Friday, June 24, 2011

Aegri somnia vana / دفتر ضلال


و باغبان استاد را رسم است که اگر در میان ریاحین گیاهی ناخوش بیند، برآرد.
                                                 "کلیله و دمنه"

چون از آنجا گذشتیم به صحرایی رسیدیم که همه نرگس بود شکفته چنان که تمامت آن صحرا سپید می‌نمود از بسیاری نرگسها.
                                    "سفرنامه ناسرخسرو"


Aegri somnia vana     
به فا *
                  
- و احترام آرش جودکی                 

  
   زیبا
                                      درنده‌ست
جاذبه‌ی خون در برف
زوزه   سایه‌ها           باد       رقصان

درخت
لال
          انتهای عصب را می‌بُرد
          رویا
چنگ می‌اندازد
          چهره را و
                                       می‌بلعد
تا فراموشی را بستاید  

                                     یادی‌ست
سنجاق سینه
که تنها باد می‌خواند
و انحنای برف
                                     می‌گدازد


خشونت از ماه
پایین می‌افتد
و اندوه           حافظه را
تکه ‌تکه                                   و 
                                      برهنه می‌کند
زیبا
ی                  
دررنده‌ست.


عصب
می     ‌پیچد   و   خواب         ما    سیده.                 


* چشم‌هاش، بلور، تو را می‌پاید. کبود و رگهای مرکب از درد که سرانجام بر نفس‌هات، مرثیه می‌راند: ارابه‌ی جشن.
روز شکنجه‌ست، گرم تقلای تنت. آوازی‌ست.



امیر حکیمی
دفتر ضلال
23 ژوئن 2011

Monday, June 20, 2011

Dies illas, dies irae / دفتر ضلال


"خواست که او را بزند، خویشتن را از زین برداشت، میانِ زره پیش زهارش پیدا شد؛ ترکمانی تیری انداخت، آن جا رسید، وی بر جای بایستاد. "
                                       
                                                                تاریخ بیهقی


Dies illas, dies irae

به فا *

                                                - به احترام حامد هاتف



باکره‌ی جنایت !
                    چگونه می‌افتد
    میهمان زیبا                 در شکوفه‌ی گوشت‌ات
                          و
         غرق می‌شود
    می‌سوزد                       آنجا که می‌میرد
         
                 در پیاله‌ی آتش                                
 حنجره‌ی تردش                   تا بیامرزی‌ش  

- او  می‌آید،
          خجسته. خجسته. خجسته.                 


عقابش گشوده
باکره
آن سوی آسمان            و  دورتر
با چشم برشته‌

می‌میرم که
بمیرم. که بسوزم. گرسنه‌     وَ          نور. -

پس شکار می‌کند
نجات را         بر بازو می‌بندد    رگ
دردمست        
به زانو می‌افتد   میهمان        
زخم‌بوس          
زیبا
وُ می‌شکفد ... از خرخره‌ی بریده ... شهد
                                               
                             آن‌سوتر و آسمان
                             با گلِ سرد اشک
                             سور جنون
                             باکره‌ی جنایت.

* در اتفاق بلور، کودکِ زناست، به آغوش می‌کشی‌ش، می‌گریزی، از آنها، صورت‌های بی‌صورت، تشنه‌ی اوی‌اند، آنها که به امید، نامیرایی، خونش. و تو، پیش‌پیش، تمام‌اش می‌کنی، در خودت، تو که جاویدی.


ا.س.ح
دفتر ضلال
21 ژوئن 2011



بیرون از قاب

این‌‌ها، اگر شعر است، هرچه هست، امتداد فکرهایی‌ست چندساله (رجوع کنید به: "پراشه‌پاشه") به دنبال ساخت که می‌خواهد وامدار نیما باشد و "حجم" که وامدار "رویا"ست. من از توضیح بیزارم، اما از این یادداشت کوتاه ناگزیرم، چه که شکل این‌ها، عزیزیم‌ را، حامد هاتف را، مکدر کرده. پس برای رفع آن می‌گویم: این شکل، متاثر از تقطیع نیست. واقع این است که من از آنچه حامد منظور دارد در تقطیع، سر در نمی‌آورم. ساختمانی که این‌ها بر آن می‌خواهند سوار باشند، مصر است که تصویر در هندسه‌ای ویژوآل قاب گرفته می‌شود که همان آوا در پی دارد. از طرف دیگر، کامستاندن از هر واحد است، هر واژه که خود ارگان‌ست تا تماشا را بر هر به همه، و از همه به هر، موکد کند. و به خواندن باز است، یعنی محصور به قانون پیش‌گزارده‌ی سخت نیست. و از طرفی، این کار تازه هم نیست، پشتی در گذشته‌ی فارسی دارد و پشت در جاهای دیگر. هیچ ادعا هم ندارد، چون همه‌‌ی آن بسته به انتزاع من است و نمی‌خواهد خودش را بقبولاند و نه رد دیگری‌ست.

