   حالا می‌آیم   صبر کند هرکه هست    دارم می‌آیم.   بلند شدم... دیگر روز بود. از توی پنجره، پنجره‌ی اِما را نگاه کردم. پرده را کشیده باز کرده بود، کسی نبود توی اتاقش. از آنجا که من می‌دیدم نبود... رفتم تا در... دیگر نمی‌آمد صدا. ماندم اگر دوباره آمد دستگیره را بگیرم    فشار دهم   باز کنم.   نیامد.  دیدم از لای در پاکتی افتاده‌. برداشتم پاکت کاهی‌رنگ بود. برداشتم پاکت کاهی‌رنگ را   آوردم   دست کشیدم   بو کشیدم. بو نداشت. خنک بود. اسمم رویش نوشته بود:  مصطفا.   همین. نه از فرستنده خبری، نه آورنده! دلم نمی‌خواست هرچه تویش بود   بخوانم   بدانم چه بود   دلم نخواست. آوردم   انداختم روی میز. از توی یخچال ماست آوردم. نان هنوز بود. فریزر پر بود نان یخ زده. گرسنه   نان توی ماست زدم، مزه‌ی پاتِه‌ی جگر اردک شد؛ اردک را گرفتم   گودال کندم   تنه‌اش را تا سر فرو کردم توی گودال   نوکش بیرون بود   دهانش بیرون بود  - نمی‌دانستم کجا شنیده بودم در مصر باستان جای اینکه اردک بینوا را توی قفس تنگ بگذارند، توی گودال تنگ می‌گذاشتند، تنگ که تکان خوردن نتواند، چاق و چرب و پرمایه شود، اما توی طبقه‌ی ششم که نداشتم زمین و باغچه و قفس، گلدان خیلی بزرگی بود، گوشه‌ی اتاق معلوم نبود برای چه آنجا بوده و چه کسی گذاشته، گل هم نداشت ولی خاک که داشت؛ ولی اگر نمی‌توانست بریند، اگر جا نداشت بریند توی خاک، می‌مرد از فشار ریدن، گناه داشت طفلی، دیدم قدش به ته گلدان نمی‌رسد اگر خاک را بردارم، گودال توی گلدان جوری کندم تا ته گلدان خالی برداشتم یک حصاری درست کردم اطراف خاک آن زیر با نعلبکی باز پر نشود، این کافی نمی‌شد... باید نی‌ای چیزی پیدا می‌کردم توی حلقش فرو می‌کردم غذا می‌ریختم از نی توی چینه‌اش وگرنه مگر خودش چقدر می‌خورد اگر به زور بهش نمی‌خوارندم، اینکه می‌گویند گاواژ، یعنی به زور خوراندن، یعنی آنقدر به زور خوراندن که نمیرد ولی یک وقت که می‌مرد -  خمیر نان دادم تا می‌خورد... آنقدر می‌خورد عاقبت می‌مرد. مُرد  کشیدمش بیرون از گودال. بوی گند می‌داد. حالا سرش را بریدن کاری بود. حالا پرهایش را کندن کاری بود. این با دو چند روز نمی‌شد آنچه باید می‌شد توی چهار پنج هفته اگر جان نمی‌کند، با عسل آن‌وقت و با – من چقدر با نعناع دوست داشتم نه اینکه این را کسی یادم داده بود – سیر خواباندن... مزه‌ی جگرش شد:  نان زدم توی ماست. نورِ پنجره افتاده بود روی پاکتِ روی میز. نمی‌خواستم بدانم، بخوانم... نه   نمی‌خواستم. برداشتم   پرت کردم. جگر مزه‌ی خاک‌اره می‌داد اردک. اگر سبزی داشتم می‌دادم به خوردنش، سیر داشتم می‌دادم به خوردنش، علف معطر داشتم می‌دادم به خوردنش، کنجد داشتم می‌دادم به خوردنش، مزه‌ی خاک‌اره نمی‌داد.   بلند شدم ویسکی داغ کردم، جای قهوه... شیر می‌خواستم، ویسکی سرد ریختم توی ویسکیِ داغ   جاش. قهوه و پاته‌ی اردک        به‌به     صبحانه! 

Wednesday, February 19, 2014

خضر را بکش / یک

Toute âme est une mélodie, qu’il s’agit de renouer; et pour cela, sont la flûte ou la viole de chacun.
  – Stephan Mallarmé


زبان در آن دهن پاک گفته‌ئی که مگر
میان چشمه‌ی خضرست ماهی گویا
                                 - خاقانی



Prologue (1)
(خضر را بکش!)


امروز روزی‌ست که تصمیم گرفتم جز ویسکی وَ نون وُ ماست چیزی نخورم. و جز روبروی پنجره، کنار بخاری ننشینم. طبقه‌ی ششم. از پله‌های خیابان آمدم بالا. چمدان بیست و پنج کیلویی روی شانه. روبروم، بالای پله‌ها، ساختمان نمای آجر قرمز با ستون‌های خیلی بلند. یاد خانه‌ی... خانه‌ی کدام شازده‌ی قجر افتادم که رسیده بود به کدام آدم دربار که رسیده بود به انقلاب که رسیده بود به مدرسه‌ی دخترانه‌ی شهید. مدرسه‌ی دخترانه‌ی شهید با ستون‌های بلند. شهید با ستون‌های بلند... که مادرم معلمش بود.

