Monday, October 21, 2013

جام، خاکستر و گوشت / مرغ عیسا

"جام، خاکستر و گوشت"

مرغ عیسا *
به میم. ر

  
وسط خانه بیهوش افتاده بودم. یادم نمی‌آید کی و چطور رسیده بودم خانه و اصلن یادم نمی‌آمد بیرون رفته باشم و نه؛           نرفته بودم، لخت بودم از هوش رفته افتاده روی زمین به آن صدایی که از توی زمین می‌آمد، با نبض که توی حلقم می‌زد به زحمت خودم را جا آوردم. صدای ناله‌ی زنی انگار. زور زدم یادم بیاید چه کسی توی اتاق بود و ناله‌های ریز حشری‌ش از توی زمین ول نمی‌کرد. گوش تیز کردم مگر صدای مردی هم می‌آمد که نه؛              زن بود و دستش. حالا روی سینه‌اش، حالا لای پاش، حالا دور لبهاش و باز خوابم برد... دوباره همان صدا... سرم را کج کردم و با چشم نیمه باز دوروبرم را نگاه کردم. نه کسی بود، نه چیزی. بلند شدم توی اتاق سرک کشیدم کسی نبود... صدا از توی زمین بود... انگار از توی زمین بود. گوشم را چسباندم به دیوار شاید از خانه‌ی همسایه می‌آمد که نه؛ نبود. چسباندم زمین دوباره و همانطور خوابم برد. باز هراسان پریدم... صدا ول نمی‌کرد. چهاردست و پا روی زمین، گوش چسبیده به سرامیک، دنبال صدا رفتم... سرم به چیزی خورد و درد عجیبی توی جمجمه‌ام رشد کرد به چشمهایم رسید و از گردنم پایین رفت. صدا پشت در بود.

نه؛      اینطور نبود.

صدای در آمد. اول صدای در آمد. خواب بودم. بیهوش افتاده بودم، کف خانه، لباس نداشتم. کسی به در می‌کوبید... هراسان بیدار شدم. قلبم می‌کوبید... چون از صدای زنگ وحشت دارم. از صدای هر زنگی وحشت می‌کنم، قلبم تند می‌شود، زنگ خانه، زنگ تلفن... همیشه همینطور. بعد می‌روم از چشمی در خیره می‌شوم به یاروی پشت در، ولی اغلب یارو نیست. کسی نیست. گوشی را برمی‌دارم نمی‌گویم سلام، منتظر می‌مانم از آن طرف صدا بیاید و هر بار از نو حیرت می‌کنم اگر بیاید و اگر بشناسم می‌گویم سلام و باز از نو حیرت می‌کنم که آن طرف کسی‎ست و می‌شنود. دلم می‌خواست یکبار شده خودم آن طرف صدای خودم را بشنوم. این ترس را برای کسی نگفته‌ام. به اندازه مسخره‌ام می‌کنند. نه؛ اول گوشی را برنمی‌دارم، وقتی زنگ می‌خورد اول خیره‌خیره نگاه می‌کنم به صدا، همینطور به تناوب زیاد می‌شود و تمام سرم را می‌گیرد، دستم نمی‌رود به برداشتن و جواب دادن، وقتی می‌رود، از آن طرف صدایی نمی‌آید و صدای زنگ هنوز توی سرم می‌تپد و وحشتزده نگاهش می‌کنم... از توی چشمی نگاه کردم... یادم آمد... صدای زنی بود داشت جان می‌کند، آرام جان می‌کند، جان کندنش تمامی نداشت... نه؛ ناله‌ی لذیذ بود... جان کندن نبود... توی راهرو کسی نبود. در را باز کردم سر بیرون بردم و راست و چپ دنبال زن گشتم، نه؛ نبود، دیگر نبود، رفته بود شاید و دیگر صدا نبود. پایم به چیزی گرفت کنار در، کیسه‌ی زرد و سفید بود. برداشتم. تویش را نگاه نکردم. آمدم تو نشستم کف خانه، کیسه‌ی زرد و سفید را نگاه کردم. هراس داشتم بازش کنم، تویش را ببینم. نمی‌دانم از چه. نفهمیدم از چه. ولی دیگر صدا نمی‌آمد. اولش دیگر صدا نیامد. سرم را گذاشتم روی زانوم به چیزی فکر نکنم... باز می‌خواستم بخوابم، دلم می‌خواست بخوابم. یقین داشتم دیشبش تنها نیامده بودم. یاد این افتادم به عجله برخاستم گشتنِ جاهای خانه. هیچکس نبود. آمدم و لرزان کیسه را برداشتم باز کردم: شیشه‌ی خالی ویسکی، شلوار جین، بلوز یقه اسکی و گوشی موبایل با یک پارچه سفید که مثل بقچه بسته بود. بقچه را در آوردم، روی پیشخوان گذاشتم، همانطور گیج که این چیزهای کیست، فکر کردم به چیست لای پارچه‌ی سفید. باز نشستم زمین... خانه‌ی بزرگ خالی‌ست. اثاث ندارد. نمی‌دانم چرا. دیروزش داشت، آن روز لخت بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد سر وسایل چه آمده بود. فکر کردم شاید خانه‌ی خودم نبود. خانه‌ی خودم که نبود. مسافر بودم. خانه را با اثاث اجاره کرده بودم. هول برم داشت جواب صاحبخانه را چه بدهم. باید فرار می‌کردم. راه دیگر نداشت. فکر نکردم شاید دزد آمده. بیرون که نرفته بودم. یادم آمد بیرون نرفته بودم از وقتی آمده بودم این شهر. یک ماه بود بیرون نرفته بودم. فقط مصطفا... یاد مصطفا افتادم، قرار بود زنگ بزنم ببینم‌اش. نزده بودم، ندیده بودم‌اش. گوشی را برداشتم و زنگ زدم... خواب بود. گفت. معذرت خواستم. گفت حالا این وقت شب چرا زنگ زده‌ام. گیج شدم. کدام وقت شب؟ اصلن شب نیست. مصطفا فحش داد. گفتم بعدن زنگ می‌زنم... قطع کردم. آن وقت دوباره صدای در آمد. کسی به در می‌کوبید. دوباره لرز برم داشت. اگر تکان می‌خوردم صدا می‌پیچید معلوم می‌شد کسی خانه‌ست جواب نمی‌دهد. از جا تکان نخوردم. دیدم صدا می‌کند می‌گوید مصطفا بیا در را باز کن، می‌داند خانه‌ام. صدای مصطفا بود صدایی که صدایم می‌کرد. گوشی هنوز توی دستم بود، به صفحه‌‌ی گوشی خیره شدم. نک پا رفتم از توی چشمی نگاه کردم. مصطفا بود. در را باز کردم. گفت آمده ببیند چه مرگم شده آن وقت شب. گفتم مگر همین حالا با تلفن حرف نزدیم؟ و کدام وقت شب؟ مگر شب بود! باز گفتم. نگاهم کرد گفت آدم حسابی یک چیزی تنت کن. یادم افتاد لخت بودم. خنده‌ام گرفت. هرچه گشتم لباسی نبود، نداشتم... همانطور لخت ماندم. دور و بر را نگاه کرد؛ اثاث خانه کجاست؟ حیرت کرده گفت. بقچه و باقی چیزها را روی پیشخوان دید. گفتم اینطور شده. صدا را گفتم. گفتم صدای زنی می‌آمد بیرونِ در، توی راهرو، ناله می‌کرد. رفتم نبود. کیسه بود. کیسه را گفتم و شیشه‎ی خالی جک دانیلز را گفتم و باقی چیزها؛ گفتم نمی‌دانم توی بقچه چیست. جرات نکردم بقچه را باز کنم. چرا؟ نمی‌دانستم. نمی‌دانستمی که انگار می‌دانستم. انگار به صدا ربط داشت. به صدای زنگ. به کوبیدن در. به صدایی زنی که توی راهرو حبس بود. هنوز قلبم می‌کوبید. مصطفا رفت سر وقت بقچه، گره را باز کرد، توی بقچه دسته‌ی انبوه موی بافته‌ی بریده بود. چندشم شد. گفت این دیگر چیست. فکر کردم کلاه گیس است. برداشت، دسته‌های جداجدا بود، خوشه خوشه بریده و کنار و روی هم چیده، خرمایی؛ کلاه گیس نبود.

