Tuesday, October 26, 2004
Saturday, October 23, 2004
- نمي تواند! شخص تو را تجربه نمي کند.
- پس انسان از تو چه مي داند؟
- فقط همه چيز! زيرا ديگر انسان به جزییات نمي پردازد.
من و تو - مارتين بوبر
وقتی سگی کنار درختی
باران گرفت
شعله می کشید من از آقا! این جای این همه خالی برای کیست؟ پرسیدن، دست کشیدم به روی خیسی موها پنجره و بعد برق رفت
یک باره سرد شد دستم که خورد برای این همه آتش دلم می سوزد:
- نکند عصبهایتان را کشیده اید؟
کنار می زنم
فراموش نکرده ام
یکجا لای این درزها دراز کشیدی
این را نمی دانی که آتش گرفته ای می سوزد وقتی کنار سگی درخت
و از پنجره بالا می آورد روی این همه خالی
ان روز هم که از صدای باد می گذشت
دستش را آویزان کرده بودند باران گرفت، شد که چشمهایشان را قفل کردند و آتش گرفت
می سوزد
و من توی سرخی زیر آن همه فشار کف دستها دنبال جفت سیاه خیس همیشه توی آتش گرفته، می سوزد
از تمام بچه گیهایم تا حالای سوختن گشتم و جز دروغ هام، چیزی پیدا نمی کنم که هیچ،
چیزی پیدا نمی کنم ( حتي مي تواني اين جا نقطه بخواني)
Thursday, September 16, 2004
Monday, September 13, 2004
طبل حلبي - گونتر گراس
کلا ان الانسان ليطغي.
هفت / علق
Monday, September 6, 2004
Sunday, September 5, 2004
چرا دنبال دليل بگردم؟ من يک انگل اجتماعي ام. نويسنده نيستم اما يک انگل اجتماعي ام. فيلسوف نيستم اما زالو چرا.
در محيطي که در اثر برهم کنش واکنش دهنده ها موجوداتي مانند من به وجود مي آيند، پيدا کردن دليل منطقي بسيار خسته کننده است. اما آنها موجوداتي متفکرند: انگلهاي روشنفکر، زالوهاي کافه نشين که به تنگي کون مخاطب فکر مي کنند.
اينکه به طور اتفاقي هستي واکنش دهنده ها به شکل اعجاب انگيزي بستگي به حيات اين انگلهاي اجتماعي دارد، توجه هيچ يک از طرفين را جلب نمي کند. هيچ کس نمي خواهد به اين موضوع فکر کند. اما من براي اينکه بتوانم در جايگاه کاتاليزور قرار بگيرم ناگزير از توجه به اين واکنش دوطرفه بودم: آنجا که مقادير معتنابهي از عناصر اجتماعي وجود دارند، تعداد کثيري از موجودات وابسته زاييده مي شوند که نقشهاي متعدد متعفن سطوح پايين، مياني و نمادين را به عهده مي گيرند. علاقه اي به اقشار اجتماعي به غير از آن قشري که خود را پس انداخته ي آن مي بينم، ندارم: قشر نمادين، رويه ي مناسب طلايي رنگ پوشاننده ي سطوح گه رنگ زيرين با جلا و برق خيره کننده. معذرت مي خواهم که افلاطون اينقدر ذهن مرا به خودش مشغول کرده. نمي دانم چرا در آن واحدي که به سقراط فکر مي کنم، تصويرش با سبيلهاي نيچه اي در ذهنم ساخته مي شود: دو نمونه ي کراهتا زيبا.