بلند شدم برایم ویسکی بریزم. خمیر نان توی ماست زدم رفتم روی میز دستم رسید به سقف. از آن بالا کالوینو خیلی کوچک بود، توی خیابان دنبال زنی می‌دوید، گمان کردم صدایش را می‌شنوم، اسمی را فریاد می‌کشید: ترزااااا.... ترزااااااااااا.... یادم رفت برایم ویسکی بریزم. دستم را گذاشتم روی سقف، چرخیدم، پاهایم را آوردم بالا، آوردم رساندم به سقف، بچسبد به سقف، آویزان از پا... دستهایم را تکان دهم... بالا آوردنِ هرچه خورده بودم... پاهام چسبید به سقف. زن توی اتاقِ خانه‌ی کوچه‌ی پایین‌تر، با لپتاپش ور می‌رفت. برایش دست تکان دادم. بلند شد، قبل از اینکه پرده را بکشد، زبان‌درازی کرد. برگشتم   نشستم    دیدم یادم رفته برایم ویسکی بریزم. از توی پنجره بام خانه‌های روبرو پیدا بود. اتاق روی تپه‌ست: می‌خواستم دیگر ننویسم. یک ماه پیش می‌خواستم خودم را بکشم. راهش را پیدا نکردم.  
به گمانم از خون بترسم.
اغلب دلم می‌خواسته خودم را بیاندازم پایین. برای آن کار باید بروم جایی، بلندی‌ای، ساختمانی، پیدا ‌کنم؛ همین هم میل و حوصله می‌خواهد.
اینجا گاز نیست. البته یک کپسول گاز کار را می‌سازد.
با طناب هم همیشه می‌شود، چون باید بروم تهیه کنم، آن هم یک کاری‌ست. و تازه اگر می‌رفتم و تهیه می‌کردم و می‌آمدم به بدبختی به جایی بندش می‌کردم بالای صندلی می‌رفتم صندلی را با پا پرت می‌کردم عقب، آن‌وقت طناب تحمل وزنم را نمی‌آورد، می‌افتادم و قاه‌قاه منفجر می‌شدم از خنده.
خوردن قرص هم که مبتذل است، ولی یک ابتذالی نیست که آدم به آن تن ندهد. ولی یک قرصی نباشد آدم هی عق بزند عق بزند تا آرزوی مردن بالا بیاورد.
یا برق توی حمام، سشوآر توی آب، اگر می‌شد فیوز نمی‌پرید. تا می‌خواستم بسوزم فیوز می‌پرید و پرید و همان‌طور دردناک به خودم پیچیدم.
بهتر این است تا می‌شود ویسکی خورد و تا می‌شود رگ برید. برای این کار باید اتاق در هتل گرفت، اعلان کسی مزاحم نشود پشت در آویخت، یادداشت خودکشی، که پیشتر روزهای زیادی سرش وقت گذاشته را روی میز زیر آینه گذاشت، رفت توی وان دراز کشید، شیشه‌ی ویسکی را بغل کرد و دوباره فکری شد نکند جای یادداشت مناسب نباشد، برگشت سراغ یادداشت جایی برایش پیدا کرد که هرکس آمد توی اتاق ببیند وقتی سر گرداند، کنار تلویزیون شاید؟ نه آنجا به چشم نمی‌آید. توی قاب آینه شاید؟ نه آنجا هم یک ضرب به چشم نمی‌آید. روی جاکفشی چطور؟ نه، پیدا نبود. روی بالش تختِ دست نخورده و به هم نریخته گذاشت، دوباره به حمام بازگشت، توی آب دراز کشید، باز سراسیمه به وسواس که شاید آنچه نوشته همه‌ی آنچه می‌خواسته بنویسد نبوده، برگشت و یادداشت را دوباره خواند و دید نه، همین بوده، حرف دیگری ندارد؛ این بار با خیال راحت، با کله‌ای که تازه گرم شده، برگشت توی وان دراز کشید. با پا گرمای آب را میزان کرد. جرعه‌ای دیگر نوشید. سعی کرد و به هیچ‌کس فکر نکرد و به جاش به سیاهی فکر کرد. به یک سیاهی که هیچ نمی‌داند چیست. به لحظه‌ای که هیچ نمی‌داند چه لحظه است. فکر کرد به زمان که چه زمان است در آن لحظه‌ای که هیچ نمی‌داند از آن. جرعه‌ی دیگر نوشید از گران‌ترین ویسکی که تا حال نوشیده. آن‌وقت یکباره باز همان دلهره بیاید: نکند جای یادداشت مناسب نباشد، کسی نبیند. اگر نبیند چه؟ همه‌ی آنچه داشت، همه‌ی آنچه همه‌ی آن سالها، همه‌ی آنچه یک عمر، همه همان بود؛ اگر نبیند چه؟ آنوقت دوباره برخیزد، همان‌طور آب‌چکان بیاید از حمام توی اتاق سرد و نفهمد سرما و سوزن‌سوزن پوستش. نگاه بچرخاند روی میز زیر آینه ببیند یادداشت نیست. دلهره بشود اضطراب و قلب بشود کوبیدن تند پنیک، هی نگاه کند: دفتر اطلاعات هتل، منوی غذا جدا، منوی نوشیدنی جدا، دستورالعمل و هزینه‌ی اینترنت: هر ساعت ده چوق؛ کجاست مادرقحبه.... کجاست... همین‌جا گذاشتم. کجا رفت. مگر می‌شود. دوباره کاغذها را زیر و رو کند، دور خودش بچرخد، کنار تلویزیون، روی جاکفشی و نبیند و بیشتر کوبیدن قلبش و یادش بیاید از عزیزترین چیزهایی که وقتی نمی‌توانست پیدا کند، یادش نمی‌آمد کجا پنهان کرده بود، همین‌طور پنیک و تندقلب و ناسزاگو دور خودش چرخیده و چرخیده، و یادش بیاید همیشه ولی پیدا کرده جایی که هیچ فکرش را نمی‌کرده و اصلن چون آنجا بهترین جاست، همان‌جایی که خودش حتا فکرش را نمی‌کرد و یکباره یادش می‌آمد، یکباره خودش را می‌دید داشته فکر می‌کرده کجاست بهترین جای پنهان کردن چیزی و خودش را تماشا کرده چطور همان پنهان‌جاهایی که حالا سرک کشیده بود و نبود، رفته و گذاشته آنجا و فکر کرده نه اینجا جایش نیست و رفته سراغ آن جای دیگر، درست مثل حالا که رفته بود و قدم به قدم خود آن وقتش را دیده در رفتن به آن پنهان‌گاه‌ها و تا آن‌ جاها خودش را دنبال کرده و درست سر آن جا که باید، همان جایی که یادش نمی‌آمد، همان جا که چون آنقدر بدیهی بود خودش را لو نمی‌داد، باز یادش نیاید و نومید و سرگشته، پس به هیهات و آرام کردن خودش، بی‌خیالِ گشتن شده، دست به پیشانی و صورت کشیده و زیر لب گفته این هم شد کنار چیزهای دیگر و تا رفته سراغ کار دیگر، تا آن تپش تند کاسته، یادش آمده، خوش پس به دو رفته آن دریچه را باز کرده، آن چیز عزیز را، تیله‌ای با رگه‌های آبی در کودکی، تصویر  زنی برهنه در نوجوانی، عاشقانه‌هایی برای دختری که دوست می‌داشته و هرگز رو نکرده به دستش برساند در جوانی و یادداشت خودکشی که بارها پاره کرده از نو نوشته و هر بار سراغش رفته باز مضحک جلوه کرده در میان‌سالی؛ برداشته و با همان شور نخستی، با همان هیجان همیشه که گردنش را کج کرده به تماشای رازی فقط، فقط برای خودش با آن چیز، همیشه همان تیله، همیشه همان چشم‌های کودکی‌ش؛ و سربگرداند روی تخت دست‌نخورده و به هم نریخته، روی بالش، سفیدی کاغذ بخنداند چشم‌ش را. برود در آستانه‌ی در ورودی اتاق، همان‌طور لخت و آب‌چکان، بایستد تماشا تا یقین که همان‌جا بهترین جاست و باز برگردد پای حالا سردش را توی آب نیمه گرم وان فرو کند، نفسی به آرامش بیرون دهد و بطری را سر بکشد و نگاهِ خندان به چیز آخر بیاندازد: تیغ.     این بهترین چاره‌ست به ذهنم آمد. البته اگر دسترسی به ششلول داشتم، لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم لوله را توی دهان می‌گذاشتم و می‌مکیدم آنقدر تا گلوله... تا چیزی از صورت نمانَد. باید از ریخت انداخت، ولی یک نفر خودش اگر بخواهد، جز اینکه با صورت به زمین بیاید، راه دیگر ندارد.
به این فکرها،     افتاده بودم: رخوتناک و لَخت.