*

کف اتاق، بیهوش افتاده بودم صدای زنگ را شنیدم. چشم باز کردم، دور و بر را به جا نیاوردم. صدای ممتد زنگ توی از توی گوشم، راه گرفت، تپش قلبم شد. می‌خواستم بلند شوم، زور زدم، سرم را بالا آوردم، درد عجیبی توی سرم پیچید. دوباره افتادم.... با صدای زنگ چشم باز کردم. صدای ممتد زنگ از گوشم تا توی قلبم می‌کوبید. ترس و دلپیچه‌ی شدید راه نگذاشت از جا برخیزم. به سختی سرم را بالا آوردم. درد توی سرم، چشمهایم را پر کرد... صدای زنگ... امتداد صدای زنگ... همیشه نفرت داشته‌ام از صدای زنگ. اضطراب عجیب می‌گیرم صدای تلفن بلند می‌شود، صدای در بلند می‌شود. زانوهایم شروع به لرزیدن می‌کند. لرز از بالا می‌آید. دلم می‌خواهد جایی پنهان شوم. اغلب می‌روم توی کمد، اگر صدای در باشد. گوشی را پرت می‌کنم وقتی صدایش در می‌آید. مصطفا نمی‌گذارد خودم را از شر تلفن راحت کنم. هربار یکی را نابود می‌کنم، زمین می‌زنم و می‌شکند، یکی تازه برایم می‌آورد. رهایم نمی‌کند و تنها او می‌داند اتاق من کجاست. کس دیگری نمی‌داند. هیچکس دیگری نمی‌شناسم. من اینجا غریبه‌ام. حتمن هم اوست پشت در، انگشتش را گذاشته روی زنگ ول نمی‌کند. صدایش می‌آید، فریاد می‌زند چرا در را باز نمی‌کنی مصطفا! می‌داند در اتاقم. من در اتاق گیر افتاده‌ام. آن روز که آمده بود گفتم من آنجا گیر افتاده‌ام و نمی‌توانم بیایم بیرون. می‌خواست برویم چیزی بنوشیم و توی بار زنی پیدا کنیم. تا آستانه‌ی در رفتم. از آستانه پیشتر نمی‌توانستم رفتن. زانوهام می‌لرزید و دیگر نتوانستم. گفتم چه مرگم شده. من که از بیرون ترس نداشتم. مصطفا توی راهرو گم شد. برنگشت نگاه نکرد ببیند من در آستانه مانده‌ام. روز دیگر آمد؛ گفتم چرا مرا نبرد، منتظرم نماند. با دهان باز نگاهم کرد. گفتم چه مرگت شده آنطور نگاه می‌کنی؟ گفت رفتیم بار، نشستیم، نوشیدیم، تو با آن دختر حرف زدی، همانکه لهجه‌ی انگلیسی تند داشت، کجایی بود؟ حالا این من بودم با دهان باز نگاهش می‌کردم. گفت ها؛ ایرلندی بود. برایش شعر خواندی.
چه شعری؟

Wine comes in at the mouth /And love comes in at the eye; / That’s all we shall now for truth / before we grow old and die./ I lift the glass to my mouth/ I look at you, and I sigh.

ییتز.
ییتز؟ چه مزخرفاتی.
بعد بوسیدم‌اش. مصطفا گفت دختر با چشم برق‌زده نگاهم می‌کرد. هیچ‌کدام اینها یادم نمی‌آید. یادم می‌آید از اتاق نمی‌توانستم بروم بیرون. گفتم. گفتم چرا مزخرف می‌گوید. من توی این اتاق حبس شده‌ام، از وقتی آمده‌ام از آستانه‌ی در نتوانسته‌ام بگذرم. ییتز بلد نیستم. مصطفا با سرم بازی می‌کرد. دیدم دارد با سرم بازی می‌کند. با حافظه‌ام بازی می‌کند. توی کمد رفتم پنهان شدم در را باز نکنم. نه؛ توی کمد نرفتم. نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. سرم خیلی درد می‌کرد. سرم را گرفتم، بالا آوردم دور و برم هیچی نبود. اتاق را به جا نیاوردم و می‌دانستم همان اتاق است. می‌دانستم از آنجا بیرون نرفته‌ام. مصطفا چیزها را برداشته برده. چرا برداشته برده. نه؛ او نبرده. یادم آمد. چند روز شده هر روز یک چیزی کم می‌شود، گم می‌شود. هرچه می‌گردم پیدا نمی‌کنم. به مصطفا گفتم. آن روز آمده بود گفتم دیروز صندلی گم شد. قبلش ظرفها گم شد. قبلش تخت گم شد و امروز، امروز... گفت همه چیز همان‌جاست، سر جای خودش. گفتم مگر می‌شود. کو؟ رفت نشست روی صندلی. صندلی نبود ولی او جوری که روی صندلی نشسته باشد، نشست. و بلند شد جوری که روی تخت دراز کشیده باشد، دراز کشید و در لیوان آب خورد و بعد لیوان را به من داد. لیوانی نبود. مجبور شدم لیوان را از دستش بگیرم، روی صندلی بنشینم، روی تخت دراز بکشم. مسخره بود. گفتم اینها مسخره‌ست. چرا با من آنطور می‌کند. دارد دیوانه‌ام می‌کند. گفتم. من دیوانه نیستم. من از بیرون نمی‌ترسم. می‌خواهم بروم بیرون. می‌خواهم آن دختر را ببینم، برایش ییتس بخوانم. ییتس دیگر کیست؟ اسم دختر چه بود؟ کدام دختر! اسمش را از کجا بدانم.

صدای زنگ ممتد توی گوشم زوزه می‌شد. قلبم می‌خواست از جا کنده شود. دلم آشوب بود و می‌خواستم بالا بیاورم. کاش آن صدای زنگ می‌برید. کاش صدا می‌برید. هی می‌گفت بیا باز کن. باز کن. بردار. گوشی را بردار. حرف بزن. حرف بزن. بس است. توی سرم گفتم بس است. سرم سنگین بود... خودم را روی زمین کشیدم تا در پیش رفتم. فقط می‌خواستم بگویم هر که هست برود. مصطفا بود. لعنت به تو مصطفا... دیشب کجا بودی؟ همانطور روی دست و پاهایم سرم، دهانم، را چسباندم به در گفتم، لرزان. جوابی نیامد. دستگیره را گرفتم به زحمت خودم را بلند کردم. در را باز کردم. سرم را از آستانه بیرون بردم، دو طرف راهرو را نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. پلکهایم را سخت هم آوردم، بسته بر هم فشردم و باز گشودم و نگاه کردم: هیچ کس. لعنت. گفتم. کثافت. گفتم. دیوث. گفتم. پایم خورد به چیزی... تازه آن وقت دیدم چیزی تنم نیست و چشمم به کیسه‌ای زرد و سفید کنار پایم افتاد. برداشتم، چیزی توش بود آوردم تو. گذاشتم وسط اتاق خالی. نشستم. سر روی زانو گذاشتم و چشمهایم را به کاسه‌ی زانو فشار دادم. همچنان درد بود و می‌پیچید. دست بردم کیسه را نزدیک آوردم. گشودم: شیشه‌ی خالی ویسکی بود، بلوز یقه اسکی قهوه‌ای، شلوار جین، گوشی موبایل و یک بقچه‌ی سفید که چیزی تویش پیچیده بود. بقچه را برداشتم روی پیشخوان گذاشتم. هراس داشتم بازش کنم. فکر کردم اینها چیست. فکر کردم کسی آنها را گذاشته پشت در، زنگ زده و رفته. چرا؟ برای که؟ و این بقچه... جرات نداشتم توی بقچه را نگاه کنم. آن وقت دور و برم را نگاه کردم تازه دیدم اتاق خالی‌ست، هیچی درش نیست. یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. آنوقت لرزم گرفت، سردم شد. پی لباسهایم گشتم... یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. توی آشپزخانه تنها چیزی که مانده بود مایکروفر بود. یادم آمد هر روز چیزی کم می‌شد، گم می‌شد. گوشی را برداشتم به مصطفا زنگ بزنم. همین‌طور صفحه‌ی گوشی را نگاه می‌کردم صدای مصطفا را شنیدم، به گوشم چسباندم. گفت چرا حرف نمی‌زنم. گفتم خودت دیر برداشتی. گفت مرد حسابی ده دقیقه‌ست دارم می‌گویم الو الو، چرا این وقت شب زنگ می‌زنی، حرف نمی‌زنی. گفتم احساس می‌کنم همه‌چیز کند شده، کش می‌آید. شب؟ شب نیست. قطع کردم. همچنان از سرما می‌لرزیدم. صدای زنگ در آمد. دوباره صدای زنگ در توی سرم پیچید و هجوم دوباره‌ی هراس. از جایم تکان نخوردم. صدای مصطفا را شنیدم. گفت می‌داند توی اتاقم، چرا در را باز نمی‌کنم. چهاردست و پا خودم را به در رساندم. باز کردم. آمده بود ببیند چه مرگم بوده آن وقت شب زنگ زده بودم. هنوز گوشی توی دستم بود، گفتم چطور توانسته آنقدر زود خودش را برساند. ما که همان وقت حرف زده بودیم. ابروهایش را در هم کشید با تعجب نگاهم کرد. گفتم صدایی از بیرون، از راهرو، می‌آمد... هیچ‌کس نبود. کیسه را گفتم. نشانش دادم. گفت چرا لختی. یکه خوردم، نگاهم کردم دیدم چیزی تنم نیست... لرزیدم.

