Wednesday, July 13, 2011

جغرافیای سگ/ سوم



سیاه می‌آیی
با تیغه‌ی دشنه‌یی که به سینه داری.

- اسلامپور


"جغرافیای سگ"
سوم.
به امیر حکیمی


بیدار شدم. مزه‌ای روی انگشتم مانده، بویی، صورت‌ات. توی عرق غلت زدم، تنت چشمه بود، نبودی. و به یتیم‌خانه رفتم. الستار برایم کار پیدا کرده، به آنها زبان یاد بدهم. سنگین بلند شدم، ظهر بود، آفتاب بود، از سایه می‌رفتم، توی مترو، پیرزنی همراهم، چهره‌اش، پیرزن، یادم آمد، فکر کردم. جایی دیده بودم، خیره‌خیره بود، دیدم پیر نیست، جوان نیست، سن ندارد، ترسیدم، سرم را پایین انداختم، زنی شد، با دکولته، روبرویم ایستاد، دستش را به حلقه‌ گرفت، دست من بود، سینه‌ی لختش، شانه‌های لختش، صورتش کو. فکر کردم کجا. و فشرد، حلقه را. خواستم دستم را بکشم، به روی خودم نیاوردم، احساس نگاهش روی پیشانی‌ام پایین آمد، توی دهانم فرو ‌رفت، از سینه‌ام دستی ‌شد، ناخن روی گردنم، چنگی شد، نفسم گرفت، نشستم، دستم در حلقه مانده بود، و صورتش لبخند می‌زد: سینه نداشت، مار بازوش.  

محاصره‌ام کردند، او آمد، بغلم کرد، خواست ببوسد، مرا و اَل را، اَل را بوسید، پس کشیدم، پسرک سینه سپر کرده، غرور و ترنمی توی چشمش، تو را نگاه کردم، بازویت را، مار را، دو تا مار، یکی دور مچت، از برنج، طلایی، سخت، دست به سرش کشیدم، موهاش، طلایی، تنم لرزید. نشستم. تو روی زانوت، صورتش را توی دستت گرفتی، دلت سوخته، دیدم، با آن خط سیاه دور چشمت، دختری دورتر به دستگیره‌ی در آویزان بود، دخترک عشوه می‌فروخت، توجه می‌خواست، تو را، دست به بازوت کشید، به مار، مار پیچیده، سخت، طلایی. بعد آنهای دیگر. هرکس چیزی آورد. کاردستی‌ها، یکی شعر خواند، پاسترناک. زانو نداشتم. توی لرز، و عرق و موج گرمای توی هوا و بازوی تو. دهانم چسبیده بود، بزاق لبهایم را دوخته، به تو گفتم بپرسی. به تو گفتم دخترک حسود است. توی نقاشی یک اسب بود، اسب سرخ بود، منقار داشت، و پرنده بود، پرنده عقب‌تر بود، پرنده سرخ بود، صفحه دیگر سفید. نه هیچ چیز دیگری.

به دیوار، صورتت، شکمت، سینه‌ات، نداشتی، مریض بودم، لب‌هام روی بازوت، پایین، بازوت دور گردنم، مار را به لبم، به لبم مالیدی، که بگزد، گفتم اگر بگزد، خندیدی، چشمهای گربه‌ات، با آن سایه‌ی سیاه، دستم روی ران، بالا‌تر، جنگل‌ انبوه، وقتی از هند برگشتی، برگشتی اینجا. کمرت عذاب بود، درد. سفت بود. راه رفتیم. از آن پل حرف زدیم. تو مسافری، ساکن می‌شوی، نگاه می‌کنی، زیر پوست می‌روی، حرف می‌زنی، مردم زبانشان را به تو نشان می‌دهند، تو زبان را به ساق پایت بسته‌ای، گم شده‌ای. خیس شد. ساقت را بسته‌ای، به بندی شبیه فرش. نقش روی فرش، نقش مار پوست مار بازوست. آن را می‌خواهم، از پشت که گرفتمت، کف دستم روی کمرت، سفت بود، ستون سفت، ماهیچه‌های منقبض، با انگشت مهره‌ها را شماره کردم، مریض بودم، سرفه کردم، عطسه، عطسه، از هند بگو.