تلفن جواب ندادم، یکی نگران شد، دیروز، آمدند در خانه را زدند، فکر کردند مرده باشم.
عجیب شد. خنده‌ام گرفت و دماغ‌سوخته شدم. 
همه‌اش خواب بودم. شانزده ساعت یا بیشتر. هجده ساعت یا بیشتر. بیست ساعت یا بیشتر. یک روز یا بیشتر.   نمی‌دانم.
کلید داشته آمده بود تو... نخوابیده بودم. دروغ گفتم. حوصله نداشتم جواب بدهم. این طبیعی من بود. 
گفت زندگی را به تعویق می‌اندازم. گفتم چه‌جور زندگی؟
بلند شدم رفتم...     یعنی آمدم...    از پله‌ها... بالا. تا اتاق از توی خیابان خیلی پله بود، چمدان سنگین بود. بچه که بودم توی مدرسه‌ی دخترانه‌ی با ستون‌های بلند، وسط حیاط حوض بزرگ بود، مکعب و بزرگ و عمیق بود. یکبار افتادم توی حوض... داشتم خفه می‌شدم... از توی آب ستون‌های سفید بلند، بلندتر و بلندتر.. تا آسمان... دیگر نفهمیدم. بعدن نوشتم اول که یادم می‌آید شش سالم بود، مکعب شدم. توی آب، تهِ آب، توی حوض، یک چیز روشنی بود می‌خواستم بردارم. خم شدم دست کردم توی آب. نمی‌رسید ته آب دستم با اینکه کفِ حوض انگار چقدر نزدیک بود، ولی نبود. بعد افتادم. لیز خوردم. دیواره‌ی حوض مغزم را خورد؛ صدای طبل و سنج. سراسیمه می‌دویدم. می‌دویدم توی کوچه. سیاهی‌های دورتر. پارچه. پارچه. کوچه‌ی پایین‌تر. بعد از آن. نه سیاهی، دسته‌ای حلقه ایستاده، حلقه‌حلقه، و باز دورتر. چشمهای ورآمده به آن که آن وسط... توی آن که آن وسط... از لای آنها رد شدن. هرچه رد می‌شدم باز رد می‌شدم... نمی‌رسیدم. صدا بلندتر، می‌چرخید، طبل و سنج. و یکی جیغ. فکر کردم عزاست. بوی اسپند. دود اسپند. خون، زیر پای آدم. آن وسط، آن که، مردی مچاله، دراز افتاده، پاهاش توی شکمش جمع. صورتش نه پیدا. شلوار و لباسِ پاره.           هرکس به آن تماشا می‌کرد،     و منتظر انگار. رد که شدم، از آدم... حلقه‌حلقه آنها، آنجا که رسیدم، افتادم وسط، حلقه باز شد، وسیع شد میانه، توی حلقه، افتاده... افتاده از اول... آن که... من بودم... دورتر... سالها بعد.... بعد م بود...من بودم... خیلی دور ستون‌های بلندِ سفید... را دیدم می‌رفت آسمان.
آن‌وقت زن آمد.
زن سفید بود، لباس سفید،   پوست سفید،   موهای سفید.             پیر نبود.
می‌خواست خفه‌ام کند.
زن سفید را جایی خوانده بودم وقتی می‌‌آید، صاحب حیوانی‌ست. جنسی در جنس دیگر، مخلوط شده؛ آدم مغشوش،` نه جن‌زده. از توی او، زن، می‌خوانَد و حیوان بیرون می‌آید، به سپیدی زن می‌رود. صاحب حیوان،             شاید بمیرد. یادم آمد که برای آوردن زن، جادویی‌ست، وردی بر کف دست می‌نویسند، دست را بر آتش می‌گیرند، نوشته می‌سوزد، از دود نوشته زن سپید پیدا می‌شود. آنکه می‌نویسد، دستش نمی‌سوزد.
و زن همه‌جا بود.
پشت سرش، چشم‌ها، خیره.
بعد دیگر سرخ می‌دیدم. سرخ مسحورم کرد. آوازی می‌خواند زن. داشتم می‌چرخیدم و منی که افتاده بود نمی‌جنبید. چیزی سبز و بنفش از تنم، شکمم، بیرون می‌آمد، و از دهان من، شاید چشمم. دیگر چیزی نمی‌شنیدم. چرخیدن. و تکه‌های تصویر. گفتم بس است.    بس است.    بس است.        تنهایم بگذار.
سرد شد.
داشتم خفه می‌شدم.
درد داری؟
گفتم حیوانِ توی من با حیوان توی او فرق می‌کند.    
حیوانِ توی من گاو است، مار نیست.
حیوانِ توی من ماهی‌ست، مار نیست.
حیوان توی من اسبی‌ست.
خیلی خندید. قهقهه‌ی وحشتناک، ‌خندید.   ترسیدم، سرم را بالا آوردم. شیشه‌ی پنجره عرق کرده بود. فکر کردم او، او بود آمده بود پی‌ام؛ چون همیشه که می‌آمد، همیشه که توی زمین خرابه‌ی ته کوچه هفت‌سنگ بازی می‌کردیم... آنجا بود... تماشا می‌کرد... به تکیه‌ی عصاش. مو نداشت، کلاه داشت، ریش نداشت، لاغر بود، عینک داشت، ناخن اشاره‌ی دست راست نداشت: ماهی‌ی مرده‌ی انگشتش. سر کوچه، نبش کوچه، پهلوی فرش‌فروشی جعفر، مغازه‌ی دو  زندگی مال او بود. 