هاتف شاعری‌ست بی‌شبهه پرتوان، این جا و آن جا اثر دارد از گذشته و حال و بارها کارهایش در روزنامه و نشریه و سایت چاپ شده و برای خودش دیسیپلین و کلامی دارد. من یک میرزابنویس ساده‌ام که دینم به ادبیات و فرهنگ را با بازسپاری‌ کتاب و شعر و نثر دیگران، ادا می‌کنم و دینم به التذاذ خودم را در این کارگاه بدون پرده که اغلب مخاطب خصوصی دارد. پس مقایسه از این سوی از نخست، مع‌الفارق است. و از سوی دیگر هم، هر شباهتی، دلالت بر همانی ندارد یعنی اگر من به این شکل رسیده‌ام، در این رسیدن، نه از همان راه رفته‌ام و نه اصلن همان را دنبال کرده‌ام. همان من و او، دلدادگی‎ست به دردانه‌ای که تنها دردانه‌ی من و او هم نیست. آنچه برای خودش نوشته‌ام را اینجا بازمی‌نویسم که

"وضعیت باید وضعیت دلدادگی باشد به زندگی، آن‌وقت فرم و تکنیک اهمیت پیدا می‌کند تا آن وضع را رسم کند. سر ارادت ما و آستان حضرت دوست، اگر به واژه بکاهد، بی‌رحمی و دورویی‌ست که در هرجای تاریخ این فرهنگ ردی دارد. برای همین تا از آن کاهیدن پیش گرفته باشیم، اجرا و فرم زندگی دخیل است."

خود من، تا به این فرم برسم، خیلی بی‌وفایی کرده‌ام از سر دلدادگی. رنج داده و رنج کشیده‌ست آدمیزاد، اما از آن چه داده هرگز خلاصی ندارد. چاره هم نیست، دردانه لغزان و رمنده است، رام نمی‌شود و تا رام شود، آرامت می‌خواهد. که دلدادگی، یک سر نیست.


امیر حکیمی



Sunday, June 19, 2011

Factum est illud / دفتر ضلال



   "در قعر بحر محبت، جان غریق بود که مجال دم زدن نداشت."
                                                                          گلستان سعدی



 Factum est illud
به فا *
                                              
                                               - و احترام صالح ادنانی




پری
                          اوج می‌گیرد
آنگاه رخ می‌گرداند         و

                            می‌رمد
تن رخشان                                        بال زخمی‌ست     
آویخته‌ و شناور که از قلب می‌روید و
جدا می‌شود          در آن زلال سیاه

کدام چشم بیگانه                            به غزل: اندوه و تجمل
بالت را در تاریکی
 می‌تراشد                   و  
                            سقوط
  رخشان‌رخشان
      شکافته
تنها        جانی
- نه یک چشم -
                      شرمگین هوس
رسته                   به رنج                   از رنج
می‌داند آواز را
نجات را

پس                                             رخ می‌گرداند

               بی‌تکان و سخن 
        و
   
     می‌افتد

* وآوا: چراکه در تماشا، آزمونی‌ست که آرزو بپرسد – کجای افتادن ایستادی، وقت پرواز؟؛ که هرگز، دانستی، نخواهد شنید.
نفرت، سلام بلندش بود، در بلور، از جانب شکستن.


امیر حکیمی
دفتر ضلال
19 ژوئن 2011

Friday, June 17, 2011

Diem qua pereo / دفتر ضلال


"و قیل من راق"
قرآن، س75،آیه 28

“Diem qua pereo!”
به فا *
                                                   - و احترام علی رستمیان



شفای زخم من آنجاست
که باغ می‌سوزد
میان خاکستر    و             درخت و شکوفه    وَ   سوخته
دشتهای زنانه‌ی نور
زیبای روشن
چرا که امید  بی‌نواست         تهی و آلوده

تا بگریزد          دوان‌دوان
آن‌که خاموش آمده، با گلوی عزا         

پس                 بیامرز
      اندام کشیده
برنمی‌خیزد              بر جمجمه‌ی تندخو
بیامرز وُ       رهایم کن
از آبگینه‌ی خون              طلسم رگ
و هر دیگری          سیاهِ رگ
به دشت کلافه‌ی نور
به مرگ گشوده

که تاریکی          نمیرد             نمیرد
              هرگز          هرگز
آنجا که درخت می‌سوزد
شفای زخم من

* و آوای دشت که می‌خواند : در رگهای بلور، من که مهربانم، تا نیارامی، نجاتی‌ست... تکه‌های تن‌اش - به تو می‌بخشم... من       که     مهرم
تو می‌ایستی و از بازوی شعله، کشیده می‌شوی به "بیزاری‌ش" با دستی ملعون.



