Sunday, June 20, 2010

پراکنده / از میان نامه‌ها



امین عزیز!

آدم سراسر بیماری‌ی نفرتی‌ست. نمی‌دانم شاید این جمله را جایی خوانده بودم یا از تکرار مدام‌اش اینطور برایم مانده. چقدر کلنجار رفته‌ام با خودم که بنویسم؟ چقدر نوشته‌ام و پاک کرده‌ام؟ چقدر ریخته‌ام دور؟ هیچ‌چیز اما ته‌اش نمی‌ماند. یک انیمیشنی بود وقتی کودک بودیم توی تلویزیون نشان می‌داد که شاید تو هم یادت بیاید. هزاربار نشانش داده. دخترکی بود بیمار، سل داشت به گمانم، مبارزه‌اش با مرگ بسته به برگی بود روی درختی در کوچه‌ی مجاور خانه‌اش که برگ از پنجره پیدا بود و وقتی پاییز آمده بود و برگها را زده بود، همه را اول زرد کرده بود و بعد به باد سپرده بود، آن برگ مانده، جان دخترک بود که مانده بود و به تماشای آن بود که می‌ماند. یک پیرمردی هم بود که نقاش بود، به گمانم سرگذشتی واقعی بود، نمی‌دانم چطور از ماجرا خبردار شد و رفت توی بوران برگی بر دیوار مجاور درخت نقاشی کرد تا برگ بماند، دخترک بماند. خودش به بیماری که از آن شب گرفت، مرد، پیرمرد. دخترک ماند تا بهار را دوباره دید. حالا این نوشتن همان برگ من است، پیرمرد هم هست، دخترک هم هست، مرگ هم هست، امید هم هست. حال اسیری را دارم که در گوشه‌ای افتاده و زندانی و به هرچه فکر می‌کند، دارد به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند. انگار فکر می‌کند که فکر نکند. برای اینکه سرش را نگه دارد، که دیوار را مدام به سر نکوبد، اینطور می‌پرد از این میله‌ی تخت به آن میله و آخر، همه‌جاش خونی. مدام خودم را می‌پایم که این حالم نریزد بیرون. حال خودم را به هم می‌زند این همه بینوایی.
آسمان اینجا دیگر رنگ ندارد. نه کوچه بویی دارد، نه خانه. بیرون هم نفسم می‌گیرد، تنگ می‌شود. باد هم که توی صورتم می‌ریزد، کثافت می‌ریزد و من که شاید این همانی‌ست که از من می‌ریزد، می‌زند بیرون؟ بدبختی خاطره‌ست. انگار هیچ‌وقت در زمان نبوده‌ام، هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورم. همین است که می‌گویم دلم می‌خواهد روانکاو ببینم. هرچه هست مال کودکی‌ست. مال نوجوانی‌ست. بعدش؟ دود شده. هیچ. خالی. همه‌اش دروغ است. خودم را نمی‌شناسم. به جا نمی‌آورم. آدمها را، با آنها چه کرده‌ام؟ کجا رفته این ده سال پیش؟ همین‌که سرش را روی دیوار نترکاند، امیدی است. نامه‌ی قبلی را که برایت نوشتم، سرشار شدم. زنده شدم. نمی‌دانم ته این یکی چه می‌شود. همین نمی‌دانم‌اش خوب است. برای که می‌نویسم؟ برای خودم یا برای تو؟ تو - چون غایبی، چون اگر باشی اینها را نمی‌گویم؟ تو - چون نیستی، که اگر باشی سهمی از فاصله نیست که میانش را با حجم مضاعفی از خودم پر کنم و در این فاصله‌برداری، تو می‌شوی تو، و دیگری و من که دیگری‌ام. اینها همه‌اش خیال کابوسی‌ست و نه حتا خود کابوس. همه‌ی این سالها که فکر می‌کنم هرکار کرده‌ام برای این بوده که بهتر بنویسم، هیچ ننوشته‌ام جز از کودکی و از نوجوانی. هرچه رویا داشته‌ام و نوشته‌ام. هرچه شعر. حالا که نگاه می‌کنم. توی یک زمانی در هفده سالگی یا عقب‌تر مرده‌ام و باقی‌ش، ادامه نیست، تل‌انباری‌ی همان است. یادآوری‌ی همان است و هرچه زمان که می‌گذرد، بیشتر دست‌اندازی به همان است، انگار می‌خواهم خودم را از باتلاقی بکشم بیرون که دیگر درش نیستم، باتلاقی که درش هضم شده‌ام، استخوان شده‌ام، خاک و کثافت شده‌ام. نمی‌دانم این واقعی‌ست یا حالی که پیشتر داشتم توی همه‌ی این سالها، که این حال نبود و توش رضایت بود و امید بود و حرکت بود و اینجا، حالا، سرخوشی نیست، سرخوردگی هم نیست، هیچ‌چیز دیگری هم نیست. خالی‌ست. برای همین هی می‌نشینم و فیلم می‌بینم و هی کتابها را ورق‌ورق می‌زنم. دنبال هیچ‌چیز نمی گردم. راز برایم بی‌معنا شده و راز که حذف می‌شود، اضطراب حذف می‌شود و اضطراب که می‌رود، زندگی در ادامه‌اش بی‌معنی‌ست و معنی‌اش همین است که بی‌معنی‌ست و اینها فلسفه نیست، واقعیت است و این واقعیتی‌ست که چاره‌ای هم ندارد، آنقدر سخت و سفت است که هرچه تقلا کنی، بیشتر گلویت را و استخوان‌هایت را می‌فشارد و دست‌آخر، نه تقلایی، نه سرگشتگی‌ای، نه خواستی. باتلاقی که خود من است، جدای من نیست. و آن تقلا، تقلای دیگری‌ست از من، در من. خلاص می‌شود؟ خلاص نمی‌شود؟ جان می‌کند. گاهی، قدیم‌ها، احساس می‌کردم که از چند طرف می‌کشندم، آنقدر، که پاره شدن می‌شود و بندبندم، جداجدا. اما حالا، احساس می‌کنم، به صلیب بسته‌ام، میخ‌هایی ثابت، در همان جاها، همیشه. ببینی چه مرثیه‌ای بخوانم برای خودم! کدام من؟ این از همه سخت‌ترست. دیگر کدام من؟ به پروست فکر می‌کنم، به درجستجوی زمان از دست رفته. به سلینجر هم فکر می‌کنم، به ناتور دشت و به جویس، چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی، به ددالوس.


