Monday, May 31, 2004

۴. نه. هرگز صدقه نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکينم که صدقه دهم!


بازگشت جاودانه ی همان

Tuesday, May 25, 2004

ژوليت به رومئو پيماني بي پايان را پيشنهاد مي کند. آنچه نامتقارن ترين عهدها به نظر مي آيد: تو مي تواني همه چيز به دست آوری بي آنکه هيچ از دست بدهي. مساله فقط بر سر يک نام است. با پشت پا زدن به نامت، به هيچ چيز پشت نمي کني، به هيچ چيز از خودت و به هيچ چيز انساني. در مقابل بدون از کف دادن چيزی مرا به دست خواهي آورد و نه فقط بخشي از مرا بل تمامي مرا:

رومئو نامت را رها کن
و به جای آن نام که بخشي از تو نيست
تمامي مرا يکسر از آن خود کن


او همه چيز را خواهد برد، او همه چيز را از دست خواهد داد: نام و زندگي و ژوليت، را.


ناهنگامی گزين گويه - ژاک دريدا

Friday, May 21, 2004

سلیمان

به فاطمه فاطمه استِ بود، شد
(به ايشان بگوييد او، عزيز ِ تر است از مريم چون يائسه نبود و خون هم نديد.
پرانتز بسته


"سلیمان"

يخ از
تا
/بو/
ت
چکه مي کند
سنگي که ديگري است از چکه چکه هاي لزج و بوي ماندگي
بي دار مي شود
مردي عقيم زنش را بر روي پشت بام بالا مي آورد
و زن کف حياط با بچه در رحمش
تمبر مي شود

وقتي خواهرم لباس عوض مي کند، من خودم را جاي پسر همسايه مي گذارم که از پنجره ديد مي زند و من ازين پايين ديد مي زند اش را مي خندم که بعد تا هميشه، خواهرم دارد لباس عوض مي کند و پسر همسايه آنقدر دور چشمهايش کبود شده ديگر توي اتاق را که نمي بيند، فکر مي کند خواهرم آنجا هنوز.. او مرا ياد سليمان مي اندازد و سليمان مرا... سليمان سليمان که رفت بچه ها هفت سنگ بازي مي کردند؛ يکي از تيله هام افتاد توي آب و من دنبالش را نگرفتم چون پدرم مي گفت سليمان هيولاست و بچه ها مي گفتند هميشه چاقو دارد. يک خط مورب روي زير چشم چپش هم بود که به هيکل گنده اش مي آمد؛ همه را مي ترساند و مادر هم ولي من اينطور فکر نمي کنم چون حالا فرق ترس را مي دانم و از خودم خجالت نمي کشم براي اينکه مي دانم اصلا شبيه پدرم نيستم: من يک غولم، دستهاي بزرگي دارم.
پدرم مي گويد سليمان يک هيولاست و من به اش اعتنا نمي کنم. ماها دوستش داشتيم حتي قبل ازينکه برود و مادرها همه ازش مي ترسيدند: يکجور رقابت که مايه اش حسادت هم بود چون او واقعا دستهاي سنگيني داشت و کارهاش خيلي عجيب بود مثلا تازگيها دارم اوليس مي خوانم و به تيله هايي که توي آب گم کردم فکر مي کنم وقتي سليمان داشت مي رفت و ديگر برنگشت مادرها همه خيالشان راحت شد چون ديگر از ترس خودشان را خيس نمي کردند و هميشه ياد انگشتهاي بلند و زمختش را در تنهاييشان. يکبار هم که همه خوابيده بودند من يا خودش را ديدم يا سايه اش را يا همه خودشان را به خواب زده بودند يا مي ترسيدند که از بهارخواب رد شد و بعد که من دنيا آمده بودم پدرم خيلي پير بود. ماها هيچ کداممان شبيه پدرهايمان نبوديم آنوقت يکروز که داشتيم هفت سنگ بازي مي کرديم، رفت.
مثل هميشه دنبال تيله ي توي آب افتاده را نگرفتم و تند دويدم که سنگها را روي هم بچينم به مادرم گفتم سليمان رفت و مادرم از خوشحالي گريه کرد، مرا بوسيد و تا صبح توي بهار خواب صدايش با قاطي اش صداي پدرم را مي شنيدم و فردا که دنبال سنگ مي گشتيم براي هفت سنگ همه ي بچه ها همين را تعريف کردند انگار همه مان شبيه هم بوديم، شبيه او.
پدرم سواد ندارد براي همين من خيلي مي خوانم. يکبار هم داستان سليمان را خواندم؛ فکر مي کنم پدرهاي ما مورچه اند و سليمان با قدمهاي سنگين اش هميشه لشکرکشي مي کند. سليمان به ما خواندن ياد مي داد و وقتي کتاب مي خواند ماها هفت سنگ داشتيم بازي مي کرديم. پدرم مي گويد يک هيولاي ديوانه که همه اش دارد مي خواند و مادرم تنش مي لرزد چون دستهاي من همانقدر زمخت اند و چشمهايم؛ شايد مادرم اولين کسي بود که خودش را خيس کرد.
کاش پدر مرده بود. من آنها را انتخاب نمي کردم. آنها توي سطر سطرهايي بودند که مي خواندم، مادرهايمان و وقتي به سليمان مي رسيدند چون هيچکدامشان واقعن فکر نمي کردند که از پس اين همه کتاب بر بيايم و آنها توي نوشته بودند، سليمان مي آوردشان بيرون، حرامشان مي کرد و وقتي ما داشتيم هفت سنگ بازي مي کرديم، تيله هاي من توي آب مي درخشيدند، مي رفت. من مي گفتم هيچ پدري ازين بخارها ندارد و مادرم مي خنديد، به من فکر مي کرد که داشتم مي رفتم. مادرها همه ي ما را به يک چشم نگاه مي کردند و پدرها نمي ديدندمان. مي خواستند ما توي هيچ خطي نباشيم. همين شد که او سرش را توي کتاب کرد و به هر نقطه اي که رسيد رفت و من دويدم سنگها را بچينم که مادرم را ديدم که ياد پدر افتاده بود و گريه مي کرد. هيچوقت نتوانستم سنگ آخر را سر جايش بگذارم يا مي ريخت يا سليمان رفته بود توي سطر بعد گم شده بود. بعد هم که يک کتاب ديگر باز کردم نديدم اش. اينطور است که هنوز هفت سنگ بازي مي کنم تا سنگ هفتم را سر جايش بگذارم و اينجا که مي رسيد مادر از حال مي افتاد و سليمان توي سطر بعد و سطر بعد و. آنوقت به يک مرد گفتم آقا! زن شما را و دختر شما را و مادر شما را لخت توي يک کتاب ديده ام و مرد خنديد، رفت. گفت اشتباه گرفته ايد،
سليمان بود.
و پسر هم - سايه دارد هنوز...


