Tuesday, September 24, 2013

برای هاتفِ زحل


                                           تا اشاره‌ای معنایی را دربرگیرد. 
                                                                     پرویز اسلامپور                                                         
برای هاتفِ زحل


انتشارت آوانوشت، چاپ 1392
پاییز 1384، اگر درست یادم باشد، وقتی ازین دست‌دوم‌فروشی به آن دیگری، پی جزوه‌های شعر و کتابهای رویایی، الهی و اسلامپور و دیگران می‌گشتم؛ توی یکی از آنها، فروشنده لیست کتابها را که دید گفت مشتری دیگر دارد درست پی همین کتابها. گوشی را برداشت شماره‌ی او را گرفت، به من داد. خودم را معرفی کردم، او هم: حامد هاتف. پس کتابها را گفتم. گفت قرار. گذاشتیم، گاندی. رفتم. نشستیم  سه چهار ساعت، از دیرآشنایی، گپ و قهوه و سیگار و حرف و حرف و گفتم این کتابها را بگذارم توی وبلاگ به دسترس همه... خیلی دل داد. وقتهایی که همه‌ی آن کار، محض پوچ می‌نمود، همدلی او می‌شد ادامه که شده تا امروز رفاقت دیرین.
*
این یادآوری، رفاقت، ربط به اثر ندارد و دارد. ربطش، این نیست که چون رفاقت کردیم حالا من این را بگذارم اینجا بگویم کتاب رفیقم، شعر رفیقم... بروید بخوانید و چنین و چنان (یا نگویم و به از سر وا کردن – بخوانید معرفت -، بگذارمش اینجا) ولی این هست که با هم نشستیم، با هم خواندیم، با هم گفتیم... بدیهی‌ست که امتدادِ این "با هم" در هیچ سطحی، برای هیچ کس، تنها خاطره‌ی خوشی و ناخوشی نیست و نمی‌تواند باشد، که به علاوه پرورش جان دیگر است، جان که "با" و "همراه" پروریده - و گریز از این ندارد -، از او غیر نیست، اگرچه همه دیگر از اوست. همین برآیند است که نابخود ظهور چنان پیدا می‌کند که آدم به خواست تکریم، آن آن را به آنهای بیرون جان بگوید آنِ رفیقم، نه که اعتبارش را از این تناسب بگیرد، که این تناسب در خودش از هر چه خالی‌ست، مگر آن که نمایشگر آن جانی‌ست که با هم پروریده. این دیگر ربط به اثر ندارد، اثر هرچه باشد، غیر از آن دیگر، از آن جان نیست. پس هنگام که بخود شد، دیگر نمی‌تواند و تنها نمی‌خواهد بگوید آنِ رفیقم... که کاسته شود به هرچه. که نه این است که این چه من می‌نویسم حالا، معرفی اثری‌ست، نقد اثری‌ست، درباره‌ی اثری‌ست... نه! - پاسداشت دیگری‌، گرامی‌داشت اوست، او با شعرش، او با وسواس‌اش، او با سرگیجه‌اش، او با دقت‌اش، او با بهشت‌اش، و او با "زحل"‌اش.


امیر حکیمی 
مهر 1392

Monday, September 23, 2013

در ستایش جنگ / پاره‌ای از داستانی بلند


Je ne sais pas comment la mémoire
peut nous aider à retrouver nos vies.

La mémoire n'a aucune obligation.
Lisez Bergson.

