Tuesday, August 16, 2011

نامه‌های غربت / 11 / به شاهد



ابلیس از خدای عزوجل خواست تا او را بر تن ایوب تسلط دهد و خدای او را بر تن ایوب بجز زبان و عقل و قلبش تسلط داد و ابلیس بیامد و ایوب به سجده بود و در بینی او دمید و تنش ملتهب شد و عفونت گرفت.

از سرگذشت ایوب، تاریخ طبری ج. اول


و طاعون در آنجا رخ داد و غالب مردم آن بگریختند و در بیرون شهر فرود آمدند و بیشتر باقیماندگان هلاک شدند و بیرون شدگان سالم ماندند و چون طاعون برفت سالم بازگشتند و آنها که در دهکده مانده بودند گفتند "اینان دوراندیش‌تر بودند، اگر ما نیز چون آنان بیرون رفته بودیم، تلفات نداده بودیم و اگر بار دیگر طاعون بیاید با آنها شویم." و بار دیگر طاعون بیامد و آنها فراری شدند و سی و چند هزار کس بودند که به همان مکان فرود آمدند که دره‌ای وسیع بود و فرشته‌ای از پایین دره ندا داد و فرشته دیگر از بالای دره ندا داد که بمیرید. و همگی بمردند و پیکرهاشان بپوسید.

از قصه‌ی حزقیل نبی در "سخن از کار بنی‌اسراییل"، تاریخ طبری ج. دوم



رفیقِ جان من


پدر بودن چطور حالی‌ست. اغلب به این فکر می‌کنم. با اینکه از آن حرف نمی‌زنیم. هیچکس حرف نمی‌زند. از کشتن‌اش زیاد شنیده‌ام. اصلن از کشتن زیاد می‌شنوم. دلم می‌خواهد بروم سوریه. قبلن که نمی‌خواستم. بارها پیش آمد و نرفتم. اصلن فکر نمی‌کردم روزی این‌طور بخواهم. فکر کردم با وسایلم چه کنم. چمدانم را کجا بگذارم امانت و تنها با کوله‌ام بروم ترکیه، راه رفتن را پیدا کنم. شاید این گذرنامه که به هیچ دردی نمی‌خورد، آن‌جا به درد خورد.یا از کوه. آنها که فرار کرده‌اند آمده‌اند ترکیه، از آنها می‌پرسم چطور بروم آنجا. من می‌ترسم. با این‌که چند مدتی‌ست خیلی دیده‌ام، ترس‌هایم ریخته، اما می‌ترسم. و چون تنها می‌نشینم، آن مردم را می‌بینم که در کشتن‌شان هم‌دستیم، که هیچ‌کس از آنها خبر ندارد، از آن حرف نمی‌زنیم. با کتاب‌هایم چه کنم. لباس چندانی ندارم. آنها را می‌دهم به کسی، لبتاپ و باقی چیزها که حمالش شده‌ام، فقط با دو سه دفتر سفید بی‌خط تازه. ولی می‌ترسم.
چند روز پیش کاغذ و قلم برداشتم که برای دوستی نامه بنویسم. دیدم دستم با قلم روی کاغذ نمی‌رود. کاغذِ خیلی نزدیک، مثل پوستِ خیلی نزدیک، مضطربم کرد. قلم لای انگشتهام، چون دست دیگری توی دستم، مضطربم کرد. بد نوشتم، دستم می‌لرزید و حرف می‌رقصید، رقصش، مثل نفسِ خیلی نزدیک، مضطربم کرد. و تمامی نداشت. اضطراب تمامی ندارد. به آن آدمهایی فکر کردم که شب چطور سر می‌گذارند به خواب. چطور با آن مرگی که دارد می‌بلعدشان کنار می‌آیند. و خودمان که چطور نشسته‌ایم و تماشا می‌کنیم یا حتا از تماشایش هم پرهیز داریم. نه فکر کرده باشم بروم آنجا کاری کنم. شاید تا یکی را در آغوش بگیرم فقط و با آنها بگریزم و بیفتم و بلرزم. اما می‌ترسم. از خانه بیرون نمی‌روم. در اتاق می‌نشینم. خودم را حبس می‌کنم. هم‌خانه‌ام اصرار دارد با من حرف بزند، فکر می‌کند پارانویا دارم، نمی‌فهمد از چه می‌ترسم، چطور اضطراب را برایش توضیح بدهم. نمی‌فهمد تعلیق چه چیزی‌ست. وقتی نگاه کردم دیدم روی کاغذ طنابی کشیده‌ام، آدمی کشیده‌ام، آن آدم طناب را به گردن گرفته‌ بود، آویزان بود، تلوتلو می‌خورد، زیرش نوشته بودم "هرکس راه خودش را در اضطراب دنیا پیدا می‌کند، با آن کنار می‌آید." اما اغلب که التماس می‌کند که تمام شود، خود را به اضطراب تازه سنجاق می‌کند. من کنار نمی‌آیم. چطور این را به هم‌خانه‌ام توضیح بدهم. برایش از جغرافیای سگ حرف می‌زنم. و آن نقاشی را نشانش می‌دهم.

