Saturday, June 23, 2007

نامه / به ناتالی / تیر هشتادوشش

محبوب من

توی این اتاق حبسم کرده‌ای، و می‌خواهی از چیزهایی که نمی‌بینم حرف بزنم،

شاید بگویی این خوب است، اما هر کدام از ما، بگویم این خود زندگی‌ست، که هر کدام از ما، به مرگی خو کرده باشیم. چه کسی می تواند بگوید که در زندگی ش، شاهد زیبایی ی قتلی نبوده است؟ با الف موافقم، این عمد که در ذهن گام می زند، اگر به دست برسد، آلتی می تواند باشد، آغشته به دریایی از خون، و آرامش. آن بار هم که به هیلا گفتم، چیزی برایم وجود ندارد برای خواستن، برای نخواستن، نفهمید. اما تو شاهد بودی، پرنده ای که در قفس افتاده و بی صورت، مرا یاد آن حرف الف برد که یک جایی ش خاطره ی خرسی پشمالو را در ذهنم دواند، که آن روز، الف می گفت هیچوقت نداشته، و کودکی ش بی داشتن آن خرس کوچکِ دست مال، آن قدر سخت بوده، که حالا این بازی، نقطه ای باشد برای آن نداری. گفتم چطور آن روز را، آن حرف را از یاد برده ای، که حالا این طور بر افروخته ای؟ من چیزهایی به یادم می ماند، که جایی به دردی می خورد وگرنه طعم آن صورتها، که برایت گفته ام؛ چیزی نیست که بخواهم مدام به یاد بیاورم.
او دیگر، می گفت این خستگی اعتراف را ساده می کند. به هیلا، وقتی دستهایم را پنهان کرده بودم، نگاه می کردم، و می گفتم - کاش گفته بودم – بوی این درختها آن بالاست و من به این پایین چسبیده ام. تو خیلی خودت را پنهان می کنی، می توانی به هرکس، یا هرکس دیگر را، آن طور که می خواهی گول بزنی، اما چیزهایی هست، برای من، بوها و صداهایی بوده و هست، که دستهایت را رو می کند، اگرچه من دستم را پنهان کرده بودم.

از پشت در، بوی زعفران می آید، ناتالی.
تو از خانه بیرون رفته ای، و من صداهایی را می شنوم که جای جای این خانه را برداشته. می ترسم بر نگردی. آن سرخپوست گفته بود این دستمال را بالا بیاندازی، تا جایی می رسد که او را پنهان کرده اند، و من توی گودال بودم، و تو توی قلعه بودی. من از آن قلعه آمده ام، به سرخپوست گفتم، و این دستمال را باد، تا آن بالا می برد؟ نگاهم می کنی، و فکر می کنم باز هذیان می گویم، و دستمال را رها می کنم. یادت بماند ناتالی، آن بار هم که آنها رفته بودند، من مانده بودم و صداهایی که خانه را برداشته بود. یکوقت، وقتی سراغ تنگ ماهی می آیی، می بینی ماهی هایی که چشم هایشان در آمده، ماهی های کور، حفره های خالی به جای چشم، مرده/ نمرده توی تنگ می چرخند. این را به خاطر هیلا نمی گویم، وقتی بیایم، تو آنجا ایستاده ای؟ همیشه وقتی آدم به امیدی می آید، تنها قبری را نشانش می دهند.
برای سرخپوست که روی اسبش دور می شد، دست تکان دادم، و وقتی برگشت، دستمال را آن بالا نشانم داد. باورت نمی شود ناتالی، اما جایی رسیده بود که تو آنجا بودی، و آنها تو را نگه داشته بودند، برای همین ترسیدم؛ دستم را به تنت چسباندم، داغ بود؛ پشتت، ستون فقراتت و با آن داغی حرف زدم. گفتم می خواهم بدانی، دیگر هرگز نمی گذارم کسی/چیزی بترساندت، و سرت را میان یقه ام در آغوش گرفتم تا بفهمی که آن داغی ی این سینه ست.