Friday, November 1, 2013

ام‌ نامه (نامه ی حرمان) / داستان: من و آزردگی از بی سروپایی... هیهات


تصدقت گردم


یکبار من هم دپرس شدم. خیلی سال پیش شب بود، اردیبهشت بود. از خانه بیرون آمدم. باران تند بود. ماشین کوچک نقره‌ای داشتم سوار شدم، تند داشتم برسم پیش‌اش. اسم‌ها که یادم نمی‌ماند، ده سالی بزرگتر از من بود، تند می‌خواستم برسم پیش او. قرارمان بود شب می‌رفتم، هفته‌ای یک دو بار، برای خواب هم نمی‌ماندم. پذیرایی لب بود و تخت بود و سکوت و برمی‌گشتم. گاهی اگر بود علفی می‌بردم، و با عرق می‌زدیم. اصلن حرف نمی‌زدیم. نداشتیم بزنیم. حوصله‌ام سر می‌رفت، حوصله‌اش سر می‌رفت، خیلی طبیعی بود چیزی نگفتن. هنوز هم حوصله‌ام سر می‌رود. حالا بدی‌اش این است وقت خوابیدن هم حوصله‌ام سر می‌رود نه فقط قبل و بعدش، نه طراوتی، نه هیجانی، نه مزه‌ای. این وقت آدم چیز دیگر می‌خواهد، نمی‌داند چیست. باران تگرگ شد، تند شد. تندتر روی گاز کوبیدم. می‌خواستم زودتر برسم، یا ترسیدم از صدای تندر. شب مبعث مصطفا بود، مصطفای پیغمبر؛ چراغ و نور پر بود آویزان از درخت و تیرهای برق. پیچیدم توی بزرگراه. فکر کردم امشب بمانم پیش او که اسمش یادم نمی‌آید، فرداش که تعطیل بود. از او چیزی نمی‌دانستم. یادم هم نمی‌آید. شاید هم گفته بود و اهمیت نداشت. زیبا و خوش‌قواره هم نبود لااقل آنطور که بعدن فهمیدم آنها چه چیز است. همین زیبا نبود خوب بود، زیبایی در سکوت بود و در لب و پوست و بوی تند سبز بود. بدم می‌آمد بوی تند را بخورم، مجبورم می‌کرد. یکی دو بار بالا آوردم. همان‌جا، لای خوردن. گه‌اش بگیرند. گفتم. خندید. مجبورم کرد همان را بخورم، بوی تند و هرچه بالا آورده بودم. گه‌اش بگیرند یک هیجان عجیبی داشت عق زدن. ولی مگر کله‌ام را ول می‌کرد... پنجه‌هایش را میخ توی سرم فرو کرده بود، تکان خوردن نمی‌توانستم و همچنان آهِ بلند او و فرمان که می‌داد:
"بخور!...       "مصطفا!"...    "بخور!"...      مغزم می‌خواست بترکد،
می‌خواستم بگویم         "تمی‌توانم خوردن".
گفتم.    صدام تو-ش گم شد.
باز گفت         "بخور!".        آنچنان مرا را بیفشرد که می‌خواست هوش از سرم برود.
دوباره گفتم      "نمی‌توانم خوردن!".
و دیگر گفت    "بخور!".        آنگاه چندان مرا بیفشرد که می‌خواستم خفه شوم، هوش از سرم برفت؛ چشم باز کردم روی تخت تنها افتاده بودم. او آن طرف‌تر پی کار خودش بود. بلند شدم. لباس تن کردم. همانطور آمدم بیرون. و باز دوست داشتم برگردم پیش‌اش، بمانم پیش‌اش.
بار دیگر که رفتم، در زدم، در باز نکرد. دوباره در زدم. باز نکرد. فکر کردم شبِ اشتباه آمده‌ام. دستگیره را گرفتم، در باز بود. رفتم تو. تاریک بود. قلبم تند شد، عجیب شد. زیر پایم دانه‌های ریز بود توی خانه، می‌چسپید، و می‌ترکید و صدا می‌کرد، شبیه دانه‌ی شکر، شبیه شن. چراغ زدم روشن نشد. برق هم نرفته بود. اضطرابم بیشتر شد. لنگان و لرزان، که به چیزی نخورم، تا اتاق رفتم. توی اتاق، از لای پرده نور کوچه افتاده روی تخت، دیدم دراز کشیده بود و حیرت‌زدگی و وحشتم را می‌پاید. گفتم چرا اینطور؟ چیزی نگفت. با دست به آغوشش خواند. صدای چرق چرق دانه‌ها زیر پام... کفش کندم و خواستم... دستش را آورد، چیزی توی دستش، لیوان بود، توی لیوان شیر گرم بود. گرفتم خواستم بخورم گفت نه. دوباره دستش را دراز کرد. چیزی توی دستش، نمکدان بود. گفت شیر را مزه کنم و روی استخوان‌هایش نمک بپاشم و روی بوی تند. روی پیشانی. چانه. ترقوه. جناغ. لگن... و بلیسم. انگار خودش کم شور بود. خنده‌ام گرفت. شیر داغ را لب زدم، نمکدان را گرفتم پاشیدم لیسیدم. اول مزه کرد شوری و داغی. دوست داشتم. بعد گفت دوباره. بعد گفت دوباره نمک بپاش، دوباره بنوش. دوباره بلیس. دوباره پاشیدم. دوباره نوشیدم. دوباره لیسیدم. آنوقت از روی تخت بلند شد رفت روی زمین دراز کشید غلتید، پیچید به دانه‌های نمک بود روی زمین ریخته و باز گفت بنوشم... بلیسم. گه‌اش بگیرند، دیگر دهانم از حس افتاد، می‌نوشیدم و می‌لیسیدم و تف می‌کردم روی پوستش. احساس کردم لبها و زبانم سِر می‌شود... و سِر شد. او همچنان می‌غلتید و می‌خواست بلیسم. این بار هم لرزم شد. تمام تنم لرز گرفت، دست و پام می‌پرید و دیگر از قرار افتاد. باز از هوش رفتم. به هوش که آمدم توی پتویی پیچیده بودم، کنارم، زانو بغل کرده، نشسته بود.
اینها قبل از بعثت بود. پشت فرمان، توی تگرگ، وقت راندن، فکر کردم چقدر دلم می‌خواست آن شب پیش‌اش بمانم و همه اینها از یادم گذشت. پا روی گاز محکم‌تر... تندتر، زودتر برسم و آنوقت تازه شگفتی آمد که راه چه خلوت... هیچ ماشین دیگر نبود. با عجب دور و بر را نگاه کردم و تگرگ روی شیشه و سقف می‌کوبید، درست نمی‌دیدم جز که روبرویم ماشین دیگر نبود و نور ماشین‌های دیگر، اطراف، نبود جز رشته‌های چراغانی آویزان به تیر برق بزرگراه و پارچه‌های رنگی که در باد تلو خورده و پیچیده بود دور میله‌هاشان. فکر کردم مگر ساعت دیر باشد، سر کج کردم، چشم دوختم به ساعت و بنگ... ماشین لرزید... به چیزی خورده بود. نابخود روی ترمز کوبیدم و چرخید... رشته‌های چراغ... بزرگراه خالی... ماشین کوچک نقره... چرخیدم... و چرخید و چرخید و بالاخره ایستاد. هراسیده چشم باز کردم و تا خودم را و وقت را بجا آورم دست به تنم کشیدم. درد نداشتم. خون هم نیامده بود ولی روبروم، ترکیده و خون گرفته بود شیشه، اما نریخته، نپاشیده توی صورتم شیشه. دو دست کوبیدم سرم: گه‌اش بگیرند... گه‌اش بگیرند... پیاده شدم. گلوله‌های تگرگ توی سرم. سر گرداندم دنبال چیزی که زده بودم. نبود. عقب‌تر رفتم، نبود. جلوتر رفتم، نبود. آن وقت ماشین‌ها پیدایشان شد. آن همه. یکباره. کجا بودند... صدای