Sunday, October 22, 2006

ستاره داود / روز دوم

روز دوم :

به یاد داری
کرم های گزیده‌ی فراری را
که از جلبکیدن


دوشنبه می‌آیم
شاخهایت را می‌شمارم
و
فواره می‌شوم

- از نوشته نمی‌ایستم، نوشتن در امید، نوشته در خواندن زندانی‌ست؛ هنوز هراسها به اندیشه‌ی نگریستن، سخن گفتن؛ نوشتن به خواندن پناه می‌برد و آن به سکوت و در سکوت، رابطه سرگردان ........ می‌ماند. فاصله ایستادن کلمه‌ست در ذهن به قامت و هیجان نعوظ است - راضی شدن – نعوظ مردمکان نرد باخته : واژه‌ها به سفارش، منتظرند.
عینکم را بر که می‌دارم، در رو به رو نشسته‌ای
امید در نوشتن آدم‌ها ساخته می‌شود، آدمهای باز سازی ‌شده به زندگی می‌ریزند، آدم‌های ریخته

از چشم باکره، منی تازه می‌جهد
بر دشت گل گاو زبان
تو – رنج رسیده
مثل پستان‌های بادام

بی‌قواره، تاریخ ندارند، می‌گذرند، شبیه سیب‌های گندیده بر جاذبه

فنجان‌های خالی کبره بسته
فنجان‌های لال که از لبانه‌ات می‌گیرند

خانه‌گی کردن جا و پشت غیبت روحانی، گردیدن. صدای آب، کویر بایر را به لهیب می‌کشد و باد ِ در فاصله سرگردانی‌ست.
خط می‌زنم این جشن بزرگ عروسک‌ها را و این خطهای خورده را : پیچک متن‌های گسسته‌ای که صفحه‌ام را هاشور می‌زند. –


سلام
شبح زنده‌ی انتزاع
آلت رسم
در شعاع ترکیدن
بشارت گسیخته
که چون خزه می‌گسترانی
صفحه‌ها بر صیقل استخوانی این
هاون کوفته
از خاک

کفه‌های مسین این ترازو
از طاقت صداهای زندانی
به مکالمه نمی‌رسد
کفه‌های مسین خواب ترازو

و سهم اضطراب هر کرم
از گشودن کتاب
نام ریخته‌ایست
رس ریخته بر قاموس دایره

دوشنبه می‌آیم
آن‌جا می‌نشینم
و شاخ‌هایت را می‌شمارم
عروس سفال
با زخم های صاعقه
دایره دایره
دایره های مربع
دایره های تلخ کرشمه
دایره ی معلق طناب
و ساحت اندوه
در استوانه‌های مرتب

کمان نگاهت
نشستن را پاره می‌کند

این یاد -
داشت هاست
حوصله‌ام نمی‌ریزد

و کوه که در رگهاش
چنان عبوس بود
حالت گره خوردن را می‌انباشت

دیوانه، از هذیان که بیافتد
دیوانه می‌شود
و فاصله‌ی سنگ
لحظه را حرام می‌کند
در با سنگ
به اندازه‌ی دو سیگار و یک شیهه
گهواره‌های آبستن در شکاف باستان

تا دوباره مردمکانش را ننشینم
دوشنبه می‌آیم
نخواهم گریست
و شاخ‌هایت

شرافت علف
تمام قبرستانی‌ست که در شیارش نقر شده
و شرافت علف
شبنم واژه هایی‌ست
که در کپسول این خود - نویس خشکیده
و شرافت علف
در لهجه‌ی راکد آبی‌ست
در واحه‌ای ناممکن

برای خوابهایی که نمی‌توانم بگریزم،
قوهای ناتمام و بی‌شکلهای مبهم
هزار قهوه می‌نوشم

برای ندیدن


از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر *
25 و 26 مهرگان 85


* سنگ الکساندر به رنگ اطلس آبی‌ست که از نور ستاره بر می‌گرداند.

Thursday, October 19, 2006

ستاره داود / روز اول

صدايم كه مي‌ريزد،
كودك از چشم‌ام
و سرانجام من،
مثلن زني كه مي‌گفت شبيه بودم،
ماندم.


"دانتون مي‌گفت : ترجيح مي‌دهم گردنم زير گيوتين برود تا گردن ديگران را با گيوتين بزنم؛ و گذشته ازين از نوع بشر متنفرم."

- تاريخ تمدن،‌ عصر ناپلئون -



روز اول

يگانگي ابرگر و پادابرگر؛ در فقدان زمان، جايي كه به ترتيب مي‌شود؛ الگوها از اسباب‌بازي‌ها پيروي مي‌كنند ( Lego , PlayMobile‌ ).
نمي‌دانم به اين كيت‌ها نگريسته‌اي؟ كنار هم قرار دادن شواليه‌ها در كنار فضانوردان و آوردن نقش‌مايه‌هاي داستان‌هاي سينمايي، تم‌ها از اين در كنار هم چيد بندانگشتي‌هاي عصر جديد مي‌آيند؟ - در توليدات جديد؛

الگوها
بازخواني اساطير در چهره‌هاي تزريقي، چرا داستان‌ها را در اين بسته‌هاي آفرينش روايي،‌ ضميمه نمي‌كنند؟،‌ كوتوله‌هاي افسانه‌ي جديد كه تبديل مي‌شوند به عناصر تشكيل دهنده با نقش‌هايي كه كهن‌الگوها را بازسازي مي‌كنند، و در اجرايي جديد بر پرده مي‌نشينند. جايگزيني تامبين‌هاي تزريقي به جاي نمونه‌هاي تزريقي از رحم بر‌آمده‌ي قديمي و خاموش گرفتن در نگريستن، تماشاچياني كه تبديل مي‌شوند به غول‌هاي LegoLand، دنيايي كه از ديزني،‌ به نزديكي‌ترند به انسان عزلت‌گزيده‌ي گم شده در جا‌ي‌نشيني و محبوب‌تر. در اين تناظر، موازنه به گونه‌اي برقرار مي‌شود كه در رديابي، اثري از دستي هنرمند به چشم نمي‌آيد. هنرمندان مرده، دستهاي بريده‌اي هستند كه از تنه‌هاي آدمكان كنده بر زمينه‌ها افتاده‌اند، زمينه‌هايي كه صحنه‌ست براي تماشاچي – بازيگر -> يگانه‌گي ابرگر و پاد .

  اما تو
جاي خالي دژخيم پركردن از خيال دژخيم
مينوس - مينوتاروس
شكلي از بازفكني روايي دژخيمانگي و خود بس– آمدي در روايتي اسطوره‌اي كه نمونه‌ايست مركب از تكريم خود و خواست ديگرخواهي در جرياني كه از خون سيراب مي‌شود به تقاص نه‌كشت خود – در نشانه - در پاي الهه‌اي كه هركه ! تركيبي هراكليتي / فرويدي كه اسطوره‌ي معاصر را مي‌آوراند. نه سوپرمن‌هاي به زعم اكو، و نه بيل گيتس‌هاي عمومي، كه نويسنده‌اي بي‌زبان نوشتن در "عنكبوت" كروننبرگ، يا بي‌پيراموني در كارهاي لينچ و فروپاشي‌هاي تارانتينو. خدايان المپ و ابرگران بندانگشتي شهر جديد تاريخي شده‌اي چون HollyLego.

و او
عروسكواره‌اي كه پرپوششي‌ست بي‌آلت زير همه‌ي پيراهن، باربي‌هايي كه وقتي كنار مي‌زني، نشانه ندارند، نمونه‌هاي ارتكابي از جايگزيني پلاستيك بر سفالينه. انساني كه به نوشته نمي‌آيد، تاريخش در كودك به مان نشسته و زمانش در تكرار از تركيب ريخته. اما گوشي نيست به پژواك ، دهاني‌ست به تكرار بي‌كلمه‌گي، يعني خودانباشته‌گي. تمام دژخيمانه‌گي در بي دژخيمي باربي – لگو هاي امروزي به انباشت كه مي‌رسد، كشت را فرياد مي‌زند اما در خود، و اين پنهاني خشونت در دوره‌اي كه به نقاب خشونت‌پروري آراسته‌ست، مرگ را به درون مي‌راند : آغاز جاي‌گزيني.