امیر حکیمی
دفتر ضلال 
17 ژوئن 2011

Monday, May 23, 2011

جهان پوستی / بوینوس آیرس

I came from prodigious lands, from landscapes more beautiful than life itself, but never spoke of those lands, except to myself, and told no one of the landscapes glimpsed in dreams. On wooden floors and on paving stones my steps echoed just like theirs, but, however near my heart seemed to beat, it was always far away, the false lord of strange, exiled body.

“the book of disquiet”
by Pessoa


"جهان پوستی"
یادداشت / برای فا *
بیست و هشتم مِی 2008


غیرمنتظره بود. دارم وسایلم را جمع می‌کنم. هفته‌ی دیگر از آنجا برایت خواهم نوشت: عشق من! دنیا مرا می‌برد. من برای آن چاره‌ای نیاندیشیده‌ام. به هرکجا که بخواهد و باید دوری را همچنان بپاییم.
همیشه دلم می‌خواست آن شهر را ببینم و اسپانیولی یاد بگیرم و برقصم. کریستینا می‌گوید چون شبیه آنها هم هستی. توی اینترنت دنبال کسی گشتم که مگر در آن سر دنیا بشناسم. چیز زیادی نمی‌دانم. نه از تاریخش و نه از فرهنگ مردمش. ماجرا اینطور شد که کریستینا گفت می‌رود مکزیک. آنجا برای سازمانی کار می‌کند که موقوف کولی‌هاست. مثل اینجا و یا آن وقتی که در مجارستان بود. بعد که ازدواج مان سر نگرفت، فکر کرد چطور مرا از این سرما نجات دهد. همین‌طور که به دیوار چسبانده بودمش و لبهاش چفت لبهای من، همینطور که پشت به نقشه‌ی روی دیوار داشت، همین‌طور که چشم‌هایش می‌رفت، دستم روی نقشه روی ستون فقراتش که پایین می‌آمد، در بوینوس آیرس ساکن شد. زیر گوشش آرام گفتم می‌آیم مکزیکو ببینم‌ات. کریستینا با چشمهای عسلی‌ش، که حلقه‌ی سبزی دورش دارد، توی تاریکی سبزتر، مهار نفس شد و من تا آمدن را معوق کنم، او دوباره بود، گفتم از بوینوس آیرس تا آنجا چقدر راه است؟ او راه را شماره ‌‌کرد.
عشق من!
لرد بایرون تو، در صداقت، اعتمادش را به تو و هر تویی که پیش می‌آید و  اظهار قلب می‌کند، باخته، می‌ترسد. رویاها سوخته‌اند. تو آرزو داری و او برای آن همه آرزو نحیف و رنجور است. اینها دروغ‌های اوست، تو که می‌پرسی راستیِ تو چیست.  او راستی‌اش آزادی‌ست که انتخاب کند و می‌پرسی یعنی چه.
بعد زیر گوشم می‌گوید فارسی بخوان. هرچه فکر کردم به آنجا بود و فارسی یادم نیامد. فارسی گفتم ترسهایم را برای تو به فارسی می‌گویم و می‌نویسم. من از ترس دیوارها و ساختمان‌ها، از ترس آدمها، از ترس خودم به این دخمه پناهنده شده‌ام و حالا به رفتن فکر می‌کنم و یا شاید نیما خواندم که خوابید. فرداش مارک زنگ زد و گفت دلت می‌خواهد بروی بوینوس آیرس؟ مارک که وکیل است و بدون اینکه پولی از من بگیرد، برای من هم کار می‌کند با لحن جدی خواست که به آن فکر کنم. وقتی پرسیدم چطور گفت می‌تواند برای من اقامت و بعد گذرنامه‌ی آنجا را بگیرد. گفتم چقدر طول می‌کشد و یک هفته‌ی بعد برای مصاحبه به سفارت آرژانتین رفتیم. بلافاصله ویزا را صادر کردند و من هاج و واج ماندم. در آن فاصله فقط به بورخس فکر می‌کردم. به کنسول یا آن کسی که مصاحبه می‌کرد از خوابهای بورخس حرف زدم و از امتحان نهایی و لی‌لی بازی کورتازار. بعد هم رسیدیم به "بلو آپ" آنتونیونی. رفاقتی پیدا کردیم و قرار شد وقتی ماموریتش اینجا تمام شد و به کشورش بازگشت، مرا به خانه‌اش دعوت کند و این یعنی دو ماه دیگر در جولای و شاید آگوست. من لبخند زدم. دست دادیم و بیرون آمدم. این‌ها تمام مثل رویا از سرم گذشته و وقتی به کریستینا گزارش دادم، گریه‌اش گرفت. گفت چرا زودتر برایش نگفتم و اینکه دلش می‌خواهد پیش من بماند. گفتم تو می‌روی مکزیک و من می‌آیم آنجا. دلم نمی‌خواهد به هم بچسبیم. اما کریستینا بچه می‌خواهد. نمی‌فهمم چرا هرکس به من می‌رسد اول دلش می‌خواهد بچسبد و بعد بچه دوست دارد. گفتم همه‌ی زنهایی که می‌شناسم شبیه هم‌اند و انگار یک زن است که به من می‌چسبد و آن زن بیماری‌ست. زن بیمار لبخند زد و مرا در آغوش گرفت. کراهت در وجودم آمد ولی بوی پوستش، و نرمی موهاش از کراهت بیشتر شد. دست کشیدم به خال گوشتین روی پهلوش، لب گذاشتن و مکیدن. دوباره خاموش شدیم.
