Tuesday, July 23, 2013

ام نامه / شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان؟




تصدقت گردم



چه فرق می‌کند کجا. به تو که می‌نویسم، تو کسی "آنجا" نیست، پس لابد تفاوت نمی‌کند [!].


گویند آفت ملک شش چیز است، اول حرمان... (کلیله و دمنه)

امروز دیدم پیرمردِ اوجی را آورده‌اند بگوید غلط کرده گفته حجاب کلاغ سیاه است و کبوتر سفید نیست، به زبان بی‌زبانی هم اضافه کند اهل دود و دم نیست، اهل شرب خمر نیست، اهل پاکیزگی و طهارتی‌ست که هرکس، "بروید از خودشان بپرسید"، می‌داند. برای همه این گفتن‌ها پای نیما را هم وسط کشیده، افاقه نکرده، پای مادرش را هم وسط کشیده. یاد شماره اول نشریه نامه بانوان، یکم مرداد 1299، افتادم که شهناز رشدیه (آزاد) نوشته بود:
"چه چیز است که نمی‌گذارد و مانع می‌گردد از این که با دیده‌ی بینای خود ببینیم، با گوش شنوای خود بشنویم، با پاهای سالم خود در شاهراه ترقی قدم زنیم؟ آن عبارت است از حجاب موهومات و قیدهای کهنه‌پرستی [الخ]"...
آن وقت برای این "حجاب" که نوشته بود، رفتند جلوی انتشار نشریه را بگیرند مگر که آن حجاب را توضیح بدهد در سرمقاله‌ی بعد که نه حجاب زنان منظورش بوده! حالا ببین نزدیک صد سال گذشته، شاعر بی‌نوا را به خاطر کلاغ سیاه و کبوتر سپید، اینطور شکنجه می‌دهند، بیاید بگوید شعر نیمایی خوب است، هنوز می‌شود گفت و یاد من از پی "هنوز در فکر آن کلاغم در دره‌های یوش" برود و یاد تو که بیایم اینها را برایت بگویم، که کجایی.

بعد هم دوباره فکر کردم، نه! من عصبانی نیستم. یا من هم هستم، اما یک عصبانیتی فروخورده در تو هست که انگار با هراسی مناسبت دارد. این را می‌خواستم بگویم، فراموش کردم. و مناسبتی با تسلیم شدن و تسلیمِ تسلیم نشدن، نشدن یا برعکس. ولی هر چه هست ناگزیر، گریزی می‌شود به انزوایی که به حرمان مقید است، که ویران می‌خواهد. این ربط به روسانتیمان ندارد، به سلف-لوثینگ و به بیزاری از خود و به بی‌حوصلگی متصل است (نکند روسانتیمان هم به عبارتی همین باشد!؟)؛ و این مواجهه را، قبلن هم گفته‌ام، معوق می‌کند. اینها را فقط به تو نمی‌گویم، به خودم؛ اصلن این "تو"، "من"م. مثل آن بلانشو که نوشت: "وقتی تنها هستم، آن که "آنجا"ست من نیستم و نه از توست که در فاصله ایستم، نه دیگران، نه جهان. آن سوژه‌ای که چنان اندریافت از تنهایی دارد نه منم، آن حاسه‌ی برآمده از محدودیت‌هایم، آن ملالِ برآیندِ موآ-مِم (نمی‌دانم برای این moi-mëme چه بگذارم که بشود همین، "خودم" نارساست، همانقدر هم myself !) ..." این که من می‌گویم هم چیزی‌ست به همین شباهت دارد. یا ندارد. نمی‌دانم.

بعد هم بردارم بگذارم اینجا که چه فرق می‌کند، چون داریم توی تجیر زندگی می‌کنیم، هر کجا برویم...

باقی‌اش را می‌گذارم به هوای حوصله‌ی دیگر.

فداک
امیر
دوم/ 23 ژوییه 2013


پی‌نوشت – امروز(دیگر دیروز) یک اختلال تازه شناختم. بلد نبودم: "کاتاتونیا". نگاه کردم توی فارسی می‌گویند "روان‌گسیختگی کاتاتونی"، یک چرندی در همین مایه‌ها. ولی چیز بامزه‌ی خوشی دارد که دچار، مدت طولانی در یک وضعیت فیزیکی، بی هیچ حرکت بر جا می‌ماند. آن وقت دور میز، آدمهایی که نشسته بودند را دیدم همه به مدت طولانی در همان وضع که بودند خشک شده ماندند؛ به قهقهه افتادم... ساعتها می‌گذشت

Sunday, July 21, 2013

جام، خاکستر و گوشت / فال: جادوگر



زوت :
          راسپی را استاده خواهم.
آتُربان را استاده خواهم. 
          ارتشتار را استاده خواهم.
جوان سخنگو را استاده خواهم.
کدبانو را استاده را خواهم.
خانه‌ ی خدای را استاده خواهم.