31 ژانویه 2010
تهران
امیر

Wednesday, June 16, 2010

پاره‌های نو: گلهای گوشتی/ صادق چوبک


"گلهای گوشتی"
صادق چوبک

مراد وسط خیابان پرجمعیت ایستاد؛ کت خود را کند و به دست زری یراقی داد و با فروش آن، سنگینی‌ی یک مشت پشم و پنبه و قیود دروغی‌ی اجتماعی را از دوش خود برداشت. آزادی‌ی هرگز ندیده‌ای در خودش حس کرد. قدری دستهایش را حرکت داد، دید مثل اینکه راحت‌تر و آزادتر شد و بی کت هم میتواند زندگی کند.
اما فکر داشتن ده تومان پول نقد در جیب ساعتی‌ی شلوارش که از فروش آن گیرش آمده بود، شور و میل شدیدی درش بیدار کرده بود. شور و میل عرق خوردن سیر و تریاک کشیدن سیر، که از دیروز تا حالا هیچ‌کدام را لب نزده بود. از زور بی‌کیفی، اعصابش مثل چوب خشک شده بود. این کیف از تمام احتیاجات و خوشیهای او سر بود. پیش خودش مجسم کرد که چطور بست اول را دوبستی به حقه بچسباند و آن را یک‌نفس تا آخر بکشد. از این خیال لذتی در خودش حس کرد که اندکی اعصابش تسکین یافت و دنباله‌ی آن دهن‌دره‌ی پرصدایی کرد و چشمانش از اشک تر شد – که البته صدای آن در شلوغی‌ی خیابان، قاتی صداهای دیگر شد و از بین رفت. اما نرمی و لذت امیدبخشی در اعصابش باقی گذارد.
مراد در زندگی هیچ‌چیز نداشت. یک مشت استخوان متحرک و یک فهم تند آمیخته با بدبینی‌ی شدید یک رشته معلومات زنگ‌زده که حتا به درد خودش هم نمیخورد، وجود او را تشکیل داده بود. در یک ثانیه هزارجور فکر میکرد و بی‌آنکه به نتیجه‌ی آنها اهمیت بدهد آنها را عوض میکرد و به یکی دیگر میچسبید.
این آدم وصله‌ی ناجوری بود که به خشتک گندیده‌ی اجتماع خورده بود و زیر آن درزمرزها برای خودش وجود داشت – مثل شپش، ولی ابدن زندگی نمیکرد. برای همین بود که به‌هیچ‌وجه همرنگ و هم‌آهنگ مردم نمیتوانست باشد. خوشی‌هایش، زجرهایش و فکرهایش با دیگران از زمین تا آسمان فرق داشت. از زجر کشیدن خودش مانند خوشی‌هایش خوشش میآمد و آن را جزء جدانشدنی زندگی‌ش میدانست. از مردم، حتا بچه شیرخوره بیزار بود. خودش را به تنهایی عادت داده بود. در شلوغ‌ترین جاها خود را تنها میدانست و ابدن به اطرافیانش محل نمیگذاشت – هرکس میخواست باشد، مراد نمیدید و نمیخواست ببیند. او دور خودش قشری مثل پوست تخم‌مرغ درست کرده بود و برای خودش آن تو وول میزد.
گاه می‌شد که تشنجات شدید عصبی به او دست میداد. میدانید، وقتی که احتیاج در خودش حس میکرد خواه ناخواه متوجه اطرافیانش می‌شد. میدید که همه‌کس همه‌چیز دارد، حتا چیزهای زیادی. اما به زودی از فکر خودش مسخره‌اش میگرفت و مثل ماری که از خواب بیدار شده باشد سرش را با خونسردی و بیحالی به این طرف و آن طرف حرکت میداد و همه‌چیز را فراموش میکرد. ننگ و عار و شرف و اخلاق و مذهب و راست و دروغ گفتن و مرتب بودن و به قول خود و مردم اهمیت دادن برایش معنی نداشت. او به هیچ‌چیز، جز به احتیاجات خودش پایبند نبود. حتا آنها هم موقتی بود؛ و چون هریک از آنها رفع میشد به نظرش لوس و احمقانه میآمد. اما باز در موقع خود بنده‌ی آنها بود. آنها را با حرص و بی‎تابی جستجو میکرد و میل خود را که تسکین میداد به رنج و پشیمانی‌ی قبلی و بعدی‌ی خودش اهمیت نمیداد.
اما حالا او چه کند که از چنگ یهودی‌ی طلبکار که مغازه‌اش آن‌طرف خیابان است فرار کند؟ از دور نگاهی به مغازه‌ی یهودی کرد، دید مانند عقابی روی چهارپایه جلو دکان خود نشسته. مراد آنن تکانی خورد و پیش خودش فکر کرد:
"من برام چه فرق میکنه که این جهود پدرسگ جلو چشم مردم یقه منو بچسبه و دو تومنشو بخواد؟ مگه تا حالا صد دفعه بیشتر همین الم شنگه رو راه ننداخته؟ اگه بنا باشه من به یه مشت الاغ اهمیت بدم پس فرق من با اونا چیه؟ اونایی که نمیدونن یه آدمی‌ام مثه خوداشون توشون زندگی میکنه و مثه خوداشون شکم داره، شهوت داره، و هزارجور احتیاج دیگه داره و به رو خودشون نمیارن، و هرکدومشون یه حرم صیغه و عقدی برای خودشون و رفیقاشون ذخیره کردن، سگ کی‌ان که من ازشون واهمه داشته باشم. چه میشه؟ دعوا که شد مردم دورمون جمع میشن. زنا پیش خودشون میگن جوون خوشگلیه، برای بغل خوابی بد نیس. اما یکیشون میاد بگه بریم خونه‌ی ما؟ نمیگه دیگه، منکه کت تنم نیس و چن ماهه حموم نرفتم و شخصیت اجتماعی ندارم و پول ندارم و کسی بابا ننمو نمیشناسه، کی بهم محل میذاره؟ مردا هم لابد میگن آدم لات آسمون جلیه؛ یه خورده فحش و فحشکاری میشه اونا میرن یه طرف، منم میرم یه طرف. اما چیزی که هس من پولمو لازمش دارم. میخوام باش زندگی کنم. حالا که بود و نبود من بسّه به این یه تیکه کاغذه چرا از دسّش بدم؟ برم تریاک سیری بکشم و عرق سیری بخورم و برم خونه‌ی مهین بخوابم... گور پدرش، خودمو قاتی مردم میکنم و میزنم به چاک. این تنگ غروبی کجا اون چشمای کلمکوریش منو میبینه."
یک زن جوان و زیبا، خوش هیکل و شهوت‌انگیز و اشراف‌منش – از آن‌هایی‌که برای امثال مراد در تمام عمر غیرممکن بود که حتا تو دکان لباس‌شویی به پارچه‌ی لباسش که سر چوب‌رختی آویزان است دست بزنند – تند از پهلویش گذشت؛ بوی عطر مرفینی‌ی ملایمی به دنبال خودش پخش کرد.
آنن یکی از احتیاجات مراد مثل برق اعصابش را تکان داد. این بو را تا آنجا که ریه‌اش جا داشت، بالا کشید. دلش راضی نمیشد آن را بیرون بدهد. آنقدر آن بو را در سینه‌ی خود نگاهداشت تا سرفه‌اش گرفت. بوی عطر زن مثل مرفین به تمام اعصابش جذب شد. عطرش بوی تریاک کباب شده‌ای که با تنتور قاتی شده باشد میداد. حس کرد مثل این است که پک قایمی به وافور زده، کله‌اش گرم شد و در دم میل شدیدی درش بیدار شد. میلی که معلوم نبود از کجا آمده و چه میخواهد. میلی که با حسد و فقر و شهوت و بغل‌خوابی قاطی بود، اما به هیچ‌کدام به تنهایی تعلق نداشت.
تورفتگی‌ی گودی‌ی کمر و پهنی‌ی ظریف شانه و برجستگی‌ی متناسب مجسمه‌مانند سرین زن چنان استادانه درست شده بود که فقط ممکن بود یک انسان بتواند به آن خوبی مجسمه درست کند. آن هم مجسمه‌سازی که سال‌ها در مکان دورافتاده‌ای بی‌زنی کشیده باشد و بخواهد به دلخواه خود زنی به وجود بیاورد. گلهای خشخاش روی لباس نازک و تنگی که به تنش چسبیده بود، مثل این بود که روی پوست بدنش عکس‌برگردان شده بوود. این گلها، با حرکت پاهای لخت خوش‌تراش‌اش، تکان جاندار هوس‌انگیزی میخورد که دل را میلرزاند. هریک از گل‌ها جداگانه حرکتی جلب‌کنندهو شهوت‌انگیز داشت که با آدم حرف میزد و دهن‌کجی میکرد و دنبال خود میکشید و ناامید میکرد. گویی زن لخت بود و این گلهای خونین را با شاخه‌های تریاکی رنگشان روی گوشت تنش و سرینش و تو گودیهای کمرش با خال کوبیده بودند. آدم دلش میخواست مدتها عقب سرش راه بیفتد و بوی عطر مرفینش را بالا بکشد و به دهن کجی و اخم آن گلهای گوشتی‌ی زنده نگاه کند – گلهایی از گوشت زنده‌ی خوشبو و گرم و نرم. تکان یکنواخت و جاندار سرینش مثل سوپاپ ماشین، این گلها را بالا و پایین می‌انداخت – یکجا بیشتر، یکجا کمتر، اما در همه‌جا جاذب و سخنگو و فریبنده و اسیرکننده.
در گودی‌ی کمرش تموجی درست میشد که آدم خیال میکردن این زن دارد رو بند راه میرود و برای تعادل خود گاهی ندانسته لغزشی به سرینش میدهد که نیفتد. اما از این لغزش کرشمه و کششی برمیخاست که دلهره میداد و آدم را اسیر آرزو و زندگی میکرد. دو ساق ترد و شکستنی که از موهای ریز طلایی – مثل مزرعه گندمی که آفتاب شامگاه مرداد بر آن بتابد – پوشیده شده بود، این بالاتنه‌ی کش‌دار تازیانه‌ای و نازدار را بر خود گرفته بود و میبرد. و این اندام سراپا خواهش و کرشمه، روی دو تکه‌ی چرم گاومیش میخرامید و پوست خشکیده‌ی حیوان را رو آسفالت خیابان لگدمال میکرد و میسود و میرفت.