Éloge de l'amour; Godard



"در ستایش جنگ"
- پاره‌ای از داستانی بلند -



تابستان که رفت، جنگ رفت، رفتم مدرسه کلاس اول با مادرم نرفتم با اینکه هرکس رفته بود دست مادرش را گرفته بود ول نمی‌کرد، گریه می‌کرد در ورودی باغ و سخت مادرش را می‌چسبید. باغ مدرسه بود، توی دروس، باغ بزرگ بود، مال یکی بود فرار کرده بود داده بودند به مدرسه بعدن هم مدرسه را انداختند بیرون، همان سال بعدش، مدرسه هم رفت. آنها، آنها که گریه می‌کردند، پدر نداشتند. مادرم گفته بود، فکر کردم، یکی که شاشید، توی کلاس، وقتی پا شد، زنگ خورده بود روز اول، ریزه‌تر بود از من، سفیدتر بود از من، گریه کرد، خیس بود، خیلی وقت بود شاشیده بود، هیچی نگفته بود، از رنگ شلوارش پیدا، سرش را انداخت پایین، آقامان گفت عیب ندارد، بچه‌ها، کسی مسخره نکرد، سال بعدش اگر بود، مسخره می‌کردند، و کردند او اسمش چه بود، هرچه بود معروف بود به روز اول شاشید، همه می‌دانستند. مادرش را، توی گریه، صدا کرده بود. اگر بابا داشت نمی‌شاشید. اینطور فکر کردم. دلم برایش سوخت. برای همه‌شان سوخت، من پدر داشتم، با مادرم نرفتم. گریه نکردم. پدرهای آنها توی جنگ مرده بودند. مادرم نمی‌گفت شهید. توی مدرسه می‌گفتند. حق نداشتم از کسی بپرسم پدرت چه کاره‌ست. اگر می‌پرسیدم... از آن پسر که شاشید پرسیدم، مادرش آمد، ناظم صدایم کرد، گفت چرا از او پرسیده‌ام. به مادرم زنگ زدند. توی خانه تلفن نداشتیم. خانه همسایه تلفن داشتیم. فائزه، دختر همسایه، آمد به مادرم گفت زنگ زدند. خانه نبودم آمد، گفت. اگر خانه بودم می‌رفتم دنبالش می‌گفتم مرا می‌برد خانه‌ی خودشان، دوست داشتم بازی کنیم. یادم نمی‌آید چی بازی. برادرش صالح می‌زدم اگر می‌رفتم با فایزه بازی. فایزه خیلی بزرگ بود، آنقدر که من هیچ‌وقت قد او نمی‌شدم. بعدن دست به سینه‌اش زدم. سینه‌ش مثل مال فاطمه‌خانوم نبود که می‌آمد خانه کمک مادر، پیر بود، چروک بود، خیلی مهربان بود، می‌گذاشت دست به سینه‌اش بزنم اگر کمک می‌کردم توی پاک کردن لوبیا، توی پاک کردن سبزی، هسته‌ی آلبالو را گرفتن، می‌گرفتم، باید می‌چلاندم آلبالو را، جوری که له نشود فقط گوشتش از هسته جدا شود و بعد با فشار آخر هسته از کونش می‌زد بیرون و پاشیدن از چلاندن سرخ جمع شده بود توش، می‌پاشید سر و صورتمان، و سینه‌ی سیاه بزرگ فاطمه‌خانوم، که می‌گذاشت دست بزنم؛ به هوای قطره‌های شکم آلبالو را از روی لباسش پاک کنم، اولین بار دست زدم، دستم می‌لرزید، هیچ به روی خودش نیاورد، فائزه هم نیاورد بعدن... صالح خانه نبود... مادرش نبود... و این اولین بار بود زنگ زدند. باز هم زنگ زدند. بعدن، هرچه بزرگتر شدم، هی زنگ زدند. به خانه‌مان تلفن که آمد، زنگ زدند. مادرم آمد مدرسه، گفتند پسرتان دعوا کرده. مادر محمدطاهر هم آمده بود. محمدطاهر سه برابر من چاق بود... توی مینی‌بوس زده بودمش... خورده بودم زده بودمش... نشسته بود روم، کون گنده‌اش روی سینه‌ام. مشت می‌زد توی صورتم، از پاش گاز گرفتم. دماغم خون افتاد. لباس زردم رد خون افتاد... دگمه‌هایش را پاره کردم شکم گرد قلنبه‌اش زده بود بیرون، توی کتک خوردن خندیدم به شکم گندگی‌ش، گریه‌اش درآمد... گفت نخند. کرم‌ام شد ول نکردم مسخره کردن شکمش، مشت بیشتر می‌خوردم بیشتر می‌خندیدم، گریه می‌کرد. راننده توی آینه نگاه می‌کرد داد می‌زد بس است. بس نبود. لای خنده باز گاز گرفتم باز خندیدم و قلقلکش دادم... عصبانی که بودم، همه‌اش ریخت... دیگر نبودم... هرچه بیشتر خندیدم، محکم‌تر زد. دیگر یادم نیامد برای چه افتاده بود روم می‌زد... خودش هم یادش رفت. بعد پیاده شدم، اول نوبت پیاده شدن من بود، توی کوچه می‌رفتم تا خانه، لباس خونی، دماغ خونی، آستین کشیدم، مادرم دید گفت چه شده. چیزی نگفتم. هرچه گفت نگفتم به ناظم هم گفت کشتیارش شدم نگفت. یادم نبود چه شده. شکم‌گنده هم با ننه‌اش آمده بود مدرسه اول صبحی بگوید مصطفا محمدطاهر را زده. بعد مادرم که رفت محمدطاهر را قبلن ندیده بود، دید، زد زیر خنده، دوباره گریه‌اش گرفت خیکی. مادرم گفت این خرس گنده را اگر مصطفا زده، خوب کرده. ناظم هم پی‌اش را نگرفت. سالها بعد مادرم گفت ناظم هم خندید. مادر محمدطاهر هم من را دیده بود، به محمدطاهر گفته ازین ریزه کتک خورده، حق‌اش بوده. سالها بعد محمدطاهر کور شد. نفهمیدم چرا کور شد. شنیدم کور شد. دلم نمی‌خواست بدانم چرا کور شد. مثل اینکه دلم هرگز نخواست فائزه را که بعدن ام اس گرفته بود ببینم، یا اصلن بفهمم ام اس چه مرضی‌ست. صالح را توی کوچه دیدم... دیگر از آن محل رفته بودیم، برگشته بودم دوری بزنم، توی کوچه دیدم‌اش، گفت. من جرات نمی‌کردم حال خواهرش را بپرسم، خودش گفت. دلم هم نمی‌خواست بدانم اما او گفت. گفت خواهرش ازدواج کرده. من فقط حال خانواده را پرسیده بودم. گفت بچه‌دار شده. گفتم مبارک است. گفت مریض شده. بر و بر نگاهش کردم. گفت ام اس گرفته. انگار تقصیر من بود او مریض شده. به من چه او مریض شده. چرا بدبختی را به من می‌گوید، می‌گوید مریض شده. به تخمم مریض شده. خیلی‌های دیگر هم مریض شده‌اند. محمدطاهر هم کور شد. احمد هم تصادف کرد فلج شد. من هم زن گرفتم. از زنم جدا شدم. بچه دارم. بچه را انداخت رفت خانه پدرش. صالح، ناباور، نگاهم کرد. دروغ نگفتم. داستان یکی دیگر بود. من یکی دیگر بودم. همیشه یکی دیگر بودم. او، عمویم، برادرم، همسایه‌ام، دوست مدرسه‌ام... هرکس بود... گفت پیداست از پیر شده‌ام. بیست و سه ساله بودم شقیقه‌هام خاکستری... دیگر او شدم که زنش گذاشته بود رفته بود. گریه کردم. او هم برای فایزه گریه کرد. خیلی که گریه کردیم دلم خواست دست بندازم گردنش. همانجا لب جدول که نشسته بودیم. کوچه دیگر همان کوچه نبود. جای خانه‌های کوتاه، ساختمان درآمده بود. خانه‌ی آقای ملی که کامیون داشت شده بود ساختمان ده طبقه، پانزده طبقه... دست بندازم گردنش مثل دست می‌انداختم گردن خواهرش که حالا ام اس گرفته بود و لابد ام اس مثل سرطان یک چیز بدی‌ست که حتمن سینه‌ی آدم را درمی‌آورند... وقتی فکر کردم زن بی پستان به چه درد می‌خورد، شدت گریه‌ام چند برابر شد که زنم گذاشته بود رفته بود بچه را انداخته بود گردن من... اگر کامیون آقای ملی آنجا پارک بود، می‌رفتم پشت چرخ کامیون پنهان می‌شدم گریه می‌کردم مثل وقتی از خانه‌ی فایزه آمدم بیرون، بار اول که دست زدم سینه‌اش، تندتند قلبم داشت، پشت چرخ کامیون، زیر کامیون، نشستم روی زمین... سرم را چسباندم به چرخ.... یادم نیست... یادم نیست... لعنت... یادم نیست... غروب بود... یادم نیست... زنم که رفت گفتم به تخمم بچه را انداختم پیش مادرم رفتم خارک... بعد رفتم عسلویه... بعد گفتم به تخمم... بعد نشستم روی اسکله سیگار کشیدم مشروب خوردم... بعد تف انداختم توی آب... یادم نیست... دست ننداختم گردنش... بعد برگشتم بچه را بغل کردم دیگر نرفتم... بعد رفتم دنبال زنم... پیداش نکردم... خانه‌شان دیگر آنجا نبود... بعد رفتم پلیس... گفتم دنبال زنم می‌گردم... گفتم گذاشته رفته.... کسی گوش نکرد... گفتم رفتم خانه‌شان دیگر نبود... اصلن آنجا دیگر نبود... آن کوچه دیگر نبود... پلییس خندید... بچه را بردم گفتم این هم سند... همه‌ی اینها را به صالح گفتم... دست ننداختم گردنش گفتم... خیلی گریه کردیم با هم... بعد یکباره گفتم به تخمت... و به تخمم... عرق نداری؟ مسلمان بود عرق نمی‌خورد، حش داشت... رفتیم زیر چرخ کامیون نشستیم، پیچید، کشیدیم، گفتم... آن شب هم که از پیش فایزه آمدم رفتم زیر کامیون نشستم همین حال حش را داشتم... می‌خواستم بگویم... داشتم می‌گفتم... یاد سینه‌ی نداشته‌اش افتادم... صورت فایزه را دیدم... لخت که ندیده بودم‌اش... دست به لختی سینه‌اش که نکشیده بودم... حالا دیگر سینه نداشت... صالح هم سینه ندارد... همه‌اش قاطی شد... نه... دست نینداختم گردنش... به بچه‌ام فکر کردم... داشتم می‌گفتم دروغ گفتم بچه ندارم... زن ندارم... نگفتم... گفتم به تخمت... به تخمم... دیگر داشتم می‌گفتم هرکس بدبختی‌اش را گفت تو هم بدبختی بگو... یکجوری بگو که از بدبختی او بدبخت‌تر... دلش می‌سوزد... دلش می‌سوزد وقتی می‌فهمد مدتها زنم را توی خیابان می‌دیدم... می‌رفتم دنبالش وقتی برمی‌گشت او نبود... ولی یکبار که برگشت و خودش بود من نبودم... رفتم جلو حرف زدم... به جا نیاورد... نشناخت... به روی خودم نیاوردم... شماره دادم... گفتم قهوه... چایی... کافه... بیرون... یک جایی... هر جایی. نشناخت. من نبودم. خودش بود. زنگ زد. رفتیم قهوه. سیگار درآورد. تعارف کرد. اسمش را پرسیدم. خودش بود. چیزی نگفتم. دیدم نمی‌شود به جا نیاورده باشد... بازی می‌کند... دوباره شاید... شاید... من هم بازی کردم... خیلی حرف زدیم  تا... تا گفتم زنم ول کرده بچه را انداخته گردنم رفته به بچه حتا سر نمی‌زند... نمی‌آید بچه را ببیند سراغ نمی‌گیرد رفتم سراغش پیدایش نکردم دود شده رفته هوا رفتم پلیس خندیدند بچه را بردم سند... بعد بی‌خیال شدم دیگر پی‌اش نگشتم... این را دروغ گفتم... معذرت خواستم از آن حرفها. گوش کرد ابراز همدردی کرد دلش واقعن برایم سوخت یا ادای دلش واقعن برایم سوخت درآورد که بهترین وقت گاییدن همین وقت دلسوزی‌ست که بیاید خانه آمد خانه خوابیدیم خودش بود همان جاهای تنش همان مزه همان بو... گیج شدم... خودش بود... صدایش کردم... خوابیدیم... توی خواب صدایش کردم... از پشت بغلش کردم گردنش را بوییدم صدایش کردم... زود رفت... دیگر زنگ نزد... وقتی زنگ زد یک ماه بعد معذرت خواست زنگ نزده... اینطور شد... آنطور شد... نتوانست... حالا کی؟ همین امشب... کجا؟ همان جا... رفتم... تکیده بود... فکر کردم می‌خواهد به رویم بیاورد ماجرا را بگوید کجا رفته بود چرا رفته بود دلش برای بچه تنگ شده و گریه... گریه... نه. نگفت. نگاهم کرد. همینطور به هم نگاه کردیم قهوه خوردیم سیگار کشیدیم... هیچی نمی‌آمد بگویم. هیچی. مطلقن هیچی. دقیقن هیچی. اصلن هیچی. هیچی... حوصله‌ام ته کشید و سیگار... گفت برویم خانه‌ی من... رفتیم خانه‌اش... همان کوچه که دیگر نبود... همان خانه که دیگر نبود... طبقه دوم مال او بود... خانواده‌اش پایین... رفتیم تو... نشستیم... لخت شد... روی پایم نشست... گردنم را لیسید... گوشم را لیسید... من هیچی... دقیقن هیچی... مطلقن هیچی... خودش را مالید به رانم... آنقدر مالید داغش شد... آبش شد... خیلی دلم می‌خواست توی سرش می‌رفتم... خیلی دلم خواست بزنم‌اش... خیلی دلم ‌خواست پاره‌اش کنم... بعد که آمد سرش را گذاشت روی شانه‌ام خوابید... پایم خواب رفته بود گزگز می‌کرد. دلم نمی‌آمد تکان بخورم بیدار شود... توی گوشم یک چیزی گفت... فکر کردم توی خواب حرف می‌زند... گفت حامله شده... از آن دفعه‌ی قبل حامله شده... فکر کردم هنوز خواب است توی خواب حرف می‌زند... چیزی نگفتم... نشنیدم اصلن... نه نشنیدم... پرسیده بود مگر نمی‌شنوم... چه چیز را... می‌خواستم بگویم خودش مگر یادش نمی‌آمد...