بوق ممتد، بوق که از کنارم می‌گذشت و نمی‌ایستاد. هاج و واج نشستم زیر ماشین را نگاه کنم. امکان نداشت زیر ماشین، کوتاه‌تر بود کسی زیرش جا شود، با این همه نشستم روی زانو توی آب نگاه کردنِ آن زیر. آدم نبود، یک چیزی ولی بود. دست کردم... صدای بوق... وسط بزرگراه ماشین چرخیده بود سرش رو به ماشین‌ها که به سرعت می‌آمدند... دستم رسید به آن چه بود، لنگه کفشی. همین. دوباره نگاه کردم... سپر و جلوی ماشین کوبیده و شیشه در جا خورد و خون روی شیشه. گه‌اش بگیرند... تگرگ و باران و گیج بودم، درست نمی‌دیدم. فکر کردم یارو خورده و پرتاب شده آن سوتر... کدام سوتر.... نبود. نه آن سو، نه این سو. جز لنگه کفش. درمانده نشستم توی ماشین. سرم را گذاشتم روی دستم روی فرمان. باید زودتر فکری می‌کردم. زنگ می‌زدم پلیس یا درمی‌رفتم. جنازه که نیست، جرم نیست. خون را باران می‌شست. ماشین‌های از روبرو هم معجزه بود نمی‌آمدند روم. لرزان و دستپاچه دور زدم، ماشین را چرخاندم، بوق‌زنان. همانطور به گاز رفتم، توی آینه هی نگاه می‌کردم کسی دنبالم نیاید، قلبم تند می‌کوبید. گه‎اش بگیرند بدجور ترس کردم بروم خانه تنها. دوباره فکر کردم مگر می‌شود، پس جسد چه شد. خوب گشته بودم، مطمئن بودم نبود... جسد نبود. لنگه کفش روی صندلی دیگر بود. نگاه کفش کردم. کفش مردانه‌ی چرمی قهوه‌ای سوخته، کهنه و بندی و خیس. پیچ رادیو را چرخاندم: «چون این آواز شنیدم، سربرافراشتم جبرییل را دیدم به صورت مردی ایستاده بود و قدم‌ها هر دو در آفاق آسمان فروهشته بود...»* همین‌طور یک دستم به کفش بود دست دیگر به فرمان، خیالم رفت پی که بود و جبرییل، دوباره که از توی رادیو صدا می‌گفت «من همچنان بیستادم و در وی نگاه می‌کردم و نه از پیش می‌رفتم و نه از پس.         و در هر گوشه‌ای از آسمان که نگاه می‌کردم او را همچنان دیدمی که ایستاده بودی و قدم‌ها در آفاق آسمان فروهشته بودی...»*   گه‌اش بگیرند. با کفش توی سرم کوبیدم و دیگر رسیده بودم دم خانه‌ی او. ماشین را بردم توی پارکینگ... پیاده شدم نگاه شیشه کردم و خون را که بیشتر برده بود بوران و تگرگ، هنوز بود. سلانه رفتم بالا. جان نداشتم تندتر بروم. سرم سنگین و گیج بودم. در را باز کرد توی نگاهش دیدم ترس و تحیر را و پرسید از رنگ‌پریدگی‌م. بر و بر نگاهش کردم. دهانم باز نمی‌شد چیزی گفتن. دست آخر ناباور فریادم را شنیدم می‌گفت: جبرییل را کشتم... جبرییل را کشتم....
و باز از هوش رفتم.
بهوش که شدم، توی همان پتوی همیشه پیچیده بودم. سرم همچنان سنگین بود. تلواسه شدید داشتم. فکری برای ماشین باید و هول که بیایند دنبالم. خرت و پرت، دستمال و پارچه و سطل و آب و پودر، برداشتم بروم خون را پاک کنم. رفتم توی پارکینگ ماشین نبود. گه‌اش بگیرند. یعنی چه. آمدم خانه صدایش کردم. گفتم ماشین کو؟ گفت زنگ زده آمده‌اند برده‌اند. گفتم چرا برده‌اند؟ کی برده؟ کجا برده؟ باید از خون، باید اول خون را پاک می‌کرد...  گفت کدام خون. خون نبود.
درمانده دنبال لنگه کفش گشتم اینجا و آنجای خانه پیدا نمی‌کردم.
گفتم لنگه کفش چه شد؟ لنگه کفش که دیشب آمدم آوردم.
سر کج کرد و شانه بالا انداخت. کدام لنگه کفش!؟
سرم را گرفتم توی دستم، درد را توی چشمهایم فشار دادم.
دیگر گفتم دیشب چه شد؟ گفتم یادم نمی‌آید دیشب چه شد.
گفت منگ آمدی. هرچه پرسیدم چه مرگت شده چیزی نگفتی. همان‌جا دم در افتادی بیهوش.
هیچ نگفتم؟
هیچ.
لنگه کفش دستم نبود؟
نبود. رفتم دیدم ماشین خورده جایی، زنگ زدم بیایند ببرند تعمیر کنند، تو کارت نباشد.
این دیگر سر در نمی‌آوردم. شیر داغ آورد. خوردم. نمی‌خواستم بروم. این قاعده‌ی خاموش که نمی‌ماندم پیش‌اش، اینکه هیچوقت درباره‌اش حرف نزده بودیم و به رو نیاورده بودیم، بود. باز چیزی نگفتم. گوشه‌ای نشستم به فکر دیشب. به اینکه بگردم بیمارستانهای اطراف ببینم پیدا می‌کنم که بود زیر گرفتم. لااقل خرجش را می‌دادم اگر نمرده بود. آنوقت فکر کردم پیرمرد خیابان‌خواب بود؛ وسط بزرگراه؟ آن‌وقت فکر کردم کارگر شهرداری بود، آن وقت شب چه کار می‌کرد؟ جور در نمی‌آمد، مگر که داشت رشته‌های چراغ را درست می‌کرد، پارچه‌های مبعث را درست می‌کرد. تنها؟ آنجا؟ شاید خودش را انداخت جلوی ماشین بمیرد بود آدمی از جان سیر. شاید. آن‌وقت فکر کردم بچه داشته... بچه را بی پدر کردم. گه‌اش بگیرند. توی پیشانی‌م کوبیدم.
همین بود دپرس شدم. حرف نزدم و بی آنکه چیزی بگویم ماندم پیش‌اش. او هم چیزی نگفت. بودنم مثل میز که بود، مثل صندلی که بود، مثل در و دیوار و تخت و جارو یخچال و تلویزیون که بود، بود. یک هفته از وسایل آن خانه بودم. می‌ترسیدم بروم جای خودم تنها، هزار تا فکر می‌آمد، از خانه‌ام وحشت داشتم. و باز یاد جبرییل می‌افتادم.
ماشین را آوردند یک هفته گذشت. او خانه نبود آوردند. پولش را داده بود. یارو گفت و کلید را داد و رفت. روی کاغذ نوشتم "می‌روم خانه‌ام"؛ چسباندم به در یخچال...
لرزان و کند راندم تا خانه هزار ساعت طول کشید. رسیدم، پیاده شدم، کلید از دستم افتاد خم شدم بردارم، لنگه کفشی چرمی قهوه‌ای سوخته، کهنه و بندی؛ زیر صندلی افتاده بود. برداشتم آوردم توی خانه روی میزم گذاشتم. هنوز هم روی میزم هست تهران؛ اگر میزم سر جایش باشد.
بعد از آن همیشه منگ بودم و ماندم. یک ماهی سراغ زن نرفتم. از خانه‌ام بیرون نرفتم. یک شب هوایی شدم سوار شدم بروم... نتوانستم برانم. تاکسی گرفتم. رسیدم آنجا هر چه دنبال خانه‌اش گشتم پیدا نکردم. خانه را به جا نمی‌آوردم. شماره پلاک یادم نمی‌آمد. اصلن کوچه را نمی‌دانستم. راننده تاکسی عصبی و خسته و کلافه بود. پیاده شدم و پیاده از این کوچه به آن کوچه، ازین خیابان به آن، گشتم. پیدا نکردم.