من
از اين زاويه، در خواندن متني با دستان ديگري،‌ دستان ديگري‌ام به نوشتن همان متن در زبان ديگري كه همان.
ياد-داشت‌هايي هستند كه متخلخل‌اند، تنها نيستند - گوشت سوراخ شده زخمي‌ست، به چرك مي‌نشيند - در ياد اين داشت‌ها مي‌توان افراه ريخت. ياد تكيده مي‌شود، ياد تكيده صورت مچاله‌ايست با زوائد گوشتي آويزان. مركب زهري‌ست كه از ريخت مي‌ريزاند، با همان به همان يورش مي‌برد،‌ من زخمي.
نوشته دام مي‌گسترد، سلام هر نگاه را مي‌گيرد به حادث و به پشت نمي‌نگرد

پل‌ها
(وقتي آمد: سلام ! داشتم برايت ستاره مي‌چيدم قاب دور بيمار واژه‌هام. و به تمام باران : رابطه عقيم مي‌ماند، در عقيم رابطه پژواك‌ها : من، خواست سوژه‌ي يگانه؛ مي‌پرسم كانت ادبيات نمي‌داند، ادبيات دقت بر نمي‌دارد؛ از خودم؛ و به چشم‌هاي كودك با دست‌هاي غول – اين انگشت‌ها... انگشت‌ها... – براي چه بايد اين‌ها را "من" بدانم؟ تمام اين چيزهاي هميشه‌ي تكرار... توي ستاره‌ي داود به چشم‌هايت كه چه‌قدر و باد...
داري به او مي‌نگري – نمي‌توانم پيدا كنم چطور مي‌توانم اين او را بگويم كه من‌ام و تو،‌ هميشه تويي... زايده‌اي از من – به اين دلواپسي يا نمايش دست‌هاي آشفته‌گي، به چه چشمهايش كه متمركز نمي‌شود، به چيزي خيره‌ نمي‌رود و فكر مي‌كني پشت مردمك‌هايت دارد مي‌گردد، پيدا مي‌كند : چيزي كه نيستي. بلند مي‌شوي و اضطراب پشت سيگار و سيگار پشت اضطراب... نگاهش مي‌كني، نگاهش را مي‌دزدد، مي‌ترسي از خيره‌گي، مي‌تواني بلند شوي، نزديك شوي، صدا شوي و سلام. – ما از انتخاب مي‌ترسيم، گزيده مي‌شويم و برنمي‌تابيم. – به آشنايي چهره‌اش مي‌انديشي يا آشنا باشند خطوط. و دست‌هايش كه مدام در موهاي‌اش مي‌خلند، آشفته‌شان مي‌كنند، سيگار ديگر. لحظه‌هايي هستند كه چيزها با هم مي‌آميزند به آبستني يك لحظه. آن‌جا نشسته‌اي انگار، جاي آن كت كه بر صندلي خوش كرده، روبروي چشم‌هايش كه چه عنقريب‌اند و به جاي خالي‌ات كه كت نشسته مي‌نگري، - موج‌نو پر از چيز‌هاست، اشيا جاي آدم‌ها را گرفته‌اند، آدم‌هاي خالي، لحظه‌هاي خالي، به دقت رد دوربين در فيلم‌هاي آلن رنه روي چيزها مكث و عبور شهواني، آرام آرام، مي‌انديشم، آن چشم‌ها كه مراقب من‌اند، چشم‌اند مثل نفرت تهوع سارتر مثل ساحل بيگانه... مي‌نويسم ليلي را مي‌شناختي؟، روي دستمال – چيزها - ، بگو "خداحافط گري كوپر" پرتابه‌ي "گاري"‌ست توي هالي‌وود،‌ من توي آركي‌تايپ‌هاي شعرهاي دهه‌ي چهل حديث چشم‌هايت را پيدا كردم.
دارم سعي مي‌كنم چيزهايي به خاطر بياورم، به درگذشته انديشيدن هلاكم مي‌برد، به خطوط فارسي در گذشته‌ي كلمات، براي همين ستاره‌ي داود مي‌كشم، لوسيفر از افسون اين چشم‌ها برهاندم...
به ياد آوري، بلند مي‌شوم، بيرون مي‌روم، بر مي‌گردم، دست مي‌كشم به روي جاي قبلي نشسته‌ام، گرما. چشم بر هم مي‌نشانم،‌ شعرهايي كه چه‌قدر دل مي‌خواهم برايت بخوانم، صدايي كه برايت بخوانم...

" شب تلخي‌ست
ماه تلخ
كمان پذيرفتني !
سلام به انحناي كشيده‌ات "

توي قاب لوسيفر پيچاندن اين كلمات... تو باز مي‌آيي... -
بزن. … دست )




از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر
مهرگان 85

Monday, October 16, 2006

شقیقه‌ سرخ لیلی / پرویز اسلامپور

" شقيقه‌ي سرخ ليلي "


ديوانه نشسته‌ست
و خون سرخ ليلي در رگ‌هايش سياه مي‌شود
ديوانه
با غروب زنگوله‌هاش
بر گوش


ديوانه نشسته‌ست
و براي خون سياه ليلي مي‌نويسد

تنها آن گورخر و نمك
كه پاسخ بی جايي بود
تنها آن شقيقه كه در قلب مي‌انديشد

آن‌جا كه باران با لكه‌هاي حسد
ستاره را به ميهماني سنگين نفت مي‌آورد

ملكه‌هاي در باران
ملكه‌هاي باكره در باران
با زنگاري‌ي ارثيه‌ي نقب
و با خلخال‌هاي نقره‌ي نور
و از اين‌همه زيور
و اين چند روزه‌ي موعود شرمشان مي‌آيد
و سنگيني بخور
گل را به عتاب از پنجره مي‌كشد

آن عاقبت از كدام ديار مي‌آيد

با يك صله‌ي مردار بر دوش
آن مهميز
بر كشاله‌ي سفت منقبض گلوله

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌ش وداع كرد

لكه لكه لكه‌هاي حركت
لكه‌هاي آبي موسيقي


وقتي ليلي
بازوهاش را در باد مي‌سوزاند
و شط خنك از بادهاي گردنه
وقتي ليلي در جامه‌ي ارغوان مويه مي‌كند

و میته را
آواز هميشه نماز
و جذبه‌ي خاموش بكر
بوته‌ي خاري در كنار بستر ليلي مي‌گذارد
تا هميشه از دشت برخيزد
تا هميشه از بخار
بشكفد
و لبهاش از خنكاي بهار بتركد
و كشاله‌ش از هزار شيهه مردار
و كشاله‌ش
سفت و منقبض از هزار شيهه گلوله
بتركد

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌اش وداع می‌کند

تي‌ي‌مور تي‌ي‌مور !
آواز گوزن را مي‌شنوي
آواز آن خراب گرسنه
آن خرابه       آن دستك نقره‌يي
آن گوشت      دانه‌هاي متبلور نمك
نمك از چهار جهت
نمك از همه‌ي ابعاد

و بدين‌گونه‌ست كه موسيقي نمك      كوير را ديوانه مي‌كند

و كوير با هزار بوته‌ي خار
و هزار كبوتر
آخرين نماز را بر ميت مي‌گذارد

آنچه مانده‌ست
دست نيلوفري گوزن است
چار پاشنه‌ي مضطرب
و يك چشم
دو برادر و سه خواهر و همه مادر
نخل و شط و نقاب رطوبت

دو برادر... سه خواهر و دو خنجر
و دو ماه كه همزمان برآيد

و تنها يك اسب كه          بر جنازه‌ي ليلي سم بكوبد

اين دستهاي كودكانه‌ي نرگس بر آب‌هاي كويري
اين آفتاب جمعه
وقتي با اولين لگام باكره سبك    در شهاب شيهه مي‌كشد

مرغي اگر
از شاپرك ساده‌ي مظلوم پرسيد
دستي اگر
از ملخ
دريا را دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و        معطر

بوی هزار هزار جمیله
بوي هزار قنات
بوي نسترن از جلگه‌هاي شوش
بوي خون در پرده
بوي عروسي ليلي مي‌آيد

اين سرنوشت است    اين
كه بگويد و      بس كند
شب اگر تيره
شب اگر نيلوفر       ليلي در لنگر مي‌ماند
ليلي در آب پرسه مي‌زند

اين است سرنوشت    اين
سپيده‌يي كه متلاشي مي‌شود
ستايش خون است وقتي
هزار جسد و هزار كفتار
به ميهماني‌ي يك كبوتر و يك اسب مي‌روند

وقتي هزار قناري       بر جنازه‌ي ليلي مي‌پرند

ساعت سه‌ي جمعه‌ي شط
با كفش‌هاي سفيدم مي‌آيم
و با پيرهن سفيد و شلوار سفيدم
تا جمعه را در سفيد كنم
تا جمعه را در شط سفيد بوي سفيد بكشم

ميهمان ناخوانده در اتاق پهلويي سوت مي‌كشد
ابر اتاق پهلويي را نوازش مي‌كند
در اتاق پهلويي خون مي‌چكد

و ليلي زن مي‌شود

اين دست‌هاي كودكانه‌ي بيمار
مثل خزه آويخته‌ست
اين دست‌هاي كوچك      با النگوهاي نقره و دستك نقره
بر آب‌هاي كويري

اين آفتاب حجله‌ي صبح
در اتاق پهلويي طنين ديگر دارد

شاخه‌ي آويخته‌ي غزل و دو خط فارسي

عروس خميازه مي‌كشد
ميهمان شهوت را مي‌تكاند

مرغي اگر
از باد پرسيد
دريا را      دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و      معطر

