Monday, April 26, 2010

به احسان طبری / خرداد 1322

بیست و دو خرداد 1322

به احسان طبری
دوست عزیز من


مقدمه ی زیبایی را که بر اشعار من نوشته بودید خواندم.
قضاوتها و سلیقه ها هرکدام به نوبه ی خود خلاصه شده و با وضعی شیرین در آن به کار رفته بود. از آنچه در من هست و بر آن افزوده اید، از راه اطمینان و عقیده که به دوست خود دارید، برای روشن ساختن اشعار من، و از آنچه در من نیست و می باید وجود پیدا کند، یا نمی باید. اما نمی تواتم نگویم تا چه اندازه سپاسگزارم و شما تا چه اندازه اطمینان مرا نسبت به قضاوت خود جلب کرده اید درباره ی آنچه سود و زیان آن به دیگران مربوط تر است تا به خود من. چون من قسمت عمده ی عمر خود را گذرانده ام و مقصودی ندارم. اینک مشقت زندگی و فرسودگی از آن مرا عاشق وار به گوشه ی خلوت خود بیشتر می کشاند، همچنین سرگرمی دایمی با کار. روزی نمی گذرد که به فکر نقشه ی طولانی خود نباشم و حقیقتن باقی ی زندگی را برای انجام آن برآورد نکنم.
من دیگر به کار این می خورم که میوه بدهم. اگر بتوانم. نه اینکه قامت سخت و سقط خود را راست بدارم، به طوری که همه کسی بپسندد. اما آنچه را که نه من و نه شما، بلکه هیچکدام، نمی توانیم با کمال وضوح پیشبینی کنیم قضاوتی ست از روی یقین و نهایت دقت درباره ی آنچه ادبیات ما رنگ تازه ای می گیرد. بیرون از هرگونه خودخواهی، درباره ی نقیصه ای که حتمن در اشعار دوست شما هست و رمزی که خود شما در آن خواهید جست.
من فکر می کنم: آیا آنها که به جای ما خواهند بود چه خواهند گفت؟ آنها نتیجه ی هزاران قضاوت گوناگون نخواهند بود؟ آنچه اکنون ما نیستیم و برای خود ممکن است باشیم. و حتمن شما هم همین فکر را می کنید؛ زیرا ما قبلن دانسته ایم که هرچه از جمع می آید، و بنابراین غربال به دست دارد از عقب کاروان. خیلی مدتها پس از این، در طول مدت زمانی که ما نمی توانیم با حدس خود آن را محدود بداریم. اما مسلمن می توانیم به راهی که آنها ناچار از آن خواهند گذشت، نزدیک شده باشیم.
آیا پیکره ی نوین اشعار ما رابطی بیش نیست؟ همچنین نه تقلیدی بیشتر؟ یا در آن نیروی ایجادی به کار رفته؟ آیا ساختمانی ست که رو به کمال خود می رود یا آغاز می کند؟
در صورت نخست - چه چیز آن را نقیصه دار می سازد؟ من از خود بارها این را می پرسم: آیا شکل؟ آیا طرزکار؟ آیا معنی؟ آیا تصور این نقیصه، مبهم و حاصل از پیوستگی با سنتهای پوسیده در ادبیات نیست؟ میزانی که با آن سنجیده می شود از روی دقت شناخته شده؟

در صورت دوم - اگر آغاز می کند و باز می کوشد که آن را با کمال خود پیوسته دارد، آیا نمونه ای از این کمال را می شناسد؟ خود را با کدام روشنی می سنجد که در جهان هنر وجود دارد، تا جلوه ی آن را بگیرد؟

