Tuesday, August 13, 2013

ام نامه (نامه ی حرمان) / شور و غوغا شعار زنبور است


تصدقت گردم


امروز خیلی بامزه شد. گذارم به خانه‌ی آشنایی افتاد، توی حیاط قفس بزرگ داشت از انواع پرنده. مدت طولانی ایستادم تماشا، پرنده‌هایی از جاهای مختلف دنیا که هرگز ندیده بودم، رنگارنگ، همه پهلوی هم توی قفس. خیلی دلم سوخت. میزبان پیرمرد مهربان بهایی بود. گفتم گناه دارند توی قفس. آن طرف حیاط نشانم داد، آهو توی قفس و جانورهای دیگر. سیگار گرفتم، روبروی قفس نشستم توی آفتاب تماشای پرنده، یکی با کاکل زرد، قرقاول و طاووس و قناری و فنچ و مرغ عشق و باقی نمی‌شناختم. باز برگشتم توی اتاق که داشتند-مان با کالت بهایی آشنا می‌کردند. اول از صلح و صفا و آرامش و دوستی و ثبات دنیا خیلی حرف زدند. من با دوستی و شوهرش بودم. اینطور شد به من گفتند می‌روند خانه‌ی فلانی تا در جلسه‌ی آشنایی با آیین بهاییت، بنشینند؛ گفتم من هم می‌آیم. رسیدیم، چهار پنج نفر دیگر بودند. فکر کردم لابد آنها هم آمده‌اند با چیزی آشنایی پیدا کنند. اینطور نبود. آنها قرار بود ما را متوجه سازند. جمع صمیمیِ دلپذیر بود، خانه بزرگ و شاد و مجلل با عکس عبدالبها، گوشه‌ای بر دیوار. راهنمایی‌مان کردند به سالن دیگر. دور میز نشستیم. چای و پذیرایی به حد کمال و احترام بود. کمی حرف زدیم. خودم را معرفی کردم. داشتم خودم را می‌گفتم، هرچه فکر کردم ندانستم باید بگویم چه کاره‌ام. خواستم بگویم هزار سال شده دانشگاه می‌روم، هنوز هم می‌روم. گفتم فلسفه. گفتم بله، دکتر علی‌مراد داودی را می‌شناسم، گم شد، پیدا نشد، ربوده شد، کشته شد لابد، هیچوقت معلوم نشد. بعد چون می‌خواست جلسه جدی شود، گفتند خواندن دعا. سرشان را انداختند پایین، چشمهایشان را بستند، یک "لوحی" خواندند از الواح حضرتش؛ آدم دستپاچه می‌شود نمی‌داند چه کار کند این‌وقت. یک دوست کاتولیک داشتم، خانه پدری‌ش که رفتم، ازین کاتولیکهای دوآتشه لهستانی، همین‌طور مادرش غذا که آورد، گفت دعا خواندن، آن وقت هم نمی‌دانستم چه کار کنم. زیرچشمی به دختر نگاه کردم، البته چون از قبل گفته بود، خیلی غافلگیری نبود. با این همه بود. زیرچشمی اینها هم را نگاه کردم چشمهایشان را بسته بودند نیایش را زمزمه می‌کردند. خنده ندارد. بارها این وضع را دیده‌ام. پوزخند به خودم بود که چطور یکروز من هم چشم می‌بستم، سرم را پایین می‌انداختم و مثل آن زن حساسی که کنارم نشسته بود و اشک توی چشمهایش جمع شده بود... آه... آه... "فاک آف بابا" تمام تلاش کردم این را توی سرم بگویم... فاک آف... آه خدایا... فاک آف... به ما ببخشا (نه دقیقن همین، یک چیزی توی این مایه‌ها لابد، چه می‌دانم).... فاک آف... ...... فاک آف ........ آمین.... فاک آف. یاد آقای "توانا" نامی افتادم. این آقای توانا از آن پیرمردهای معرفت‌شناسِ [!!!] مسلمانِ بسیار تند ضدِ بهایی بود (همه‌ی اینها یعنی قماش حجتیه!) که به او استاد می‌گفتند. خانه‌اش جلسات هفتگی و اینها داشت؛ خیلی قدیم، پیش از انقلاب و بعدتر هم [بعد هم یک مدرسه‌ای درست کردند]. من که یادم نمی‌آید. چند سالم بود مادرم که از آن "قماش" هم نبود می‌رفت، مرا هم گاهی برده بود. آنها هم دعا می‌خوانند، حوصله‌ی آدم می‌پخت. خاطرات گنگ و محو دارم ولی این انزجارِ یارو از بهایی‌ها یادم مانده، آنقدر یادم مانده که وقتی تهران اولین دوست بهایی پیدا کردم، گرم در آغوشش گرفتم، بوسیدم. چون او که نمی‌دانست من از کجا آمده و چه حرفها شنیده‌ام، خودِ من که می‌دانستم. همان حرفها و جلسات، که خاطرات گنگی داشتم، شد که می‌خواستم بیشتر بدانم؛ به ازلیه رسیدم، به باب و شیخیه و پس اسماعیلیه و اخوان‌الصفا. حالا این پیرمرد مهربان، شروع کرد از اصولی حرف زدن. جزوه‌ای آورد داد شبیه کتاب درس. حوصله ندارم بگویم چه بود و چقدر حیرت کردم، چقدر بدم می‌آید از هرکه هر آیینی را بخواهد حقنه کند، از آن بدتر با صدای مخمل کرده و چهره‌ای همه فهم به خود چسبانده، بی آنکه لحظه‌ای از خودش پرسیده باشد این آدمی که روبروی من نشسته چه آدمی‌ست؛ اصلن جهنمِ او که چه آدمی‌ست، خود آدم چطور می‌تواند چنین یقینی مطلقن مطلقن بگوید! پس از مقدمات و معرفی که جوانی آن را به انجام رساند و وارد اصول شد؛ آقای مهربان گفت در بهاییت آنچه واجب است آموزش و تحصیل است، دیگر هیچ واجبی نیست. بعدن معلوم شد شراب هم نباید خورد و گوشت خوک هم نباید. و دعا و ذکر و مناجات و نیایش روزانه هم ضروری‌ست. البته اینها به خود شخص مربوط است. کسی نمی‌گوید چرا خوردی، چرا کردی، چرا نکردی. – عجب!