بوي هزار خار مي‌آيد
بوي جلگه‌هاي پست و قصيل اسب

بوي عروسي ليلي مي‌آيد
و صداي پاي غريبي كه آسمان را پارو مي‌كشد
صداي صد سم موذي
و صداي پاي غريبي كه آسمان را مي‌گشايد
با يك پنجره و دو در صبحگاهي

نداي طبل هزار كشته
و هزار منتظر



سگ از سياهي نفريني عوعو كرد
و دويد
سگ از مهارت ويراني        كلوخ‌انداز شد

تي‌ي‌مورچي          آواز گوزن را مي‌شنوي
در شبي كه ارابه‌ی بارش را
گله گوزن‌هاي موزون
با تاج‌هاشان بر سر و خلخال‌هاشان به پا
مي‌رانند

نقره ی حركت دارد در شيار تازه‌ي حيوان
و     در تن اين بت نيلوفري
ليلي

بازمانده‌ي شفق در خون ديوانه سر مي‌كشد
ديوانه مي‌خواند
و خون سياه ليلي در پستان‌هاش رگ مي‌كند

و خنكاي پاييزي ليلي
در بخار شط مي‌وزد

تنها آن شقيقه       كه در قلب مي‌انديشد
                                              و روزن
ليلي ديوانه را به بستر مي‌كشد.




پرويز اسلامپور


Tuesday, September 26, 2006

یای هیلا / ار در - یا - ها

In silence we came to the place where gushes forth of the wood a little brook, the redness whereof yet make me shudder. As from Bulicame the streamlet issues, which the sinful women ...then divide among them

- Dante, "inferno" -




بي تو دارم
به خودم مي‌زنم
ديو- ارم كه به زندان مي‌كوبي
ميخ هرچه قاب توام

ميخ- ابم به نشتر
تن-نور بياور رو به روي كورم

تمام لحن ملتهبي
مي دانم
: زبان عقرب توي‌ات چرانده‌ام
و با شبيه كلمات
خانه
براي جايي كه رام‌آ نمي شوي
با سازم
بتون و تيره
ميخ- انم كه توي سرت از خون
رد نمي‌شوي؟
( خون باكره قرباني‌ست
خود آي شر- آب مي‌شود )
ميخ- اهم
آهوي خزيده از زخم
پوست ترك باشي
خورده زير خيس تب‌-‌ واژه‌هام
- پوستين تن خورده ترك عرق نمي‌شود !

تا يك‌باره ببينم
ميخ از معجزه آورده
بي- ناي مادرزاد


از در"يا"ها ، ياي هيلا
يك مهر هشتادوپنج




'My nerves are bad to-night. Yes, bad. Stay with me
'Speak to me. Why do you never speak? Speak
'?What are you thinking of? What thinking? What
'I never know what you are thinking. Think'

- Waste Land, T.S.Eliot -

Thursday, September 21, 2006

نامه / میم عزیز / شهریور هشتادوپنج


And these are the names of the men that shall stand with you
Of the tribe of Reuben; E-li'zur the son of Shed'e-ur
Of Simeon; She-lu'mi-el the son of Zu-rishad'dad-i
Of Judah; Nah'shon the son of Am-min'a-dab
Of Is'sa-char; Ne-than'e-el the son of Zu'ar
Of Zeb'u-lum; E-li'ab the son of He'lon
Of the children of Joseph; of E'-phra-im; E-lish'a-ma the son of Ami'hud; of Ma-nas'she; ga-ma'li-el the son of Pe-dah'zur


- Numbers, chapter 5-10 -


ميم عزيز
( به اين آغاز خيلي دل زده‌ام، به اين ندا، خطاب... نام‌ات. براي اين فراموشي. )
از دير آمدن پر شرم‌ام در نوشتن. روزهاست كه به پاس‌نوشتي،‌ نه براي پاسخ، يادگاري كلمات روي نگاه‌ات، ميخي براي چشم‌ از وقتي آن ورق‌ها را به صورتم كشيده‌ام، مي‌انديشم.
زئوس زانوافتاده بر دروازه‌ي گوشتي. گوشت بي‌قاعده معبد دلفي‌ست. آتنه از دهان مي‌آيد.
اين‌جا عكس‌هاي روي ديوار، اين روزهاي خيره زل زده، پرم از آشفته‌گي آمدن.
پل‌ها
مي‌ريزند در ارتباط روايت. به خلسه مي‌روم، خلاصه مي‌شوم توي دهان بي‌بزاق و نوشتن چيزي شبيه همين بايد باشد، چيزي شبيه خشك شدن از آب، سفت شدن در عضلات بي‌خون، مچاله‌گي.
تنها كتابها از معني نه‌ريخته‌اند، واژه‌گان دور، كلمات غربت، آدم‌هاي گم‌شده در مكش اين اشباح.
خواست به تمامي خواستن. كلمات در من سو مي‌زنند به گفتن اين چيزها، برايت مي‌نويسم و مي‌دانم نخواهي‌ خواند، نخواهي دانست. من اين كلمات را از تو پنهان كردم. تو مي‌خواهي همه چيز را از آن آدم‌ها گرفته باشي و چيزهايي جاي شان بگذاري، چيزهايي براي آن‌ها در خالي خودشان با تو پر مي‌كني، ايده‌آليست‌مآبي انسان‌مدارانه‌ي زئوس‌محور.
تو به زمان اعتقاد داري، به فرسايش به كشتن حقيقت آدم‌ها در اين همه‌فرسايي. من چيزهاي آن‌ها را از آن‌ها جدا نكرده‌ام، خدا، خداست...
آن كتاب خواندني داشت : " چون آمدم در خانه، مي‌بينم خشمي در ايشان و غضبي و تغيري. در من چنان مي‌نگرند كه خون كرده باشد كسي. و من گرسنه. – اي خدا، اينها را چه افتاده‌ست؟ چه بود؟‌ باز چه شد؟ - در شكنجه و چارميخ افتادم. شكنجه‌ام مي‌كنند. مي‌بينم. مي‌گويم – پرير،‌ چه بود شما را؟
زهرا مي‌گويد هيچ. در آن هيچ صدهزار نفرين فهم شد. "
و خواندني دارد : " مرا از آن كباب‌هاي زهرا آرزوست. خوش كباب مي‌سازد – تر و لطيف و آبدار. آن كرا، چرا كباب چنان مي‌كند، خشك‌خشك؟ زهرا كباب نيكو، كرا طعام ني. زهرا هم طعام، هم كباب، هم جامه شستن. "
تو چه خواندي؟ يك روز هم گفتم چرا سكوت نمي‌كني؟ سكوت از چيزها مي‌آيند، چرا نگاه نكني؟ اين زهرا همان زهراست توي چند سطر بعد. نگاهم مي‌كني، از دلت خبر ندارم، مي‌خندي.
هراي لب بر فرق زئوس بر زانو نشسته نهاده، آتنه از دهان مي‌آيد.

در پاييزهاي باد خودم را جا مانده‌ام. ‌

مي‌خواهم اين جملات را تكه‌تكه كنم. پاسخ را در سكوت بگذار... تا
چيزهاي ديگري هم هست.
خواهم...


بيست‌ونهم‌ شهريور هشتادو‌پنج
امير




" دومين ويژگي دين آفريقايي آن است كه اين نيروي ( جادويي) خويش را به صورت چيزي بيرون از وجدان از خود،‌ نمايش‌پذير مي‌گردانند ( يعني آن را )‌ به هيئت تنديس و بت و جز آن در مي‌آورند. و هرچيزي را كه بر خويشتن فرمانروا مي‌پندارند، خواه جانوري يا درختي يا سنگي يا بتواره‌اي چوبي باشد، به پايگاه يكي از فرشتگان بر مي‌كشند. هركس چنين چيزي از كاهن براي خود مي‌گيرد. نام آن " فتيش" است كه واژه‌اي‌ست كه پرتغاليان نخست بار آن را رواج دادند و از fetico به معناي جادو مي‌آيد.
فتيش به ظاهر،‌ عيني مستقل در برابر خواست آزادانه‌ي فرد است، ولي چون همان خواست فرد است كه به صورتي ديدني درآمده، خواست فرد بر بتواره‌اي كه براي خود برگزيده مسلط است. پس آنچه افريقاييان نيروي فرمانرواي خويش مي‌دانند، موجودي عيني نيست كه هستي مستقل جداگانه از هستي آنان داشته باشد. فتيش همچنان ( كارگزار ) نيروي ايشان است و اگر خواست ايشان را بر نياورد، آن را به دور مي‌افكنند. آنگاه چيزي ديگر را به نام نيروي برتر خود بر مي‌گزينند و آن را بر خويش فرمانروا مي‌پندارند، ولي آن را به همين دليل، ( تابع) نيروي خود نگاه مي‌دارند.
اگر كاري ناگوار پيش آيد كه فتيش نتوانسته باشد از آن پيشگيري كند،‌ اگر پاسخ‌هايي كه از هاتفان مي‌شنوند نادرست و بي‌اعتبار از كار درآيد، اگر باران نبارد يا محصول بد باشد فتيش را با ريسماني مي‌بندند و كتك مي‌زنند يا حتي از ميان مي‌برند يا به دور مي‌افكنند و سپس فتيش ديگري مي‌آفرينند. به ديگر سخن،‌ خداي آنان ( كارگزار ) نيروي آنان است. او را به دلخواه از پايگاه خدايي برمي‌كشند. " – عقل در تاريخ، هگل –