ناتالی با خنده می آید هیلا، و زردی ی زعفران را نشانم می دهد، که همه جا را پر کرده. با خنده می گوید این تنها چیزی ست که این جا موج می زند. با خنده از در بیرون می روی ناتالی، و مرا با آرزوی آن پرنده که آبی بود، و صورتش را آرام آرام از دست داد، تنها می گذاری. وقتی لرزیدم، و آن لرزش توی رگهام جاری شد، به فکر آن کولی بودم که در چشمهای آن پرنده می زیست. اگر می گفتم، حالت چهره ام را نمی فهمیدی. اگر بدانی به چیزی فکر کردم که با رنگ زعفران آمیخته بود، چه می گویی؟ کولی ها با بال های زرد از دامنه ی قفس بالا می روند. کولی ها با یالهای زرد پیچیده در باد، از دامنه ی قفس پر می کشند. و وقتی دوباره خودم را تا آن قلعه بالا می کشم، میله هایی را می بینم، که آن زرد را در بر گرفته اند. ما فرار می کردیم، ناتال، من و تو. و یک جا، پشت یک سنگ، که سیاه بود، و به سکه ای به بزرگی ی آفتاب می مانست، خودمان را پنهان می کردیم. من دستهایم را به آن پشت داغ چسبانده بودم، و دعا می خواندم، که آنها ما را نبینند، آنها ما را مجبور نکنند، آنها من و تو را پیدا نکنند.

سرفه نکن.

که باز نگردند و فراموش کنند.

سرفه.
آرام می شویم و خودمان را به خلسه ی سرفه می سپاریم. سرفه های پی در پی، که با خون پر می شود، با خون خالی می شود. آن سرخپوست، که تازه به آنجا رسیده، برایمان دست تکان می دهد و خاطر جمعمان می کند، که این سرفه ها لازم است. می فهمم که آنها را گیج می کنی. می فهمم که بسامدی در این صدا هست که آنها را آواره می کند. فکر کردم این آوارگی تنها برای آنها نیست، که برای من و توست و هیلاست و ناتالی ست. من آن کولی نیستم، که از این چشمها بنوشم. فهمیدم که دنیا توی کف دست آن سرخپوست، می چرخد و آواره می شود. آنها ماهی نبودند. ماهی هایی که در چشمهایشان حفره ست، توی شکم هایشان دریاست. و تو رانهای درختی را چسبیده بودی، که ریشه هایش را، آن سرخپوست، توی آتش نشانم داد.

اگر این تکه ها را به هم بچسبانی، آنجا را نشانت می دهد. یکباره می آیی، و هزار چهره را روبرویم پخش می کنی، و وقتی دستم را می برم، تا آنها را دسته کنم، چیزی کشف می کنم. فکر می کنی، نام کامل من، ادامه اش توی هواست و بو به هجا نمی رسد.
تنها آن مرد که حالتی خودمانی داشت، سراسیمه ام کرد. به او چیزهایی را گفته ام، که به یک کرم نمی گویم. و او اشاره ای درست داشت، به آن پتیاره، که هیاتی کرم گونه دارد. من این نگاه را شناخته ام، و این از چیزهایی ست که آزارم می دهد. هیلا می گوید حرف نمی زنی. برایش آرزویی دارم، که آدمها را با این چهره هایی که آن مرد نشانم می داد، هرگز نبیند. تو از خودت گریزانی، و می خواهی در آرامش این درخت، به خواب بروی. اما من، که سایه ی همین درختم، جز تکه پاره های جزامیانی که مدام اجسادشان را به صورتم می کشند، آرامشی پیدا نمی کنم. آن گفتگو، حالتی دلپذیر داشت، که توی آینه داشتیم. چند بازگشت توی صدا، چند بازگشت توی نگاه. به هیلا بگو، او نمی تواند از چیزهایی که می خواهد، حرفی بزند. الف می گوید، هنوز خیلی جوانی که توی کثافت غرق شده باشی. او خودش را پاک می کند، فکر می کنی من چه باشم؟ کسی حقیقت را نمی داند، اگر می دانستی، می گذاشتی و می رفتی؛ این را به من نگو.
با من حرف بزن.
که بهانه ای باشم، تا توی چین و چروک های دور لبم، پیدایم کنی. خیلی فاصله گرفته ام و می خواهم هیچ کدام آنها را دیگر نبینم. توی این اتاق نفس نیست. من این عتیقه ی سیاه را نمی خواهم. گنج را دیگران پیدا می کنند. از خودم می ترسم. اگر گذری باشد، وقتش حالاست. که از روی پل خودم را بیاندازم، و توی پرواز، صدای پرنده ای باشم که بال می کشد و چرخان بالا می رود. یک موج سیاه، که می رقصد و آبی اش را بر هم می زند.
می خواهی دیگر به فردا فکر نکنم و دنبال عینکم نگردم؟
روزی می رسد که آوایم را از دست داده باشم. آنجا صدای گرگ می آید، و آدم گرگ می شود.