          از "کرده‌ی سوم"، اوستا، به گزارش جلیل دوستخواه




"جام، خاکستر و گوشت"

فال: جادوگر


با گردن اسب بازگشتیم. از نیایش، با گردن اسب. با سرخی گردن و یال.. و من بال داشتم... و من بال داشتم.... و من بال داشتم....... و من.... و بال

گفت چطور چشم حرمه سادات را کور کرد، پدرش. ترقه گذاشت روی پلکش، خواب بود، کور کرد، پدرش. دو بار. پرید. هر بار پرید گفت اعوذ بالله من همزات الشیاطین، پلکش سوخت، کور کرد. گفتن گفت.
دیگر یادم نیامد.
گفتم چطور مراقبت کنم و از چه کسی و چطور.
اس جی شبیه گفتن روی چیزی ایستاد.
شبیه گفتن دستهایش را... چشم‌هایم را بستم یادم نیامد. دویدم.
ویرانی. درها و پنجره‌ها را بسته‌اند خانه را. گفت. می‌خواهم بروم درخت. خراب می‌کنند. چرا؟ خراب می‌کنند. صورتم را فرو کردم. می‌رفت توی صورتم. گفتم مگر می‌دانست آنجا قبلن چه بوده. بروم درخت... بروم درخت... مشت کوبیدم
شبیه گفتن پشت پنجره بود اس جی، رو به پنجره بود اس جی، شبیه گفتن بود همیشه؛ گفتن آن طرف را نشانم داد. سفیدها هر طرف  دور خانه، دور خانه حلقه‌ی سفید، دور خانه می‌چرخند سرود خواندن سفیدها حلقه حلقه. سفید شبیه گفتن روی چیزی ایستاده شبیه گفتن دستهای گشوده صدا نیست صدای سفید نیست. نمی‌شنوم. صدای آنها هیچ‌وقت نمی‌شوم. و سیاه شدن پنجره، از بیرون سیاه شدن، سیاه را ریختن روی دیدن، سیاه پاشیدن، دیگر ندیدن، نمی‌بینم... یادم نمی‌آید... دویدم... بروم بیرون... بروم درخت... بروم کجا... التماس التماس بروم درِ بسته.... در بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود قفل بود و در دیگر بسته بود و هر کدام کوبیدیم. مونیک و من و سو، مصطفا، مشت. شبیه گفتن: نمی‌شود. ولی آنجا، ما، توی خانه. ما را توی خانه را چرا خراب کنند و من زیر در می‌مانم و او و سو و مونیک، یادم نیامد،
دویدم.
دویدم سو خابیده روی تخت، توی شکمش چیزهایی‌ست وول می‌خورند صورتم را فرو کردم توی شکمش چیزهایی وول می‌خورند می‌رود توی دهانم می‌رود توی چشمم توی دماغم خفه می‌شوم؛ چیزهای توی شکم سو توی من، توی من می‌رود...
باید از سو مراقبت.
گفتن می‌گوید او را بپایم.
و پاسبان جانورهای توی شکم سو و لبهای من و دهان من و چشمهای من، ترسیدم نفسم بالا نمی‌آمد دستم را گذاشتم... حلقه کردم  
باید او را خفه کنم. گفتن گفت.
شبیه گفتن روی صندلی روی میز روی چیزی دستهایش شبیه گفتن گشوده و ایستاده و
دویدم... توی اتاق گفتن را دیدم سرش را توی شکم سو... دستهایش را دور گردن سو دارد، می‌فشار... می‌فشار... خفه‌اش... خفه‌اش... و فریاد می‌زند سو و فریاد می‌زند گفتن و سیاه می‌شود سو و جانورهای توی شکم سو از دهان گفتن می‌رود از لبهای گفتن می‌رود از چشمهای گفتن می‌رود توی گفتن و دستهایم را از دور گردن سو دور گردن سو می‌خواهم صورتم را بکشم بیرون هی فشار دادم از جان بیفتد چیزهای توی شکم سو رهایم کند و می‌لرزد خانه، می‌لرزد دیوار و در می‌لرزد پنجره، پنجره دیگر بیرون نمی‌دیدن، می‌لرزد...
مادربزرگ توی شکمش و پدرش توی شکمش و دیگر، از دهانم و
دویدم...
سایه را دیدم توی اتاق خم شده. روی سو روی تخت افتاده خم شده سایه صورت نداشت و دویدم و می‌لرزید، دستهای سایه را چنگ بزنم نگه دارم بردارم از دور گردنش...