ميم عزيزم

اين يادداشتهاي هگل را مي‌خوانم و به تو مي‌انديشيم، از جاي آن‌ها به تو. اين‌كه لگد خورده و مهجور به كنار افكنده مي‌شوي. اما چيز ديگري هم هست وقتي بيرون‌تر مي‌ايستم كه اين فتيش جاي ديگري را براي كس ديگري مي‌گيرد در همان نقش... خدا خداست...
اين چيز، كه تويي، در نقش واسطه. و دانستن اين واسطه‌گي، درد ندارد؟
به متن نمي‌توان نگريست، نوشته نگريستار نمي‌شود،‌ به نگاه در نمي‌بندد، چه مي‌گويي به نوشتار دل نبستن، متن اعتماد بر نمي‌دارد، آفريده‌تر از هر آفريده‌ايست و مي‌گويم تكرار. تو را به جاهاي تكراري كشاندن، محبوب من !‌،‌ تمام جاهاي زمين هستند براي دوباره بردن و تو مرا با ديگري برمي‌گرداني، مي‌بري، مي‌چرخاني و همان جاها با چيزهاي جديد به نمود مي‌آيند تو مي‌خواهي از جاي نگاه من ( آنان) به اين چيزهاي در دوباره بنگري، ديدن چيزهاي غايب.
بگذار چند روز بگذرد. براي خيس خوردن كلماتي را گذاشته‌ام. نمي‌توانم يكهو بريزم. مي‌آيم.

صداي پنجره كافي نيست


سي‌ويكم شهريور هشتادوپنج
امير

Tuesday, September 12, 2006

نامه / از دشتان‌خواری / شهریور هشتادوپنج

زمين – زمان --> الف " تا " ي " ؛ از " الف " تا " ي "

فاصله در تمام حروف رسم مي‌شود.


پاره‌ي اول

در زمين ديگر، زمان ديرگذر، به سايش و فرسايش مي‌شود. و سكوت واژه‌هاي از چيزها آمده كه در اطراف با زياد بود ِ زمان يا بيش‌آورد زمان هجوم مي‌آورند در خلاء چيزهاي قديمي، در ذهن‌بسته كه چشم مي‌نواختند از حروف آشناي پوسيده‌شان، و همان " ذهن‌بود" ‌ِ بافت گسترانده در تمامي نحوه‌ي آن‌چه بود زمان – زمين، - زبان آشناي مادر – كه اين انباشت چيزها در زبان ديگر نام برداشته، لمس زمان را در زمين ديگر چنين سخت و تلخ‌آور...– نقطه‌اي كه در دهانه‌ي مخروط، خالي مي‌ماند؛ فعل را از ادامه باز مي‌دارد در كانون آينده و به مصدر مي‌رهاندش-

" شايد فكر كردن نيز ، درست چيزي باشد شبيه ساختن جعبه. در هرحال تفكر، كاري دستي‌ست...
دست...
تنها آن موجودي كه سخن مي‌گويد،‌ يعني تنها آن موجودي كه فكر مي‌كند، مي‌تواند دست داشته باشد و در كاربرد و عمل كار دستي فرا آورد... كار دست تنها گرفتن، چنگ زدن يا كشيدن و هل دادن نيست؛ دست مي‌رسد و دريافت مي‌كند – و اين كار را تنها با اشيا نمي‌كند، بل با ديگر انسان‌ها نيز چنين مي‌كند.
دست... نگاه مي‌دارد، حمل مي‌كند، رسم مي‌كند و نشان مي‌دهد... " - هايدگر
-  و انگشت‌ها... انگشت‌ها... كه دورند و چقدر در دستهاي سارتر از انگشنهاي كيركه‌گور و لب‌هاي هايدگر !-

و صداها در اين همه‌خواني چيزهاي جديد با نام – چيزها از نام مي‌آيند، چيزها اويند– هاي تازه به نگاه مي‌خوانند، به حرامي هيز نگريستن در زهدان، زهدان واژه‌گان از زمان – زمين ديگر دهان گشوده به بلعيدن " الف" تا " ي "‌، در نابه‌هنگامي صورت‌هاي همان و گردواج هاي در بستر ديگر به هم آمده.

واصطنعتک لنفسی (س طه)

I should so like to hear about his death. What did he say in his last hours? We were informed that he died by taking poison, but no one knew anything more.


- PHAEDO by Plato -


ساختن در ماضي شكل مي‌بندد.
در زمان – زمين بعيد و براي سكونت : او در ... يا ... در او.
سكونت در چيزي يا چيزي در سكونت؟
ساختن، ساختن عمارتي براي سكونت توي ماضي در حال من
ساختن، ساختن بنايي براي سكونت من حال در گذشته‌ي تو
من گذشته در حال تو
حال من در حال تو
و حلول -> در چيزي جا گذاشتن، دميدن در چيزي <- خواندن نام / به نام خواندن

بلی قادرین علی ان نسوی بنانه (س قيامة)

(چنانكه مي‌دانيم، از نقل قول مي‌توان براي هر مقصودي – حتي گاهي براي اثبات عكس آن‌چه متن اصلي مي‌گويداستفاده كرد. زيرا اگر متوجه نباشيم، حتي سخني كه با نهايت دقت و امانت نقل شده، وقتي از بافتي كه در آن جاي داشته بيرون كشيده شود، ممكن است معنايي دهد بكلي غير از آن‌چه در اصل مي‌داد. – آغاز فلسفه، گادامر)


پاره‌ي دوم

نشاندن اين واژه‌ها در جاي‌ها اگر كلمه‌ايم، هستي. شكستن قفل، دريچه‌اي كه در تاريكي دريچه‌ي ديگر باز مي‌شود: دايره‌اي در دايره‌ي ديگر.
رمز عبور ديوار را مي‌شكافد از صدا يا نشستن حروف در مكعب‌ها.
نوشتار صلب در خود نمي‌جنبد.
گودال تارفضاي گوري‌ست از تكرار.
ازپيش‌خواني
در آينده‌ي كلمات بسته شده از آن‌چه بود كلمه.
نوشتن فارغ نيست
نام‌هايي هستند كه از مردگان نوشته مي‌شوند.
در رسيدن به كلمه‌اي كه برج را مي‌سازد، كلام آخرين اجتماع بررس كلمه‌ي در بند يست از هزار چهره‌ي نوشتار.
كتابي نوشته خواهد شد. كتاب نوشته شده ازپيش‌خواني شده بوده در چاه
نوشته در گذشته عازم است.
حروفي از تمام زبان تكراريست. حروف تكرار زائل مي‌شوند، بلعيده مي‌شوند. كتابي نوشته خواهد آمد.
كتاب بي‌فاعل فعلي در رسش انفجاريست كه آبستن نيست.
برخواني مردگان، براي نوشتن آن‌ها... تن‌ها...


پاره‌ي سوم

در حركت از كل به جزء، كل در جايگاه پيش‌فرض پذيرفته شده‌ي ذهني‌اي واقع مي‌شود كه هدف نهايي اين حركت (استفهامي يا استنتاجي) و روح مسير ‌آن است و در نهايت تمام اجزا با هماهنگي اندام‌واره در رسيدن به آن كلي در كنار هم مي‌نشينند و درين فرآمد تنها، چيزي مورد تاييد قرار مي‌گيرد تا بررسي و تحليل.
اين روش – كه به نظر مي‌رسد، روش آلي (اندام‌گون) در نظام فكري انديشمند يوناني‌ست – بي‌شباهت با آن روشي نيست كه انديشمند ديني با استفاده از همان به همان مي‌پردازد، مفهومي كه با تكرار در خود، بر خود صحه مي‌گذارد. زاويه‌اي كه نظام منطق ارسطويي مورد هجمه واقع مي‌شود.
اما،
بازگشت،
آن‌چه از فضيلت در مفهوم به ذهن مي‌نشيند،‌ در اين زبان (فارسي)،‌ اكتسابي‌ست، و آرته آن‌طور كه گفته شد، به عنوان يك كل،‌ كه گفتني‌ست جزيي از كليت هستي‌ست در نگاه افلاتوني،‌ اكتسابي نيست و نمي‌تواند باشد چه مركز تغذيه‌ايست براي آن‌چه كسب مي‌شود در تجربه‌ي اخلاقي. حتي به نظر، گرفتن سانواژه‌اي چون -
Virtue
(moral goodness of character and behaviour – Longman ; a particular moral excellence – Webster)

-
در زبان انگليسي هم معناي مناسبي براي كليت مفهومي كه در نظر انديشمند يوناني‌ست،‌ افاده نمي‌كند. نكته‌ي قابل توجه در بازانديشي تئورياي فلسفي افلاتون توجه به كانون ايده (idos) يست كه محور و بن‌مايه‌ي انديشه‌ي افلاتون است در تبيين كلي‌ي هستي. در نگاه افلاتون، پيش‌ترين مرحله‌ي فكري از فرض قطعي ايده بهره‌مند است.
كمااينكه اين نوشتار – هر نوشتار؟ يا نوشتار؟ نقطه‌ي تمايز نوشتار كجاست؟ - خود حاوي اين روش هست :

پيش‌فرض : نشان دادن حاكميت يك كل و محوريت اين هسته بر بناي نظامي استنتاجي– استفهامي بر آن.