Saturday, May 15, 2004

استمناء

ملحدين له الدين


مردي که مي شناختم شبح بود با دندان ِ نيش ِ نداشت، سياه.
يکبار در چشمهاي يوسف ديده بودم اش
و بعد از آن
در چرکخون پس از دردهاي ماهيانه ام

- برويد پايين

آنها
- مردها-
نامحرمان زبان پاک خون نديده اند

سگ من، يک حرامزاده ست که توي خرابه ي پشت خانه وقتي پيدايش کردم، مادرقحبه! خودش را يکطور مي ليسيد، توله بود و آنطور که مي ليسيد، مي ليسيد و من شايد عرق کرده بودم، مي رعشيدم.
آنوقتها برادرم زنده بود و جنگ نشده بود و من هفده سالم و توله سگ را بردم خانه، عکس مادرم را نشانش دادم و او صورت عکس مادرم را ليسيد و لبهاي عکس مادرم خنديدند چون پدرم خيلي قبلتر مرده بود و برادرم هنوز زنده بود و صورت عکس مادرم از مي ليسيد سگم که تازه توله بود و مادر نداشت گفتم من اصلا شبيه عکس مادرم نيستم و توله ام را خواباندم توي تختم. اسم نداشت چون برادرم هنوز زنده بود تا دو سال بعد که ديگر توله نبود و وقتي پاهايم را مي ليسيد دنبال عکسهاي مادرم مي گشتم که پاهايش تويش لخت معلوم باشد که بدهم سگم بليسد و مادرم بيشتر از لب – خنده؛ آخر از پدر عکس نداشتم قبل از من بيايم مرده بود و برادرم هم يادش نمي آمد که بدهم پدرم را بليسد که هيچوقت نديده بودمش ولي مادر مي گفت خيلي شبيه برادرت بوده. همان وقتها بود که جنگ بود / و من وقتي اولين بار خون ديدم مادرم مرده بود و ترسيده بودم و سگ توله هم نداشتم.
برادرم هم که جنازه اش را آوردند خوني بود و من توانستم خيلي جاهايش را ببوسم، گريه مي کردم هرکه فکر مي کرد و مي دادم سگم بليسدش اگر مي شد اما خودم بودم و خودم و مثل همان بار اولم از خون، ترسيدم؛ بوي تازگي مي داد طعم ماندگي هنوز درد داشت ولي بعدا فهميدم درد نيست چون ترسيده بودم فکر کرده بودم هنوز دارد درد هست اما چند وقت بعد – نمي دانم چند وقت!- که سگم را پيدا کردم توله بود و داشت خودش را آنطور که مي ليسيد، مي ليسيد فهميدم که درد نيست... سگتوله ي حرامزاده ي کوچولوي من که تا بعد از دو سال اسم نداشت، وقتي بزرگ شد اصلا ديگر شبيه او نبود که من ديده بودم اش که توي آن خرابه اي که بوي همه چيز مي آمد داشت پاي چپ زخمي اش را خوني، مي ليسيد و من فهميدم مي شود که خون ليسيد وقتي اولين بار کنار خودم خواباندم اش بود و عکس صورت مادرم را يکطرفش گذاشتم و خودم هم يک طرف ديگرش برايش شير آورده بودم اما او شير نخورد، حتي هيچوقت ديگر هم نخورد.
همان شب اولين بار بود که يک سگ کنارم خوابيد و کنار مادرم تا دو سال بعد که هرشب همان سگ کنارم خوابيده بود و برادرم مرده بود؛ و کنار عکس مادرم. ولي من درست نمي دانم از کي بود که يوسف صدايش مي کردم وقتي اولين بار زبانش را کرد توي سياه چاله ام يادم از روز اول آمد که داشت خون زخم پايش را مي ليسيد و من فکر کرده بودم عرق کرده بودم از مي ليسيد، آنطور
آن مرد را توي چشمهاي گر گرفته اش
يکبار براي هميشه
ديدم
و از نگاه عکس توي قاب
فهميدم
پدرم خوک کثيفي است که هرگز نمرده است

اولهايش از همان ليسيدن عکس لبهای مادرم و خنده های بعد از آن عکس و انتظار چشمهاي عکسش بود که شذ و بعد وقتي دو سال شده بود ديگر هميشه آنطور صدايش مي کردم که بار اول وقتي نترسيد و زبانش را مي آورد ياد گرفته بود کجای خونی ام را بليسد بود که مثل عکس صورت مادرم: برادرم را صدا کردم؛ جنازه اش را آوردند و من همان کار را کردم با خونش، جاهای تنش؛ گفتم يوسف! تا حالاکه آن قلاده ی يوسف را اول انداختم گردنش و بعد يک شب توی خونم را مي ليسيد آن توی چشمهايش آمد، بود که سياه و مي رعشيده بودم آن اولم توی خرابه را فهميدم که از اولش همان سياهِ سياه توی تولگي اش خانه کرده بودِ چشمهايش بود و آن عرق که عرق نبود وقتي کرخت شده بودم. اما آن شب، همان شب، اول چشمهايش را در آوردم تا بعد از آن که قطعه قطعه اش مي کردم يوسفم را با آن قلاده ی يوسف مرده ام توی گردنش که خوني هردوتاشان بود زبانش را که زنده زنده بريده بودم، بمکم پلاکشان گردن من است حالاکه آبستنم برای بعدا – ِ پسرم.



Tuesday, May 11, 2004

مرد هشتاد ساله در مورد روز تولدش و اینکه حافظه اش را تحسين مي کردند گفت " خوب، بله. اما هميشه احساس مي کنم يک چيزی را فراموش کرده ام."

در بيست و دو سالگي تصميم گرفته بود خودش را بکشد.

پيتر بيکسل

به همان
.