درصورتی که نمی سنجد و نباید بسنجد، بی هیچ تشویش، از آنجا که عادت من است به هرکس که این حرف را در پیش روی من به زبان بیاورد خواهم گفت: "نمی سنجد و روزی هم نخواهد آمد که بسنجد." اما کی می تواند انکار کند که پیکر هنرهای دنیایی در زیر جلوه ی زیورهای تازه نمی درخشد؟ زیرا ما در برابر فکرهای گوناگون زمان خود و زاده ی تکاملهای زیاد و پی در پی به سر می بریم. در دنباله ی حاصل زحمت و کار دیگران و چقدر شخصیت های شناخته شده و ساخته و پرداخته های آنها. ما ممکن است همه چیز را به هم مخلوط کرده و بپذیریم. و به همین واسطه، به عقیده ی من، دوره ی ما نباید با دوره ی "ژوکوفسکی" و همکارهای او یا با قرن هفدهم و دوره ی رمانتیسم در فرانسه برابر گذارده شود.
به عکس در صورتیکه می سنجد، و نمونه های دلپذیر در برابر دارد - و بسیارند این نمونه ها - برای شما از یک کار کوچک حرف خواهم زد. چرا مدتهای آنقدر طولانی در انتظار تا اینکه جوجه ای زبان بسته، پرنده ای زیبا شده و به آهنگ دلکش بخواند؟
نکته ای که بدون کمال تعجب را برای من فراهم آورد این بود. ولی بعد دریافتم از کجا این فکر در شما، که به روش فکری خودتان فکر می کنید، رخنه کرده است. بدون آنکه خود متوجه باشید آنها از موافقت با فکر ما درآمده، به دست خود ما نقشه ی تزلزلی است که می کشند. چون نمی توانند اجاق خود را روشن بدارند می گویند "ستاره های آسمان هم روشن نیستند". و حال آنکه با همان عقیده به تکامل تدریجی، به واقعیت بر خلاف این می رسیم: دیگران با وضعیت به وجود آمده، و در هر وضعیت، هنر آنها هم رنگ و زیب تازه گرفته، مثل همه چیز آنها. در صورتیکه برای ما به عکس بوده.
ما از وضعیت به جلوتر پا به عرصه ی وجود گذاشته ایم. در عوض در برابر چقدر جلوه و تابناکی محصولهای فراوان تر هنر و زیبانیی های گوناگون آن. به این جهت پیش از آنکه نیروی زندگی ما کمک کند، نیروی دماغی ماست که کمک می کند، نیروی دماغی ماست که کار خود را انجام می دهد. و چنین به نظر می آید که ما چیزی از وضعیت گرفته ایم و همین ما را به اشتباه می اندازد، در حالتی که این نیست.
پیش از همه چیز با کمال وضوح می بینیم که روابط از جنسی دیگرند. "برای پیشینیان وضعیت، و برای ما منابع هنری ست"، از این گذشته فعالیتها یکسان نیستند. نسبت به پیشینیان، ما به فعالیت کمتر نیازمندیم، همچنین به زمان کمتر.
هرچند شتاب و بی حوصلگی در هنر روا نیست و هرکاری زمان می خواهد. این زمان که آنها می گویند، و در آن تعصب می ورزند، به جز آن و مربوط به دوره های تکامل در عالم هنر است. این زمان، فاصله را می رساند و آن را حتمن با روابط خود باید در نظر گرفت. شما به اندک اشاره درخواهید یافت وقتی که فعالیت دماغی خود را با روابط آن در نظر می گیریم، می بینیم این نمونه ها که در عالم هنر امروز وجود دارد، کیفیت هایی هستند که بدون تردید کمیتها را مختصر می دارند.
به این معنی : وقتی که ما ساخته و پرداخته ی پیشینیان را می پذیریم با ملاحظه و تجربه ی فراوانی که آنها نیازمند بوده اند، خود را نیازمند نخواهیم دید. درواقع همه ی آن کارها که در هنر لازم می آید "رفع زشتیها، جمع آوری زیباییها و به حد اعلا رساندن کار" در زمانی کوتاه صورت می گیرد. ملاحظه و تجربه ای که برای ما باقی می ماند در کار ما و در پیش خودمان است که چگونه آن را مرمت کرده جلوه ای که هنر خواهان است، و ما از هنر خود می خواهیم، به آن بدهیم. این است که از فعالیت دماغی کاسته و می بینیم نسبت به این کاهش، از اندازه ی کار و نسبت به اندازه ی کار، از اندازه ی زمان کاسته است.
از طرف دیگر نسبت به انجام کار در زمان کمتر، طبعن بر سرعت کار افزوده، همچنین هر قدر این کار زمان درخواست کند به حسب نیروی دماغی ما، و شوری که ما را به کار برانگیخته است، تفاوت می یابد و از این راه به زمان تقریبی خیلی کمتر می رسیم. به مراتب نزدیکتر از زمانی که فاصله بین "بوحفص" و "حافظ" است - اگر بتوانیم این دو تن را با هم بسنجیم.
یقین داشته باشید، دوست من، همه ی اینها در موضوع هنر، قبول کردنی ست. هنر با اساسی جدا از علم و اخلاق ما، هرچند هریک در آن موثرند، می کوشد تا زیبایی خود را به دست بیاورد. پس از آنچه را که در ما و طبیعت زندگی وجود دارد با خود بسازد. چیزی که در پی شکل و ساختمان می رود و زاده ی بلافصل هیچگونه وضعیتی شناخته نمی شود، هنر است.
این حقیقتی ست که در باره ی هوش آدمی بیشتر صدق پیدا می کند، تا درباره ی عوض کردن زندگی. زیرا در هوش انسانی و کار دماغی او شتابی ست که در عمل او نیست.
اسباب عمل باید به زحمت فراهم شود. و خیلی با تدریج و پررنج تر. و حال آنکه اسباب ذوق و هوش، همان ذوق و هوش است. تا در کجا و کدام زمان و به نیروی کدام زنده.
هنر را ظاهری ست ساده اما باطنی پیچیده و مرموز. با هر هستی دقیقه ای ست و با هر دقیقه نیرویی خاص برای فهم، آنچه در هنر اساس زیبایی ست همان راستی و حقیقت است.
عمده این است که چگونه کار می کنیم؟ با کدام رابطه؟ و چقدر مدت برای این کار گذارده شده، و از چه راه می آزماییم؟ پس از آن نیروی ایجاد ما هم دیر یا زود با آن شناخته می شود.
اما حقیقت امر این است: هرکدام از این پرسشها چه بسا به خودخواهی من مربوط بود. "هنگامی که در پس پرده از من صحبت است" و من فکر خود را در خصوص آن به زحمت نیانداخته، وقت کار و وظیفه ی اصلی را در میان ساعات طولانی این گونه برخورد یا انجام وظیفه، مستهلک نمی دارم. بلکه به گوشه ی دنج خود که فقط شیطان هوش من، و دلی که از آن من نیست، در آنجا راه دارد، شتافته به کار خود می پردازم.
فقط با خودم می گویم "شرم نمی آوری از این حرفهای سبک و کودکانه؟" آیا تو می کوشی که زبانزد مرده ها باشی تا اگر استخوان سرد خود را، که بوی هزار سال مرگ می دهد، به هم چسبانده و از پشت پنجره ی تو می گذرند – نگاه یخ کرده ی خود را به دیوار تو بیندازند؟ آیا تو شعر خود را جز در مطبخی به دست دوستی از آن خود خواهی داد؟ یا به روزنامه ها و مجله ها می فرستی تا قضاوت مردم را در خصوص چیزی که نمی دانند بسنجی؟ آیا تو شیادی بیش نیستی که به خلوت خود پناه برده – یا حقیقتی در تو هست و راست است که می گویی او روزی به زبان خواهد آمد؟
باور کنید، دوست من، هرچند که من، در کوه ها و جنگلها و در میان زورآزمایان و غارتگران بزرگ شده، و طبعن آشفته و بی اطاعت بارآمده ام، این حقیقتی ست که در برابر آن سر تسلیم فرو می آورم.
راست تر و با حقیقت تر از این در نزد من، کار است و نیروی کار و حوصله ی فراوان در آن و اندازه ی کار و تشخیص راههای آن، در حالتی که خود را در برابر آن نباخته ام:
کم خواندن، چون هرچیز را به طور طبیعی و دلچسب در راه عمل باید به دست آورد.
زیاد به ملاحظه در جوانب کار و آنچه که خوانده شده است، پرداختن.
زیاد فکر کردن و با نظر عیب جویی دیدن در خود و دیگران. و چقدر ساعات دراز را اینگونه گذرانیدن. ساعات دراز یادآوردن آن ساعات به کار رفته را که در نظر مرد کفایت و زیبایی خود را از دست می دهند.
کاوش درباره ی آنچه انجام گرفته. کاوشی پر از شک و تردید که هنر را وسیع تر جلوه می دهد – و اگر روشنی این بر مرد آشکار شود آن را به زور خودخواهی در تاریکی خود پوشیده نمی دارد.
و بسا نکته های دیگر، تا اینکه همه چیز به اندیشه، و همه ی اندیشه ها به اندیشه ی کار بدل شود، در تمام اوقات کار.
ساعات از دست رفته را هم که به ملالت و شنیدن حرفهای بی فایده با مردمان لاابالی و جروبحث ببا آنها گذاشته است با استغفار و شرمساری باید تلافی کرد. البته برای هرکس ضعفی در زندگی هست. باید آن را دریافت و به گوشه ی خلوت خود آمد و با صدای بلند خود را به باد ملامت گرفت و خجل شد از آنکه همیشه با انسان و در درون انسان به سر می برد تا آنکه او هم شکوه و متانت خود را از سخن انسان دریغ ندارد.
با کمال خوشوقتی از اینگونه ساعات در زندگانی دوست شما بسیار کم است. دوست شما نیما یوشیج – که در گوشه ی شهر مردگان به سر می برد – در خلوتگاه خود آن جانورها را، که در دایره ی تنگ زندگی خود غوطه می خورند، در برابر چشم چیده و از آنها – تا اینکه در تقوای او خللی راه نیابد – نفرت می کند. چه بسا از جا برخاسته فریاد برمی آورد و همسایگان خود را در دل شب، که هنگام فهم اسرار است، بیدار می دارد. او متاسفانه درد تلخ اینگونه برخوردهای نابجا را، حتا در اشعار خود، می بیند. اما در تمام احوال رشته ی کار خود را از دست نداده، زود آن را درمی یابد، و با افسونی، که ریاضت او را به او می دهد، به خواب می رود.
پیش از هرکار، خوشوقتی او در این است که در راه طلب خود می کوشد و مهمی را در آن به انجام می رساند. هیچ مهمی هم مقدم بر این نمی شود که آدمیزاد نه کم از حیوانات باشد، که در سوراخ خود می توانند مدتهای زیادی بیاسایند. یا حشرات، که برای آنها ممکن است به خواب زمستانی خود فرو رفته باشند. چون او اینطور است، می کاود راه خود را. آنکه در کار خود بیشتر به مرمت خود می پردازد تا به مرمت دیگران، اوست. آنکه چنان به هنرش پیوسته است که بین او و هنرش جدایی نیست، باز اوست و دوست می دارد برای منظوری این را برای دوست خود گفته باشد.
اما کی شمعی افروخته به دست ما می دهد تا اینکه راه ما را به پیش پای ما روشن بدارد و ما را به تاریکی، که خود در آن است، رهنمون نباشد؟ بیش از هرکس برای شما می خواستم گفته باشم اوست که شک می آورد. من نمی خواهم به شما کمک کنم برای دیدن آن، خودتان می بینید، با کمک در راهی که اساس آن مربوط به خود من است و آتش من آن را روشن داشته است.
بیش از من شما تصدیق می کنید که ما در قبرستانی بیش زندگی نمی کنیم. در میان چقدر استعدادهای سوخته و جهنمی و ذوقهای کور و با تاریکی سرشته و ترسو و عذاب دوست. همه چیز بوی استخوان و کفن گرفته است. همه چیز خیال شکست و مرگ را به یاد می آورد. این چهره ی معرفت نارس ماست وقتی که مردمان سرشناس را می ستایند – خیال می کنند راه خود را یافته اند. اما در زیر سنگینی ی زنجیرهای خودشان غلت می زنند و به زودی به شما معلوم می دارند اگر از زنده ای حرفی به میان می آورند و هنر او را به دیده ی تحسین نگاه می کنند، با چشم دیگران در آن دیده اند، زیرا خودشان نمی خواهند راه او را در پیش بگیرند، به اندازه ای که می توانند، و این کار برای منظوری دیگر بوده است.
وقتی که به عکس قطعه ای از اشعار شما را به دست گرفتند – و هنوز شما در جهان آوازه ای ندارید – شهوات خود را به مانند دیگ عفونت به جوش درآورده آنهایی که سرشناس هستند، در برابر شما مانندناپذیر جلوه می دهند. همانطور که سابق بر این قدمای خود را برای همین منظور دیواری تکان نخوردنی می شناختند و بعد به ختم استعداد و ذوق کور خود نظر انداخته، آنها را در کار خود خاتم هنر یا علم لقب می دادند. جز اینکه اکنون به مناسبت زمان، آنها که هیچ چیز خود را عوض نمی کنند، رنگ و آرایش این موضوع را عوض کرده اند.
چنانکه گفتم دست به دامن تکامل تدریجی و زمانهای طولانی زده دلیلی برای نقیصه ای که ممکن است در شعر شما یافت بشود نخواهند جست جز اینکه برای تسکین آتش زبانه ی خود بگویند: "زمان طولانی می خواهد" یا "لفظ ها سست هستند" – سست تر از هوش آنها؟ یا "این تقلیدی از آن است"، "این آن نمی شود" بدون اینکه آنی را بشناسند و مانند اینها. هرچیز که نشدنی ست و قبرستانی را جلوه می دهد. به یک حساب رقت انگیز و کودکانه باید گوش داد – حتا نمی گویم احمقانه. اما شبها را آرایش می دهند تا بلکه شما را سست و سرگردان بدارند، یا جرقه ای را ستاره ای جلوه سازد، یا پاره ی استخوانی بدست آورده آن را به روی استخوانهای پوسیده ی خود بچسبانند. پس از آن در دماغ تنگ آنها هرچیز بیش از پیش مردن آغاز کرده، مثل اینکه ویرانی را از پی کنده اید و اکنون آن ویرانه فرو می ریزد. یا سررشته ی نکبتی گم کرده را به دست آورده، می شتابند، به خیالی که شما می خواهید از دست آنها بگیرید. به هیچ صدایی رو به شما نیاورده، آرامگاه شبهایی چنان وحشتناک هستند که گویا هیچوقت صبحی در پایان آن به خنده درنخواهد آمد. در همین آرامگاه خودشان و در میان جروبحثهای بی اساس و زنانه و لودگیهای طولانی، که طبع سرد و شکست خورده ی آنها را می شناساند، عمر خود را به سر برده مثل مار به روی گنج، که از آن بهره نمی برد، زنگوله به ست گرفته بالای سر برده آن را می نوازند. معلوم نیست برای چه و نمی دانند در این دوران زندگی جویای چه هستند و چه چیز را به پاس آن حقن لازم است خواستار باشند و این چه رقص بی مزه ای ست که در تاریکی ادامه می دهند؟ نه آینده ای وسیع در چشم آنها، نه فکر اینکه در پس دیوار ممکن است زنده ای باشد. چون تمام نظرشان به همین زندگی چندروزه و شهوات آن، در محوطه ی تنگ و تاریک خودشان است. می میرند و از آنجاکه رغبت زنده شدن ندارند، تکان نمی خورند. مثل خیکهای سر به مهر، مثل گوسفندهایی که رو به مسلخ می برند؛ در پی هیچ گونه وسیله ای نمی روند و نمی خواهند بروند و برای نرفتن دلیلها دارند. زیرا شور و دردی در آنها نیست و وسیله ای نمی خواهند برای ابراز آن. تا آنکه بهترین آن را جسته و رجحان داده باشند. بلکه سالهای دراز به شهوت کثیف خود بهایم وار و بی قیدانه پرداخته، ساعتی خود را به مردمانی که رنج می برند و از آنچه در اطراف خود می بینند به زحمت اند، رسانیده می خواهند در خصوص هنر صحبت بدارند!
دوست عزیز من! و بسیار عزیز از این که استعداد دارید و می خواهید به رویه ی نوین شعر گفته باشید. کی عمر خود را به هنر خود فروخته؟ با کدام نیرو؟ با کدام بینایی در کار هنر؟ تا اینکه شما بگویید: این ورقه ی شعر را بخوانید و لطفن بگویید هرچه به نظرتان می رسد؟
هرچند قبول طبع عامه هم موضوعی ست، و چه بسا تواناترین هنرمندان به آن کار خود را می آزمایند، اما هرکدام از اینها موضوع دیگر است و همه چیز را با این رویه نمی توان ساخت. تصدیق می کنید ما در پی کامل تری می رویم و تشنه ی جامی گواراتریم. کی می تواند ساقی باشد و ببیند راه کمال ما را، و کی ممکن است با زیبایی ی زیورهای به دست نیامده ما را آرایش بدهد، و حال آنکه مردمک چشمهای کور خودشان در دو طرف بینی شان آویزان است! یا همانطور که گفته ام چشمهای دیگران را در کاسه ی سر خود گذارده و با آن نگاه می کنند.
بالفرض هم که ممکن بود و دل می تپید که به طرف او پرواز کند و هدف مرغ زیبایی بود به روی شاخسار. آیا نه هرکس راه خود را می آورد؟ آیا این روشنی که در کمال قناعت و قبول با دست دیگران راه ما را پیش پای ما می گذارد، برای هنر ما زیان آور نیست؟ و به عکس آنچه مشکل به دست می آید، مشکل از دست بیرون نمی رود؟ همچنین عمیق تر شناخته نمی شود؟ جز این اگر باشد فکر نیست که ابتکار شده و نه آن چیزی ست که گریبان ما را به سبب خودخواهی که داریم از دست دیگران خلاص کند. مثل معروف است: "باد آورده را باد می برد" روشن تر دلیل آن این است که از ما نیست. در این صورت این هستی ست که به زبان می آید و درون خود را آشکار می سازد، نه زبانی ماهر و استادانه که به هستی پرداخته و بگوید: "این است درون او" و بهتر به ثبوت برساند. این حقیقتی ست که ما را به طرف مسلمی می برد و خیلی باید توانست به هنر خود اخلاص داشت و جدا بود از خودخواهیهای بی جا، که هست و چیزهای بی فایده، که ما را می فریبد، تا اینکه بتوان به آن نزدیک شد.
نه من، نه شما، هر کارگر کهنه کار و توانا در کار هنر که خیال کند روزی راه خاص او را به او نشان می دهند، و توصیه و تحمیلی در کاری غیر مشترک از دیگران خواهد دید، ناچار به خود این را یادآور می شود. این نکته برای ما دیدنی ست و حس کردنی، نه کاویدنی. اگر به سرشت خود مالامال از رموزی که حتا خود ما نمی شناسیم و اندک اندک بر ما آشکار می شود، نظر می انداختیم و می دیدیم با چه اشتهایی، خودسرانه و بیرون از اختیار ما، هنر را به سوی خود می طلبد یک احتیاط ناشی از شک را هم درباره ی چیزی که روزی به یقین خواهد پیوست می دیدیم که به جای خود وجود دارد.
به عقیده ی مسلم دوست شما، این شک و احتیاط خواهد بود که روزی راه ما را در پیش پای ما می گذارد. ما را از تسلیم و شکست و یاس و کم جراتی، و چون راه خود را یافته ایم، از سرگردانی حفظ می کند. همچنین جایگاه مطمئن برای ریشه دوانیدن آن درخت برومند شخصیتی به شمار خواهد رفت که روزی درباره ی میوه های آن سودهایی خواهند شمرد، که اکنون ما واقف بر آن نیستیم. زیرا هنر رشته ای طولانی ست، مثل زندگی خود انسان در روی زمین. چون از زندگی او جدا شده و به زندگی او بازمی گردد. آنکه با هنر مشغول است با زندگی مشغول است، پس از آن نه تنها زندگی روشن و همه چیز آن هویداست و هنری که زاده ی آن ست به همچنین، بلکه مثل این است که به گشودن طلسمی پرداخته. در هر قدم او راهی ست که خود او، آن را به دلپسند خود، در پیش گرفته و می کوشد که بیشتر آن را بر وفق میل خود بدارد. دم به دم فکر می کند "راهی بسیار گریزان و لغزنده در پیش دارم. هیچکس با آن آشنا نیست. چه کنم از آن جدا نشوم؟" این صدای درونی اوست، ولو اینکه به زبان نیاورد. با خود حرف می زند: "من در ذوق و سلیقه ی خود تنها شده ام. هرکس برخلاف میل من نشانی می دهد. من باید از خودم بجویم، نه از دیگران. با کمال بی فرصتی اینک مرگ فرا می رسد، من باید تمام وقت خود را به مصرف این کار برسانم." همچنین می گوید: "نمی توان مثل مرده خود را تسلیم داشت. یا به مانند تخته ی مرده شوخانه به دست مرده شو تا اینکه مرده ها را به روی آن شستشو بدهند و همین که درخور قامت آنها نبود، تخته ای بر آن اضافه کنند." هیچوقت دنیا را با این رویه به جایی نرسیده است.