آمدم خانه وصیت‌نامه نوشتم گذاشتم لای کتابی و به تیغ فکر کردم و به طناب فکر کردم و به او فکر کردم و به جبرییل فکر کردم.
خوابم برد.
فرداش رفتم سراغ دوستی روان‌شناس بود یکی را بگوید بروم پیش‌اش حرف بزنم. یکی را گفت رفتم پیش‌اش نشستم. نگاهم کرد. گفتم فقط می‌خواهم حرف بزنم. زن اخموی ترسناکی بود.
گفتم اسمم مصطفاست و در شب مبعث جبرییل را کشته‌ام.
خنده‌ام گرفت از این گفتن. دیگر هیچ نگفتم یارو را نگاه کردم وقت تمام شود. زن هم چیزی نگفت و نپرسید تا اینکه گفت وقت تمام شده و هفته‌ی دیگر همان ساعت منتظرم است. نمی‌خواستم هفته‌ی بعدش بروم. روزش که رسید استرس وحشتناک داشتم... استرس مجبورم کرد رفتم نشستم جلوی زن اخمو دوباره گفتم اسمم مصطفاست و.... دیگر هیچ. این دو ماه شد، هشت جلسه؛ رفتم و همان را گفتم با اینکه دلم می‌خواست درباره‌ی او هم بگویم و هرگز نگفتم؛ و شبها به تیغ و طناب و او فکر داشتم و وصیت‌نامه می‌نوشتم. بله، وصیت‌نامه، نه یادداشت خودکشی چون منتظر بودم او بیاید طناب و تیغ بیاورد خلاصم کند، نه اینکه خودم...  
حالا یازده سال گذشته... هر شب همچنان همان کار را می‌کنم و هنوز گمان دارم بیاید با طناب و تیغ؛ دیگر پیش زن اخمو نمی‌روم....