بِلِ گذشته.
آمدم رفته بودی. رفته بودی نوشته بودی رفته‌ای، غذا هست توی ظرف، برنج می‌خواهد. غذا درست کرده‌ای برایم گذاشته‌ای رفته‌ای، برنج می‌خواهد. نشستم. ببینم کجا رفته‌ای و دیدم ملول بودی، رفته‌ای. ملول بودم. و آب که برنج بشویم. و خیره شدم توی آب برنج را می‌شست و از کاسه سررفت.  دانه دانه و ریخت. پر شد همه جا شد. گرسنه نیستم. برنج نمی‌خواهم. گرسنه نیستم. و هرچه نگاه کردم آب وُ رفتم آب حمام باز کردم و دستشویی و آب، هر جای خانه باز کردم و نشستم توی آب برگردی و درزهای خانه را گرفتم برگردی، کاسه شد خانه. تا زانوم رسید و از زانوم بالاتر و تا گردنم رسید و از گردنم بالاتر و از پلکهایم بالاتر... تو می‌آیی همیشه دنبال آب که می‌آید، بیا بیا... و تا سقف و توی آب تا پشت پنجره رفتم... رفتم و تماشا کردم کی می‌آیی هی شمردم بیا... بیا. برنج نمی‌خواستم. گرسنه نیستم. و تلویزیون توی آب و کتاب توی آب و بشقاب و کاسه و لپتاپ و تلفن و صندلی و کاناپه و تخت و عروسک‌ها، دیگر آن تو فرق نمی‌کرد، دست آنها را گرفتن و شمردن و صداشان را شنیدن. و دست میز را گرفتم و دست گلدان را گرفتم، بازوی کفش را و کاغذ را و با هم شدیم. و در اوقات هم زمزمه کردیم، پشت پنجره شمردنِ بیا بیا. سرود شد خواندن؛ و دیگر یادم نیست.
و دیگر تو می‌خندیدی.

شبیه خندیدن روی چیزی ایستادم، دستهایم را گشودم شبیه گفتن، گفتم آنها بیایند دور بایستند روی چیزی شبیه گفتن و دستها گشاده تا بپریم و گفتن، پریدن بشود، بشود بالِ خانه، پریدنِ خانه. و دستهایم را بال زدم و سو دستهایش را و سایه دستهایش را و گفتن دستهایش را و مصطفا دستهایش و مونیک دستهایش، از آن بالا، سفیدها را نگاه کردم، دیدم افتاده‌اند روی خاک به نیایش خانه که می‌رفت... دویدم گفتم یک اتاقی هست، یک اتاق مخفی‌ای هست، اتاق سبزی هست، توی اتاق سبز اگر برویم، قایم شویم، توی اتاق سبز سایه‌های سرگردان هست و آینه و استخوان. توی اتاق سبز و کتاب. گفتن گفت. همه را گرد کرد برویم آنجا. نور نداشت و تاریک و حرمه سادات یک چشم از توی آینه می‌آمد دنبال پدر می‌دوید که چشمش را ترقه گذاشته بود ترکانده بود. سو نبود. سو جا مانده. خانه می‌ریزد روش. و من جا ماندم، دستهام دور گردنش، صورتم نداشتم می‌دویدم... توی شکمش. اگر تاریک نبود نور داشت شکلهای روی دیوار بود می‌خواندیم همان جا اتاق من بود قبلن و من کشیده بودم روی دیوار چشمهایم را بسته بود.