Sunday, May 9, 2004

به ح.س


استهلاک
( اعترافنامه سه )


توي راهروي طبقه پنجم، توي دانشکده؛ شلوغ.
به مادر مي گويم آرام باش. توي گوشي صدايش گريه مي کند.
- کجايي؟
مي گويد دارد فرار مي کند. ديگر خسته شده، بيشتر نمي تواند و اينکه براي چي بتواند و آن همه شير خشک.
- جريان اين شير خشکا چيه؟ گريه نکن مادرم. به من بگو جريان شير خشک چيه؟ من نمي فهمم.
صدا نمي آيد سمت پنجره ي قدي ته راهرو مي روم؛ عصبي به نظر مي رسم. به ديوار تکيه مي دهم.
مادر، صدايش، مي ترسد. از کنار خيلي ها مي گذرم. همه شان طوري نگاهم مي کنند انگار همه چيز را شنيده اند و شير خشک، انگار همه مي دانند...
مي گويد از من انتظار نداشته. " تو نبايد اينقدر ترسو باشي. من اينطور بزرگت نکردم " دارد مي گويد تحملش را ندارد که وارد کلاس 508 مي شوم، صداي پايم توي گوش و گوشي تکرار مي شود. کلاس خاليست. تا دم پنجره مي روم. سرم را از پنجره بيرون مي برم.
ديگر صداي مادر نمي آيد. از گوشي هيچ صدايي نمي آيد.
بر مي گردم به کلاس خالي نگاه مي کنم و زانوهايم تا مي شوند. فکر مي کنم يک چيزهايي هم مادر داشت مي گفت که نشنيدم. انگار از يک زن حرف مي زد که عکسي توي کيفش بود؛ احتمالا آن زن و عکس و شير خشک ها به هم ربط دارند و به طور حتم همه ي اينها به من. چيزي به ذهنم نمي رسد؛ از چيزي سر در نمي آورم. همين کلافه ام مي کند... از کلاس بيرون مي آيم
دوباره شماره ي مادر را مي گيرم: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. دستم را لاي موهايم مي برم، آشفته شان مي کنم؛ فکر مي کنم همه دارند نگاهم مي کنند. فکر مي کنم به روي خودم نمي آورم. نمي فهمم چه چيز را ممکن است بدانند که به خاطرش اينطور نگاهم مي کنند. نگاه مي کنم ببينم مادر از کجا به من زنگ زده بود: شماره ي خودش افتاده. دوباره مي گيرم: همان. به خانه زنگ مي زنم. چند بار زنگ مي خورد، کسي بر نمي دارد. حالا توي حياطم. دوباره خانه را مي گيرم. سه بار زنگ مي خورد فکر مي کنم کسي نيست که گوشي بردارد که صداي مادر را مي شنوم.
- چرا قطع کردي؟ چرا گوشيت رو خاموش کردي؟ کي رسيدي؟
انگار تازه از خواب بلند شده باشد: " چي داري مي گي؟ حواست هست کجا رو گرفتي؟ " سيگار از جيبم در مي آورم. گيج مي شوم " من همين الان با زنگ تو از خواب پريدم. ساعت نه و نيمه. کجايي؟ حالت خوبه؟ " مي گويم نه. مي گويم هيچي. مي گويم، گوشي را قطع مي کنم. روي نيمکت مي افتم. خم مي شوم و صورتم توي دستم. به چيزي فکر نمي کنم. بعد تو مي آيي، دستت را روي پشتم حس مي کنم به اش فکر نمي کنم.
- چته؟ چيزي شده؟
مي گويم نه. سرم را بالا نمي آورم. مي خواهم بگويم برو. مي دانم که نمي خواهم بروي. نمي توانم خودم را توي دستت رها کنم، بايد بايستم.
- هه! رفتي وسط کلاسي که بيخ تا بيخش آدم نشسته، موبايل به دست انگار نه انگار. بعد قدم زنون رفتي کنار پنجره. همه اونقدر دهنشون وامونده بود که داري چي کار مي کني که هيچکس هيچي نگفته. وقتي ام استاد صدات کرده به هيچ جات نگرفتي، تازه بچه ها مي گن اصلا حرف هم نمي زده با گوشيش. انگار اونقدر قضيه عجيب بوده که عادي به نظر مي رسيده. الان ن به من گفت که يه همچون کاري کردي! حالا هيچي نشده؟
بلند مي شوم. به طرف در مي روم.

Tuesday, May 4, 2004

استهلاک
( دو )

و چه محجوبي ساحره
وقتي چشمهايت را سيل مي کنم

- آخه يه جنبه ي کاملن شخصي داره.

بعد ابر مي شود
يک پير - زن که چند آن پير نيست
پدربزرگ را
مي خنداند
و من دست توي جيبم مي کنم

اين زن فاحشه نيست. اين زن يکبار از خانه بيرون آمده و ديگر بازنگشته. اين زن پير نيست. اين زن دختريست که چشمهايش... و چه چشمهايش... چشمهايش. آنوقت بلند مي شوي، از کلاس بيرون مي روي و من لحظه ها را به تعويق مي اندازم. وقتي بر مي گردي اين زن فاحشه نيست، حافظه اش را فراموش کرده! خاطره ات را

نقطه

- من را نمي شناسي؟
اين را پدربزرگ به من مي گويد
و من:

- مي دانم
از زير عينک نقره ايت
داري به من که قد مي کشم زير نگاه تو
خيره مي روي -

آخر پدربزرگ...
- در سال هزار و سيصد و چهل و چند بود
خوابيده بودم ات

هزارتومان بيرون مي آورم و دستهايش مي لرزد مي گويد، تا بگويد، کيفش را باز مي کند: بيشتر داري؟ و توي کيفش پر است از هزارتومان هاي پاره و توي چشمهايش سبز که بعد توي حياط دورت بگردم اي...
و دور مي گردم ات ای...
تکرار مي شود
در تمام ايستاده هايم
توي سايه هاي تو

مي بلعدم زمين زبان بازکرده باز
آنوقت از آتشفشان
جايي ميان تو نيستي
بالا مي آورد
ام

پدربزرگ ايستاده مي ميرد وقتي که در خيالش زن را مي خواباند، مي خندد زن، پير لخت، انگار احساس لکاته گي ديگر نمي کند زير رانهاي سنگين مرد مرده.

تو چه محجوبي ساحره!

Saturday, May 1, 2004

Thursday, April 29, 2004

برماسه - سه


برگشتن

آدم پستان چپ حوا را خورده بود:

گنديدن.


من در ساعت يک نيمه شب
در قطب جنوب
وقتي هنوز روشن بود
از رجوليت خرسي قطبي
به رحم مادرم
ترخيص شدم
براي همين اينقدر پشمالويم

و شما هنوز آنقدر هرزه نيستيد

- کرمها...
دهان آدم را پر مي کنند


براي اينکه من براي فرداي دختري که امروز مي لنگيد
گمانم چهار ساله
گريه ام گرفت
و توي صورت مادرش

- و پستان راستش
scream movie3
-

يک مرد فرار مي کرد
و دختري گريه مي کرد
که پاي چپش کج بود
آنوقت تمام آن کرمها
اسپرم مي شدند وقتيکه من
دود سيگارم را
توي حفره هاي حوا - الهه ي قحبه گي –
فرو مي کردم
و دخترک
جيغ مي کشيد

گريه کردن
تاتي تاتي کردن
راه افتادن
و پستانک را مکيدن… مکيدن.. مکيدن

را بفهميد
.