مراد در لذت افیون زبون‌کننده‌ی زیبایی‌ی این زن فرو رفت و از دسترسی نداشتن به او دلش مالش گرفت. پیش خودش فکر کرد: " خوب تیکه‌ایه‌ها. اینارو کیا میگان؟ من نمیدونم اونا چیشون از ما بهتره. اگه اون خدایی‌که میگن این بذل و بخششهارو اون کرده به دسّم میافتاد میفهمیدم چیکارش کنم. مثه اینکه ما اهل این دنیا نیسیم."
تمام حواسش متوجه گلهای خشخاش بود. مثل اینکه تا آنوقت گلهای خشخاش را ندیده و ناگهان آنها را تشخیص داده بود. با خوشحالی‌ی ساده‌دلانه‌ای پیش خودش گفت: "تریاک گلشم قشنگه. چقدر خوشرنگن. اما خوب چیزیه‌ها. گل خشخاشا چه خوشگلش کرده."
باز میل شدیدی به کشیدن وافور در خود دید. او یکپارچه خواهش شده بود. میخواست شکاف درون تهی‌ی خود را با بو و موی آن زن و دود چسبنده و سنگین تریاک و رنگ و بوی گلهای خشخاش پر کند.
لحظه‌ای نگاهش از گلهای گوشتی در رفت. اما ناگهان به نظرش رسید که در سایه‌روشن درختهای خیابان، گوشتهای بدن آن زن فروریخت و تمام گلهای گوشتی‌ی آن متلاشی شد و آن هیکل دلخواه به یک اسکلت گل و گشاد سوراخ سوراخ مضحکی تغییر شکل داد که جلوش شلنگ‌تخته میانداخت و تلوتلو میخورد. دلش زیر و رو شد، خواست بالا بیاورد. خمار بود.
مراد هنوز منگ بود که یهودی‌ی طلبکار شبح او را دید و تشخیص داد و چندبار اسم او را از ته جگر صدا کرد و بعد که دید مراد ایستاد، به یک حرکت خودش را از روی چهارپایه به خیابان پرت کرد. چند ثانیه گذشت و هنوز یهودی‌ی طلبکار از کنار خیابان حرکت نکرده بود؛ زیرا یک شورلت سواری که خیلی تند میرفت سر راه را به او گرفته بود. ناچار صبر کرد. چند لحظه‌ی دیگر گذشت. حوصله‌ی طلبکار سرآمد و هردم سر جای خود میلولید و منتظر رد شدن شورلت بود. اما نگاهش به مراد بود و چشم موش‌کورمانند خود را از او برنمیداشت.
مراد در پیاده‌رو طرف دیگر خیابان ایستاد و با تمام نیرو منتظر مواجهه با آن مغازه‌چی‌ی لجوج بود. آن عطر مرفینی و سرخیهای تحریک‌کننده‌ی گلهای خشخاش و تکانهای جاندار و شهوت‌انگیز آن گلهای گوشتی را فراموش کرد و به جای آنها اسکناس قرمز دوتومانی‌ی بدهی‌ی خودش پیش چشمش سبز شد. پستی‌ی تلخ آزاردهنده‌ای در خود حس کرد. تو سرش میجوشید. تمام آدم‌های تو خیابان را دشمن خود می‌دانست. با خود گفت: "خواهرجنده اگه آسمون بری، زمین بیای یه غاز بهت نمیدم. حالا بیا جلو و ببین... ندارم. دارم، نمیدم!"
شورلت به سرعت گذشت. طلبکار چشم از مراد برنمیگرفت و مثل شکارچی‌ی ماهری که جای افتادن شکار خود را میان علفزاری نشان کند، او را در جمعیت با چشم نشان کرده بود. پیش خودش فکر میکرد: "ذلیل‌مرده بد مسلمون این دفه دیگه نمیذارم مفت از چنگم دربری. اگه دسم بهت رسید شلوارتو میون خلق از پات میکنم، تا بدونی که مال یعقوب خوردنی نیس..."
اما هنوز طلبکار به میان خیابان نرسیده بود که یک کامیون ده چرخی که آرد بار زده بود به او خورد و او را زیر گرفت؛ و تا صدای چندش‌آور ترمزش بلند شد و ایستاد، چندمتر جسد او را لای چرخهای کامیون روی زمین کشیده بود. بالاتنه‌ی یعقوب له و لورده شده بود و باقی‌ی بدنش مثل پشم آتش‌گرفته تو هم کُنجُله شده بود.
مراد که راحت و بی‌اعتنا دستهایش را توی جیب شلوارش کرده بود و از جایش تکان نمیخورد، نفسی به راحت کشید. بارش سبک شده بود. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود. طلبکار چون عنکبوتی که زیر پای گوشتالود شتر له شود میان خیابان له شده بود. دیگر ترسی نداشت که از آن خیابان بگذرد. پیش خودش گفت: "دیگه راه باز شد و قرق شکست. به من چه، میخواس ندوه. حالا دیگه دو تومن حلال شد."
دریک چشم به هم زدن انبوه جمعیت اطراف کامیون جمع شد – درست مثل لاشه‌ی خرچسونه‌ی براق و گنده‌ای که مورچه به دورش جمع شود. قیافه‌ها از ترس دیدن مرگ عوض شده بود. کاملن آشکار بود که در زندگی‌ی عادی و بدون دغدغه‌ی ای قیافه‌ها طور دیگر بوده. مردمی که از ترس مرگ و تنهایی خانه‌های خودشان را ول کرده و به انبوه پر جزر و مد اجتماع پناه آورده بودند، حالا دیگر از زور ترس، دل تو دلشان نبود. مراد پیش خودش فکر میکرد: "چطوره که وختیکه مرغو میکشن و دل و روده‌هاشو دور میریزن مرغای زنده سر اون روده‌های گرم با هم دعواشون میشه تا آخرسر یک کدومشون اونو تکه میزنه و میبره یه جای راحتی میخوره. اما این آدما از مرده خودشون میترسن؟"
کم‌کم خودش را – همانطور که دستهایش توی جیب شلوارش بود – قاتی‌ی جمعیت کرد. دراین وقت کامیون جلو و عقب زده بود و از روی جسد یعقوب کنار آمده بود. توده‌ای از خون و استخوان جمجمه که هنوز ریزه‌های آن به لاستیکهای شکم‌گنده‌ی آن چسبیده بود رو زمین ولو بود و در جاهایی‌که درز سنگها بود فروکش کرده بود و ماده‌ی سفیدرنگ خون‌آلودی مثل سفیده‌تخم‌مرغ عسلی که رگه‌های خون تویش دلمه شده باشد، قاتی‌ی یک مشت استخوان له شده تو ذوق میزد.
حالت تهوعی به مراد دست داد. دهن دره‌ای کرد و به یاد تریاکش افتاد. یواش‌یواش خودش را از جمعیت بیرون کشید و راه قهوه‌خانه‌ی زیرزمین خلوتش را پیش گرفت.
دیگر نا نداشت. دستهایش توی جیب شلوارش بود – شانه‌هایش عقب و سینه‌اش جلو بود. آهنگ گمی برای خودش سوت میزد. گویی هیچکس به غیر از خودش در خیابان نبود. پاهاش سنگین شده بود. بیداری و حساسیت اذیت‌کننده‌ای در اعصاب خود حس میکرد. لحظه‌ای ایستاد و همچنانکه سوت میزد باز به عقب سرش نگاه کرد. پیچ خیابان و جمعیت، کامیون را پوشانده بود. باز راه افتاد.
چشمانش به زمین دوخته بود و پیش خودش فکر میکرد: "خواهرجنده، مثه اینکه تموم رگامو بیرون میکشن."
بعد تف شل لزجی، مثل سفیده‌تخم‌مرغ خام، رو آسفالت خیابان انداخت و به فکرش ادامه داد: "خوب جنسی بود؛ اگه آدم اینارو لخت کنه کیف داره..."
به یک قوطی‌ی سیگار گرگان که رو آسفالت خیابان جلو پاش افتاده بود تک پا زد و چون درش باز نشد، خم شد و آنرا از روی زمین برداشت. خالی بود. با غیظ آنرا توی آب کثیفی که مثل مار زخمی، خودش را توی جوی کنار خیابان میکشید انداخت و زیرلب گفت: "مادرجنده! اگه مام تو این ملک شانس داشتیم که روزگارمون ازین بهترا بودش." و همانطور که رویش به طرف جوی خیابان بود و به جعبه سیگار شناور نگاه میکرد، سرش به تنه‌ی درخت چناری خورد: "خواهرتو گاییدم."
راه خودش را تغییر داد و در جمعیت فرو رفت. تنه میزد و تنه میخورد. اما هیچ اهمیت نمیداد. یک بی‌قیدی و آزادی‌ی خاطری درش پیدا شده بود. سبک شده بود. بازهم تنها بود. مردمی‌که از نزدیکش میگذشتند برای او وجود نداشتند. آنها برای خودشان بودند؛ او هم برای خودش بود. نه صدای بوق اتومبیل و نه همهمه‌ی مردم، هیچکدام در گوشش اثر نداشت. او خودش بود و خودش.
زنی از پهلویش گذشت. ناگهان تکانی خورد و سرش را برگردانید. دید همان اندام تازیانه‌ای‌ی نازدار از یک مغازه‌ی خرازی‌فروشی بیرون آمد و همچنان سرین مواجش با گلهای گوشتی که رو پوست تنش خالکوبی شده بود به او دهن‌کجی میکرد و همان بوی عطر مرفینی را پشت سر خود پخش می‌کرد و می‌گذشت. اما این‌بار عطر او بوی پهن و استخوان و جمجمه و مغز له‌شده و خون سیاه دلمه شده‌ی آدمیزاد را میداد.