دانشگاه هم که رفتم، از دانشگاه زنگ زدند. مادرم را خواستند گفتند توی پارکینگ مواد می‌کشیده، ماشین بالاپایین می‌رفته... دوست دختر دوستم را توی ماشین... داشتیم... پاترول دودر بلند داشت... یکی به رفیقم خبر داد... او هم رفت به حراست گفت... ولی حراست تا برسد رفته بودیم... قسم خوردند دیده‌اند داشتیم می‌کردیم... دود هم از ماشین بیرون می‌زده... دخترک را برداشتم بردم خانه پیش مادرم... دخترک دستپاچه... خیلی دستپاچه... مادرم فهمید... بعدن گفت... گفت این که ویرژین بود... خندید گفت... نفهمیدم از کجا فهمید... گفتم من چه می‌دانستم... رفتیم بخوابیم، وقت خوابیدن گفت... توی ماشین؟ گفتم نه.... دروغ گفتم... نه پس... کجا؟... نگفتم... باقی‌ش را خودش خواند... رفت گفت دختر را... دیگر پاپی نشدند... نفهمیدم چه گفت.. اینطور که شد دختر ول نمی‌کرد که واقعن بخوابیم... من بشوم آدمش... بعد هم بگذارد برود... به من چه... گفتم به من چه..... نمی‌خواهم... اینقدر هم مهم نبود... گفت دوستم دارد. من هم دوستش داشتم ولی نه اینقدر که باهاش... گفتم. زار زد. نفهمیدم چرا. گفتم مسخره‌ست، همان وقت که رفتیم توی تخت گفته بود باید ولش کرده بودم. چرا نکرده بودم. پرسید. دیدم راست می‌گوید. گفتم حالا می‌کنم. دیگر جوابش را ندادم... آنوقت یک روز رفتم خانه مادرم گفت دختره اینجاست... با تعجب گفت. خیلی وقت گذشته بود... فکر کردم کاری‌ش نمی‌شود کرد رفتم توی اتاقم دیدم روی تخت دراز افتاده چیزهایم را می‌خواند... اعتنا نکردم پشت میز نشستم... اول لباس عوض کردم بعد پشت میز نشستم بعد سلام کرد جواب دادم لابد گفتم چه عجب. لابد خندید. باقی‌ش چرند گفت تا گفت خودش خودش را زن کرده. نفهمیدم یعنی چه. نپرسیدم چطور. شانه بالا انداختم پرده را باز کردم بیرون را تماشا کنم از پنجره نگاه کردم به اتوبان. زیر لب گفتم مبارک است. به طعنه و مسخره گفتم. فکر کردم حالا چی؟ خیلی به اتوبان نگاه کردم چند دقیقه و هیچی نگفتم، هیچی نگفت. برگشتم دیدم نشسته لبه‌ی تخت زل زده من را توی قاب پنجره و اتوبان... گفتم از دانشگاه انداختندم بیرون. چون استادی بود قاضی بود فحش‌اش دادم شنید مادرقحبه، گفت برو بیرون رفتم دم در محافظهایش ایستاده بودند به آنها هم گفتم مادرقحبه، رفتم توی اتاق مدیر هم گفتم مادرقحبه، از در آمدم بیرون به بچه‌ها هم گفتم مادرقحبه. بعدش دیگر نرفتم. نامه آمد نرفتم. تلفن آمد نرفتم. باز به مادرم زنگ زدند، بیچاره رفت... برگشت هیچی نگفت... نامه‌ی اخراجم را داد گفت مبارک است.