بیدار شدم. مزه‌ات روی انگشتم. به صورتم کشیدم، پیشانی‌م خیس، تنم. عرق. برایت نوشتم می‌سوزند در اسید دمپایی‌ها، اسیدِ پستان گاو، از شکم گربه آویزان. زن به دنبالم می‌آید، توی دخمه‌های مرمر، دالان دالان، با صندوق‌ها و گنجه‌های بلوط و گردو، آینه‌های قدی، که در آینه حروف و عدد می‌رقصد، صورت می‌شود عدد و کلمه، هر صدا رمزی می‌گشاید. زن می‌آشوبد، سینه و مویش، چهره و رهایی، نورهای قرمز، گریختن، را به جان‌م می‌اندازد. عرق می‌کنی در دخمه و بخار می‌شوی، خمار و خواب. می‌افتی. وقتی می‌گریزی. مدفوع و اسید گربه از پستان گاو. برای دمپایی‌ها، اضطراب. صدام. قرار داشتم. آماده شدم. خزیدم توی مترو، پایین رفتم، تاریک شد. توی تونل. آنکه آمد. روبرویم ایستاد، تویم ایستاد، احساس خفگی. افتادم.

پرسیدی چیست. دریای زرد بود و وزغ، وزغ آبی، ماهی‌های قرمز، صفحه تمام آب زرد گرفته. پسر توضیح می‌دهد. نمی‌فهمم چه می‌گوید. نگاه می‌کند. تو می‌پرسی فکر می‌کند من چه کاره‌ام. وزغ نگهبان ماهی‌هاست، مثل پرنده که اسب را می‌پاید، و اسب که پرنده را، اگر پرنده افتاد، اسب می‌پرد، نجاتش می‌دهد، سرخ است. ماهی‌ها را، اگر افتادند بیرون، بیرون کجاست. آنجا. آنجا بیرون قاب تصویر. آنجا هیچی نیست. تو گفتی. پسر خندید. دست‌هایش را به بی‌تفاوتی تکان داد. زانوت روی زمین بود. دست کشید به بازوت. دختر آمد و آویزان من شد. ندیدم چه گفت. دوربین را به او دادی، او رفت و از خودش و از دوستش توی پنجره عکس گرفت و از چیزهای دیگری، و آدمهای دیگری، در کارگاه، آنها نقاشی‌ها را نشانم می‌دهند، فردا برنامه دارند، آنها را می‌فروشند، توی قدیم شهر، در کافه‌ای. پسر به تو می‌گوید به من بگویی بیایم آنجا.

می‌خواهی برگردی هند.

کنار رودخانه نشستم. هرجا نگاه کردم گربه‌ای از شکمش پستان گاوی آویزان. دمپایی‌ها توی آب می‌رفتند. فریاد می‌زدم و از دالان مرمر می‌گریختم، از دالانی به دالان دیگر. ترسیده بودم. رودخانه گل بود. آب اسید بود. اسید از پستان گاو می‌ریخت با قاطی‌اش دانه‌های سیاه که به مدفوع موش می‌مانست، غلیظ، صورتم زیر پستان، دهانم، چشمم. صورتم، دمپایی‌ها توی اسید می‌سوخت. باید جواب می‌دادم، زن می‌پرسید، هر سوال قفلی می‌گشود. همه را می‌دانم. بخار برخاست، صورت نداشت، صورت او می‌شد، نمی‌خواست، توی بخار، افتادم. از مترو پیاده شدم. دور و برم را نگاه نکردم. ترسیدم بیاید.

گفتی مار تن من است.

گفتم قفل. خواباندمت، روی زمین، خشک. پیرهنت را بالا زدم. بیرون کشیدم، سینه‌ بندت نبود. سینه نبود. خواستم مار را از بازوت باز کنم. گوشتت کنده شد، بازوت، پسرک بالای سرم ایستاده بود. یتیم‌خانه باغی‌ست. از پله‌ها بالا رفتیم. دیوارها را با پوستر، با کاغذ رنگی، با عکس بچه‌ها پر کرده‌اند. دخترها جمع شدند، سرود خواندند. دکلمه‌ای خواند دختر بزرگتر، سیزده ساله. مچت کنده شد. خون نیامد. لبم را گذاشتم روی مقطع. به خودت پیچیدی. کمرت. ساق‌ها را از ساق‌ات بریدم. چه کار می‌کنی. فریاد زدی. پسرک خندید. دوید. عکس را آورد، نشانم داد. توی شیشه صورت خودش بود، تن دوستش که آن‌طرف شیشه. گونه‌ام را بوسید. گفتم از اسب عکس بگیرم؟ گفت بگیرم. گرفتم. گفتم تنت را بلعیده.