بِلِ گذشته
نمی‌توانم همه نباشم. نمی‌توانم. نمی‌توانم. تو دیگر نیستم وقتی همه باشم. آن وقت دیدم نوشته‌ای فاصله... حیوان. 
فاصله....
            حیوان.  
نوشتم التماس.... التماس
و رفتم.
وقتی برگشتم نوشته بودی رفته‌ای و غذا هست و برنج نیست. یادم آمدم وقتی رفته بودم دلم خواسته بود برگشتم رفته باشی. گرسنه بودم. خندیدم. نامه را گذاشتم پهلوی همه‌ی نامه‌های رفتن‌ات و فکر کردم اگر کلمه‌ات را بسوزانم، هروقت کلمه‌ات را بسوزانم، می‌آیی و یادت نمی‌آید رفته‌ای؛ از بوی سوختن کلمه می‌آیی. و خندیدم. برنج را شستم، کاه و سنگش را جدا کردم. دوباره شستم. غبارش را جدا کردم. دوباره شستم و دانه دانه برداشتم توی ظرف گذاشتم. دوباره شستم. برنج را شستم و برنجش را جدا کردم. آب از پاهایم بالا می‌آمد و نفهمیدم. آب از پاهای کابینت بالا می‌آمد و نفهمیدم. فکر می‌کردم کی بسوزانم بیایی، کی دلم تنگ می‌شود بخواهم‌ات. آبِ داغ، توی ظرف بالا می‌آمد و می‌جوشید، نمی‌فهمیدم. و برنج می‌رسید و رِی می‌کردم، دستهایم و ابروهایم، رِی می‌کردم، می‌پختم و شُل می‌شدم اگر برنمی‌داشتم‌ام، برنمی‌داشتم‌ام گلوله می‌شد. حواسم پیِ کی بود، نه آبکش. و زعفران و لبهای... لبهای... رِی می‌کردم توی آب، می‌جوشید.
بمیری.
بمیری.
آن وقت با گردن سو، با دستم دور گردن سو، با صورتم توی سو، توی چیزهای توی شکم سو، چیزهای توی شکم سو توی صورتم و توی گوشم و توی چشمهایم... دویدم تا پیدا کردن اتاق سبز
آن وقت توی اتاق سبز شبیه گفتن روی چیزی ایستادن رو به آینه
روی چیزی ایستادن شبیه گفتن توی آینه
توی چیزی رفتن و دویدن و حرمه سادات را اگر پیدا کردن، چشم دیگرش را ترکاندن
و دویدن و دویدن توی شکم سو پیدا کردن پدرش و کور کردن پدرش تا آرام بگیرد حرمه سادات
او که آرام بگیرد، آرام بگیرد خانه... گفتن گفت.
پس شبیه گفتن دستها را گشادن و بال
و خانه را پر دادن. و دیدم سفید با چشمهای گشاده پرواز خانه را تماشا کرد
توی شکم سو فریاد زدم
                             بمیری.

و از آن بالا برای درخت دست تکان دادن.

         

Monday, June 17, 2013

جام، خاکستر و گوشت / فال : موبد



Blast of trumpets: the man is carried in naked by two Negro Bearers who drop him on the platform with bestial, sneering brutality… The man wriggles… His flesh turns to viscid, transparent jelly that drifts away in green mist, unveiling a monster black centipede. Waves of unknown stench fill the room, searing the lungs, grabbing the stomach…
                                     
