Wednesday, April 25, 2012

جفت پاره / رسم، اول ظلمت



و چون حجرالکلب در برج کبوتر افتد، کبوتران همه گریزند./ تحفةالاحباب، به نقل از دهخدا



"جفت پاره"

رسم،
اول ظلمت بود.


به می: «و ماهی همان نون است: نون والقلم.*»


به دیوار چسباندن، اول ران، اول کف دست، اول بازو، اول شکم، اول قفس سینه.
اول صورت.

آسمان افتاد. کم‌ خنک بودم، کم‌کم. دیگر توی چشمم نگاه کردم، آواز و رهایی، زار.


ابراهیم به زن رفت. چشم نداشت زن، برگشت، صدا کرد مرا نگاه کرد. من، پای آویزان بر دیوار نشسته‌ افتاده. ابراهیم پهلوی من است کبود. نازک و بی‌پوست زن تمنا. مردِ زن را وقتی نگاه کرد ابراهیم، برخاست فریاد زد و افتاد. نور چراغ. کم نور بود ترخان در گلوم می‌سوخت و توی ابراهیم و توی زن. از ابراهیم ترسیدم وقتی رفت گفت تجاوز توی گوشم. مرد افتاده مو نداشت و دست به تنش و به ابراهیم التماس و چنگ می‌زد پوستش را آن وقت شور جویدن انگشتهایش، زن خندید با ران سخت ابراهیم و قهقهه زد با لباس پاره جهید با التماس مردش. فکر کردم جان دادن او: جان می‌داد که من هم رفته باشم توی دهان‌اش آواز خوانده باشم. آن روز به او نگفتم، آن روز از او وحشت داشتم. توی گلویم تند تند ترخان. مردِ زن آمد به پایم آویخت رانهای ابراهیم را چنگ، ابراهیم فریاد، زن فریاد، مرد،


نقاشی.

مار از سینه‌ی برج بالا، صورت که فریاد می‌زد گوشش را گرفته، در میان برج، کبوترها رفته‌اند.
مار از کاشی‌ی پایه سر کشیده توی خانه. 
خشت دیوار برج شکافته صورت، مار از اندام‌ش. 
برج مار، صورت کر، ابراهیم.

کبوترخانه را از دور می‌دیدم صدای ابراهیم را ‌شنیدم، نداشت، ترسیده بود. توی برج نشسته و هراسان. کبوترها اگر یکباره برخیزند، کر می‌شود ابراهیم وقتی برمی‌خیزند لرزه‌ای به اندام بارو، به جان ابراهیم، می‌ترسد. برای نجاتش می‌رفتم نمی‌رسیدم، هرچه. آن‌وقت کودکی‌ی ابراهیم بود. نمی‌دانستم در برج زندانش کردند چه کرده. اگر بیدار می‌شدم می‌ترسیدم ابراهیم آنجا بماند و یا اگر بیدار می‌شدم زودتر از آنکه آنها بپرند، کر نمی‌شد، نمی‌ریخت دیوار و سقف، نمی‌ماند زیر آوار نمی‌مرد دفن زیر چلغوز. به کاهگل چنگم، انگشتهایم، نک به نک، خراش و خون. به او گفتم چطور هیچ پرنده دیگر نمی‌شود از آن پنجره‌های کوچک، چطور نه هیچ پر سیاهی.

و ابراهیم شب دیگر اسیر برج بود. با اینکه برخاسته و برهنه و انگشتهام لکه لکه بود و دیده بودم بر بوم سودابه نقش ماری که می‌رفت بالا و اگر می‌رسید به شکاف، کبوترها یکباره بر‌خاستند و چرا به چشمهای صورتِ مار که از سوراخ سر می‌کشید نک ننواختند و ابراهیم دستش را به صورت گرفته و دیگر، صدا نداشت.

تجاوز.
ابراهیم گفت بلند شویم برویم لباس زن را که آنطور آتش چشمهاش، بدریم بلند شد رفت و لباس زن را که آتش، بردرید. همه رفتند و من مانده و ابراهیم و زن، با شوهرش. زنی که چشمش مار بود، صدای زنجیر داشت، اگر اسمی داشت. باور نکردم می‌رود به زن پیش چشم مرد که مست‌حیوان می‌خندید، بر زمین می‌خزید می‌لیسید، بر پاهای او می‌آویخت و او را. بیرون روی لبه‌ی بالکن نشستم باد می‌آمد از توی پنجره دیگر می‌دیدم نمی‌خواستم صدایشان را بشنوم، سیگار کشیدم و بطری ترخان را در گلو می‌ریختم، حنجره‌ام می‌سوخت به یاد می‌آوردم. اگر سودابه ببیند، چه خواهد رسم کرد. که در دهان زن آوازم ایستاده و ابراهیم، بر پهلوش، و شکمش، و پره‌های کونش.

با خودم داشتم فکر که زن چطور می‌شود و مرد چطور بشود و من چه خواهم به یاد آورم. لبهای زن که اصلن مقاومت نداشت. ابراهیم می‌گفت زن خواسته و آن ترتیبی بود بر خاسته‌ی او. دهان شیشه را به دهانش گذاشتم و سبز ترخان از گلوی زن می‌رفت، صدای ابراهیم خش. آوازم خش، پنجه‌های مرد روی زمین و آنچه از او به تماشای ابراهیم توی زنش و به تماشای سبزی که پایین می‌رفت و آواز من، اگر می‌ریخت.

عزیزم
تو که در کمد از خود بی‌خود می‌شوی، صدایت را می‌شنیدم، رمیده‌ام. من آن مزه را و آن بو را، وقتی نبود آنچه بود، نترسیدم می‌خواستم گلویت را ببرم و خون را پرواز دهم. ولی می‌رفتم وقتی رفته بودی توی آن کمد از آن بویی که مانده بود نفس می‌کشیدم - از هوش. اینها توی خواب من پیدا نیست که سودابه بکشد که آن برج را دیده. کبوترها گریخته‌اند و ابراهیم حبس مانده مار است.

اما آنچه من دیدم که خودش را کشت با برق ولی صورتش از صورت افتاد و پوستش از پوست افتاد و کج شد و او دیگر نبود، چشمهایش و ابروهایش را انگار توی آینه‌ای که مجعد می‌کرد صورت را دیده باشی خودش را می‌دید، نمی‌مرد؛ ولی سودابه که می‌دید آن را نمی‌دید، آنچه می‌دید همان بود که پیشتر می‌دید و می‌کشید و بعد دست به پوست عرق زده تا بیدار شود و او همچنان توی بوم رنگِ خاکستری می‌ریخت و رنگ آبی می‌ریخت و رنگ مار می‌ریخت و در بوم دیگر پرنده‌هایی گریخته از آن شکاف، برج سینه‌ی اوست شکافته.