بعداز دانشگاه هم زنگ زدند. مادرم را خواستند. رفت. گفتند. گفت پسرش چه می‌دانسته...

آن‌وقت آمد برایم گفت پدرهای آنها در جنگ مرده‌اند. نباید می‌پرسیدم. می‌رفت به مادرش می‌پرسید پدرش چه کاره‌ست. مادرش نمی‌دانست چه بگوید. مادرش به او نگفته بود پدرش مرده. مادرش بغض کرده بود. به مادرم گفته بود. با مادرم رفیق شد. مادرش مادرم را می‌شناخت. بچه‌گی، توی یک مدرسه بودند. رفیق نبودند. یک جا بودند. گفتم لوس بود. شاشید. گریه کرد. تنها ماند. کسی با او حرف نزد. من که حرف زدم پرسیدم. دیگر نپرسیدم. از احمد نپرسیدم باباش آیا مرده ولی دیدم گاهی صبح می‌آمد می‌گفت با او آمده. اگر آنها پدرهایشان مرده بود چرا مرا به آن مدرسه بردند؟ به مادرم گفتم. پس همه مثل هم نبودند. مثل احمد که مثل من بود، روز اول با باباش آمد، گریه هم نکرد. رفیق شدیم. خیلی سال بعد فهمید باباش، باباش نبوده. این هم بود، بابای احمد مرده بود، عموش باباش بود. من هم گاهی فکر می‌کردم پدرم، پدرم نیست. بعدن این فکر را کردم. هرچه گشتم اثری از پدر مرده‌ام نبود. همه‌جا پدرم همین پدرم بود. توی عکسها. توی آلبومهای خانوادگی. توی خاطرات کودکی‌م. توی حافظه خواهرم. توی شباهت صورت و صدام، همین پدرم بود. جرات نکردم از مادرم بپرسم؛ گاهی عصبانی می‌شدم، خودم را می‌زدم، قایم می‌شدم، به مادرم می‌خواستم بگویم پدرم کجاست، این که پدرم نیست، و اگر پدرم می‌آمد، می‌خواستم نیاید، پدر نداشته باشم، پدرم عمویم باشد مثل احمد و مهدی و میثم. هیچوقت نفهمیدم چرا.
من هم تنها بودم. تنها می‌ماندم. توی حیاط بچه‌ها می‌دویدند، یک گوشه می‌نشستم، نگاه‌شان می‌کردم، یا پشت پنجره، توی حیاط نمی‌رفتم، از پشت شیشه، دلم می‌خواست بازی کنم، نمی‌توانستم، به مادرم گفتم من خیلی تنهایم. باورش نشد که بودم. گفت یعنی چه. گفت خودم را لوس نکنم. گفت من که به آنها می‌گویم بچه‌ننه، خودم هم هستم. گفتم نه. گفتم حوصله‌ام سر می‌رود. دیگر نمی‌خواهم بروم مدرسه. این پاییز بود. درختهای مدرسه بلند بود، باد بود، غم داشت، خیلی توی مدرسه می‌ماندیم تا عصر، غذا می‌داد مدرسه، دیدم مادرم نمی‎فهمد، گفتم تقصیر غذاست، غذا دوست ندارم، بوی گوشت که گوشت نبود، سویا بود. بهانه بود. می‌خواستم خانه بمانم، با خواهرم تنها نبودم. فهمید. رفت مدرسه به آقای صدیق گفت. آقای صدیق گفت نه خانم. با بچه‌ها بازی می‌کند. خیلی هم شیطان است. هیچوقت تنها نیست. همین حالا، تشریف بیاورید، ببینید: توی حیاط، مادرم گفت، دنبال یکی می‌دویدم، یکی دنبالم می‌دوید؛ گفتم یعنی حرف مرا باور نمی‌کند؟ حرف مرا باور کرده بود که آمده دیده می‌دوم. راست بود. می‎دویدم. اما فرار بود. از خودم که پشت پنجره، گوشه حیاط، زیر درختی، آنجا بودم. چطور مرا ندیده بود. او را دیده بود. همیشه همان را می‌دیدی مادر. بعدن برایش نوشتم. توی نامه‌ای که نوشتم. اگر می‌دیدی مرا نمی‌دیدی آنجا نشسته‌ام و از همه آنها از آنجا بیزارم و دلم می‌خواست به خانه بیایم و منتظر بمانم، حوصله‌ام سر برود، کلافه بشوم، می‌شدم، به کوچه فرار می‌کردم. از تو مادر که هرگز نگفتی پدرم، پدرم نیست، همه عکسها را، همه خاطره‌ها را، همه حرفها را، کنار هم طوری چیدی که پدرم، پدرم باشد.