پس از حرفهای دیگر، "فهم آثار مبارکه بهایی" و "دعا و مناجات" و "حیات و ممات" و دیگر از اینها؛ شوهرِ دوستم طاقت نیاورد گفت این چه چیز دارد متمایز از هر آنچه در یهودیت و مسیحیت و اسلام هست؟ حقیقتن مگر جایی مانده افزودنی به آن همه چرندیاتِ سابق؟ فرمودند نه. من که سر در نیاوردم. فرمودند چون با مقتضیات امروز سازگارتر است.
"عجب" را در چهره پنهان کردم. شوهرِ دوستم پرسید آیا اینطور نیست که آبشخور آن بابیه و شیخیه بوده. جوان یکه خورد. به تندی منکر شد. لبخندم را پنهان نکردم. می‌خواستم بگویم کم مانده "حسن علی ذکره السلام" (محمد بن بزرگ امید) و "محمد جلال‌الدین حسن" اسماعیلی - خداوندان الموت و جانشینان حسن صباح - را هم بهاییان، بهایی خوانند! چه جای حیرت، خودِ شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی هم بهایی بودند! باب که آمده بود به نوید ظهور حضرتش. اصلن دعوای یحیی صبح ازل و برادرش میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) زرگری بوده، به اعتلا و تثبیت "من یظهره‌الله"، وگرنه صبح ازل اعتقاد قلبیه به حقانیت بهاءالله داشت. راستی، "شیخ هادی نجم‌آبادی" هم بهایی نبود؟ "میرزا فتحعلی آخوندزاده"، "میرزا ملکم‌خان"، "مستشارالدوله" یا "امین‌الدوله" چطور؟ اصلن میرزا رضا کرمانی هم بهایی بود. تازه میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی، دختران صبح ازل را طلاق که دادند، می‌خواستند بروند خواهران عباس افندی را بگیرند؛ اشتباهی گذارشان به ترابازون افتاد، معدوم و کشته شدند. باور کنید می‌دانم، انقلاب مشروطه، حاصل جان‌فشانی و ایثار بهاییان بود. چه جای تردید که "آخوند خراسانی" و "میرزای نایینی" به تبع "میرزای شیرازی" از پیروان بهاءالله بودند و همینطور "بهبهانی" و "طباطبایی". چون همه چیز از ماجرای "دشت بدشت" آغاز شد، ریشه‌های انقلاب مشروطیت را در آن وقایع و ماجرای "قلعه‌ی شیخ طبرسی" باید جست. بعله. درست است. والله حق با شماست. چون آنها دنبال قانون اساسی، برقراری پارلمان، گسترش سواد و آموزش عمومی، تغییر خط، حقوق زنان و حقیقت حقه‌ی مدرنیسم بودند! به علاوه حکمای تهران، ابوالحسن جلوه و آقامحمدرضا قمشه‌ای و آقا علی مدرسی، هم بهایی بودند. حالاکه جمهوری اسلامی تاریخ را واژگون کرده و می‌کند، چرا دیگران نکنند. پرمعلوم است که رشدیه و اعتصام‌الملک و تقیزاده و کسروی و یحیا دولت‌آبادی و فروغی و علا و قوام و احتشام‌السلطنه هم؛ و چه جای پرسش که ابوالقاسم آزاد مراغه‌ای و ذبیح بهروز و محمد مقدم همینطور؛ و نیما و هدایت و مینوی و فرزاد و هویداها و دیگران، همه گرایش پنهان و پیدا به بهاییت داشتند، همانقدر که چپ بودند؛ و آخوندِ حرامزاده، فداییان اسلام و انجمن حجتیه و مرتضی مطهری خشتک آقا را دزدیدند!
به جان تو که جانِ شیرین است، من دشمنی با بنی‌بشری ندارم، پدرکشتگی با ارگان و سازمان چرا، تابِ هیچ سازوکار ترتیب و نظم یافته که سوارِ حماقت می‌شود تا برِ قدرت بنشیند، کجا دارم. این کانون، شیعه و سنی و بهایی و سلفی و مجاهد و سلطنت‌طلب و کمونیست و  لیبرال و دموکرات و سوسیالیست، همه را به هم و با هم باید ریشخند کرد. ...از اینها هیچ نگفتم جز همان لبخندِ ماسیده. سرم را گرفتم آمدم بیرون توی حیاط روبروی قفس نشستم، سیگار برداشتم بیچاره پرنده‌ها توی هم می‌لولیدند را تماشا کردم...