دوم تیر هشتاد و شش
برای مجلد اعترافات، آندره ژید و موریس بلانشو



« از دو کلمه ی آخر به یکی دیگر از سوالات شما می رسم که متافیزیک چه نقشی در کار من داشته است. تنها جواب من آن است که این نحوه ی تفکر همانا کار من است. وقتی واقعیت در چشم من چندان خیالی است که داستانهایم در نظرم به معنی ی دقیق ادبی ی کلمه، واقع گرا می نمایند، پس بی شک هرگاه میان دیدن و دیدنی، یا میان عین و ذهن، آن راه و رابطه ی ممتازی به وجود آید که با کلامم بیان می شود و بنا به شرایط نام شعر، جنون، یا عرفان به خود می گیرد، بناگزیر طبیعی نیز در چشم من ماورا طبیعی خواهد آمد. حقیقت اینکه این واژه ها همه مشکوکند. معنای متافیزیک از نظر من هر روز بیش از پیش به چیزهایی چون نوازش پستان یک زن، بازی با یک طفل، یا مبارزه به خاطر یک آرمان نزدیک می شود. اما نهایت تمرکز و توجه شما را در این سه مثالی که آوردم چشم دارم، چرا که میان نوازش یک پستان و نوازش پستانی دیگر، فاصله ای گیج کننده و حتا تضادی تام وجود دارد. همچنان که در لی لی بازی گفته ام، همواره می توان به ماوراطبیعی رسید مشروط بر آنکه بتوان به ابعاد و دامنه های لازم آن دست یافت. همچنان که آلیس در عبور از آینه بدان دست یافت، و آنگاه که سرانجام در لحظه ای استثنایی، این دست پستانی را که آن همه نزدیک و با این همه از چشم نهان است، نوارش کند...»

از نامه ی کورتاسار به ریتا گیبرت
کتاب هفت صدا، ترجمه ی نازی عظیما، نشر آگه

Thursday, June 21, 2007

آزادی و تو / بیژن الاهی

آزادی و تو
- بیژن الهی -


1

به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی‌ست،
چه بگویم ؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیجه‌ام را
- همچنان که فرو نشستن فواره‌ها
از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –
در حریق باز می‌کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌ها
که کالاشان جز آب نیست
- آبی که می‌خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی‌ها
با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده –


2

خیش‌ها
- ببین ! -
شیار آزادی می‌کنند
در آن غروب که سربازان دل
همه سوراخ گشته‌اند.
آزادی : من این عید سروهای ناز را
همه روزه تازه‌تر می‌یابم
در چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطه
و از آسمان خدا آبی‌تر است.
آزادی : ماهیان نیمه‌شب آتش گرفته‌اند
تا همچنان که هفته
در قلب تو
به پایان می‌رسد،
دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری
آزادی
که از حروف جداجدا آفریده شده است

دو فریاد پس از مه،
یکی انتحار کرد و یکی گریست
در بامداد فلج
که حرکت صندلی‌ی چرخدار
صدای خروس بود،
و ماهیان حوض
از فرط اندوه
به روی آب آمدند‌.
دو فرهاد
هر یک با دلی
چون عطر آب، حجیم
لیک تنها با یک تیشه.