***

صدای بال ملخ می‌آید. آن دو تا کفتر کرچ که برایت گفته بودم، دیگر با هم نیستند. یکی‌شان مانده، هر روز می‌آید همان ‌جای قرار می‌نشیند و انتظار می‌کشد. آن دیگری نمی‌آید. ملخ‌ها به اتاقم هجوم می‌آورند. از پوستم بالا می‌روند. خودم را می‌تکانم. وحشت می‌کنم. فرار می‌کنم. توی کثافت افتاده‌ و دست و پا می‌زنم. با اینکه از آن حرف نمی‌زنم.
پدر بودن چه‌طور حالی‌ست؟
هم‌خانه‌ام نمی‌فهمد. آن دیگری کجا رفته. من و هم‌خانه‌ام می‌نشینیم و نگاه‌ش می‌کنیم. و ملخ می‌آید. بر سر و روی‌مان بلند می‌پرد. بلند می‌شویم و می‌گریزیم. من می‌خواستم بگیرم و رهایشان کنم. و از ملخ‌ها حرف می‌زنیم. ملخ‌های خاکستری، ملخ‌های سبز. اما نتوانستم. پایم را هرجا فرود آوردم روی تن یکی‌شان و مچاله شد تن‌اش و خون‌ لزج‌اش کف پایم را لیسید.
اما آن بیماری با من هست و عقیم‌ام می‌کند. آن خال‌های سیاه که از خرداد آن سال یادگار مانده. و تمام پوستم را پر می‌کند. گفتم آن پوست را نفرین کرده‌ام، تا به خودم بازگشت کند. از تماشای خودم مضطربم. و به کسی نشان‌ام نمی‌دهم.
آن ترسی که می‌گویم، از بی‌هم‌زبانی‌ نیست. از بی‌رفیقی نیست. از بی‌اعتنایی نیست. از خود آدم است. هرکس از همان گزیده‌ست، که بیرون از مرزهای خودش، در مرزهای خودش، خودی را پیدا می‌کند که پیشتر آشنایش نبوده. دروغ می‌گویم. می‌خواهم خودم را گم و گور کرده، به سوریه رفته، برای خودم حیثیت بخرم. وگرنه مرگ آدمها به من چه ربط دارد. مگر سعادت چیست. در ما ستایشی‌ست از مرگ که تاریخ می‌داند. ما که پستو در پستو ساخته‌ایم و به آن عمق می‌دهیم و خود را در آن پنهان می‌کنیم که نزدیک‌ترین آدمِ آدم از آن خبر ندارد.
پدر بودن چطور حالی‌ست؟ برایم بنویس. حسرت دارم. می‌خواهم او را ببخشم. او نمی‌تواند خودش را ببخشد. می‌بینم که نمی‌تواند. من هم نمی‌توانم خودم را ببخشم. تاریخ می‌داند. او مرا دنباله‌ی خودش می‌داند و نمی‌بخشد، من چون او مرا دنباله‌ی خودش می‌داند، رفیق خودش نمی‌داند. خیلی تنهاست، من این را می‌فهمم و کاری از دستم برنمی‌آید. تو می‌دانی چطور حالی‌ست.
از ملخ‌ها می‌ترسم. با اینکه کاری به آدم ندارند. نه اینکه گاز بگیرند، نه اینکه نیش بزنند، یا کاری. از گله‌ می‌ترسم، از هجوم یکباره‌ می‌ترسم. از اینکه باید از شرشان خلاص شوم. آنها را می‌کشم، چیزی در خودم می‌میرد.

رفیق من

هرکدام از ما، یکان‌یکان به خود وامانده‌ایم. و در پستوی خود می‌پوسیم. تاریخ می‌داند.


امیر
10 و 16 اوت 2011


پی‌نوشت –

خیال دام و قفس          انتظار
آزادی‌ست به خون خویش
تپیدن شکار               آزادی‌ست
شکار   تشنه‌لبم           جان    
فدای صیادی  که  دام
                   حلقه‌ی او
چشمه‌سار آزادی‌ست
کدام عقده گشاید به ناخن
پرواز
گره
      به کار
               زدن
پود و تار        آزادی‌ست.


- اسیر شهرستانی

                   

Thursday, August 11, 2011

نامه‌های غربت / 10 / به شاهد


"من هم با نهایت مواظبت حتی‌الامکان از آنچه که موقعیت من داراست بهره می‌پذیرم. با وجود اینکه امروز خیلی تغییر کرده‌ام و دارای یک قسم افکار اجتماعی و احساساتی هستم و با کینه و انتقام آنها را می‌پرورانم، تصدیق می‌کنم که طبیعت بیش یا کم همیشه انسان را به تماشای اوضاع خود دعوت می‌دارد. مغز من هنوز خیلی بیش از حد لزوم شاعرانه‌ست یعنی مشرقی."