پرسید زن رفته؟
کدام زن؟ پرسیدم.

همان که دیشب آوردی‌ش خانه. و گره بقچه را گشود... یکه خورد، عقب نشست. نگاه کردم دیدم دسته‌ای انبوه گیسوی بریده است، خرمایی، فکر کردم کلاه گیس است. نبود. خوشه خوشه موی دسته بود بریده. چندشم شد. لرزم گرفت. مصطفا رفت برایم از توی کمد لباس بیاورد. گفتم لباسهایم گم شده... داشتم فکر می‌کردم لابد دوباره می‌آید و مجبورم می‌کند چیزی که نیست را بپوشم، بنوشم، بخورم؛ که فریاد مصطفا آمد... لرزان و کشان کشان خودم را به کمد رساندم... دیدم ایستاده، میخکوب شده و خیره‌ست به فضای خالیِ توی کمد؛ فریاد می‌زند چه کار کرده‌ای... چه کار کرده‌ای... هاج و واج پرسیدم مگر چه کار کرده‌ام؟ دستهایش را بالا گرفته بود، عصبی می‌لرزید و سیاه فریاد می‌کشید مگر نمی‌بینی... نمی‌دیدم. هی می‌گفت نمی‌بینی. چه کار کردی... ببین چه کار کردی. به التماس افتادم بگوید چه شده. توی کمد هیچی نبود. می‌گفت خفه‌اش کرده‌ای... خفه‌اش کرده‌ای... از لبهای کبودش، از رد دستهایت دور گردنش پیداست و موهایش... موهایش...
من اما هرچه نگاه کردم، چیزی ندیدم...

رفتم آن طرف‌تر لباسهایم را پوشیدم... شلوار جین و بلوز یقه اسکی قهوه‌ای‌م را... آمدم بیرون در را قفل کردم، مصطفا را در اتاق، فریادکشان، تنها گذاشتم.




* "موجود عجیبی‌ست، سر به ته می‌نشیند، واژگون می‌بیند، درست مانند آدمی که از پای به دار آویخته شود" (مرجعش را ندانم)/ "که شنیدم آن مرغ خفاش بود. طرفه‌ترین مرغ‌ها. به گوشت می‌پرد و بی‌خایه زه کند و شیر دهد که پستان دارد و دندان دارد و حیض بیند"(کشف‌الاسرار و عدة الابرار)./ به قولی خفاش آن مرغ است که عیسا از گل به اعجاز برآورد، کِش مرغ عیسا خوانند.   

Tuesday, October 8, 2013

جام، خاکستر و گوشت / فال: برج



خون قربان رفته در زیر زمین تا پشت گاو
                                خاقانی


"آتش دهان من است. زمین پاهای من.
خورشید و ماه، چشمان من‌اند.
آسمان، سر من."

از "مهابهاراتا"