                                         Naked Lunch; William Burroughs



"جام، خاکستر و گوشت"
فال: موبد


سرم را بالا آوردم دوباره دیدم‌اش. آنبار که بسته بودم به درخت دیده بودم‌اش، اول خانه‌اش. صدایش را شنیدم دیدم‌اش. صداش تکان خوردن. صدا ندارد. سو گفت. برگشتم. به سو گفتم. گفتم لانه‌اش آنجاست، روی درخت، اسمش را نمی‌دانستم. گفتم بیاید دیدن، اسمش را بگوید اگر می‌دانست. گفت می‌داند. نیامد. قبلن دیده. روی شاخه می‌نشیند منتظر، تکان نمی‌خورد. چشمهایش را جمع می‌کند، نگاه می‌کند، تکان نمی‌خورد. منتظر می‌ماند.  
اتاقم را عوض کردند.
دیوار اتاق قدیم را خط خطی کرده‌ام؛ گفتند.
اس جی می‌خواهد بداند از خطوط چیزی یادم مانده.
چیزی یادم مانده.
حرف نزدم. دیگر نمی‌خواستم با او. می‌رفت به سفید. هرچه می‌دانست به سفید، می‌گفت. حرف نزدم.
گفت باید قربانی. قربانی کردن. باید قربانی. تا به تا نگاهش کردم. نگاهش کردم. قربانی.... قربانی چه. فکر کردم به یاد آوردن خطوط روی دیوار. گفتم من نکشیدم، نکشیدم. او کشیده. سو کشیده.
بلد نیستم.
کشیدن بلد نیستم.
کردندم قفس.
باید می‌دانستم.
جایزه بود قفس. سفید گفت، آنقدر خوب کشیده بودم. تنگ بود. من نکشیدم. من نکشیدم. بلد نیستم.
خوابم برد.
یادم مانده روی دیوار چشمهای قصاب بود دو تا سنگ جای چشم و نوک تیزش، روی شاخه. تن پاره پاره آویزان از پا، توی بال‌ش، جای بال‌ش، قاطی‌ی بال‌ش، بال‌ش؛ تن پاره‌پاره آویزان.
من نمی‌دانستم، سو می‌دانست: سنگ‌چشم. گفت. اسمش سنگ‌چشم است. دور چشمش سیاه است. همیشه سیاه است. خیلی سیاه است. منتظر طعمه نشستن، اضطراب کشیدن، جم نخوردن. کارش این است.
بعد که گرفت، آویختن از شاخه، رها می‌کند آویخته، از پا از شاخه، دو روز و پاییدن جسد، و بعد کندن پایش را، دستش را، در آوردن چشمش را، جدا کردن سرش را، کوچکتر، کوچکتر به اندازه...
چه اندازه.
به اندازه لبهاش، لبهاش، سو، نوکش، سو. به اندازه‌ی خوردن.
هرچه یادم آمد نگفتم به اس‌جی.
سفیدها آمدند برم داشتند و قفس بردندم توی اتاق بزرگ. نفهمیده بودم چرا توی قفس. چشمم را بسته بودم سرم را لای دستهایم پنهان گرفته بودم نبینم یادم نمی‌آمد توی قفس، نمی‌خواستم بدانم توی قفس، نه نمی‌خواستم. چرا. توی خواب لابد بردندم نفهمیدم، بازوم می‌سوخت. مونیک آمد، سنجاق سرش را، سنجاق را، اگر سنجاق، وگرنه چی، چه چیز، می‌کشید، می‌کشید به دیوار میله‌ی سفید، نگاهش، عجیبم می‌کرد، می‌خندید، عجیبم کرد، حرف نمی‌زد. گفتم چرا حرف نمی‌زد. حرف نمی‌زد مونیک. قرار ندارد، فرار می‌کند. سنجاق سرش را کشید لبهاش و کشید ابروهاش، عجیبم کرد. اگر فرو می‌کرد توی چشمش، کاش فرو می‌کرد توی چشمش، یادم آمد سنگ‌چشم. خوابم برده بود توی خواب پیرزن، سنگ چشم‌هاش بنفش.
آیا او هم آن صدا را می‌شنید؟ پرسیدم. آیا او هم می‌شنید؟ پرسیدم او هم می‌شنید؟
آواز می‌خواند پرنده. دیوانه می‌شوم.
نه آواز نیست. می‌خواند. دیوانه می‌شوم.
بروم سراغش تماشا کنم می‌خواند آنطور که بروم. می‌دانست اسمش چیست. پرسیدم.
گفت هرکس می‌داند او را. هرکس می‌شناسد او را. دیوانه می‌شوم.
بعد مرا و قفس می‌برند درخت. یک وقتی مرا و قفس می‌برند درخت. یک وقتی هرکس را و قفس می‌برند درخت.
خندید. خندید. نخند. خنده با آواز پرنده توی هم. قصاب پرنده. اسمش قصاب است، مرغ قصاب است. دور چشمش سیاه است. خیلی سیاه است. همیشه سیاه است. طعمه را نکشته آویزان می‌کند، از پا آویزان می‌کند، خونش بریزد، خالی شود، بمیرد، همانطور کندن جاهای تنش، پاهایش، دستهاش، سرش. سنجاق سرش می‌لیسد.
خندید. رقصید. شروع کرد رقصید. نمی‌توانستم توی قفس... ایستادن. نمی‌توانستم توی قفس... نشستن. نمی‌توانستم توی قفس... دراز کشیدن؛ جز اینکه مچاله بودن، پاهام توی سینه‌ام مچاله بودن، رقصیدن. انگشت کوچک پام می‌خارد. گفتم انگشت چپم کوچک چپم، پام، می‌خارد. می‌رقصید. آواز پرنده. نه آواز نیست. نمی‌شنید. رقصید. حرف نمی‌زند مونیک. سو حرف می‌زند. دستم را گذاشتم روی گوشم، اگر می‌رسید به گوشم، نمی‌توانستم تکان خوردن توی جای تنگ نمی‌رسید به گوشم سرم گیج، سرم گیج رفت.
چرا و قفس می‌برند درخت. چرا و قفس می‌برند. چرا و قفس
بیدار شدم تاریک بود. پیرزن روی دیوار بود. دیوار اتاق را که آورده بودندم بیرون. پیرزن سو-ست با چشمهای بنفش. چشمهای گل بشقاب چینی بنفش. چشمهای گل بشقاب چینی کوکب بنفش، چشمهاش، پیری‌ی سو.