Tuesday, April 27, 2004

بر ماسه – دو


وقتيکه باد / شن را هوار مي کند روي آرواره ها / ليلا!
هنوز در جمجمه ي استخواني مجنون دارد
صداي تکه تکه شدن هاي تنت
،

اي مي رقصي... مي رقصي.. مي رقصي مردمک سرخت را
در تاراج وقتيکه باد
پاهايت توي من مفروض مي شودي است
انگار
آن زير پاشنه هات قلب استخواني اش
- مجنون -
دارد چلانده مي شود

تکرار مي شود
.

و خون
خون تازه ي استخوان آن همه مجنون
خلخال پاهايت را سنگين مي کند
اينجاست فکر مي کنم
بر روي داغ
آتش
وقتيکه باد موهايت را،
رقصيده اي

شب با هو هو هو
ي باد
من را که گوش به شن ها سپرده ام
از صداي ترکيدن قفس سينه ام
محروم مي کند

آن وقت تکه تکه هاي تنت:
ليلا / دوباره مجنون
ليلا / دوباره شن.

حالاست باد
در موهايت
تعليق مي شود.

Thursday, April 22, 2004

يا ايها المزمل



انزال معکوس


مرداني با جامگاني از لاجورد پيشاني برآمده و لبهايي حيواني. گرگهايي انتظار هم را مي کشند با چشمي نيمه باز و منجي به تمامي ايستاده سينه عريان مي کند.
صليب در بي قراري اش زنيست چاکيده که به پستانهايش مرثيه آماس شده و لبه هاش از آن همه صبر ملتهب است با رطوبتي لزج در ميان.
مرد سردش است. در کرختي اش چشمان نيمه بسته ي هم راهان اش برق مي زنند و او : بي شباهت نيستي به مريم مجدليه، زن!
صليب در انجماد خاطره اش صبح باراني را تکثير مي کند که همخوابگي رعد رخوتي سوزناک را در فاصله ي برق و غرش به اوج رساند و آن صلايي بود در سوختن که رجوليت منجي را نويد مي داد: مردي را چهار ميخ تو مي کنند زن که اصالتش در بي پدريست. مريم مي خندد مي گويد از پنجمين ميخ باردار که مي شوم بچه هاي من گرگهايي مي شوند در انتظار هم به دريدن يا صليبهايي لحظه شمار منجي.

بلند مي شوم. خودم را وارونه مي ايستانم در آيينه.

Thursday, April 15, 2004

استهلاک
( اعترافنامه يک )

اين جريانيست که در دورترين امکان ذهن من، در عصر پنج شنبه اي رخداد که:
به چشمهايت فکر مي کردم.
آن مرد در لحظه اي ساکن بود که من در اوج رخوت خودم را مي تنيدم.
خونت داشت از گلوگاهت مي شريد و سينه ات را با قاطي اش آن خون، مي مکيدم.
جمجمه اش درست روبروي صورت من توي شيشه ام خورد شد و خونش از ترک شيشه پاشيد به دستهاي من، به چشمهايم.
و اين هنگامي بود که من از مرگ خودم فکر مي کردم نمي ترسم و از خون فکر مي کردم. بعد از ماشين پياده شدم، دو طرف را نگريستم و هيچ چي نبود:
دو لنگه کفش بود يکي اين طرف يکي آن طرف بزرگراه؛ هجده متر دور از هم.
و تو را ديدم لوند آن سمت ايستاده اي تماشايم مي کني، مي خندي و من به چشمهاي دخترک آن مرد که چقدريست فکر نمي کنم و نه به چشمهاي تو هم نگاه نمي کنم که آن تلخي شيرين نفرتت را گوشه ي لبت ببينم.
و انتظار سخت است. حالا مي دانم نمي دانم چه مي شود يعني چه و از تو سردم است که هيچ آتشي نمي تواند گرمم کند اگر بسوزاندم هم.
به تاريکخانه مي روم، چشمهاي مرد سرخ مي خندد. مي گويد روحش را آويزانم مي کند و من از حالا پدر مي شوم، پدر بچه ي پدر مرده. به چشمها نگاه مي کنم، همه چيز در کمتر از لحظه بوده شد و من دستهايم را که خوني توست، سرت را بريده بالا مي آوردم را يادم مي آيد از لبهايت که چه لبهايي شده و خون داغ مي چکد هنوزت از رگهاي نحر شده، کام مي گيرم وقتي دارم هم لختت مي کنم لباسهايت را از تنت که خونيست و موهايت را که چه موهايي شده از بس خون... خون... مردي رهايش کردم بود استخوانهاي لگنش خورد شده بود لابد اگر جمجمه اش هم خورد شده بود و حالا مي روم توي کوچه داد مي زنم

- ريدم توي انسانيتتان!

وقتي تقدير بود و تقدير يعني همين که من از زندگي ياد گرفتم که يعني تلاش براي به سوي مرگ و هر چه از هر کدام فرار کني به همان نزديک مي شوي. و مي گويم هم:

- ريده ام به همه ي باورهايم.

يک مرد دستهايش را تکان مي دهد، مي گويد بمان. تو هم آنجا ايستاده اي با آن رد پنجه هاي من روي رانهاي کبودت، بي سر مي خندي و بعد شب سرت توي کابوسم مي آيد مي گويد اين طلسم بود و هميشه اين وحشت براي توست؛ مي لندي که پدر همه ي پدر مرده هايي، حالا! و آن مرد يهوداي من مي شود که دست تکان مي دهد ولي من صليب نمي خواهم که مي گويم پدر نه! من تن به صليب نمي دهم و اين بازي دارد رنگ ديگري مي گيرد، مهره هاي سفيد دارند سرخ مي شوند.
سرت روي کتابخانه وقتي بر گشتم، تنم پر ازخورده شيشه، لباسهايم و تنه ات روي تخت: خوني، چروکيده، کبود زير ملافه و بوي جنين مرده اتاق را پر کرده. اين بوي مردگي ات ديوانه ام مي کند که باز بيايم خودم را توي حفره هاي تنت خالي کنم، سرت را در آغوش بگيرم و موهاي شتک بسته ات از خون را ببويم. و تو مي خندي وقتي دارم دور مي شوم که هنوز مرد دارد توي آينه دست تکان مي دهد يهوداي من، بي آنکه بداند که من در شکسته هاي طلسم، به مردي خورده ام که روحي است لباس آبي که هميشه وسط ماشينها مي آيد مثل من ها را غافلگير مي کند و ماها تسليم مي شويم: صليب را خود به دوش مي کشيم. آنوقت آن مرد صدايش در تکرار بايست مادر ج... توي هميشه ي من که:
شبي بود داشتم به مرگ فکر مي کردم که نمي ترسم و وحشت استخوانهايم را مي لرزاند.
آن لکه هاي خونت روي جاهاي تن من که مثل ماهگرفتگي شده، پاک نمي شوند و لبهايم.
دارند مي آيند هر صدايي که مي آيد و مي برندم.، از هر کوچکترين حرکتي مي ترسم.
کاش کابوس باشد.