"جام، خاکستر و گوشت"
فال: برج


ترسیدم. عقب‌عقب رفتم. ترسیدم: خزیدن چیزی روی مچ، روی ساق، روی زانو. هرچه پایم را تکان دادم، تکان دادم، بیفتد... یا بدوم. بدوم بیرون...از بیرون... از بیرون صدای... - روبروم، که خواستم بدوم... نشد: راه نبود: چتر بود. چتر می‌دوید و می‌دوید دهانش را باز و بسته می‌کرد، صدای باز و بسته کردن دهانش، عوعو می‌شد... صدای از بیرون توی صدای باز و بسته کردن دهان چتر بریده می‌شد صدایی که همیشه از راهرو می‌آمد توی صدای دهان چتر پاره می‌شد و می‌دوید چتر و آنچه می‌آمد بالا، می‌خزید می‌آمد، هنوز داشت می‌آمد، خواستم نگاه کنم چه بود می‌آمد، نتوانستم...دهان چراغ رومیزی، کلاه چراغ رومیزی، دهانش می‌خواست سرم را بخورد. می‌خواهد سرم را بخورد. داشت سرم را...می‌خورد. سرم را عقب کشیدم. صورتم را از دهان چراغ رومیزی، از دهان کلاه چراغ رومیزی کشیدم عقب‌عفب.... پشتم. دیگر سرم را گرفتم. داشتم می‌افتادم. اگر می‌افتادم. فکر کردم اگر بیفتم... داشتم فکر می‌کردم افتادن... استتوسکوپ پیچیده بود دور پام... افتادن... گوشی‌های استتوسکوپ رسیده بود لای پام، تخم‌هایم را داشت...چسبیده به تخم‌هام انگار می‌خواست...داشت فرو می‌رفت توی تخم‌هام از دو طرف داشت...درد... پیچید درد. مشت کردم توی دهان چراغ رومیزی کوبیدن از درد. پاهایم را پرت کردن از درد. مشت دیگر پرتاب کردن توی پوزه‌ی چتر از درد. که، تازه، آن‌وقت، صدای پرواز پنکه از پشتم شنیدم...شنیدم چرخیدن پرهایش...نزدیک‌تر...نزدیک‌تر...عرق کردن از درد. فکر کردم حالاست پرهایش را فرو می‌کند، فرو رفت توی کمرم....پرهاش چرخید توی کمرم...پوست، تکه‌ای، گوشت، تکه‌ای، هر طرف پرتاب تکه‌ای... پرتاب خون...شد. چتر پوزه باز کرد به گرفتن پوست... چراغ رومیزی دهان باز کرد به گرفتن گوشت...افتادن...داشتم...دیگر داشتم....و جز به صدای از توی راهرو... دیگر نشنیدم.
چشم باز کردم، سر گرداندم، روی دیوار، روی زمین، روی شیشه، پنجره، لکه‌لکه بود و درد نداشتم. روی زمین نوشته بودم سگ، با سرخ نوشته بودم، نوشته بودم عقرب، نوشته بودم مار، نوشته بودم شیر... به لکه‌ها فکر نکردم از کجا آمده. تند، فقط تند می‌خواستم بروم سراغ سو. سو نقاش است. گفتم سو نقاش است. دویدم سمت در، گوشم را چسباندم به در، صدا اگر هنوز می‌آمد، صدای از بیرون اگر هنوز می‌آمد نمی‌رفتم بیرون هیچ‌وقت وقتی صدای از بیرون هنوز می‌آمد اگر نمی‌آمد می‌رفتم، روبروی در، درست روبروی در درِ راه‌پله بود، می‌پریدم از این در به آن در می‌رسیدم اگر صدا دور بود تا برسد به من، صدا اگر می‌رسید به اتاق من چون نمی‎دانستم چه می‌شود، نمی‌دانستم صدای چه چیزی‌ست، اگر می‌دانستم آنقدر نمی‌ترسیدم از آن صدا که همیشه بیرون در اتاقم می‌پلکید، یک بار هم ساعتها گوشم را چسباندم به در گوش دادن صدا می‌رفت توی راهرو، دور می‌رفت، از اتاق من رد می‌شد، می‌رفت ته راهرو برمی‌گشت دوباره از اتاقم رد می‌شد می‌رفت آن طرف دیگر راهرو و همین‌طور می‌چرخید و یکبار فکر کردم صدای پرنده‌ای‌ست و فکر کردم پرنده‌ای‌ست آنجا گیر افتاده و همیشه آنجا گیر افتاده و چون نمی‌تواند برود بیرون، خیلی دلش می‌خواهد برود بیرون، نمی‌تواند، راهرو راه به بیرون ندارد، پنجره ندارد، در ندارد، فقط من می‌دانستم در روبرو، در روبروی در اتاق من، در راه‌پله‌ست که می‌رفت پایین به راهروی دیگر همین، پایین‌تر نمی‌رفت...بالاتر نمی‌رفت... راهروی دیگر می‌رفت...که روبروی در راه‌پله‌‌ی آن راهروی دیگر، در اتاق سو بود ولی توی آن راهرو، پرنده نداشت، یا صدا نداشت، صدایی نمی‌آمد توی آن راهرو، هیچ صدایی، آنقدر هیچ صدایی که سو گوش می‌چسباند به در به آرزوی صدایی و صدای پای مرا که می‌شنید، همیشه پیش از آمدنم می‌شنید، می‌فهمید من‌ام، دارم می‌آیم می‌فهمید، می‌رفت جوری می‌نشست انگار می‌دانسته منم دارم می‌آیم و از غیب می‌دانسته یک جوری انگار می‌دانسته که عادی‌ست نه اینکه منتظر کسی بوده، منتظر صدایی بوده بیاید و او را از آن همه بی‌صدا بیاورد... بیاورد بیرون.... و دیگر فکر کردم آدمی‌ست صدای پرنده دارد، کلافه‌اش کرده صدای پرنده داشتن، می‌دود توی راهرو و می‌ترسد و می‌خواهد برود بیرون درست مثل من و مثل سو که می‌خواستیم برویم بیرون و نمی‌توانستیم. بیرون ندارد اینجا. بیرون نداشت اینجا. یکباره احساس کردم او هم گوشش را چسبانده به در اتاقم که من این طرف گوش چسبانده بودم، هول عجیبی، چیز عجیبی، از توی گوشش توی گوشم، انگار چیزی لیز خورد از در رد شد رفت توی  گوشم...یک لزجی و چسبناک رفت توی گوشم...همان‌وقت تند گوشم را برداشتم، عقب کشیدم گوشم را، و دیگر دیر بود...و دیگر فکر کردم سو-ست. توی راهرو. و سرگردان سو-ست. فقط اگر آن همه نمی‌ترسیدم. اگر آن همه نمی‌ترسیدم دنبال صدا می‌رفتم. دنبال صدا می‌رفتم بالاخره می‌رسیدم به در آسانسور. توی راهروی تاریک اگر دنبال صدا می‌رفتم می‌رسیدم به در آسانسور. دگمه را زدم، روشن شد. هیچی صدای جابجایی آسانسور نیامد. هیچ صدایی نیامد: دگمه روشن شد. ولی منتظر ماندم. همینطور منتظر ماندم. صدای پرنده دیگر نمی‌آمد. صدای پرنده توی آسانسور بود. منتظر ماندم در باز شود ببینم‌اش. شاید سوار می‌شدم می‌رفت یک راهروی دیگر غیر آن راهرو که فقط اتاق سو آنجا بود و دیگر چیزی نبود. سرم را گرفته بودم از درد. شقیقه‌هایم را مالیدم درد بخوابد. هرچه منتظر ماندم فقط دگمه روشن بود. در باز نشد. برگشتم اتاق. دیگر برگشتم اتاق. وقتی برگشتم اتاق نشستم روی زمین و هنوز منتظر بودم. منتظر بودم صدای از توی راهرو کی می‌آید. ترسیدم. خیلی ترسیده بودم. لعنت کردم که اگر دیگر صدا نیاید. به سو لعنت کردم. داشتم لعنت می‌کردم یکباره چیزی از پام، خزیدن چیزی روی پام... حس کردم چیزی روی پام...تند بلند شدم. بلند شدم بدوم سمت در. بدوم گوشم را بچسبانم به در. روبروم چتری پوزه‌اش را باز کرد ایستاد بست... صدای باز و بستن پوزه‌اش شد عوعو...و دندان‌هاش... پس‌پس رفتم...اینقدر یادم می‌آید...پس‌پس رفتم...ها...یادم آمد...چراغ رومیزی...کلاه چراغ رومیزی...شده بود دهان چراغ رومیزی...می‌خواست سرم را بخورد...صورتم را بخورد...پس کشیدم سرم را...و چیزی که هنوز از پام می‌آمد بالا، می‌آمد بالا، به زحمت دیدم استتوسکوپ است...همه را به سو گفتم...سو نقاش است. روی دیوار اتاقش می‌کشد. کاغذ و بوم ندارد. دیوار سیاه شده از بس کشیده. باز روی سیاهی کشیده و هی روی سیاهی کشیده و دیگر جا نیست باز می‌کشد روی سیاهی و وقتی می‌روم نشانم می‌دهد می‌گوید این را کشیده توی سیاهی را نگاه می‌کنم ببینم چه کشیده یک سیاهی توی سیاهی دیگر کشیده نمی‌گویم چیزی پیدا نیست همه‌اش سیاه است انگار دیده باشم یک چیزی می‌گویم، می‌گویم چه کشیده و سر تکان می‌دهد هرچه بگویم، از خودم در می‌آورم می‌گویم سر تکان می‌دهد درست است، همان است. حالا چطور شده. می‌پرسد. خیلی خوب شده. می‌روم دورتر می‌ایستم با دقت بیشتر ببینم، خیلی خوب شده. آن زاویه، آن کنج، آن خط، آن نقطه، آن رنگ...کدام رنگ. آن زرد. آن قرمز. آن نقره‌ای. آن بلوری. آن نارنجی. آن آبی. آن کاهی. توی سیاهی...درست همان چیزهایی را کشیده که من دیده‌ام. همیشه همان چیزها را می‌کشد که من دیده‌ام، درست همان وقتی که من داشته‌ام می‌دیده‌ام، می‌کشیده...شیر را کشیده. مار را کشیده. عقرب را کشیده. سگ را کشیده. پاره‌ی پوستم را کشیده. گوشتم را کشیده. پرهای پنکه...دهان چراغ رومیزی...لوله‌ی استتوسکوپ...پوزه‌ی چتر...توی سیاهی نشانم می‌دهد: و یک نقطه‌ای روشن: دگمه‌ی روشن: درِ آسانسور...

سو
حرمه‌سادات، مادر پدر سو که یک چشم داشت، پدر سو را مجبور می‌کرد.
پدر سو از مادرش نفرت کرد.
پدر سو مادرش را کور کرد.
روی چشم مادرش ترقه گذاشت، چشم مادرش را سوزاند.
و شبی دیگر، همانطور که به مادر یک چشمش چسبیده بود و مادر به خواب رفته بود و قلب پدر سو تندتند می‌کوبید، ترقه‌ی دیگری روی پلک دیگر مادرش گذاشت. پدر چشم دیگر مادرش را سوزاند. حرمه‌سادات کور شد و جای چشم دو تا ضربدر داشت، سوراخهای بسته...گفتم، پرسیدم، سو داستان را از کجا می‌دانست. سو نمی‌دانست از کجا می‌دانست، فقط می‌دانست.
دیگر هر شب خواب مادربزرگ سو را دیدم... تا که آمدیم اینجا. خانه پرواز کرد آمدیم اینجا.