عناصر اجتماعي در قعر شادمانگي نيازمند نوعي احساس ترحم اند، نه جلب ترحم، نوعي دلسوزي ماورايي براي همجنساني که نه تنها دچار فقر مالي اند بلکه با فقر روحي ناسزاواري دست و پنجه نرم مي کنند. فقري منتج از لوليدن در تفکر – حيضاني لاينقطع و سوزناک – مدام. دستگاه پيچيده اي که تمامي مواد تشکيل دهنده اش بستگي اجتناب ناپذيري به هم دارند: هرکدام نقش خود را پذيرفته و حقوق اجتماعي اي که نسبت به هم دارند را درک کرده اند. آنها – انديشمندان، فيلسوفان، نويسندگان، شاعران... روشنفکران و حتي دانشمندان – گروه خواص کاذب را به وجود آورده اند که از تعهداتشان کشيدن سيگار، شبنشيني هاي محفلي و اعتياد به الکل است و به عنوان تفريح به عوام – کارگرها، فعله هاي تکنولوژي، علم، سياست – از بالاي جايگاه اجتماعي شان نگاه مي کنند، مي خندند و اصلا نيازي به يادآوري بستگي حياتي شان به آنها نمي بينند. راستي که ما بايد به عنوان انگلهاي فرهيخته، نان از حق جاکشي فرهنگي تناول کنيم.
2- راهي به غير از نوشتن پيدا نمي کنم.
...
فکر مي کنم همينقدر کافي باشد. توقع بيش ازين نداشته باشيد، هرچه باشد من هنوز هم به کافه مي روم و براي تنگي کون مخاطبانم اهميت بسزايي قائلم، اگرچه تنها به حظ ذهني از آن افاقه کنم. من در مقام خواستاري سوراخ کون عوام نيستم، باور کنيد عنين هم نيستم تنها انانيتم است که به من اجازه نمي دهد. پيش خودمان بماند، اصلن نشنيده بگيريد، سعي مي کنم باز هم به همان نقل قولها بسنده کنم:
" بر تصوير دوم باز هم نقش خواهم زد، ولي مي دانم که هرگز آن را تمام نخواهم کرد."
رمان مباني نقاشي و خطاطي – ژوزه ساراماگو
پانزده شهريور هشتاد و سه
Thursday, September 2, 2004
داستان جستجوی ابن رشد – بورخس
الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة
Tuesday, August 31, 2004
با اين صداي
- اينجا
همه چيز تمام مي شود -
من
گفت: برحسب تصادف در کوه جلبوع بودم که ديدم شائول به نيزه ی خود تکيه داده بود و عرابه ها و سواران دشمن هر لحظه به او نزديکتر مي شدند. وقتي شائول چشمش به من افتاد مرا صدا زد. گفتم بله آقا؟ پرسيد که کي هستم. گفتم يک عماليقي. آنوقت التماس کرد: بيا و مرا بکش چون به سختي مجروح شده ام و مي خواهم زودتر راحت شوم. پس من هم او را کشتم، چون مي دانستم که زنده نمي ماند. بعد تاج و بازوبندش را گرفتم و نزد آقای خويش آوردم.
داود و افرادش وقتي اين خبر را شنيدند از شدت ناراحتي لباس بر تن دريدند. آنها برای شائول و پسرش جوناتان و قوم خداوند و به خاطر سربازان شهيد اسرائيلي تمام روز روزه گرفته، گريه کردند و به سوگواري پرداختند.
آنگاه داود به جواني که اين خبر را آورده بود گفت: تو اهل کجا هستي؟
او جواب داد: من يک عماليقي هستم ولي در سرزمين شما مي زي ام.
داود به او گفت چطور جرات کردی پادشاه برگزيده ی خداوند را بکشي؟ سپس به يکي از افرادش دستور داد او را بکشد و آن مرد او را کشت.
داود گفت تو خودت باعث مرگت شدی، چون با زبان خودت اعتراف کردی که پادشاه برگزيده ی خداوند را کشته ای.
عهد عتيق - دوم ساموئل
Thursday, August 26, 2004
Monday, August 23, 2004
Saturday, August 21, 2004
ساموئل بکت
Saturday, August 14, 2004
- مي دانم. بعد نزديک مي شود؟
- نزديک هم مي شود، بله.
- بي قصد.