3

زیر چراغ
- ببین ! -
آخرین خال دل این چنین سنگ شد
که چشمان بی‌بی و سرباز
فرار ِ شن را از روی نان توجیه می‌کند.
روز چندان طولانی بود
که همسایه‌ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپرکان را بدان فریب دهد.
همچنان که این پاییز فضایی
- این سقوطی را که از یک‌یک ستارگان گرفته‌اند -
زیر پرچم پوستش
که تمامی‌ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،
حس می‌کرد .


4

همه‌ی آسمان روز
با فقری زیبا همچون کف یک دست
مرا تاجگزاری کرده‌ست؛
چرا که بر دردی شاهی کردم
که از آن
جز پاره‌ای خرد
نمی‌شناختم.
دردی آمیخته با پروازی بی‌بال
که می‌خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه‌ی روستایی
که مرصع به خون بودند
مهتاب را به ماه بیاموزد.
تردید یک ستاره
در شبی که با برف مست می‌کند.
دردی که شما
از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی‌تان ملموس‌تر بود.
تا خوری که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا در می‌آورد،
یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق،
دو مو را بر بدن راست کرده بود؛
دو رود شور بر شانه‌های لخت تو
که سرت میان ستارگان گیج می‌رود.
ستارگان به سوی قلبت جاری‌ست
تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.


5

کبوتران در آخرین بندر گرسنگی‌ت
- ای مرد ! -
آبستن شدند؛
چرا که بی‌شک وصیت‌نامه‌ی تو پر از دانه بود.
چاه‌های شرقی در چشمان تو
- ای مرد ! -
به آب رسید؛
چرا که برف، قو را که از افق گردن می‌کشید
تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛
با دو دست بارور
که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،
فتح کردی.
و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی.
آن‌گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می‌خاست
برای نوحی، به شکل پیری‌ی من
که حتی مرگ خود را نیز باخته بود.

در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،
تو می‌تازی
هم‌تاخت ِ اسبانی
که فرمان رهایی شان
چون فرمان اسارتشان
نوشته نیامده.


6

آه، چرا می‌باید
من تو را شگفت بدانم
در این جریان
که از شگفت بودن همه چیزی
عادی می‌نماید؟
و گرنه تو عادی‌ترین موسمی
که می‌باید به چار موسم افزود.
و چشمان تو،
راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.


7

اینک خزانهای پی در پی
از هم برگهای جوان می‌خواهند!

می‌توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم
تا افتادن نیز توانستن باشد.


8

من کنار کره‌یی
که سراسر آن دریاست
به خواب رفته‌ام
در خطوط سرگردان دست تو
این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد.
ماهیان خاکستری،
ماهیان زاغ دیوانه،
ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌اند.
اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،
من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته‌ست.
در سر من
- آن جا که جواهر، تب را
بر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند –
ماه با فشار رگبار
به آخرین برج می‌غلتد.



جزوه‌ی شعر، شماره‌ی اول، فروردین 1345

Saturday, June 16, 2007

نامه / به ناتالی / خورداد هشتادوشش

دوست من !