در نگاه پيشا سقراطي، كل‌واژه‌اي چون آرخه در كانون نگر انديشمند هسته بود.
نوشتار ساخت‌يافته در جستجوي معنايي‌ست. بازگشايي معنايي يا به طريق آوردن مفهوم از درك متقابل : انتزاع اشتراكي، در ميانه گذاشتن كلمات (جايي‌كه ايده پا به ميان مي‌گذارد در بستگي‌اش با نوشتار. در تماميت اين نگاه چون منشوري بازتاب كلياتي‌ست كه در اين‌جا لوگوس)
برداشتن ساخت از نوشتار : انتقال محور سكونت از مخاطب به متن. هنگامي‌كه متني در متن يا متون ديگر سيل مي‌كند آيا انتساب " اثر تاريخي" بر مي‌دارد ؟
در بازانديشي‌اي از اين جنس، اثر – نوشتار از واسطه‌گي في‌حدذاته جدا مي‌شود به دام تاويل. ( هراكليت – هگل – هايدگر / رئوس مثلثي ديالكتيكي)
كل‌واژه‌اي كه تماميت هستي‌ست در نشانه.
در نشانه،
اثر ادبي يوناني تجسد ذوات ايده‌ست در خدايگان و تماميت‌اش در زئوس. نظامي هرمي كه خدايگان اهرم‌هاي واسطه‌اند.
اثر هنري – پس‌مانده‌هاي هنرهاي تجسمي، تن‌واره‌ها – به تن مي‌پردازند به نازك‌ترين شكل نگاه.
زواياي سه‌گانه ساخته مي‌شوند در اين تركيب با انديشه‌ي يوناني.

)نوشتار مشكوك،‌ بي‌شباهت نيست. تمام اين متن به خود مي‌پردازد، به قصد؛ و قصد عزم در گذشته دارد، چون‌آن كشتن.
ساخت چيزها را آوردني‌ست، مانند مشتي كه فراچنگ مي‌آورد.
گور خواست ساخت دارد، باتلاق فربه‌ايست)


پارنوشتي بر پاره‌ي دوم

نامه‌اي كه به درگذشته نوشته مي‌شود در خواست واسطه‌گي‌ست به در گذشتن.
اعداد اندام رسم‌اند.

به چهارده مرداد هزاروسيصدوشصت‌ويك و هيلا، براي مجلد اعترافات، ازدشتان‌خواري
شهريور هشتاد و پنج

Tuesday, September 5, 2006

تجآواز

فاستقم بما امرت
- س هود -


به در سيب بن انگيختم ات
به در آن جا که درد زه گرفت مادرت را
به رسيدگي ت.

محبوب من
بگريز
بر خوش آگنده ترين بوي ها
چون غزالچه اي !

- غزل غزل هاي سليمان -


" تجاواز"
- تج : تج در کنار استخوان ها مانند تجرد، تجميع، تجربه، تجسد، تجدد و.
اواز : آوايي از؛ شبيه آب از، آونگ، آوندگان، آ باز و. -


زانو ميان پنجره
به هيکل مي افتد
آواز اورشليم ديواريست
صاعقه کش برده
ناتور کوهان من
ستون خيمه و دريا

من از قبول قبله چرخيده ام
به قلب قافله
گنبد حرام
قسمت به مسجدالحرام ببر
که زه مي زند ميان قفل
دخترک شير از نگاه قلعه
قاتل
غزل براي سليمان مي خواندو
سيگار لب مي مکد
ام ( نون ) شب تم آ – م آ ( ي ) س مان به چهارده شمع
خون نيزه بلاگير است
عادت ماه به آب مي ريزد
" اين کيست که چون صبح مي درخشد؟ "
قايق تمام تو را و ستاره کج
قطبي مي جود
قائم براي نجات من آورده اي !
غسل و قفس
کليد توي قبر پيراهني ست
که غرق شد
حال قصاص
قلاده دور گردن قلم

-
رام از باغبان نمي شود اين سيب
تور و تنور مي شود اين سيب
گوي خيسي مي زند از تاب
تاک عبور نمي برد اين سيب
-

نمي دانم کجاي دايره کافر ايستاده ام
غار خال جهان نيست
حرا مي ندارد
روز- بهانه ي من – صور مي برد
دست کف ندارد پاي حجاز
بر روي شانه اي که
غار
غربت ميان عنکبوت و کبوتر
کلاف گرفته
قاطي چراي حنجره
قل ديوانه آورده اي
قل ديو ! آيينه آورده اي
ديو آيين ايل آورده اي
دي ويل
فر دي شکاف
قل دي !
مهبل ... ابل ... جبل ...

گستاخ واژه ام از خواب، آب حيوان مي آورد
چشم خفاش از خاله هاي سياه پر مي درد
قاشق ميان لگن
قصاب کرم مي برد
اين سر از پهلو مي ( گودال قافيه کافي ) ليز

- جوگندمي ست صداي خاطره
توي گم اند نگاه ابر( و ) هاش
اسبي که يال ندارد به پشم هاش آويخته
لب مي زند دهان غنچه به ارتکاب هاش – رکاب هاش
شب – اب زخمي ست
گره به کروات سفيدي ست که نيامد دور
کوه طاقت کتاب ندارد
شبيه حوصله مي ترکد
گاهي گرگي که در چشمهاش زنداني ست -

مقام شاهد از لبه پرت
قسم به کشت
يار مي شود
آلت
کم - ان
آهسته
کمي تر
امروز تير به تعويق
- مرگ ؟
- هان !



به عين القضات همدانی و مهدی تولايی، برای مجلد اعترافات، شبان امه
سيزده شهريور هشتاد و پنج

Sunday, August 27, 2006

نامه / به امیر

And David begat more sons and daughters.
Now these are the names of his children which he had in Jerusalem;
Sham-mua'a, and Sho'bab, Nathan, and Solomon,
And Ib'har, and El-i-shu'a, and El'pa-let,
And No'gah, and Ne'pheg, and Ja-phi'a,
And E-lish'a-ma, and Be-el-I'a-da, and E-liph'a-let.


- I CHRONICLES , Chapter 14 -






پل‌ها




پانوشت:
Psyche ( در لغت به معناي "روان" )، در اساطير به هيات شاهزاده‌خانمي وصف شده‌ست با زيبايي‌ي تابسوز، كه مردان از بيم جمال او به خاستگاريش نمي‌آيند؛‌ تا عاقبت، به دستور هاتفي،‌ در كوهستاني تنهاش مي‌گذارند و باد او را به خانه‌ي شوهري مي‌برد كه تنها شبها به او مي‌پيوندد و او مجاز به ديدن روي شوهر نيست، كه اگر ببيندش از دست خواهدش داد؛ تا عاقبت شبي، چراغي افروخته، دست مي‌زند به كار ممنوع و، در نتيجه، به فراق و به ذلتي مديد مي‌افتد. شوهر،‌ جواني با زيبايي هوشربا كه كسي جز خود عشق نيست، بعدها، با توسل به زاوش (‌ = زئوس )،‌ او را نجات مي‌دهد ( ر‌.ك . " فرهنگ اساطير يونان و رم"، ص 786).






" خدا غيرت كرد كه چيزي كه به انبيا و اوليا ننمودم، به تو نمودم. تو در امر تقصير كني و تو را اين توقع است كه همه‌ي عمر اين وجود بباشد؟ پس او امر از بهر آن مي‌كند تا تابش امر بر زند، تا قابل امر شوي. اكنون، تو تاب امر نداري. تاب امر كجا داري؟
چون مي‌گويم كه از نوشته كسي را فايده باشد، تو را وهم مي‌آيد و ترس كه: آن من نباشم؟ مي‌گويم: نه – تو نباشي. بعد از من و تو، طالب صادقي را باشد كه فايده باشد.
اكنون، درخور آن مي‌بايد بود كه هيچ امري بر تو سخت نيايد – اگرچه آن بر ديگران سخت باشد. زيرا ابايزيد طاقت صحبت من ندارد – نه پنج روز و نه يك روز و نه هيچ. مگر كسي كه عنايت و ميل دل من به او باشد.
هيهاي ! هيهاي ! عمر ابدت دهد.
من چو ديدم كه مرگ پروحشت است، همه‌ي دوستان را عمر ابد خواهم، جز آن دعا نكنم – خاصه تو را كه ما را پروردي. هم به ظاهر،‌ هم به اندرون، هزار فايده به ما رسيد.
اما آن‌چه تعجب نمودي از صبر من: چون من صفات حقم، صفت من صفت او باشد، حلم من حلم او و صفت او باشد. گويند خدا را حلم‌هاست و صبرهاست – هر صبري صد سال و هزار سال.