از مجموعه داستان "خیمه‌شب‌بازی" چاپ 1369، لس‌آنجلس
چاپ اول 1324، تهران  

Sunday, June 6, 2010

پاره‌های نو: «صبح یک روز خوش» - ابراهیم گلستان

"صبح یک روز خوش"
ابراهیم گلستان


وقتی از خانه بیرون آمد دید از روز خوشش می آید. دیشب هوا گرفته بود، و شست پایش در شمد گیر کرده بود و آن را درانده بود، و آن وقت هی پشه بود که او را گزیده بود، و وقتی که خواست پارگی اش را در زیر پا بپوشاند، پوسیدگی پارچه کمک کرد تا جر بیشتری بخورد. اما همین سبب شد که صبح تخت بخوابد. وقتی که صبح زد از جا بلند شد، و رفت در اتاق در نیمه روشنی در آینه خود را نگاه کرد. بعد برگشت روی مهتابی از بطر آب روی یخ کاسه ریخت. از یخ چندان نمانده بود که آن هم در آب نیمه گرم زود از هم وارفت. آب را سرکشید و به خود گفت "باید ورزش کنیم." ولی شاش داشت. اما بعد یک دوبار شنا رفت، و چندباربند قایم کرد. زن از صدای ورزش او چشم باز کرد ولی اعتنا نکرد چون ملتفت نشد؛ ولی بعد یک نگاه دیگر کرد. مرد از نگاه او کمی وارفت، لبخند زد، و گفت "جهنم بود. تا صبح پشه مرا تکه تکه کرد." و رفت پیش آینه دستی به ریش خود کشید. آن وقت فکر کرد بخوابد. ولی زنش برخاست.
زن گفت "خواب از سرم پرید" و خواب آلود در گوشه ی اتاق نشست.
مرد رفت روی مهتابی، و رختخواب را بغل زد و آورد در اتاق انداخت. آنوقت پهلوی زن آمد. او را گرفت و روی تشک غلتاند.
زن گفت "اوه، صبح اول صبحی!" و بعد گفت "ولم کن. خبری نیس. تعطیله." و خمیازه ای کشید. مرد دید نباید.
زن گفت: "من که بهت گفتم."
مرد رفت دست و صورت شست و بعد ریش تراشید و ناشتایی خورد، و بعد هم کمی پلکید؛ چندبار به خود گفت "امروز حال من خوبه." آنوقت رفت کراوات گره دار را پی آینه انداخت گردنش، و حلقه را کشید، و کت را به روی دست انداخت، و بعد گفت "خداحافظ".
زن گفت "امروز خوب زود راه افتادی."
گفت "امروز می خوام کمی پیاده برم. اصلن پیاده روی لازمه."
زن بی حال بود. گفت "خداحافظ".

وقتی از خانه بیرون رفت و از کوچه رفت توی خیابان، انگار بار اولش باشد اطراف را تماشا کرد. از ایستگاه که هر روز توی صف میرفت دیگر گذشته بود. در آفتاب، گلهای لاله عباسی توی پیاده رو نشاطی داشت. از توی جوی خشک پف های لوله ی بخار مغازه اتوکشی هوا میرفت، شاگرد یک مغازه از یک سطل آب، با دست لمس آب میپاشید. یک مرد یک اردک را از بیخ بالهایش گرفته بود. اردک با گردن کشیده و با بالهای باز پاهای پهن پرده دارش را جوری گرفته بود که انگار الان از روی آب پریده ست. اما انگار در میانه پرواز خشکیده بود. نه آب بود و نه حتا زمین. اردک در دست مرد بود. چند بچه مدرسه از روبرو میآمدند. مرد پیش خود خندید زیرا خیال کرد که اردک، با چشمهای گرد، انگار در کمین گاز گرفتن بچه هاست. نزدیک چهارراه پیش بساط روزنامه فروشی رفت، و عکسهای رنگی پشت مجله ها را دید – آرتیستهای زنده و مرده، زنهای ناشناس چکمه پوش، لخت، و پشت یک مجله ی آبی و زرد عکس خرابه ها و جنگ. از چهارراه گذشت. در گوشه ی پیاده رو مردی برای یک دوا که همه جور لکه را از میان میبرد، معرکه گرفته بود. میگفت "معجزه س، دوا نیس، ببینین!" آنوقت از یک دوات جوهر آبی یک خورده ریخت روی آستین لباس کسی که پهلوی او ایستاده بود. و هی مرتب میگفت، میگفت. میگفت "معجزه س". میگفت "ببینید!" میگفت "انقلاب در صنعت یعنی این." میگفت "این خمیر که از ترکیب شش دواس در حال حاضر در نوع خود نظیر نداره." و در بین گفته هایش شش گاهی هم هفت و هشت و نه میشد. آنوقت از خمیر کمی روی لکه ها مالید. گفت "حالا ساعت نگاه کنین." مرد به ساعت نگاه کرد. ساعت میگفت وقت گذشته ست، ولی مرد ثانیه شمار ساعت را میدید و پیش خود میگفت "او یک جوان خوش قیافه و جذاب، و صاحب تخصص در پاک کردن لکه س." هرچند لکه ها، فعلن، کار خود جوان خوش قیافه و جذاب و صاحب تخصص بود.
مردی که لکه روی لباسش بود انگار خوشحال بود، و میشمرد. فروشنده گفت "شد یه دقیقه. خب. حالا –" و یک مسواک از جیب بیرون کشید، و با آن شروع کرد به کشیدن روی خمیر که حالا دیگر خشکیده بود. بعد فوت کرد و تلنگر زد، آنوقت گفت "ببینین!"
از لکه ی جوهر آبی چیزی نمانده بود اما در جای آن یک پریده رنگی بود، انگار پارچه وارفته بود. مردی که لکه ی آبی روی لباسش نمانده بود از ذوق لبخند میزد، و به دیگران نگاه میکرد.
مرد راه افتاد، و به خود میگفت "اما اگر که لکه پاک نمیشد؟" و خندید. "یا پارچه از خمیر بپوسد؟" و خندید. "تیزاب بود" و خندید. "فقط یک دقیقه برد" و خنده اش برید، و تند به ساعت نگاه کرد. دیر بود. گفت "به!" و تند کرد. گفت "دیر شد." و سعی کرد بخندد. ایستگاه بعد نزدیک بود اما صف چندان بلند بود که او دید بهترست نماند. به خود گفت "بد شد که دیر شد." کمی بعد گفت "خب، شد که شد." و بعد گفت "بد شد. آنهم امروز که من از سحر نخوابیدم." سر برگرداند و به خیابان نگاه کرد ببیند کی یک تاکسی میرسد. تاکسی زیاد بود ولی پر. یک جیپ سبز رنگ کنار پیاده رو آهسته میگذشت که خالی بود و شیشه جلوش بد شکسته بود. مرد راننده را نگاه کرد. راننده سرکشیده بود و انگار میخواست از میان دکان ها نشانی ی مخصوصی را پیدا کند. مرد راننده را میدید، و این فکر از خاطرش گذشت که خواهش کند سوار شود. مرد اکنون پا به پای جیپ میرفت در انتظار اینکه راننده او را نگاه کند. راننده فکر کار خودش بود. و مرد همچنان میرفت، در انتظار یک نگاه، که ناگاه پیشانیش به تیری خورد.
تیر یک پایه ی سمنتی بود. برق از کله اش پرید. فریاد زد "آخ!" و چرخید. در داغی ی گزنده برنده فشارنده که در پشت تخم چشم میترکید، میترکاند، سیل سیاه منگی سنگین رسید، کند، برد؛ و وقتی که رفت، مرد به خود آمد دید که روی پیاده رو نشسته است، و صورتش خیس است. ترسید. ولی خون نبود. عرق بود و اشک. و میفهمید پیشانیش ورم کرده ست.
چرخید، خود را سراند، پا توی جوی خشک برد. و از درد خود تکان میداد. و جیپ رفته بود. و انگار تیر با تمام سفتی و سختی، گلهای لاله عباسی، پف های لوله بخار، و اردک بود. اردک. آن اردک وقیح و مظلوم، با آن نگاه گرد، با بالهای باز – و بسته.
برخاست. آهسته راه افتاد. نزدیک چهارراه دوباره رسید به مردی که لکه می فروخت. از چهارراه گذشت. از درد آهسته می گذشت. آخر رسید. در را که باز می کرد زن از پشت در فریاد زد "کیه؟"
مرد گفت "من."
صدای زن پرسید "برگشتی؟"
مرد چیزی نگفت، کت را روی صندلی انداخت، کفش را یواش درآورد. و با شلوار رفت روی رختخواب افتاد. و خوابید.