دلم خیلی ترکید.


باشی
امیر
سیزدهم، 13 اوت 2013

پی‌نوشت – اینچه گفتم ربط به ظلم و جفا و کشت و کشتار اقلیت مذهبی در تاریخ ما نداشت. همه‌ی این حرفها هیچ ربط به آدمکشی و قتل و غارت و شمع‌آجین و شکنجه ندارد. آدم دل‌کباب می‌شود وقتی می‌خواند و می‌بیند سر هر آدمِ دیگر بلاهایی آورده‌اند و می‌آورند به این بهانه‌، یا هر بهانه‌ی دیگر. این روایت را قبلن هم از میرزا آقاخان کرمانی که در "سه مکتوب" آورده، برایت گفته‌ام: "نهار خورده محض رفع کسالت اندکی دراز کشیدم بسیار خوابهای هولناک و صور و اشکال سهمناک می‌دیدم در این وقت درب خانه جراح‌باشی را به شدت کوبیدند. چیزی نگذشت که خود جراح‌باشی سراسیمه با رنگ پریده و حال شوریده وارد اطاق خوابگاه من شد، من از دیدنش متوحشانه برخاستم پرسیدم چه شده؟
گفت دست از دلم بردار حالت گفتگو ندارم. من از غایت وحشت اصرار کرده که خیلی پریشان شدم تازه مگر اتفاق افتاده؟ گفت حالا که در را زدند به عقب در رفتم و پرسیدم که را می‌خواهید؟ گفتند جراح‌باشی را. من به گمان اینکه کسی زخم برداشته در را گشوده دو نفر سید را دیدم، پرسیدند جراح‌باشی کجاست؟ سوال کردم چه کارش دارید. گفتند چیزی که به کارش خیلی می‌خورد و به عمل جراحی خوب می‌افتد برایش آورده میخواهیم به او بفروشیم. گفتم چرا جراح‌باشی منم، چه دارید که فروختن آن را می‌خواهید؟
یکی از آن دو پدرسوخته گفت شنیده‌ایم پیه قلب آدم از برای زخم، معالجه و مرهم است و زهره انسان، هر زهری را علاج و دوا و شفای یکتاست. اینک برای تو قلب و پیه دل و زهره جگر میرزا علی بابی را آورده‌ایم، تو درمی چند می‌خری؟
ای برادر من از شنیدن اسم میرزا علی، روح از بدنم رفت، چشمهایم به دوران افتاد، قوت زانویم برید، نزدیک بود غش کنم. آن سید ولدالزنای بی‌حیا دست پرشال سبز گنده خویش نمود و دستمال خون‌آلوده به در آورده گره آن را گشوده چشمم پارچه پیه خون‌آلودی دید. همین‌قدر نمی‌خواهم گفته در را بسته به خوابگاه تو آمدم."
ولی این نمی‌شود چون آن واقعیتی‌ست، آدم هیچ نگوید. این دو واقعیتِ هم‌دیمانسیون نیست. چشم‌پوشی و پنهان‌گویی ندارد. این مُد و جریانی که همه‌کس بهایی بوده و همه چیز را به آن وصل کردن که این گوشه و آن گوشه آدم می‌بیند، مثل آن جریانِ دیگر که همه‌کس چپ بوده و توده‌ای، چه تفاوت با کار جمهوری اسلامی می‌کند، از امام محمد غزالی هم شیعه می‌سازد... حالا رویش نمی‌شود، ولی یک وقتی لابد بگوید امام شافعی هم شیعه بود و احمد بن حنبل و ابوحنیفه هم. مثل اینکه می‌گوید مدرس مردمی بود و شیخ فضل‌الله نوری پرچمدار مشروطه لابد! از نواب صفویِ قاتل، وقیحانه شهید مبارزِ راه حق و عدل می‌سازد...

با همه این حرفها، کاش کمینه بهاءالله را به جای امام غایب گرفته بودند، قالِ ماجرا کنده می‌شد؛ آنها که حدیث می‌آورند او که می‌آید دینی می‌آورد، آخرالزمانی‌ها تحیر می‌کنند که این نه اسلام است؛ خب این هم هرچه هست، همان‌قدر حیرت‌آور، غیر آن است؛ حالا وقتی شده بود که از شر همه‌اش به یکباره خلاصی می‌یافتیم. افسوس که از زیدیه تا امروز، این امام غایب هی می‌آید و می‌رود و گوش و چشم ما هنوز پر نشده، دنبالِ تمثال تازه‌ی ولایت، نذر و مرضِ انتظار داریم.  

Monday, August 12, 2013

ام نامه (نامه‌ ی حرمان) / تشنه دارند مرغ پروازی


تصدقت گردم


من نمی‌دانستم نفرت و بیزاری شکل ناب هستی‌ست! این را تازه فهمیدم و از فهمیدنِ آن بسیار مغبون شدم. فکر می‌کردم یک چیز اکسکلوسیو، احساس منحصر به فرد است. گویا هرکس آن را دارد. پس بی‌جهت چه زندگی‌ها که تباه کرده‌ام و چه روشنی‌ها که کور ساخته‌ام. اما این مرام و معرفتِ من نبوده. ببینی آدم چطور می‌شود بازتولید هرآنچه از آن بیزاری کرده، نابوده می‌خواسته. این فرجامِ تلخ، دوامِ سرگشتگی و حیرانی، انجامِ هستی آدمیزادی‌ست، که در لکنت و گنگی چشم به راهِ نامده است؟ اما اگر توی هر آدمی پروازی باشد، به علاوه‌ی این بی‌قراری، فکر کردم هرکس برای خود پرنده‌ی مخصوص دارد، هم‌سرشت با او؛ به صرافتِ خواندن بیشتر درباره‌ی پرندگان افتاده‌ام. این هم هست که این جنس پرنده، در فارسی کهن زیاد پیدا می‌شود. اصلن نقش حیوان در داستان فارسی که بود، حالا کجاست؟ نه اینکه آدم بردارد کلیله و دمنه، مرزبان‌نامه یا منطق‌الطیر بنویسد. می‌گویم چرا آن شکل پرسنیفیکسیون حیوان (که به آن "جاندارپنداری" یا "حیوان‌پنداری" می‌گویند: انیمالیفیکسیون) به ادبیات بی‌مزه‌ی کودک تبدیل شده - این هم لابد به گرته‌برداری از انیمیشن‌ها و ادبیات کودک فرنگی - که برای همان کودک هم خنک است، کشش ندارد؟ اگر می‌گویی همین پرنده را نیما آورده، البته درست است، نیما آورده اما آن با اینچه من گفتم تفاوت می‌کند. با این همه نزدیک‌ترین به آن سنت دیرین همین کار نیماست که مثلن در شعر "خروس و بوقلمون"، "شیر" و از همه بیشتر در "مرغ آمین" به روشنی پیداست. وگرنه آبسسیونِ نیما با مرغ (مرغ غم، مرغ مجسمه، مرغ شباویز، مرغ آمین) و با پرندگان (قو، خروس ساده، عقاب نیل، کبک، خروس و بوقلمون، ققنوس، غراب، لاشخورها، هیبره، جغدی پیر، آقاتوکا، مرگ کاکلی) و حضور مستمر آنها در شعرهای دیگرش (پرنده منزوی، شکسته‌پر، بوجهل من، روی جدارهای شکسته، در شب تیره)، علاوه بر این اشاره‌ی من، تاویل دیگر می‌تواند پیدا کند. همین‌طور هم پرداختنش به حشرات، مثل شب‌پره و پروانه (شعر "نیما") و سوسک (سیولیشه) و کک‌کی هم گویای همین است که پس از او یکباره دیگر نیست؛ نه در پیشروانِ پیروِ شعر نیما (اگرچه شاید سپهری جاهایی به استثنا و تقلید کارهایی کرده) و نه سپس‌تر. تو می‌گویی اینها بی‌مزه‌اند و اَ-لا-مُد نیست. به تخمم عزیزم. مگر مزه را چه کسی می‌دهد؟ مُد که همه‌اش از دنبالِ کونِ دیگری افتادن است! قبلن گفته‌ام، بشاش توی امکانِ تبدیل به موج و موومان. ...فانتزی دنیای بی‌اندازه غریبِ نوازنده‌ای‌ست، ابزارِ قوی‌ست. کافکا از آن متامورفوسیس درمی‌آورد، بولگاگف ماجرای دیگر و والت دیسنی شکل محبوب خودش را در آن پیدا می‌کند. فکرم این بود ما هم می‌توانیم تکیه‌ای پیدا کنیم در همین‌چه داریم؛ عجایب‌نامه‌ها هم در این شمار جاگیرند.
باز اصل ماند؛ سُهره (فنچ طلایی هم می‌گویند) مرغِ عجیب است. آوازِ خوش دارد و با قناری جفتش می‌دهند تا گونه‌ی تلفیقیِ خوش‌نواتر بگیرند. پر و بال خاکستری، نک بلند با حاشیه‌ی سرخ اطراف نک به چهره دارد. و چون دانه و تخم گلِ خار (تیستل؛ که گونه‌ای "کنگر"ست) می‌خورد، با تاجِ خارِ مسیح تناسب پیدا کرده، نمادِ رنج و مقاومت و استادگی‌ و سرزندگی (چه خوش‌آوا و زیباست) شده... از دستهای مسیح کودک در تابلوی مریمِ سهره‌ی رافائل پر می‌گیرد. یادت هست گفته بودم سنگ‌چشم (مرغ قصاب، shrike) که طعمه را از پا می‌آویزد، سلاخی کرده، به تناوب از آن کنده می‌خورد؛ مرا یاد تو می‌اندازد و نتوانسته بودم توضیح بدهم چرا؛ این هم همان‌طور یادِ تو-ام انداخت و نمی‌توانم - نمی‌خواهم؟ - چطورش را بازگو کرده باشم، مگر باز داستانی بسازم که تو را در آن حلول دهد...