خیلی وقت شده مونیک را ندیده‌ام. از وقتی آمدیم اینجا. اس.جی را ندیده‌ام.
یک چیزی توی راهرو می‌رود صدای رفتنش می‌آید انگار پرنده‌ست.
خیلی وقت شده مصطفا را ندیده‌ام. از وقتی آمدیم اینجا. و درخت ماند پهلوی سفید.
یک صدایی از توی راهرو مدام می‌آید شبیه صدای پرنده‌ای‌ست انگار می‌دود.
توی آمدن، توی پرواز، از حال رفتم. چشم باز کردم، آمده بودیم اینجا.
چشم باز کردم در باز شد توی سیاهی و دور و بر کسی نبود و آمدم بیرون توی سیاهی انگار راهرویی...ترسیدم پس‌پس رفتم در دیگر بسته بود نگاه کردم دگمه‌ی را زدم روشن شد و منتظر ماندم. منتظر ماندم چیزی در باز نشد...صدای آسانسور نیامد...شروع کردم دویدن توی سیاهی دویدن و صدایم را می‌شنیدم که هرچه می‌خواستم چیزی بگویم نمی‌توانستم جز صدای پرنده‌ای از حلقم نمی‌آمد. و دویدم تا تهِ راهرو...ته‌اش بسته بود برگشتم دویدم تا تهِ راهرو...ته‌اش در بود و دگمه‌ی هنوز روشن...چسبیدم به دیوار یک طرف راهرو و دست‌کشان رفتم...چسبیده به دیوار دست می‌کشیدم توی سیاهی که نمی‌دیدم جز نور دگمه‌ی روشن...روی دیوار دست‌کشان رسیدم به دری...در را باز کردم...اتاق بود...نور داشت...پشتم، آن طرف راهرو، در دیگر بود...دیدم...اتاق خالی...
خیلی گرسنه بودم.
اتاق خالی.
گرسنه‌ام.
اتاق خالی.
داد زدم گرسنه‌ام.
اتاق خالی.
و صدایی از بیرونِ در، شبیه صدای پرنده‌ای، بیرون توی راهرو، می‌دوید...شنیدم.
گرسنه‌ام...........
و می‌ترسیدم بروم بیرون. ولی فکر کردم پرنده را بخورم، اگر صدای پرنده بود. دویدم و رسیدم به در آسانسور و دیگر صدا نبود... و فکر کردم صدا را بخورم. دویدم و رسیدم به در بسته و دیگر نبود.
برگشتم از آن در دیگر رفتم تو، پله‌ها می‌رفت، به راهروی دیگر... راهروی روشن بود. خیلی روشن. آنقدر که نمی‌دیدم... ولی صدا نداشت. اتاق را پیدا کردم. سو توی اتاق بود و داشت روی دیوار می‌کشید... دیدم خنجر توی دستش... داشت با خنجر حرف می‌زد نفهمید من آمده‌ام و یکی حرف می‌زد و یکی می‌کشید به دیوار، حرف نه... بی‌معنی... صدا نداشت ولی سو. سو خنجر دارد، صدا ندارد... و روی دیوار که می‌کشید... قلم نبود و سیاه می‌شد دیوار. ولی وقتی مرا دید صدایش برگشت.
گفتم استتوسکوپ دستهایش را توی تخم‌هام فرو کرد.
از درد پیچیدم.
و چشم باز کردم: خنجر توی دست من... روی دیوار، توی سیاهی، مونیک را کشته بودم.
و در باز شد: مصطفا توی آسانسور نشسته، خندید: بالاخره آمدی. گفت. و چقدر منتظر بوده.
هنوز می‌لرزدیم از کشتن مونیک.
گفتم مونیک را کشتم.
مونیک را کشتم. گفتم.
مصطفا می‌خندید.


Sunday, September 29, 2013

بازخوانی جان متروک میم.فرزاد / نخست پاره: محاکمه


                                          «پس حافظه خزانه‌ی وهم است، 
                                           مانند خیال برای حس مشترک.»
                                                                              از تعریفات جرجانی 


"باز-خوانیِ جانِ متروکِ میم.فرزاد" *
نخست پاره: محاکمه


آقای فرزاد سوگند خورد. دست روی کتاب گذاشت و سوگند خورد جز حقیقت نگوید. نفسش بالا نمی‌آمد بگوید جز حقیقت چیزی نخواهد گفت؛ پشیمان شد چرا پذیرفته؛ چرا گفته می‌آید گواهی می‌دهد. تردید و عرق بر پوستش راه گرفت... چیزی توی شکمش، جانوری انگار: هولی مبهم، آوازخوان که سرش آنطور همهمه و فکر کرد احشایش را می‌خورد که آن همه درد، می‌پیچید. سر بالا نیاورد، زبانش را چرخاند، سعی‌اش را کرد، لبهایش به هم چسبیده و دندانهاش، دندان‌هاش را نابخود سخت به هم می‌فشرد. هرچه کرد صداش برنیامد که "جز حقیقت"... نشد. نمی‌خواست. شاید. مدیر گفت نمی‌تواند صدایش را شنیدن. صدای مدیر از دور، خیلی دور، فرسنگ‌ها دور. خودش نبود آنجا؛ اینطور فهمید. چشم بر هم نهاد. به سیاهی پشت پلکش خیره شد. پلک گشودن، توی نور شدید، مدیر را دیدن، بچه‌ها دورش حلقه ایستاده، گوشه‌ی حیاط... نزدیک کاج یکدانه‌ی توی حیاط، لوله‌ی فلزی، آنطور که آن بار دیده بود، این بار دیگر دستِ مصطفا نبود، دست مدیر بود لوله‌ی فلزی‌، خونین، نه اینکه دستش باشد، لوله خود دستش بود، دست نبود؛ و هاج و واج زمین را نگاه می‌کرد. آقای فرزاد حلقه را شکست، پیش رفت، خون را روی لباس‌هایش، چکان از دست فلزی که دید، فشرده شد، تندتندِ ضربان، فریادزنان: بروند کنار! بروند کنار! به صورت بچه‌ها نگاه می‌کرد، دنبال زخم، دنبال شکستگی، دنبال رد خون. ندید، نیافت... دست را گرفت، لوله را و آن وقت پی‌ نگاه‌ها روی زمین: لاشه‌ی گربه‌ای در خون می‌تپید، جان نداشت و گرم...
نشست...
ضربان تهوع شد.
قارقار کلاغی از کاج و بچه‌ها که دیگر داشتند او را تماشا می‌کردند.
برگشت توی صورت قاتل نگاه کرد: صورت بغض داشت، صورت زار داشت... صورت مدیر شد: مدیرِ قاضی؛ تمام زورش را توی عضلاتش جمع کرد، لبهایش، زبانش، دندان‌هایش، تا شنیده شود: سوگند خوردن و جز حقیقت نگفتن.
مدیر به صندلی‌ای در گوشه‌ی سالن، اشاره کرد و از آقای فرزاد پرسید آیا دیده بود آن پسر گربه را کشته باشد؟
فرزاد، یکه خورده، خاموش ماند.

  

* باز-خوانی برابر representation نهاده شده. 

Tuesday, September 24, 2013

برای هاتفِ زحل


                                           تا اشاره‌ای معنایی را دربرگیرد. 
                                                                     پرویز اسلامپور                                                         
برای هاتفِ زحل


انتشارت آوانوشت، چاپ 1392
پاییز 1384، اگر درست یادم باشد، وقتی ازین دست‌دوم‌فروشی به آن دیگری، پی جزوه‌های شعر و کتابهای رویایی، الهی و اسلامپور و دیگران می‌گشتم؛ توی یکی از آنها، فروشنده لیست کتابها را که دید گفت مشتری دیگر دارد درست پی همین کتابها. گوشی را برداشت شماره‌ی او را گرفت، به من داد. خودم را معرفی کردم، او هم: حامد هاتف. پس کتابها را گفتم. گفت قرار. گذاشتیم، گاندی. رفتم. نشستیم  سه چهار ساعت، از دیرآشنایی، گپ و قهوه و سیگار و حرف و حرف و گفتم این کتابها را بگذارم توی وبلاگ به دسترس همه... خیلی دل داد. وقتهایی که همه‌ی آن کار، محض پوچ می‌نمود، همدلی او می‌شد ادامه که شده تا امروز رفاقت دیرین.
*
این یادآوری، رفاقت، ربط به اثر ندارد و دارد. ربطش، این نیست که چون رفاقت کردیم حالا من این را بگذارم اینجا بگویم کتاب رفیقم، شعر رفیقم... بروید بخوانید و چنین و چنان (یا نگویم و به از سر وا کردن – بخوانید معرفت -، بگذارمش اینجا) ولی این هست که با هم نشستیم، با هم خواندیم، با هم گفتیم... بدیهی‌ست که امتدادِ این "با هم" در هیچ سطحی، برای هیچ کس، تنها خاطره‌ی خوشی و ناخوشی نیست و نمی‌تواند باشد، که به علاوه پرورش جان دیگر است، جان که "با" و "همراه" پروریده - و گریز از این ندارد -، از او غیر نیست، اگرچه همه دیگر از اوست. همین برآیند است که نابخود ظهور چنان پیدا می‌کند که آدم به خواست تکریم، آن آن را به آنهای بیرون جان بگوید آنِ رفیقم، نه که اعتبارش را از این تناسب بگیرد، که این تناسب در خودش از هر چه خالی‌ست، مگر آن که نمایشگر آن جانی‌ست که با هم پروریده. این دیگر ربط به اثر ندارد، اثر هرچه باشد، غیر از آن دیگر، از آن جان نیست. پس هنگام که بخود شد، دیگر نمی‌تواند و تنها نمی‌خواهد بگوید آنِ رفیقم... که کاسته شود به هرچه. که نه این است که این چه من می‌نویسم حالا، معرفی اثری‌ست، نقد اثری‌ست، درباره‌ی اثری‌ست... نه! - پاسداشت دیگری‌، گرامی‌داشت اوست، او با شعرش، او با وسواس‌اش، او با سرگیجه‌اش، او با دقت‌اش، او با بهشت‌اش، و او با "زحل"‌اش.