عشق من ! خیال نکن لکنت من به این زبان است. همه‌چیز در سر من به هم که می‌رسد لکنت پیدا می‌کند. اشتیاق در من ته‌نشین شده. من اینطور به خیال رها شده، معتادم. زمان من با این زمانی که تو در آن زیسته‌ای وفق ندارد. آن حرفها که گفتم دروغ نیست. نه دوست داشتن، نه دوست داشته شدن.
آن شب او صدای مرا در خواب که حرف می‌زدم ضبط کرد. شعری به دلکمه خوانده بودم. شعری که هرگز پیشتر نشنیده بودم و انگار از خودم بود. به یاد نیاوردم چه خوابی ‌دیده‌ام. فارسی در من کهنه و درمانده شده، در خوابم سرک می‌کشد تا خود را بیرون بیاندازد. اسم شعر "جهان پوستی" بود. بعد از خواندن، به کسی که برایش شعر را می‌خواندم توضیح دادم که چرا آن اسم را انتخاب کرده‌ام و از وقفه‌های سکوتی که در میان صدای ضبط شده بود فهمیدم که او هم با من سخن گفته. برای کریستینا گفتم شعری خوانده‌ام و یا بداهتن گفته‌ام و اینکه پیشتر هرگز توی خواب حرف نمی‌زدم. از کجا می‌دانم، کسی هرگز این را نگفته. و فکر کردم شاید در خواب راه می‌روم و با ترس سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. گفتم احتمال دارد. و چیزهای دیگری به خاطر آوردم، خوابهای دیگری. گذشته و با هم فکر کردیم چه کسی‌ست آدم توی خواب و او گفت که زندگی همانقدر اصالت دارد که در بیداری. من خواستم با آن خال بزرگ گوشتی دوستی کنم که اول چندشم بود، با لب. یادم نمی‌آید از کجا آمد. گفتم از کجا آمدی؟ وقتی یاد اولین قرارمان افتادم. او دویده بود تا برسد سر وقت که نیم ساعت دیر بود و من توی سرما آدمها را می‌پاییدم. کنار دروازه‌ای قرار گذاشته بودیم که دو یوزپلنگ سنگی بر آن دراز کشیده بودند و توپی سنگی زیر دست داشتند، با نگاهی عبوس. او هم با دوربین بزرگی خواهد آمد تا از آرامگاه سنگها عکس بگیرد، خیال کردم و لبخند زدم وقتی نوشتم اگر می‌آیی، بیا؛ سردم است. نیامد. گفت دوستی که با او می‌آید دیر از خواب بلند شده و راه دور بوده. و از "شهرهای نامریی" کالوینو حرف زدیم و از مادربزرگش که داستان دیگری‌ست وقتی تعریف کرد، گریه کرد و شاید وقتش بود که ببوسمش، روی پل چشمهایم را بست و خواست ببوسد ولی بوسه که افتاد در رودخانه، قاطی فاضلاب شد و من تقلب کرده بودم، زیرچشمی. پس بوسه معوق شد. پس خیال را، تا اتقاق نیفتاد در آرامگاه. اشتیاق در قفس ماند. رفت که یکروز بازگردد. تو می‌خواهی دریچه‌ی قلبی را بگشایی که از حال تپیدن افتاده و سیاه شده، عشق من! که برای نفرین خسته‌ام. پس زندگی را در کف دست گرفته‌ام تا هرچه می‌شود، با باد. اینها را برای کسی گفته‌ام در خواب. "جهان پوستی" و آن خال بزرگ گوشتی بر پهلوش، خال سیاه.
اما او باور نکرد. گفتم اینطور شده که هرچه به خیالم می‌آید، می‌شود و دنیایی که واقعی‌ست دیگر برای من نیست و مرزهایم را گم کرده‌ام. خیال من برهنه می‌شود و در کنار من آغاز می‌شود و تمام می‌شود در لحظه‌ای. تکه‌هایی از من ریخته، این سو و آن سوی خیال. تو را ساخته‌ام، و تو آمدی. اینها واقعی‌ست. نفهمید. یعنی چه؟ پرسید. دیگر من همه جا زیسته‌ام و هرجا بوده‌ام و در خیال تمام شده‌ام. کریستینا، این بار با چشمهایی که سبزی‌ش رانده بود، گفت تو که نیستی، دلم گرسنه‌ست و می‌خواهد در آن سیاهی که از چشمهایت بیرون می‌ریزد، غرق شود، در این موی انبوه. آنها به من می‌خندند عشق من! آنها باور نمی‌کنند که جایی در مکزیک، تو منتظر من می‌مانی و رویای من آنجا تمام می‌شود. ولی من نه به آرژانتین می‌روم و نه از جایم تکان می‌خورم. من اینجا می‌مانم تا با خیال تو بیایم. فردای آن روز، تو خواهی آمد، گرسنه و خواهی ماند. چرا که حرفهای من در گوش تو وقتی فارسی‌ست، بی‌معناست و تکرار وردی‌ست که تو را می‌آورد و از نا می‌افتی و مثل هر مردی، تمام می‌شوی. دوباره تا برخیزی من هربار آمده‌ام.
دارم وسایلم را جمع می‌کنم. دو روز دیگر آنجا خواهم بود و انتظار تازه‌ای خواهم کشید. خوشحال و بی‌قرارم که به پاییز می‌روم. اما آنجا هم نخواهم ماند. باید پیش تو بیایم عشق من و این تنهایی با من می‌ماند. راستی چطور به آن بچه خواهی گفت پدرش که بود؟ او را زبان دیگر بیاموز.