گاهي مي‌انديشم بايد در ميان جمعيت با‌يستم ناتالي، خودم را بسوزانم ناتالي، و با اسلحه‌اي كه به دست گرفته‌ام، هركس را كه نزديك مي‌شود، مي‌خواهد اين آتش را بنشاند، آرام كنم. به او گفتم واقع‌اش را كه بخواهي، اگر تو را چنان‌كه مي‌گويد دوست داشته باشد، بايد بتواند رهايت كند، و اين رهايي جز در مرگ،‌ نمي‌آيد. پس گفتم، اين حرف خاتمه ندارد؛ خيلي ساده در سه حرف خلاصه مي‌شود، و تو مي‌تواني خودت را گناه‌كار نپنداري؟ اگر به رويش بياوري، خواب كه باشد،‌ انتظار مي‌كشد، بيدار كه باشد انتظار مي‌كشد. آن‌وقت هم گفتم، چگونه مي‌توانيد اين حرف‌ها را تحليل كنيد؟
خوب شد هيلا رفته بود، وگرنه نمي‌توانستم اين بودن – نبودن هم‌زمان را بپذيرم. او مي‌گويد انگار جايي، يك‌جايي، شكنجه‌اي بوده، توي گذشته‌اي، من هم همين را مي‌گويم ناتالي، نقطه‌هاي تاريك زيادي توي اين آدم هست؛ شايد نشود همه‌چيز را به گذشته‌اي برگرداند؛ اگر اين‌طور نباشد، هراس‌اش بيش‌تر مي‌شود. به تو بگويم، اين‌ شكنجه كه او مي‌گويد را من جور ديگر مي‌گويم، چيزي شبيه تجاوز، و همه‌ي اين حرف‌ها به خاطر آن است كه او را، همه‌ي اين آشفتگي را، به نظمي برساند، كه نقاطي سياه را پر كند. وگرنه هيلا خيلي ساده‌ست،‌ ساده‌تر از تو. من اين را از آن نگاه‌هايي فهميدم كه كفش‌هاي قرمزي را پي مي‌گرفت، در فاصله‌ي چندين فاصله، ناتالي !‌ براي همين بايد خودم را بسوزانم، تا اين خاطرات، عرق كنند و بخار شوند؛ شايد اين مغزي كه از آن حرف زدم، اين‌طور رها شود، كه دنبال تداعي‌ها و پيوسته‌گي‌ها نگردد.