رفتی رم. نوشتی عمل کرده‌ای. مار را از بازوت بریده‌اند. کمرت درد نمی‌کند. برمی‌گردی. دلت تنگ شده. من واقعی نیستم. از پوستم نفست بالا می‌رود. هند می‌شوم.

می‌گویی اسبی. پسرک گفت. توی باغ بازی می‌کنیم. می‌دویم. او می‌آید. کاغذ تازه می‌آورد، سفید و چشمهای عینکی، عینک سرخ است. تو اسبی.



سیزده ژوییه 2011
امیر حکیمی


پی‌نوشت – و میان من و تو راه محبت به چه تاویل گشاده تواند بود؟ که من طعمه تام و هرگز از طمع تو ایمن نتوانم زیست. / کلیله و دمنه 




Sunday, July 10, 2011

نامه‌های غربت / 9 - به شاهد


مرا دلی‌ست که رو از فراغ می‌پیچد،
سر نظاره ز گل‌های باغ می‌پچید، به آشنایی زلف تو 
خوش‌دلم 
شب هجر 
به فرض گر همه بوی چراغ... 
به بوی زلف تو گر خاک می‌زنم به مشام 
نسیم می‌شود و در دماغ - می‌پیچد
                                     
                                      - طالب


شاهد عزیزم


پشت در، تا نامم را بخوانند، منتظر بودم. آنها حتا از پس تلفظ آن هم بر نمی‌آیند. توی فکرهایم - آفتاب هم رحم نداشت. شب‌ها داغتر، زیر شیروانی، من که نمی‌خوابم، اما آن گرما، گرما طاقت را از آدم می‌گیرد، افتاده باشی در آب جوش، تنت توی عرق خودت ور می‌آید، پخته می‌شود، استخوان نرم می‌شود – این یک سال را ورق زدم. از آن شب پارسال که در خانه‌ی تو بودم و کسی نمی‌دانست من رفته/نرفته‌ام و به کسی نگفته بودم و از تو خواستم به کسی نگویی. برای من سفر قبل‌ترش آمده بود، اما چرا می‌خواستم خودم را به انزوایی مصنوعی حبس کنم، اگر می‌دانستم بعد اینطور می‌شود که شده، اگر مختصات آوارگی را می‌دانستم، اما نخواستم کسی بداند. رفته بودم. برای خودم هم رفته بودم. آن انزوا وقتی آغاز شد از دوشنبه‌ای که در کوچه‌ی روبرو، صدای گلوله آمد و نوجوانی روبروی چشم‌ام بر زمین افتاد. دیگر آنجا خانه نبود، بوی خون و فریاد و سطل‌های سوخته بود. من زندگی را معلق کردم، شهر مرا معلق، و خاطراتم، و از خانه بیرون نیامدم. اگر می‌آمدم، همه‌ی ما در آن شهر غریبه‌ایم، بعدن نوشتم آن غربتی که آنجا دنبال ما می‌آید هیچ کجای جهان آن‌طور نیست. اگر تفضیلی باشد، غریب‌تریم در شهری که هرکس به همان زبانی حرف می‌زند که ما حرف می‌زنیم و هیچ‌کس نمی‌فهمد آن زبان را انگار و تو سکوت می‌کنی. آمدنم بیرون از خانه، تمام آن سال، آن شبهای چهارشنبه‌ی معهودمان بود. از آن شبها گریه‌های رایان و نوش‌خواری‌مان، از آن شبها بحث‌های طویل‌مان، از آن شب‌ها، برگرهای زغالی و در آن آشپزخانه‌ی کوچک بر روی زمین نشستن، همه هست؛ اما بیشتر از آنها تصویر اتوبان خلوت همت است که وقتی از پیش تو بیرون می‌آمدم، باید تا خانه می‌پیمودم و هیچ جنبنده‌ای در بزرگراه نبود پنج صبح پنج‌شنبه. به تو هیچ‌وقت نگفتم که هربار که شبی می‌گذشت، توی راه بازگشتت خیال من این بود که چقدر مانده تا این شبها تمام شود. صورتم تا به خانه برسم، خیس بود. اما حالا، حالا که چندین شهر را گشته‌ و دیده‌ام، هر دو سه ماهی ازکشوری به کشور دیگر رفته‌ام، درست‌ این است که بگویم آدم در تهران تنهاتر است، غریب‌تر و منزوی‌ست.