نیما یوشیج می گوید: پیش از این و خیلی پیش از اینها، سالها و ماهها می گذشت، به سرعتی که گویا زمان بی مهابا را با تازیانه تعقیب کرده اند و ما به ذوق و هنر خود تسلیم شده و سر به پیمان او درآورده بودیم. مثل اینکه هر دقیقه بین ما و دیگران جدایی بیشتر است و هنر، هستی ی صفایافته تری را می طلبد. اگر به جز این باشد تامل نکنید که آن برای هنر است یا نیست. هستی معین، راه معین می جوید و آنچه معین نیست، نشان روزی ست برای زوال و خرابی. در این شکی نداشته باشید. ساعتی که می گذرد و درخشیدن صبح را مژده می آورد با خود ماست و نیروی ما که از عین حیات مادی به وجود آمده و با ما به حیات مادی بازگشت می کند. در حالتی که به جلوه و زیبایی هرچیز افزوده و ماده ی حیات ما را با معنویت خود، که ظاهر آن هنر است، پیوند می دهد. مثل اینکه ما سرچشمه ای بی پایان هستیم. نیروی ما می کوشد به طرف آن نهایتی که با او نیست، و می خواهد آن را پیدا کند. در همین نهایت است آینده ی ما و، دور از دستبرد دیگران، این آینده یکی از خواص حرکت خود ماست که با آن نهایت تماس خواهد گرفت، برای نهایت دیگر. نقطه ای ست که روزی مشخص می شود و چیزی به جز این نیست. و چون ما در حرکتیم او هم در حرکت است، فقط حاصل این حرکت ممکن است چیزی جز روشنی، و ممکن است به جز تاریکی، چیزی نباشد. در آن متاسفانه نه نیروی ایجادی، نه ابتکاری، نه شخصیتی سودمند و همه ی آن سقوط. مثل اینکه جسد اسب مرده ای را از که به زیر غلتانیده اند و روزی می آید که بقایای استخوانهای او هم به ته دره سقوط می کند، یا به عکس بسته به این است که این حرکت تا چه اندازه مسلم و به حال طبیعی انجام بگیرد. یعنی از روی حقیقتی که مثمر ثمر است، و این حقیقت خود ماییم. در بین تمام حقیقتها که انسان نسبت به زمان معین می فهمد، و ممکن است در راه آن به سرحد اشتباهی رسیده باشد. هم این حقیقتی ست.
ما زنده ایم، دوست می داریم، می کاویم، می کوشیم که هرچیز را بر وفق میل خود بسازیم و این فعالیت، که در ماده ی زندگی انسان همیشه برجا خواهد بود، نشان می دهد انسان، در ساحت زندگی، نه غلامی مطیع بلکه فرمانروایی سازگار است. او می تواند واسطه ی دقیق آن روشنی بارآور باشد که بی وجود آن زندگانی از جلوه و جلای خود کاسته است و ممکن است فعالیت عقلی و مادی آن جلوه ها را که به کنه هستی راه می برد در تاریکی زحمت افزای خود نگه بدارد. از این قرار هنر واسطه ی بیان فکر و حسی نازل نمی شود که برای طبیعت زنها موافق تر باشد، در بسیاری از موضوع های خود.
با این وجود، در تمام این احوال، آنچه حقیقتی دارد مقدمه ی کار از روی "خود" است. خودی نیرومند و حاصل از تمام شئون هستی. خودی که می تواند ما را "بی خود" بدارد و نشان بدهد بهار در کجا گلهای نهفته اش را می خنداند و کجا شمعی بر بالین سحر مرموزتر از هر مرموزی می سوزد. خودی که با آن می شناسیم پیش از آنکه بجوییم و می جوییم بر اثر شناسایی بدون دلیل. و این خواهد بود و دور از قبول نیست. هنگامی که صفا یافته ایم و وجود ما سرشته شده است با "خود" و با خود همه ی هستی را سرشته و هستی ی خود را خاص یافته ایم. هنگامی که غرق در رویاهای شگفت انگیز خود می باشیم، او به ما حکم می کند. هنگامی که در کار خود کهنه و عمیق و متین و روان شده ایم، هنگامی که از روی راستی هر کار ما انجام می گیرد و به مانند مگسی هرجانشین کار و خیال خام ما را در پی نکبتی نمی برد تا اینکه به فراخور انصاف خود درون پاکیزه و مرموز ما را که حاصل از این مقدمه ی طولانی ست به میل خود مرمت بدارد. در آن هنگام مثل این است که فرمانفرمایی غیبی در پشت سر ما ایستاده و به ما فرمان می دهد که بگو. راجع به آنچه هست و راجع به آنچه می آید و هنوز نیامده – و چه بسا قبلن دریافته پس از آن دلیل آن را پیدا کرده ایم. زیرا رمزهای دقیق کار و گفته های ما را با حقیقت و واقعیتی که در عالم وجود دارد میزان گرفته اند و در هرحال چنان به نظر می آید که چیزی می سوزد و در آن که می سوزد، ما اجاقی بیش نیستیم.
حتمی بدانید دوست من، او به ما فرمان می دهد. در میان چیزهای دروغ و تصنعی که می خواهند فرمان خود را مرجع بدارند، هیچ کاوشی نمی تواند به آن وقع نگذارد. او آفتاب است که روزی از زیر ابر بیرون می آید و می شکافد تاریکی ها را. او از هزارها مردم که برای معیشت خود بیهوده معطل اند و به لباسی که در خور آنها نیست درآمده و هر روز رنگ خود را ریاکارانه عوض می کنند، "آنی" را که خود می شناسد به همپای خود می برد. او را صیقل می دارد. او را به جذبه ی هستی ای بزرگوارتر می کشاند، که حتمن طبیعت شاعری به آن نزدیک تر است تا طبایع دیگران.
در صورتیکه "خود" را مطیع نباشیم، هیچ چیز را مطیع نخواهیم بود و هیچ جلوه ای را چنان که باید نمی پذیریم. همچنین اگر روزی هم هنر ما بارور است، هیچ کس به آن سر تسلیم فرود نیاورده و آن را نمی پذیرد و ما برای جهان زندگی هیچ جلوه ای را نیافزوده ایم. به عکس همینقدر که به خود آمدیم و بر طبق هستی ی خاص خود دیدیم و دریافتیم که همین چشمها و گوشها دیگرگونه تر می بینند و می شنوند، می توانیم بگوییم که با ما همه چیز هست. به این معنی که ما خدمتی را انجام داده و هستی ای را با خود ساخته ایم. زیرا وقتی این هستی، به ما تعلق داشته و تنها ما بوده ایم که زیباییهای آن را می ستوده ایم. به این ترتیب آن چیزها که امروز زیبا شناخته می شوند بر طبق ضرورتهای هستی هایی خاص بوده و در مرحله ی نخستین عده ی کمی آن را زیبا می شناخته اند. برای ما شکی باقی نباید بماند که وقتی می بینیم در آن مرحله ی نخستین به سر می بریم، نه فقط شادمانه می باید به کار خود باشیم، بلکه باید رویه خود را توفیقی شناخته، چشمها و گوشها را که کودکانه فریب می دهند در برابر ترغیب و تکذیب بیگانه، بسته داشته برای جستن از یک فریب کودکانه ی دیگر به یاد بیاوریم: ما نخواهیم همه کس شد ولی بدون اشتباه می توانیم خودمان باشیم.
حتمن ما چون زنده ایم، همه چیز در ما وجود دارد و چون در دیگران هم وجود دارد، در ما، که با نیروتریم، زیباتر و با جلوه تر آن را باید انتظار داشت. از این گذشته چون در ما هست، و بر حسب ضرورت است که هست، حقیقی ست، و چون حقیقتی ست، بی اثر نیست. ما هم از هنر خود اثر آن را خواهانیم، نه چیز دیگر. نسبت به زمانی که هست، یا خواهد آمد.
نکته ای را که مایل بودم گفته باشم: این روشی ست که دوست شما از آغاز کار و اوان جوانی، به حمایت آن راه خود را در پیش گرفته است. اگر توانسته است یک قدم در پیش پای خود ببیند، آن را نباید با جهات دیگر زندگانی سنجید و نباید پنداشت که هیچ هنرمندی برای ساختن تکنیک خود نیازمند نیست، یا هیچ تازه کاری نباید دقیقه ای از بینایی فرا بگیرد.
این درس را ما به خودمان می دهیم در عالم دقیق تر هنر، مع الوصف خشن ترین تکنیکها بهره ی بی خودترین کسان است. آنها بازیچه ی سلیقه ی مردم، و چه بسا سلیقه های پوسیده اند، و بی جهت تکنیک را متهم می دارند. زیرا در آنها هیچ حس و تمایلی با رویه ی خاص خود میزان گرفته نشده. چون خودی سر به راه در کار نیست، هیچ چیز سر به راه وجود ندارد. ولی من بیش از این در این موضوع حرف نمی زنم.
در عالم هنر، که وقت همیشه حکمفرماست، به خود نبودن پرآزارترین بی دقتی هاست. هنگامی که از شخصیت و برومندی بیشتر صحبت به میان است ،پیش از همه کس و همه چیز باید بتوانیم به نیرومندی خود اطمینان داشته باشیم و این تصویری از روی حماقت نباشد. در این مورد اگر شما چیزی فهمیدید که دیگران نفهمیدند یقین بدانید کسی نیست که شما را بفهمد.
در شما نیرویی ست که ممکن است خود شما هم به آن پی نبرده باشید. حاصل زندگی شما و دیگران این فهم رسا و برومند است که اکنون در شما جمع آمده، و روا نیست آن را در معرض عیبجویی مردم قرار بدهید، چون خودتان آزموده اید، آرزوی خودتان را واقف ترید به خودتان تا دیگران. مثل اینکه از ماهیتی عصاره ای به دست آورده، اما دوباره آن را مخلوط می دارید. این کار جز دشمنی با وقت نیست. از خاصیت انداختن و عقیم ساختن است. به جای این کار همان اطمینان به خود ضروری تر است.
با کمال اطمینان خود را در مورد آزمایش بیشتر قرار بدهید، در راهی که به پیش دارید، استقبال کنید آنچه را که به ذوق شما وارد است. هریک از نام آوران، که از آنها اسم می برند، شمایید و مردم نمی فهمند و نمی توانند بفهمند. در شما شکسپیرها و دانته ها، و هرکدام را که بخواهید و بپسندید، وجود دارد، و با مزیتهای دوره ی خود شما. مثل اینکه در شما همه ی آن ناموران پا به رکاب ایستاده اند که چه وقت شما فرمان می دهید: آهای بتازید! به خودتان بگویید به جز این نیست. این شدنی ست. من از پی شدنی می روم و حقیقتن اگر شدنی نبود چرا شما با این نیروی شگفت و حرص و طلب تمام برانگیخته شده اید؟
در حالتی که مفلوج ها و کورها در اطراف شما دست به زمین می مالند که چاله ای را برای مردن خود پیدا کنند. یا مردمان سست و لاابالی، که زود از کاری خسته می شوند و مثل شیطان به دنبال هوس می چرخند، این حرص طلب شما را ناروا می دانند. پس از همه کس و همه چیز چشم پوشیده به کار خود مشغول باشید؛ به طوری که گویا آن شدنی ست که شما را می برد.
این عقیده را پیشنیان خیلی جلوتر و به مراتب منظم تر از من و دیگران در شیوه ی ساختن هستی خود گفته اند. من از آن هستی ی عمیق تر حرف نمی زنم، همچنین نمی گویم خوشوقت کسی که هنرش واسطه ی بیان آن هستی ست، معهذا اختلافی نیست. هنر با هستی سبک و مبرا نشده، آشتی ندارد. من آن را برای زمان خودمان می سنجم، ولی نه آن کسم که بخواهم کشفی بنمایم، بلکه می خواهم دوستی از آن خود را، شاید، سودمند باشم.
مطمئن باشید هرکس با آن شدنی می رود و یک دلیل بیشتر نمی شناسد و آن خود اوست. رموزش جدا و پوشیده از چشم مردم، پوشیده تر به چشم خود شما تا چه رسد به دیگران. ولی چون شما سازنده هستید، همه ی اطمینان ها هست، آنچه را که ذوق شما برآن صحه می گذارد سر توفیق مرموزی ست. بر طبق دقت و نظمی که در آن اندیشیده اید انجام بدهید، ولو برخلاف هرگونه مقررات نو و کهنه، بدون کاوش در رموز این فعالیت بارآور، و باز تکرار می کنم بدون کاوش. کاوش در این ممکن است زبان عیبجویان را به طرف شما باز کند – حتا مگسی از زیر دست شما برخاسته دستور بدهد – و چون در این مورد فکر کمتر پیدا می کند تا حس، حساسیت خود را به پاس فکری تازه ببازید و برای شما ممکن نباشد که بدانید تا چه اندازه حرف عیب جویان را قبول کنید. به این واسطه آنچه را که روزی برای شما مزیتی خواهد بود، متاسفانه امروز با یک بی قیدی از دست داده باشید.
بگذارید این کاوش را دیگران داشته باشند. زیرا این مربوط به هنر شما نیست، بلکه هنر شما زاییده ی آن است، و هرچیز که به زندگی تعلق دارد و به آن باید در شناختن زندگی درونی شما اهمیت گذاشت، حتا یک سفر مختصر و چند ساعت شب منزل در جوار دهکده ای و دریایی خاموش. شبی که تا صبح شما در زیر درختها به آتش کلبه ی خود نگاه می کردید و همراهان را خواب ربوده بود.
چه گیرودارهای پنهانی بین شما و دقایق زندگی شماست که شما جز به قسمتی از آن واقف نیستید. چه خواستنها و نخواستنها که ظهر آن را می دیدید. چه نزدیکیها و چه دوریها که دست به کار ساختن شما زده بودند، مثل اینکه در شب تاریکی انجام می گرفت و شما عادتی را ادامه می دادید. شما از همه ی اینها و در آن تاریکی ها به وجود آمدید. هزار شدنی شد تا این که شما بشوید و حاصل اینکه توانستید شعری دلچسب بسرایید، حتا در آغاز جوانی. زیرا هرچند شعر کل کار است، آنچه را درد حس ادا می کند، کار ادا نکرده است. کار شعر را می سازد و حس کار را و زندگی هر سه را و اطمینانی که به خود لازم است داشتن همه را برومند می دارد.
به عقیده ی دوست شما، اعتقادی را که به جمع می توان داشت، در دل مقام آفرینش هنر، از این راه می توان معنی داد، نه راه دیگر، یعنی خود را باید به جای دیگران نشانید و از آن معنای جمع گرفت، دلیل آن هنر خود شماست. در این هنگام با کمال وضوح می بینید قطعه شعری که به دست شما ساخته و پرداخته آمده است – با وجود همه ی تصحیحات بعدی و گاهی بی آن – در نهایت آسانی بوده. در حالتی که دیگران عاجز بوده اند از ساختن مثل آن، عاجزتر از این هنگامی که نمی توانند خود را با درون آت چیزها که شما می یابید پیوستگی و آشنایی داده به کنه آنها رسیده باشند، و به همین جهت آن را بی اثر و مبهم و چه بسا بی معنی می یابند. درواقع آنچه را ممکن بود دیگران به شما بدهند، در معرض بسیار پنهان که نمی توانند به جزییات آن راه یابند، به دست همانها، به شما داده شده، ولی اینکه اکنون شما هستید آنها نیستند و نمی توانند باشند. حتمن برای شما، دوست من، همه چیز عوض شده و رنگ از هستی شما گرفته و برای آنها به عکس.
سر این پیشرفت در این نیست که چگونه منصفانه ما را مرمت کرده اند و اگر روزی به مفلوجی رسیده ایم به ما یاد داده است که با چه وسیله پاهای خود را به مانند پاهای او بداریم؛ یا از روی صمیمیت نابکاری به تشویق ما پرداخته اینک آن چیزها را که از راه فروختن هنرهای خود جسته ایم، از دست گشاده یا زبان آفرین گوی آنها گرفته ایم!
سر این پیشرفت در این است که چگونه ما را برانگیخته اند خود را با وسعتی که بیرون از ما وجود دارد برابر داشته ایم. پس از آن هوشمندانه و برحسب ضرورتی، از راه دقیق آن گرفته و در آن دخالت کرده ایم؛ بی آنکه به زبان بیاوریم، این کار آرام و به حال طبیعی خود بوده است، مثل آسیابی که با وسایل لازم خود منظمن کار کند.
میل داشتم دوست من این حرفها در پیش شما بماند، از طرف دوستی که به او عقیده دارید و اکنون به رویه ای که او در کار خود دارد پی می برید، ولو اینکه امروز موافقت نداشته باشید، او یقین دارد در موقعی محرک و بارآور در این خصوص فکر می کنید. آنچه را مردم نمی توانند بفمند، به طوری که چه بسا بی معنی می یابند، چطور می توانید مرمت کنید؟ آیا دانش عمومی، و این قدر عادی و خشک در هنر و استتیک، کافی ست؟ آیا برطبق این دانش ماشین وار می توان در کار و موضوع هنر به استحصال پرداخت و مانند سرمایه داران، قوای کارگران در این رشته را برای محصول بیشتر و دلچسب تر به رنج در آورد؟ باز اعتراف باید کرد که هنر ازین دقیق تر است، هنگامی که از آفریدن آن صحبت به میان است. چیزی که به دست همه ساخته می شود، شعر نیست بلکه معجونی ست که بیشتر اوقات تهوع می انگیزد و خاطر را مشوش کرده و درد سر می آورد، در صورتیکه هرگاه چیزی از همه به وجود بیاید، و از روی همه ساخته شود، شعر است. لازم نیست هرکس آن را بفهمد وقتی که برای همه کس گفته نشده. لازم نیست کودک وار به هرکس با سماجت و التماس عجیبی فهمانید و کوشید که قبول کنند آن شعر به حد زیبایی خود رسیده است.
خواه بخواهند، خواه نخواهند، خواه طبعن شاد باشند و خواه دانشی در این رشته اندوخته و شعری گفته، و چون دیگر وقت برای برتری از راه دیگر برای آنها باقی نمانده، خود را در ردیف شاعران انداخته باشند. هرکس ساخته ی زندگی ی خود است. فکر من و شما، او را عوض نخواهد کرد. اگر زندگی آنها را عوض نکند، همچنین اگر زندگی آنها را برای شناسایی شعر نساخته باشد، شعر آنها را نخواهد ساخت. این گونه شعر، که برحسب ضرورتهای رقتناک و جلوه های گوناگون زندگی، که مرضی یا نمونه ای ست، به وجود آمده، به سوی وسعت و رموزی که از آن جدا شده است می رود واسطه ای بین حال و آینده است و فهم و واقعیت آن برای خود شاعران؛ فقط دانستنی هایی با آن خواهد بود که به توسط دوستان شعر، و چه بسا دست فروشها که شعر می فروشند، وصف می شود.
همچنین است حال و مقام شاعران در نظر مردم. تفاوت دقیقی را که بین "دانستن" و "فهمیدن" وجود دارد از نظر دور نکنید. پس از آن هرگونه سنجشی آسان خواهد بود. زیرا برای فهمیدن "باید ساخته شد" در صورتیکه برای دانستن "کم و بیش نزدیکی به چیزی کفایت می کند".
گمان می برم مطالب لازم را درین خصوص گفته ام و اگر بیافزایم، و فرصتی باشد، چیزی به جز این نخواهد بود. زیرا دوست شما چیزی به جز این نمی داند.