حالا بي‌حالم. خيلي. سه شبانه‌روز يا بيش‌تر، يا كم‌تر، بيدار مانده‌ام. و توي خوابم، خودم را و خيلي‌ها را، همه‌شان شبيه هم، و همه‌شان شبيه من، ديده‌ام كه در ميانه‌ي انبوهي از جمعيت، كه آن‌طور كه به‌ياد مي‌آورم، همه‌شان يا هيلا بوده‌اند،‌ يا ناتالي، يا او،‌ و يا هم‌زمان، هم تو بوده‌اند هم ناتالي و هم او، داشته‌اند مي‌سوخته‌اند. الف هميشه مي‌پرسد تو ناظر بوده‌اي؟ من مي‌گويم من نخوابيده‌ام، براي همين نمي‌فهمم، اين اتفاق كجاي بيداري‌ي من بوده !‌ خيلي نگرانم، نگران تو. ناتالي. هيلا. تو مي‌گويي و خيلي‌هاي ديگر. من مي‌گويم و خيلي‌هاي ديگر هم. اما حالا خيلي هم فرق مي‌كند. چطور؟ بيش‌تر به خاطر آن سايه‌ها. دست‌هايي عمودي كه بر جمجه‌هايي فرود مي‌آيند و مي‌شكافند و خون فواره مي‌زند. من اين‌ها را ديده‌ام. نه تنها استخرهايي از اجزاي جدا شده‌ي بدن‌هايي، كه يك‌جا تنها دست، يك‌جا تنها پا، يك‌جا تنها سر. اين گودال‌هاي بزرگ خوني، عذاب هر شب من نيست. توي اين گودال‌ها نبودن،‌ شايد. الف هميشه مي‌پرسد تو تنها ناظر بوده‌اي؟ همين‌اش سخت است.
حالا بي‌حالم. خيلي. شايد تمام اين‌ چيزها، در دورترين امكان ذهنم، رنگ گرفته، كه اين‌طور خالي شده‌ام. دوست دارم نامه‌اي بنويسم، و سخت‌ترين حرفهايي را كه هيلا بفهمد، بنويسم، و او هرگز نفهمد. تو تنها عصبيت را پشت اين كلمات بفهمي. من تنها خالي شدن را پشت اين دست‌ها ببينم. پرسيدم چطور آدم بتواند تنها بايستد و تماشا كند؟ مي‌گويد كار ديگري مي‌شود كرد؟ جايي خوانده بودم كه عادت خانم‌هاست كه سوال را با سوال جواب مي‌دهند. من فكر مي‌كنم اما عادت ماست. براي پاسخي‌ كه نيست. آن‌بار هم نوشتم، اگر پاسخي پيدا كنيم، بايد دنبال سوال تازه‌اي بگرديم. آن‌وقت، شروع مي‌كنم به تعريف كردن داستاني، كه پيش‌تر توي كتابي خوانده‌ام. مثل خيلي از حرف‌هايي كه مي‌زنم، از توي كتاب‌هايي كه بعضي‌شان را حتي نخوانده‌ام. مطمئن نيستي ناتالي، فكر نكن مرا شناخته‌اي. من داستان خودم را از توي خطوط ديگري مي‌خوانم. براي همين آن مرد، توي آن كتاب تنها تماشا نكرد، ماند، وقتي چيزي توي خاطره‌ي آدم نشت مي‌كند، مي‌ماند. من همين راه را دارم،‌ مثلن به جاي اين‌كه طرف ديگر صورتم را پيش بكشم، يا به جاي تف انداختن توي صورت او، هيلا را پر بدهم.
اما، خنده‌دارش اين است،‌ اصلن عصبي نيستم، آرام‌ام. و اين آرامش، همه‌چيز را توضيح مي‌دهد، براي خودم. اشتباه نكرده‌اي. بهتر است وجدانت را مقصر نداني. كسي نمي‌تواند جاي تو بنشيند. من هم نمي‌توانم. همين‌قدر هم كسي جاي هيلا، همين‌قدر هم جاي من، و دردناك‌تر آن‌جاست، هيچ‌كس جاي او نيست. و هيچ‌كس نمي‌تواند اين رنج را بفهمد. اين‌طور ساده نوشتن، مي‌داني، براي من، صادقانه نيست. رنجوري‌ام را فاش مي‌كند. اما او پرسيد، چه مي‌شود كرد؟ و من خيره‌خيره نگاهش كردم. حالا همه‌ي اين خالي، آرامي را ربط به آن نگاه مي‌دهم.
جمجمه‌ام فوران نمي‌كند. مايع زرد و سرخي نمي‌ريزد بيرون. دلم خوش نمي‌شود. هيلا مي‌گويد تو چيزي بدهكار من نيستي، بيچاره. وقتي گذشته و آينده، اين همه با هم نزديكي دارند، حرامزاده‌اي مي‌شود كه منم. فكر مي‌كني، همه‌ي اين‌ها را، يك‌باره در خود جا دادن، و يك‌باره بالا آوردن، سخت است؟ حالا كه ديگر نمي‌توانم جا بزنم؟ شانه‌هايم سنگين است. وقت‌هايي كه نمي‌توانم بخوابم، مدام خواب‌تان را مي‌بينم. اگر اين خواب‌ها تعبيري داشته باشد، به زودي همه‌چيز بنفش مي‌شود و چهره‌هامان را، ديگر نمي‌توان به جاي آورد. به هيلا مي‌گويم اگر مي‌توانستم،‌ به خواب‌هايت سرك بكشم، خواب‌هايت را، وقتي خوابي، از پشت پلك‌هايت بدزدم، گفتم شايد جايي براي پيدا كردن خودم پيدا كنم، كه آن‌جا،‌ تو آن‌طور كه خودت را نشان مي‌دهي، نباشي... يعني آن‌طور باشم، كه تو مي‌خواهي؟ و فكر كردم، او نمي‌تواند جور ديگري خودش را نشان بدهد. او كه هميشه مي‌خواسته خودش را بفهماند، بشناساند، تمناي عجيبي‌ست. اگر اين‌طور هم نباشد، هر گونه‌ي ديگري‌ش هم، بيماري‌ست. من اين شعف را، توي نگاه‌اش، توي خزيدن‌اش، توي پنهان كردن خنده‌هاش، رد گرفتم. و حرام‌زاده‌اي مي‌شود كه اوست. خيال‌ات آسوده باشد ناتال، وقت‌اش كه برسد، خودم را مي‌سوزانم. و تو با اين خاكستر، پرواز مي‌كني.