و در گوشه‌ای آتش و زن که از حال رفت و ابراهیم به مرد نگاه و به چشمهای من که چشمهایش را رفته بودم به زانوی مرد تا کمر، و از کمر تا پشت گردنش لیز می‌خورد که بر زانوهاش برای سجده بود و هم زمین را زبان زبان.
دیگر چه فرق می‌کند حیوان اینجاست و ترخان. موهای مرد را گرفتم سرش را بالا کشیدم لب گشود ترخان ریختم که بعد توی دهانش آواز. آوازم نیامده بود هرچه زن با لبهاش که هیچ مقاومت نداشت. خشی آمده بود که آواز نبود و ابراهیم جز با آواز من نمی‌آمد.

حوصله.
آن روز که آمد غذا آورده بود سودابه. به هرچه در اتاق بود لگد زده بودم و افتاده روی زمین پهن و کج صورتم بود چشمهایم ریخته پایین. گفتم صدایی می‌آمد و صدا می‌آمد. او می‌گفت گرسنه‌ای. گفتم دیگر کاغذ و قلم می‌خواهم که آنچه یادم نمی‌ماند از روی کشیدن او بنویسم.
نوشتم
او خوابم را می‌شکند و آواره می‌شوم؛ و خط زدم. ولی آنکه می‌کشد من نیستم که به یاد نمی‌آورم. و آتش می‌گیرد توی خواب و کاغذ نداشتم، سودابه گفته بود هیچی و غذا را انداخت کنارم رفت پشت بومش فقط سایه‌اش را می‌دیدم، می‌خواستم التماس کنم دیدم راست گفته گرسنه‌ام؛ گرسنه‌ام. ولی ‌ترسیدم توی غذا خواب باشد، خوب به غذا نگاه کردم و از کاغذش در آوردم و خوب بو کردم و فکر کردم خواب در بو باشد، دماغم را بستم، فایده نکرد در نگاه آمدوُ پلکم افتاد.
ابراهیم سوار مرد، همانطور که پیشتر برای زن خوانده بود. دیگر هیچ حس، و فکر کردم هیچ خون، نه در تنم. گلوی شیشه‌ی ترخان را سفت بودم که انگار گلوی مرد و دهانش که دهان نبود، مرد نبود، ابراهیم خندید و صداهاش عجیب‌تر ‌شد گفت شیشه را به او دادم و دیگر ترخان توی شیشه، سبزِ سبز نبود با آواز من که توش غوطه می‌خورد، فقط می‌خواستم بنشینم و وقتی چشمهایم را می‌بستم صدای ابراهیم درد داشت ولی می‌گذشت اگر آنجا می‌ماندم و تحمل می‌کردم ولی ماندم و تحمل کردم، نگذشت و آرام‌آرام دیگر نمی‌فهمیدم، آنچه مانده بود لبهای ابراهیم بود و سینه‌اش که او هم درد داشت و اگر چشمهایش را می‌بست صدای من بود و تحمل می‌کرد، نمی‌کرد و صدایش بلندتر می‌شد من اگر آواز خوانده بودم حبس نمی‌شد مدام می‌گفت.

من اگر آواز می‌خواندم رام می‌شد و میگذشت

آن‌گاه دریا بود و ابر بود و حجمی روی آب بر آن راه افتادیم. ابراهیم گفت و می‌خواند به برجی که چکادش پیدا. من اگر یکباره به سینه‌اش می‌رفتم، پرواز می‌شد و آن صدا، هزار پرنده، یکباره که برخیزد. و سودابه همه را نمی‌توانست کشیده باشد که آنچه می‌نوشتم ادامه‌اش می‌شد، نوشتم. کاغذ و قلم نداد. دلم می‌خواست انگشت به رنگهاش بزنم روی دیوار بردارم بنویسم، نیم تنم فلج بود. او صورتم را نمی‌دید و صورت ابراهیم که کشیده بود جیغ می‌کشید و پرنده‌ها پریده بودند، دیگر نمی‌شنید.
خواستم آواز بخوانم دهان ابراهیم بود و چشمهایش کج شده و ریخته و تنش نیمی جان نداشت و دیگر بالا نمی‌آمد و لبهاش نیمی و آن آواز، آن آواز. می‌خواستم بنشینم و سبک بودم. اگر قلم می‌داد، و من بر پشت او می‌نوشتم از اضطراب می‌افتاد، اگر قلم می‌داد.
دیگر آنجا زن از جان رفته و خون بود. دیگر آنجا مرد به سوی زن می‌خزید. و چشمهای من، دهان ابراهیم بود و آواز من دهان ابراهیم می‌خواست. در آن اوج اگر کبوتر بود روی بالکن، فرار هزار پرنده. دست او را زار زدم، ابراهیم و او زارید و آواز شد. اما گفتم تو چطور آواز را بکشی، چه دیدی؟
رنگم سفید شده. گرسنه‌ام. اگر چشم باز کنم غذا را انداخته کنارم رفته، از کاغذش در بیاورم و قلمو را.

آتش.
و در حجم معلق روی آب می‌رفتم؛ و ابراهیم از آب کفی برداشت و گشود و ابر شد؛ به سوی برج آنگاه او را در برج زندانی و من هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم اگر به سینه‌اش نمی‌رفتم و اگر آواز نبودم و اگر سر از حفره‌ فرو نمی‌کردم و پرنده نمی‌پرید و پرنده در چشمم. باقی خلسه بود، فلج بود و گریه از چشمی که هنوز جان داشت.
آواز که آمد، ابراهیم کر شد، کبوترها پرواز شد، برج شکافت، اگر مار می‌شدم و بر پشت او می‌نوشتم.

آنگاه برخاستم و سودابه گفت. اول پاهایم، اول کف دست، اول بازو، اول پیشانی.
به دیوار. برهنه بودم. اول قفس سینه. چسباند.
اول
صورتم.



امیر حکیمی
بیست و پنج آوریل 2012


* تاریخ طبری.

Sunday, March 18, 2012

جفت پاره / رسم، تلسما


"و آنچه نتیجه شد ظهور کسی بود در درونم، که ناگهان اسمش را گذاشتم آلبرتو کایرو." / فرناندو پسوآ

 "جفت پاره"

رسم،
تلسما*.

به می: بدان! آیین‌های کهن سیاه است و من کروی هستم.