از نامه‌ی نیما به ارژنگی



شاهد عزیزم

(مرا دلی‌ست که رو از فراغ می‌پیچد *)


همین‌طور که شقیقه‌هام متورم و درد بود، و مرده روی کاناپه افتاده بودم، زیر چشمم صدای نعره‌ی مردی شد. هم‌خانه چشم به فیلمی دوخته بود، گفت سفید شدی. خواستم بگویم از تویم سفید شده، فکر کردم گفتم، اما گفتنم صدا نشد، گفت سفید شدی. بعد آن نعره. فکر کردم ازتوی خوابم می‌آید، صدای نعره با صدای دریا. گوشه‌ی چشم باز کردم، تام هنکس در صفحه‌ی تلویزیون انبری در دهانش فرو کرده بود، و با سنگی که در مشت گرفت بر امتداد آن کوبید، درد دندانش را خواباند و مدهوش بر زمین غاری افتاد که به آن اسیر بود. دوباره چشمم را بستم و نعره‌های مرد و دریا شد.
دیگر نفهمیدم. پژواک آن صدا به سفیدی تویم چنگ زد و صورت و استخوان‌ شد. چشم که گشودم سیرکی بود توی مسکو. به پسربچه‌ی بغل دستی‌ام خودم را معرفی کردم، [من] امیر حکیمی هستم. [او] مرا می‌شناخت و زن، آن بالا روی بند، می‌رقصید. پسرک دستش را به چشمهاش حایل کرده بود و می‌ترسید. جیغ کشید و زن از تعادل افتاد. جیغش بلند بود که زن از تعادل افتاد، و شنید. طناب صورتش را و جمجمه‌اش را دو تکه کرد، و صورت، در دریا غرق شد. پسرک چشمهایش را به سینه‌ام چسباند و جیغ‌اش، سفیدی‌یِ توی تنم شد. وقتی از سفیدی بیرون آمد، بندباز بود، پسرک نبود، صورتش دو تکه بود و جای بینی، بخیه داشت.
از سفیدی برخاستم. آمدم آن نامه را تمام کنم. یاد جمله‌ای افتادم، تا آن جمله را در میان نامه‌هایی که در این مدت برایت نوشته‌ام پیدا کنم، میان ایمیل‌های فرستاده را گشتم. سنت باکس قبرستان خاطره‌ست. به خودم که آمدم، داشتم نامه‌های قدیم را می‌خواندم، به آدم‌های خیلی‌هاشان مرده، توی آن سفیدی دفن شده، صورت‌ها، صورتک‌ها.
من آن پوست را نفرین کرده‌ام و آن نفرت را در آدمهای دیگر کاشته‌ و پراکنده‌ام، تا به خودم بازگشت کند. و او بر بند می‌رقصد، فریاد را می‌شنود، از تعادل می‌افتد، دو پاره‌ی صورت در دریا گم می‌شود و از سفیدی‌یِ تویم برمی‌گردد.
جایی نوشته بودم "اغوا دو سویه‌ست، از دو سو کش می‌آید و اغواگر، اغوا شده‌ست." اما این جا نیرنگی‌ست. تنها ماری‌ست که اغوا کند و ببلعد. طعمه نمی‌داند، طعمه‌ای که نمی‌خواهد و نمی‌داند. این است که به آدم بازگشت می‌کند و بر پوست می‌نشیند و نفرین آن می‌شود که نیرنگ نیست، امتداد دیگری‌ست.
[او] مرا می‌شناخت. او، خود من است.  
دوست من، من نمی‌توانم از همه‌چیز بگویم. اگر بگویم، محکومم؛ وقتی سکوت می‌کنم هم. آدم همیشه در حدی از خودش، گنگ و لال و درمانده‌ست. مرا از آن و به آن ببخش.

امیر
11 اوت 2011


پی‌نوشت – توی آن قبرستان که می‌چرخیدم، این نامه را دیدم که یک سال پیش همین‌وقت به کسی نوشته‌ام. می‌خواهم آن را برایت بخوانم.