* این یادداشت را در میان یادداشتهای دیگر مصطفا پیدا کردم. چیز زیادی سر درنیاوردم. انگار او عامدانه چیزهایی نوشته که اتصالاتش جز در خیال خودش پی گرفته نمی‌شوند. تا آنجا که من دانسته‌ام او هرگز به بوینوس آیرس نرفت. تا اینجا فهمیده‌ام که از مسکو به لیوبلیانا و از آنجا به کراکو پرواز کرده و بعد به اولشتن رفته تا آن زن را ببیند. اسم زن کاشیاست که از مصطفا پسری به نام شابولچ دارد که من تلفظ درست آن را یاد نگرفته‌ام. نامی کولی‌ست که از مجارها گرفته‌اند. آنها در اولشتن در خانه‌ی کاشیا ساکن می‌شوند. او از یک کاشیای دیگری در یادداشتهایش نوشته، که این زن نیست و من به زودی آن نوشته را، وقتی سر در آوردم که آن کاشیای دیگر چه کسی بوده، تایپ خواهم کرد. در کتابخانه‌ی زن، در اولشتن، وقتی من به سراغش رفتم تا سراغ مصطفا را بگیرم، کتابهایی هست که او به زن هدیه کرده و در صفحه‌ی اول آنها برایش چیزهایی نوشته. از کاشیا پرسیدم درباره‌ی بوینوس آیرس چه می‌داند. او به من گفت زمانی که در اودسا مصطفا را برای بار دوم ملاقات کرده، او برایش گفته که می‌خواهد برود بوینوس آیرس و از او خواسته که آنجا به او بپیوندد، اما یک ماه بعد، بدون آنکه به او گفته باشد، زنگ در خانه‌ی کاشیا را زده و آنها قرار ازدواج‌شان را در همان مدتی که مصطفا در اولشتن بوده گذاشته‌اند. زن حامله شده و مصطفا غیبش زده، بدون آنکه ازدواج کرده باشند.
تنها چیزی که برجا گذاشته هارد دیسک اکسترنالی است که آن را به من می‌دهد، شاید بتوانم ردی در میان فایلها و نوشته‌هاش پیدا کنم اما این یادداشتها، بیشتر سردرگمم ساخته. باید زمان بیشتری وقت بگذارم تا برای ادامه، راهی بیابم. ذخیره‌ی پولم هم ته کشیده و به یک وعده غذای سبک با کاشیا خودم را عادت داده‌ام. او علاوه بر آنکه زیباست، مهربان است و نمی‌گذارد در شبانه‌روزی یا هتل بمانم. در این مدت با شابولچ هم رفیق شده‌ام، خطوط چهره‌اش با اینکه شبیه مصطفاست اما رنگ و لعاب مادرش را دارد. شاید زمان بیشتری را با آنها سر کنم. فا کیست؟ این هم مساله‌ی دیگری‌ست که باید از آن سردرآورم.  