وقتی فکر کردم مرده بودم نگاه کردم. اگر ابراهیم بود، ابراهیم می‌دانست.

پنجره را، بستن، باغ، تندر، باران. توی حوض، سبز، نوزاد جانور زیر سبز، سبز خیلی چرک.
پنجره را، بستن، ایوان.
یادم، خالی، دور و برم، هرچه دیدم.  
باغ، درختی و حوضی‌ست، نه یک درخت.

چشم نداشتم.
اطراف جسد، ستونها بالا نور و دایره‌ای خالی. اطراف لبهای جسد، فسفری لزج.
وقتی برخاستم،
سنگ را زیر سرم برداشتم توی جیبم رفتم گفتم برنمی‌گردم اینجا اوست. برخاستم نگاه کردم نمی‌فهمم کجاست. خواستم به یاد آورم سرم دردست. راهرویی گردست وقتی برخاستم، می‌روم، بالا، دری چوبی‌ست، گرد و تنگ با پله‌های بلند، بلند، عرض کوچک. 

نمی‌دیدی.
سودابه
گفت.

نقاشی.
باغ توی حوض، نوزادهای جانور زیر سبز. آن طرف، لته‌ی دیگر. سه لته. باران یکی تندر. پنجره یکی ایوان. چشم نداشتم. از دهان جسد، زنی فسفری، توی ستون، پله‌های گرد، توی دستهاش، بالای ستون، بالای بالا، سنگ سیاه، دستهاش هبه‌ی سنگ به آبی.
هرچه نگاه کردم جز سنگ که یادم آمد، یادم نیامد. پرسیدم. سودابه گفت بلند شدی فکر کرده بود بیدار شده‌ام نشده بودی سر بالا گرفتی به چیزی نگاه می‌کردم چشم نداشتی صدایت کردم نشنیدی بیدار نبودی بوسیدی‌م لب گفتی اینجا اوست برنمی‌گردی. ترسید سودابه. قلمو توی دستش خشک شد. می‌خواست او را بکشد، او را و سنگ را و زن را، ترسید. گفت دوباره سر گذاشتی فهمیدم خواب بودی بلند نشده بودی نبوسیده بودی. قرار نبود بوسیدن. نبوسیده بودم. نمی‌خواستم.


آن روز از قطار آمدم پایین که او را دیدم با من آمد پایین، بوم دستش بود عجب بود موهاش، سینه نداشت، سیاه بود چشمش، سنجاقکی به شقیقه‌اش، سنجاقکی سیاه کوچک، چسبیده به حلقه‌ی آویزان بود، چشمش. بار چندم بود، چند بار دیده بودمش آدمی نبودم چیزی بگویم دنبالش رفتم دیگر، چه بگویم فکر می‌کردم می‌خواستم آن سنجاقک را دست بکشم شقیقه‌اش چشمش، رفتم رفت توی ساختمانی بزرگ بود که قبلن نرفته بودم راهروی خیلی طولانی داشت با درها، درهای چوبی هرکدام یک رنگی، زنگی کنارش، اسمی. ولی بویی که داشت، بویی داشت مرا برد، به خودش گفتم بعدن، بویی که نشناخته بودم، بعدن شناختم به خودش گفتم، دری که تویش گم شد درز باز داشت، با نک پا بازترش، دیدم سنجاقک را، بوش خورد توی صورتم. کسی برگشت، که می‌دانست من بودم، هیچ نگفت. تو رفتم. صندلی‌های چوبی دو تا، آشغال و تیوپ‌ها و رنگ و تلنبار بوم، کاغذ، با آنکه بوی تند تینر بود، تخت. نگفت بیا. نگفت بنشین. قدش را دیدم، پشتش را کرده بود، برگشت برانداز می‌کردم گردنش، رانهاش، بازوش، کونش، لبش کج کرد، خندید ولی، کوتاه بود، نشسته بودم. صورتش را آورد دستم را برده بودم صورتش را کج کرد انگشتم را دراز کرده بودم، بو را آورد نزدیک انگشتم لرزیده بودم تا خواستم بکشم روش پس کشید سودابه، قلم را آورد جاش روی پیشانی‌م خط کشید. رنگ نداشت قلموش، بی‌ رنگ کشید. صندلی چوبی انگار می‌شکست، رویش نمی‌شد خیلی نشست، می‌افتاد آدم یا همان که نشست افتاده.
گفتم می‌خوابم، دیگر آنجا خوابیدم. وقتی بیدار شدم، همیشه رفته بود، در قفل، کلید را برده بود. وقتی برگشت آن طور صدایش کردم، اسمش نبود، من صداش کردم، نمی‌دانم چه بود، سودابه، نبود،
شد.
دیگر قرار شد بخوابم بکشد و بیدار می‌شدم رفته بود حبسم کرده بود. دور اتاق می‌چرخیدم کاری نداشتم منتظر می‌ماندم بیاید می‌نشستم روی صندلی. کاری نداشت با من حرف نمی‌زد و گاهی می‌رفتم بیرون. نمی‌گفت نرو اگر می‌آمدم رفته بود می‌ماندم پشت در یا می‌نشستم تا بیاید گاهی فردا می‌آمد. کجا می‌رفتم، دیگر بیرون، توی اتاق، خواب من بود، می‌کشید
و من، آن تو، ابراهیم هستم.

لت سوم، که آدم اگر بتواند از توی کسش عکس بگیرد، بته جقه‌ی سرخ بود یا مچاله‌ توده‌ی جنینی دارد می‌شود، یا چشمی ترکمن تویش را خالی کرده باشند خون کرده باشند و یا گوشت تکه‌ آماده‌ی استیک - معلق در آبی زمینه‌، فیروزه‌ای.   

ابراهیم.
دیگر او می‌کشید دیدن مرا توی خواب، رنگ، پوستم، پریدن، خونم، نفس و سرآخر، شب بود، باغ، ماه بود، روی ایوان، ایوان طبقه‌ی سیزدهم، رفت روی صندلی. می‌خواست بپرد، خواب بودم دیدم، بلند نشدم از لبه آویزان شد، دستش را آورد بالا، ول کرد ایستاد، سنجاقک را با ابروش، سنجاقک را با شقیقه‌اش، سنجاقک را با چشمش، با پوستش، کنده بود بیدار شدم روی سینه‌ام بود رفته بود، با بوم‌ها، کاغذها، خواب‌های ابراهیم: جفت پاره: چشم و ابرو و شقیقه: سنجاقک. لای در باز بود، با پا بازتر. تو رفتم، او که می‌دانست منم، نگفت.   