"آورده اند که موشی از کاشانه به در شد تا خورشی یابد. در راه به غوکی رسید. غوک وی را گفت: موش را دنب بلند است.
موش از پی دنبی کوته شد.
هم در آن راه قاقمی بدید. قاقم وی را گفت: موش را جثه حقیر است و نه همچند آن هوش و عقل که دارد.
موش از پی جثه ای بزرگوار شد و همچنان که شدی هرکه او را دیدی سخنی گفت و موش از پی آن شدی آسیمه و از فی الجمله چندانکه بجست، کمتر بیافت و روی به کاشانه آوردن گرفتت که تن از خستگی بیاساید، لیکن کاشانه گم کرده بود."

اما در پایان آن مقدمه ی زیبا، اینکه گفته اید: "باید منصفانه انتقاد کرد"، هرچند این قطعه (امید پلید) جز آزمایش قلمی برای من نبوده و کمتر وقت خود را برای اینگونه قطعات صرف می کنم. نخستین کس، خود من خواهم بود که عیب بسیار در آن بجویم، سوای عیبهایی که در آن لحظه ی شیرین و محرک بر من آشکار شد و در قالب بندی ی اشعار آینده ی خود، تلافی خواهم کرد.
[در اینجا نیما غلطهایی را که در چاپ شعر "امید پلید" در روزنامه ی "نامه مردم" وجود داشته را یادآور شده و تصحیح می کند]
این است آنچه از من خواستید تا درباره ی آن مقدمه ی زیبا بنویسم. چون چیزی در نظر نداشتم و دشوار بود برای من جدا شدن از کار، و بیش از این به طول می انجامید، به چند نکته در آن مقدمه که بهتر این بود روشن شده باشد، پرداختم.
خوشوقت خواهم بود که قطعه شعر را خودتان در روزنامه اصلاح یا تجدید کنید تا اینکه نادلچسب تر از این که هست در برابر ذوق مردم قرار نگرفته، از تحیر مردم در برابر چیزی که تحیر ندارد، دوست شما اسباب کیف و لذت بیشتری برای خود به دست آورده باشد.

آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.

نیما یوشج


یادداشت –
در ص 2 شماره ی هجده سال اول "نامه ی مردم" به تاریخ هجده اردیبهشت 1322، شعری از نیما به نام "امید پلید" به صورتی مغلوط چاپ شده است. احسان طبری مقدمه ای بر این شعر نوشته بود به این شرح:

"پیش از خواندن شعر این مقدمه را بخوانید:

کسانی که با شاعران و نویسندگان جدید و اشعار و آثار آنها آشنایی دارند، بدون شک نیما یوشیج را می شناسند. اشعار ایشان تقریبن از بیست و پنج سال پیش به این طرف در مجامع ادبی و مجموعه های آثار خوانده و نوشته می شود.
از اوایل کار شاعری خود، نیما مایل بود که رسوم و قیود کهنسال شعر فارسی را در هم شکند و به جای تکرار تشبیهات و توضیحات قدما که فقط برای ذکر احوال محیط خاص آنها رسایی داشت، محیط تازه و فراختر برای بیان احساسات و افکار خود ایجاد کند.
در این زمینه نیما کوشید و ارزش کوشش او را البته به تدریج، زمان به ثبوت رساند. تعصب مخالفین سبک نو و طرفداران آن هردو منافی عقل سلیم و بیرون از حدود قضاوت صحیح است؛ ولی آنچه که در آن شکی نیست اینست که برای نیما امتیاز اقدام به در هم شکستن سلاسل سنن شعرگویی به سبک قدیم باید محفوظ بماند و همچنین در این نیز شکی نیست که اشعار او و دیگرانی که به این طریق فکر خود را سروده اند، مراحل بدوی را طی می کند. به مثابه شعر افسانه ای یا واقعی ابوحفض سغدی که عنصر نخستین اشعار زیبای حافظ و سعدی ست. اشعار نیما در جاده ی تکامل شعر از اشعار متقدمین جلوتر است گرچه نامانوس و غریب و احیانن بی ثمر به نظر می رسد.
چنانکه روز نخستین که ارابه ی آتشی و بخاری اختراع شد، هیئت ظاهری و صدای دلخراش و کندی رفتار آن، آن را از کالسکه های مزین شش اسبه براق و تندرو و زیبا پست تر جلوه می داد، ولی هیچ نادانی نبود که اتومبیل را از کالسکه در مرحله ی تکامل وسایط نقلیه، عقب تر بداند.
شاید اگر کسی بپرسد که اگر این اشعار نامانوس و غریب است، چرا باید سروده شود؟ جواب آن است که ما از ساختن اتومبیل اولیه ناگزیریم تا به اتومبیل امروزی برسیم که رجحان آن بر تخت روان آراسته ی پیشینیان مسلم است. اینها و بسیاری از ملاحظات دیگر را باید قبل از خواندن اشعار نیما یوشیج و هر شاعر متجدد دیگر ولو "وازده و بی موفقیت" در نظر گرفت و نپنداشت که شاعر خواسته است به عروض قدیم شعر بگوید و نتوانسته و نباید قیاس ارزشیابی را مفاهیم اولی کهن قرار داد. باید این اشعار را به اندازه های تازه ی فکر و قضاوت سنجید و اگر هم بر آنها نقصی و عیبی وارد باشد، باید این عیوب و نقایص از این طریق سنجش مکشوف شده باشد، نه از طریق دیگر.
اما قطعه ی زیرین که "امید پلید" نام دارد یک قطعه ی سمبولیک یعنی "کنایه"ایست. صبح کنایه از طلیعه ی یک اجتماع جدید و یک نظام حیاتی نوین است. شب ارتجاع، عقب ماندگی، جهل و فساد اجتماع کنونی ست. شب به صورت دیوی ست که در مرداب های گندیده پنهان شده، از طلوع صبح هراسناک است. خود را به طنابهای شب می آویزد و روشن صبح را می مکد تا مبادا صبح طالع گردد، ولی این امید پلید وی بی ثمر است و صبح خواهد درخشید.
در این شعر چنان که ملاحظه خواهید کرد، نه فقط تشبیهات تازه بلکه ترکیبات تازه ای از لحاظ صرف و نحو زبان فارسی دیده می شود. مثلن "روشن صبح" به جای ترکیب عادی ی "روشنی ی صبح". شاعر این ترکیب را برای آن پذیرفته است که می خواهد "آن چیز روشن که در صبح است" بیان کند، نه روشنی ی صبح را که مفهوم کاملن مجزایی ست.
یا مثلن این بیت: " در زیر درختان بالا رفته از دود ابریشم" یعنی در زیر درختانی که در مه غلیظ صبح مانند دود به آسمان برخاسته هستند ولی دودی بسیار لطیف و مواج که به دود ابریشم شبیه است، یعنی ماده ای که لطیف و مواج است.
تردیدی نیست که متعصبین در سبکهای کهنه به این ترکیبات خواهند خندید و من به جای آقای نیما اقرار می کنم که سخره ها و سفسطه ی آنها بسیار شیرین و بامزه خواهد بود و به خوبی می توانند با این هوها خود را مصاب جلوه دهند و جنون و خطای دیگران را ثابت سازند چنانکه در بدو پیدایش رمانتیسم در فرانسه همین وضع پیش آمد و نخستین کسی را که در اندیشه ی اختراع هواپیما افتاد، نقادان آن عصر به باد مسخره گرفتند و او را دیوانه خواندند ولی احدی نیست که امروز جرات این پیشروان را نستاید.
نتیجه می گیریم:
1- باید به هرقیمت کوشید که در زمینه ی شعر و نثر فارسی میدانی پهناورتر ایجاد شود ولی در این کار نباید مانند مخالفین متعصب و محدود بود یا کبر بیجا فروخت و خود را کاشف و مخترع دانست یا آن را بر دیگران تحمیل کرد. این وظیفه را باید با خضوع تمام انجام داد.
2- نباید از نقص و سستی ی اسلوبهای نوین زده شد. باید آن را تشویق کرد.
3- برای قضاوت درباره ی این اسلوبهای نو نباید مقیاسها و اندازه ی کهنه را به کار برد و باید ذهن خود را هنگام قضاوت از هرگونه سابقه ای پرداخت و صرفن به جنبه ی هنری نگریست.
4- باید این اشعار را منصفانه انتقاد و صمیمانه تشویق کرد."