Friday, April 9, 2004

کلمات هميشه مال ديگران است. يکجور ميراثی است که به آدم تحميل می شود. انسان هميشه به زبانی حرف می زند که ساخته ی ديگران است، زبانی که در ايجاد آن هيچ دخالتی نداشته است و هيچ چيزش مال خود آدم نيست. کلمات به سکه های تقلبی می ماند که به شما قالب شده است؛ هيچ چيزش نيست که خيانت آلوده نباشد.

خداحافظ گری کوپر – رومن گاری



آرای انديشمندان پس از رنسانس در باب آزادی


من با من من آغاز مي کنم همان کاری که دکارت کرد هنگاميکه هستی را بر اصالت من بار کرد: شهامت فرياد بلند من در برابر هر آنچه از بيرون، من را تحت سيطره اش خواسته که البته اولين بانگ خواست رهايی من نبوده.
من در مسند حالايی ام می نشينم تاريخ را ورق می زنم و جريانات تاريخی را با عناوينی که از بعد از آنها بدانها داده شده از فيلتر من می گذرانم:
تصاوير يکايک در من بازساخته می شوند، اشخاص در نقش خود واقع می شوند و واقعيتی تاريخی در من باز- بازی می شود و من در جايگاه تماشاچی ای قرار می گيرم که اگر به نقش تاريخی تماشاگری قناعت ورزد، حذف مي گردد و اگر داوري کند، بايد توانسته باشد که قبل از قضاوت خود را پالاييده باشد و اين امکانيست که در همه ی حالات صدق کاذب است.
وقتی دکارت سعي در تجزيه و تحليل مفاهيم مرکب به عناصر بسيط کرد – کاری که بارها به وسيله ی فيلسوفان در دوره های مختلف صورت گرفت – به بسيط ترين جزء تشکيل دهنده ی خود رسيد: به من؛ و آنگاه اين من انديشنده ی ناگزير از بودن از نظرگاهی جديد به هرآنچه بوده شده نگريست.
آنچه از تاريخ بر می آيد نشان می دهد که سخن از من در دستگاه تفتيش عقايد مورد هجم قرار خواهد گرفت به کفر و الحاد محکوم خواهد شد و سرانجام سوزانده می شود. آنوقت گاليله قبل از آنکه هرچه را انکار کند، بايد خود را انکار کرده باشد و بيکن خودش را در پوسته ی پوسيده ی دين می پيچاند وقتی می گويد هر علمی بايد به وسيله ی مذهب محدود شود؛ آنوقت دکارت را به خاطر می آوريم که علت عمده ي خطاهاي ما را در پيش داوريهای دوران کودکی مان می داند، اصولی که در جوانی آن را پذيرفته ايم بی آن که درباره ی حقيقت آنها تحقيق کرده باشيم.
در چنين شرايطی سخن از من، آنطور که دکارت چيزی جز آن را قابل شناسايی و استناد ندانست، به جان خريدن مرگی بود از طرف شبکه ی حکومتي ای که فرديت افراد پايه های اقتدارش – اقتداری مبتنی بر تحقير، تهديد و اقليت محوری – را سخت می لرزاند. اين بازگشت به من، ترديد در وجود جهان خارجی، شک و بازنگری اصول و سنت ها اولين بارقه هاييست که شايد پس از تلاش های ويليام آکامی، اراسموس و فرانسيس بيکن رخصت نمودار شدن پيدا می کند. اما آنچه بديهی به نظر می رسد اين است که تاريخ ناگزير از اين روند است، چنانکه آنطور که اسپينوزا معتقد است هرگاه که هستي باز تکرار شود، همينطور ادامه پيدا می کند که اکنون.
طيفي که ما با نام تاريخ با آن مواجهيم اگرچه دارای نقاط عطف، فرازها و فرودهاست؛ حالا که به آن نگاه می کنيم و با خودش مقايسه اش می کنيم، به نظر پديده ای آنقدر طبيعی است که مرزی بين دوره های مختلفی که ما در آن تعريف کرده ايم، قابل شناسايی نيست و فردی را نمي توان نشسته بر فراز يکی از اين قلل، نشان داد.
اگر آنطور هم که بيکن حکم می کند که برای فرمان دادن به طبيعت بايد از طبيعت اطاعت کرد، پيش رويم ناگزير از اين سير خواهيم بود: سيری که در آن علمي که ملازم قدرت است، خود را می زايد و زاييده شده خود، والد زاينده ای ديگر خواهد بود که اين الی الابد ادامه پيدا می کند.
اين زايش مدام را مفاهيمی همراهی می کنند که با آنچه پيشتر تعريف شده، قابل تعريف نيستند. مفاهيمی نو که مولد توسع علوم اند و پل ارتباطی شان با گذشته جاييست که آنها بازشناخته شده اند: عقل؛ که نهايتا محل تلاقی تجربه است و مصدر سنجش. در اين گذار آنچه پيش از آن شناخته شده و تعريف شده بوده به چالش کشيده می شود. اتفاقی که در طول تاريخ بارها و بارها افتاده و آنچه ما از معنای آزادی حالا در ذهنمان متبادر می شود هم در همين پيله تنيده شده، دگرديسی پيدا کرده و باز زاده شده. اما آيا ماهيت اين مفاهيم نيز دائما در گونه ای از دگرديسی بوده؟ آيا آنچه از مفهوم آزادي در ذهن ما نقش می بندد در کشاکش اين سير ماهوا تغيير کرده؟