گنجشکی می‌پرید، ملخی را دنبال می‌کرد. شکارچی ماهر، شکار را یکباره نمی‌زند، از نفس می‌اندازد، به منقار می‌گیرد و ول می‌کند، یکباره، شکار از نفس افتاده گرفتار می‌شود. در انتظار، تماشایم به آن دو بود، نشنیدم که صدایم کردند. با نکش، پای ملخ را، دستش را و بالهاش را جداجدا می‌انداخت. پیش رفتم، پرید، ملخ را برد، نگاه کردم، پوستش را کنده بود. نامم را شنیدم که می‌خوانند. احساس آن ملخ را زیر پوستم بود. زن گفت باید کاغذ دیگری ببرم. نگاهم نکرد. فرقی نمی‌کند برای آنها، آن‌جایی که او نشسته، او خود گنجشکی‌ست، و یک بازی هم بالای سر اوست و یک عقابی بالای سر آن و یک جانور دیگری بالاتر. خشونت دارد طبیعت. آمدم برایت بنویسم چطور تاریخ آدمیزاد تلاشی‌ست برای سوار شدن به طبیعت حال که آن خشونت ذاتی خودش هم هست. توی بالکن نشسته بودم. روبرویم آن کوهی‌ست که زندگی از آنجا شروع می‌شود. این کوه علامت من است، شبیه آن کوهی که وقتی یک سال پیش، پایان و آغازم بود اگر از آن می‌گذشتم، آن‌وقت با چهارپا، با ترس، از گردنه. برای دوستی نوشتم: "رویا ندارم. دلم می‌خواهد دنیا را کوچک کرده باشم، پس در خانه می‌نشینم و خیالم از پنجره‌ی اتاق زیرشیروانی‌ام به تپه‌ی مقابل پرواز دارد، آنجا دنیا تمام می‌شود و من برای احتضار آماده‌ام. و بر سینه‌ی کوه صومعه‌ای‌ست، که تویش رفتم. پیرزن‌ها در جایگاه نماز تسبیح به دست، آوایی را زمزمه می‌کردند. ما سه نفر بودیم و من از کدورت آن فضا، از دود عودی  که بوی ماندگی را خواست پوشیدگی داشت، به حال نفرت افتادم و آن زنها، کلاغ‌های روسی شدند که در زمستان در زیر پنجره‌ام، انتظار می‌کشیدند و تو فکری بودی کی زمانی، چون نمایی از پرندگان هیچکاک، بر پنجره و چراغ و آدمیزاد حمله می‌کنند، خود را به درها می‌کوبند.
کجای این جهان زیستن و چه مقدار دیدن، فایده نمی‌کند. هرجا، با هرجا فرق ندارد. آشفتگی با ما قرین است، من از ملال می‌نویسم و این به خاطر قحطی‌ست. قحطی آمده و هر گوشه جنگ است. دیروز در خیابان کسی را تکه‌تکه کردند. امشب به زنی هجوم می‌برند، برهنه‌اش می‌کنند و بر نوک پستانش فندک می‌گیرند. سیگاری بر صورت کودکی خاموش می‌شود و سرآخر، او که به اینها عادت کرده نفت‌آلوده خود را آتش می‌زند. پشت کوه مجاور، این دنیاست. پشت کوه مجاور چمنزاری‌ست. پشت کوه مجاور عاقبت آدمی‌زاد منتظر است با کلاغها و زنهای صومعه، گورستانی‌ست. و این حرفها را با آن دوتای دیگر گفتم و شب با یکی‌شان در تخت هم‌آغوش شدم. بوی تعفنِ تن و من که دیگر به خودم تماشا ندارم، از جایم جهاند و دیگر خوابم نبرد. از آن شب بیدارم و آن پیرزنها با منقارهایشان بر تنم نک می‌زنند و از زخم می‌مکند. پس هر شب می‌آیند، هر روز بر درخت بیمار می‌نشینند و تو نوبتت را منتظری وقتی، آنها هر شب. و یا خودت را در شهرهای شلوغ گم می‌کنی. غایت آنجاست که روبروی صفحه‌ی مانیتورت بنشینی و از آنجا دست و پا زدن آدمها را تماشا کنی. دنیا را کوچک کرده‌اند و این کوچکی برای من کوچک نیست. چطور به تماشا و شنیدن بدبختی هم عادت کردیم و از کنار هم گذشتیم و او همان انسان‌ است که دیشب برای تو آواز غمگینی خواند. و تو به روی خودت نیاوردی، امروز، در خیابان، در کوچه، پشت کوه مجاور. چراکه تن مجموعه‌ی نفرت است، من دیگر نمی‌نویسم."
بر لبه‌ی پنجره‌ی خانه‌ی روبرو، آن‌وقت دو تا کبوتر توی چشمهای هم نگاه می‌کردند، یکی گردن کج می‌کرد که سفید بود و طوقی قهوه‌ای روشن داشت، یکی که سیاه و خپل‌تر بود، پیش آمد، نک‌های‌شان را در هم چفت کردند، بالهایشان را در هم، نوازش منقار و بال. لبخند ناگاه شد. پس نوشتم انسان، جدای از آن نیست. تپه‌ی مجاور مرز انتزاع من از هراس وحشت دنیاست. دو تا کبوتر، تپه را بر بال گرفتند، از پیش انتزاع من برداشتند، حالا دشت مانده و ملخها و گنجشکها و کبوترها و انسان‌ها و کاکل گندم.