نمی‌توانم کشیدن
نمی‌توانم کشیدن
نمی‌توانم کشیدن

و تنها صدای قصاب منتظر... پرنده، سنگ-چشم. چشمهای پیری‌ی سو بود بنفش
مونیک رفته بود توی سنجاق سر را توی انگشت کوچک پای چپم که می‌خارید، دیگر نمی‌خارید. یکی هم کرده بود توی دیگری، نمی‌دیدم کدام انگشت، نمی‌دیدم کدام، نمی‌فهمیدم کدام. یکی هم توی پیشانی‌م. یا، نمی‌دیدم، چشم‌ام، صورتم، یا، نمی‌دیدم. رفته بود. دردِ خوب داشتم شاید دیگر آواز را نمی‌شنیدم. نمی‌شنیدم اولش که فکر خوب بود، دردِ خوب داشتم. بعد صدای پا. پاورچین صدای پا. پاورچین کسی نزدیک شدن با گامهای... ریز و پاورچین با گام‌های ریزریز... پاورچین کسی آمدن دیدن من؛ لابد سوست. سو خیلی وقت بود ندیده بودم. خیلی وقت. چقدر بود خوابم برده بود. چقدر. آرام صدایش کردم. صدایم را نمی‌شنیدم. صدایم را نمی‌شنیدم دستم روی گوشم نمی‌رسید نشنوم، نمی‌شنید جز آوازِ، وقتی نشنیدم آواز شنیدم. آواز نه. انتظار چشم‌سنگ. هرچه می‌شنیدم آن پرنده، آواز گرسنه‌ی پرنده. کسی نبود. هیچکس. سنگچشم بود می‌آمد. فکر کردم اوست می‌آید صدایی که می‌آمد او بود.  

دلم گوشت می‌خواهد، دوست می‌خواهد.

آن وقت درد دندان.

آنجا کوه بود، دیه بود، با موتور رفتم، سوار موتور بودم رفتم، بلد نبودم راندن موتور رفتم رسیدم پیری‌ی سو صورتش بشقاب چینی، گل کوکبِ بنفش چینیِ بشقاب و چشمش دو تا بنفش دیگر، نقاب. گفتم نه سو. نقاب نبود، همین بود، صورت بود. پریدم، دلم می‌خواست دوباره بروم خواب، نشد. مداد داشتم. هرچه التماس کرده بودم سفید، سفید کاغذ نداد، مداد داشتم.

گلِ بشقاب گفته بود باید می‌رفتم آن ده، توی آن ده، آدم آن ده، آنها را در می‌آوردم، می‌دیدم می‌آوردم بیرون. بیرون از کجا.. کجا سو... آدم خاکستر بودند توی آنجا، خاکستر دست می‌زدی می‌ریخت بودند، غبار بودند. من چه کار کنم؟ اگر من خاکستر بودم، آنها نبودند. اگر نبودم، اگر آنها هم نبودند، می‌توانستم؛ کوکبِ بنفش صورت گفت نیستم. چطور می‌داند نیستم. بشقاب خندید. وقتی خندید یادم آمد. یادم آمد همان دندان بود که می‌آمد خانه‌مان کار کردن، شستن، پختن. مصطفا سینه‌هایش را می‌چلاند. مصطفا سینه‌اش را دست می‌کشید، می‌چلاند. سینه‌اش افتاده بود. پیرزن نبود آن وقت، دندان بود، جوان نبود. می‌خندید دندان، می‌گذاشت مصطفا می‌چلاند، به من هم می‌گفت مصطفا، می‌گفت من هم بروم بزنم. دست بزنم چندشم شد. از کجا معلوم؟ من هم خاکسترم. نیستم. گلِ بشقاب گفت نیستم. پریدم مداد داشتم. التماس کرده بودم. کاغذ نداشتم. سفید از یک جایی. سفید از جایی همیشه می‌بیند. اس جی می‌بیند یا مونیک همه جاست. مونیک جاست.