- بي قصد؛ بله. حرفهاشان جنبه ی خصوصي پيدا مي کند.
- خب آقا! بعدش؟
- ببينيد مادموازل، من در هر شهری بيشتر از دو روز نمي مانم، يا حداکثر سه روز. خرت و پرتي که مي فروشم از چيزهای ضروری نيست.
- چه حيف آقا!
باغ گذر – مارگريت دوراس
Friday, August 6, 2004
مثلاً احساس برگزيدهبودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعريف هم، عشق هديهای است که به ما ارزانی میشود، بیآنکه برايش لياقتی نشان داده باشيم. دوستداشته شدن بدون دليل، حتی خود دليلی تلقی میشود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگويد دوستت دارم چون باهوش هستی، شريف هستی، برای من هديه میخری، به زنهای ديگر نظر نداری، ظرف میشويی، آنوقت من مأيوس میشوم. چنين عشقی انگار میخواهد چيزی را بهچنگ بياورد.
چقدر زيباتر است اگر انسان درعوض بشنود: «من ديوانه توام، هرچند که تو نهفقط باهوش و درستکار نيستی، بلکه يک دروغگوی خودخواه و عوضی هم هستی». شايد انسان احساس برگزيدهبودن را نخستينبار در نوزادی تجربه میکند، وقتیکه از مهر مادرانه، بیآنکه خود را لايق آن نشان داده باشد بهرهمند میشود و باز آن را بيشتر و بيشتر طلب میکند. وارد مدرسه شدن میبايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت. اما معمولاً ديگر آن موقع خيلی دير است. شما حتماً آن دختر دهساله را ديدهايد که برای اينکه دوستانش را به حرفشنوی از خود وادار سازد، موقعی که ديگر از عهده قانعکردن آنها برنمیآيد، ناگهان رک و راست و با غروری غيرقابل توضيح میگويد: «چون من میگم» يا «چون من اينجور میخوام». او خود را برگزيده احساس می کند. اما روزی خواهد رسيد که او يک بار ديگر بگويد «چون من اينجور میخوام» تا تمام کسانی که حرفش را میشنوند از خنده رودهبر شوند.
پس انسانی که میخواهد خود را برگزيده احساس کند، چکار بايد بکند تا ثابت شود که او واقعاً برگزيده است، تا هم خودش و هم بقيه باور کنند که او مانند هرکس ديگر نيست؟ فرارسيدن عصری جديد، که اساس آن اختراع عکاسی است، با تمام ستارهها، رقاصها و آدمهای مشهور که همه تصوير عظيم آنها را از دور بر روی پرده میبينند و میستايند اما هيچکس به آنها دسترسی ندارد، اين امکان را فراهم میکند: شخصی که خود را برگزيده احساس میکند، با چسباندن خود به افراد سرشناس بهگونهای علنی و نمايشی، سعی میکند نشاندهد که به سطح ديگری تعلق دارد و از تمام افراد معمولی، يعنی همسايهها، همکارها و همه کسانی که او بهناچار زندگيش را با آنها قسمت کردهاست، فاصله میگيرد. بهاين ترتيب، افراد سرشناس به چيزی شبيه تأسيسات عمومی از قبيل توالتهای عمومی، ادارات خدمات اجتماعی، ادارات بيمه و بيمارستانهای روانی تبديل شدهاند، با اين فرق که آنها فقط بهشرطی قابل استفاده هستند که دور از دسترس باقی بمانند. وقتی کسی میخواهد برگزيدهبودن خود را با نشان دادن ارتباط شخصيش با يک فرد مشهور ثابت کند، خود را در معرض اين خطر هم قرار می دهد عذرش خواسته شود. پذيرفته نشدن از اين دست در اصطلاح دينی هبوط ناميده میشود
آهستگي – ميلان کوندرا
Sunday, August 1, 2004
- کريستينا پری روسي؛
داستان آستانه از مجموعه ی داستانهای کوتاه امريکای لاتين, ترجمه ی عبدالله کوثری -
سه گانه.