Friday, August 30, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله


تصدقت گردم


کاش می‌شد همه‌چیز را تا ابد معلق نگه داشت، من که پانزده سال است این کار را کرده‌ام، دلم می‌خواست پانزده سال دیگر هم کرده باشم، بعدش... بعدش...
بسیار خسته و فرسوده‌ام. هیچ نویدی میل مرا به نوسان نمی‌آورد، هیجان نمی‌شود. این به لعنت سگ نمی‌ارزد. تو بگو تباهی یعنی چه؟ آیا وابسته‌ی زمان است؟ آتاراکسیا [Ataraxia] کجا ممکن است؟ آپونیا [Aponia] چطور؟ و آیا رسیدن به آنها به دستیازی آپاثیا [Apatheia] اصلن اندیشیدنی‌ست؟ پس "تو" چطور ممکن می‌شوی [می‌شود]/بشوی [بشود]؟ این امیدِ موهوم، شکست مطلق هر آنچه ایده‌های ...دوستانه‌ست (جای نقطه‌چین را به هرچه خواستی پر کن) یا ایمان می‌خواهد؛ چه ایمانی هماره دگم، پافشاری بر آن، مستلزم ترک (اگرچه "رازی" عقل را چون موهبت الاهی می‌دانست، پس کافی به شناخت) است. "شادمانگی" [happiness] و "آرامش"، که تنها وعده‌ی رستگاریِ آدمیزاد امروز است، با آن ایمان چه مغایرت دارد، جز اینکه همانچه‌ست که گفتم: امیدِ موهوم و شکست مطلق. وعده‌ای‌ست گنگ و خالی‌ست. اولن که چون در نسبت تعریف می‌شود و از دررسیدن به "مطلق" [ناب] درمی‌ماند و بعد چون هر واقعیت دیگر را در طولِ سویی می‌نشاند که آن غایت را متضمن باشد، اینطور قوی و ضعیف، رسیده و نارسیده، شکست‌خورده و پیروز می‌سازد و در این جداسازی، کاهنده‌ست. به علاوه او از میل و خواست چه رهایی دارد، چون به آن چنگ می‌زند، درد که آنجاست، "آپانیا" نیست و پس "آتاراکسیا" نارسیدنی‌، کامیابی به آن افقِ "نه هرگز" تبعید می‌شود. واقعیت استعاری این دست‌وپا زدن برزخی‌ست نه در فاصله‌ی گذار و نه در altération تا تباهی، خود همان آلترسیون است.
می‌پرسی این چه دخل به گوستاو دورِ که می‌خواستم برایت بگویم دارد. چون داشتم به نگاره‌سازی‌های او از "کلاغ" آلن پو نگاه می‌کردم، به کارهایش از و با "دانته"، از آنجا لابد به "بلیک" رسیدم،
(هرگز "The Prophetic Books" اش را خوانده‌ای؟):

[“Choosing to wonder like a son of Zazel in the rocks.
Why dost thou curse? Is not the curse now come upon thine head?
Was it not thou enslaved the sons of Zazel? and they have cursed,
And now thou feel’st it! Dig a grave…”]

فکر کردم چطور است که این همبستگی تصویرسازی و شعر که اینطور به تراکم در میان رمانتیک‌ها و سمبولیست‌ها رواج داشت و پس از آن، همین تنیدگی داداییسم و سوررآلیسم را در هنر مدرن ممکن کرد، در مدرنیسم ادبی و هنری ما هرگز جایی نداشته، اگرچه پیشینه‌ی ناسازواری در صفویه تا سلجوقیان در نسخه‌های خطی باقی‌مانده از نقاشی و مینیاتورنگاری در حاشیه‌‌ی آنها هست؟ اما هیچ نگارگر مدرنی برنداشته برای آن همه تابلونوشته‌ی نیما، نقشی بسازد و نه برای هیچ کار و اثر و شعر دیگر (یا اگر کرده هم مهجور و ناشناس مانده!). خیلی زحمت کشیده باشد، طرح مضحکی برای جلد دفتر شعری ساخته‌. از خودم پرسیدم آیا این تبادل نمی‌شده؛ یا چون میل عجیب داریم به کونِ "تعزیه" و شکم "سقاخانه" بچسبیم، اصلن به همچو کاری همچو فکری نکرده هیچکس؟ شاید هم چون از بس به "آبستره" مشتاقیم. یعنی از نفهمیده، نفهمیدن استخراج کردن، که لابد ساده کاری‌ست؛ آن هم با گریز و حذف ساده‌دلانه‌ی بدیهی‌ترین "فاصله‌گذاری"ی ممکن: به نام خواندن [نام‌گذاری]، به توهمِ موتسیونِ [جهش] انتلکتوآل به "بدون عنوان"!
این که می‌گویم اگرچه ظاهرن هیچ مرتبط با مطلب اول نیست، اما آنچه در کارِ بلیک و دورِ مرا به یاد آن می‌اندازد، خواستِ نمایش آن "آن‌"های ابسولوت است؛ چون چاره ندارد، به بازآوری و بازسازی آنچه از آن تصور دارد، امید و آرزو را همبسته‌ی وهم از محال به خیال می‌آورد [پیری‌دیتیرمایند هارمونی‌ای که شلینگ در "سیستم آو ترنسندنتال ایدآلیسم" می‌گشاید را من اینطور می‌فهمم].  


فدا
امیر
هفدهم. 30 اوت 2013

پی‌نوشت – می‌خواستم از "پیدا شدن" چیزی بگویم. کاغذ مفصل دیگر ناگزیر می‌شد یا باید جور دیگر گفت، یا چون به گفتن درنیاید به شکل دیگر رساند. فقط می‌خواستم بدانی عنوان آن کاغذ دیگر این بود: "کز دفترِ جنون زده‌ام انتخاب‌ها".


Monday, August 26, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان)/ تو را که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال؟



تصدقت گردم


دیدم به یکی دو کلمه و چند هجا و هوا و علامت اختصاری و شکلک‌های زبان انترنت جویای احوالم بودی. فکر کردم لابد خیلی نگفته‌ها پیش و پشت این شکلک‌ها و کله‌ها و اداهای زرد و سرخ و صورتی و آبی و سبز هست؛ دلم نیامد پاسخ مختصر بنویسم.