دیگر فکر کردم مرده بودم وقت من بود: حافظه.
در اتاق نشستم، می‌خواستم برگردد، از خوابیدن ترسیدن، هرچه کاغذ و بوم برگرداندم، تماشا. و می‌نویسم. اوست فسفری اطراف دهان جسد، همه‌جاست بالا می‌رود و سنگ را.


امیر حکیمی
هجده مارس 2012


* تلسما در فارسی نیست، آنچه هست از عربی تعویذ است که همان نیست. من آن را از “Talisman” جعل کرده‌ام که در فرانسه و انگلیسی چیزی‌ست که قدر مقدس (فرابشری و – بعدتر- جادویی) دارد، شاهد آوردن خوبی (شانس) است و شیطان را می‌راند گاهی سنگی (جواهری)، گاهی حلقه‌ای، گردنبندی و امثال آن، مرصع که ممکن است نشان‌هایی بر آن حکاکی شده باشد یا نوشته‌ای از اسم‌ها یا دعاهایی. طلسم نیست، مشابهت دارد از جهت عکس. خود طلسم معرب است از واژه‌ای یونانی به ریشه‌ی “teleo” که تمام کردن افاده می‌کند، تمام کردن فرآیندی و کامل کردن و ازین دست؛ پیشوند tele هم از همین مصدر برآمده. – و بشود در فارسی آن را "تلسم" نوشت نه الزامن با ط دسته‌دار، چون "افلاتون" که معربش "افلاطون".  

در فارسی پنام داریم از پهلوی، پارچه‌ای پنبه‌ای که موبد بر چهره می‌گذاشته به دهان (چون روبند و ماسک) می‌بسته تا بخار دهانش به جسم مقدس نرسد در برابر آذر به هنگام سرود و نیایش. از آن "چشم پنام" آمده که همان تعویذ است و تعویذ از چشم‌زخم نگه دارد مثل فیروزه. تلسما اما اعم از تعویذ است و نیروی فرابشری پاسبان حامل آن می‌کند، مثل انگشتر شرف شمس که اصل کار آن راندن شیاطین است به توان آن اسامی‌ای که بر آن سنگ حک شده! و با “amulet” نزدیکی معنا دارد.

Friday, February 17, 2012

جفت پاره / رسم



"جفت پاره"


رسم.  
به می: چشم می‌بندم و پرواز پرنده می‌بینم. - بورخس


وقتی بیدار شدم
آمد. قرار بود. نمی‌دانستم کی شده، ساعت چشمم را برید و صدای زنگ، باز شد. زن که صورتش شبیه کفتار و مرغ، و پستان‌های بزرگ، لبه‌های کسش برگشته و آویزان، قهوه‌ای‌ی به پوست روشنش مشکوک، که پورن استار بوده و کجایی‌ست و شوهرش، خودش می‌گوید، دروغ می‌گوید، شوهرش نبوده، کارگزارش بوده، و او را برده امریکا و آنجا توی چند فیلم بوده و چون مریض شده، یک ماه مریض بوده، برش گرداندند و بعد آمده اینجا، گفته بودم بیاید و برایش غذا درست کردم و وقتی چاقو را به گوشت ‌کشیدم، زیرزیرکی نگاهم می‌کرد، پاهاش از زیر میز و دستش آن لای پاش، عق زدم، همان را با هم خوردیم، توی ماهی‌تابه، که داشت می‌سوخت، سوخته بود پیاز و بوش، سرم را به پستانش چسباندم، نمی‌خواستم، نبود، نشسته بود ولی، نگاهم می‌کرد، لای پاش، عق زدم. ولی وقتی دستش را دراز کرد دستم بگیرد، گرفت، بازی کند، کرد، روی بازوم که نقشه کشید، بلندش کردم، بلوزش را، از پنجره بیرون و هلش دادم، افتاد، قهقهه، و یا فکر کرد چه کار می‌کنم و یا خیره‌خیره توی دهانم، توی دهانم چه بود، گفتم، صورتم را کشید، کشیدم، دستش، انگشتش، بازوش، لبم، سینه‌ام، زیر بغلم. نشستم روی مبل و پیپ روشن، گفتم با خودش بازی، باز کرد، خندید، عرق، ترسیده. حوصله‌ام، دلم به هم ریخت، گفتم خودش را ببرد بشوید، نرفت، انداختم‌ش توی حمام، توی وان.

نقاشی.

سودابه، پهلوی برشته‌اش بوم. خوابم را، نشانم داد زن را، در رنگهای آویزان، به طنابها، در گوشه‌ای زخمی، افتاده، و مردی که نیمه‌ی دیگرش بود در آستانه، کلاغ، در پریدن افتادن، و زن و پنجره. و لخته‌های خون. قطعه‌ی دیگر پستانی آبیِ معلق در آسمان با مناره‌های افقی روی زمین، زیر پای سرباز، سرباز
نیمی پرنده شد.

رفتم توی حمام ایستاده، خودش را می‌شست، چشمش را بسته بود نسوزد، دستش را بر می‌کشید، دوست داشتم، پوستش، و سینه‌های بزرگش، گلهای سوخته، نوکش. پرسیدم بچه داشت، داشت. سه ساله. اسمش را پرسیدم، عکسش را داد. نمی‌خواستم. گفتم. برو. بیرون که آمد. لباسم را دادم بپوشد از خانه بیرونش، از پنجره، پرتش. آن دست دیگرش، دست من بود، پشتش، روی کمرش، پایین، پایین، پشت زانو. پشیمان شدم، خواستم بروم، پریدم، دنبالش، دوباره که بیاید، تکه‌های گوشت را جلویش می‌اندازم، گفتم بردارد بکشد
به گلهای سوخته، شکمش و بعد توی خودش
فرو کند لب را می‌گذارم آن جا و دندان را در گوشت و لب آویزان، زبانه. همان گوشت را خوردیم. کباب کردم. اسم کودک را دوباره پرسیدم، دهانم پر. دیگر...،
عکس تو را نشانش دادم و دلم می‌خواست تو باشد. گفتم.

تو.