Friday, April 22, 2011

جهان پوستی / یادداشتهای روزانه


" نهار خورده محض رفع کسالت اندکی دراز کشیدم بسیار خوابهای هولناک و صور و اشکال سهمناک می‌دیدم در این وقت درب خانه جراح‌باشی را به شدت کوبیدند. چیزی نگذشت که خود جراح‌باشی سراسیمه با رنگ پریده و حال شوریده وارد اطاق خوابگاه من شد، من از دیدنش متوحشانه برخاستم پرسیدم چه شده؟
گفت دست از دلم بردار حالت گفتگو ندارم. من از غایت وحشت اصرار کرده که خیلی پریشان شدم تازه مگر اتفاق افتاده؟ گفت حالا که در را زدند به عقب در رفتم و پرسیدم که را می‌خواهید؟ گفتند جراح‌باشی را. من به گمان اینکه کسی زخم برداشته در را گشوده دو نفر سید را دیدم، پرسیدند جراح‌باشی کجاست؟ سوال کردم چه کارش دارید. گفتند چیزی که به کارش خیلی می‌خورد و به عمل جراحی خوب می‌افتد برایش آورده میخواهیم به او بفروشیم. گفتم چرا جراح‌باشی منم، چه دارید که فروختن آن را می‌خواهید؟
یکی از آن دو پدرسوخته گفت شنیده‌ایم پیه قلب آدم از برای زخم، معالجه و مرهم است و زهره انسان، هر زهری را علاج و دوا و شفای یکتاست. اینک برای تو قلب و پیه دل و زهره جگر میرزا علی بابی را آورده‌ایم، تو درمی چند می‌خری؟
ای برادر من از شنیدن اسم میرزا علی، روح از بدنم رفت، چشمهایم به دوران افتاد، قوت زانویم برید، نزدیک بود غش کنم. آن سید ولدالزنای بی‌حیا دست پرشال سبز گنده خویش نمود و دستمال خون‌آلوده به در آورده گره آن را گشوده چشمم پارچه پیه خون‌آلودی دید. همین‌قدر نمی‌خواهم گفته در را بسته به خوابگاه تو آمدم."
از "سه مکتوب"، میرزا آقاخان کرمانی