فدا      
امیر
دوازدهم. 12 اوت 2013


پی‌نوشت – اسم این نامه‌ها را فکر کردم بگذارم "نامه‌ی حرمان". چون هم با بیچارگی و فلاکت تناسب دارد، هم با نومیدی و فقدان؛ اگرچه "نامه"، هر نامه، خود فریادِ بی‌نصیبی‌ست، "حرمان" در خود بنهفته می‌برد تا مگر برساند. 

Friday, August 9, 2013

ام نامه / همه گفتند این خیال بدست، قول نابالغان بی‌خردست


تصدقت گردم


تو با من سکوت می‌کنی - حق هم داری. قلبی که ریشخند شد از پی ریشخند کردن، انتقام می‌کشد - من هم خیالات می‌کنم. این هم یادگار مدرسه است. سرم را توی دستم گرفته بودم، آرنج روی میز، نزدیک شدن معلم را ندانستم، گفت حکیمی باز خیال‌پروری؟ سرم را بالا آوردم جوری نگاهش کردم دارد چه می‌گوید، پرسیدم خیال‌پروری یعنی چه. گفت یعنی فکرهای بیهوده مثل شاعرها و مثل توی داستان و بعد خطابه‌ی غرا در مذمت خیال‌پروری گفت که واقعیت و زندگی جز آن است، و آن آدم را بیچاره می‌کند؛ انگار داشت از خودش حرف می‌زد. و راست هم گفته بود. من همانوقت اگر آن حرفها را مثل خیلی حرفهای دیگر شنیده و گوش گرفته بودم، حالا دنیا وجه دیگر می‌داشت که از دنبال ریشخند نروم. حالا آن دختربچه‌ای که همیشه دوست داشتم داشتن، داشتم، مادرش را طلاق داده. نه اینکه چون آدم مزخرف پرتوقع بی مبالات بود؛ از آنها بدتر می‌خواست من آدم بالغ باشم، می‌گفت مفت‌خور بی‌قیدم. من هم منتظر بودم یک الاغِ جان بر کیری پیدا شود، برش دارد ببرد؛ حتمن یک روز پیدا می‌شد و برمی‌داشت می‌برد و دخترم را هم می‌برد و هفته‌ای یک روز می‌توانستم او را ببینم، که همین‌اش خوش بود؛ با پدر نابالغ چه خوشی‌ها می‌کرد. فریاد زدم من اینطور آدم نمی‌شوم، کیر توی آدم بالغ و بلوغ، هر غلطی می‌خواهد بکند. او هم ریشخند کرد. توی فریاد گفتم به تخمم، اصلن همین حالا می‌روم. دیدم کجا دارم بروم، منتظر ماندم او بگوید نه! خودش می‌رود. او هم نگفت. چون سگ توی عزت نفسم ریده بود، دیدم چه ضرورت دارد رفتنِ من، گفتم جایی ندارم بروم، خودش برود خانه‌ی پدرش! لابد دست بچه را گرفت، رفت. لابد من ماندم و خالی و خندان.

آن روز از مدرسه که برگشتم خانه، پدربزرگ مادرم از شمال آمده بود خانه‌ی ما، پیرمرد هفهفوی عجیب بود، لپم را کشید، دستش بوی سیگار داشت، بدم می‌آمد، گفت می‌خواهی چه کاره شوی بابا؟ پیش‌تر همیشه دلم می‌خواست پنیرفروش بشوم. من‌من کردم گفتم شاعر... دست کشید سرم گفت پس خطی بخوانم. من که هیچ شعر بلد نبودم، سرم را انداختم پایین، دوباره بالا آوردم، توی چشمهای سبزش که خاکستری بود، گفتم شاعر شعر می‌سازد آقاجون، باقی ازبرمی‌کنند. گفت پدرسوخته. فرداش از خانه‌مان رفت، توی پیاده‌‍رو موتوری زیرش گرفت، سرش خورد به جدول، درجا مرد.