نقاشی سه لته‌ی بزرگ، توی هم می‌رفت، می‌چرخید، رنگهای لرزان، لخته‌های لرزان، سوزان. و بوها... پرسیدم بوها. و نقطه‌ها، قطع‌ها، محوها، صورت. بیدار می‌شدم نمی‌گفتم می‌رفتم می‌کشیدی برمی‌گشتم می‌خوابیدم می‌خواستی تماشام توی خواب صورتم آن چیزی که دیدن توی حالتی که می‌رفت توی رگم و تن و حرفهایی که می‌خواستم صدا نداشتم جاهایی که بود هرچه بود توی صورتم و توی پوستم لرز سرد نبود بلند می‌شدم نشانم می‌دادی و آن مرد، مسجد سوخته، بازار، کلیسا، کلاغ، ستون‌ها، نور، قطار، همه
پوستم، ماهی‌ها.
نقاشی بزرگ، دیوار بزرگ. سودابه. از کجا دیدن و چطور. مگر می‌شود. می‌رفتم. کجا بودی؟  


پس دنبالش دویدم.

زمین خوردم. لیز بود. بلند شدم. پیرمردی که ایستاده بود نگاهم می‌کرد، صورتم را کج کردم. دست به صورتم کشیدم. خیلی طول کشید، لبخندش را از روی پوستم کندن، نمی‌شد.
برگشتم.
حمام رفتم.
موهای زیر بغلم را شانه کردم،
موهای تنم و موچین، موی درازی از توی دماغم، که نچیدم، و روی لبم، نوکش را لیسیدن. توی وان، خوابم نبرد، با لیف کنده نشد، چسبیده بود به گونه‌ام، خون شد، روی آن خط، که روی صورتم همیشه، بوده، هست. ولی اعتنا نکردم.
برنگشتم خانه.
بلند شدم، خودم را تکاندم، از برف و گل، فکر کردم پیرمرد را ندیدم، دوباره نگاه کردم ندیدم و دویدم. تا ایستگاه راهی نبود اما لیز بود. دوست ندارم دیر برسم، بیفتم. وقتی دیر می‌رسم او رفته، نمی‌دانم منتظر بمانم، بروم. منتظر ماندم. می‌آید. پلیس رد شد، توی راهرو. از پلیس و از مردم و از هرکس، پنهان می‌شوم، می‌ترسم، پشت ستون، اینجا مرا نبیند، بیاید وقتی، می‌آید، یا رفته؟ دو دقیقه. زنگ بزنم. برنداشت. گوشی را توی جیبم، مشت، خودم را، شاشم گرفته. توی تونل نگاه کردم، بو کشیدم، کی آمده. دیر شده. نوشتم، من اینجا کنار ستون اول، پشت ستون ایستاده‌ام، چون شلوغ است و زبان بلد نیستم. کجایی؟ پیغام نرفت. پا به پا بودم. بروم توی تونل. بشاشم. نرفتم. وقتی تندتند رفتم از در اشتباه بیرون. نوشت بیرون مانده. قرار بود بیایی بیرون. از کدام خروجی. چهار تا خروجی. فکرم کار نمی‌کرد. اسم خیابان را گفت. پیدا نکردم. دور زدم. دستم یخ زده بود. گوشه‌ای ایستادم و به دیواری نشانه گرفتم، نوشتم، کجایی. از سری که بیرون بود پرسیدم خیابان را نمی‌دانست سر تکان داد بعد انگشت بیرون آورد طرفی نشان داد برف و باد بود و نمی‌دیدم، نفهمیدم چه گفت رفتم. برگشته بودم توی ایستگاه. دوباره مردم را تماشا می‌کردم. رفته بود. دیر رسیدم. قطار آمد، گفتم بچرخم توی شهر. کجا بروم، خانه می‌روم حمام، نمی‌خواهم، سرد بود. تاریک بود. نمی‌خواستم بروم. بروم خانه خودم را بشویم، توی وان خوابیدم. به بازوم، پایین‌تر، مچم و کف دستم، پهلوم، توی آب که دست می‌کشم، چندشم نمی‌شود. دوباره دستم کشیدم تا خنده‌اش را بکنم، که مانده بود و نشد. خون شد. نرفتم. توی فکر رفتن توی آب، کندن بود. نرفتم. سرباز را دیدم، مردی مو نداشت، و پرنده‌ی سیاه داشت، که قواره‌ی نیم‌تنه‌اش. ساعتم را نگاه کردم، چشم‌ام را برید و او آن طرف شیشه بود، شلوار پلنگی خاکی، یونیفرم، بی‌کلاه، نیمی پرنده، سیاه، از خط مقابل آمده. فردا آمدم. همان‌جا، دیگر قرار نبود بیاید، او نمی‌آمد، برای آن مرد و آن پرنده، آن پرنده برگشت و صورتم را نگاه کرد، باید برمی‌گشتم، آنجا اگر می‌شد شب می‌ماندم توی تونل می‌شاشیدم و می‌خوابیدم، نمی‌رفتم خانه، رفتم هم نرفتم وان، رفتم خودم را نشستم، به آن چشم، فردا دوباره می‌روم، فکر کردم، منتظر می‌مانم،
فردا.  


هفده فوریه 2012
امیر حکیمی


پی‌نوشت –
... قلبم به شدت می‌تپید ، ولی ترسی نداشتم، چشمهایم باز بود، ولی کسی را نمی‌دیدم... چند دقیقه گذشت یک فکر ناخوش برایم آمد با خودم گفت شاید اوست!  / بوف کور، هدایت


Friday, February 10, 2012

جفت پاره / درآمد. جنوب


"جفت پاره"

به می: و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند، نجلا! – نیما


درآمد. جنوب

وضع ندارم، وحشت و اضطراب و وسواس. می‌روم حمام، تا غذا درست کنم؛ همه‌چیز بوی نفت، پیاز و شامپو، نان... که در پیش آینه، موهایم را می‌کنم، با دقتی گزاف، وقتی، ساعتها، موهایم و همه سفید شده، با ناخن پوستم را، توی سرم، کندن، خندیدن، از آینده و هراس، از پوست. هیچ بهتر هم نمی‌شود که آدمها را نبرم و مخفی شوم، وقتی می‌شوم، می‌ترسم و بیرون که می‌آیم، و به صدای خودم گوش می‌دهم وقتی حرف می‌زنم، با هرکس، یا می‌نویسم و دوباره می‌خوانم و صدایم. پس
می‌خوابم.
توی خواب...می‌آید
اما به تو گفتم یک جای خاصی‌ست، جغرافی خودش را دارد که بیرون از خواب من نیست. قدیم‌تر می‌گشتم روی نقشه، کجاست، نیست و نمی‌باشد. چه چیز را. مسجد سوخته‌ای‌ست که مردم تویش، در تاریکی با موسیقی گور، توی هم، روی هم، با هم، ناله‌ناله، می‌ریزد، لذت و پوستی، لذت و لزج، و تن و توی تن، و هیچ‌کس، از هیچ‌کس پیدا نیست، اورجی، روی هم و کام و وقتی روشن می‌شود، یکباره روشن می‌شود، خواننده‌ای که موهای بلند داشت و گیتار، عمامه‌ دارد و شمشیر و می‌خواند، خطبه‌‌ی قربان می‌خواند، چه می‌گوید، نمی‌آید، صدا ندارد، سر دارد، توی سر بی‌صورت و قد بلند و دهان بی‌جمله، قرآن، قرآن،