مرداد 1345
از مجموعه داستان "جوی و دیوار و تشنه"



Monday, May 24, 2010

جهان پوستی / بی خوابی


"جمله ی «دیگر نمی توان مقصود خود را خوب بیان کرد» که آن را در آخرین نامه نوشته ام نباید شما را هراسان کند. این سخن از رشحات یکی از آن اوقات بی خوابی ی کامل هستند، اوقاتی که چندان هم نادر نیستند. داستانم را داشتم به پایان می رساندم. هنگام نوشتن این داستان در اغلب اوقات اندیشه هایی راجع به شما به ذهنم هجوم می آورد. وقتی داستان را به پایان می بردم، چنان کشاکشی میان شقیقه های چپ و راستم می رفت که دیگر به درستی به یاد نمی آورم چرا آن عبارت را نوشته ام. به علاوه هنوز انبوهی از مطالب شکل ناگرفته در سر داشتم که می خواستم آن بیرون در بالکن روی آن صندلی ی سفری با شما در میان بگذارم و از آنجا کاری نمی توانستم کرد جز آنکه به آن احساس ژرف خود روی آورم. حتا اکنون نیز بیش از آن نمی توانم کرد."

مران، می 1920
کافکا، نامه هایی به ملینا



یادآوری – بخشی از یک کتاب / بی‌خوابی


   
همینطور بی‌دلیل عصبانی‌ام. تنم بوی گند می‌دهد. نمی‌دانم این فکر از کجا آمده که همین روزها می میرم. نمی دانم این فکر از کجا آمده که سرطان پوست گرفته ام و پوستم لکه لکه می شود. برای چه موهایم می ریزد؟ می روم توی وان می خوابم و یک بطری شامپو را خالی می کنم توی آب تا این بوی مردار از تنم برود. نمی رود. بعد هم یک شیشه ادکلون. نمی رود. بو توی دماغم ماندگار شده. یکبار دیگر هم اینطور شد. آن بار بو فقط توی خانه بود. همه جا را گشتم، عین سگ بو می کشیدم آن بو را پیدا کنم. بوی لاشه ی سگ بود خودش. بوی لاشه ی سگ از آشپزخانه می آمد، بوی لاشه ی سگ از حمام می‌آمد، بوی لاشه‌ی سگ از اتاق نشیمن می آمد، بوی لاشه‌ی سگ از اتاق خواب می‌آمد. بوی لاشه‌ی سگ توی شامه‌ام جا خوش کرده بود. می‌رفتم بیرون، توی دماغم، همراهم می‌آمد. می گفتم چه مرگت شده. آنوقت هم فکر کردم خودم بو گرفته‌ام. از آدم که رد می شدم، دماغم را به هیکلش می‌مالیدم که ببینم او هم همان بو را می‌دهد؟ می‌داد. همه‌اش بوی لاشه‌ی سگ بود. هفته می‌گذشت و بو بیشتر و بیشتر .از بو بالا می‌آوردم. گوشه‌گوشه‌ی خانه، هرچه خورد و نخورده شتک بسته بود .فکر کردم باز وسواسم شده. همه جا را شستم. کف آشپزخانه را، حمام را، توالت را. کتابها را از توی کتابخانه بیرون آوردم، کتابخانه را پیش کشیدم، زیرش را جارو کردم، دستمال کشیدم. بو نرفت. همینطور لباسها را. همینطور لیوانها را و بشقاب ها را. لاشه‌ی سگ توی کابینت چه کار دارد؟ آن‌وقتها یخچال هم نداشتم. یادم هست که عرق را توی کانال کولر می‌گذاشتم که خنک بماند. یک شیشه زیتون تحفه هم یکی از سوریه آورده بود گذاشته بودم پشت پنجره. رفتم سراغش وقتی، پر از کرم بود. بعد خواهرم زنگ زد. بعد خواهرم گفت خواب دیده. بعد خواهرم گفت توی خوابش از خانه‌ی من عقرب و رتیل و این موجودات در آمده. بعد گفت این یعنی که دشمن داری. قطع کردم. گفتم بیا بو کن. گفتم این بوی لعنتی دشمن من. قهقهه می‌زدم و زمین را دستمال می‌کشیدم. بوی وایتکس و بوی لاشه‌ی سگ توی هم رفته بود. آنوقتها اینطور بود. شبها دستمالی را به ادکلن آغشته می‌کردم، روی صورتم می‌گذاشتم که خوابم ببرد. توی خوابم سگی می‌آمد روی صورتم می‌شاشید. بیرون بهار بود. درست مثل حالا. حیاط پر از گل بود. درست مثل حالا. سگ روی صورتم می‌شاشید. درست مثل حالا. هیچ چیز بدتر از بوی تعفن نیست. تحمل هیچ چیز سخت‌تر از تحمل بوی لاشه نیست که سراپایت را گرفته باشد. آنوقت دلم می‌خواست فرار کنم. فرار هم کردم. به خانه‌ی خواهرم رفتم. گفتم چند روز اینجا بمانم. دیدم آنجا هم بو می‌دهد. بو توی تن من رفته بود. چه کارش می‌کردم؟ از خواهرم خجالت کشیدم. بی خیال ماندن شدم. توی خیابان هم نرفتم. دانشگاه هم نرفتم. سرکار هم نرفتم. خودم را حبس کردم در خانه. می‌ترسیدم. خیلی وقت شد. بوی لاشه و بوی وایتکس و بوی ادکلن قاطی بود که به مادرم زنگ زدم. گفتم مریض شده‌ام. گفتم اینجا همه‌اش بوی لاشه می‌آید. گفتم حالم از خودم به هم می‌خورد. گفتم بیاید. آمد. با خانمی که کار خانه شان را می کرد. آمد. رفتند توی اتاق دیگری که در قلمرو من نبود. اتاق پشتی بود. اتاق من نبود. اتاق من نیست. اتاق نیست. دخمه است اصلن. دوستش ندارم. آنجا نرفته بودم. فکر نکرده بودم به آنجا. آنجا یک اتاقی بود که هیچکس تویش نمی‌رفت. آنجا یک اتاق تاریکی بود با کمدهای دیواری‌ی بزرگ. توی کمدهای دیواری رختخواب بود و خرت و پرت بود. یک کیف بود که مال پدرم بود. توی آن کیف یک خشاب پر از فشنگ هم بود. برای همین توی آن اتاق نمی‌رفتم. آن فشنگها وسوسه‌ام می‌کرد. تفنگش نبود هیچوقت. بچه که بودم بود. تفنگ را برده بود داده بود. خشابش را نبرده بود، بعدن برد. نمی‌دانم اصلن شاید هنوز هم باشد. جرات نمی‌کردم به فشنگها دست بزنم. وسوسه‌ام می‌کرد. بچه که بودم یواشکی برش می‌داشتم. بچه که بودم با آن تفنگ واقعی با دوستم که بابایش مرده بود، تفنگ‌بازی می‌کردیم. من آن را برمی‌داشتم و به سرمای فلزی‌اش دست می‌زدم و خوشم می‌آمد. احساس می‌کردم زور دارم. او زور نداشت. همیشه اما با هم بودیم. هیچوقت دشمن نبودیم. یک داستانی داشتیم که من با او قهرمانش بودیم. همیشه او می‌مرد. همیشه من بالای نعشش می‌نشستم و برایش چیزی می‌خواندم. همیشه گریه می‌کردیم آخرش. تفنگ اما توی دست من بود، بازی می‌کردیم و به آنها شلیک می‌کردیم و آنها می‌مردند و او هم می‌مرد. چرا او می‌مرد؟ برای اینکه او تفنگش اسباب‌بازی بود. بعدن فکر کردم چون تفنگش اسباب‌بازی بود می‌مرد. آنها می‌فهمیدند .آنها شلیک می‌کردند به او. آنها از من می‌ترسیدند. من از تفنگ می‌ترسیدم. از فشنگهایی که آنجا مانده بود می‌ترسیدم. برای همین نرفتم توی آن اتاق. اینطور فکر می‌کنم. مادر گفت بویی نمی‌آید. مادر توی صورتم نگاه کرد و دید رنگم پریده و گفت لاغر شدی. مادر گفت توی آن اتاق را تمیز کرده‌ای؟ یکباره یاد اتاق افتادم. اولش گفتم کدام اتاق؟