عزیزم


دیروز توی خانه نشستم جز وقت غروب که صدای دریا توی گوشم بود و فکر می‌کنم اگر هر روز به آب نگاه نکنم، می‌میرم اینجا. با آب حرف می‌زنم و زمزمه دارم. او هم گوش می‌کند و موج یا کشتی‌های باربری که دور می‌روند، با خود می‌برند و شاید یکروز هم یک بطری بردارم نامه‌ای بنویسم و درش را گذاشته به دریا بسپارمش. اگر کودک بودم، دوچرخه داشتم و از کنار ساحل تا دور و دورتر می‌رفتم و به مرغ دریا غذا می‌دادم و از دیدن عروس دریایی ذوق داشتم که چون رازی برای خودم نگهش دارم. چون امروز دوتا عروس دریایی بزرگ دیدم که چندتا کوچکتر دور و برشان می‌پلکیدند و من با نگاه شیفته، از خودم می‌پرسیدم آیا آن کوچکترها کودک عروس دریایند؟ بیشتر خوابیدم چون در خواب تو می‌آیی و تمام این جاهایی که می‌روم را با تو می‌روم آن‌وقت و گاهی تخلیم این است که همه‌اش در خواب بمانم و کمتر بیدار شوم و کمتر به واقعیت فکر کنم و دلم می‌خواهد خوابهایم را ضبط کرده، هر کدام را جدا جدا بنویسم و شاید همان‌ها را توی بطری بیاندازم تا آب با خود ببرد و جایی دفن کند آن‌وقت هزارجا هست از خوابهای من، مثل این قبرستانی که امروز دیدم کنار دریا و دلم خواست تویش بخوابم و از همین خواست، هراس داشتم که آنجا بروم و هراس داشتم که آنجا دراز بکشم و باز خودم را به خواب بسپارم، چون دل ندارم  بدانم آنجا چه خواهم دید و از دیدنش می‌پرهیزم. دیروز برای همه‌ی اینها به تو ناسزا گفتم و خودم را خالی کردم و باز شیفته‌ات شدم و همه‌ی تقصیر را به عهده برداشتم.
توی استارباکس نشسته‌ام. این محله‌ی کوچکی‌ست، با میدانچه‌ای. یک طرفش دریا و در طرف دیگرش کوهپایه‌ی جنگلی. دو ساعت در ساحل راه رفتم و تماشا کردم و بعد از کنکاش فراوان، جایی را که خانه‌ی مرغ دریاست پیدا کردم. از روزی که به قایق نشسته بودم و آنها دنبال قایق می‌پریدند و از پرتاب دست مردم غذا می‌گرفتند، با خودم این سوال را داشتم که خانه‌ی اینها کجاست و چشم می‌گرداندم که وقت تاریکی، اینها کجا می‌روند و آرام می‌گیرند. بعد عروس دریایی‌ی سفیدی دیدم با چتر گشوده‌اش که آرام آرام راه می‌گرفت و از کنار دیواره‌ی ساحل دور می‌شد و از کنار ردیف کشتی‌های تفریحی و جلبکها که سبزی‌شان در کف دریا نمایان بود. گرسنه بودم. دیشب عوض شام کیک و قهوه خوردم و امروز هنوز ناهار نخورده‌ام جز این‌که اینجا نشسته‌ام با موکا. یعنی هنوز هم گرسنه‌ام و هرچه فکر می‌کنم میلم به غذا نمی‌کشد. با خودم این فکر را داشتم که برای این مدت یا همیشه، گیاه‌خوار بشوم و خیال خودم را از بوی گند گوشت راحت کنم. همینطور دلم می‌خواهد ساعتها کنار آب نشسته بمانم و به رمانی دست ببرم که هیچ از اجزایش آگاه نیستم. احساس می‌کنم دچار این ضعف خیال شده‌ام که جز خودم و داستانی که من را بازنمایی می‌کند، هیچ برای نوشتن ندارم، همین است که وبلاگ را به خاموشی سپرده‌ام. دلم نمی‌خواهد کسی از جزییات سفری که از سر می‌گذرانم، تجربه‌ای که می‌گذرد، خبر داشته باشد جز همان محدود دوستانی که می‌دانند و از طرف دیگر، ماده‌ی خام بسیاری دارد بر هم تلنبار می‌شود که تکه‌تکه‌هایی‌ش را در همین نوشته‌هایی که برای تو می‌نویسم و یا برای شاهد، می‌آورم و با این همه هنوز از جزییات گذشتنم از مرز هیچ نمی‌دانی و آن خود ماجرای خطیری‌ست. با همه‌ی فکرهایی که برای خودم دارم، بیشترین چیزی که می‌خواهم یا آنچه نهایتن برای خودم می‌بینم، همین است و جز این هیچ. حالا کشتی‌های کوچک را تماشا می‌کنم، از این تراسی که آنجا نشسته‌ام و می‌بینم هرکدام با فاصله از هم ایستاده‌اند و انگار قلمروی مخصوص به خود دارند در وسط آب و با اینکه شبیه کشتی‌های صید ماهی نیستند، با خودم می‌گویم تفریحشان این است که ماهی بگیرند یا اینکه توی آب می‌روند و شنا می‌کنند و یا چیز دیگری شبیه به همین.
از خواب که بیدار شدم با نیما سروکله زدم و یک نامه‌ای‌ش به ارژنگی را تایپ کردم که چندان مورد علاقه‌ام نبود، اما نموداری از تفکر اوست که تا رسیدن به آن چیزی که در نهایت بوده، فاصله داشته و برای فهمیدنش، گریزی از همه‌اش نیست. آنوقت "کافکا"ی دلوز را دست گرفتم که اینجا خریده‌ام و فرانسه‌ی سختی دارد. دلم می‌خواهد بخشهایی‌ش را ترجمه کنم یا کار دیگری و البته برای اینکه به زبانی که اینها می‌نویسند نزدیک شوم، تا بتوانم به نیما بپردازم، از خواندن این نوشته‎‌ها، چاره ندارم.
به آینده فکر نمی‌کنم و با همه‌ی نوسانی که از گذشتن وقتم اینجا دارم، ترجیح می‌دهم که خودش را به من بنمایاند و این تقدیر من است که مشکل و سخت پیش می‌رود و این هم هست که من خودم سختی را انتخاب کرده‌ام و این توقع که در این شکل زندگی با من همراه باشی، توقع خودخواهانه‌ای بوده و برای هیچ‌کس دیگر هم این را نمی‌خواهم که شریک اتفاق و ماجراهایی باشد که بر من می‌گذرد و به اضطراب و دلهره سخت روزگار بگذراند. و پس از آن دوباره چشمهایم را به رویا سپردم که وقتی دلم برایت تنگ می‌شود، و وقتی دلم هوای دیدنت را دارد، آنجایی. حالا چگونه‌ای و چطور می‌گذرانی؟ این سوالها مربوط به من نیست و من باید به این غیاب خو بگیرم.