خذوه
و غلُوه
مردم با خنجرهایشان، مردم با دست‌هایشان، مردم با فریادهای‌شان، با هراس‌شان، با برزخ‌شان، سر هم را و تن هم را و بازوی هم را و دست هم را و پای هم را از مچ و از ساعد و گوشت، گوشت


ثم‌الجحیم صَلّوه *
می‌برند و سرهایی همزمان، دستهایی،
پایی، سینه‌ای،
بر زمین افتادن و دیگر هرکس بی‌سر، و سرهای گرسنه، به تن‌های بی‌تن هجوم و گوشت، گاهی گوشتِ خودش را، به نیش می‌کشند و بریده‌ها از حلقوم بریده مثل از چرخ‌گوشت، آن مرد با شمشیرش، با ریش بلندش، با صورتِ بی‌صورت: صداش، دنبالم می‌دود، می‌پرد، می‌گیرد، می‌نشاند، دندانش را، صورتش را، حلقم را...  
می‌پرم. وحشت و اضطراب و
وسواس


امیر حکیمی
دهم فوریه 2012

* گیریدش و زنجیرش کشید، پس به دوزخ افکنید. (قرآن 69، 30-31) 

Saturday, January 21, 2012

نامه‌های غربت / 16




عزیزم


من هزارسال حوصله دارم.
نترس!
تو بینایی منی. آن شهرها را که می‌بینی، مردم را ببین. خشت و آجر را که تماشا می‌کنی، چشم‌ها و نفس‌ها و قدم‌های آدمها را. گذشته این‌طور آینده‌ای‌ست. اگر آن را نبینی، این حجم خالی، خالی‌ات می‌کند. این‌طور که می‌نویسی انگار خیالت را در سفر به قصد گم کرده‌ای، در خانه‌ای، اتاقی، جعبه‌ای، جا گذاشته‌ای؛ اما قصد تو، پیش از تو قصد کرده و به تو هرچه نشان دهد، نمایش آن است، آن‌قدر تصویر در تصویر پیوسته‌ست تا تو در پیدا کردن خودت، به "همان" پناه بری، خودت را به خودت برسانی، از خودت بکاهی. این نمی‌شود، دیگریِ کاستن می‌افزاید. این‌ها می‌گذرد و آن انباشت، رونق فکرت می‌شود. این همه، که بفهمی آنچه فکر کرده بودی خودت را از آن خلاص کرده‌ای، همیشه همان‌جا بوده. اندام بریده، در اعصاب معلول، طنین مدام دارد، همواره با او می‌ماند. او که بازوش را باخته، باقی‌ی تنش همه را، بی‌آنکه بداند، در خالیِ آن می‌نشاند، همه تن، در آن غیاب. آن‌قدر به این بازآوری‌ست، نمی‌بیند همه او شده، تمناش، جز آن نیست.

از طرف دیگر،
عزیزم،
هیچ‌کس نه خداست و نه شیطان. من هم چون تو، هم خدا و شیطانم، مرا که می‌بینی، خودت را ببینی. این دیدن، درد نداشت اگر پیوسته خودت را به یادت نمی‌آورد. گذشته این‌طور است، خاطره‌ی هستی این‌طور، تاریخ. خشت و آجر، انباشت آن - یک وقتی - کاستن است. اما آن‌که خودش را خیلی وقتی شد ندید، از جلوه‌ی یکباره‌اش در آبگینه، مرعوب می‌شود. تو نترس، اضطراب باید که بیزارت کند. آدم پشت هرچه پنهان می‌شود تا مگر فراموشی، اما او که آنجاست، خودش دانسته، از او بیزار، از آن‌که آن‌جاست: دنیا بر خودش سوار نیست، هرکس هم همین‌طور. به تو گفتم، تاریخ ساخته نمی‌شود، فاعل دارد؛ اما چون ما می‌گوییم ساخته می‌شود، آن فاعل مجهول، قهرمان‌های بی‌نام‌اند، همین من و تو. و گفته‌ام چیزها، حافظه‌ی زمین‌‌اند تا تو، توی تماشا، خودت را به جا آوری، و ما آنجاییم، بی‌آنکه توانایی تفکیکش را داشته باشی، چون این انسجام، جز آنکه تو را به تو می‌رساند، از کائوس می‌گذرد: تصویرهای آویزان، که از هر دریافت حسی، مصور شده؛ - آن‌قدرها منسجم نیست. همین است که فراموشی، به قصد نمی‌شود؛ می‌آید، نه از دستبرد به خود. و جزییات، خرده‌ریزها، آن چیزها که به چشم نمی‌آید، همان‌ها که هر روز از کنارشان می‌گذری وقتی به چیزهای دیگر، بزرگتر به گمانت، که در طبقات ذهنت مراتب اهمیت دارند – هلاک‌ت می‌کند، جزییات.
چرا این دیدن را از وحشت به اضطراب نبری؟ آنچه تو در من می‌خوانی، در خودت می‌خوانی؛ هرچند در قاب من می‌گذاری، هرچند من هم هستم، اما این فاصله، با من قاب و تو، برداشته می‌شود، ولی نه با من، خیالِ تو، با آن مانوس است. اگر بیزاری‌ست، در کجای توست، چقدر جلوه دارد و چرا برافروخته‌ات می‌کند؟ و اگر آن نیست، هر نکبت یا فضیلتی که هست، ضروری‌تر از سرکوب، پس زدن و به جای دیگر حواله دادن، خود را به تمامی در آن انداختن است.



بیست و یک ژانویه 2012
امیر حکیمی


پی‌نوشت – "مثل اینکه ما سرچشمه‌ای بی‌پایان هستیم. نیروی ما می‌کوشد به طرف آن نهایتی که با او نیست، و می‌خواهد آن را پیدا کند. در همین نهایت است آینده‌ی ما و، دور از دستبرد دیگران، این آینده یکی از خواص حرکت خود ماست که با آن نهایت تماس خواهد گرفت، برای نهایت دیگر." /از نامه به احسان طبری، نیما یوشیج   

Monday, December 19, 2011

جغرافیای سگ / شمال، تمام

                                             
                               
                                   برای ناتالی –
                                         "چگونه تنش به خوردنِ ما ‌دهد؟"

                                                                یوحنا، 6:52



"جغرافیای سگ"
به امیر حکیمی
شمال/تمام.