امیر حکیمی 
مهر 1392

Monday, September 23, 2013

در ستایش جنگ / پاره‌ای از داستانی بلند


Je ne sais pas comment la mémoire
peut nous aider à retrouver nos vies.

La mémoire n'a aucune obligation.
Lisez Bergson.

Éloge de l'amour; Godard



"در ستایش جنگ"
- پاره‌ای از داستانی بلند -



تابستان که رفت، جنگ رفت، رفتم مدرسه کلاس اول با مادرم نرفتم با اینکه هرکس رفته بود دست مادرش را گرفته بود ول نمی‌کرد، گریه می‌کرد در ورودی باغ و سخت مادرش را می‌چسبید. باغ مدرسه بود، توی دروس، باغ بزرگ بود، مال یکی بود فرار کرده بود داده بودند به مدرسه بعدن هم مدرسه را انداختند بیرون، همان سال بعدش، مدرسه هم رفت. آنها، آنها که گریه می‌کردند، پدر نداشتند. مادرم گفته بود، فکر کردم، یکی که شاشید، توی کلاس، وقتی پا شد، زنگ خورده بود روز اول، ریزه‌تر بود از من، سفیدتر بود از من، گریه کرد، خیس بود، خیلی وقت بود شاشیده بود، هیچی نگفته بود، از رنگ شلوارش پیدا، سرش را انداخت پایین، آقامان گفت عیب ندارد، بچه‌ها، کسی مسخره نکرد، سال بعدش اگر بود، مسخره می‌کردند، و کردند او اسمش چه بود، هرچه بود معروف بود به روز اول شاشید، همه می‌دانستند. مادرش را، توی گریه، صدا کرده بود. اگر بابا داشت نمی‌شاشید. اینطور فکر کردم. دلم برایش سوخت. برای همه‌شان سوخت، من پدر داشتم، با مادرم نرفتم. گریه نکردم. پدرهای آنها توی جنگ مرده بودند. مادرم نمی‌گفت شهید. توی مدرسه می‌گفتند. حق نداشتم از کسی بپرسم پدرت چه کاره‌ست. اگر می‌پرسیدم... از آن پسر که شاشید پرسیدم، مادرش آمد، ناظم صدایم کرد، گفت چرا از او پرسیده‌ام. به مادرم زنگ زدند. توی خانه تلفن نداشتیم. خانه همسایه تلفن داشتیم. فائزه، دختر همسایه، آمد به مادرم گفت زنگ زدند. خانه نبودم آمد، گفت. اگر خانه بودم می‌رفتم دنبالش می‌گفتم مرا می‌برد خانه‌ی خودشان، دوست داشتم بازی کنیم. یادم نمی‌آید چی بازی. برادرش صالح می‌زدم اگر می‌رفتم با فایزه بازی. فایزه خیلی بزرگ بود، آنقدر که من هیچ‌وقت قد او نمی‌شدم. بعدن دست به سینه‌اش زدم. سینه‌ش مثل مال فاطمه‌خانوم نبود که می‌آمد خانه کمک مادر، پیر بود، چروک بود، خیلی مهربان بود، می‌گذاشت دست به سینه‌اش بزنم اگر کمک می‌کردم توی پاک کردن لوبیا، توی پاک کردن سبزی، هسته‌ی آلبالو را گرفتن، می‌گرفتم، باید می‌چلاندم آلبالو را، جوری که له نشود فقط گوشتش از هسته جدا شود و بعد با فشار آخر هسته از کونش می‌زد بیرون و پاشیدن از چلاندن سرخ جمع شده بود توش، می‌پاشید سر و صورتمان، و سینه‌ی سیاه بزرگ فاطمه‌خانوم، که می‌گذاشت دست بزنم؛ به هوای قطره‌های شکم آلبالو را از روی لباسش پاک کنم، اولین بار دست زدم، دستم می‌لرزید، هیچ به روی خودش نیاورد، فائزه هم نیاورد بعدن... صالح خانه نبود... مادرش نبود... و این اولین بار بود زنگ زدند. باز هم زنگ زدند. بعدن، هرچه بزرگتر شدم، هی زنگ زدند. به خانه‌مان تلفن که آمد، زنگ زدند. مادرم آمد مدرسه، گفتند پسرتان دعوا کرده. مادر محمدطاهر هم آمده بود. محمدطاهر سه برابر من چاق بود... توی مینی‌بوس زده بودمش... خورده بودم زده بودمش... نشسته بود روم، کون گنده‌اش روی سینه‌ام. مشت می‌زد توی صورتم، از پاش گاز گرفتم. دماغم خون افتاد. لباس زردم رد خون افتاد... دگمه‌هایش را پاره کردم شکم گرد قلنبه‌اش زده بود بیرون، توی کتک خوردن خندیدم به شکم گندگی‌ش، گریه‌اش درآمد... گفت نخند. کرم‌ام شد ول نکردم مسخره کردن شکمش، مشت بیشتر می‌خوردم بیشتر می‌خندیدم، گریه می‌کرد. راننده توی آینه نگاه می‌کرد داد می‌زد بس است. بس نبود. لای خنده باز گاز گرفتم باز خندیدم و قلقلکش دادم... عصبانی که بودم، همه‌اش ریخت... دیگر نبودم... هرچه بیشتر خندیدم، محکم‌تر زد. دیگر یادم نیامد برای چه افتاده بود روم می‌زد... خودش هم یادش رفت. بعد پیاده شدم، اول نوبت پیاده شدن من بود، توی کوچه می‌رفتم تا خانه، لباس خونی، دماغ خونی، آستین کشیدم، مادرم دید گفت چه شده. چیزی نگفتم. هرچه گفت نگفتم به ناظم هم گفت کشتیارش شدم نگفت. یادم نبود چه شده. شکم‌گنده هم با ننه‌اش آمده بود مدرسه اول صبحی بگوید مصطفا محمدطاهر را زده. بعد مادرم که رفت محمدطاهر را قبلن ندیده بود، دید، زد زیر خنده، دوباره گریه‌اش گرفت خیکی. مادرم گفت این خرس گنده را اگر مصطفا زده، خوب کرده. ناظم هم پی‌اش را نگرفت. سالها بعد مادرم گفت ناظم هم خندید. مادر محمدطاهر هم من را دیده بود، به محمدطاهر گفته ازین ریزه کتک خورده، حق‌اش بوده. سالها بعد محمدطاهر کور شد. نفهمیدم چرا کور شد. شنیدم کور شد. دلم نمی‌خواست بدانم چرا کور شد. مثل اینکه دلم هرگز نخواست فائزه را که بعدن ام اس گرفته بود ببینم، یا اصلن بفهمم ام اس چه مرضی‌ست. صالح را توی کوچه دیدم... دیگر از آن محل رفته بودیم، برگشته بودم دوری بزنم، توی کوچه دیدم‌اش، گفت. من جرات نمی‌کردم حال خواهرش را بپرسم، خودش گفت. دلم هم نمی‌خواست بدانم اما او گفت. گفت خواهرش ازدواج کرده. من فقط حال خانواده را پرسیده بودم. گفت بچه‌دار شده. گفتم مبارک است. گفت مریض شده. بر و بر نگاهش کردم. گفت ام اس گرفته. انگار تقصیر من بود او مریض شده. به من چه او مریض شده. چرا بدبختی را به من می‌گوید، می‌گوید مریض شده. به تخمم مریض شده. خیلی‌های دیگر هم مریض شده‌اند. محمدطاهر هم کور شد. احمد هم تصادف کرد فلج شد. من هم زن گرفتم. از زنم جدا شدم. بچه دارم. بچه را انداخت رفت خانه پدرش. صالح، ناباور، نگاهم کرد. دروغ نگفتم. داستان یکی دیگر بود. من یکی دیگر بودم. همیشه یکی