مدرنيته از بعد از آنکه خود را درگير تلاش برای شناخت خود می کند، خود را به بند تعريف می کشد. و آن هنگامي است که به نظر مي آيد من دوباره اظهار وجود می کند، تلاش می کند که خود را از نوع جديد بردگی رها سازد و سعی در بازخوانی دوباره ی خود می کند. اينجا جايی است که انسان مدرنِ خود - وارهانده از سنت در دام خودويرانگری ای می افتد که از سپس خواستاری آن رهايی از من گذشته حاصل آمده و به دنبال دست آويزی می گردد که با توسل به آن از بن بست مدرنيته، رها شود: خواستاری آزادی.
و اين اتفاقی است که در ابتدای اين وهله نيز عينا واقع شده بوده. آن هنگامی که بيکن طرح دنيايی نو را می ريزد و پرطمطراق خواهان فراروی است، با زيرکي علم را پيش می کشد و آن را پيش شرط قدرت می داند و هر آنچه که مانع از پيشروی آن می شود را تخطئه می کند و رندانه خواهان آن می شود که دين علم را محدود کند. آنچه حالا به نظر من رندانه می آيد شايد اصلا در ذهنيت بيکن نبوده باشد، و البته همين است که می گويم اين روند آنقدر طبيعی به نظر می رسد که نمی شود برايش حريمی قائل شد، اما در آن شرايط خواست بيکن از اوليای کليسا برای محدود کردن علم با مذهب، نهايتا منجر به اين می شد که مجريان دستگاه تفتيش مجبور به مواجهه با عقايد و افکار جديدی باشند که بر خلاف روند قدرتمداری آنهاست و البته اين مقاومت از سوی دينمداران تا کی می توانست ادامه پيدا کند؟ اينجاست که بيکن می گويد اگر می خواهی مرا بزن ولی فقط به حرفم گوش بده؛ بگذاريد عده ای از آن زحمات انتقاد کنند تا آن را مشاهده کنند و بسنجند.
بستری که او می سازد فضا را برای ظهور من دکارت آماده می سازد و آن هنگام که دستگاه تفتيش درگير گاليله می شود، دکارت به عقل رجوع می کند و با همان زيرکی بيکن خدايی عقلانی را جايگزين چيزی خارجی، خدايی بيرون از من می کند. اين بازگشت از بيرون به درون، مستلزم پس زدن دوره ی قبل از آن است که بی ترديد با اين آغاز عصر خرد همپوشانی دارد.
بيکن طرح ناتمامی از دنيايی جديد را در ذهن می پروراند که بی شباهت به جمهور افلاطون، لااقل در ايده، نيست و آن را با عنوان نوسازی عظيم به اروپا عرضه می کند. او می دانست که تنها يك راه باقی مانده بود... و آن اين بود كه همه چيزها را از نو بر اساس نقشه بهتری بيازمايد؛ کاری که دکارت با ارغنون جديد پيگيری می کند و به دنبال بازنمايی مفاهيم مرکب به ادراکِ نخستينِ موجود فکور مي رسد.
اين انکار وضع موجود نيست واپس زنی آن است برای رسيدن به شرايطی که هابز بتواند بگويد هيچ انسانی با استدلال نمی تواند بطور مطلق بداند که اين يا آن هست، بوده است و يا خواهد بود؛ بلکه می تواند که اگر اين باشد آن هست. اگر اين بوده آن بوده است و اگر اين در آينده باشد آن خواهد بود؛ شناسايی ای شرطی.
اين روند آنجايی که نيچه بت سقراط را مي شکند تا شايد خود را به جای آن بنشاند همچنان در حال پيگيری است. و اين زمانی است که آزادگی در ابرمردی که او می سازد، موجوديتی که وقتی دور از دسترس اوست اين چنين عظمت پيدا می کند، تعميم می يابد.
من آزاد مدرن يعنی رهانده شده از قيود و سنت ها. اما آيا خواستاری رهايی از قيود خود بندی نو در پای انسان مدرن نبود؟ شايد اين تعبير هايدگر اينجا هم به کار بيايد که من موضع قبلی را رها کردم اما نه برای تعويض آن با موضع ديگر، بلکه موضع ديگر فقط درنگ در راه بود: آنچه در تفکر می ماند راه است. آزادی مايه ی تقديسش را از آنجا می گيرد که هرگز به دست نمی آيد، چه اگر فراچنگ بيايد تحديد می شود و کدام آزادی است که در محدوديت تعريف شود؟

حالا باز همان سوال: آيا آنچه انسان امروزين از آزادی می فهمد، ماهيتا دچار دگرديسی شده؟ آيا آنچه امروز ما از آزادی می شناسيم در ارتباط مستقيم با آنچه ساخته ايم، سرمايه داری، سياست، صنعت نيست؟
از بعد از ظهور مسيح تا رنسانس آنچه از آزادی نمودار می شود گونه ای خدامحور است که از اخلاق دينی مايه می گيرد و در خدمت جبر است و تقدير يعنی حکومت؛ اين هنگامی است که آزادگی در بندگی متجلی مي شود و بندگی خود نه از آن قسم که مسيح بدان رهنمون بود. در دل اين تقديرباوری، کسانی پيدا می شوند که اين سرنوشت محتوم را نمی توانند بپذيرند؛ آکامی – به مانند کانت- تمام براهينی که برای اثبات خدا اقامه می شود را بی نتيجه می داند و اذعان می کند که از آنجا كه هيچ چيز جز از راه ادراك مستقيم دانسته نمی شود، ما هيچ گاه علم روشن و واضحی از وجود داشتن خدا به دست نميتوانيم آورد؛ اما براين باور دوام نمی آورد چراکه ايمان بر عقل ترجيح دارد و البته زندگی بر مرگ. آکامی برای نجات خودش، می کوشد که انسان را به تعليمات مسيح بازگرداند نه آنچه کليسا وضع کرده. پس از او اين روحيه ی اصلاحگری و احيای مسيحيتِ مسيح – بنيان، بارها بوسيله ی انديشمندانی چون اراسموس و لوتر و ديگران تشديد می شود. وليکن نهايتا با توفق عقل بر ايمانی مبتنی نه بر عقلانيت، همزمان با دکارت و همعصرانش آزادی با محوريت اخلاق عقلانی منظور مي گردد. اما آزادی اخلاق محور چه معنايی می تواند داشته باشد، جز همان درنگ در راه هايدگر؟
با ظهور اخلاق ناباوری چون نيچه، فضائل به قله ی ابرانسان رانده می شوند و آزادی هم.

بايد بگويم مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر و بضاعت من همينقدر بود که بود. يا آنچنانکه ويتگنشتاين در هفتمين حکم تراکتاتوس حکم می کند، بگويم:
درباره ی آنچه نمی توان درباره اش سخن گفت مي بايد خاموش ماند.(؟)
شايد درباره ی آنچه نمی توان تبيين اش کرد فقط بايد سخنی نگفت!