اینها دیشب یادم آمد. داشتم پیش خودم می‌گفتم لعنت به بلوغ و آدم بالغ؛ دیدم آدمِ بیکار‌ه‌ام، چه کار و بار دارم، هیچی، جز دور افتادن ریشخند کردن، زیادی‌ام؛ شاعر که نشدم، دو خط هم از بر نیستم، خیر سرم کاش رفته بودم دنبال پنیر جای اینکه کاسه‌ی گدایی دست گرفته دوره افتاده یکی پیدا شود خرجی‌ام بدهد "خاطرات پرنس ارفع" بخوانم : "چون مسیو پوسلت کار داشت ساعت یازده‌ونیم ناهار دادند، تا آنوقت زنش از من احوالات تهران می‌پرسید و مخصوصن تعجب می‌کرد که چطور زنها در ایران اعتصاب نمی‌کنند و آزادی نمی‌خواهند و به این زندگی اسارت راضی شده‌اند. من می‌خواستم مدافعه از مملکت بکنم می‌‌گفتم زنهای ایرانی خودشان بالطوع والرغبه زندگی حرم را اختیار کرده‌اند و گفتم من خودم از مادرم و خواهرهایم بارها پرسیدم آیا می‌خواهند چادر و روبند را برداشته بی پرده بیرون بروند، به طوری تماشا می‌کردند نزدیک بود مرا بکشند." و عجزولابه‌‌ی مکتوب میرزا آقاخان کرمانی بخوانم: "در ولایت غریب به هر سختی است می‌گذرانم، دردم بر دل خودم هست. اقلن کسی مرا نمی‌شناسد، غریب‌مرگ هم شدم به تخم آنها" و با این خیالات، لعنت‌گویان به خواب افتادم. نکبت خواب هم ول نمی‌کرد. برادرم بودم آمده بودم دنبالم برم گردانم‌ام طهران. گفتم طهران نه! تهران. در جواب گفتم:
تو بیا، تهرونو طهرون می‌کنیم. دسته‌ی ط از کون ملت می‌کشیم، تو کون ملا می‌کنیم.
کور شوم اگر دروغ بگویم، والله همین را به آواز جای برادرم، که آمده بودم دنبال خودم، گفتم. چون آدمِ خیال‌پرورم این خیالی چه محال نگفتم...


می‌بوسمت،
برادرم هم سلام می‌رساند

امیر
یازدهم. 9 اوت 2013


پی‌نوشت – یک ویدئوپروجکتور قرضی آورده‌ام، حالا می‌خواهم بنشینم برای بار هزارم آن فیلم را ببینم. گمان خوش دارم این بار پایان دیگر پیدا می‌کند.


Thursday, August 8, 2013

ام نامه / بازگذار این ده ویرانه را


تصدقت گردم


دیشب برای هشتمین بار در این هفته‌ی اخیر آن فیلم را دیدم. هیچوقت این مرض را نداشته‌ام فیلمی را مدام تماشا کنم. این هم از ناچاری شد چون می‌خواستم حرکات بازیگری را دقیق باشم؛ فکر کردم چطور می‌شود اگر همین فیلم را ده یا بیست بار دیگر ببینم؟  حتا صدبار. بخشی ار برنامه‌ی روزانه‌ام باشد، قهوه‌ام را بخورم. ده تا سیگار صبحانه‌ام را بکشم. نامه‌هایم را بنویسم. به اشتغالات دیگرم، که بابت آن هیچ کس پولی به آدم نمی‌دهد، برسم، و غروب، هر غروب بنشینم تماشای آن، بشود آیین. خنده‌دار اینکه این شکل احمقانه‌ی تکرار را همه دوست دارند، اسمش را دین یا عشق می‌گذارند، بعضی‌ها هم هر دو را دارند! و این تکرار، بخشی پالایش حالات روحیه‌ی آن آدم است در جهتِ... یادم آمد: تعالی. آیا هرکس اجازه ندارد در تنهایی خودش، تعالی خودش را ریشخند کند؟ آن وقت به ژست احترامِ دیگری، سر تکان دهد؟

دیروز برگشتم فیسبوک، بعد از مدت کوتاهی که آن را بسته بودم، تا دوباره ببینم آیا به چه دلیل ترک کرده بودم. بیش از دوچند ساعت دوام نیاوردم. آنچه آدم آنجا از خودش نمایش می‌دهد، با چنان بزرگنمایی، ابوالهولی‌ست. بهترینِ حرفها، دمِ دستی و بهترینِ قلبها، کینه‌توز. دیدم از کون من به غایتِ هول زیاده خون رفته و می‌رود، ابول ش مالِ دیگران. "و جز تملق و چاپلوسی چیز دیگری نبود. و به کلی آن قوه‌ی حساسیه و انتقامی مرا آلوده و توام با یک خودپسندی کرده بودند. مثل اینکه تمام سلاطین و بزرگان و حکام و اشخاص بزرگ قتل می‌کنند، غارت می‌کنند، زجر می‌کنند، حبس می‌کنند، ظلم می‌کنند، فساد می‌کنند. نه اینکه نفهمیده است؛ نه! نه! خوب می‌فهمند، لیکن عادت کرده‌اند. مربی حقیقی را که علم و انسانیت است مثل من بیچاره نداشته‌اند و از همین جهت، اغلب مقتول و معزول گشته، تاریخ را از یادگارهای وحشیگری و خونریزی و طبیعت خود را آراسته‌اند و یک اسم خیلی مکروهی از خود باقی و برقرار گذاشته‌اند. همین‌طور که من از دست دادم تمام سعادت و آن چیزهایی که طبیعت فوق‌اش را برای من مهیا کرده بود. و قبول کنید مقتول یا معزول از زندگانی می‌شدم، بر من گواراتر بود"، این پاره از "خاطرات تاج‌السلطنه" به خاطرم آمد. حالا تو ببین، نمایشِ قدرِ محقر هر آدمیزاد همین است که می‌گوید. قتل و زجر کردن کار غریب نیست. خودِ من بارها به آن ارتکاب داشته و دارم. آیا باید از آن پرهیز کرد؟ پس آیا به چه طریق می‌توان پرهیز کرد؟ اگرچه در واقعیت، کمال انسان، شکنجه‌گر موحش، محزونِ خیال‌پروری‌ست.

باور کن این که می‌گویم نه برای آراستگی و جلای سخن می‌گویم؛ نه هیچ‌کدام از نامه‌های دیگر. سخن با نظامی و بیهقی و نیما تمام شده، باقی همین زمزمه‌های درگوشی‌ست. مانند موسیقیِ فضا و موزیکِ امبینت، از هر عظمت و شکوه خالی‎‌ست، خلوت و دل‌دادگی می‌طلبد. من با تو آن را پیدا می‌کنم، اگرچه تو هرگز تعین نداشته باشی.