آدم یک فیگوری می‌گیرد و آنقدر آن فیگور را گسترش می‌دهد، خودش هم باور می‌کند، این را یک نفر ممکن است بگوید ماسک و نقاب. هرچه هست – اسمش را گذاشته باشند - ، هست؛ مساله اینجاست که زیر آن حقیقتن چیزی هست؟ یعنی اگر پذیرفته باشد آن نقاب را، پشت آن نقاب لابد چهره‌ای‌ واقعی‌ست؛ اما اغلب چیزی نیست، همان رویه‌ای‌ست که اگر کنار برود یکی‌ست مثل هر کس دیگر با بدخبتی‌های روزمره و دلخوشی‌های روزمره و دنیای کوچک به گستره‌ی فکرهای کوچکش. او البته می‌کوشد خود را تسری داده، دریافت و اندریافتش از حواس خود را با حواس دیگران تطبیق می‌دهد، چیزهایی حذف و اضافه می‌کند، استقرا می‌کند؛ خود را جهان می‌داند، جهان می‌شود. این هم واقعی‌ست و هرکس اینطور خودش را تثبیت کرده، دیگرهایش را - اگر باشند - سرکوب و پنهان می‌سازد. این اگر یک وقتی بیرون بریزد، مواجهه با آنها کابوسی‌ست. لابلای اینها، فکر کردم هرکس با تصویر کار دارد از پسِ شناخت و بازشناخت این "او"ها مگر بر آید؛ آنوقت چطور به "خودش" فکر کند؟ دیگر چطور بتواند "خود" یکانی را بازشناسی کند در میان آن همه ناسازوار "او"ها و معلق نزند میان این همه؟ آنکه با تصویر سروکار دارد اعم از در هنر و ادبیات، هرکسی‌ست که "دیگری" می‌آفریند، از آنِ خود می‌کند و در بازسپاری تکه‌های پراکنده از اندریافتش با "او" همدست و انباز شده، انعکاس می‌بخشد، و در این رسِش، عمومیت می‌بخشد. این تهدید جدی و ترسناک است برای او تا به زودی مرز خیال و واقع را از هم بازنشناسد و پس، با مخدوش شدن حافظه، "خود" را به جا نیاورد. لابد بخشی جان کندن پروست بر سر آن رمان، همین تلاش بی‌وقفه برای بازشناسی "خود" بود. اما این هم هست که آن همه "در جستجوی زمان از دست رفته"، حتمن در زمانی پسینی، نسبت به زمانی واقعی، نوشته نشده؛ چون او زمان را بازسازی نکرده، می‌سازد و "خود" را در میانه. این حافظه، اگرچه حتا جعلی باشد، از اضطراب آبسِسیف او می‌کاهد، "پروا" را بر چیزی متمرکز می‌کند که دیگر برای او اصالت پیدا کرده، قابل ردیابی شده، بازخوانی‌اش [بازآوری] ممکن می‌شود؛ بگویی آن چه چیزی‌ست؟ دستاویزی برای پیدا کردن یقینی تسلی‌بخش. یعنی جا به جا بازآوری دکارت، لاس زدن با بارکلی و خوش‌نشینی با هیوم!

البته این حرفها بزرگتر از دهان من است. حوصله‌ی بیشتر هم ندارم، بعید می‌دانم تو هم حوصله‌ی خواندن بیشتر از همین اشاره‌ها داشته باشی (اگر اصلن به ریشخند نگیری). فقط چون پرسیده بودی، خواستم شمه‌ای احوالم را گزارش کرده باشم:

خوبم. این هم هست که اگرچه خوک را ببرند در اسطبل پهلوی اسب ببندند، از خوک بودنش کاسته نمی‌شود؛ اسطبل را به زودی تبدیل به خوکدانی می‌کند. بنابراین زیاد به تهران فکر نمی‌کنم... هاه: هرکدام ما تهران خودمان را به دوش می‌کشیم! هرجا برویم اتاقی از دود و کثافت و سوغات دیگر می‌سازیم و به تصویر دوری در گذشته خیره می‌شویم، که با آن بخشی از خود را بازیافته، یاد آوریم؛ آن‌وقت، هنگامه‌ی شلپ شلپِ خودارضایی‌ست. پس گاهِ نفرت و انزجار فرامی‌رسد (آیا این انزجار خیلی مردانه نیست؟). آدمهای رقت‌بار، زندگی فلاکت‌بار و مردمانی همه گرگ و نامتمدن جای آن تصویر پیشین را گرفته؛ در بهترین حال ترحم و دلسوزی می‌آید؛ البته معلوم نیست بینوایی کدامیک بیشتر است: آنکه دل می‌سوزاند یا آنچه برایش دل می‌سوزاند.


از جای من بچه‌ها را ببوس

فدا
امیر
شانزدهم. 26 اوت 2013



پی‌نوشت – امروز داشتم نقاشی‌های گوستاو دورِ [Gustave Doré] را از نظر می‌گذراندم، یک چیزی به خاطرم آمد؛ یادم باشد بعدن برایت بگویم. 

Wednesday, August 21, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / بو که صاحب‌نظری نام تماشا ببرد


تصدقت گردم

احساس ظرف تزیینی بی‌مصرف دارم در گنجه‌ای کنار چندین شیء تزیینی بی‌مصرف دیگر گنجانده، اگرچه بدشکل و بی‌قواره‌ست و پیشتر از جایی افتاده و شکسته و به زور چسب قطره‌ای دوباره سر هم کرده‌اندش، چون آنجا در دسترس نیست، زیباییِ مبهمِ تجمل دارد. یا خودم را جای آن ظرف گذاشته‌ام، اگر ظرف بود، در گنجه‌ی قدیمی سالن پذیراییِ خانه‌ی مادربزرگ، که ظرف هم نبود، یک چیز چینیِ بزرگ بود شبیه چنگک به رنگ آبیِ خاکستری، که بودنش همین بود توی آن گنجه نشسته باشد، جلا داشته باشد، آدم مدام از خودش بپرسد چه چیزی‌ست و به چه درد می‌خورد، برود به زحمت کلیدِ گنجه را از مخفی‌خانه‌ی مادربزرگ برداشتن، درش را یواشکی باز کردن، هیولای عجیب را بیرون آوردن و چون سنگین و لیز بوده، سُر بخورد از دست و بیافتد و یک دو پنجه‌های چنگکی‌ش بشکند. آن وقت از ترس جیغ و فریاد مادربزرگ گریه‌اش بگیرد، تند هیولای حالا دیگر معلول را به جای امنش بازگرداند در شیشه‌ای را قفل کند، دور بایستد تماشا، پیش از دویدن و دور شدن از محل ارتکاب، و ببیند معلوم است جایی‌ش شکسته و هرکس به دیدنش، بفهمد؛ هول برود چسب آبکی از کجا پیدا کند، تکه‌های ریزریزِ روی زمین را بردارد به دقت سرِ هم کند در جای زخم بنشاند و آن وقت تازه ببیند و بفهمد انگار هم افتاده بوده پیش‌تر، جای زخم قدیم را بازشناسد که کسی به همان اضطراب برداشته به خاصیت چسب کنارِ هم چیده و به جاش بازگردانده؛ حالا چه این ظرف منم و هرکسِ دیگر.