وقتي مي آيد هفت سالم است وحشت مي کنم و راست پله ها را مي گيرم مي آيم پايين توی تاريکي اش آن وقت در را که باز مي کنم مادربزرگ لای چادر سفيد دارد گريه مي کند با دانه های عقيق سرخ.
آنوقت آمد؛ هفت سالم بود و بافه های سياه، آسمان طلايي مي شد تا ببينم اش و رفته بود که وحشت دلم را از بلندی پرت مي کرد و صورتم را مي رفتم مي چسباندم به کف پاهای مادربزرگ بود توی سجده.
وقت هايي که هميشه مي آمد مال همان هفت سالگي ام؛ نه حالا که هفت ساله مي شوم وقتي گاهي که بعد صدای آب روی سقف حلبي مي چکد، مي آيد - مي روم پشت پنجره را باز مي کنم و دود، دود مي زند تو از پله ها پايين که مي روم در را که باز مي کنم همه چيز مي شود همان مادربزرگ توی چادر سفيد مثل شب با يک سفيدی و کف پاهای چروکيده اش که هميشه...
حالا که روزی دو بار پاهايت را مي ليسم، شبها هميشه مي آيد با آن بافه های سياهش که يکباره بلندم مي کند، حوله مي آوری خيسي ام را خشک کني، او نه مثل توست، نه مثل هرکس ديگر که قبل از تو روزی شايد چندبار پاهايش را، پاشنه ات را که هنوز نرم است... نرم است... آنوقت مادربزرگ از سجده بلند نمي شد تا خوابم مي برد وقتي که دوباره مي آمد و اينبار چشم که باز مي کردم مادربزرگ قرآن مي خواند، مي بينم آرام مي گيرم مي خوابم. تو هم مي تواني؟
بعد يکبار نزديکتر آمد، دستهايش مثل سفيد بود و پاهايش که نمي ديدم؛ گفتم شايد تويي همينطور ترسيدم، ترسيدم، ترسيدم.
سعی خودم را مي کنم. ساعت چهار صبح است. مادربزرگ نيست. او هم نيامده. او هيچوقت نمي آيد. من فقط يکبار توی تابوت ديدم اش. از سفيدي مثل شب بود چشمهايش که بسته نمي شدند، داشتند مي بردندش. من هم دنبالشان رفتم؛ بعد هميشه دنبالشان داشتم مي رفتم به مادربزرگ فکر مي کردم که وقتي هفت سالم بود توی چادرسفيد، وقتي مي ترسيدم از کابوس، داشت نماز شب مي خواند، مي رفتم پيشش و صورت ام را هيچوقت نچسباندم به اينجايت، مي بيني اينجايت.
دلم مي خواهد اينطور که گفتم مي آمد و تو هر شب لباس سفيد مي پوشيدي، چشمهايت را باز مي بستي و توی سجده مي خوابيدی تا من کف پايت را بليسم که آرام خوابم ببرد تا اينبار بتوانم بيشتر تحمل سفيدی اش را داشته باشم که دستم نلرزد وقتي مي لغزد روی گونه هايش عرق مي کنم، مي گويم – تو مي گويي که توی خواب حرف مي زنم، من يادم نمي آيد – اين او نيست و مي رعشم.
همان يکبار کافي بود تا شما لکاته ها هجوم بياوريد توی خوابم. آمديد فريبم بدهيد تا وقتي چشم باز مي کنم بفهمم همه اش خواب بود و او نبود، مادربزرگ مرده بود، برده بودند کفنش بود آن سفيدی با چشمهای سبز هميشه گي اش که وقتي خوابي ساقهايت را سفيد... سفيد.