Saturday, April 3, 2004

Saturday, March 27, 2004

برماسه – يک


تو از دود لب – های من
وقتی از پنجره می اندازم اند را
دوباره
خون جايي در خاک عطارد
درياچه ايست از
خون
مي غلد شکل لبهای تو را
هنوز
بخار سرخ که بلند است
و خورشيد کام مي گيردش از
خون ِ
تن –
های لب های
تو را حلقه حلقه من از لای درزهای خاک عطارد
تصعيد مي شوم
ات در فاصله ی بين حلقه حلقه
دور مي شود
و خورشيد کام ناستانده باز
انگار تکرار مي شود
شبهاي من
بي داغ
شرم لبهای تو

نگاه مي کني

Thursday, March 25, 2004

وقتي که باز مي آيي
نام تو را تمام جهت ها
ترسيم مي کنند.

Tuesday, March 23, 2004

آورده اند که اهل قبيله ی مجنون گرد آمدند و به قوم ليلي گفتند: اين مرد از عشق هلاک خواهد شد، چه زيان دارد اگر يکبار دستوری باشد تا او ليلي را بيند؟ گفتند ما را از اين معني هيچ بخلي نيست وليکن خود مجنون تاب ديدار او ندارد.
مجنون را بياوردند و در خرگاه ليلي برگرفتند هنوز سايه ی ليلي پيدا نگشته بود که مجنون را مجنون دربايست گفتن. بر خاک در پست شده گفتند ما گفتيم که او طاقت ديدار ندارد.

Saturday, March 20, 2004

در سال 1514 در پاريس هجونامه يا ديالوگي به نام يوليوس اكسكلوسوس از اراسموس منتشر شد.