مطالب این مقدمه بر نیما گران آمد و نوشته ای به احسان طبری نوشت، که در این بالا خواندید.
لازم به یادآوری ست که این نوشته ی احسان طبری، لابد پس از دریافت آن نامه، اولین و آخرین نوشته ی او درباره ی نیما و شعر اوست.


- برگرفته از کتاب "نامه های نیما"، به کوشش سیروس طاهباز، نشر آبی -


Monday, April 12, 2010

رجزخوانی / یکم.تعمید

لب چو آلودی به می 
بسیار می باید کشید


- طالب آملی 




رجزخوانی
یکم. تعمید


تمامِ آذر،
زهدان، زخمی گشوده بود به آب
و واژه تدارک نداشت به منت دست
میان فاصله اما، غربتی ی نقره ی تیغ، به تهدید مرموز رگ، آواز... آواز...
کدام پیراهن دنباله دارِ یکسره تا زانو، پوست را از ارتکاب نجات داد؟
که قرعه به نامی ست، نامِ معذب  
و فاصله از صعودِ نام که می آمد می ریخت در ترحم: بیداری
و خفته ی سنگین: کابوسهای لالش را

تمام آذر،
زهدان، زخمی گشوده بود: تورم مچ
خوابِ بلندی ست در آرزوش که سایه هاش از دایره ی مجلل برخیزند و به تازگی ش بریزند و معنای دیگری ش
خواب ندارد، لرزه ی بیگانه در آبگونه ی اندامش: اضطراب مکرر
- چمدان جای کبوتربازی نیست و چتر و دانه ی گندم
و مرگ لفظ آخر ماندن بود
آرام ندارد
استوانه ی قلبم پر از ماهی ست و شن و لبهای می مکد
وقتی که آغوش چراگاه خوب و آب شد
خاطره چشمش به یاوه های مستتر آویخته.



آذر هشتادوهشت
بازنویسی – فروردین هشتادونه
به میم.ب.ح
برای مجلد اعترافات 




پی نوشت - 

" بیهده خواب ِ پریشان طفل ِ ره را می کند بیدار،
وز نگاه ناشکیبایش
می فزاید بر درازی راه.
من که در این داستان نقطه گذارِ نازک اندیش ام،
فاصله های خطوط سر به هم آورده ی آن را
خوب از هم می دهم تشخیص؛ می دانم
که کدامین خام را خسته ست دل در این شبِ تاریک،
یا کدامین پای می لرزد به روی جاده ی باریک. "

شعر "پادشاه فتح" - نیما


انتقام از صورت دیوار می باید کشید

Sunday, March 14, 2010

جهان پوستی / یادآوری

لاک پشت، سُلَحفات بود. آبی باشد و خاکی. جانوری ست خلقتی واشگون دارد و آشیان را با خود می بَرد. پوستِ وی هم خانه ی وی است، هم سِلاحِ وی است. چون از دشمنی ترسد، سر اندرون بَرَد تا چیزی به وی نیفتد. با مار جنگ کند، شکم مار بگزد و سر در زیرِ لاک بَرد، مار خود را بر وی می زند تا هلاک شود. خایه را بنهد و در زیرِ خاک کند و بر سرِ آن نشیند تا بچه از آن بیرون آید. خونِ وی و خایه ی وی به صرع سود دارد.

از "عجایب نامه"/ محمد ابن محمود همدانی
عجایب ماهی و لاک پشت و وزغ


"آخر نهاد با من باقی
این قصه ام که خون جگر شد،
با ابری از شمال در آمد
وز بادی از جنوب بدر شد.

اول نشست با من دلگرم
- در چه مکان؟ کدام زمانی؟ -
آخر ز جای خاست چو دودی
چون آرزوی روز جوانی.
این آتشم به پیکر، اندوخت و برفت
او این زبان گرمم آموخت و برفت

...

با او هنوز هست به لب با شب دراز
هردم حکایتی..."


از شعر "چراغ"/ نیما - 1329



یادآوری – بخشی از کتاب
"در زبان نامده ست آن که منم"


مصطفی که همیشه یک گوشه می نشست. ساعت ها. نگاه می کرد. حرف نمی زد. هرکه سراغش می کرد. همانطور می ماند. توی یک آینه نگاه می کرد که روبرویش نبود. آینه آن طرف بود و توی آینه باقی ی اتاق پیدا بود، برادرش که می رفت، نگاه می کرد به نگاه مصطفی می رفت توی آینه، توی آینه پایه ی تخت معلوم بود، توی آینه لباس افتاده روی زمین معلوم بود، توی آینه دیوار آن طرف معلوم بود، گوشه ی دیوار و بالاتر، آخر آینه قدش خیلی بلند بود تا سقف می رفت، توی سقف هم ادامه داشت، یک میخ توی آینه بود که روی دیوار هیچی آویزانش نبود. برادرش می گفت بیا بیرون. مصطفی سرش را برگرداند و ندیدش. برادرش بیرون رفت. برادرش فکر می کرد توی آن آینه چه می بیند. برادرش همیشه فکر می کرد مصطفی یک چیزهایی می بیند که او نمی بیند. از کودکی ش همینطور بود، کارهاش عجیب بود. مصطفی فکر می کرد دختر است. برادرش دیده بود که یواشکی می رود توی اتاق مادرش، یواشکی لباسهای مادرش را برانداز می کند، یواشکی چادر نماز مادرش را سرش می گذارد، یواشکی می رود توی آن آینه نگاه می کند، ولی همان وقت هم جلوی آینه نمی ایستاد. برادرش هیچ نگفته بود. اولش فکر کرده بود بچه ست. اولش فکر کرده بود می گذرد و درست می شود، اولش فکر کرده بود و یادش آمده بود که خودش هم گاهی رفته بود و ماتیک مادرش را مالیده بود به لبهایش و به گونه هایش و همه را سرخ کرده بود، پرده ی اتاق را، دیوار را، ملافه ی روی تخت را. و وقتی جلوی آینه نمی ایستد، خودش را نمی بیند و وقتی خودش را نمی بیند چرا می رود جلوی آینه می ایستد؟ مصطفی حرف نمی زد. می خندید. خنده اش را دوست داشت. و مهربان بود. مهربانی توی چشمهایش بود. مصطفی زن بود. برادرش بعدن گفت. به خودش گفت. یکروز که رفت مدرسه ی مصطفی، مدیر مدرسه دوستش بود، مدیر مدرسه آقای خاکسار بود، که مدیر خودش هم بود، مدرسه اش همان جا بود، حالا مصطفی همانجا بود، توی همان کلاسی می نشست که او می نشست ده سال پیش. بعدها با آقای خاکسار رفت و آمد می کرد. دوست شده بودند. یکروز که رفته بود ببیندش، آقای خاکسار گفته بود آنطور شده. برادرش تحیر کرد. اول عصبانی شد. بعد فکر کرد چه باید کرد. اول خجالت کشید. بعد فکر کرد چه باید بگوید. اول عرق کرد و احساس کرد قطره های عرق روی ستون فقراتش سرد می شود و احساس کرد پیراهنش خیس شده و احساس سرما کرد. بعد دید دهانش خشک شده. بعد دید نمی تواند چیزی بگوید. نمی تواند توی صورت آقای خاکسار نگاه  کند. نمی توانست بگوید اشتباه می کنید. خودش می دانست. همیشه می دانست. آقای خاکسار عصبانی نبود. آرام گفته بود. یکجوری گفته بود که انگار دارد چیزی نمی گوید. انگار طبیعی ست و همیشه همانطور بوده و شاید حق با او بود، شاید بستگی به زمان داشت. زمان چه چیز را عوض کرده بود؟ آن روز می خواست با مصطفی حرف بزند. رفت توی اتاق. مصطفی آرام نشسته بود و کاغذهایش جلویش بود و طرحی می کشید. توی همان آینه نگاه می کرد و بعد می کشید. انگار چیزی آن تو بود، مدل اش توی آینه بود. چیزی که توی کاغذ بود ربطی به چیزی که توی آینه بود، نداشت. لااقل او نمی دید. برادرش آن چیز را نمی دید. برادرش همان چیزهای همیشه را می دید. پایه ی تخت را می دید، لباس روی زمین افتاده را می دید، میخ را می دید. می خواست بگوید چه مرگت شده. می خواست بگوید... بعد توی کاغذ یک جاده ی سیاه دید. بعد توی کاغذ یک پرنده دید. پرنده داشت پرواز می کرد و پرنده صورت داشت و صورت پرنده صورت کودکی بود و پاهای پرنده پاهای کودکی بود و بالهای بلند داشت. مصطفی گفت پرنده ی توی کاغذ همیشه دارد پرواز می کند و هیچوقت پرواز نمی کند. سرش را بالا نیاورد وقتی گفت. نگاهش را از آینه برنگرداند وقتی گفت. وقتی گفت برادرش همانطور شد که توی مدرسه شده بود. همان روز را به یاد آورد که رفته بود مدرسه و آقای خاکسار آن حرف را زده بود. همانطور سردش شد. همانطور سرش را پایین انداخت. همانطور عرق کرد. بالهایش مال خودش بود، وصل نبود به تنه اش، مال خودش بود. یکطوری بود که نمی شد از هم جدایشان کرد، صورت و بال را نمی شد. یکروز هم وقتی مصطفی نبود، آنجا نبود، توی اتاق ننشسته بود و اتاق تنها بود، برادرش رفت آنجا نشست، جای او نشست. از جای او به آینه نگاه کرد. خیره شد به آینه. فکر کرد شاید اگر خیلی بنشیند و از آنجا خیلی به آینه نگاه کند، آن چیزهایی را ببیند که او می دید وقتی آنجا می نشست. فکر کرد دیدن او به خاطر آن آینه ست که با دیدن خودش فرق داشت، دیدن اش که آن همه مهربان بود. فکرش اشتباه بود. تلختر می شد هرچه آنجا می نشست بیشتر. سردتر می شد هرچه آنجا می نشست بیشتر. تحمل آینه بدون صورت خودش را نداشت. صورت خودش را می خواست و نداشت. صورتش توی آینه غایب بود و هیچ چیز نمی دید، یک میخ می دید و پایه ی تخت، که همیشه می دید. دیگر آنها را ندید. فکر کرد چیزی دارد ظاهر می شود که آنها را نمی بیند. آینه سیاه شده بود. آینه دیگر نبود. آینه انگار پشتش را به او کرده بود و سیاه بود پشتش. توی سیاهی ی پشت آینه خودش را دید که دارد مصطفی را صدا می کند. توی پشت آینه مصطفی را گم کرده بود. توی سیاهی ی آینه به مصطفی التماس می کرد او را ببخشد و پیدا شود. آنجا صدایش می پیچید و چندبرابر می شد و خودش را می ترساند. صدای گریه اش، صدای فریادش، صدای التماسش. گفته بود می داند تقصیر اوست که آنطور شده. می داند از اوست که مصطفی خودش را پنهان کرده. گفته بود می داند که اگر کمتر دوست داشته بودش، اگر کمتر برای خود خواسته بودش، اینطور نمی شد. حالا اگر برگردد او می رود و رهایش می کند. او را توی اتاقش تنها می گذارد. او را با آینه اش تنها می گذارد. او را با پرنده ی کودکش تنها می گذارد. صورتش را می دید که دارد گریه می کند و ازینکه صورتش را می دید، راضی بود؛ از اینکه صورتش گریه می کرد راضی بود. و یک نور آبی دید و سنگ آبی را به جا آورد. آنوقت آقای خاکسار آمد و با همان لحن بی تفاوت همیشه صدایش کرد. صورتش را نمی دید. صدایش را شنید. صدایش می گفت باید بچه را ببری و حمام اش کنی. آب توی سیاهی نبود. بچه توی سیاهی نبود. صورتش می گفت کدام بچه؟ صورتش می گفت آب کجاست؟ بعد صدای مصطفی آمد. صدای مصطفی می گفت بیا بیرون. او داشت دنبال بچه می گشت. مصطفی را صدا می کرد. صدای مصطفی می گفت بیا بیرون. او سرش را برگرداند و ندیدش. مصطفی بیرون رفت.