کفر است                  در طریقت ما
کینه     داشتن
آیین ماست
سینه              چو آیینه
          داشتن
پرواز
          در قفس
نشنیده‌است      کس
دل را ز          چیست
این همه در      سینه
                   داشتن *



امیر
یازده اوت 2010


* طالب آملی

Sunday, August 7, 2011

جغرافیای سگ/ پنجم


"آخر راستش را بخواهید من و ناتالیا، هردومان، تانیلو سانتوس را کشتیم. او را به تالپا بردیم تا همانجا بمیرد. و مرد. می‌دانستیم جان سفر به این دور و درازی را ندارد؛ با وجود این بردیم‌اش، دوتایی کشان‌کشان بردیم‌اش، با این فکر که اول و آخر از دستش خلاص می‌شویم. همین کار را هم کردیم."

داستان "تالپا" خوان رولفو



"جغرافیای سگ"
پنجم.
به امیر حکیمی

عزیزم

دنیا محشر است. من از لبهای تو می‌ترسم. سفیدی سینه‌ات را تماشا می‌کنم و بی‌قرار می‌شوم. بی‌خود محشر را به وقت دیگری می‌اندازند. آن تصویر که آدمها از هم می‌گریزند، مادر بچه‌اش را می‌اندازد، کسی کسی را به جا نمی‌آورد، همین‌جاست. نترس.
از طرفی من هم گاهی زنم، یا می‌خواهم باشم و یا چون دلم می‌خواهد تو باشم. آن زجری که از تنت می‌کشی که دست می‌کشی، کشیدم و ترسیدم. توی آینه، تماشایم کردم. و صبح دستم را سوزاندم. توی اجاق گذاشتم و بوی کباب گرفت. انگشتی که به لبه‌هایم انداختم وُ تاول شد. تا تو را در خودم پیدا کنم و از تو خلاص شوم. به هم‌خانه‌ام گفتم حلزونم. گیج و مبهوت بود. در خودم می‌ریزم. دوتایی نگاه می‌کردند و گفتم تو خرگوشی. و حالا زنم و لخت بودم. نه به خاطر مستی. بعد افتادم. دستم لای پاهایم بود، زانوم لمس شد و دیگر نفهمیدم.
گفتم کجا بودی؟ سه هفته بود نبودی. وقتی برگشتی بوی لاشه می‌دادی. پوستت.
از تو که می‌نویسم از تپانچه می‌نویسم.
انگشتم روی ماشه‌ست.
همیشه.
نزدیک شدی. روی زمین خوابیدم. روی تشک. تو آن طرف مرده بودی. گفتی هیچ‌جا. روی پارکت و زیر چادر سفید. بعد لاشه آمد و عکست را نشانم داد. و صدایت را. گفتم کجا بودی. هیچ‌جا. آن‌وقت لخت بودم، توی کلیسا، سه تا مرد نماز می‌خواندند، توی محراب، افتاده بودم روی صندلی‌یِ مخصوص، آن وسط، یکی‌شان از پایم لیسید، بالا آمد و مکید، می‌دانست چطور، و کجا ولی تو بودم. روی صندلی آبم آمد. زیر سقف بلند، توی نماز آنها. قربانی را آتش می‌زنند. قربانی از حال رفته. و بعد سرش را می‌برند دارد که می‌سوزد و خون آتش را سیراب می‌کند.
بعد با تو حرف زدم. تو یادت نمی‌آید. قرار شد کنارت بیدار شوم و تو مرا نشناسی. دست به کشاله‌هایم کشیدم. آن زخم را بلیسی. باران می‌آید. نمی‌برمت جایی که چیزی از گذشته‌ات تویش باشد. تو به عمد فراموش کردی. اول بغلت کردم. بعد بوی لاشه آمد. تو دروغ گفتی، چون همیشه. توی چشمم نگاه کردی، چون همیشه و گریه کردی. نفهمیدی زن شده‌ام.

و  لوله‌اش را در مقعدت فرو می‌کنم.

لبهای تو سفیدند. صورت نداری توی آینه. و منزجرم از لبه‌ها. آنها شمع روشن کردند. هرسه از پاهام بالا آمدند. و من صندلیِ سنگی بودم. کلیسا، کلیسای سوخته شد.

ماشه را می‌چکانی.
روده‌هام می‌شکفد.