فدا
امیر
دهم. 8 اوت 2013

پی‌نوشت – "تقریبن مضحک و خنده‌‌دار شده بودم. وقتی که آیینه را به من دادند که خودم را ببینم، از خودم وحشت کردم. چهره‌ی به این طبیعی و مطلوبی را با اقسام سرخاب و سفیداب‌های زیاد نقاشی کرده، به کلی از شباهت فارغ نموده بودند [...] با این صورت مضحک، هزار منقل آتش در جلو که به انواع عطریات و اسپندها برای نظر دود فراوانی راه انداخته بودند. و مخصوصن باید دو نفر دو بازوی مرا گرفته، من هم چشمها را روی هم گذاشته، خود را کور مصنوعی درست کرده، بروم. و این مرسوم بود: اگر عروس چشم باز می‌کرد، بی‌حیا و غیرمتمدن بوده است." (خاطرات تاج‌السلطنه)

پی‌نوشت دو- بعد از مدتها، دیشب، الکل زیاد روانِ شریان کردم. حالِ خوشی شد پیک و پیاله شکستن. از صدای افتادن اولی که شکست، آنقدر خوشم آمد، دوچندتای دیگر برداشتم زمین زدم و شکست، قاه‌قاه خنده کردم. آن وقت چهاردست و پا خزیدم و خرده‌شیشه‌ها را به دقت به نک انگشت گرفتم. در همان وضعیت چهاردست‌وپا به دیسوسیتیو فوگ ( dissociative fugueبرگردان مسخره‌ای دیده‌ام: گریز گسسته!) فکر داشتم.


Sunday, August 4, 2013

ام نامه / ای معلم به فکر نقطه و خط، سیر گشتی سر از کتاب برآر



تصدقت گردم

این می‌شود آدمیزاد بخواهد خواب کسی را ببیند و بتواند؟ که پیش از به خواب رفتن، آنقدر اصرار به دیدن او را ذکر بگیرد که بیاید و ببیند؟ من این ذکر را حالا می‌گیرم و می‌شود. نوجوان که بودم می‌گرفتم و نمی‌شد. دلم می‌خواست خوابِ معصوم چهاردهم را دیده باشم و یک بار هم که دیده بودم، آنقدر ترسناک بود، این بود که توی کوچه فوتبال می‌کردیم با جمجمه‌ی آدم و استخوانِ آدم، ده یازده سال که بیشتر نداشتم، دیدم او می‌آمد، اتفاقن با اسب هم می‌آمد، اتفاقن با همان رنگ سبز سیدی هم می‌آمد و با شمشیر، خیلی ترسیدم. این ترس که می‌گویم همین حالا یادم می‌آید هم همانقدر ترسناک می‌آید، مو به تنم راست شده، می‌نویسم. و آخر چه مرض بود دوباره می‌خواستم همان ترس را ببینم و هر شب، خیلی شبها، دعا و فکرِ او داشتم که بیاید؛ نمی‌آمد و نیامد. هرچه فکر می‌کنم به خاطر آن معلم قرمساق بود توی مدرسه‌ای که می‌رفتم که می‌گفت اینطور و آنطور، آن آموزش شهیدپرور که قربانی می‌خواست آدم را به چه چیز، در خدمت چه بود؟ اگر امروز دستم به هر کدام آن مادرقحبه‌ها برسد، سیلی بنوازم توی گوش تک‌تک‌شان، چون کفایت نمی‌کند از خیرش می‌گذرم. اینچه مرا به آن تبعید کرده‌اند، پر از این همه سرزنش و نفرت، فقط من که نیستم. امروز و روزها و سالها از مدامِ فکرهایم یکی این که چطور از دارالفنون به مدرسه عالی مطهری رسیدن شد و از فیروز بهرام به علوی و از البرز به علامه حلی و از هدف به فرزانگان و روشنگر و ده تا کوفت و زهرمار دیگر!؟ امروز با این همه مدرسه‌های خصوصی و عمومی اسلامی که شبکه‌ی گسترده دارند و مثل ویروس تکثیر می‌شوند، یک و دو و سه و شعبه‌های توی شهرستان پیدا کرده‌اند، چه کار می‌شود و باید کرد؟ - حالا نه اینکه مساله تنها آن قید "اسلامی"ش باشد، اگرچه حادترش می‌کند - چه موجودات تخیلی، بدتر از من در این آزمایشگاه‌های انسانی پرورده می‌شود و چه کسی به آن موجودات اصلن فکر دارد؟ من غلط کرده باشم به تربیت آدمی یا به صلاح یک آدمیزادِ دیگر، به خودم اجازه داده باشم فکری را پروردن، چه رسد به تصمیم‌گزاری (تصمیم: "گزیدن کسی را و دندان فرو بردن در آن؛ درگذشتن شمشیر از استخوان و آهن و جز آن از آنچه بر وی آید یا رسیدن پیوندها را و بریدن" – گزارش دهخدا). موضوع این نیست، اگرچه از طرف دیگر دقیق-ن همین است. همین است که با افتخار می‌گویم گه خورده‌ام که معلم باشم. این کجا مایه‌ی افتخار است معلمی.اوتوریته و کنترل و نظارت، تبعیض و تشویق و نظم دادن و تثبیت کردن آنچه خود آدم هیچ باور به آن ندارد توی هر دیگری، دیوثی‌ست؛ چه جای فخر! آیا کاربست نظریه‌ها و روش‌های تازه‌ی آموزش چاره‌ی کار می‌شود؟ آیا باید مدرسه‌های خانگی و زیرزمینی ساخت؟ به برانداختن نظام موجود، مدرسه‌زدایی را، زدایش هر کانون آموزش کلاسیک را خواست تا درانداختن سازوکاری دیگر؟ این که می‌گویم یعنی ببین که چقدر فکرم را می‌خورد و مشغول کرده؛ نه اینکه بخواهم از توی تنبانم نسخه بیاورم. حالا تو بگو هرطور این را فکر کردن، همان می‌شود. اینطور نیست. اگرچه نفوذ به نظام آموزش پایه در آن مملکت غیرممکن است؛ چون اینطور است، نشستن و تماشا کردن؟ من نه می‌گویم فاک د اسکول، فاک د آکادمی. فاک به تنهایی چاره‌ی کار نیست. اگرچه میل و خواست عالی و غایی من دستراکتیو است، اما این ویرانی، دوباره ساختن می‌خواهد تا دوباره ویرانی و دوباره ساختن و این توالی، وابسته‌ی زمان نیست؛ در هم و به هم تنیده، "آن"ی‌ست. همین هم اگر تبدیل به الگو شد، بشاش توش.