دکتر هم نمی‌روم. پوستم لکه‌لکه شده. می‌ترسم بگوید چیزی نیست، یک کرم بدهد بگوید بمال به این مواضع. یک کرم بدهد بگوید بمال به پوستت. بعد همه چیز خوب می‌شود. دوست ندارم خوب بشود. دوست دارم از خودم بدم بیاید. دوست دارم حالم از خودم همچنان به هم بخورد. دوست ندارم بوی ادکلن بدهم، بوی شامپو بدن بدهم، بوی عرق هم خوب نیست. بوی عفونت می‌دهم. قبلن هم همین شد. لکه‌ای روی سینه‌ام بود. فکر کرده بودم ماه گرفته. دوست داشتم اینطور باشد. ماه‌گرفتگی از آن چیزهایی‌ست که پوست آدم را یکه می‌کند. تن آدم را یکه می‌کند. تن آدم از یاد آدم نمی‌رود. هی می‌رفتم توی آینه نگاه می‌کردم به سینه‌ام. ماهی روی سینه‌ام گرفته بود. اصلن این ماه‌گرفتگی یعنی چه؟ رفتم یک چیزهایی خواندم که بدانم ماه گرفتگی از کجا آمده. آخرش هم یادم نماند. نفهمیدم. مهم بودنش بود. بودنش خوب بود. حس عجیبی به سینه‌ام داشتم. مثل این بود که سینه‌ام را از تن یکی دیگر کنده بودند، چسبانده بودند به تن من. مال من نبود. یا فقط همان بود که مال من بود. به اندازه‌ی کف دستم بود. تیره بود. گاهی رویش پوست‌پوست می‌شد. توی همان خواندن‌هایم فهمیدم که این که اسمش ماه‌گرفتگی‌ست، مادرزادی‌ست، یکباره نمی‌شود. من اما یکباره شده بودم. حرصم گرفته بود. اولش که شروع شد، می‌ترسیدم نگاهش کنم. نمی‌توانستم بگویم این منم. یک چیز تازه‌ای بود و ترسناک بود. قهوه‌ای می‌شد پوستم و هی زیاد می‌شد. اولش اندازه‌ی سکه بود لابد، بعد شد کف دست بعد همینطور بیشتر شد. دوست پزشکی گفت قارچ است. قارچ یک بیماری‌ی پوستی‌ست. بیماری نیست، یک عارضه‌ست. عارضه نیست یک ویروس است، ویروس نیست یک کوفت دیگر است. چه فرقی می‌کند. گفت فلان چیز را بزنی خوب می‌شود. فلان چیز کرم نبود، قطره بود. بدم آمد. گفتم اصلن به تو چه ربطی دارد. آن وقت بود که با هم اخت شدیم. شروع کردم به تماشایش توی آینه. دست کشیدنش، نوازش کردنش. اولین بار بود با تنم دوست شدم. اولین بار بود خودم را نوازش کردم. اولین بار بود فهمیدم چرا گربه‌ها خودشان را می‌لیسند، خودشان را می‌مالند به درخت خرسها. بعد از آن بود که همه‌ی پوستم قهوه‌ای شد. پوسته‌پوسته شد. قطره را برداشتم و هرشب مالیدم به تنم. خودم می‌مالیدم. دلم نمی‌خواست کسی دست به پوست قهوه‌ای‌م بزند. دلم نمی‌خواست کسی دست به پوستم بزند. دستم که یخ بود را می‌مالیدم به پوست سینه‌ام. سینه‌ام از سرما می‌سوخت. هی چند شب آن قطره را مالیدم. یواش یواش پوسیدگی‌ها ریخت، پوست رنگش برگشت. شد همان که بود، اما نشد همان که بود. برای همین دکتر نمی‌روم. می‌خواهد دوباره همین بلا را سرم بیاورد. خیالم با سرطان خوش است. چرا خیالم را ناخوش کنم. خیالم به مردن خوش است. چرا خیالم را ناخوش کنم. اگر آزمایش بدهد و مجبور باشم صبح زود بروم آزمایشگاه و آن بوی لعنتی را با خودم ببرم قاطی‌ی آن همه بوی لعنتی‌ی دیگر چه؟ نمی‌خواهم.

تنم بوی گند می‌دهد. سه ساعت توی وان پر از شامپو خوابیدم. خوابم برد و توی خوابم توی هواپیما بودم .توی خوابم می‌رفتم رشت. توی خوابم روی بال هواپیما نشسته بودم. توی خوابم مهماندار خوشکلی بود که هروقت رد می‌شد باسنش را به شانه‌ام می‌زد. توی خوابم برگشت و عذر خواست و خندید. بعد هی رد شد و هی باسنش را به شانه‌ام زد. اولش فکر کردم بی‌هوا بوده، همینطوری بوده. بعد دیدم نه. بعد که خندید فهمیدم نه. سرم را پایین انداختم و به موزیکی که گوش می‌دادم، رفتم. توی موزیک صدای آب می‌آمد. یکباره تکان تکان شدید هواپیما شد. شنیدم زن همسایه، زن صندلی بغل، جیغ می‌زند. فکر کردم تکانها به خاطر خواب من است. فکر کردم دارم توی آبی که می‌شنیدم تقلا می‌کنم. چشمهایم را باز کردم. یک طرف هواپیما برگشته بود. عمود بودیم به زمین از طرفی که من نشسته بودم. وضعیت جالبی شد. ترسیده بودم. همان مهماندار توی میکروفون گفت به خاطر شرایط بد هواست. اما هوا بد نبود. عرق کرده بودم. گرمم بود. طبق معمول تهویه‌شان از کار افتاده بود. احساس کردم ارتفاعمان کم می‌شود، تندتند کم می‌شد. دیگر چیزی نفهمیدم، چشمهایم را باز کردم و توی وان بودم. دوباره بستم که خوابم برد، حالا از هواپیما پیاده می‌شدیم و من از مهماندار تشکر می‌کردم که باسنش را به شانه‌ام می‌زد. در گوشش گفتم بوی گند می‌دهم؟ خندید. آنوقت سردم شد. فهمیدم بی‌هوا درِ چاهک را برداشته‌ام و آب خالی شده. بلند شدم و خودم را بو کردم. بوی عفونت می‌دادم. از وان پیاده شدم و به سمت میز رفتم، روی میز شیشه‌های عطر، روی میز شیشه‌های خالی‌ی عطر، روی میز تیوپهای کرم، ژل‌های مو، دست کشیدم و همه را انداختم. یکی از شیشه‌ها روی زمین افتاد و شکست، باقی نشکست، آنکه خالی‌تر بود شکست، بویش همه‌جا را برداشت، الا که با بوی عفونت من قاطی شد و گند شد. 
وسواس دارم. آن‌وقت هم همین شد. مادرم از توی کمد رخت‌خواب‌ها جنازه‌ی یک موش پیدا کرد. جنازه که نه، یک چیزی که معلوم بود زمانی موشی بوده، سگ نبوده. بو را انداخت بیرون. من از خانه فرار کردم. وقتی برگشتم همه‌جا بوی عطر مادر می‌داد. بوی عطرش مانده بود. روی کاغذ نوشته بود لاشه‌ی موش کوچکی بود. پرسیده بود موش از کجا آمده؟ فکر کردم خوب شد کتابهایم را نجویده. آن تو گیر افتاده بود، حبس شده بود. چه کسی رفته بود توی آن اتاق؟ من آن اتاق را نمی‌شناختم. گفته بودم کدام اتاق؟