اين ها اصلن کافي نيست. يک چيزهايي از فرويد توی کله ام با خون قاطي مي شود و بعد رنگ سفيد چادر، لکه های سرخ مي گيرد. به وجود و زمان فکر مي کنم و از اينکه مي خواهم اسم هايي توی اين قطعات بياورم که دهانت را پر کند، دلسوزی ام مي گيرد برای خودم يا برای آن اسم ها.
بعد يک شب توی خواب بردندم. ديگر پله ای نبود که وقتي او مي آمد از ترس راهش را بگيرم بروم پايين تا برسم به در و بعد طلايي و پاشنه ی چروک سفيد پای مادربزرگ و صورت من.
يکبار هم که خنده ام گرفت از بوی عفن اروتيسم توی اين نوشته ها رو کردم گفتم حق با شماست آنوقت دهانم را باز کرده بودم و همه چيز را بالا آوردم.
همان شب بود که آن فکر به سرم زد که گفتم بايد چادر سفيد بپوشي. به مادرم گفتم برايت چادر بدوزد تا شبها سر کني و توی سجده بخوابي تا وقتي او مي آيد، من مي ترسم، صورتم را به کف پاهايت، مادربزرگ...
همه ی اين سالها برای همين شب مي خوابم که يکبار ديگر بيايد، اما هميشه دروغ است که مي گويم مي آيد سراسيمه بلند مي شوم و عرق. مادربزرگ اصلن نمي خوابد برای همين من که انتظار مي کشم هم ديگر اصلن.
Tuesday, July 27, 2004
اردشير از پنجره افتاد.
با توجه به اهميت موضوع مراتب را به مراجع زي ربط انحلال داديم که در شرايط فعلي هيچ عملکردی خالي از سازگاری اکوسيستمي حاکي از تداخل رواديدهای موجود در اجتماع مجرد مقادير معتنابهي از پستانداران غير قابل حمل که به تازگي در استان قفقاز کشف شده و توسط غواصان به کشور همسايه انتقال داده ايم تا به همه ی اين داستان سراييهای پنج روزه ی اخير نظام سوسيال دموکرات هندوچين شمالي بعد از پيش بيني آن فقيد تاريخ را زباله کرديم يا پيدا مي شود.
آن مي دانست که بايد چقدر بر دارد برای آنکه بتواند و بيشتر از آن چرا توی جيبهايش پيدا کردند که سوال ديگري پيدا مي شود مبني بر آنکه اگر اين آقايان نمي توانند يک ژيگولو را از توی خيابانهای شهر پيدا کنند با اين همه آلاينده پس بايد سراغ اين پرسش را از که بگيريم؟ نکته ی قابل توجه اينکه اکثر اين افراد در سالهای بين بيست تا بيست و پنج از کشور به قصد عزيمت هجرت کرده اند و برای سازمان نوپايي با اين توانايي اين شرايط نشان مي دهد که ساحت مقدس در ساعات پس از آن ماجرا تکرار مي شود که البته هيچ کدام از گروه های موجود تا به حال از عهده ی اين مهم خارج اند.
تنها پس از يک هفته توانستند جنازه را پيدا کنند درحاليکه بوی گل ها اين خاصيت جادويي را دارد که حتي مي شود در مورد نوستالژيک بودن موضوع چون بر مي گردد به سالهای جواني آنها که ما اين سوال را از جناب آقای رييس جمهور مي پرسيم و ايشان با توجه به ساعت ملاقات تاکيد بر گشودگي هرچه سريعتر مرزها برای اين اقدام بشردوستانه داشتند و موضوع در سازمان محيط زيست به شکلي مطرح مي شود تا در کوتاهترين زمان ممکن اقدامات لازم برای بازپس گرفتن شکايت از دادگاه لاله صورت گيرد که در اثر پيگيری قانوني عوامل سازماني فوق الذکر که ما از نام بردن ايشان به خاطر اهميت موضوع چشمگيری مي کنيم به جلسه ی بعد موکول گردد.