بيست‌وشش خورداد هشتاد و شش
براي مجلد اعترافات

Thursday, June 14, 2007

خودگاهان - رسم / سه

خود را كنار مي‌كشم از برابر چيزي كه مي‌آيد پاكشان در برف‌آبه‌ها
تكه‌هايي از آن‌چه در حال رخ‌ دادن است
ديواري از پي افتاده. چيزي بي‌چشم. سخت.
چهره‌اي از دندان !‌
ديواري تنها. يا خانه در آن‌جاست؛
اگرچه نمي‌بينم‌اش؟
آينده : لشكري از خانه‌هاي تهي
كه در برف‌آبه‌ها ره مي‌جويد، در پيش

مجمع‌الجزاير رويا – توماس ترانسترومر




خودگاهان – رسم
سه.


توي دور و بر، نزديك و بو، يك مرگي‌ست، كه شامه‌ام را، مي‌ترساند، و مثل ريخته‌گي‌ي اين آب روي خاك،‌ توي گل‌خانه، بر مي‌دارد كه ترسم را، لحظه‌هايي كه ترس، آن‌قدر گنگ و پيچ‌درپيچ، مي‌آيد و مي‌رود، كه معني‌اش، هراس‌اش، يقين و تازه‌گي‌ش، گم و بي‌راه، توي درد آدم، من گفتم كاري نمي‌كنم، چند روزي هست، بعد از آن آمد و رفت، گفتم از جايم بلند نمي‌شوم، گفتم آن‌قدر مي‌نشينم كه خودش، از سراغي بيايد، آن‌وقت آن هراس، هراسي‌ست كه واقعيت‌اش، تلخ و عجين، به جانم افتاد، كه از جايم بلند شوم، فرياد بزنم، و تو، او، تكثير شويد، توي آن عربده، آن‌وقت آن كودك، توي اخته‌گي‌ي اين روزها، در آغوشم، آرام و خام، مي‌ميرد و آن تصوير، كه اجزاي وجودم را لرزاند، دوباره آمد، كه كسي را، هر مردي، كه شبيه او باشد، گفتم خوابهاي امروزم، چندان آشفته‌ست كه ته‌اش را، دنياي درون‌ش را، كه اين دنياي اشتراكي‌ نيست،‌ من مي‌توانم توي آن خواب، توي هر خوابي، به زباني كه با بيداري‌م، آشنا نيست، بغلتم، و توي اين غلتيدن، آن‌هايي را به آغوش مي‌كشم، وقتي مي‌آيي، مي‌خواهي بگويي دوستت دارم، اين را مي‌گويي، و اوراقم مي‌كني، كه يعني فاصله‌هايي هست، كه با اين كلمات، پر مي‌شوند و برداشته نمي‌شوند، رگ مي‌كنند، من هم مي‌دانم، او هم همين را مي‌گويد، انتخاب براي چون كسي، هم‌چون من، براي كسي كه به من، اين حرفها تازگي ندارد، مي‌خواهم بداني، مي‌شود همان حرفها را، توي هر رسم ديگري، ريخت و گفت كه گفته‌ام... خيلي سخت، آن‌قدر كه نمي‌توانم، از هر فراموشي، مي‌گويم، فكر كردم،‌ شايد، لحظه‌هاي درنگي باشد كه نام من، عطش من، در تنگناي حوصله‌ي او، زير نقاب عطوفت، جايي براي ماندن، رفتن، پيدا مي‌كند، مي‌فهمم، اين رنجي كه مي‌گويي، مي‌گويد از حوصله‌ي آدم بيرون است، فقط همين خواست هست، كه فهميده شود، تا آدم، اين احساس‌ش، من نمي‌خواهم، دقيقه‌اي، لحظه‌اي، با همه‌ي وجودت بيايد، كه تو را از فاصله‌هايي بگويد،‌ كه توي آن‌ها، از همين مي‌ترسم،‌ كه همان كار را، آن كاري كه من با او، با آن‌ها، تكرار كني، و دردش را، حالم به هم مي‌خورد