شنبه
نه آوریل 2011

دیوید، هم‌خانه‌ی جدیدم، امریکایی‌ست. البته خودش نمی‌داند، می‌گوید آلمانی‌ست، مثل امین رفیق سابقم که می‌گفت ایرانی‌ست. لوکاس هم خودش را آلمانی می‌داند. من هم یکبار مجبور شدم بگویم ایتالیایی‌ام، توی مسکو. جنگ بود میان اسکین‌هدها با قفقازی‌ها. توی مترو چپ چپ نگاهم می‌کردند، من هم با لهجه‌ی غلیظ گفتم آنکونا. آنها تعقیبم کردند و در پارکی نزدیک متروی دینامو پیش آمدند. ترس نداشت، فقط خیلی سرد بود. سیگار خواستند. از توی جیبم پاکت سیگار را بیرون آوردم، دو نخ تویش مانده بود و آنها چهار نفر بودند. کله‌های تیغ‌انداخته‌شان می‌درخشید. آن لحظه فکر نکردم چطور توی این سرما هیچ به سر نمی‌گذارند. بعدن فهمیدم کلاه‌های‌شان توی جیبشان است و این یکجور اعلام هویت است. شبیه ریش توپی لباس‌شخصی‌های خودمان. پنجه بکس و چاقو هم کار باتوم می‌کند. آنها سراپایم را برانداز کردند و تا مطمین نشدند آذری، ارمنی یا گرجی نیستم، پاکت سیگارم را خالی نکردند. همینطور که برانداز می‌شدم به دوست آذریِ دوست گرجی‌ام فکر می‌کردم که دو ماه در بیمارستان بستری بود چون کله‌تاس‌ها سیگاری که او به آنها تعارف کرده بود را دوست نداشتند که فرق نمی‌کرد چه سیگاری، آنها با مشت و لگد به جانش افتادند، ساعت نصفه شب بود و او خونین در میان برف افتاده بود و هیچکس دیگری نیامد کمکش. خودش به پلیس زنگ زد یا نزد یا به بیمارستان.
دوستانش جمع شدند و خواستند آنها که او را تکه پاره کرده بودند پیدا کنند، پیدا نکردند، یک بدبختی را پیدا کردند، کمین کشیدند توی تاریکی و او که آمد، فرقی نمی‌کرد چه کسی باشد، مثل سیگار که فرق نداشت چه سیگاری. مارلبوروی قرمز، فکر کردم شاید خوش‌شان نیاید و باید به روسی کمک بخواهم و زنگ بزنم به پلیس. و به جان آن روسی بدبخت افتادند و تکه‌تکه‌اش کردند که کله‌اش تاس نبود. توی گوشی‌ام ضبط کرده بودم کمک خواستن به زبان روسی را برای مبادا. اما برای من یک مشت کفایت داشت. مست بودند. دور و برم را نگاه کردم. می‌دانستم دنبالم می‌آیند و نزدیک‌تر می‌شوند. قدم تند نکردم. چون فرقی نمی‌کرد مال کجا باشم. چون همین‌قدر که موهای بلند مشکی دارم کافی بود. به روسی گفتم روسی نمی‌دانم. به روسی گفتم سیگار دیگری ندارم. به روسی گفتم ایتالیا و آنکونا. آنها میلان را دوست داشتند، من هم سرم را تکان دادم و خوشبختانه یک قفقازی بدبخت واقعی آن طرف‌تر رد می‌شد و یکی از آنها او را دید، دیگری‌شان همینطور که پاکت سیگار از دستم قاپید گفت برویم سراغ او. و رفتند و من نماندم تماشا، رفتم خانه و به والری زنگ زدم تا بیاید پیشم. نیامد چون شوهرش خانه بود و می‌خواستند با هم فیلم ببینند. به تاتیانا زنگ زدم و او هم نیامد و بعد برف گرفت. آخر به خانه‌ی ناتاشا رفتم، میخاییل خانه نبود و من شب را در آپارتمان آنها ماندم، میشای کوچک هم پیش مادربزرگش بود. آپارتمان آنها چسبیده با خانه‌ی من بود و من هر شب صداهایشان را می‌شنیدم. دعواها و معاشقه‌شان. عصبانی بودم و می‌خواستم از میخاییل بپرسم چرا سرش را با تیغ می‌تراشد در حالی‌که از آنها نیست. این سوال احمقانه‌ست، روس‌ها فکر ندارند. به جایش از ناتاشا احوالش را جستجو کردم و او با چشمهای سبز گرسنه‌اش از اتفاقات روزانه‌ی احمقانه‌ی بیمارستانی که در آن کار می‌کرد گفت. 
در بیمارستان پسر نوجوانی که با مشت از قیافه افتاده بود را آورده بودند، عکسش را نشانم داد. سراغ کامپیوتر رفتم و عکسهایی از ایران نشانش دادم. فرق نداشت. غم گرفت ناتاشا. لبهایش لرزید. دروغ بود و روی لبهای من خمید. همان‌وقت جایی یادداشت کردم: "مسکو از تهران تفاوت ندارد جز آنکه تهران قبری‌ست، مسکو مقبره‌ای. آدم‌ها، بطری‌های ودکای مجسم، اما ترس نداشت. آدمِ بی خود، ترس ندارد. بی‌خود می‌گویند روس‌ها مزخرف‌اند، گرم و صمیمی می‌شوند اگر پا به پای‌شان نوشیده باشی، اگر زنهای‌شان را خوب سپوخته باشی، اگر همان وقتی که پهلوی مردی نشسته‌ای در فکر زنش، دخترش یا مادرش باشی. او از آن لذت خواهد برد، گرم پذیرایی‌ات خواهد کرد، انگار سنگینی روی شانه‌اش را برداشته‌ای. او آرام است. با تو خواهد نوشید، با تو خواهد خندید، با تو خواهد نگریست به آنها که می‌رقصند، دختری برهنه گوشه‌ای، زنی سیاه با سینه‌های پر، بقچه‌ی باسنی شریف. و از تو خواهد