اين اخبار که هر سي سال يک بار توسط آن فرد در جوانح مختلف صادر مي گردد نشان مي دهد که اقدامات اخير در جهت براندازی قانون کلي ای است که در پي تلاش شبانه روزی ماموران صادقانه از جهاتي شبيه به همان دور همه جانبه ايست که در سي سال پيش از اين هم با بيست و هشت سال سن وارد کابينه شد و اين در حالي بود که آن زمان در هيچ شهری بيشتر از آنکه فکر اين مکانهای عام المنفعه باشيد بهتر است به فکر اصلاح نژادی پلنگهای تاميل باشيم تا با توجه به حضور گروه تروريستي موسوم به ال قاعد ه و همکاری آن ها با دوصاد و شکل جديدی از ترانه های محلي بتوانيم سواحل عاج را از هجوم قحطي مطرح کنيم تا شايد کمک های حاصله از سود مشارکت منفي در جوامع راديکال را بتوانند به عنوان قرض در اختيار بودجه ی جهاني سوق دهند.
چنانکه سخنگوی سازمان جهاني انعقاد در جلسه ی گذشته ی صورت گرفته از زنجره های پيچيده ی خانوادگي که در تزلزل ثانيه به ثانيه ی به تازگي توسط دانشمندان تحقيق شده و اين موارد در پرونده ی مربوط به قتل آقای اردشير صمد در ساعت پنج عصر روز سه شنبه سي و يکم هجری قمری سال دو هزار و چهارصد و هشتاد و سه دفن گرديد در محل ملاقات زندان قصر که برای اين گردهمايي تدارک ديده شده و تمام هزينه ها را سازمان فوق الذکر اعلام کرده تا از همه ی خيرين و نيکوکاران ملي به شکلي دلپذير برخورد شود.
بر اساس اين گزارشات ضد و نقيضي مبني بر پيروی دست جمعي گروهي از جلبک های دريای کاسپين با همکاری خطوط هوايي لوفپانزه به طريقي باور نکردني رشد کرده که در اثر جهشي ژنتيکي از برادر به هم نزديکتر بوده اند تا افکار عمومي را معطوف به سياست های داخلي دولت جديد که برای تامين نيازهای روزمره مجبور به خودفروشي است و آمار نشان مي دهد که اين اتفاق در سالهای اخير سابقه ای همانند ملي سازی صنعت خودروسازی متوقف نمي شود.
البته ذکر اين نکته اجتناب ناپذير به نظر مي رسد که در جهت نيل به اهدافي چنين خصمانه عملکرد اين فرد به طرز خيره کننده ای جوانمردانه تعبير شده ای که از سوی مقامات خودداری اعلام شده و بنابر مجموعه ی اطلاعات اين روز را مرگ عمومي نامگذاری کرده اند که به مراتب پيچيده تر از آن است که به آساني پشت سر نهاده شود در حاليکه فرد از آحاد تقاضای عفو عمومي اش مورد قبول ايشان قرار نگرفته و همين موضوع اسباب خشم افراد عمومي را برگزيده.
توی مشت اش يک ورق سفيد مچاله بود که من از جايم تکان نخوردم.
( قاتل پنج زن روسپي در شمال تهران تبرئه شد. اين مرد بيست و هشت ساله که اردشير صمد نام دارد در پي اظهارات متناقض اش به انجام پنج فقره قتل اعتراف کرده بود که با توجه به سابقه ی بيماری جنونش در مراکز رواني بستری بوده و پس از آنکه خانواده اش او را در يکي از همين مراکز رها مي کنند و مخارج نگهداری اش پرداخت نمي شود از آن موسسه اخراج مي شود و... که با تاييد پزشکي قانوني از سوی قاضي به حبس ابد در مراکز رواني دولتي محکوم مي گردد. اين در حاليست که اوليای دم با چشماني سرشار از ستايش در دادگاه حاظر شده بودند و به متهم مي نگريستند).
Saturday, July 24, 2004
و من خاکستری مي گريم،
خاکستری، خاکستری، خاکستری...