امیر حکیمی
هفت اوت 2011


"این فکر هم کارمان را آسان نمی‌کند که تانیلو در هرحال می‌مرد."
از همان داستان

Wednesday, August 3, 2011

جهان پوستی / ویلنوس


I hate travelling and explorers.Yet
here I am proposing to tell the
story of my expeditions


opening of “Tristes Tropiques” By
Claude Levi Strauss


"جهان پوستی / ویلنوس"

یادداشت / برای فا*
دوم اوت 2011



مسافرخانه حقیر بود. خوب بود. توی حیاط مردها نشسته بودند، ورق‌ بازی می‌کردند، دور میز. گرم بود. کولر داشت اتاق اما، خنک بود. دراز افتادم. نزدیک قطار بود. صدای سوت قطار بود. از بالکن قطار می‌رفت. آئودرا توی بالکن بود. به قطار نگاه می‌کرد. چشمهایش با قطار. چشمهایم بسته بود. توی چشم‌هایم می‌دوید. موهاش بلند بود. لاغر و رنگ پریده بود. افتادم. از عمد. تا برسد. پا به پاش انداختم. افتاد. پهلوم شد. دستم شد. این‌جا خوب است. برنگردیم. گرم نیست. گرما زده بودم. دیشب. دلم می‌پیچد، سرم. می‌دانستم می‌رود. راشل آمد پشت در. او را صدا کرد. صدا توی گوشم روان شد. چهره به هم رسید. شناختم. آئودرا در را باز کرد. بوسیدند. توی بالکن سوار قطار شدند. دور شدند. قطار دود داشت. لباس نداشتم. دشت سبز بود، دستش. شعر خواندم.

- کوتاهِ سفر، همه‌مان.

دست توبیاس را گرفتم. با دستش حرف زدم. آرام نگاهم می‌کرد، مبهوت، همیشه ، نگاهش بود. بی‌معنی گفتم، به دستش. به زبانی که نمی‌فهمیدم. سفید و خط‌خطی‌ست. تکرار کردم. ترسیده بود. همه‌شان. مانتاس. دوماس. آکویله. میلدا. و با دست خودم. بعدش. آئودرا طوفان است. آنجا نبود. چشمهایم را باز کردم. توی بالکن رفتم. دست تکان دادم. دور می‌شدند. تکه‌ای از ماه، بنفش می‌شد آسمان. آفتاب می‌رفت. بلندبلند. بو برده بود توبیاس. گفت چه کار می‌کنی. بلند شد مانتاس. عصبانی. پیاله را زد.

لاک‌پشت و مرد
و قلمرو اژدها

آئودرا می‌دود. آئودرای کوچک دنبالش. با لباس سرخ، لبهای سرخ، پوست طلا، چشمهای سرخ. آئودرا می‌ترسد. خلاصی ندارد. می‌گریزد. لبهایش را باز و بسته می‌کند. صدایش را نمی‌شنود. می‌ترسد که نمی‌شنود. فریاد می‌زند. آئودرای کوچک می‌خندد، ریزه می‌خندد، ریزه‌ریزه قهقهه می‌شود، چه صدایی، وحشت می‌شود.
ماهی‌گیر، افسانه‌ست، به دریا رفت. وقتی برگشت، شهر همان نبود. همان شهر بود. وقتی برگشت. خانه‌ را پیدا نکرد. دیوارها نبود. پیرزنی نشسته بود. گفت کجاست. خانه‌ کجاست. داستانش را. رسید به آب. روی لاک لاک‌پشتی نشست. رفت ته دریا. ماند آنجا. چند روز شد. کف آب. قصر بود. قصر اژدهای آب. پیرزن ماهیگیر را می‌شناسد. مادربزرگش برایش تعریف کرده بود. خیلی کوچک بود. خیلی وقت پیش بود. کسی یادش نمی‌آید. دیگر. افسانه‌ی ماهی‌گیر. قشنگ بود قصر. پری‌ماهی بود توی قصر. ماهی‌گیر ماند. چند روز شد. دلش تنگ شد. خواست برگردد. به لاک‌پشت گفت. بر لاک نشست. بالا آمد. به پیرزن گفت. افسانه‌ام. سفر تمام شد.
به آب می‌رسید و آئودرای قرمز می‌آمد و نمی‌رسید. صدایش را می‌شنید و صدا نداشت خودش. فلج بود و ترسیده. به آب افتاد. آئودرای قرمز شنا نمی‌دانست و نیامد و غرق نشد. بلند شد. فلج بود. دستم را گرفت. خیس بود.