 ***

Oisive jeunesse
A tout asservie
Par délicatesse
J'ai perdu ma vie…

( : Idle youth
Enslaved to everything
By being sensitive
I have wasted my life)

نوزده بیست سال بعد که این چند خطِ رمبو را خواندم، هیچ نفهمیدم. حالا همین چیزکی که می‌فهمم، انگار جور دیگر هم می‌شد به گا دادن زندگی، پوزخند دارم.

فدا
امیر
پانزدهم. 21 اوت 2013


پی‌نوشت – اصلن چیزی که می‌خواستم بگویم این نبود. یکی این بود که وضع مصر هرچه بشود، خوب می‌شود؛ چون این اولِ قرنی، یعنی همین دهه‌ی دوم، توی دو قرنِ پیش شکلِ ناشناخته داشته، شکل دیگر داده به پس‌اش، فکرِ ساده دارم که چنین هم بشود. حالا به تخم من و تو و آنها که تحلیلِ تاریخ گذشته، در آینده‌ی پس از ما چه خواهد بود؛ اینطور می‌گویی؟ درست می‌گویی. ایستادن بالا، کلان‌روایت ساختن، آن هم به چنین خوش‌بینی، بولهوسی‌ست. کدام خوش‌بینی؟ دوره، دوره‌ی مسلمانهاست؟ عجب! یعنی بشود روشنگریِ دیریاب سنی و شیعه و حنفی و شافعی و مالکی و حنبلی و اباضیه و سلفی و علوی و بکتاشی و اسماعیلیه و دروزیه و غیر و ذلک؟  
- دفعتن.  
- عجب!
- از آن هم بیشتر، بشود خیزش تمدن‌های خفته.
- هوم! چه بشود بعد؟
- چه می‌دانم.

پی‌نوشت دوم – این هم نبود. ربط به این داشت (در میان یادداشتهای قدیم‌ام دیدم و خواندم، فکر کردم برایت بگویم):
" به مصطفا فکر نمی‌کنم و اصلن نمی‌دانم چه حالی پیدا کرده.
داستان، هر داستان، سفر عجیبی‌ست برای او که می‌نویسد و فرق دارد با او می‌خواند. او که می‌خواند، سفر کوتاه دارد به زیارت پس از بعضی چیزها خوش آمده، به جانش می‌نشیند و بعضی جاها، و از بعضی‌هاش نه.
برای او که می‌نویسد این‌طور نیست. نه اینکه چون داستان خودش را می‌نویسد، اگرچه هرکس داستان خودش را می‌نویسد، اما "نگریستن" با "تماشا" تفاوت می‌کند و هر دو بسته به "دیدن".
آیا "نگریستن"، در خود، اندیشیدن را پنهان کرده؟ (بیهقی نوشته "فور را دل مشغول شد و به آن جانب نگریست"). 
و آیا با "تماشا" چه فرق می‌کند؟
"تماشا"، به قصد تمتع است، یعنی تماشای واقعه‌ای یا تماشای جایی‌/چیزی، وجهِ عبرت دارد؛ که "شاه اسکندر با لشکرش همه شادمان شدند و تماشا می‌کردند و از هر دو لشکر کس نمی‌جنبید." – از "اسکندرنامه".
و "دیدن"، به چشم آمدن چیزی‌ست، عمل چشم است – یعنی همانچه با "حاسه" تناسب دارد برای تجربه‌گرا (دو سه دانه دیدند آنجا نهاده برداشتند و پیش تخت شاه شمیران آوردند، شاه نگاه کرد دانه سخت دید. - نوروزنامه)؛ آنچه از مجرای بینایی محسوس می‌شود، اگر به اندیشه آید، دیگر  صرفن دیده شده نیست، که نگریسته است. ولی این تفاوت در کاربرد این افعال، هیچ پیدا و نمایان نمی‌شود در زبان امروز ما، در جای خود نمی‌ایستند یکه به فریاد که این با آن فرق دارد و آن تفاوت را در جای به کار رفته باید پیدا کرد، اینطور نسبت پیدا می‌کند با آن جمله؛ ولی اغلب فکر می‌کنم شاید همیشه اینطور نبوده، زمانی بوده که این دقت وجود داشته، آنکه می‌نوشته، آنکه می‌خوانده به این فاصله متوجه بوده! نمی‌دانم به هرحال. با این همه
او که می‌نگرد، دیده‌هایش را می‌نویسد. این تفاوت بزرگ است، سفر دیگر است که تنها سفر نیست. در این سفری که او دارد، ساکن می‌شود در خود سفر به اکتشاف و به موانست و به اندیشه می‌آورد، باز می‌خواند و باز می‌گوید و باز می‌نویسد، دست می‌کشد و نفس می‌کشد و پس و پشت به هرچه نظر می‌اندازد و انگار دنبال چیزی بگردد، چیزی پیدا کند، نیست. بلکه همه چیز را همانطور که هست می‌خواهد ببیند و نمایش بدهد تا زایر که آمد، به آن بازنمایی که او کرده تماشا کند، بگردد و پیدا کند و اگر خواست جایی را بردارد مال خود کند و یا، آن همه، به فراموشی سپارد.
برای همین نمی‌تواند تند باشد، تندتند باشد."
اصل این بود که می‌خواستم بگویم: هرکس داستان می‌نویسد، حتمن خودش در داستان، اگرچه پیدا نشود (در همین قصدِ پیدا نشدن هم حضورِ پیدا دارد)، هست. معلوم است هیچ داستان آنقدر بداهت ندارد که یکسره از تجربه‌ی زیسته و محسوس او که می‌نویسد، گسسته باشد. چون این برای من بدیهی‌ست چطور برای دیگران نیست؟ - و اینکه این روزها باز هروقت به مصطفا فکر دارم؛ او هرگز نمی‌میرد.

هذیان؟ :

"عزیزم

بیزاری از نفسم بیرون می‌ریزد. پوستم. پوستم. رعشه‌ام. از آن دور صدای رگهای مصطفا می‌آید، به دیوار می‌چسباند. مادر که دیگر حرف نزد. هزاربار آمدم بنویسم. انگشتهایش را برید. نمی‌توانم. فکر می‌کنم می‌خندیده. نتوانستم تصویرها را کنار هم بگذارم. هرگز. انفجار می‌شود، مخزنی ترکیده، اندام آویزان. پوست چسبیده به زمین آن‌سوتر، دستی، و احشای دیگر.