موسيقي آب گرم – چارلز بوکفسکي
Friday, July 23, 2004
" مارکوپولو،
خوآن!
مارکوپولو بخوان. "
صدای زني در شبي دم کرده
که
ميدان خالي و بوی آمونياک
- نقش مينوتاروس* را به کي بدهيم؟
" گوبلای خان
خوآن!
نمي خواني؟ "
دخترک، چهارده ساله: آبستن
بوی آمونياک.. آمونياک...
پدربزرگ مي گويد سرباز روس بود
مرد نيمه ديوانه، شازده بود
و آنها را پيشکش کرده بود
وحشتناک است
واقعا وحشتناک است
ميدان خالي هنوز و صداها... صداها...
( مي گويم شايد از توی فاضلاب مي آيد؟)
زنش، دخترش
پدربزرگ مي خندد:
نه! خود تزار بود... هاه هاه... مردک ديوانه مي گفت تزار بود، خود تزار بود...
- کدامتان شکم دخترک را بالا آورده؟
وقتي آمدند کافه را بسته بودند
روی ديوار خط کشيده بودند
نوشته بود:
خيابان مکان عمومي است، سيگار نکشيد!
از راديو را بلند کرده بودند:
بر طبق گزارشات واصله، اين افراد که خودشان را نئوآنارشيسم های اسلامي ناميده اند...
خوآن صدای آرامي دارد. مارکوپولو را از حفظ مي خواند. خوآن هرشب همين کار را مي کند. زن / دخترک ديگر گريه نمي کند پدربزرگ يادش که مي آيد مردک پدرش بود مي گويد شازده گفتم ديوانه
بود
- آهان. انگار اين بد نيست. اسمت چيه؟
- خوآن.ر.
سوم شخص غايب – از کجا پيداش کردی؟
- توی يه داستان. داشت برا زنش مارکوپولو رو از حفظ مي خوند.
سوم.ش.غ – چطور؟
- موضوع اينه که از پس لابيرنت بر بياد.
س.ش.غ – و تسئوس دخلش رو بياره، هوم؟
- ما اصلن نمي دونيم که يه انسان – حيوان چه...
حالا جنگ تمام شده.
پدر پدربزرگ تزار بود
شازده پدربزرگ را بيشتر دوست داشت
ميدان را دور مي زنند
روی همه ی ديوارها...
خاليست
( گوش کن! از توی فاضلآب... )
- نه! گفت افراطي.
- خودم شنيدم مي گه...
تزار با دخترک فرار کرد و پدربزرگ را
خوآکيم! بيا. اين را بخوان؛ اين ها فقط کلمه اند، واژه
نه؟
خوآن گفت من بودم
و دخترک چهارده ساله بود
- دنبال من نيا.
و بوی آمونياک !
بيست و نهم تير هشتاد و سه
Monday, July 12, 2004
توی ذهنش در جستجوی برگي برنده، دليلي بي بروبرگرد و قانع کننده دال بر موفقيت و تنعم مادی بود:
- ...لباسهايش را به خياط های لندن سفارش خواهد داد!
حتي حالا که دارم اين کلمات را مي نويسم، صدای قهقهه ی نخراشيده و بلند ساسهاي کثافت بورژوا توی گوشم مي پيچد.
ميعاد در سپيده دم - رومن گاری
Sunday, July 4, 2004
چون کاروان از مصر بيرون شد، پدر گفت اگر مسخره ام نمي کنيد، بوی يوسف را مي شنوم. شنوندگان به شوريدگي هنوز يعقوب خنديدند.
پس بشارت يوسف آمد، پيراهنش را بر رخسار يعقوب افکندند، بينا شد. پدر گفت به شما نگفتم اني اعلم من الله مالاتعلمون؟
قالوا يا ابانا...
گفتند اي پدر!
Monday, June 28, 2004
باريکه راه مزرعه - مارتين هايدگر
Friday, June 25, 2004
SlapStick - کورت ونه گات