**
مادر می گفت همیشه یک چیزی پیدا می شود. راست می گفت. همیشه یک چیزی پیدا می شد. یکبار هم لاشه ی لاکپوشت کوچکش را پیدا کرده بود. اسمش لی لی بیت بود. اندازه ی کف دستش بود و دوستش بود. ظرف بلوری را از آشپزخانه کش رفته بود و برای لی لی بیت خانه ساخته بود. ظرف بلوری ی سوپ. مادرش عصبانی شده بود، دعوایش کرد، از اولش هم از لی لی بیت خوشش نمی آمد. می گفت لاکپشت بد شگون است. او نمی دانست بدشگون چه چیزی ست. می گفت نه دوزیست است. مادرش گفت نه خیر، خزنده ست و بدشگون است و اینها ربطی به هم ندارد. گفت یعنی مثل مار؟ بعد گفته بود دیگر نمی شود توی آن ظرف چیزی خورد. آخر هم از خیرش گذشته بود. به اندازه ی انگشت کوچکش توی اش آب ریخت و بعد اسباب بازی هایش را گشت که یک چیزی بگذارد به جای سنگ که لی لی بیت گاهی برود رویش استراحت کند و همه اش توی آب نباشد. هرچه آورد گذاشت توی آب، نماند توی آب. پلاستیکی بودند و نمی شد. آنوقت رفت و از توی حیاط یک سنگ صاف پیدا کند از توی باغچه، پیدا نکرد. یک سنگ بیریخت پیدا کرد که بهتر از هیچی بود. همان را آورد، رنگ آبی ش کرد و گذاشتش توی بلور. ایستاد از دور خانه ی لی لی بیت را نگاه کرد. خوشش نیامد. یک چیزی کم بود. می خواست مثل آکواریومی بشود که توی مغازه بود. نمی شد. آنجا یک گیاه سبزی هم بود که اینجا نبود. باید می رفت می خرید؟ نمی دانست. مادرش که نمی گذاشت. به باباش گفت. باباش گفت باشد اما هیچوقت نمی خرید. باشدش از آن باشدهایی بود که هیچوقت باشد نمی شود. او آن ها را می شناخت. با خودش گفت یک سنگ صافی پیدا می کند که کلفتی ش اندازه ی انگشت دیگرش باشد، کنار انگشت کوچکش، کمی بیاید از آب بیرون و لی لی بیت برود رویش استراحت کند. بعد هم گفت نه خیر، لاک پشت دوزیست است و خزنده نیست و مار نیست و آدم را نیش نمی زند و بدشگون هم نیست چون هم روی سنگ می رود و هم توی آب می رود. آنوقتها مصطفی خیلی کوچک بود. می خواست لی لی بیت با مصطفی هم دوست شود. وقتی مادرش نبود، سرکار بود و او از مدرسه برمیگشت و مادرش هنوز نیامده بود و مصطفی توی تختش بود و مادربزرگش خوابش برده بود، می رفت لی لی بیت را می آورد و نشان مصطفی می داد و با هردویشان بازی می کرد. مصطفی حرف زدن بلد نبود و جای هر دویشان خودش حرف می زد. وقتی هم مادرش می آمد یا مادربزرگش از خواب بیدار می شد، لی لی بیت را تند توی شلوارش قایم می کرد و می رفت توی اتاق خودش. یکبار مادرش که آمد، او نفهمید و مادرش دید که دارد با مصطفی و با آن موجود کریه بازی می کند. جیغ اش در آمد و او که هول شده بود، پیش چشم مادرش لی لی بیت را کرد توی شلوارش. مادرش خیلی عصبانی شد و می خواست به زور لی لی بیت را بگیرد. آنوقت همانطور که داشت کتک می خورد و گریه می کرد، فرار کرد و رفت توی اتاقش و زیر تخت قایم شد و لی لی بیت را در آورد و اشکهایش را به سروصورت او مالید. بعد از آن مادربزرگش نگذاشت تا وقتی مادرش نیامده او برود پیش مصطفی و با مصطفی بازی کند و وقتی هم مادرش می آمد، خیلی کم می گذاشتند. دلش برای مصطفی تنگ شده بود، برای همین با لی لی بیت قهر کرد. او اگر دوست خوبی بود، نباید می گذاشت که آنطور بشود. فهمید برادرش را بیشتر از دوستش دوست دارد. بعد فهمید. بعد که بزرگ شده بود. آن روز که مادرش گفته بود همیشه یک چیزی پیدا می شود و جنازه ی لی لی بیت را پیدا کرده بود. وقتی با مصطفی داشتند اتاق را تمیز می کردند، وقتی با مصطفی داشتند اسباب بازی های قدیمی خودش و اسباب بازی های حالای مصطفی را جمع می کردند. وقتی تخت را می گذاشتند آن طرف که زیرش را جارو کنند و دستمال بکشند، وقتی تخت را بلند کردند، زورشان دیگر می رسید که بلندش کنند، یکباره از توی یکی از پایه های گرد فلزی ی تخت یک چیزی افتاد بیرون. اولش فکر کردند سنگ بوده. مصطفی برش داشت. مصطفی گفت این دیگر چیست؟ مصطفی گفت چرا سوراخ دارد؟ و سنگ را به برادرش داد و برادرش لی لی بیت را بازشناخت و برادرش گریه کرد و مصطفی هاج و واج ماند که چه شده و برادرش گفت این لی لی بیت، دوست من بود که برای مصطفی قبلن تعریفش را کرده بود. گفته بود چهار ساله بود مصطفی وقتی لی لی بیت گم شد و دیگر پیدایش نکرد. اولش فکر کرده بود مادرش یک بلایی سرش آورده. مادرش اما آن همه سال تحملش کرده بود با اینکه می گفت زشت است و هیچوقت دوستش نداشت. بعد فکر کرد حتمن مصطفی یک بلایی سرش آورده. قبلن ها مصطفی را دیده بود که توی روروئک اش بی حرکت می نشست و همینطور خیره می شد به لی لی بیت که آرام آرام راه می رفت. هرچه گشت پیدایش نکرد. می خواست مصطفی را بزند. نزد. بوسش کرد و گفت لی لی بیت را ندیده ای؟ مصطفی همیشه می خندید. مصطفی چشمهای مهربانی داشت. گفت رفته، خودش برمی گردد. دید کاری از دستش بر نمی آید. با خودش گفت آخر بهترین دوستت بود. اما مصطفی را خیلی دوست داشت. مادرش گفت یکی دیگر می خرد و او گفت دیگر نمی خواهد. حالا دوست صمیمی داشت توی مدرسه. دیگر بچه نبود. به مادرش گفت. مادر سرش را بوسید و او مثل همیشه از دست مادر که می خواست ببوسدش فرار کرد. مصطفی گفت گریه نکن. مصطفی گفت برویم توی حیاط، توی باغچه دفنش کنیم. مصطفی رفت آن سنگ آبی را از روی کتابخانه برداشت. ظرف بلوری خیلی وقت بود افتاده بود و شکسته بود. سوپ تویش نبود، آب تویش نبود، یک سنگ تویش بود که همان سنگ اولی نبود. برادرش یکبار کنار ساحل، توی شمال یک سنگ بهتر پیدا کرده بود و آورده بود و آبی اش کرده بود و گذاشته بودش توی ظرف بلوری، یک عالم گوش ماهی هم آورده بود و کفش ریخته بود. رفته بود دور ایستاده بود و دیده بود حالا خانه ی لی لی بیت را دوست دارد. بعدها که لی لی بیت گم شده بود، بعدها که توی مدرسه وقتی برای دوستش تعریف کرده بود که یک لاکپشت دارد و او مسخره اش کرده بود که این کارها مال دخترهاست، عصبانی شده بود و دلش گرفته بود و بغض کرده بود و رفته بود ظرف بلوری را شکانده بود. حالا خجالت کشید که به خاطر لی لی بیت، جلوی مصطفی، گریه اش در آمده. گفت بی خیال. لاشه ی سنگی ی لی لی بیت را از دست مصطفی گرفت و توی جیبش گذاشت و دوباره مشغول جارو کردن شد. مصطفی سنگ را برد گذاشت سرجایش. شبش رفت توی حیاط و بی آنکه او بفهمد، لی لی بیت را دفن کرد. سنگ آبی را گذاشت روی قبرش و گریه کرد. به لی لی بیت گفت که او را ببخشد. به لی لی بیت گفت مصطفی چه می فهمد. به لی لی بیت گفت تو بدشگون نبودی. به لی لی بیت گفت همه اش تقصیر مصطفی شد. به لی لی بیت گفت همیشه دوستت داشتم و تو بهترین دوستم بودی و همیشه هم خواهی بود.

***
مادر نمی دانست مصطفی گم شده. کسی نمی دانست. تنها برادرش می دانست. تنها او می دانست مصطفی گم شده. تنها او می دانست مصطفی ممکن است کجا باشد. تنها او می دانست مصطفی هیچوقت گم نمی شود. مادرش همیشه زیادی نگران بود. نگران مصطفی بود که بلایی سرش نیاید؛ و او فکر می کرد مادر حق دارد، مصطفی ظریف است. به مادرش نگفته بود که مصطفی زن است. مادرش نمی دانست. بویی برده بود. شاید نگرانی ش برای همین بود. نمی دانست. فکر می کرد هیچکس نمی داند. هیچ کس چیزی نمی گفت. از کجا بدانند؟ یادش آمد آنوقتها مادرش چادر نمازش را که همیشه همانطور توی سجاده می گذاشت گوشه ی اتاق، یکروز برداشت و گذاشت توی کمد و قفلش کرد و هربار که می خواست نماز بخواند، از توی کمد درش می آورد و بعد دوباه می گذاشت همانجا و درش را قفل می کرد. تعجب کرده بود اما فکر نکرده بود شاید به خاطر مصطفی باشد، شاید او هم دیده باشد که مصطفی چادرش را سر می کند و می رود جلوی آینه. باباش هم خیلی پیر شده بود. هیچ نمی گفت و موهایش سفید می شد، پیشانی اش چروک. یکبار گفته بود مصطفی را با خودت ببر بیرون. یکبار گفته بود باهاش حرف بزن، گوشه گیر شده. یکبار گفته بود نمی دانم این بچه چرا اینطوری ست. او به روی خودش نیاورده بود. بابا هم به روی خودش نیاورده بود. مادر هم به روی خودش نیاورده بود. مصطفی هم به روی خودش نیاورده بود. تنها آقای خاکسار. کاش آقای خاکسار هم به روی خودش نمی آورد. برای همین وقتی رفت پیدایش کند، توی سیاهی ی پشت آینه که رفت، التماس که کرد، داد که زد، گفت می داند که تقصیر اوست. گفت که رهایش می کند.  و سنگ آبی را برداشت. و سنگ آبی را پرت کرد. و سنگ آبی را با تمام زوری که داشت پرت کرد. و سنگ آبی به آینه خورد. و سنگ آبی آینه را خورد کرد و زمین پر شد از تکه تکه های سیاه پشت آینه. مصطفی دوید و آمد توی اتاق، باباش دوید و آمد توی اتاق، مادرش، مادرش که همیشه می دانست یک چیزی پیدا می شود، دوید و آمد توی اتاق. فرداش او را توی حیاط، توی باغچه گذاشتند. فرداش مصطفی سنگ آبی را روی پیشانی اش نشاند، فرداش، توی حیاط، توی باغچه.


از مجلد اعترافات
اسفند هشتادوهشت


Wednesday, March 10, 2010


زانوم می لرزد که بگویم
آنجا نبودم و برادرم بر خاک افتاد



از دفتر "یک کلمه"

Monday, March 8, 2010

چشمان خیره‌ی اولیس - به آنجلوپلوس

من چه خواهم گفتن
که چه گفتند دو بیمار به هم
گفت : "آن آهوی خوش" گفت: "رمید"
گفت: "آن نرگس تر" گفت: "فسرد".