- آسمان خیلی آبی

یک لحظه است. لحظه‌ای‌ست که سفر می‌شود. آنها هم ‌فهمیدند. چیزی عوض شده بود. قبلش حرف می‌زدند. مدام. هرکدام از جایی برگشته بودند به قصر. ساکت بودم. به ستون‌های قصر در ایوان نگاه می‌کردم از توی پنجره و به دیوار که ریخته بود. قصر متروک، نزدیک ویلنوس، بیرون ویلنوس. سالها گذشته بود که آنجا می‌نشستیم، فیلم می‌دیدیم، حرف می‌زدیم. موضوع آخر سانسور بود. اعتراض نوشتیم. مقاله نوشتیم. فشار آوردیم. سه سال پیش. روسها چه حق دارند که نگذارند. روسها اگر خوش‌شان نمی‌آمد، دولت را زیر فشار می‌گذاشتند، نمایش را لغو می‌کردند، سانسور می‌کردند. آئودرا اول آنجا بود. کنار مانتاس، توی بغلش، روی لبش. سه سال پیش. بعد توی مسافرخانه بود. راشل پشت در بود با لباس قرمز. یکباره آمد تاپ قرمز. در زد. و جوراب قرمز. آمد تو. رفت توی بالکن. توی بغلش. روی لبش. سوار دود شدند و رفت. رفت نورماندی. می‌دانستم می‌رود. من می‌خواستم بروم. سفر توی دست توبیاس افتاد، از جا که پریدم. دستش را گرفتم، دیگر نفهمیدم. بیهوده حرف زدم. بیرون آفتاب می‌افتاد زیر ستون. مانتاس عصب شد، پیاله را به دیوار زد. آکویله به دنبالش. توبیاس نرم بود. "و بهار همیشه به وقت می‌آید." و بهار همیشه... مدام می‌گفتم. دستش را انداختم. طول نکشید. دیگر نبودیم.

- و علف به اندازه سبز

دخترها لباس تور پوشیدند. توی گرما. باکره. تاج‌ گل بر سر. سینه‌های رسیده‌ی زیر تور. با شمع‌ روشن. و رقصیدند. تا پاییز باران ببارد و زمستان برف. پس تاج‌ برداشتند از سر. پس شمع نهادند در آن. پس انداختند به آب.

آئودرا یعنی چه.

آئودرا یعنی طوفان.  

* مصطفا آکاردئون کوچکی داشت، از دسته دوم فروشی خریده بود و می‌نواخت - کلید‌هاش خراب بود - ولی بلد نبود. زیر آکاردئون، گوشه‌ای، خیلی کوچک، نوشته بود هزار و نهصد و پنجاه و هفت. یو اس اس آر.



“One cannot step twice into the same stream“
Heraclitus

“One cannot enter a river not even once”
Cratylus – quoted in Metaphysics by Aristotle  

Thursday, July 28, 2011

جغرافیای سگ/ چهارم



چیزی که من دارم هنوز دو حافظه است. حافظه‌ی خودم و حافظه‌ی شکسپیر که تا حدی خود منم. یا بهتر بگویم، صاحب من‌اند. جایی‌ست که این دو در هم فرو می‌روند... چهره‌ی یک زن هست.

"حافظه‌ی شکسپیر"، بورخس



"جغرافیای سگ"
چهارم.
به امیر حکیمی


توی گرما سیگار مزه نمی‌کند، هندوانه مزه می‌کند. اما زن چاق دوباره داغم کرد، دیدم آنجای تنم ورم کرده و آب هندوانه از لبهایش چکه می‌کند. نتوانستم دوباره بخوابم. گفتم تخمین سن بلوند توپری که سینه‌های روشنی دارد غیر ممکن است. آب هندوانه روی پوستش شور بود، دهنم مزه‌ی پیاز می‌داد، عرق می‌کردم، سیگار کشیدم. کف پایم آتش گرفت. به او هم گفتم بیاید. بوی ترشی داشت. دیدم او هم ورم دارد، پیرهنش را پاره می‌کرد. عصبانی شدم و پا از توی آب سرد بیرون آوردم و از حمام بیرون آمدم و توی اتاق خودم را حبس کردم و نگذاشتم بیاید تو. می‌خواستم مزه‌ی پیاز و مزه‌ی هندوانه و مزه‌ی سیگار از دهانم برود. خودم را خاراندم. دستم پر از جای نیش بود و ناخن در پوست راه گرفت. پودر را روی زخم ریختم، آتش گرفت.

سلام به آب برسان.

بیدار شدم. همه‌جا تاریک بود. گفتم رفته. در اتاق را باز کردم، از لای در پاییدم. هیچی نبود، تاریک بود. صدای رفتنش را نشنیدم. خیس بودم، موهام چسبیده. توی رستوران مادام بوآری سفارش دادم. چند تا عکس آوردند. یکی را انتخاب کردم. گفتند اسمش مادام بوآری‌ست. شماره‌اش را دادند. قرار شد زنگ بزنم. آمدم توی خیابان. باید می‌رفتم به کافه‌ی هتلی، برای پاپ کوییز. آنجا بود. او. توی گروه مارک بود، سونیا بود، بیگ جان بود و من بودم. فقط جواب یک سوال را می‌دانستم: گوبلز. با این حال سوم شدیم. آمدیم بیرون، دست سونیا را گرفتم که او ببیند. رفتیم از کوه بالا، من تند رفتم، سونیا نمی‌آمد. گفت آرام‌تر. شب بود. تاریک بود. صدای ناله‌ای آمد و صدای سگی آمد. سگ دنبالمان راه افتاد. من هم مست بودم. او هم سرش گرم شد. نگاه کردم به راه. یادم رفت. سونیا عقب مانده بود. هی می‌گفت آن فیلم را ببین. این فیلم را ببین. من همه را دیده بودم، به روی خودم نیاوردم، زدم زیر آواز، توی آوازم نشست. سگ هم می‌آمد. روی تخته‌سنگی. سرش را گذاشت روی شانه‌ام و گریه کرد. می‌خواندم. با صدای الکل. داستانش را گفت. سه سال پیش شد. آن پسر بودم. اسمش یادم نماند. شاید مارسل بود. حالا لال شده. دیگر چیزی نمی‌فهمد. مغزش خراب شده. گفت برایش پیغام بفرستیم و گوشت را به دندان کشید. مزه‌ی گوشت یادش رفته بود. عق زد. او را بالا آورد. آن شب.