اردیبهشت هشتادونه

پی‌نوشت - اصلن نگاه نکردم، مال من نبود، نگاه نکردم. چه چیز را نگاه کنم؟ توی آینه نمی‌آید، آینه قد ندارد، آینه کوتاه. نگاه کردن نداشت. فکر کردن نداشت. گفتم یک سال. گفتم از خرداد پارسال. گفتم با هیچکس. تن من نبود. خرخاکیها که گرد می‌شوند روی پوستت می‌ترسند وقتی، خرخاکیهای آن همه پادار، خرخاکیهای یک سال. پوست من نیست. دارم تن ندارد می‌شوم، خرخاکی می‌شوم، دکتر گفت. گفته دیر آمدی. گفته چرا حالا آمدی. گفتم یک سال. خرداد که بیاید یک سال. گفته خرداد شده. گفتم همین. گفته همه‌جای پوست بشود خرخاکی. توی چشمهایم نگاه کرده. فکر کرده چشمهایم حالتش برگردد. چشمهایم خرخاکی بشود. گلوله بشود توی خودش. با آن همه پا. چندشم می‌شود. نگاهش نکردم. فکر کردم خودش می‌میرد. خودش می‌ریزد. کدام پوست؟ فقط گفتم چرا حالا.

خرداد هشتادونه


از مجلد اعترافات
به آلن گینزبرگ،
ریچارد لیندنر،
آپارتمانی در نیویورک، 1981


"با تو می‌گویم باز آن سخنم:
مومیایِ منِ بی‌تاب شده در کف توست."

نیما – از"پی دارو چوپان"

Sunday, May 16, 2010

نامه نیما به شاملو


تجریش
1322

به احمد شاملو

وقتی که بنفشه را با گل سرخ برانداز می کنند ممکن است این نظر به میان بیاید: چرا بنفشه اینقدر کبود است. حال آنکه این عیبی برای بنفشه نیست.
نظیر همین چرا در زمان ما با برانداز کردن شعرهای قدیم به همپای شعرهای امروز به میان می آید. در دیوان شعر شما چرا قطعه ی "حرف آخر" وزن ندارد. در صورتی که قطعه بسیار گویاست. چرا در "از شاعری به سربازی" مصراعها قد و نیم قد شده اند. درصورتی که این کار بنا به ضرورتی شده است. چرا در این قطعات اینطور تعبیرات و تشبیهات را زمان عوض می کند.
سخن فقط در سر اینکه تعبیرات و تشبیهات از روی زندگانی و خصوصیات زمان ما و سلیقه های ما باشد یا نه، نیست. کلمه ی "چرا" برخورد به مشکلاتی ست که به زبان تحویل گیرندگان شعر می آید. گفته اند که: ترک عادت موجب مرض است. ما نمی گوییم چه بسا مرضهایی که پیش از عادت وجود دارند. ملت ما با عادات و سلیقه های دیگر زیست می کند. زحمت کنجکاوی به خود نمی دهند (دولت آن ست که بی خون دل آید به کنار) ما فقط حق آن را داریم که بگوییم: آنها به یاد نمی آورند نثرهای منظوم و زیبای قدما را، مخلوطهای نظم و نثر آنها را که "گلستان" شاهکار آنهاست. "گلستان" مربوط به قرن هفتم است نه امروز. اگر کسی امروز به آن شیوه کار کند امکان پذیرست، ولی همین که جملات را در زیر هم نوشت و زبان را ساده تر گرفت به طوری که نمود پیکره ی یک شعر منظوم را پیدا کرد، ادبیات از دست رفته است! غالبن بحث در انفصال و اتصال کلمات و جملات است نه در سر وضع جملات و کلمات و جملات دیگر. چه بنابر قواعد وزن یا جمله بندی قدیم باشد یا بالعکس.
ظاهر امر اینست که مردم از مطالب روزمره و اعلاناتی که امروز به عنوان شعر در مطبوعات ما جا برای مطالب لازم نگذاشته اند، عصبانی هستند. تماشای این منظره شک نیست که گران تمام می شود. به آسانی نمی توان "پیکاسو"ی شعر شاد یا از پیکاسوی شعر فارسی امروز پیشی گرفت. فقط به آسانی وضعیت شعرگونی امروز مسابقه ای می شود که موضوع آن معلوم نیست. ولی باطن امر این است که مردم به صورت و ظاهر علاقه ی مفرطی دارند. در هر مورد هم این عیب نیست. از جهتی هنر به مصرف همین منظور می رسد. هنر کاری صورت نمی دهد جز اینکه واقعیتهایی را صریحن یا با کنایه با خود جان وجود و نیروی نفوذ بخشیده باشد. این کار ممکن است با نبود وزن و قافیه هم انجام گیرد. بعضی از علما، "سکاکی" و دیگران، وزن و قافیه را عارض بر شعر تعریف کرده اند. یکی از مولفین می گوید "و کان شعر العرب کالخبر المنثور" – المستطرف – ولی "23 تیر" ازین صورت هم تجاوز کرده است. "23 تیر" یک قطعه شعر موزون نیست، کاملن با اسلوب بیان آن متفاوت است. با وجود این در فارسی مثلی ست: "هیچ نده را با هیچ نستان کاری نیست". طلب خورده های وزن را از این راه می توانید با مردم پاک کنید. هرکس اختیار حرف زدنش را دارد. ما در اینجا تعزیه نگرفته ایم که قهرمانان واقعه همه شان منظوم با هم حرف بزنند. فقط مردم قبول نمی کنند و وزن می خواهند. این طلبکارها سماجت خود را از دست نمی دهند. کتمان نباید کرد و ما می دانیم که مقصود از وزن، بهتر متشکل ساختن است. اما در خصوص اوزان آزاد از قیدهای عروضی، که در افاعیل عروضی و بحور آن تصرف می کند، هم مردم حرف دارند. مردم با زیباییهای اوزان آزاد هم که به تناسب معنی به وجود می آیند آشنایی ندارند. رنج می برند. ناراحت می شوند از این چند مصراع:

"کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا
وز بندر نجات، چراغ امید صبح
سوسو نمی زند."
- خفاش شب –