بر راه‌های کف دستم
یولیا
کرم بود. مشت کردم و پرواز شد.

بازی.

قرار شد توی جنگل سیاه که پنج ساعت غرب شهر بود لخت باشم و سردم باشد و بلرزم و بدوم او از پشت درختی، آید، گرم‌ام کند. آنجا که اوست میز خیاطی‌ست توی برف و آن طرف میز غذاست با چهار کنده جای صندلی و آن‌طرف آتشی در اجاقی که دیوار نداشت، دیوار نبود، خانه برف بود و سقف و دیوار و پنجره، آسمان و درخت و فاصله. به آنا گفتم آن زن باشد ولی لخت نمی‌شود، اگر بشود دوست ندارد چیزهایش معلوم باشد، همین گفت چیزهایش. من گفتم معلوم نباشد و او قبول کرد زن باشد گفت مگر نیستم؟ من فقط قرار بود به او بگویم که قبول کند به من ربط نداشت دیگر، این‌طور که وقتی بغلش کرده باشم و می‌بوسم‌ش و چشمهایش را و گردنش را و دستم را می‌برم پایین، خیس باشد، آن‌وقت بگویم که قبول کند قرار گذاشته بودیم و این توی فیلم بود توی برف که زیر گوشش گفتم بازی می‌کنی و دوربین دهانم را نشان می‌داد که صدا نداشت، موهای من سیاه سیاه است و پوست من یخ‌زده و گندم و موهاش، توی صورتم همین را گفتم و او قبول کرد. جی سوت زد و کات داد. بعد توی آشپزخانه پیشپند نارنجی و زرد و زیرش لخت بود و مردش پاتو نامی، پاتو نقاش است که توی خیابان می‌خوابد مست است و می‌میرد، به جی گفتم از کجا پیداش کردی و رفتیم یک روز خانه‌اش، گفتم خانه دارد؟ اتاق داشت اندازه‌ی قبر پر از خرت و پرت و آشغال از خیابان جمع کرده، برایمان ویسکی آورد که ویسکی نبود جرعه‌ای که نوشیدم تف کردم، گفتم این چه کوفتی‌ست، جی گفت چیزی نگو، آن‌وقت پاتو توی خرت و پرت‌هاش دنبال نقاشی آن زن، آنا، زنی که کشیده بود. به جی گفتم دروغ می‌گوید. این را پیدا کرده وقتی دوباره پاتو آمد، از توی اتاق کوچکی که به اندازه‌ی دو تا آدم ایستاده جا نداشت و او که می‌رفت توش گم می‌شد من فکر کردم آن اتاق به اتاق دیگر و از اتاق دیگر به اتاق دیگر می‌رود که آن در مخفی قصری‌ست که از خیابان دزدیده، لباس کار تنش بود و بوم تازه آورد توی راهروی سفیدی که آنجا نشسته بودیم؛ گفتم اینجا کجاست، زندان بوده، شاید، انگار، آنجا، با رنگهاش، جی گفت لباست را بکن. کندم و پاتو گفت به دیوار تکیه نده و ندادم و گفت تکان نخور و نخوردم و گفت دستت را از آنجات بردار و برداشتم و کنار آن در بایست، نه بین این دوتا در بایست و آنا را آورد گذاشت کنار زانوم.
سردم بود جی مجبورم کرد به همان ویسکی، که نبود.
قبلن هم شده بود ایستاده، چشمهایم را ببندم و همان‌طور منجمد، یولیا آمد، توی همان راهرو در اتاقی گم فرو رفت و خواستم دنبالش بروم، رفتم که پاتو گفت تکان نخور، نخوردم؛ گفت دستت را بیاور بالا و روبروی صورتت پیش سینه‌ات سرت را بیانداز پایین نگاهش کن، نگاه کردم، کرم بود.

فیلم.

و مردش که پاتوست، مست که می‌آید، از پشت بغلش می‌کند و او را هل می‌دهد دهانش بوی الکل و آن صحنه طوری بشود که خنده داشته باشد. به جی گفتم من نمی‌فهمم چرا زنِ زیرِ پیشبند لخت باشد ولی قرار نبود من حرف بزنم و نظر داشته باشم، من مرد گمشده‌ی سیاه‌مو که می‌دوید و آن زن، که از شهر گریخته بود، پاتو را کشت، با چاقو که داشت می‌شست وقتی آمد مثل همیشه هلش داد، افتاد زمین و افتاد که رویش، بی‌هوا شد و او همانطور لخت با چاقو توی خیابان خونی و جاده دوید تا در جنگل سیاه خانه کرد، اما آن‌طور که آن خانه همیشه آنجا بود و آن زن همیشه آنجا بود و آن زن دیگر که همین زن بود همیشه پاتو را می‌کشد و فرار می‌کند به خودش می‌رسد و پشت میز خیاطی می‌نشیند، پیشبند تازه می‌دوزد.
هیچ‌ ازین داستان نمی‌فهمم، به جی گفتم وقتی می‌شد حرف بزنم. گفتم لااقل نمای نزدیک میز خیاطی و دست زن و پیشبند، پوست تن پاتو و چشم پاتو و لب پاتو. پس من و آنا شبانه به اتاق پاتو رفتیم و پوستش را کندیم وُ من که می‌خواستم توی قصر بچرخم، در کوچکی که دیدم به آنا نگفتم که نخواهد بیاید فکر کردم تنها برمی‌گردم، گفت با باقی پاتو چه‌کار کنیم، گفتم نقاشی‌، و او را کنار همان در گذاشتیم و من را و آنا را کنار زانوی بی‌پوست ولی عکس گرفتیم. جی گفت این دیگر خیلی زیاد است. برای آلفرد که داستان را نوشته بود و رفته بود نوشت که من اینطور گفته‌ام و داستان را عوض کرده‌ام و گفت همین‌ها را فیلم گرفته‌ایم. آلفرد عصبانی نوشت یعنی چه. من گفتم خودم پولش را می‌دهم. گفت پول نمی‌خواهد. جی راضی بود.

دوباره ایستادم، خوابم برد، من را و آنا را کنار پام و می‌کشید و به کرم نگاه می‌کردم، مشت کردم، له شد، باز کردم، پیله بود. بستم، ترکید، یولیا رد شد، به اتاق دیگر رفت، خواستم بدوم، پاتو داد زد.
ایستادم.