مزه‌ی هندوانه نمی‌رود. دوباره دهانم را شستم. نرفت. شامپو ریختم توی دهانم، چند دقیقه شد، کف شد، مزه‌ی تلخ شد، زبانم خنک شد. خنکی از گلویم پایین رفت. نرفت و دستم می‌سوخت.

در پیغام نوشتم سونیا گوشت را به دندان کشید بعد از یازده سال و بالا آورد و حالا کنار من افتاده و دلم برایت تنگ شده و کجایی. چند دقیقه گذشت و من فکر کردم به آن شب. راه افتادیم و سونیا به من تکیه داد و سگ دنبالمان ‌آمد. این‌بار راهِ پله‌ها را گرفتیم. وقتی رسیدیم به آن گردنه، ایستادیم که شهر را تماشا کنیم. می‌خواست پرواز کند. رنگش پریده بود و صورتم را لیسید. رفت روی دیوار کوتاه ایستاد و دستهایش را باز کرد، من هم پشت سرش بودم، لال بودم، نمی‌فهمیدم. یک دقیقه‌ی دیگر پریده بود. من هم کمکش کردم. دستش را گرفتم. سگ پارس کرد. آنجا که راه دو تا می‌شد. من می‌روم شهر. سگ ایستاد و نگاهمان کرد. گفتم از سگ بدم می‌آید. سگش مرده بود. باز گریه کرد. خیلی گریه کرد آن شب. حرف نزدم. گفتم دنبال من نیا، گفتم برود دنبال او. سگ ماده و پیر بود. بعد از حافظه‌اش حرف زد، هرچه یادش آمد گفت. دوباره همان حرفها را تکرار کرد. دوباره گریه کرد. دنبال او رفت و من تا برسم شهر، دلم گرفته بود که چرا دنبال من نیامد و چرا مرا نبرد و چرا نبردمش ولی دیگر مست نبود. می‌ترسیدم بروم خانه. رفتم توی مک‌دونالد برای سگ هپی میل خریدم.

روبرویت زانو زدم.

گستاخم.

ولی مگر می‌شد فراموش کرد.

شماره را گرفتم. آدرس دادم. مادام بوآری با صدای نازکش آمد. در را باز کردم، جا خورد. شاید مرا می‌شناخت یا به جا آورد. بعد از ظهر بود. گرسنه بودم. همینطور سراسیمه از پله‌ها پایین دویدم. زیر بغلش خیس بود، از عرق. تا بویش را بشناسم براندازش کردم. گفتم توی آشپزخانه منتظر بماند. بعدش بالا رفتم. زیر پنکه دراز کشیدم و لباسهایم را در آوردم. پودر را روی زخم ریختم. آتش گرفت. آمدم پایین. نبود توی آشپزخانه. کسی داشت توی توالت حرف می‌زد، لای در باز بود، زن بلوند صورتش را برگرداند، مادام بوآری نبود. سرم را تکان دادم. دنبالش گشتم. به یک زبانی که من نمی‌فهمیدم. نشستم و هندوانه مزه می‌کرد. کف پایم می‌سوخت. از توالت بیرون آمد و دسته‌ای مو روبرویم روی میز، کنار هندوانه، گذاشت، موی خیس. پستانش ورم کرده، نوکش از صورتی بیرون زده. مادام بوآری با صورت تازه آمد، موهای کوتاه و صدای نازک و رفتند توی هال نشستند. سیگار کشیدم. دیدم تنهاست. مادام رفته بود. وحشت کردم. شروع کردم به خواندن. وقتی می‌خواندم ناخنم بلند بود و پوستم قاچ می‌خورد. دویدم بالا، توی اتاق پنهان شدم. دیگر نخواندم. می‌سوخت. به آن شب فکر کردم. ورم را مالیدم. تاریک شد. از لای در نگاه کردم. کسی نبود. فرار کردم. سونیا گفت برویم آن بالا 
و رفتیم.


دهانت را باز و بسته می‌کردی.


امیر حکیمی
28 ژوییه 2011


پی‌نوشت –

و بسیار چشمها را از این خیالها پیش آید و مقدمه‌ی آب نباشد.
"ذخیره‌ی خوارزمشاهی"