                                                
نوزده تیر هزاروسیصد و نود
امیر


پ.ن – مرا ببخش که آنجا نبودم روز دفاع‌ات. مرا ببخش که آنجا نیستم امروز. مرا ببخش که در گفتن دوستت دارم و دلتنگی، چنین زبان گنگ و پریشانی دارم. 
تولدت مبارک. سمیرا و رایان را به عوض من هم ببوس. 


Tuesday, July 5, 2011

Tetigisti acu / دفتر ضلال


به نظاره ایستاده بودم و آنچه گویم از معاینه گویم.
               "تاریخ بیهقی"


Tetigisti acu 
به فا *
                            


آواز
آخر                                 

روسپی            و        شکارچی
            شبهای مرگ
                                      اوست که می‌آید
             وقت تاول
                             در حلق
               زبان
به گرد اندوه
                             غزالان جستند
              سینه
عریان
و شب دهان گشوده
                             اشتیاق را آغوش کرد
پس از زانو افتاد         ترد
                             تکرار انگشت
در عبور
            به دیوار
                             چسبیده
                             حلقت را
و این دیوانه
          در چشمهاش
            - خلسه -
آفریده‌ی کوچک
              خندید
                             میان آب
اگر برگردد
            به آستانه       قوس می‌اندازد
خفه می‌کند
             تو را
که دل دادی               به زندگی
غبار                       پس
بمیرد            
   اکنون
          رهایش کن


ریسمان                    بر گلو          
بر پا                       طوق  
          سیاه می‌افتد

تف می‌اندازد


* و یک صورت. عیاش و بازیگوش. به رویا دانست، بلور از آسمان می‌افند و لب را به دندان می‌جود، خالی و پوک. به رویا دانست
 که می‌آید.


امیر حکیمی
دفتر ضلال
چهار ژوییه 2011


تسمه – چرم خام و دوال چرمی باشد. (برهان قاطع) – دهخدا
موی شانه کرده‌ی بالای پیشانی را نیز گویند. (برهان قاطع) – دهخدا 

Saturday, July 2, 2011

Est queadam fiere voluptas / دفتر ضلال



در کتب طب چنین یافته می‌شود که آبی که اصل آفرینش فرزند آدم است چون به رحم پیوندد و آب زن بیامیزد، تیره و غلیظ شود.

            "کلیله و دمنه"



* تا تو را بخواند، دامی‌ست. اشتهای سردش را می‌پوشاند. 
هان!


Est queadam fiere voluptas

به فا*
                             



                   سرخ                                خدای آسمان گریست
فواره                       را     ببین
                   بخار                                 خیال را آبستن کرد
          قطره‌ای          انگشتش         در آب
                               نبض
      "قلب دیوانه            به          قلب دیوانه"
                                                         
در                فصل طولانی سکوت
  از سیماش تا سایه                         و       
                                        روز خامش شد
آستانه‌ی                   پیشانی
آجرهای پخته
و                         تورم شد                             آنگاه
صورت                دیگری‌ش           از          کدورت آب  

     برخاست.

* تا بنوشد، چهره جهید، از بلور کمین‌اش: بی‌کران؛ بیا! تا به هیکل برویم، با من.