به اتاق پاتو که برگشتم.

به دستش و به چاقو نگاه، آنا.

توی کلابی که با جی و الفرد رفتیم قبل از اینکه آلفرد برود، زنی که آمد کنار من نشست و کنار دیگرش جی بود، اسمش آناست گفت تو کی هستی و ما خودمان را گفتیم و او گفت. فکر کردیم از بس مست بود اول جی را بوسید بعد من را بعد از روی من خم شد، سینه‌اش روی پام، رالف را، رفت و لبهایش روی لبهای‌مان ماند، لبهای جی روی لبهای من، لب من روی رالف. گم شد و هرکدام ما یواشکی - هیچی نگفتیم، نه من چیزی و نه جی، رالف گفت ودکا - دنبالش می‌گشتیم گفتم هرکس اول پیدایش کرد، دیدیم با یک مرد دیگری آمد و رقصید جی گفت جنده. من نگفتم و رالف پیاله‌اش را روی میز کوبید. گفت فیلم را چه کار کنیم، سوزان آمد که قرار شد فیلم بگیرد، همان شب به من گفتند تو باشی توی فیلم. من آنقدر گرم بودم که یولیا آمد را توی راهرویی دیدم، که می‌رفت، راهرویی که هرگز ندیده بودم، و تماشایش می‌کردم، یکباره آمد نزدیک، نزدیک،
چشمش را به چشم‌ام چسباند و از توی چشم‌ام تویم را نگاه کرد، فرار کردم، بی‌آنکه چشم‌ام با من؛ پریدم

به اتاق. 
خرت و پرت‌ها را کنار زدیم. ژورنال‌های قدیمی، یک عکس از بازیگری، ژورنال ده سال پیش یا بیشتر بود و زن را پاتو کنارش کشیده بود و خط خطی کرده بود، صورتش را، به آنا نشان دادم، پاتو هنوز نبود. در را با هل باز کردم، بسته نبود، منتظر ماندیم بیاید از همان ویسکی که توی جعبه‌ای بود که رویش می‌نشست، جعبه پر بود از شیشه‌های خالی شراب و ودکا و چیزهای دیگر، توی حلق‌اش ریختم. حلق‌ش را لیسیدم، وقتی آن دوتا حرف می‌زدند پا شدم رفتم، آمد پشتم، دستش را گذاشت روی گردنم گفت. همان‌وقت برگشتم، لیسیدم. قرار شد فردا زنگ بزنم، زدم. آمد برویم بیرون. گفتم چرا برویم بیرون و چرا آمدی. بیرون برف بود، خندید و من دامن‌ش را، دماغ بزرگش مانع بود، نبوسیدم، ویسکی ریختم و زبانم، چشمم بسته، دست که گذاشتم، مشت، ترکید، پیله.

مناسک.

دوباره برگشتم. فرداشب. آنا را بردم خوابید پیش جی. جنازه همانطور آویزان به گیره بود کنار پالتوش. رد خون تا در کوچکی که دیروز دیده بودم. در را باز کردم، پوست نداشت، بغلش کردم، اول پالتو را پوشیدم، کلاه هم توی جیبش بود، همان‌که جی سر صحنه سرش بود داد به پاتو، انداختمش توی سوراخ را گرفتم رفتم رسیدم جنگل سیاه بود، برف بود دویدم و میز خیاطی و اجاق و میز غذا، کلبه‌ای، لخت و سردم بود که از پنجره نگاه کردم، معلوم نبود، بخار بود، در باز شد رفتم و نشستم آنها را ندیدم تا بخار رفت، نه تایی نشسته بودند، یولیا گفت به شکل مربع، بعد گفت دایره، آخر مثلث شدند، سرشان روی پای هم خم بود، نگاه کردم، یکی یولیا بود و آنا بود و آنهای دیگر که صورت آشنا، نمی‌شناختم، یولیا راس بود و سرشان را بالا آوردند، می‌خواندند نمی‌فهمیدم، وردی، مرا ندیدند. آن‌وقت پیرهن‌هاشان را از شانه پایین‌تر چپ زخمِ سوختن بود، برشته جای چروکیده، قهوه‌ای، همه‌شان و همین‌طور که نشسته به رقص، زمایر، ندیده بودم نه روی پوست یولیا نه آنا، چیست، قبلن و خواستم دستم را دراز کنم، بکشم.
زخم گناه آدم بود که آمرزش می‌خواندند، آنها، آمرزنده‌گانند؛ گفت.
که صدای جیغ.

دویدم.
افتادم. زن آمد، چشم باز کردم سرم به زانوش، توی برف، مرا کشیده کنار اجاق و چیزی تنم که پیشتر نه، پالتوی پاتو، غذایم داد و خواباند، فرداش توی گوشش، بازی می‌کنی، یا شب. پاتو مرده بود و چشمش، پاتو مرده بود و پوستش، می‌دوخت و تنم کرد،
او شدم.

کات.

از راه‌های مخفی قصر پاتو به اتاقی تازه صدای سوزانا بود جیغ. دوربین را انداخته، روی بالکن ایستاده صورتش را گرفته بود، نگاه کردم پایین، خیابان، خیابان باریک، سری می‌جهید بی‌تن، بریده، خون داشت از گلویش بیرون، مثل حیوانی که سر بریده باشند بسمل. آمدند، نه‌تا، آنها، ولی دست به صورتم کشیدم، نبود، دوباره نگاه کردم، خیابان، از موهاش، سیاه و خونی و از عینکم، بهتر نمی‌دیدم. یولیا چشم چسباند به چشم‌ام، توی دالان توی چشم‌ام چطور فرار می‌کردم، می‌دویدم. پریدم.

جی با آنا می‌رقصید.
دست جی توی کمرش. پایین می‌آمد، زیر لباس، خیس، گفت توی گوشش را می‌لیسید، بازی می‌کنی. سر تکان داد زن.

سوت زدم و کات.

به پاتو گفتم یولیا را از کف دست جی که ایستاده بود نگاه می‌کرد دستش را بالا آورده بود تا سینه‌اش، می‌پرید، حشره‌ای، بکشد.


دست کشیدم، تنم. سرم، نداشتم،
می‌جهید.


امیر حکیمی
بیست و شش آذر نود

                                                     پی‌نوشت –
                                                    "آنکه تن من خورَد،
                                                     خون من نوشد،
                                                     در من مانَد وُ من در او."

                                                    یوحنا 6:57