مرا تو آوردي از حلب به هزار ناز و پياده آمدي و گفتي " من سوار تو سوار؟ " اكنون،‌ دو روز است كه مي‌آييم،‌ بر لنگ من مي‌زني و خرد مي‌كني و از خانه بيرون مي‌كني؟ مرا تربيت مكن ! سخن مرا جايي باز مگو. "


- مقالات شمس -






نامه‌اي براي عين از ميم. نامه‌اي براي ميم، ميم ناتمام: مي در ترتيبي كه هميشه نشسته. ميم در جذبه‌اي از به شيفته‌گي خود و مراسم سوگند.
ميم جذامي صورتي از مرتاض به يادگار برده در نشستن : شگفتي در دستان عين توي آوايي‌ست و زمان زير پاهاي چهارگوش
گوشت كنده
جمجمه‌اي از كرم
هجوم اسپرم‌ها و لگن
و آينه‌هايي كه در كانون تصوير مجازي‌شان ميم نشسته‌اي هست در ابديت پوزخند
ميم اخته سيري از كلمات ندارد: ستايش نوازش نواختش
ميم پاره در هر تكه تكه شده جايي براي ميم جديد گزارده
ميم سپوخته عنكبوتي‌ست مترشح
عين يگان نيست،






امير عزيز


در نام ستايشي هست. در نامه ستايشي هست. در نامه، نامي صدا مي‌شود. صداي نامي نامه مي‌شود. وقتي مي‌خوانم با صدايي كه از تو در گوشم مي‌نشيند، پر مي‌شوم، شايد كلمات ( يا آنطور كه تو مي‌نويسي واژه‌ها) حجم بر مي‌دارند، و توي ذهنم شكل. نمي‌دانم نمي‌توانم بفهمم بار اول كه مي‌خوانم يا نمي‌خوانم و در شنيدن تنها حجم هست !‌ بعضي از كلمات آشنا هستند يا معنايي آشنا داشته‌اند كه در اين خطوط ديگر نه ! تلاش دارم كه شبيه خودم باشم اما با واژه‌گان تو مي‌نويسم، مي‌دانم.
سختي انتخاب تو، ترس از براي تو نوشتن يا صدا كردن. و اين شبيه من نيست.


" من را پر مي‌كني و زايده‌هاي گوشتي از قاعده مي‌افتند در كنام نام تو. سايه‌ات روي ديوار راوي ابرگري‌ست ستوده در واژه‌گان اساطيري دراز افتاده بر كتابها و گرد قفسه‌ها. چندين گاه است كه اينطور صداي نامي نشده در باد كه من مي‌زنمت "


نمي‌فهمم در اين سطرها كه از صداي لرزش حنجره‌ات مي‌شنوم خيلي معني كلمات را. گاهي بوي‌ها و رايحه‌ها را تحسين مي‌كنم. من از كلمات نمي‌دانم. چيزهايي كه تو خوانده‌اي هرگز نخوانده‌ام، نخواهم خواند. ننوشته‌ام هرگز براي هيچ‌كس و نمي‌توانم. اگر حالا دارم مي‌نويسم از روي دست تو شايد براي اين است كه فكر مي‌كنم به نوشته شدن مي‌خواهي، به خوانده شدن مي‌خواهي براي خوانده شدن يا براي دانستن من كه مي‌نوشته‌ات را خوانده‌ام. آنجا تقليد از طبيعت بود، اين‌جا تقليد از دست‌خط – نوشته اي كه براي من، من را گم كرده در تكرار تو، واژه‌گان تو.
آن روزها چله مي‌نشستم به روزي فقط آب و يا بي‌خواب.
آن روزها از ترس مي‌گريختم از چهره‌هاي هركه توي خيابان به آن‌ها مي‌گفتم فقط نه !
آن روزها نمي‌توانستم به آن‌ها بگويم مي‌روم چون دوستتان دارم.
آن روزها....


"تنهايي"، چيزي كه ما را به هم مي‌رساند، مي‌نشاند و به حرف مي‌كشاند يا آن‌چه نياز به توضيح ندارد وقتي در صدا مي‌شويم. بي‌اعتنايي و بي‌اعتمادي اولين كلمات توي چشمهايت بودند و هرگز فكر مي‌كنم پشت اين‌ها هيچ‌كس چيز ديگري بتواند ببيند كه من ديدم. با اين همه نشستن و در چشمها، تو باز برايم مي‌نويسي و انگار اين نوشتن‌ها از آن نشستن‌ها فرق دارد چون كلمات اين‌جا جذبه دارند و آن‌جا، نمي‌دانم.


و روزهاي ديگر...


غربت صيقل‌مان مي‌دهد يا در ميان اين‌ها نشستن. تو مي‌خواهي نباشي: كسي، چيزي، نامي. من مي‌خواهم باشم: كسي، چيزي، نه !، نامي، شايد: نام‌ام.
و چيزهايي براي هر دوي ما هستند كه بي‌معني اما مي‌دانم چيزهايي براي من هست كه در تو، براي تو از معني ريخته‌اند و شايد حق با تو باشد.
مي‌داني؟ لحظه‌هايي هست كه خودم را بيرون مي‌كشم، مي‌ايستم، تماشايم مي‌كنم و براي خودم دل مي‌سوزانم، دل سوزاندني كه هيچ‌كس نمي‌تواند جرات داشته باشد براي من و گريه مي‌كنم : باز هم شايد باتوست كه مي‌گويي خواست خودآوندگاري‌ ست : بالا ايستادن يا همان‌جا و خواستن ديگران براي همان‌جا. كشاندن، دست دادن، ساختن.
و روزهاي آينده...


مي‌داني.
و فهم نشدن. ايستاده‌گي براي نافهميده‌ ماندن يا چونان اسطوره‌ي هميشه دوست داشته‌ي تو مينوتاروس توي لابيرنت كه از زجر طعمه به التهاب شهواني مي‌افتد بر مرگ طعمه.
نه ! با تمام چيزهايي كه هست و نمي‌دانم اين يك چيز را مي‌دانم كه طعمه‌ي من، جز من نيستم.


تضادي در اراده‌ي من و تو هست : آن‌ها كلمات‌اند. حروف اسمشان كنار هم حروف نام هستي‌ست. اما مي‌خواهيم كلمه‌ي ما را شناسايي نكنند، جايي نخوانند، ندانند.
تضادي در اراده‌ي من و تو هست : آن‌ها براي من و تو، آن‌ها هستند. من و تو براي آن‌ها،‌ آن‌ها هستيم.
تضادي در اراده‌ي من و تو هست : مي‌خواهيم نخواهيم تماشاچي- گر داشته باشيم.




{ ... }




بيماري؟
نمي‌دانم. خواست مطلق يا اراداه‌ي مطلق. چيزي كه تو مي‌گويي در پي آن‌ايم. نمي‌دانم.
بيماري؟
نمي‌دانم. شايد چيزي در خواب. تبي و عرقي و آشفته‌گي‌اي در از خواب‌پريده‌گي. من خواب نمي‌بينم. فكر مي‌كنم كه خواب نمي‌بينم. در بي‌داري‌ام خواب‌هاي آشفته‌ي ديگران هست، بارها در خواب‌هاي آن‌ها بوده‌ام. برايم گفته‌اند كه بوده‌ام. شايد چون در خواب‌ آن‌ها- ايم: بيماري. در جاهاي ديگر زيستن: مفهوم خودا اگر اين باشد. مي‌نمي‌خواهم...
آن كتاب كه داده بودي خواندم. آن كلمات، آن عصبيت. گفته بودي اين نوشته‌هاي نامه‌گون بيماري‌ست. نفهميدم بيماري را اسم گرفته‌اي يا صفت. حبيب، محبوب، حباب... نامه‌هاي آن مرد به آن مرد ديگر: خودباخته‌گي. تو مي‌گويي شايد اين چيزها را يك‌ نفر نوشته باشد. من هم چنين فكر مي‌كنم. آن يك نفر مي‌تواند هر دو نفر باشد. آن‌ها دو نفر اند، از هم شناخته نمي‌شوند. ديگران براي آن‌ دو، آن‌هايند و آن‌ها براي ما دو تا آن‌هايند. اما مي‌فهمم انگار من و تو آن چيزها را نوشته‌ايم. ما در از هم فاصله. ما در از هم نزديك. مثل حالا كه وقتي اين‌ها را مي‌خوانم نمي‌دانم چه كسي نوشته‌‌: من يا تو. از خود رفتن.
بيماري؟
نمي‌دانم.
توي قزوين پيرمرادي هست كه پيغام فرستاده بيا.
توي داستان‌هاي تو عقاب‌ها با هم به رودررويي ايستاده‌اند، هرگز؟ بال‌ها و عقاب‌ها. قله‌ها و عقاب‌ها. چشم‌ها و عقاب‌ها.
و من نرفتم. نمي‌روم؟
سنگ را ‌‌‌آب كردن و تو مي‌خواهي سنگ باشي. سنگ هستي، من سنگ‌ام،‌ هم. سنگ‌ها از به هم خوردن سخت‌تر مي‌شوند، مي‌فرسايند،‌ صيقليده مي‌شوند؟
نمي‌دانم.
شايد عقاب سقوط كرده قدرتش را به عقابي كه مي‌چرخد، مي‌دهد... و قدرت مطلق.