امیر حکیمی
دفتر ضلال
1 ژوییه 2011


ضرع – پستان و آن چیزی باشد از انسان و حیوان دیگر که از آن شیر دوش‌اند. (برهان قاطع)
          زاریدن. خوار و حقیر گردیدن. / رام شدن / فروتنی کردن / رام کردن اسب. (دهخدا)



                                                                                                                              

Tuesday, June 28, 2011

جغرافیای سگ/ دوم



"دشنه‌ای در کشویی آرمیده است."
- بورخس

"جغرافیای سگ"
دوم.
به امیر حکیمی


عزیزم

باید زود به بستر می‌رفتم که رفتم. چشم بر هم می‌گذاشتم. دست بر تن کشیدن و چشم گداختن و سیر شدن، که گذاشتم، کشیدم، گداخت و شد. و چون پنج دقیقه به خواب رفتم، آشفته. حالا لبم به ودکاست، گلویم را می‌شوید در خیال گلویم گلوله‌ای افتاد، بعد که آشفت، چشم باز کردم، فهمیدم و ترس آمد، تو آمدی که لب بر دهانه‌ی اسلحه می‌نواختی، اسلحه‌ی دستی نه میلیمتری، زبان به سوراخ می‌کشیدی و فرو و با چشمهات هلهله بود، ماشه توی دست بود، تا آبش بیاید، ‌خواستی، دهانِ من بود، آویخته بودم، که انفجار اسپرم در گلو، خیال خون بود، انگشت و ماشه و دسته‌ی اسلحه بود زیر زبانش، و جاندار بود، از هول و اضطراب، خیس و آشوب، توی اتاق پهلویی آنها خوابیده‌اند، تا صدایم را خفه کرده، میان ملافه و بالش، تا صدایت را خفه کرده از گداختن گلوت. و همان تصویر صورت تو شد که افتاده و بی‌جان و خیره‌ست. آن شعله که در چشم تو می‌گرفت، آن التهاب رهایی، در چشمم، سربی و تعرق. با هر مکش، هر تمنا، گلوله در آستانه  تر، وقت که صورت تمام دهان، تمام واژنم و نوشتی که رهایم کن..
شب حلقومش را گشود. باید برمی‌خاستم و نور می‌آوردم به نداشتن صورت، لب، میان، دم. و تصویر برهنه‌ی گلوله، در حنجره، نگاه التماس تپانچه، اشتیاق من.

امیر حکیمی
28 ژوئن 2011


پی‌نوشت –
اگر برگ آن داری که اول قدم جان دربازی، بر ساز باش.

عین‌القضات 

Monday, June 27, 2011

Semper idem / دفتر ضلال



اکنون مدتی‌ست که زبانم از دل می‌شنود. دل قایل است و زبان مستمع و این   بیچاره را اوقات و احوالات بوالعجب روی می‌نماید، مدتها و وقتها می‌باشد.

 "تمهیدات، عین‌القضات"


Semper idem
به فا *

                                      - و احترام آتنا اکرمی


جیغ می‌زند
سرم
بر لبانگاه استاده
سنگ را می‌رهاند
در جگر                   و عربده
کبوتر    از حنجره
                             می‌گریزد
به نزدیک
          چه سیاهی
بر دهان گوشت
             رها
                             بیمار

* - به من شنو آواز پریشان‌ت را. به من شنو دلداده‌ی جوان‌ت را، همیشه‌ی زاری‌ت، سال به سال، چرا که‌ شکستی‌ش، که شیر بر آستانه خواباندی، شلاق و مهمیز، جوانِ گرگت شد، پاره‌   
                                                                      پاره‌ای –

 چینه پر از سنگِ سگ
                   جواهر و جگر
سپاه مرگ       آراسته
مرده انبوه
از هر مرز می‌رود
                    هر دالان
 در هر
اندامی    ،     تنی
جا مانده
                   تا  ران
می‌خواند

* - آرزو می‌شکنم تا دروازه بیافتد. - بالا غوغاست. گلهای پستان نوشان و هلهله در شهد. نور خلسه. دریا آغوش. -
                 الاهه‌ی مست"

تا بیاساید
               آب اگر برهاند
گرگ
          رها
                   کبوتر است.


امیر حکیمی
دفتر ضلال
27 ژوئن 2011


* بر رگهای بلور: سنگ سگ، سنگی‌ست که چون به طرف سگ اندازند، به دندان گیرد و دور افکند. در عداوت موثر دانسته‌اند چون در آب یا شراب اندازند و از آن بنوشند. و حضور او در مجلس باعث عربده‌ی اهل مجلس و گذاشتن‌ش در برج کبوتر، باعث گریختن کبوتران است. "دهخدا"