از بس دهانم را به هم فشار می‌دادم خواب بودم درد داشتم فهمیدم برای چه درد داشتم به سفید گفتم دندانم چقدر درد داشت گفت نداشتم هرچه هست توی سرم. درد فریاد شد خوب نشد آمد بازوم سوخت، چشم گشودم توی دیگر توی قفس.

قربانی.
سو پیرهن آبی بلند پوشیده. سو تاج برگ زرد درخت بر سر نهاده. سو عروسکی چوبی‌ی کوچک به گردن آویخته. و زیر لب زمزمه، زمزمه و آواز سنگ‌چشم... توی هم، چه بود نمی‌فهمیدم. می‌خواستم بفهمم آواز را، زمزمه را، هرچه بیشتر می‌خواستم نمی‌فهمیدم
مونیک می‌رقصد
اس جی می‌رقصد
مصطفا می‌رقصد
سو سرش را تکان می‌دهد تکان می‌دهد که همیشه تکان دادن
مونیک پارچه‌ای سرخ روی شانه‌ی سو می‌اندازد

من و قفس بر سفید پیش می‌رفتیم... بر شانه‌ی سفید... آواز نزدیکتر... نزدیکتر... می‌رفتیم... تا پیش پرنده

سو، سو نبود. بوی سو نبود. بوی سو را می‌دانستم. بوی سفید بود. سو، سفید بود. سفیدِ موبد. یا همیشه سفید بود. اگر همیشه سفید بود. همیشه سو نبود. دیگر نه او بود نه مصطفا. نه او بود نه مونیک. نه او نبود. سفید بود. و ترسیدم. پیشانی‌م، چشمم، از سنجاق درد خوب رفت. سفید سو را گل بشقاب کرده. سفید مونیک را خاکستر کرده. سفید اس جی را خاکستر. مصطفا را...

داشتم گریه می‌کردم.
داشتم می‌خندیدم.
یادم نمی‌آید. یادم نمی‌آید.
به اس جی گفتم. گفتم یادم نمی‌آید چیزی کشیده بودم.

سو
را می‌بسته‌اند درخت. شبهای جمعه پدرش می‌بست درخت. اس جی می‌دانست. آنجا درخت نبود. آنجا که آنها خانه داشتند نبود. تنه‌ای خریده بودند توی زمین کرده بودند می‌گفتند درخت؛ هر شب جمعه پدرش سو را برمی‌داشت می‌برد می‌بست، مادرش تماشا می‌کرد، چیزی می‌خواند، زیر لب می‌خواند، زمزمه داشت، آب می‌ریخت. صبح می‌رفت بازش می‌کرد می‌آورد. تا جانور... جانور... نیاید. جانو می‌آمد خانه را هر شب جمعه ویران می‌کرد. جانور که می‌آمد همه چیز را می‌خورد. تا قبل از دنیا آمدن سو. سو که آمد جانور که آمد او را بو کرد دیگر نخورد ویران نکرد، رفت. از بوی سو را، چشمهاش، چشمهای جانور نقره شد و آن طرف‌تر، دورتر از بو، هرچه بود خورد، ویران کرد. مادرش نگاه پدرش کرد. اس جی از کجا می‌دانست. اس جی را نمی‌دیدم. می‌شنیدم. نمی‌دیدم. می‌شنیدم رفت شهر تنه‌ای خرید آورد گفت درخت، پدرش، فرو کرد جایی جانور همیشه از آنجا می‌آمد هر شب جمعه می‌آمد بستند سو را به. می‌آمد جانور دیگر به خانه‌ی آنها نمی‌آمد، کار نداشت.
سو
از جانور می‌ترسید اول. از پدرش، دیگر از مادرش. با جانور آرام می‌شد.

اس جی می‌دانست.
مگر یادم نیست. اس جی گفت.
چطور یادم نیست. گفت.
و چه چیز یادم نیست؟ چه چیز... می‌شنیدم. ندیده بودم. اگر چشم می‌بستم می‌دیدم.
او را. جانور را.
مصطفا می‌خواست سو را بخورد.
او قرمز و آبی‌ست با تاج زرد برگش.