با خودم گفتم آدمی که اینطور اصرار می‌کند، به التماس می‌افتد، تا خودش را پیدا کند، از پشت آن نقابی که بر صورت چسبانده، دروغ می‌گوید که..." 

Tuesday, August 20, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان)/ اگر ملول شدی یا ملامتم گویی -یا- ما را که ز خوی خود ملال است

تصدقت گردم


اگر می‌خواهی نسبتی به من بدهی، آن نه ملامتی‌ست؛ اگرچه خیری از من برنخیزد که جز شر ندانم؛ اما این همه از سر ملالت نه ملامت. توحید، همه بی‌حوصله‌گی‌ست، چون آن است، غیر نشناسد، از آن خالی‌ست. من اگر با او بنشینم، سالهای سکوت می‌شود، چه خود همه غیر است. به علاوه، "غیرتِ محب" انانیت است، "غیرتِ محبوب" هم. ابلیس کجا رشک کرد، "غیرتِ محبت" نمی‌دانست. او که می‌داند، آزرده و ملول، گوشه گرفته، از زبان مستغنی‌ست. این خزعبلات افشره‌ی جانِ صوفی‌ست. لابد از این هم بشود تفردی نتیجه کرد. اما کجا این تفرد با اندیویژوالِ مدرن نسبت دارد.

اما موضوع این نیست، از آن - با اینکه خیلی میل داشتم از "من"ِ دکارت با تو چیزی بگویم و از "اشتیاقِ جان"ش - می‌گذرم. امروز فکر کردم چندین نفر - در هر کجایی - از میان چندین‌ها نفر آدم، هر شب به آرامشِ مرگ فکر دارد، به لاس زدن با آن به خواب می‌رود. این نامه‌ای که امروز دریافت کردم، عجیب بود از نزدیک‌ترین آدمی که هیچ فکرش را نکرده بودم و با اینحال انگار منتظر بودم، تحیر نداشتم. این آدمی که مدام دلواپس، در خودش مچاله می‌شود، بالاخره به حرف می‌آید و چون می‌ترسد، به من می‌گوید قرص برنج خریده. حتا اگر نخریده باشد، در خیالش که خودش را کشته، این کشتن که او را به حرف کشیده، از همین لرزیدم. با این همه یک نفرهایی، البته جدا از آدمهای زیادی که به خوشی‌های ساده دلبسته‌اند - خوش به حال آنها -، به مبارزه‌ی روزانه‌ی تن به تن با هرچه هست، فریادِ روزانه کشیده و باز، به امیدِ نفس، مثل تو نفسشان را حبس می‌کنند، انگشت بیلاخ بالا می‌آورند. چه اهمیت دارد تعدد این آدمها چقدر باشد، چطور بشود پیدایشان کرد!. حالا اگر پیدا شدند که چه؟. یک جمعیتی درست می‌شود از آنهایی که به زور می‌خواهند دوام بیاورند، به زندگی چسبیده، نه به طمعِ چیزی، مرگ چاره‌شان نیست. خیلی هم زیاد. دور هم بنشینند و با هم سکوت کنند. هر کدام اینها اتوپیایی برای خود مجسم کرده، با فکرِ آن خود را می‌پایند. اما آیا آن بهشت ممکن می‌شود؟
نه!
این آدمها را کنارِ هم بگذارند، همین می‌شود که هست. تلخِ وحشت این است. حالا به او که نازنین‌تر و بی‌آزارتر از او در زندگی‌ نشناخته‌ام، بگویم چه؟ گفتم همه‌چیز درست می‌شود، بهتر می‌شود. پیشتر بارها گفته‌ام همه‌چیز درست می‌شود. از شرافتِ تخم‌هایم مایه گذاشته‌ام گفته‌ام درست می‌شود. چه چیز درست شده! چون زندگیِ بهتر و شادمانی، وعده‌ی محال است. با این همه جز که روی نادانستگیِ او حساب کرده باشم، چه چاره، جز خودم را به نادانستگی زده باشم. بارها گفته‌ام "انسان موجود محقری‌ست"، باز هم تکرار می‌کنم. دهانم آفت شد از بس گفتم؛ و انسانها در کنارِ هم، محقرتر. ببینی چطور به هم شادی و موفقیت وعده می‌دهند، نصیبِ هیچ‌کس نمی‌شود؛ اما چون در نسبت فکر می‌کند، خطکش دارد، قیاس خیالِ محال را ممکن می‌کند.
توحید کجاست؟
حرفم را پس می‌گیرم، اصلن موضوع غیر از این نیست. انسانِ آواره، دل به یگانه‌ای می‌بندد دردانه. در گذار، او را موقوف به عقل، موقوف به "خود" می‌کند. سرشتِ این "خود" درنده و فاشیست است، راهِ بازگشت ندارد؛ تعالی‌‌اش انزوا و قرص برنج است اگر به درکی از آن: خودش، رسید. تو اصرار داری شکلِ دیگری ممکن است و من اغلب به آن کشیش آمریکایی خیال دارم که "کالت"ی درست کرد و یک روز همه پیروانش به خودکشی‌ی دسته‌جمعی، چون وال‌های دریازده - همیشه فکر کرده‌ام نهنگ‌های به خشکی آمده به آرزویی آمده‌اند، آرزویی ناممکن - ، جان سپردند (این هم نقش روی آب می‌شود اگر از ایده فرا رفته، واقعی بشود).

نه! عزیزم؛ من ملامتی نیستم که چیزی را پنهان کرده، منکر شوم؛ تلخِ ملالم و این واقع‌بینی‌ای‌ست که انجام جز خیال‌پروری ندارد، و اگر "مازوخیست"ی در مثل من هست، از آن خیال آمده، مالیخولیاست... بدبختی اینکه خودِ این آگاهی، اغلب، مانع می‌شود.


باقی همه دلتنگی‌‌ست، اگرچه تو آن را فهم نکنی...
فدا
امیر
19 اوت 2013


پی‌نوشت – این هم مصیبت دیگری‌ست که امروزها با آن می‌گذرانم:

«Il y a dans tout dément un génie incompris dont l’idée qui luisait dans sa tête fit peur, et qui n’a pu trouver que dans le délire une issue aux étranglements que lui avait préparés la vie.» "Van Gogh le Suicidé de la Société-" Antonin Artaud (:There is in every lunatic a misunderstood genius whose idea, shining in his head, frightened people, and for whom delirium was the only solution to the strangulation that life had prepared for him. “Van Gogh, The man Suicided by Society”)