ابد-ن ماجرا این نبود. می‌خواستم توی خوابم بیایی، یاد این افتادم. خوبی‌اش این شد که آمدی دیدم‌ات. این دیدن هزار بهتر از دیدن است، مدام اگر در خواب بشود، آن اضطراب و نگرانی را ندارد. البته در اینچه می‌گویم دروغی‌ست، همانقدر اضطراب و تشویش آنجا هم می‌شود؛ هه: آنجا! ولی خوبی‌اش این هست که بیزاری نیست. به علاوه چون من آدم هپروتی هستم، به ایده‌هایم وفادار می‌مانم؛ از طرفی با پشتکار فراوان همان را مسخره می‌کنم و می‌خندم. فکرهای تو اهمیتی ندارد، فاک یو به مراتب صادقانه‌تر است. آرام باش. از این من هم سرانجام تمرد کرده، گردن می‌کشم.  


بچه‌ها سلام می‌رسانند، بوسه می‌فرستند
امیر
نهم. 4 اوت 2013

پی‌نوشت – "... در همین اثنا وزیر معارف وقت که ظاهرن آقای حکیمی [ابراهیم حکیمی، معروف به حکیم‌الملک] با مرحوم محتشم‌السلطنه بوده وارد می‌شود و به رییس‌الوزرا می‌گوید «چهار ماه است معلمین دارالفنون و سایر اعضای معارف حقوق نگرفته‌اند.»
عین‌الدوله آنچه را برای اقتدارالدوله گفته بود تکرار می‌کند و با کمال اوقات تلخی فریاد می‌زند: «در این صورت معلمین سنگ بخورند، آجر بخورند! به من چه که نان ندارند بخورند.»
وزیر معارف ازین صحبت‌های رییس‌الوزرا تدبیری به خاطرش می‌رسد. نزد "هسنس" بلژیکی خزانه‌دار وقت می‌رود و می‌گوید «رییس‌الوزرا فرمودند از آن آجرها و گچ‌ها و آهکها که بابت مالیات از کوره‌پزها گرفته‌اید مقداری بابت حقوق معارف بدهید». هسنس هم این حرف را می‌پذیرد و بعد از چهارماه مقداری آجر و آهک و گچ بابت حقوق میان اعضای معارف تقسیم می‌کنند." (از مقاله "از دالان دارالفنون تا باغ مسعودیه"، اطلاعات ماهانه – متاسفانه فقط بریده‌های مقاله را دیده‌ام که اطلاعات دقیق از تاریخ نشر و نام نویسنده ندارد! - )

پی‌نوشت دو – آرش برِ من منت گذاشت این یادداشت را به پیشگفتار "آن مجموعه" نوشت. هنوز نمی‌دانم برای آن کتاب چه فکری بکنم. می‌خواستم در "کتابخانه دو-ال" منتشرش کنم دو ماه پیش از این، فکر کردم به وقت بهتر بگذارم، به علاوه معلومی به معلومات دیگر افزودن چه توفیر دارد. حالا می‌بینم وقت از همین وقت بهتر نمی‌شود؛ اگرچه این هم مانند آنهای دیگر لای خروارها خزعبلات مفقود بماند. همین حالا می‌روم این سطر بیدل را بکگراند دسکتاپ می‌گذارم: باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت، بر ما همین پیام تسلی رسانده‌اند.