علت آن وضع تعبیری ست که این اوزان را ایجاب کرده است. شما کاملن با من تماس داشته، همه چیز را می دانید. مردم با این وضع تعبیر هم خو نگرفته اند. غالب این متجددین نمی دانند شعر از چه راه با وضع و کیفیت تازه به وجود می آید و ترکیبی به کلی به جز ترکیبهای شعری کلاسیک را به وجود می آورد.
مع الوصف در این شعرهای آزاد، وزن هست. وزن صدای احساسات و اندیشه های ماست. مردم با صدا زودتر به ما نزدیکی می گیرند. من خودم با زحمت کم و بیش و گاهی به آسانی به موضوع های شعر خودم، که دیده اید چه بسا اول نثر آن را نوشته ام، وزن می دهم. با وجود این بسیاری از قطعات شعر من آزمایشهایی بوده است. من همه ی قطعات شعری ی خودم را نمی پسندم. مردم حق دارند. شعر افسون است. اما یک افسون خیرخواهانه. باید از حیث کلمات، شکل، وضع تعبیر، جمله بندی و خصوصیات زبان و همه چیز با مردم به کنار بیاییم. شعر باید مردم را از خود گریزان نکرده، اول رو به خود بیاورد. بعدن مطالبی را به آنها برساند. ولی آیا در شعر زندگی وجود ندارد؟ زندگی را به خرج عادت باید گذاشت یا عادت را به خرج زندگی. همه ی مشکلات ازینجا به وجود می آید. عادات مردم آنن عوض نمی شود. طرز تشخیصهای مردم با طرز تشخیصهای ما فاصله گذاری می کند. این فاصله را هنرمند تا اندازه ی تناقض باید کوتاه کند.
آنچه شایان ملاحظه است این است: گوینده ی شعر چه یافته است. برای کدام هدف و چطور بیان می کند. شکل واسطه است. وزن، زبان، کلمات و همه چیز واسطه اند. گوینده شعر باید ابتکار خود را برای پیدا کردن قالب هرچه اصیل تر به دست گیرد (خواه برای عده ی معدودی و خواه برای عده ی بیشتری) اصیل ترین قالب ها برای مفاهیم شعری ما سازگارترین قالبی ست که همان مفاهیم به تفاوت خود درخواست می کنند. این سازش با امکان عمل و برخوردهای درست سازنده با شدنیها و سنتهایی که رد نشده اند به وجود می آید. اثر و رسوخ گفته های خود را گوینده در این ضمن است که از دست داده یا نداده است.
در "تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن" شما به بسیاری از رموز واقف هستید. قطعه ی "تا شکوفه ی سرخ یک پیرهن" از بهترین قطعات شاعرانه ی شما در ظرف این چند سال اخیر است. این قدرت حماسی را در هرجا به کار برده اید، قدرت نفوذ شعر را به حد اعلا بالا برده اید. احساسات را در هیچگونه لباسی نمی توان با نظر تحقیر برآورد کرد. زیرا زندگی ست و شعر خوب باید حاکی از زندگی باشد. شعر خوبتر آن ست که این حکایت را با جان تر بیان کند. چنانکه ما هم همین قصد را داریم. در قطعه ی "سرود مردی که خودش را کشته است" با تمایلاتی نسبت به زندگی خود و مردم به این قطعه ارزش داده اید.
ولی من ناگفته نمی گذارم: این نظر من است، و شما برای من نگفته اید. در من شاید قدرتی هست که می توانم از دریچه ی چشم همه ی کسان ببینم. من بسیاری از شعرهای قدیم را هم دوست دارم. فقط نمی توانم بگویم که همه ی مردم هم می پسندند. زیرا من می توانم آفریننده ی شعر باشم، نه آفریننده ی طبایع مردم.
ما با طبایع مردم نزدیکی می گیریم، زیرا طبیعت ما هم از طبیعت آنها جدا نیست. ما راه های جداگانه را شناخته ایم. این شناسایی ست که ما را به مردم نزدیک می کند و یا از آنها دور می دارد. مخصوصن هنر شعری امروز باید در این دقیق باشد. این قطعات را نمی توان به حساب کلام موزون به خرج مردم گذاشت. برای عملی بودن هرکاری باید نوبت گرفت.
بی حوصلگی شما باعث شده است که در "ویران سرایی درزراسب" که نمی دانم در جزو این قطعات هست یا نه، شما از بعضی نکات عملی چشم پوشیده اید. کمبودی که در این قطعه وجود دارد از نظر طرز کار توصیفی و عینی ست، مع الوصف شاید این قطعه به واسطه ی وزنی که دارد، مطبوع طبع مردم باشد. وقتی بی اعتنا به مردم تحویل بدهیم، مردم هم بی اعتنا می پذیرند. با احتیاط و به تدریج با مردم باید نزدیکی گرفت. دم به دم از شکلی به شکلی رفتن نباید مقصود ما باشد. چون ما برای مردم می آفرینیم. شکل و بیان و غیر آن، واسطه ی نفوذ در مردم باید برآورد شوند. همین که شکل و وضع بیان منظور ما را تا اندازه ای عملی و برآورد ساخت در عوض نفوذ و رسوخ خود را از دست نداد، کافی ست و زیباست. خود من تقریبن آدم قانع و در عین حال خیلی دیرپسند هستم. در کارهای شعری ی خود زیاد زد و وازد کرده وسواس خود را از دست نمی دهم. شاید علت رسوخ من که پر دور نیست بت تنومندی مردم از من بسازند، همین قناعت و در عوض سربراه بودن من و یک مقدار مختصر ناتویی داشتن باشد. رو به آن شهر آشنایی با خیلی حسابها و مدارها باید جلو رفت. زور استدلال و نظر و سرگذشته های هنری دنیا که چه شده است درمانی برای زخم نمی گذارد. این استدلالها و نظرها بی انتها هستند. حال آنکه شعر شکل گرفته است و شکل انتهاست. در شعرهای خود من هم تکه هایی وجود دارد که هم مردم و هم خودم را ناراحت نگاه می دارد. اما وقتی که قطعه ای از آن را مردم به راحتی پذیرفته اند، خود من چندان راحت نیستم. فکر می کنم چطور شده است. با این کاوش است که من چشم از راحتیها و ناراحتیها پوشیده، راه های امکان پذیر و شدنی را در تفحص بوده ام. من می گویم می خواهیم پیش بروم اما صدای مردم را در راه بشنوم.
شما در "صبح می آید" تا یک مقدار از خود دوری گرفته اید تا اینکه به مردم نزدیک شده اید. در سطور اول این قطعه فراموش نکنید که وضع تعبیرات قدما سایه می زند. ولی عیب و نقصان شعر شما نمی شود. دانسته اید با مردم چطور برخورد کنید ولو اینکه خود شما ندانسته باشید که می دانید. به همان اندازه به عکس در "حرف آخر" و حرف اول دیوان شعرتان از مردم، که زیاد از آنها عصبانی هستید، جدا شده اید.
عمده این است که چطور تجسم بدهید، چطور نفوذ کنید. وقتی که این هردو بود سراینده ی شعر کاملن کارش را از روی میزان انجام داده است. خواه با وزن، خواه با صحت کلمات و خواه با هر وسیله که هست. نظر خود را انجام نداده، نظر چند نفر به سراغ او نمی آید، نظر عده ی زیادی انجام گرفته و نظر عده ی زیادی به همپای گفته های اوست. برای رسیدن به این منظور صبر و حوصله لازم است.



نیما یوشیج


- برگرفته از کتاب "نامه های نیما یوشیج"، به کوشش سیروس طاهباز، نشر آبی، سال 1363 -       

Monday, May 10, 2010

انسان شیشه‌ای / هوشنگ صهبا

رونوشت:
           به شیرین،
           به فرهاد،
           به فرزاد،
           به علی،
           به مهدی.




"انسان شیشه ای"
- هوشنگ صهبا

1

انسان شیشه ای ی من
چشمان مضطربی داشت
گویا صدای شکستن را
پیوسته می شنید.


2

انسان شیشه ای ی من
آیینه ای صمیمی بود
در انتظار تصویری
از طراوت باران
اما همیشه گریان بود
و از تلاوت آیات جسم یک جنازه ی عریان
که از فراز رنج می آمد
تا عمق انهدام را بپیماید
در اشک و شک
مشایعتی می ساخت.


3

انسان شیشه ای ی من
با آن شقیقه ی سرخش
از برق اسلحه می ترسید
و از شقاوت چکمه

اما همیشه از شقایق آرام زمزمه
                                   پر بود
و دوستی - که نسترنی بود - بارها
                                   بر او پیچید.


4

انسان شیشه ای ی من
از کوچه های خلوت پر پیچک
آهسته می گذشت
در جستجوی آوازی که
در جسم پر جلال شب جاری بود:

" - اکنون برای هم آوازی
آواز دیگری خواهم یافت."


اما صدای تو: صدای بسته شدن
                 صدای فرسودن
                 صدای تنهایی
                 صدای خوردن سنگی
                 به قعر چاهی بود.


5

انسان شیشه ای ی من
در شهر آهن و آتش غریب بود:

" - ای عینک عظیم تماشا
اینک تمام شهر به تو می خندند؛
و قهقهه همه جا را گرفته است
مثل تشعشع مسموم بمب ها
زیرا رسالت بزرگ تو
                         تنها
                             دیدن
و از نهیب ناتوانی و تنهایی
                         در هم شکستن است.


6

انسان شیشه ای ی من
تنهاتر از سیاهی ی شب بود
تا آنکه نور بر او نازل شد
نوری که خود فراموشی
نوری که خود
               شکستن و
                          رفتن
تا
  عمق
        سرد
            خاموشی
                      بود


7

انسان شیشه ای ی من
در قتل عام شبانه
با سنگ سرخ شکنجه
                      شکست و
                                مرد !



- از مجموعه ی "انسان شیشه ای"،
هوشنگ صهبا، 1349