يوليوس: اين مسخره بازي بس است. من يوليوس ليگوريايي هستم، پي.ام...
پطرس: پي.ام! پي.ام چيست ((پستيس ماكسيما)) (بزرگترين بلا)
يوليوس: احمق فرومايه! پي.ام يعني ((پونتيفكس ماكسيموس)) (بزرگترين پونتيفكس).
پطرس: اگر سه بار هم ((ماكسيموس)) (بزرگترين) باشي... نميتواني داخل شوي، مگر آنكه بهترين هم باشي.
يوليوس: فضولي موقوف! تو كه در تمام اين قرنها ((قديسي)) بيش نبودهاي براي من كه ((قدوس)) و ((اقدس)) و ((اقدسيت)) و ((ذات تقدس)) بوده ام، و احكامم نيز آن را نشان ميدهند، فضولي ميكني.
پطرس: آيا ميان قديس بودن و قديس ناميده شدن فرقي نيست... بگذار كمي دقيقتر به تو بنگرم. هوم! نشانه‌هاي بيديني و ناپارسايي در تو فراوان است... رداي كشيشان بر تن داري. اما در زير آن لباس خونين رزم پوشيدهاي؛ چشمها وحشي، دهان گستاخ و اهانتگر، جبين بيشرم، تن سراسر مجروح از زخم گناه، نفس آلوده به بوي شراب، و مزاج شكسته از افراط در هرزگي. با اين وضع تهديدآميز كه بخود گرفته اي، اكنون به تو ميگويم كه هستي تو يوليوس امپراطوري كه از دوزخ بازگشته اي...
يوليوس: به ياوه گوييهايت خاتمه بده، و گرنه تكفيرت ميكنم...
پطرس: مرا تكفير ميكني ممكن است بدانم با چه حقي؟
يوليوس: بهترين حقوق. تو كشيشي بيش نيستي، شايد كشيش هم نباشي، به تو ميگويم در را باز كن!
پطرس: نخست بايد شايستگي و استحقاق خود را براي دخول نشان دهي...
يوليوس: منظور از شايستگي و استحقاق چيست؟
پطرس: آيا دين و اعتقاد واقعي را به كسي آموختهاي؟
يوليوس: نه، اين كار را نكرده ام. من به جنگ سرگرم بودم. اما اگر ثمري دارد، بگذار بگويم كه در آنجا راهباني هستند كه مراقب و محافظ دينند.
پطرس: آيا، با دادن سرمشق پاكي و دينداري، ارواح مردمان را به سوي مسيح متوجه كرده اي؟
يوليوس: بسياري را به تارتاروس روانه كرده ام.
پطرس: آيا معجزه يا كرامتي از تو بروز كرده است؟
يوليوس: آه، معجزه و كرامت ديگر از رواج افتاده است.
پطرس: آيا در دعاهاي خود كوشا و با پشتكار بوده اي؟
يوليوس: يوليوس شكست ناپذير نبايد به سوالات يك ماهيگير گدامنش جواب دهد. تو خواهي دانست كه من كيستم و چيستم. نخست آنكه من يك تن ليگوريايي هستم، و مانند تو يهودي نيستم. مادرم خواهر پاپ بزرگ، سيكستوس چهارم، بود. پاپ مرا با املاك كليسا توانگري داد. كاردينال شدم. بدبختيها و مصيبتهايي نيز دامنگيرم شد. به سيفيليس گرفتار شدم؛ تبعيدم كردند، از كشور خويش بيرونم راندند، اما در همه اين احوال ميدانستم كه بالاخره پاپ ميشوم.... و چنان شد كه ميپنداشتم؛ بخشي به واسطه كمك فرانسويها، بخشي به وسيله نزول، و بخشي ديگر از طريق قولها و وعده‌ها؛ كرزوس نيز نميتوانست پولي را كه لازم بود تدارك ببيند؛ بانكدارها شرح آن را به تو خواهند گفت. اما من موفق شدم... و بيشتر از آنچه كه پاپهاي پيش از من كرده اند، براي كليسا و مسيح كار انجام داده ام.
پطرس: چه كرده اي؟
يوليوس: درآمد كليسا را افزون ساختم. منصبها و ادارات جديدي درست كردم و آنها را فروختم... از نو سكه زدم، و از اين راه مبلغ كلاني اندوختم. بدون پول كاري از پيش نميرود. آنگاه بولونيا را ضميمه مقر مقدس پاپ ساختم... همه شاهزادگان و شهرياران اروپا را به حرف شنوي از خود واداشتم. عهد نامه‌ها را پاره كردم و سپاهيان جرار به ميدان جنگ بردم. رم را از كاخهاي با شكوه پر ساختم؛ و بعد از خود، پنج ميليون در خزانه پاپي به جاي گذاشتم...
پطرس: چرا بولونيا را گرفتي؟
يوليوس: زيرا درآمد آنجا را خواهان بودم...
پطرس: درباره فرارا چه ميگويي؟
يوليوس: دوك آنجا لئيم حق ناشناسي بود، مرا به فروختن مشاغل و مناصب كليسايي متهم كرد. به من تهمت بچه بازي زد... من دوكنشين فرارا را براي پسر خودم ميخواستم كه ميشد بدو اعتماد كرد و از اين راه به كليسا خدمت نمود. او، درست در آن زمان، كاردينال پاويا را خنجر زده بود.
پطرس: چه پاپ و زن و بچه؟
يوليوس: زن نه، زن نه، اما داشتن كودك چه عيبي دارد؟
پطرس: آيا تو مرتكب جناياتي كه بدانها متهمت ميداشتند شده بودي؟
يوليوس: براي رسيدن به مقصود، اينها كه چيزي نيستند...
پطرس: آيا براي بركنار كردن يك پاپ فرومايه و رذل راهي نيست؟
يوليوس: بركنار كردن پاپ چه لاطائلاتي! چه كسي ميتواند بالاترين مرجع و قدرت جامعه را بركنار كند... تنها شوراي عمومي كليسا ميتواند خطاهاي پاپ را بدو تذكر دهد، اما خود شورا بايد به رضايت و موافقت پاپ تشكيل شود.... از اين روي، به خاطر هيچ جنايتي، هر چه ميخواهد باشد، او را نميتوان بركنار كرد.
پطرس: حتي به جرم قتل؟
يوليوس: نه، حتي به جرم پدر كشي.
پطرس: حتي به جرم زنا؟
يوليوس: نه، حتي به جرم هتك.
پطرس: حتي به جرم فروختن مقامات كليسايي؟
يوليوس: نه، حتي اگر ششصد بار چنين عملي شود.
پطرس: حتي به جرم مسموم ساختن و زهد خوراندن؟
يوليوس: نه، حتي به جرم توهين به مقدسات.
پطرس: حتي اگر همه اين جرايم از يك نفر سرزده باشد؟
يوليوس: اگر ششصد جرم ديگر نيز بر آنها بيفزايي، هيچ قدرتي نميتواند پاپ را عزل كند.
پطرس: امتيازات تازه اي است براي جانشينان من كه شريرترين و پستترين افراد باشند و از مكافات نيز ايمن. بدبخت آن كليسايي كه نميتواند چنين غولي را از پشت خود بر زمين افكند. ... مردم بايد به پا خيزند و با سنگ سنگفرش پياده روها مغز اين فرومايگان را متلاشي كنند... اگر شيطان نايب منابي مي خواست، كسي را بهتر از تو نمي يافت. تو به عنوان يك پيشواي مذهبي براي مسيح چه كرده اي؟ يوليوس: آيا بسط دادن كليساي مسيح اقدام نيكي نيست...؟
پطرس: چگونه كليسا را بسط داده اي؟
يوليوس: رم را از كاخها، خدمتگزاران، سپاهيان، و ادارات پرساختم...
پطرس: وقتي كه مسيح كليسا را بنياد نهاد، از اين قبيل چيزها نداشت...
يوليوس: آه تو به آن روزها مي انديشي كه خود پاپ بودي و عده اي اسقف گدامنش و بينوا دورت را گرفته بودند و داشتي از گرسنگي ميمردي. حالا خيلي با آن زمان فرق دارد... اكنون به كليساهاي معظم ما، به اسقفاني كه هر يك به شاهي ميمانند... به كاردينالهايي كه خدم و حشم باشكوه دارند، و به اسبان و استراني كه زين و يراقشان از طلا و جواهر و نعلشان از سيم و زر است نگاه كن.
بالاتر از همه اينها، خود من، بزرگترين پونيتفكس، در تخت روان زرين، بر روي دوش سربازان، حمل ميشدم و چون پادشاهان به سوي جمعيتي كه مرا ميستودند دست تكان ميدادم. به غرش توپها و آواي كرناها و صداي طبلها گوش فرادار. به ماشينهاي جنگي، به جمعيتي كه فرياد ميزنند، به مشعلهايي كه در خيابان و ميدان نور ميپاشند. و به پادشاهان زمين كه به پابوس من آمدهاند، بنگر... اين همه را تماشا كن، و ببين كه پر شكوه و با عظمت نيستند... ميبيني كه در برابر من تو چه اسقف گدا و بينوايي هستي.
پطرس: اي فرومايه وقيح! حقه بازي، رباخواري، و نيرنگ ترا پاپ كرده است.... من روم كافر كيشي را بر آن داشتم تا به مسيح بگرايد، تو آن را دوباره به ورطه كفر افكنده اي. پولس از شهرهايي كه غارت كرده، از لشگرياني كه درهم شكسته و كشته سخن نمي گفت... بلكه از كشتي شكستنها، غل و زنجيرها، مرارتها و تازيانه خوردنها حرف ميزد. افتخارات و پيروزيهاي او، به عنوان شاگرد و پيرو مسيح، اينها بود. مجد و بزرگواري سردار مسيحيت اينها بود. مباهات او به جانهايي بود كه از چنگ شيطان رهانيده بود، نه به پولهايي كه جمع كرده بود...
يوليوس: اين حرفها براي من تازگي دارد.
پطرس: بله، ممكن است. با اين زد و بندها و عهد نامه‌ها، با اين سپاهيان و فتوحات نظامي ديگر فرصتي نداشتهاي كه به خواندن انجيلها بپردازي. ... تو تظاهر مي كني كه مسيحي هستي، در حالي كه از تركها هم بدتري. تو مثل تركها فكر مي كني و مثل تركها بي بند و بار و شهوتراني. اگر ميان تو و آنها فرقي باشد، در آن است كه تو از آنها بدتري...

يوليوس: پس دروازه را باز نميكني!
پطرس: به روي ديگري چرا، اما نه به روي چون تويي...
يوليوس: اگر تسليم نشوي، مقامت را بزور ميگيرم. آنها هم اكنون دارند پايين را غارت ميكنند؛ ديري نميگذرد كه شصت هزار ملعون به پشتيباني من برميخيزند.
پطرس: اي آدم بيچاره! اي كليساي بدبخت!... وقتي كليسا چنين پيشوايي داشته باشد، براي من جاي شگفتي نيست كه تنها معدودي اجازه ورود به اينجا را بخواهند. با وجود اين، در همان حال كه چنين غول ستمگري، كه مظهر بيعدالتي و بي انصافي است، تنها به خاطر آنكه نام پاپ برخود دارد مورد تكريم و تعظيم قرار ميگيرد، مردمان خوب هم در دنيا بايد فراوان باشند.

Sunday, March 7, 2004

۱. اگر خواستي ايشان را چيزی دهي، صدقه ای بيش مده و بگذار آن را نيز دريوزه کنند.