{ ... }




آفريننده‌گي. آفرين. من به آن‌ها مي‌گذارم بيانديشند. من به آن‌ها نمي‌خواهم چيزي القا شده باشد. من به‌ آن‌ها نمي‌گويم آن‌ها، تا در درون من‌اند. شايد ستبري اين ضمير از خود من نيست. شايد آن‌ها نام ندارند يا من نام‌شان را از ايشان باز گرفته‌ام.
" براي نام داشتن بايد ضمير داشت. اگر ضمير بودي، نام بر نمي‌داري."
من از اين كلمات اين را مي‌فهمم. ضمير: من : ميم. من : عين. تو : ميم. تو : عين.


حروف


نمي‌دانم.


" من چو ديدم كه مرگ پروحشت است، همه‌ي دوستان را عمر ابد خواهم، جز آن دعا نكنم."




امضا: ميم
تاريخ: شهريور هزار و سيصد و هشتاد و پنج
تهران







"شود كه او بلندپريهاي هميشه پايمال مرا به من ببخشايد،
ـــ كه انجامي مايه‌دار روزگاران نداري را سامان آرد، ـــ كه ما
روزي بكام، از ننگ خامدستي‌ي نحس‌مان، به خواب، دربرد؟
( آه، نخلها! الماس‌! ــ عشق، زور ! ــ برتر از تمام وجدها و
مجدها ! ــ به هر نحو، به هر كجا،‌ ــ شيطان، خدا، ــ جواني‌ي اين
وجود: من ! )
كه رويدادهاي افسونگري‌ي علمي و جنبش‌هاي اخوت
اجتماعي اعادت كندكند آن صفاي نخستين باشد؟...
اما خون‌آشام، كه ما را سربراه مي‌كند، امر مي‌كند كه با آن‌چه
به ما باز مي‌گذارد سرگرم شويم، ورنه وصله‌ي ناجور مي‌شويم.
غلت زدن روي زخم‌ها، در هواي سستي‌آور و دريا؛ روي رنج
ها، ميان سكوت آبها و هواي كشتيار؛ روي زجرها كه مي‌خندند، به
سكوتي موحشانه موج‌انگيز. "


- اشراقها، آرتور رمبو، ترجمه‌ي بيژن الهي -






آرايش ساخته‌گي واژه‌گان. نامه‌اي كه به خود نوشته مي‌شود از اوي غيابي – خيالي. در پرتويي از اويي كه هست : واقعيت بودن. مردي مثالي كه تجسم ابرگري‌ست در "خواست" من. ابرواژه - ‌پرمرگي كه در لحظه تكانده مي‌شود، تكيده از به خوانده شدن.
نامه‌ها حضور غايب ميم‌اند در لحظه‌ي نوشتن و تبديل عين به ميم‌اند در خواندن. امر غايب : ميم، هميشه در هاله‌اي روي كلمات رژه مي‌رود. ميم صورت جنازه‌ايست زير لحد با چشماني بيرون زده از كفن و گه‌واره كه به آسمان سنگي‌اش كف پاهاي – صورت گزارده بر سنگِ عيني را مي‌بيند كه مرگ ميم را براي لذت رنج نگريستن پرورانده بوده، حالا از صداي زاري عين توي قفس مانده‌ي بيرون از لحد – آسمان سنگي آبي نيست – مي‌فهمد.
قسمت‌هايي كه شخصي نبودند را حذف كرده‌ام. قسمت‌هايي را جرح كرده‌ام. قسمت‌هايي را باز نوشته‌ام.
نويسنده را به وضوح نمي‌شناسم. انكار نمي‌كنم. من هم برايش نوشته‌ام. ما براي هم نوشته‌ايم. هم‌خوابه‌گي. تكه‌هايي از دست‌نوشته‌اش بر اثر آب ( ؟ ) ناخوانا بود جوهرش، خودنويس عيب‌هاي خودش را دارد، گويي‌كه نوشته تايپ شده بود. من دست‌خط نديدم. خط‌اش را مي‌شناسم. سالهاست آشناست. خوش نيست.
كلمات ساخته‌گي‌ست. در آغاز كلمه بود. كلمه ساخته‌گي‌ست.


كتاب گشوده از نام آغاز مي‌شود - در آغاز كلمه بود – ورق‌هاي كتاب، سنگ‌هاي كهنه‌ي‌ مرگ‌اند. و بازگشت كتاب. نام‌هاي دفن شده.
برداشتن كتاب، اسطوره‌ها روي كاغذ افتاده‌اند.
واج‌ها
حجم‌ها
شكل‌ها
رنگ‌ها
بوها




دزديده – گوشي ريخته براي مجلد اعترافات به آلبر كامو و سنگريزه
شهريور هزار و سيصد و هشتاد و پنج





Wednesday, August 23, 2006

کتاب برداشته شد / آرخه

كتاب برداشته شد.


يا به چيزي مي‌انديشيد؟ + آ

كنار گودال نشست
به دور نگريست

يا خالي؟ + آ + بود

در راه ماند
مات

گشوده شد.

( كادرهاي بسته روي حركت پاها. كفش‌هاي مشكي، تمام كفش‌هاي مشكي )

در نگريستن و صداي گودال جاهايي زنده مي‌شوند: آينده در رديف گذشته.
اسامي بر پاشنه‌ي كفش‌ها حك شده‌اند، كف كفش هميشه چهره را مي پوشاند.

( كادر بسته روي تنه‌ي درختان، سپيدار، تبريزي، بلوط؛ تا زمين )

حروف دراز افتاده بر زمين در به‌هم‌غلتش ، صداي حروف بي‌صدا در كنار هم شبيه خفگي و جفت پاره.
مردم مي‌ميرند و دراز مي‌كشند. كلمات ليز و لزج از ليوان بيرون مي‌ريزند، سر مي‌خورند و توي چشمها. مردم دراز كشيده چرا شبيه مردم مرده نيستند؟ چيز زيادي از هم نمي‌دانيم، از كنار هم گذشتيم و خطوط چهره‌مان در هم رفت، براي چند لحظه شبيه كسي بودي در آينده، اما خطوط از هم مي گسلند و تو چنان شبيه واژه شدي كه دستهايم بوي آشنايي گرفت. برايت از رفتن مي‌نويسم، گاهي شبيه رف – تن مي‌بينم‌ات مثل مقام آخر مقالات شمس كه انگار از زبان كيست‌اش پيدا نيست : او مي‌رود و تو در خانه مي‌نشيني يا تو در خانه نشسته‌اي و او را مي‌برند اين چيزهاي تكراري. مقام ابراهيم در مسجدالحرام و خواب پريشان ساره از فرياد بيابان ...

( امتداد حركت از پاها به زمين،‌ از زمين به ديوارها و واحد ديوار: آجر. تمركز بر نقطه‌اي كور روي ديوار. در بازگشت - بيرون آمدن از گودالي كه – دهانه‌ي كنده (ايست) ي سوخته‌ به كنده‌هاي سوخته به بقاياي سوخته‌ي يك قلمستان )

رابينسون كروزوئه در طرحي جديد ( دفو – بونوئل - ... ) نقاش سرگرداني‌ست با عينك آفتابي مشكي كه جاي شيشه، پاشنه دارد و صورتش حروف p-a-i-n را به ياد مي‌آورد. نام او از كتابي بريده شده و در جزيره بقاياي خودش را پيدا مي‌كند با اجزاي تن كلمات و بي رنگ.