نیما – از شعر "با قطار شب و روز"،
اردیبهشت 1328



یادآوری: بخشی از یک کتاب
"چشمان خیره ی اولیس"


شبهای دماوند، شبهای عجیبی‌ست، با آسمانِ پر از ستاره و سرمای خشک. وقتی توی پشه بند خوابیده ام، توی بالکن، بوی گردو می آید، صدای یکی که از پله ها می رود توی باغ که بشاشد. بعد صدای دارکوب می آید که نوکش را در درخت تبریزی می کوبد. مادر می گوید باباجون تمام درخت های تبریزی را داد کندند، با تنه شان خانه را ساخت، به جای شان این سیب های کرمو را کاشت، این گیلاس های کرمو، این زردآلوهای کرمو و دلم برای تبریزی ها که آن همه قدشان بلند بود می سوزد که جای شان را به کوتوله های میوه ای ی کرمو داده اند و دلم برای شهر می سوزد که درختان اش را خیلی قبل که تبریزی بوده، تهران، داده اند کنده اند و جایش آدمهای کرمو، ماشینهای کرمو، زندانهای کرمو... گوشی را برداشتی و فهمیدم که ترسدیم و یادم دماوند افتاد، دوباره. گفتم کاش نبریده بود و بعد محمد یک سار سینه سفید را نشانه می گیرد با تفنگ ساچمه ای ش و من گریه می کنم و سار قبل از ساچمه می پرد. و ما همیشه توی پشه بند می خوابیم، همه مان، چهارتا پشه بند روی تراس بزرگ رو به باغ که آن همه تبریزی ی مرده دارد و آن همه کرم و آن همه علف که باباجون می گوید هرزند و من نمی دانم هرز یعنی چه اگر این همه اند، که هرز نیستند که یک گل آنجاست که او هرز است وقتی آنجاست، به او می گویم؛ در یک پشه بند من می خوابم با ف با محمد. در یکی مامان می خوابد و بابا و ما نمی توانیم آنجا یا آن وسط که جای مامانی است که اگر دست به جایش بزنیم عصبانی می شود و وسواسی ست و اگر توی جایش بخوابیم، عصبانی ست و اگر سر سجاده اش بروی، عصبانی ست و همیشه دارد یک چیزی می خواند و وقتی یک چیزی می خواند، عصبانی ست، وسواسی ست و هی می رود دستشویی و حمام و توالت و باغ و آشپزخانه و تراس و به علفهای هرز آب می دهد و چون آسم دارد سردش که می شود، عصبانی ست.
و من ف را برمی دارم که برویم رودخانه، و راه را گم می کنیم و نمی رسیم به رودخانه وقتی مسیر جوی را می گیریم و زنهای داهاتی که در نهر کهنه های چرک می شویند و لباس های زیر مردهایشان و ظرف های غذایشان وقتی در کوچه باغی پیدا می شویم که شبیه راهی ست که می رود باغ، از در کوچک پایین، می رسیم به منیرسادات که آلبالوها را پهن کرده روی تاسی بزرگ و بعد که لواشک می شود، ما رفته ایم با محمد و طه که اولی دایی ست و دومی پسر منیرسادات که پدرش شهید شده، آدم مهمی بوده که هفت تیر توی حزب مرده، آدم خوبی بوده که مرده و آقا که پدربزرگ طه ست در تراس شان نشسته و قلیان می کشد و صورتش هی آب می رود؛ رسیده ایم به بندی که بسته اند بر رودخانه و شلوار می کنیم با مایوهایی که از قبل پوشیده ایم، می رویم روی سنگ بلند که بپریم توی آب و من که از همه کوچکم، آخرم، محمد که دایی ست از توی آب داد می زند که عمق آب کم است و سرت نخورد به سنگ، ولی بعد سرم می خورد به سنگ. و گیلاوند را من یادم می آید و که پیاده می رفتیم وقتی چشمه اعلی، من نمی رفتم، محمد می رفت با حسین که برادر طه ست و با طه و تفنگ ساچمه روی دوش و هر از گاهی یک نشانه ای می رفتند به چیزی و شرطی می بستند و کسی نوشابه ای می باخت به همه و من که نرفته بودم، آخر از همه کوچکم با ف می مانم، می رویم توی باغ از گوجه سبز کرمو بالا و من می خواهم بروم بالاتر تا نوکش و از آن بالا نگاه کنم که چه خواهم دید جز نعش تبریزی های بلند که شده اند خانه و مادر که در تراس پشه بند جمع می کند مرا نخواهد دید و باباجون که رفته در انباری ی زیر تراس، نخواهدم دید و گوجه سبزهای کرموی ترش برای ف که آن پایین منتظر است، ولی بعدن سرم می خورد به سنگ. و پشه بند چهارم، مال خاله ست که امریکاست و وقتی زنگ تلفن بلند می شود، مادر می دود که گوشی را بردارد بگوید "آرمی"ست و صدایت بد می آید و ما؟، آمده ایم دماوند و یکهو می زند زیر گریه و بابا رفته تهران، ماموریت و این یعنی رفته جبهه و شاید دیر بیاید و یا نیاید و من این را نمی دانم، ماموریت را می دانم یعنی مادر می زند زیر گریه و می گوید "آرمی"ست و صدایش درست نمی آید و اگر بیاید جایشان در پشه بندی ست که آنجا جایش خالی ست، چادری که هرگز برپا نمی شود اگر نیاید و وقتی می آید، یکباره می آید فرداش یا پس فرداش یا یک سال دیگری یکباره می بینم خاله آرمی را که پا می گذارد در باغ و از چشمهای سبزش می شناسم و از شوهرش که آنوقتها دوستش داشتم، ولی بعد سرم خورد به سنگ. ولی این حرفها زیادی ست و اگر دشتهای شقایق بود و تو هم بودی، بیست سال پیش به جای با نفیسه که رفتم و ف هم که همیشه بود، با تو می رفتم که آنوقتها نبود، آنجا نبود. و من که دیدم نفیسه رفته از گیلاس درازی بالا، عاشقش شدم وقتی بیست سال پیش بود و وقتی بیست سالم شد، با مادرم رفتیم خانه شان و وقتی با هم حرف زدیم – از صورتش دو تا چشم دیدم و باقی که لای چادر بود – می خواستم بگویم چه پاهای سفیدی داشتی، هنوز هم داری شان، و به جاش می گویم فکر می کنی با صورتی که نمی بینم، می توانم بخوابم بعد یکهو؟ و مادر و مادرش و خواهرش آن طرف بودند، توی اتاق پهلویی بودند، خواهرش که قبل از آن، وقتی هنوز نفیسه بالای درختی نرفته بود که من پایین اش بودم که پاهایش را ببینم و عاشقش بشوم، خواهرش که شاگرد مدرسه ای بود که مامانی مدیرش بود و مامان معلم شان بود و حالا سعی می کنم وقتی اسمش را به یاد بیاورم، مطهره را به یاد می آورم که یا هم اوست و یا خواهر نفیسه ست که عینک داشت و دماغش گنده بود و حالا دو تا بچه دارد و بابای نفیسه هم آدم مهمی ست که بعد می رویم پشت سرش می ایستیم نماز می خوانیم، ولی من نمی روم چون می روم می ایستم آن جلو و تکبیر می گویم و آنوقتها پیش از آن درخت گیلاس که بالایش نفیسه را دیدم، فهمیدم عاشق مطهره نیستم که خیلی از من بزرگترست و سینه اش هم مثل دماغش. چه پوست سفیدی داشت نفیسه پاهاش و گیلاس های رسیده؛ بعد به جای اینکه بگویم من تو را که بالای درخت دیدم، یادت هست که دیدم؟ گفتم چرا رفته ای و "قرآن و حدیث" می خوانی؟ و او توضیح می دهد که چرا رفته و وقتی می خواهم بگویم من هم بلدم، می گویم چادرت را کنار بزن که صورتت را ببینم و وقتی می زند سفیدی لای سینه اش را می بینم و برجستگی ی پستان هاش و با همان دماغ خواهرش، ولی چه گیلاسهایی که می انداخت و خودش هم یادش بود که سینه اش را دیدم یا نفهمید که دیدم یا اصلن ندیدم و این سینه ها که می گویم نبود آن وقت که پاهاش سفید بود و با همین چیزها چهار ساعت گذشت و می ترسید بیاید پایین و من گفتم بپر که بپرد و من به هوای گرفتنش، بغلش کردنش و برای اولین بار بعد بود که سرم به سنگ. همان وقت می گویم چرا زنها رفته اند آن همه عقب نماز می خوانند و اگر نفیسه که کوتاه بود و کوچک بود و شاید همانی بود که خواهرم هم بود، کنار همان که خواهرم بود، همیشه بود و رفتیم با هم سه تایی آن دشتی که آن وقتها پر بود از شقایق و بعد یک سال یا یک روز، نبود دیگر شقایق و من هرچه گشتم پیدایش نکردم هرگز؛ جلوتر بود که خوب تماشایش کنم، همانطور که قنوت می گرفت چشمهایش می رفت توی چشمهای من و یادش می رفت که برود رکوع یا چه کار کند اما خیلی دور بود و از میان آن همه ای که می آمدند باغ و بعد می رفتند، فقط من مانده ام که این چیزها را اینطور به هم وصل کنم و وقتی یاد دماوند می افتم دلم هری بریزد از یاد سگهای گله ای که یکبار دنبال مان کردند، من و ف که توی تپه های پشت باغ می چرخیدیم برای خودمان که برسیم به کندوهای عسل و چوب بکنم توی سوراخشان و بعد که زنبورهای عصبانی می ریختند بیرون می دویدیم با هرچه پایمان می کشید به سوی نهر و یکباره آن روز به جای صدای زنبور صدای سگ می آید از پشت مان و من دست ف را می گیرم که جا نماند، یا نیفتد و می ترسم که هار باشند چون محمد وقتی داشت پرنده ای که شکار کرده بود را پَر می کند که روی آتشی کباب کند که همان شب روشن خواهند کرد با کمال که برادر حسین بود و حسین برادر طه و محمد و من که نمی روم، دلم برای آن گنجشکهای کوچک می سوزد شاید چون از همه کوچکم و دوست ندارم بعدن ولی سرم بخورد به سنگ یا پوستم را بکنند مثل آن پرها و می گویم چطور دلت می آید دایی؟، می گوید همه شان هارند و هار یعنی هاری دارند و اگر داشته باشند زبان های شان آویزان است و له له می زنند و چون همیشه هر سگی که آن دور و برهاست زبانش افتاده بیرون از خودش و پر از بزاق پس هارند و شاید همان یک سگ بود که همه ی سگها بود. و ببرمت جایی را نشانت بدهم که صخره ای ست اندازه ی تبریزی های بلندی که خانه اند حالا، و آبشار از لایش می ریزد پایین و من که نذرم بود که بروم آن بالای آبشار که آب را ببینم از کجاست، می رفتم هر بار بالاتر و چند بار هم که رسیدم روی آبشار، آب آبشار که پاهایم را گذاشته بودم دو طرفش، می ریخت از لای پای من چه فرقی داشت، یکبار نزدیک رسیدن لیز خوردم و افتادم و آن پایین در برکه ای سرنگون شدم که دیگر فکر نمی کردم زنده باشم و همان شد که بعد سرم خورد و تا تهران باباجون آوردم و تا تهران از دهان و صورتم خون می آمد و تا چند روز بعدش که عمل کردم خون توی دهانم مانده بود و هر شب با دستمالی توی دهانم می خوابیدم، که بفهمی چه آبشاری ست که معجزه می کند برکه اش وقتی اگر چند فاصله آن طرفتر افتاده بودم واقعن سرم خورده بود. و یا آسمانش که محمد می گفت آن دب اکبر است و آن خوشه ی پروین است و آن یکی دب اصغر است و دب که یعنی خرس، من می گویم یعنی چه؟ و او می گوید و من می گویم خرس چه کار می کند شب در آسمان و چطور محمد می بیند، من نمی بینم؟ و لابد آدم که بزرگ می شود، چشمهایش توی تاریکی هرچه باشد را می بیند و لابد آن خرسِ بزرگتر مادر آن یکی ست که انگور دوست دارد و محمد یک چیزهایی شنیده وگرنه او هم هنوز کوچک است که چشمهایش تا آنجا را ببیند و با خودم می گویم دارد ادای آدم بزرگ ها را در می آورد؛ اما محمد که بزرگ شد، من هم که شدم، او همانقدر خرس نمی دید در فاصله ی نزدیکش، که من نمی دیدم خرسِ در آسمان را هیچوقت.
دلم ریخت که گوشی را برداشتی و صدات آنطور بود که بود و ترسیدم و یاد دماوند دوباره افتادم که وقتی تنها بودم و درخت و رودخانه بود و یا تاریکی و صدای آب و منتظر بودم چیزی، حیوانی بجهد از جایی بیرون، و نمی آمد و می ترسیدم و می رفتم قایم می شدم و همه را فحش می دادم که نمی فهمند و این ترس که داشتم، گوشی را که برداشتم، صدایت آمد از آن صدایت همان ترسی بود، شبیه همان ترسی که آن روزها داشتم وقتی پنهان می شدم و آن همه سال دوست من... بمب باران که می ریخت از آسمان هم رفتیم توی خانه ی درخت های تبریزی ی بیچاره و گم شدیم و باباجون از کارخانه می آمد و یک جعبه نوشابه ی نارنجی ی زمزم می آورد که شیشه هاش کانادا درای بود، از همان هایی که محمد و طه سرشان شرط می بستند سر پرنده ای که هر چه باشد بیچاره، می افتاد و من از شرط شان نمی خوردم نه گنجشک، نه سار، نه کبوتر و نه نوشابه و نه نوشابه ای دوباره که بسته می شد برای "یادم تو را فراموش"ِ جناقِ سینه ی طفلکی جوجه؛ و مامانی که وسواسی ت و آسم دارد و عصبانی ست و همیشه چیزی می خواند یا کتاب یا نماز و آدم مهمی ست که مدیر مدرسه ای ست که توی آن مدرسه ی قجری ساخته، با ستونهای بلند و حیاط بزرگ با حوض بزرگی که آنقدر دورش می دوم دنبال ف که جورابهایم سوراخ می شود و وقتی داریم برمی گردیم از حسن آباد با اتوبوس دو طبقه با مامان، می گوید من پول ندارم هر روز برایت جوراب بخرم و راست می گوید چون بابا رفته ماموریت و می رویم خانه که تا با باباجون برویم باغ با پژوی قرمزش یا فیات زردش یا وانت مزدای نارنجی ش که مال کارخانه بود؛ عصبانی ست از جعبه ی نوشابه ای که باباجون در وانت نارنجی آورده و مردم را دارند می کشند توی بمباران و تو به جای این نوشابه ها که می آوری، داد می زند جیم – پدربزرگ هاج و واج ام – چرا همه اش به فکر شکمی؟ و نوشابه امریکایی ست و چون مردم را می کشند اما مامانی عصبانی ست، همیشه، یا نماز، یا می رود مدرسه و چون آدم مهمی ست، راننده دارد که می برد و می آوردش و ما باید با اتوبوس قرمز دو طبقه برگردیم آن همه راه از خیابان ری تا کجا و از روی پل چوبی که سرهای بلند نردبام های از درخت های تبریزی ی بیچاره، زده اند بالا؛ و این عصبانی که هست و مریض هم که هست چه ربطی به نوشابه دارد و مگر باباجون امریکایی ست که نوشابه دارد؟ و ببرمت آن قبرستانی که همانجاهاست و گاهی شبها می روم توش می خوابم که ببینم ترس دارد آیا و داشت آسمانی که تویش خرسی بود که نمی دیدم و با ف می دویدیم در کوچه باغ ها تا درِ کوچک پایین باغ که از منیرسادات لواشک بگیریم و آلبالو خشکه.
کاش آن آسمانِ آن همه آبی هنوز بود. کاش آن بوی گردو بود که دستمان سیاه می شد و تازه بود و آن تاب که بسته بودیم به گردوی هزار ساله ی باغ و با آن طناب های بلندش و تاب خورانِ بلندی که قلب را بیچاره می کرد. کاش می شد نمی رفتی و همینجا می رفتیم گاهی توی خرداد آنجا را نشانت می دادم، گیلاس های شکوفه را. کاش می شد نمی رفتم و توی کوچه باغ ها... کوچه باغ ها...  کاش همانجا که سرم خورده بود، دیگر خورده بود، برنمی گشتم و سنگ خونی... که بی خاطره، دارم می میرم.