خواست که با زن، زنش، تنی بجنبانی. تن مالیده خواهد شد به آن زن، گرم خواهد شد آن زن، نفسش به شماره خواهد افتاد آن زن. بی‌پروا و تو را خواهد خواست و پس خواهد زد و باز خواهد کشید در شیب و اریب و حبس و نفس و تب، کنار رودخانه‌ی مسکو، یا مقبره‌ی لنین و توی سرخیِ بی‌قرارِ هرجای شهر، سرخی توی سفیدیِ آن همه برف؛ بر زمینت می‌اندازد، بر زمین انبوه تلخ سرد و بر لبهایت خواهد نواخت در زیر نوری که از درختی می‌آید، تو هرگز مرجع نور را نخواهی جست، هم اوست نور، تاتیاناست یا کاتیا، ناتاشاست. و تو دیگر آن رعشه‌ی برف را نه هرگز از خاطر خواهی برد، نه هرگز آن تراشِ بینی را و نه آن پوست را، کدام‌شان نمکینِ کک‌مکی. عشق برای او وزش تنی‌ست که می‌رود، شبی‌ست که دیگر نیست، وُو تمام عاشقی‌ست‌وُ دیگر نیست، او یک شب است، شب‌زن است، زنِ رویات، دیگر نیست، و خداست بی‌امان، سیرن نه، ایده‌ی سیرن که اگر ‌خواند، نمی‌خواند به شنیدن، شنیدن از پوست می‌شود و از رگ می‌شود ورم، بترکد اگر، او خواهد مُرد و می‌دانی، پس می‌زنی تا نترکد. چه پس زدنی وو از جان نعره‌ست. آن رییس قبیله‌ای خواهی شد که هر زن را بگاید پیش از مرد دیگر و باز زن‌خداست، تو را آن‌جا خواسته، نشانده. و برای خود می‌خواهد وقتی شد، نوبت‌ات گذشته، آنجا یادگارهایی از توها هست، توی پوستش، تورم‌هاست. بی‌خود می‌گویند به زنهای روس بدکاره، آنها خوش‌کاره‌ترین زنهای دنیا اگر نیستند، خوش‌میل‌ترین‌شان‌اند. آنها، چه چشم‌هایی، آنها، پوستی، آنها، چه برگ گل." و برای دوستانم فرستادم. زنِ روایت/رویات اسم نداشت. گفتم برویم بیرون ولی سرد بود و آسمان سرخ. لااقل تا میدان سرخ و رفتیم تا دانشگاه مسکو. ایستگاه قبلش پیاده‌ام کرد، پیاده هم شد. دستش را به بازوم تکیه نداد، ترسید. وقتی از او جدا شدم، روز آخر، خواستم ببوسمش، صورتش را پیش آورد، چپ‌گوشه‌ی لبهاش، گونه‌ام را به لبهاش کشاندم، نبوسید. تاریک بود، صورتم زخمی‌ی سوز شد. از کنار رودخانه رفتیم توی جنگل، درختهای آواره، یکی شکسته از بار برف، شاخه‌ای دیگر. صدای سگهای آواره ترساندم. آنجا محل دزدی و غارت شبانه‌ی دهه‌ی نود بود بعد از فروپاشی. بوی خون و گازوییل می‌آمد توی سر من. آنجا بویی نبود. برایم می‌گفت شبها برای میشا داستان عنکبوت تعریف می‌کند و داستان مار، مار که بیشتر از توی نافش بیرون می‌آمد و توی واژن‌اش سر می‌کشید و فرو نمی‌شد. آدمهایی را تکه‌تکه کرده بودند و بعد جسد را در رودخانه انداخته بودند، مارها. عنکبوت لالایی شبهای میشا را برایم تعریف کرد که چطور خانه می‌سازد و چه تفی دارد با آن همه زور و بهترین جایش که وقتی طعمه را می‌لیسد و طعمه‌ی جاندار لمس شده به زهر، تکان نمی‌خورد و مرگ را انتظار می‌کشد. این را نمی‌دانست، گردنش را نیش زدم و خاموش شد، توی برف افتاد.
دو تا عکس بود، یکی که همان اول آورده بودندش، یکی بعد از پانسمان. صورت نداشت. فکر کردم صورت پیدا نمی‌کند دیگر. ماجرای پارک را گفتم و دستم توی دستش، دست همیشه سردم. نبضم را گرفت و ساعتش را پایید و روی پایم نشست و تندتر شد. بلند شدم و رفتیم توی آن سیاهی درختها و تا دانشگاه پیاده رفتیم. دیگر پاهایم را نفهمیدم، یخ زده بودم. صحنه‌های فیلم‌های آیزنشتاین از پیش چشمم می‌گذشت و بعد تارکوفسکی و یکباره فیلمهای جنگ، سربازهای یخ‌زده، زن‌های منتظر، میخاییل. نفرت سینه‌ام را سوزاند، نفرتی که توی مشتم چکید و پستان‌اش را مچاله کرد. بعد برایش نوشتم مار را بگذارد به رفتن. و صورت جوانک که نداشت لبهاش و زبانش توی دهانم تلخ شد. شاید هم اضافه کردم عنکبوت لالایی خوبی برای شبهای میشا نیست. و برایش توضیح دادم او آن ترس را به میشا می‌دهد و میشا با آن هراس بزرگ می‌شود و روانش را می‌لیسد همان‌طور که تماشا می‌کند و توان تکان خوردن در خود پیدا نمی‌کند. او هم در جواب از مشارکتش در اعتراضی سیاسی نوشت. حسابی خندیدم. برای دیوید نامه را خواندم: برای اعتراض به راننده‌هایی که فلاشرهایشان را در جاده خاموش نمی‌کنند و باعث تصادف‌‌های خیابانی می‌شوند، جمع شدیم و پلاکارد دست گرفتیم و از دولت خواستیم جریمه‌ای برای این رانندگان که پیامبران مرگ و اندوهند در نظر بگیرد و یا به ترتیبی جلوی آنها را بگیرد. دیوید از خنده‌ی من متحیر شد و من مجبور شدم تمام ماجرا را تعریف کنم.