( نشانه‌هاي راهنما توي نقشه پراكنده‌اند، معلق‌اند )

T نيمرخ صورت مردي‌ست كه براي‌‌اش مي‌نويسد: كسي كه فراموش مي‌كند، سنگ ندارد. دارم مي‌گويم برايت، دروغ مي‌گويم، مي‌خواهم‌ات به ساحت واژه با بازي. اولين حروف نام چيزهاي توي قاب كنار هم، كلمه را مي‌سازند. رازواره‌گي از به هم اتصال نقاط حروف نقش مي‌شود. پرسمان رازي نيست، توي مركب از كشف چيزي نمي‌شود. تكرار نامفهوم آواهايي كه هاله را مي‌سازند و رقص. اين‌ها تمام تمناي خوابهاي آشفته‌ايست كه از حروف روي تن‌ات كهير مي‌زند. بوي جنازه و بوي سوختن و ويرانه‌هاي شهر دور مي‌چرخند توي ...
اگر از زاويه‌ي هگليستي چون "يگر" به دنبال وجه تمايز آرخه و آرته بگردم، سه سال است كه تكرار اين پرسش‌ها عذابم مي‌دهد، يا اينكه معادلي چون فضيلت براي آرته – كه مايه‌هاي همان نگاه يگري را در خود بنهفته دارد: " يونانيان احساسي مادرزاد براي امور طبيعي دارند؛ و مفهوم طبيعت كه نخستين بار از ذهن يوناني تراويده، بي‌ هيج ترديد زاده‌ي استعداد روحي و شيوه‌ي فكر خاص آنان است. مدتها پيش از آنكه اين مفهوم در ذهنشان جان گرفت، چشمشان دنيا را با اين نظر ديده است كه هيچ جزيي از آن، جدا از اجزاي ديگر نيست بلكه هر جزء عنصري‌ست از كلي زنده، و موقعيت و معني خود را نيز از آن اخذ مي‌كند. ما اين نظر را "ديد آلي" مي‌ناميم زيرا هر شي فردي را همچون عضوي از كل زنده مي‌بيند. مقدمه‌ي پايديا – ورنر يگر". - كه مي‌خواهد كلي بودن مفهوم آرته را برساند و ارتباط اين چيز كلي با ايده: "تئورياي فلسفه‌ي يونان، با هنر و شعر يوناني خويشاوندي عميق دارد. اين فلسفه تنها حاوي عنصر عقلي – كه در نظر اول توجه ما را به خود جلب مي‌كند – نيست؛ بلكه همانگونه كه از خود كلمه‌ي فلسفه برمي‌آيد حاوي عنصر نظر است كه هر موضوع را به عنوان يك كل در مي‌يابد و در هر چيز فردي « ايده » را مي‌بيند، يعني نمونه‌ي مرئي را. همانجا"؛ چشمه‌اي كه اخلاق را مي‌جوشاند و شايد انسان‌گرايي از آن هم. و آرخه كه برابر نهادي چون هيولا يا ماده‌المواد برايش گزارده‌اند، هم كلي‌تر از اين كلي كه آرته باشد، باشد، با همين نگاه، رسيدن به مفهوم روح يا جان آن‌طور كه هگل مي‌رسد، در بازنگاري اين نگاه يوناني در نگاهي متاثر از الهيات يهودي – مسيحي روندي‌ست منطقي در دستگاه خود هگل !، كه از دريچه‌ي آن مي‌توان آرخه را روح و آرته را وجدان اين روح هستي كه با ايده‌اي چون اخلاق تجسد و تجسم پيدا مي‌كند، دانست !
ساختار و بافتار نامه، اگر خبري را نرساند، شكل پيش‌بيني شده‌ي قابل انتظار را نخواهد داشت يا ميخواهد بتواند نداشته باشد؛ اينطور مخاطب را خاص مي‌كند و در همان باز مي‌داردش از ويژه‌گي با ايستايي، سكوت و كلمات و جملات مقطع شبيه شدن به اعترافات تكه‌تكه، چيزي كه از ابهام، صداقت را به ورطه مي‌كشاند و با انتخاب گويش، خواننده را موظف مي‌كند. اين‌جا: تصنع دست‌وپا گير، ايشان نمي‌توانند هنگام خواندن كت‌وشلوار و كروات پوشيده باشند و ادوكلون فلان زده باشند و آراسته؛ چون مي‌بايست برهنه و عور و با تمكين ( = فراخ مخرجي = كون‌گشادي ) واژه‌ها را به انزواي خلسه‌وار خود بكشانند. و اعتراف يعني براي خود نوشتن براي خود خواندن، نگريستن، انديشيدن، اندوهگين و شادمان شدن و به ياد آوردن تنها مخاطب خاص هر نوشته‌اي كه از ادبيات بويي برده نويسنده‌ايست كه مي‌نويسد و در لحظه از ويژه‌گي مي‌ريزد با برهنگي و دست.

( تمركز بر پاهايي كه رژه مي‌روند و از كادر بسته‌ي پايي به پايي رفتن كه رقص باله با موسيقي ميليتاريستيك )

تمناي بيهودگي و fun ، غايت پوچ‌انگارانه‌اي كه از تكثر مايه مي‌گيرد.

پيش‌نامه‌نويس براي مجلد اعترافات و ماجراي فيلم‌نامه، به حامد سروش، از (نگاه) زاويه‌ي تاريك
مرداد – شهريور هشتاد و پنج
پي‌نوشت: و تيله‌ها به هم نخوردند، بازي بسته.



اين زخم
سلامت علاج را
به سكته وا مي‌داشت
كه در شب‌هاي روزنامه خواندم
دكتر به بالين بيمار
مرد.

من از آينده پشيمانم

- منوچهر غفوريان -



Sunday, August 13, 2006

فقط در اینجا می‌میرد این اسب... / پراکنده

فقط در اين‌جا مي‌ميرد اين اسب


( * )

در آن دور ِ دور
که ایستا نده ا ندش و سو زانده اندش






پرويز اسلامپور








( * پس بايد
زير يك نقاب
آرايشي دقيق داشت...

Sunday, July 16, 2006

پراکنده

كهربا در صبر به يال مي كشد
تمام ثانيه را
: توفان سينه مي كند، طوباي ساحره




جنگلباني كه در جنگل چوب هاي بريده را اندازه مي گيرد و بنابر قرائن امر درست مانند پدربزرگ خود از همان راه هاي جنگلي گذر مي كند، چه بداند چه نداند، امروزه مطيع انضباط و فرمان صنعت چوب است. او مطيع انضباط پذيري سلولز شده است، سلولزي كه خود به سبب نياز به كاغذ مورد تعرض قرار مي گيرد تا به روزنامه ها و مجلات مصور عرضه شود،‌ اما اينها هم به سهم خود به افكار عمومي عرضه مي شوند تا مطالب چاپ شده به خورد مردم داده شود،‌ تا از اين طريق مجموعه ي ثابت و معيني از افكار عمومي به محض تقاضا ارائه شود.


پرسش از تكنولوژي – هايدگر


در قلب سايه زبان پرنده مي خواند
انگار ساعت و يال
پشت هجوم حركت
رقص؛
نيم تمام ديگر
ليوان




زيركانه من را نگاه كرد: "‌هميشه شهري هست. هميشه تمدني هست. هميشه بربرتباري با يك كلنگ هست. گاهي تو آن شهري، گاهي آن تمدن. اما براي رسيدن به آن شهر يا تمدن، روزگاري تبر را برداشتي و چيزي را كه از آن متنفر بودي نابود كردي، آن چيزي كه از آن متنفر بودي همان چيزي بود كه نمي فهميدي.


آزادي فقط براي يك شب – جانت وينترسن




و نيم من در نيمه تمام و شب جا دو
تمام اعداد نيم و
بوي مرده خوابيده در مو و
سي قوي و در يا
چه
چشمهاي پيرهن در آب




روان زناني را ديدم كه به دست خويش و دندان خويش، پستان خويش مي بريدند و سگان ايشان را شكم مي دريدند و مي خوردند و به هر دو پاي بر روي گرم ايستاده. پرسيدم كه اين روانها از آن كيست و چه گناه كردند؟ سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن زنان دروند است كه به گيتي، به دشتان (= هنگام حيض)، خورش ساختند و پيش مرد پرهيزگار بردند و خوردن فرمودند و ‍]درباره ي] جادوگري جستجو مي كردند و سپندارمذ زمين و مرد پرهيزگار را آزردند.
آنگاه روان مردي را ديدم كه نگونسار از داري آويخته شده بود و استمنا مي كرد [ به مقتضاي وضع مرد استمنا معنا شد. شايد در اصل ديوان همان كار وي را به گيتي با او كردندي ] و آن مني را در دهان و گوش و بيني وي مي هشتند. سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن مرد دروند است كه به گيتي عمل جنسي قبيح كرد و زن كسان را فريفت و گمراه كرد.


درباره ي بهشت و دوزخ ( ارداويراف نامه) – تصحيح مهرداد بهار


پياله ها آواز مركب مي كنند
با استخوان شاعر
پاي ستون خون


ابرگر: وام از پارسي ميانه، نيروهايي كه مافوق نيرو و خواست ما عمل مي كنند و بر ما مسلط اند.