از مجلد اعترافات
به آقای آنجلوپلوس و برادرم امین
بازنویسی: 8 مارس 2010


Monday, February 22, 2010

بخش سایه ها

اینجا درختی ست بزرگ، سایه ی او عالمی فروگرفته، در میانِ صحرایی و گرمیِ آفتاب. در زیرِ آن درخت، صد چشمه. هیچکس نپرسد که این درخت از نهال کدام درخت است؟ و آن شاخ از کدام درخت بریده اند که این نتیجه ی آن است؟
در حلب که بودم، به دعای مولانا مشغول بودم. صد دعا می کردم و چیزهای مهرانگیز پیشِ خاطر می آوردم و هیچ چیز که مهر را سرد کند بر خاطر نمی آوردم. الا آمدن، هیچ عزم نداشتم.

از "مقالات شمس"


وقعه ای نیست ولیک
که بر آن هیچ کسی دارد گوش.

از شعر "او به رویایش" – نیما



اشاره

فکر سرما را می کنم. طاقت سرما را ندارم. اینجا که سرد نبود. برف نیامد. از آنجا می ترسم. تو هم حرفی نمی زنی. گرفتار سرمای آنجایی. سرمای جایی که دارم می روم با سرمای آنجا فرق می کند. اینطور فکر می کنم. اینطور شنیده ام. می ترسم. می ترسم یک شب به سرم بزند و توی سرما بزنم بیرون و خشک بشوم و هیچی نباشد که گرمم کند و سرما از نوک انگشتهای پایم بالا بیاید و تا توی چشمهایم برود و با زبانی که بلد نیستم به آنها که مست و دیوانه اند بگویم کمک ام کنند و آنها که می بینند بر جا خشکم، هرچه توی جیب دارم را بردارند و بعد که کاری از دستم بر نمی آید، لباسهایم را بردارند و همانطور خشک و بیجان آنجا افتاده بمانم و کسی هرگز دیگر پیدایم نکند، اصلن به خاطر همین از اولش به سرم زده بود که بزنم بیرون و زدم و آنطور شد. همیشه همانطوری می شود که بیشتر ترسانده ات.


از بخش سایه ها

تنهایی ام بر روی شانه ام. امیدی داشتم، سراب شد، دروغ شد، باد شد. یکباره چشم باز کردم و هرچه بود مرده بود. دور و برم مرده بود. دیوار مرده بود، خاطره مرده بود، عکسها مرده بود، کتابها مرده بود، اتاق مرده بود، خواب مرده بود. انگار شهر پمپه بود و همانطور که هرکس کاری می کرد، پزشکی بر سر بیمار که داشت تیمار، زنی در آغوش مردی که داشت عشق بازی، کودکی در حیاطی که داشت بازی، همه، همانطور گدازه آمد و خورد، خشک شدند، سوخته خشک شدند و در جا و هزاران سال ماندند و آتشفشان دیگر خاموش بود، قربانی که گرفت، قربانی می خواست فقط، مُرد آتشفشان و هزاران سال بعد شد که چشمهایم را باز کردم و یکباره و هرچه مرده و دیدم. اول بار بود، چشم باز کردم و دیدم که قبلن ندیده بودم و گفتم این دیگر خواب نبود، خواب دیدن دارد، این شنیدن بود؛ شنیدن داشت و صورت نداشت. آدم نداشت، تصویر نداشت، سیاه بود و صدادار بود، صدای تصویر تویش بود و صدای آدم تویش بود و صدای آدمِ تویش، صدای او بود، و صدای تصویرِ تویش، صدای آب بود و صدای سوختنِ تن کنارِ آب بود و صدای آدمِ تویش – این را از کجا دانستم؟ - که داشت می سوخت، صدای او نبود، صدای که بود پس؟ نه. این دیگر خواب نبود. توی خواب دیدنِ خودِ آدم هست، دوتا چشم هست مال خودِ آدم که هی خودِ آدم را می بیند که دارد کاری می کند، جایی می رود، چیزی می گوید، نبود، خودِ آدم کجاست؟ این دیگر که خواب نیست، شنیدن بود و من نشنیده ام که بگویند خواب شنیدن. ولی صدای آب بود که می شنیدم. صدای سوختن بود که می شنیدم. صدای خودِ آدم بود که می شنیدم و یادم نمانده. یادم صدای اوست که مانده. یادم حس سوختن را مانده، یادم صدای سوختن را مانده، یادم دردِ سوختن را مانده، یادم صدای اوست را که هنوز می آید مانده؛ اما خودِ آدم نبود که ببینم که دارد می سوزد و از آن دیدن یکباره بپرد آدم از خواب، از ترس و عرق کرده باشد و هی دست به تنش کشیده باشد که کجاست سوختن و هنوز تن داشته باشد و بوی کبابِ آدم نداشته باشد. برای همین سوختنِ آدم که می سوخت، از خواب بیرون نمی آمدم. دردِ سوختنِ آدم که می سوخت، از درد بیرون نمی آمدم از خواب. و سوختن، دردش خوب بود، درد نبود، صدای او بود و صدای او مهربان است و صدای او همیشه خوب است و صدای اوست که بی صدا می سوزاند. صدای سوختن، توی سیاهی بود و صدای سوختن، تصویر نداشت. ندیدم آتش گرفته باشم، ندیدم زبانه های آتش را از پوستم بالا بزند، ندیدم سرخی آتشی که صورتم را آب کند. اول بار بود. چشم باز کردم و ستون تابوت کتابهایم کنار چشمم بود. کتابهایم را که کفن کرده بودم، گذاشته بودم توی تابوت، تابوتِ مقوایی؛ داشتم می رفتم. حالا باورش سخت است، توی این سرما سخت است، یاد نداشتن توی این سرما سخت است، کرخت است آدم و یاد آدم را گرم می کند ولی نمی آید که گرم کند، صدای آن سوختن می آید که مگر گرم کند و آن صدا سخت است. اول بار بود. می شنیدم و شنیدن سخت است. آدم چطور خانه اش را، آدم چطور تنش را، آدم چطور وطنش را، آدم چطور آدمِ توی تنش را، یاد نداشتن توی تنِ آدم سخت است و یاد نداشتن سرد است و توی این سرما، می ترسم. آنوقت، کتابهای توی تابوت را تشییع کردم، تا تویِ زمین بردم، تاریک بود و پاره های گوشتم توی خاک بود و باید بیرون می آمدم و باید روی گوشتم، روی گوشتِ زنده ام، خاک می ریختم. امید آمد که یک روز از خاکِ کتاب بشود انسانی، که مگر این انسان نشود، این که یاد نداشتن نشود و خاکِ کتاب باشد که فراموشی نشود. یکباره چشم باز کردم و تنهایی سرم را به زانو گرفته بود و تنهایی را دیدم و صورت تنهایی را نگاه کردم و دست تنهایی توی یادم نوازش بود. گفتم خوب شد، تو ماندی، تنها یادِ من شدی و آدم بی یاد، بی شدن، می میرد. و گفتم خوب است، با تو تنها شدم، و با تو آدم دنیا می شود. و گفتم خوب شد، آدم با دنیا تنها نیست و آدم تویش دنیاست و با تو دنیا توی آدم غریبه نیست. و گفتم خوب است، همیشه تنها تو با آدم می مانی؛ دستش توی یادم نوازش بود. یکباره چشم باز کردم، من که آنجا می ایستادم و از رقص کلمه بر می داشتم و رقص تازه ای می ساختم و پاهای کلمه توی دست من بود و میان کلمه توی دست من بود و گیسوان کلمه توی دست من بود، پر داده کلمه را خواستم او باشد، و او کلمه نباشد، دست داشته باشد و توی دستش پاهای من و توی دستش میان من و توی دستش گیسوان من، کلمه نباشد؛ دیدم کلمه ی مرده را در ستون تابوت کتابهایم. گفتم آدم مرده ی توی کتاب، توی آدم نمی میرد. به یاد آوردم. پسربچه ای پنج ساله دیدم، گریه می کرد. خواستم اشکهایش را پاک کنم. فرار کرد، زیر میز رفت، قایم شد، گریه می کرد. گفتم چرا؟ آن طرف تر دیدم، روی زمین خون بود، پر بود، جوجه ای بود که دیگر نبود، انگار مشتش را برداشته بود روی جوجه ی گنجشکش کوبیده بود، له بود. گفتم عیب ندارد. ترسیدم از خون. ترسیدم از مشت. گفتم عیب ندارد. گریه ندارد. به یاد آوردم. پسر بچه ای را دیدم، پنج ساله بود، می دوید، دنبال خواهرش می دوید، اول جوجه ی گنجشک را آورده بود بیرون از جعبه ای که برایش ساخته بود. اول خواسته بود جوجه گنجشک تنها نباشد، بازی کند با آنها، بعد دویده بود، دنبال خواهرش دویده بود، دیدم که می دوید، خواستم بگویم مراقب باشد، صدایم نشد، درنیامد، دیر شد، جوجه زیر پاش بود، دیگر جوجه نبود، گنجشک نمی شد دیگر که ببرد پروازش دهد. دیدم پایش را بالا آورد، پای خونی اش را بالا آورد، و فکر کرد کاش آن پایش نبود، گریه کرد. دیدم چاقو دارد توی دستش، گفتم چکار داری؟ گفتم پایم را می برم که دیگر گنجشکی زیر پایم نماند، به او گفتم از بالای درخت افتاده بود، زیر چنار توی کوچه افتاده بود، برش داشتم که بیارمش بالا، از توی پنجره بگذارمش توی لانه، حالا لانه اش کو؟ آویزان بودم از توی پنجره. مادر گفت بگذار بزرگ شود. مادر ترسیده بود که آویزان بودم از توی پنجره. مادر آرام گفت بیا، بزرگ که شد خودش خانه اش را پیدا می کند. گفتم پا نداشتم اینطور نمی شد. مادر می گوید، آرام به او می گوید آنقدر زیر میز گریه کرد تا خوابش برد. خواستم چاقو را بگیرم، ترسیدم. گفتم حالا مادر کو؟ می ترسم. و آمد زیر میز و آغوش شد، یکباره چشمهایم را باز کردم و دیدم. اول بار بود. آدم توی کتاب نمی میرد. گنجشک توی کتاب نمی میرد. و واقعی مردن فقط توی کتاب واقعی ست که نمی میرد و همیشه می میرد و هربار می میرد و هرگز آن مردن نباشد که واقعی ست. وگرنه من با کتابهام خوش بودم که همیشه تویش همانطور می شد که همیشه می شد و دیگر چیزی نخواستم، وقتی خواستم، کاش پا نداشتم. آخِر چه سرمایی توی جانت رفت و تا چشمهات، بلور یخ شد.


مجموعه ی موقوفات درخت
فوریه 2010