Thursday, August 1, 2013

ام نامه / وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم!؟



تصدقت گردم



چون خاقانی می‌خواندم به قصیده‌ی با این مطلع رسیدم که "ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لا"... قصیده‌ای‌ست تمام به بزرگ‌ونکو داشت محمد و معراج؛ بسیار یاد "نضر بن حارث" افتادم و "حسان بن ثابت". این هر دو شاعر معروف بودند در میان عرب پیش از آنکه محمد اسلام آورد؛ یکی از"آن چند تن که ایذای سید بیشتر می‌کردند" بود به روایت ابن هشام و چون غزوه‌ی بدر شد او را به اسیری گرفته می‌بردند، رسول از او چنان کینه داشت که در "صفرا" (پیش از رسیدن به مدینه) علی را گفت این نضر بن حارث را گردن زند و او نیز همی زد. و دیگر مسلمان شده بود، به رکاب درآمده که سید در جهتش گفته "حق تعالی به مدد روح‌القدس یاری‌ش رساند تا هروقت رسول را خوش دمد".
پس به این بیت رسیدم : ذاتش مراد عالم و او عالم کرم/شرعش مدار قبله و او قبله‌ی ثنا!، خاقانی نهادم، سیره‌ی ابن هشام برداشتم آنجا که نوشته : "و هرگاه که سید مجلس ساختی و تبلیغ رسالت کردی و قرآن کلام‌الله بر ایشان خواندی، چون وی از این مجلس برخاستی، این نضر بن حارث بیامدی و باز جای سید نشستی و قصه‌ی رستم و اسفندیار آغاز کردی و حکایت ملوک عجم برگرفتی و بگفتی و مردم بر سرِ وی گرد می‌آمدند و آنگاه ایشان را گفتی «نه این سخن که من می‌گویم بهتر از آن است که محمد می‌گوید؟ لاولله و این حکایت خوشتر است از آن که وی می‌گوید.»" خواندم و دیگر حسان بن ثابت را جستجو کردم به این رسیدم که : "و صفیه – خواهر حمزه – در روز خندق بر بامی بود که آن سرای تعلق به حسان بن ثابت می‌داشت و یکی از جهودان بنی قُریظه درآمد و گرد آن سرای می‌گردید و تجسس می‌کرد. و صفیه آواز داد و حسان بن ثابت را بخواند و گفت این مرد یهودی گرد سرای تو می‌گردد و تجسسی می‌کند، مگر به جاسوسی آمده است که یهود بنی‌قریظه می‌دانند که این ساعت سید و جمله صحابه به جنگ مشغولند و این ساعت یهودی فرستاده‌اند تا تفحص کند و لشکر بر سر ما آورد. ای حسان برو و وی را بکش! و حسان مردی شاعر بود و در قتال دستی نداشت. گفت ای دختر عبدالمطلب، این نه کارِ من است".  و جای دیگر که گروهی مردم در غیاب محمد بر عایشه حرفها ساخته بودند، و این حسان هم از گروه همان مردم بود دیدم نوشته "و حسان بن ثابت اگرچه نه از سر اعتقاد می‌گفت، اما چنان که عادتِ شعرا باشد در قول وی نیز به موافقِ ایشان [که دروغ‌ها می‌تراشیدند] بود". و باز ابن هشام روایت دیگر چنین دارد که چون جماعتی از بنی تمیم آمد یکی بانگ زد "ای محمد، بیرون آی برِ ما!. و سید در اندرون حجره آواز ایشان بشنید و از آن بی ادبی ایشان برنجید بعد از آن بیرون آمد و پیش ایشان بنشست". گفتند آمده‌اند به جهت مفاخرت کردن با او و به جهت این فخرفروشی بزرگان از مفاخر خویش همراه آورده بودند، یکی شعری بخواند. حسان در جمع نبود، میان خواندن محمد کس از پی وی می‌فرستد. دیگری از بنی‌تمیم شعر خواندن گرفت، محمد حسان را گفت "برخیز ای حسان، و این مرد که شاعر ایشان است جواب باز ده! و حسان گفت چون از زبِرقان شعر وی بشنیدم هم در اثنای آن که وی شعر می‌خواند، بر وزن و قافیه‌ی شعر وی مجابات شعر با خود راست بکردم و چون سید به من گفت بر پای خیز، در حال برخاستم و مجابات شعر وی فرو خواندم. پس چون حسان ابن ثابت از مجابات شعر ایشان فارغ شد، اقرع بن حابس که از مهتران قوم بنی‌تمیم بود و با ایشان آمده بود روی در قوم خود آورد و گفت ای قوم حق تعالی هیچ ازین مرد، یعنی سید، دریغ نداشته است که خطیب وی بلیغ‌تر است از خطیب ما و شاعر وی فصیح‌تر است از شاعر ما و مفاخرتی که ایشان گفتند بهتر است از مفاخرت ما و مناقبی و مآثری که ایشان برشمردند نیکوتر است از مناقب و مآثر ما. اکنون شما را بهانه نماند، برخیزید و مسلمان شوید".
پس این را هم به آن روایت‌ها بیافزا که "دیگر سید در نزدیکی مروه بسیار نشستی. و در آن نزدیکی غلامی عجمی نصرانی می‌نشست و نام وی جبر بود. قریش گفتند که محمد این سخن‌ها که می‌گوید از فلان عجمی می‌آموزد. و حق تعالی این آیت فروفرستاد از بهر قول ایشان: گفتا ای محمد، ما می‌دانیم که این کافران چه می‌گویند: این قرآن که محمد می‌خواند از فلان عجمی می‌آموزد و هیچ عاقل باور نکند از ایشان. و خود چون تواند بودن که عجمی را فصاحتی به این خوبی باشد تا سخنی چون قرآن و نظم به این خوبی که عرب عربا از مثل آن عاجز آیند وی از برِ خود اختراع کند و کسی را درآموزاند؟ هرگز جبرِ عجمی را که الکن‌العجم است محمد عربی را که افصح العرب است قرآن نتواند آموخت".
حالا تو بگو این چه ضرورت داشته این همه خایه‌مالی چنین حاکم پرکینه که آنطور شاعر اسیر را کشته و اینطور شاعر دیگر را تا زمانی که مدح و نکویی او می‌گفته، برِ او منفعت داشته، در رکاب می‌داشته در جایی که خود شعر می‌گوید که "الشعراء یتبعهم الغاوون"؟؛ در میان شاعران ما که یکی یکی برداشته‌اند هزار هزار بیت نوشته‌اند به مدح و ثنای چنین مرد رندی؟ مگر همین محمد نه‌می‌گفت "الم تر انهم فی کل واد یهیمون، و انهم یقولون ما لایفعلون"؟ این چه جای اسلام و عرب ستیزی! گندِ ما خیلی پیشتر بالا زده نارسیده به تهاجم عمر و علی و دیگران. (در "تفسیر نسفی" – این نه آن عزالدین نسفی‌ست، ابوحفض نجم‌الدین عمر نامی‌ست قرن پنج و شش می‌زیسته - این سه آیه‌ی شعرا، 224-226، را اینطور برگردانده: "و شاعران را به دم روند گمراهان. نمی‌بینی که‌شان در هر راهی از سخن سرنهاده می‌روند. و شان می‌گویند آنچ نمی‌کنند". سطر بعد از آن هم بی‌تناسب نیست. از خیرش می‌گذرم.)

می‌خواستم یک چندی کاغذ ننویسم، برِ تو تفاوت که ندارد، اما این خشم آمد چنین شد. سخن دیگر چه گویم جز که فصیحی هروی گفت "خونِ شکایتم ز لب زخم چون چکد"!، از بس که ظالمی، "زانجا که تیغِ او نرسیده‌ست خون چکد".


فداک
امیر
دوم اوت 2013

پی‌نوشت – نازم به سعی شوق که بی دست کوهکن
              از تیـشه زخــم در جـگر بیـسـتون چکـد

با این همه می‌خندم. یادم از هدایت آمد به مینوی نوشت "علوی سر پیری عشقبازی می‌کند که آن سرش ناپیدا. کت ویس و رامین را از پشت بسته و کمتر دیده می‌شود. یک ماه قبل پیشنهاد کرد در صورتی که مینوی علاقه به تحقیق روحیه‌ی ویس و رامین را دارد خوب است مرا به آنجا دعوت بکند تا حالات عشقی خودم را برایش شرح بدهم. معتقد است از وقتی مشغول به معاشقه شده افکارش به کلی تغییر کرده. البته این مطلب اهمیت بزرگی دارد. وضعیت بنداز تو از چه قرار است؟ لابد شکمی، آن هم چه شکمی از عزا درآوردی." نامه‌ی مفرحی‌ست، یک جا هم می‌گوید "اگر کتابی چیزی چاپ کردی اسم مرا هم آنجا بنویس که در این دنیای دون ترقیات لازمه را بکنم، عزیزم مرا معروف کن". هاها. سر آخر هم گفته "ای نامه که می‌روی به سویش از جانب من ببوس رویش"؛ فکرش را بکن، لاولله اگر من چنین بگویم.