ببینی، عزیزم، من هم یکبار دپرس شدم.        



امیر
آبان 1392

پی‌نوشت –
(زخم را
   تشنه‌لبی      ذوق دگر می‌بخشد)
...
طالب این گوهر اسرار به اندیشه      سپار
که جز اندیشه درین راز کسی محرم نیست
                                
                                  - طالب آملی


* نقل قولها از سیره ابن هشام، تصحیح جعفر مدرس صادقی

Monday, October 28, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / داستان: از پس هر مبارکی شومی‌ست


عزیزم


برای چند ساعت تصور کردم اوضاع بهتر شده. بهتر هم شده بود. اصلن همه‌چیز خوب است. کلی کار می‌شود کرد. گلدانی بخرم و خودم را سرگرم کنم و از آن یک گل، گلهای دیگر بگیرم. شاید این کاری‌ست که باید کرده باشم. باید برگشته باشم ایران رفته باشم باغ انار، خودم را وقف درختچه‌ها کرده باشم. این همان کاری‌ست که باید کرده باشم. به جای این سرگردانی و نوشتن وُ فکر کردن به این خزعبلات وُ دوباره سراغ دکارت رفتن و به تو فکر کردن و ول گشتن و کاری نکردن. صبح خروسخوان برخیزم، دست و روی بشویم، در باغ قدمزنان سیگاری بپیچم و دستی سر سگها بکشم و به آبیاری درختها برسم. بروم مرغدانی و تخم‌ از زیر مرغ‌ها بردارم. بروم لب استخر به سرکشی‌ی قزل‌ها و ترساندن گربه. گربه را سگ باید رمانده باشد. ایوب خان را صدا کنم با هم چایی بخوریم. ایوب خان باغبان است... سالهاست در انارستان به انارهاست. هیبتی شبیه پاراژانف دارد؛ کله کچل دارد، ریش دارد، اگرچه خپل نیست ولی بچه‌باز است (این یکی را خودش هم نمی‌داند، من می‌دانم). بعد هم تل می‌اندازیم و برایش شعر می‌خوانم. ولی من اهل تریاک و این چیزها نیستم... باشد علفی، می‌کشم. یک اتوماسیونی هم درست می‌کنم برای رسیدگی به درختها و باغ که با همین لپتاپ شود همه‌چیز را کنترل کرد. شبها هم طنین سمفونی چهار مالر باغ را برمی‌دارد و ایوب خان را از خواب می‌اندازد. این ایوب موجود معیوبی‌ست. یکی دو بار دیدم با درخت‌ها حرف می‌زد. همان آدمی‌ست که تنه‌ی درخت را بغل می‌کند و می‌بوسد. یکبار هم گمان کردم دیدم دارد درختی شته زده را می‌لیسد. صدایش کردم آمد، اما نه از سمت درخت؛ از پشت سرم آمد وقتی برگشتم با تعجب نگاهش کردم، نفهمید چرا و من هم نفهمیدم چرا و باز برگشتم درخت را با چشمان دقیق نگاه کردن، دیدم کسی نیست و درخت هم شته نزده. شاید حق همین است (به قول یکی) که زندگی دوگانه، در جامعه دوگانه، بستر مناسب شیزوفرنی‌ست. پس تصمیم‌ام را با ایوب خان در میان گذاشتم. گفتم ازین به بعد مصطفا صدایش خواهم کرد. چیزی نگفت. گفتم که موجود معیوبی‌ست. پیرمرد نیست. میانسال است. نمی‌دانم از کجا پیدا شده و پدرم چطور او را آورد آنجا. آن وقتها من ایران نبودم. اگر بودم هم به باغ نمی‌رفتم. اشتغال به فلسفه و ادبیات و شعر و داستان و هنر و زنها، وقت نمی‌گذاشت. خاک بر سر این همه جان کندن و خواندن و نوشتن هیچ ضرورت نداشت. یکی اگر بود می‌گفت آدم حسابی، کار را به اهلش بسپار برو باغ را آباد کن؛ خوب می‌شد. بدبختانه در جوانی کسی نبود اینطور بگوید یا اگر بود به مسخره می‌گرفتم و به لجبازی.
یک روز هم مادرم آمد باغ گفت وقتش رسیده زن بگیری و سر و سامان پیدا کنی. می‌خواستم بگویم مادر همین جلق می‌زنم را دوست دارم، زن دوست ندارم. گفتم هی هوس می‌کند برود بیرون، این جا و آن جا و چیز می‌خواهد؛ ها، توجه می‌خواهد و محبت می‌خواهد و ناز دارد و هزارتا بدبختی دیگر. می‌خواستم بگویم بهتر است یکی باشد آدم دوستش داشته باشد ولی آنجا نباشد، یک جایی باشد که ریختش را نبیند آدم ولی دلش بخواهد ببیند و چون نمی‌بیند هی بیشتر دلش بخواهد و این هیچوقت محقق نشود. اینها را به ایوب خان که دیگر شده بود مصطفا گفتم. ایوب خان سگ باغ است. نژادش را نمی‌دانم، از اینهاست که همه با هم قاطی شده. یک سگ پاکوتاهی یک سگ تنومندی را گاییده، بچه‌شان شده پدر ایوب و همان سگ پاکوتاه یک سگ سیاه کریه وحشی را گاییده، شده مادر ایوب و از گایش آن دوتا شده این ایوب بدبخت که بی‌نواتر از من، اصل و نسب ندارد؛ ولی خوب گربه می‌ترساند. خاک بر سر رفتم سر استخر دیدم گربه قزل گرفته و ایوب خواب بوده نفهمیده یا سرش با کونش بازی می‌کرده. به مادرم گفتم به عوض باید برای این مصطفا زن پیدا کنیم. مادر گفت این نجس را نیاور توی خانه. بیچاره مصطفا می‌خواست پای مادر را بلیسد و سر و گوشش را به پای مادر بمالد. مادر با لگد پسش زد و بیرونش کرد. بعدن مجبور شدم از دلش در بیاورم؛ ظاهرن افاقه نکرد (برایش کباب درست کردم خوابانده توی شراب انار) و به تلافی ایستاد گربه را تماشا کرد که به خیال راحت قزل گرفت از استخر.
حالا ببین اگر برگشته بودم چه خوشی می‌شد داشته باشم. به جایش باید بروم این گور آن گور بشوم، این فرنگی‌های مادرقحبه را تحمل کنم و به گدایی بیفتم. بعد هم چهار خط کسشر بنویسم توی وبلاگ، به اسم داستان و شعر، دلم خوش بشود و بماند. خاک بر سر یکی نبود اینها را به آدم بگوید. تو هم که گذاشتی رفتی...
یک روز به باغ حمله کردند. دراز کشیده بودم، چخوف می‌خواندم؛ صدای دویدن شنیدم و حرف زدن. صدا هی نزدیک آمد و زیادتر شد. ترس برم داشت. عادت نداشتم جز به صدای خروس و درخت و ایوب. ایوب نه، مصطفا. همه‌اش یادم می‌رود. مصطفا... مصطفا... مصطفا... باید هی تکرار کنم یادم نرود. داد زدم صدایش کردم. بیچاره آن هم تند آمده بود تو، ترسیده خودش را می‌مالید به من. گفتم چه خبر شده و چرا آنطور وحشت کرده. گفت یک مشت بچه‌اند، آمده‌اند پیِ انار. حتمن فکر نمی‌کردند کسی توی باغ باشد. بعدن فهمیدم باغ همسایه‌ها هم رفته بودند و هر سال همین کار را می‌کنند و چون معمولن توی باغ کسی نیست، می‌خورند و می‌برند. دولول را برداشتم آمدم بیرون.
برایت نگفته‌ام اینجا هفته‌ای، چهارشنبه‌ها، می‌روم باشگاه تیراندازی. این هم یک ماجرایی دارد، چون رفیق لبنانی و فلسطینی دارم، آنها می‌روند، من را هم می‌برند. یک دختر انگلیسی هم هست می‌آید. اولش نمی‌خواستم، دوست نداشتم، اصرار کردند. رفتند. سربازی که نرفته بودم، تیر نینداخته بودم. اصلن صدای تیر هم نشنیده بودم. وحشت کردم و وحشت از صدا را پنهان کردم. دختر هم نینداخته بود و ترسید. لرزان گفت نمی‌تواند. دیدم توی چشمش برق اشکی زد. نفهمیدم چرا. خودم را جمع کردم گفتم ببین کاری ندارد. بیست و پنج تیر سهم من بود. مربی هم بود. گفت قبلن تیر انداخته‌ای؟ گفتم انداخته‌ام. عارم آمد بگویم نه. آن دوست فلسطینی و آن دوست لبنانی، که دومی دختری‌ست، با خیال راحت گلوله به نشانه می‌نشاندند، اول که من و او داشتیم تماشا می‌کردیم. آدم کاغذی بود نشانه. یکی توی سینه‌اش. یکی توی گلویش. و همینطور سوراخ سوراخ.... بشمار بیست و پنج تا. خاک به سر، من که تمام کردم شمردم، پنج تا هم سوراخ نبود. دستم خیلی می‌لرزید، قلبم هی می‌ریخت، هر گلوله می‌ریخت. انگار خودم را نشانه رفته باشم می‌ریخت. بعدن هم بهتر نشد. هیچ بهتر نشد. این کاره نبودم. مربی گفت. ولی باز هم رفتم. برای دیگر می‌رفتم. دفعه‌ی بعد... بعدتر. آن وقت به جای تپانچه، تفنگ با قنداق برداشتیم. دختر انگلیسی برعکس من، راه افتاده بود، دستش آمده بود. نمی‌لرزید دستش. از قلبش چه می‌دانستم. خم شد در مگسی خیره شد نشانه رفت کوبید به سینه‌ی سیبل. از پشت سر انحناهایش را دید می‌زدم، کمر و باسن. عجیب دلم خواست بغلش کنم. همانطور که تیر می‌انداخت از پشت بروم لمسش کنم. رو نمی‌کردم بروم، بگویم. یک شب برگشتنا رفتیم مستی، گفتم. دست کشیدم باسنش گفتم و کشیدمش پیش و لبهایش را خوردم.. همان اضطراب گلوله که نیانداخته بودم.. خوردم... داشت می‌گفت چرا نگفتی. داشتم می‌گفتم می‌ترسیدم از صدا و از لگدانداز؛  صدایم توی حلقش گم شد. بعدها تعریف که می‌کنم، برای همه می‌گویم رفتم از پشت بغلش کردم وقتی تیر می‌انداخت و فشارش دادم و او به رو نیاورد و همچنان تیر انداخت و من دستم را به جاهایش رساندم. عار داشتم بگویم ترسیدم، رو نکردم بروم از پشت بغلش کنم.
سر آخر با رفیق فلسطینی دعوایم شد. یادم نیست موضوع چه بود. گمانم به همین دختر ربط داشت، ولی او وصلش کرد به اسراییل. حوصله‌ات را سر نمی‌برم، چون گفته بودم آدمکشی چه کاری‌ست؛ حالا هر کس باشد.