دیگر بودم. او، عمویم، برادرم، همسایه‌ام، دوست مدرسه‌ام... هرکس بود... گفت پیداست از پیر شده‌ام. بیست و سه ساله بودم شقیقه‌هام خاکستری... دیگر او شدم که زنش گذاشته بود رفته بود. گریه کردم. او هم برای فایزه گریه کرد. خیلی که گریه کردیم دلم خواست دست بندازم گردنش. همانجا لب جدول که نشسته بودیم. کوچه دیگر همان کوچه نبود. جای خانه‌های کوتاه، ساختمان درآمده بود. خانه‌ی آقای ملی که کامیون داشت شده بود ساختمان ده طبقه، پانزده طبقه... دست بندازم گردنش مثل دست می‌انداختم گردن خواهرش که حالا ام اس گرفته بود و لابد ام اس مثل سرطان یک چیز بدی‌ست که حتمن سینه‌ی آدم را درمی‌آورند... وقتی فکر کردم زن بی پستان به چه درد می‌خورد، شدت گریه‌ام چند برابر شد که زنم گذاشته بود رفته بود بچه را انداخته بود گردن من... اگر کامیون آقای ملی آنجا پارک بود، می‌رفتم پشت چرخ کامیون پنهان می‌شدم گریه می‌کردم مثل وقتی از خانه‌ی فایزه آمدم بیرون، بار اول که دست زدم سینه‌اش، تندتند قلبم داشت، پشت چرخ کامیون، زیر کامیون، نشستم روی زمین... سرم را چسباندم به چرخ.... یادم نیست... یادم نیست... لعنت... یادم نیست... غروب بود... یادم نیست... زنم که رفت گفتم به تخمم بچه را انداختم پیش مادرم رفتم خارک... بعد رفتم عسلویه... بعد گفتم به تخمم... بعد نشستم روی اسکله سیگار کشیدم مشروب خوردم... بعد تف انداختم توی آب... یادم نیست... دست ننداختم گردنش... بعد برگشتم بچه را بغل کردم دیگر نرفتم... بعد رفتم دنبال زنم... پیداش نکردم... خانه‌شان دیگر آنجا نبود... بعد رفتم پلیس... گفتم دنبال زنم می‌گردم... گفتم گذاشته رفته.... کسی گوش نکرد... گفتم رفتم خانه‌شان دیگر نبود... اصلن آنجا دیگر نبود... آن کوچه دیگر نبود... پلییس خندید... بچه را بردم گفتم این هم سند... همه‌ی اینها را به صالح گفتم... دست ننداختم گردنش گفتم... خیلی گریه کردیم با هم... بعد یکباره گفتم به تخمت... و به تخمم... عرق نداری؟ مسلمان بود عرق نمی‌خورد، حش داشت... رفتیم زیر چرخ کامیون نشستیم، پیچید، کشیدیم، گفتم... آن شب هم که از پیش فایزه آمدم رفتم زیر کامیون نشستم همین حال حش را داشتم... می‌خواستم بگویم... داشتم می‌گفتم... یاد سینه‌ی نداشته‌اش افتادم... صورت فایزه را دیدم... لخت که ندیده بودم‌اش... دست به لختی سینه‌اش که نکشیده بودم... حالا دیگر سینه نداشت... صالح هم سینه ندارد... همه‌اش قاطی شد... نه... دست نینداختم گردنش... به بچه‌ام فکر کردم... داشتم می‌گفتم دروغ گفتم بچه ندارم... زن ندارم... نگفتم... گفتم به تخمت... به تخمم... دیگر داشتم می‌گفتم هرکس بدبختی‌اش را گفت تو هم بدبختی بگو... یکجوری بگو که از بدبختی او بدبخت‌تر... دلش می‌سوزد... دلش می‌سوزد وقتی می‌فهمد مدتها زنم را توی خیابان می‌دیدم... می‌رفتم دنبالش وقتی برمی‌گشت او نبود... ولی یکبار که برگشت و خودش بود من نبودم... رفتم جلو حرف زدم... به جا نیاورد... نشناخت... به روی خودم نیاوردم... شماره دادم... گفتم قهوه... چایی... کافه... بیرون... یک جایی... هر جایی. نشناخت. من نبودم. خودش بود. زنگ زد. رفتیم قهوه. سیگار درآورد. تعارف کرد. اسمش را پرسیدم. خودش بود. چیزی نگفتم. دیدم نمی‌شود به جا نیاورده باشد... بازی می‌کند... دوباره شاید... شاید... من هم بازی کردم... خیلی حرف زدیم  تا... تا گفتم زنم ول کرده بچه را انداخته گردنم رفته به بچه حتا سر نمی‌زند... نمی‌آید بچه را ببیند سراغ نمی‌گیرد رفتم سراغش پیدایش نکردم دود شده رفته هوا رفتم پلیس خندیدند بچه را بردم سند... بعد بی‌خیال شدم دیگر پی‌اش نگشتم... این را دروغ گفتم... معذرت خواستم از آن حرفها. گوش کرد ابراز همدردی کرد دلش واقعن برایم سوخت یا ادای دلش واقعن برایم سوخت درآورد که بهترین وقت گاییدن همین وقت دلسوزی‌ست که بیاید خانه آمد خانه خوابیدیم خودش بود همان جاهای تنش همان مزه همان بو... گیج شدم... خودش بود... صدایش کردم... خوابیدیم... توی خواب صدایش کردم... از پشت بغلش کردم گردنش را بوییدم صدایش کردم... زود رفت... دیگر زنگ نزد... وقتی زنگ زد یک ماه بعد معذرت خواست زنگ نزده... اینطور شد... آنطور شد... نتوانست... حالا کی؟ همین امشب... کجا؟ همان جا... رفتم... تکیده بود... فکر کردم می‌خواهد به رویم بیاورد ماجرا را بگوید کجا رفته بود چرا رفته بود دلش برای بچه تنگ شده و گریه... گریه... نه. نگفت. نگاهم کرد. همینطور به هم نگاه کردیم قهوه خوردیم سیگار کشیدیم... هیچی نمی‌آمد بگویم. هیچی. مطلقن هیچی. دقیقن هیچی. اصلن هیچی. هیچی... حوصله‌ام ته کشید و سیگار... گفت برویم خانه‌ی من... رفتیم خانه‌اش... همان کوچه که دیگر نبود... همان خانه که دیگر نبود... طبقه دوم مال او بود... خانواده‌اش پایین... رفتیم تو... نشستیم... لخت شد... روی پایم نشست... گردنم را لیسید... گوشم را لیسید... من هیچی... دقیقن هیچی... مطلقن هیچی... خودش را مالید به رانم... آنقدر مالید داغش شد... آبش شد... خیلی دلم می‌خواست توی سرش می‌رفتم... خیلی دلم خواست بزنم‌اش... خیلی دلم ‌خواست پاره‌اش کنم... بعد که آمد سرش را گذاشت روی شانه‌ام خوابید... پایم خواب رفته بود گزگز می‌کرد. دلم نمی‌آمد تکان بخورم بیدار شود... توی گوشم یک چیزی گفت... فکر کردم توی خواب حرف می‌زند... گفت حامله شده... از آن دفعه‌ی قبل حامله شده... فکر کردم هنوز خواب است توی خواب حرف می‌زند... چیزی نگفتم... نشنیدم اصلن... نه نشنیدم... پرسیده بود مگر نمی‌شنوم... چه چیز را... می‌خواستم بگویم خودش مگر یادش نمی‌آمد...