توی باغ که آمدم بچه‌ها اول ندیدند، برای خودشان می‌پلکیدند انار می‌کندند می‌ریختند توی کوله‌هایشان. عجیب دلم خواست گلوله‌ای در کنم. کردم. بیچاره‌ها وحشت کردند. پیرمرد هفهفوی غریبی شدم توی فیلم امریکایی سیاه سفید دهه‌ی چهل، با ابروهای هم آمده، با بوت‌های پاشنه‌دار، حیف کلاه نداشتم، از آن کلاه‌ها. چنان وحشت گرفته بودند درجا میخکوب شدند. تفنگ را پایین آوردم به سمت‌شان نشانه رفتم. باور نمی‌کردند یا فکر کردند شبح دیده‌اند. یکباره یکی‌شان جیغ زد و بعد جیغ دیگر و جیغ دیگر. انارها را انداختند، پا به دو فرار کنند. به مصطفا گفتم برود بگیردشان نگذارد بروند. پنج تا بودند، دو تا در رفتند، سه تا دیگر را نگذاشتم. طفلکی‌ها زهره ترکیده نگاه می‌کردند و یکی‌شان گریه گرفت. داد زدم بس کند و دست به صورتم کشیدم. گفتم قبل از آمدن باید فکر اینجایش را می‌کرد. یکی که تخس بود، هیچ خم به ابرو نیاورد، ترس هم نداشت. گفتم اسمش چیست. نگفت. لبخند زدم، کردم‌شان توی مرغدانی. رفتم استخر ماهی بگیرم. برگشتم دیدم همان تخس دو تا مرغ را سر کنده با دست و آنهای دیگر بر و بر نگاهش می‌کنند، بیشتر ترسیده نمی‌دانستند از من یا او، مرغ‌ها توی دستش و خون سراپایش. در را باز کردم یکی‌شان پرید چسبید به پاهام به التماس که بگذارم برود. گفتم برایشان ماهی گرفته‌ام، کباب کنیم بخوریم شام. چند تا انار هم چیده بودم آورده بودم برایشان. واماندم از دیدن مرغ بی سر و پسر خونین. اول عصبانی شدم. اول دلم خواست بزنم توی گوشش. اول خواستم هر چه دهانم می‌آمد بگویم. بعد خنده‌ام گرفت. به پسر چسبیده به پام گفتم اسم آن تخس چیست. گفت مصطفا. صدا کردم مصطفا. پسرک برگشت نگاهم کرد و از آن طرف ایوب بدبخت هم آمد، گفتم ایوب دیگر ایوب نبود. توی نگاه این مصطفای دیگر هیچی نبود. گفتم برویم ماهی کباب کنیم شام. پرسیدم کدامشان آتش درست کردن می‌داند. آن دوتا وامانده نمی‌دانستند چه بگویند، چه کار کنند. مصطفا رفت چوب خشک پیدا کند. هیزم در انبار بود، می‌خواستم ببینم اینها چه می‌کنند. دیدم مصطفا، همان ایوب، رفته خودش را می‌مالد به یکی ازین بچه‌های ترسیده، کونش را می‌لیسد. بچه ترسیده بود یکجوری انگار زبانش بند آمده بود. مصطفای مادرقحبه هم راست کرده بود مثل وقتی خودش را به درخت می‌مالید. به مادرم فحش دادم چرا برای این سگ بدبخت زن پیدا نکرد. سرش فریاد کشیدم بچه را ول کند برود پی کارش. دیوث مگر می‌رفت. مجبور شدم لگدش زدم تا رفت. وقتی رفت آن بچه را گفتم بیاید لوله‌ی دولول را دست بکشد، نترسد. نمی‌آمد. باز گفتم. لبخند ریختم توی صدا. نمی‌دانم ترسید یا چه. با لرز آمد قنداق چوبی ترک برداشته‌ی دولول را دست کشید و ماشه‌اش را. گفتم تا حال تیر انداخته؟ نینداخته بود. آن یکی را هم صدا کردم بیاید، او هم آمد و دست کشید، او هم نینداخته بود. پرسیدم دوست دارند بیاندازند؟ سر تکان دادند چیزی نگفتند. دوباره پرسیدم دوست دارند تیر بیاندازند؟ یکی‌شان، همانکه ایوب برایش راست کرده بود، گفت نه. آن یکی باز هیچی نگفت. آن یکی که چیزی نگفت را فرستادم پی مصطفا، کمکش کند به هیزم. این یکی را گفتم بیاید تفنگ را بردارد. دولول هم قد و قواره‌ی خودش بود. پرسیدم چرا نمی‌خواهد. گفت می‌ترسد. نگفت از اینکه اشتباهی بزند بکشد. تفنگ را شکاندم گلوله را در آوردم، بستم، دادم دستش. دستش می‌لرزید. یاد خودم افتادم. گفتم من اگر کسی داشتم جوان که بودم تفنگ داده بود دستم، بهتر می‌شد. خاک بر سر کسی نبود، تفنگ نبود.
هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها دیگر بی‌قراری نکردند به رفتن. اخت شدند با پیرمرد. آتش درست کرد مصطفا. گفتم باید پر مرغ‌ها را بکند. کند. خودم هم ماهی تمیز کردم، همه را کشیدم سیخ روی آتش. بوی دود و بوی کباب مرغ و ماهی پیچید. رفتم از توی انبار شراب آوردم. برای هر سه تایشان ریختم، شراب انار که خودم گرفته بودم. همان که ایوب برایش راست کرده بود، خورد تف کرد گفت دوست ندارد. زدم پس کله‌اش بخورد. مصطفا دو پیک با من خورد. مصطفای دیگر را هم صدا کردم مرغ دادم به خوردنش. آن یکی دیگر هیچی نمی‌گفت. من هم به رویم نیاوردم. شراب هم خورد و باز هیچی نگفت.
گفتم ایوب باغبان بوده، حالا سگ شده.
هر سه خندیدند.
مصطفا گفت پس تو هم سگ بوده‌ای شده‌ای باغبان.
همه خندیدیم.
گفتم سگم هم اسم اوست، مصطفا.
باز خندیدیم.
رفتم سمفونی چهارم مالر گذاشتم و صدایش را تا بیرون زیاد کردم. علف برداشتم توی پیپ، چاق کردن، کشیدن.
مصطفا گفت او هم می‌خواهد. دادم پیپ را پک زد. گفتم نفسش را نگه دارد. منتظر بودم کی بالا می‌آورد بخندیم. آن یکی وامانده که بالا آورد و جا زد. گفتم دوست دارد تیر بیاندازد؟ گفت دیگر نمی‌ترسد. هر کدام دو تا تیر داشتند. توپ ایوب را انداختم برود پی‌اش بیاورد. توی تاریکی گفتم هرکس ایوب را بزند، برنده است. آنکه هیچی نگفته بود، پرسید جایزه چه می‌دهم. گفتم هرچه بخواهند. اول وامانده‌ی گیج برداشت گفتم تکیه‌ی لوله‌ی تفنگ را بدهد به چیزی نشانه برود... می‌دانستم لگد جانانه‌ی قنداق کتفش را خورد می‌کند. پیپ به دست تماشایش کردم. گفتم مراقب شانه‌اش باشد. گوش نکرد اما زورش نرسید به چکاندن ماشه. آن دو تای دیگر تا می‌توانستند مسخره‌اش کردند. مصطفای بدبخت، همان ایوب، توی تاریکی دنبال توپش می‌گشت. مصطفای قلدر دولول را گرفت، لوله را بر سنگی تکیه داد، شلیک کرد و پرتاب شد... عر زد از درد شانه و سرش که خورده بود به سنگی چیزی، شکسته بود، دیدم خون زد بیرون. دو تای دیگر هم خواب و مستی از سرشان پرید از طنین گلوله که در موومان دوم سمفونی گم شد. پکی به پیپ زدم و دندان به قزل کشیدم. سومی نگاهم کرد. مصطفا توپش را پیدا کرده بود داشت می‌آمد. این یکی معطل نکرد، دولول را برداشت نشاند و نشانه رفت و خالی کرد... مصطفا عو کرد و افتاد. پسرک برگشت و سمتم نشانه رفت، نوبت پیرمرد بود. دست به کله‌ی کچل و ریش انبوهش کشید. خنده‌ام گرفت. ولی او نه هراس داشت، نه تردید. موومان سوم کوتاه بود. دیگر صدای زن از موومان چهارم برخاسته بود. نفس عمیق کشیدم. آن دو تا وامانده نگاه این می‌کردند. دیدم هجوم گربه‌ها را به جسد گرم مصطفا و پنجه‌هایشان توی شکم و چشم و صورتش. هیچوقت نفهمیدم این زن چه می‌خواند توی این موومان. همین نفهمیدن را دوست دارم و یک نرمشی در خواندن سازهاست، انگار سازها و زن به معاشقه، ولی نه ساز که مرد باشد... هر دو تا زنی که یکی دیگری را می‌خواند و سازها رقصان، پیش می‌آید تا آغوشش شود.

حالا ببین اگر برگشته بودم چه خوشی می‌شد داشته باشم....


28 اکتبر 2013
امیر

پی‌نوشت –
عافیت آرزو کنم هیهات، این تمناست... یافتن دگر است

آرزو را ذخیره امید است؛ وصل         امید عمر جانور است
                                                                - خاقانی