دانشگاه هم که رفتم، از دانشگاه زنگ زدند. مادرم را خواستند گفتند توی پارکینگ مواد می‌کشیده، ماشین بالاپایین می‌رفته... دوست دختر دوستم را توی ماشین... داشتیم... پاترول دودر بلند داشت... یکی به رفیقم خبر داد... او هم رفت به حراست گفت... ولی حراست تا برسد رفته بودیم... قسم خوردند دیده‌اند داشتیم می‌کردیم... دود هم از ماشین بیرون می‌زده... دخترک را برداشتم بردم خانه پیش مادرم... دخترک دستپاچه... خیلی دستپاچه... مادرم فهمید... بعدن گفت... گفت این که ویرژین بود... خندید گفت... نفهمیدم از کجا فهمید... گفتم من چه می‌دانستم... رفتیم بخوابیم، وقت خوابیدن گفت... توی ماشین؟ گفتم نه.... دروغ گفتم... نه پس... کجا؟... نگفتم... باقی‌ش را خودش خواند... رفت گفت دختر را... دیگر پاپی نشدند... نفهمیدم چه گفت.. اینطور که شد دختر ول نمی‌کرد که واقعن بخوابیم... من بشوم آدمش... بعد هم بگذارد برود... به من چه... گفتم به من چه..... نمی‌خواهم... اینقدر هم مهم نبود... گفت دوستم دارد. من هم دوستش داشتم ولی نه اینقدر که باهاش... گفتم. زار زد. نفهمیدم چرا. گفتم مسخره‌ست، همان وقت که رفتیم توی تخت گفته بود باید ولش کرده بودم. چرا نکرده بودم. پرسید. دیدم راست می‌گوید. گفتم حالا می‌کنم. دیگر جوابش را ندادم... آنوقت یک روز رفتم خانه مادرم گفت دختره اینجاست... با تعجب گفت. خیلی وقت گذشته بود... فکر کردم کاری‌ش نمی‌شود کرد رفتم توی اتاقم دیدم روی تخت دراز افتاده چیزهایم را می‌خواند... اعتنا نکردم پشت میز نشستم... اول لباس عوض کردم بعد پشت میز نشستم بعد سلام کرد جواب دادم لابد گفتم چه عجب. لابد خندید. باقی‌ش چرند گفت تا گفت خودش خودش را زن کرده. نفهمیدم یعنی چه. نپرسیدم چطور. شانه بالا انداختم پرده را باز کردم بیرون را تماشا کنم از پنجره نگاه کردم به اتوبان. زیر لب گفتم مبارک است. به طعنه و مسخره گفتم. فکر کردم حالا چی؟ خیلی به اتوبان نگاه کردم چند دقیقه و هیچی نگفتم، هیچی نگفت. برگشتم دیدم نشسته لبه‌ی تخت زل زده من را توی قاب پنجره و اتوبان... گفتم از دانشگاه انداختندم بیرون. چون استادی بود قاضی بود فحش‌اش دادم شنید مادرقحبه، گفت برو بیرون رفتم دم در محافظهایش ایستاده بودند به آنها هم گفتم مادرقحبه، رفتم توی اتاق مدیر هم گفتم مادرقحبه، از در آمدم بیرون به بچه‌ها هم گفتم مادرقحبه. بعدش دیگر نرفتم. نامه آمد نرفتم. تلفن آمد نرفتم. باز به مادرم زنگ زدند، بیچاره رفت... برگشت هیچی نگفت... نامه‌ی اخراجم را داد گفت مبارک است.

بعداز دانشگاه هم زنگ زدند. مادرم را خواستند. رفت. گفتند. گفت پسرش چه می‌دانسته...

آن‌وقت آمد برایم گفت پدرهای آنها در جنگ مرده‌اند. نباید می‌پرسیدم. می‌رفت به مادرش می‌پرسید پدرش چه کاره‌ست. مادرش نمی‌دانست چه بگوید. مادرش به او نگفته بود پدرش مرده. مادرش بغض کرده بود. به مادرم گفته بود. با مادرم رفیق شد. مادرش مادرم را می‌شناخت. بچه‌گی، توی یک مدرسه بودند. رفیق نبودند. یک جا بودند. گفتم لوس بود. شاشید. گریه کرد. تنها ماند. کسی با او حرف نزد. من که حرف زدم پرسیدم. دیگر نپرسیدم. از احمد نپرسیدم باباش آیا مرده ولی دیدم گاهی صبح می‌آمد می‌گفت با او آمده. اگر آنها پدرهایشان مرده بود چرا مرا به آن مدرسه بردند؟ به مادرم گفتم. پس همه مثل هم نبودند. مثل احمد که مثل من بود، روز اول با باباش آمد، گریه هم نکرد. رفیق شدیم. خیلی سال بعد فهمید باباش، باباش نبوده. این هم بود، بابای احمد مرده بود، عموش باباش بود. من هم گاهی فکر می‌کردم پدرم، پدرم نیست. بعدن این فکر را کردم. هرچه گشتم اثری از پدر مرده‌ام نبود. همه‌جا پدرم همین پدرم بود. توی عکسها. توی آلبومهای خانوادگی. توی خاطرات کودکی‌م. توی حافظه خواهرم. توی شباهت صورت و صدام، همین پدرم بود. جرات نکردم از مادرم بپرسم؛ گاهی عصبانی می‌شدم، خودم را می‌زدم، قایم می‌شدم، به مادرم می‌خواستم بگویم پدرم کجاست، این که پدرم نیست، و اگر پدرم می‌آمد، می‌خواستم نیاید، پدر نداشته باشم، پدرم عمویم باشد مثل احمد و مهدی و میثم. هیچوقت نفهمیدم چرا.
من هم تنها بودم. تنها می‌ماندم. توی حیاط بچه‌ها می‌دویدند، یک گوشه می‌نشستم، نگاه‌شان می‌کردم، یا پشت پنجره، توی حیاط نمی‌رفتم، از پشت شیشه، دلم می‌خواست بازی کنم، نمی‌توانستم، به مادرم گفتم من خیلی تنهایم. باورش نشد که بودم. گفت یعنی چه. گفت خودم را لوس نکنم. گفت من که به آنها می‌گویم بچه‌ننه، خودم هم هستم. گفتم نه. گفتم حوصله‌ام سر می‌رود. دیگر نمی‌خواهم بروم مدرسه. این پاییز بود. درختهای مدرسه بلند بود، باد بود، غم داشت، خیلی توی مدرسه می‌ماندیم تا عصر، غذا می‌داد مدرسه، دیدم مادرم نمی‎فهمد، گفتم تقصیر غذاست، غذا دوست ندارم، بوی گوشت که گوشت نبود، سویا بود. بهانه بود. می‌خواستم خانه بمانم، با خواهرم تنها نبودم. فهمید. رفت مدرسه به آقای صدیق گفت. آقای صدیق گفت نه خانم. با بچه‌ها بازی می‌کند. خیلی هم شیطان است. هیچوقت تنها نیست. همین حالا، تشریف بیاورید، ببینید: توی حیاط، مادرم گفت، دنبال یکی می‌دویدم، یکی دنبالم می‌دوید؛ گفتم یعنی حرف مرا باور نمی‌کند؟ حرف مرا باور کرده بود که آمده دیده می‌دوم. راست بود. می‎دویدم. اما فرار بود. از خودم که پشت پنجره، گوشه حیاط، زیر درختی، آنجا بودم. چطور مرا ندیده بود. او را دیده بود. همیشه همان را می‌دیدی مادر. بعدن برایش نوشتم. توی نامه‌ای که نوشتم. اگر می‌دیدی مرا نمی‌دیدی آنجا نشسته‌ام و از همه آنها از آنجا بیزارم و دلم می‌خواست به خانه بیایم و منتظر بمانم، حوصله‌ام سر برود، کلافه بشوم، می‌شدم، به کوچه فرار می‌کردم. از تو مادر که هرگز نگفتی پدرم، پدرم نیست، همه عکسها را، همه خاطره‌ها را، همه حرفها را، کنار هم طوری چیدی که پدرم، پدرم باشد.