و ماهي، آبي، آبي، آبي‌ي‌ ِ آبي، مي‌آيد بالا، زير آب، ايستاده‌اي، مي‌گويد، مي‌بينم‌ام، ايستاده‌ام كه، برهنه مي‌شوم، دستي به پهلويم، يكهو، حالم، حالتم، برمي‌گردد، ماهي‌ماهي، آبي‌آبي، مي‌ريزد بيرون، زيادزياد، كه از ترس، از كه نميرند، از خفه‌گي، توي اين بي‌آبي‌ي همه‌جا، گفتم اين را، و آن را، و تو را، قاطي مي‌كنم، آن‌وقت آن خواب، ديگر فقط خواب تو،
خواب من،
خواب او،
كه هر طرف، صدايي مي‌آمد، رفتم نزديك، دستم را، برداشتم، زيرش خون بود، دورش خون بود، بوي خون مي‌ريزد وقتي، همه‌شان، صداهاي‌شان، يكي‌شان زهراست، - اين همان زهرا نيست، اسم اوست،
كه جيغ‌اش، ديدم، نزديك‌اش، عطشي هست، كه مدام و لبالب، مي‌شود طلب، آن پايين هم، دور تا دور، صداهايي بود، كه همين سلاخي بود، و خون‌هايي بود، كه همين خون بود، و من نگفتم، ترسيدم، كه فقط، تنها من نبودم، تو بودي، آن‌ها بودند،
همه‌شان را كه نه،‌ بعضي‌ها آشنا،
گفتم با دشنه، با تبر، با ساتور، اين ترس هست، افتاديم، نه اين‌كه نباشم، نه اين‌كه فقط ببينم، نه‌اين‌كه من باشم و آن چشم‌ها و دست‌ها و سينه‌ها و استخوان‌هاي آويزان، بريده، صداي خون، آن‌قدر خون روي زمين مي‌ريزد، كه صداي خون، تقلاي خون، مي‌ريزد،
مي‌گويد بر مي‌دارد، توي مشتش، توي عطش خطوط آن كف، پرت‌شان مي‌كند، هر جايي، يك‌باره نگاه كه مي‌كند، ترسي هست آن تو،
توي آن دور زدن خون،
كه آبي نيست، كه سرخ نيست، كه رنگ نيست،‌ نگاه آدم آن‌جا،‌ آن نگاه نيست، نه‌كه ‌فقط ببينم،‌ بشنوم،‌ ببويم، كه پشت دست‌هاي من، توي گلوي من،
گفتم نزديك من بيايي، همين مي‌شود كه گفتم، ديدي نديدي!،
بعد كه مي‌گويد الف را مي‌فهميدم، كدام الف؟،
هي صدا، صدا، آبي‌آبي، برداري، بياندازي‌شان توي اين تنگ، آن حوصله، نميرند، اگر بميرند؟،‌ نديدي، من گفتم مثل همان خواب مي‌ماند، كه برايت مي‌گويم، كه هر طرف، يك‌طرف آن‌ها، همه‌شان و آن قرباني، خون قرباني، گفتم اگر آن قرباني، همه‌شان، همه‌ي آن همه را، يكي‌ست، و اين ترس هست، كه سايه‌اي از من باشد، گونه‌ي ديگري از من، كه زهراست، يك اسم نه، نزديك‌ شدي، دست‌هايت را، نفس‌هايت را، شماره شماره، روي پيشاني‌ و عرق، آن‌وقتي كه مي‌افتم، يك‌باره، نه‌اين‌كه فقط،
باور كن، گفتم ببين، ماهي كه مي‌آوري، بالا، ترس دارد، من هم ديدم، ريختم توي گلدان، پاي درخت، پاي بته، ماهي‌ماهي، آبي، اين ترس‌اش بيشتر، نفهميدي، نمي‌فهمي، صدا مي‌كردي و صداي ماهي از گلويت مي‌ريخت، مي‌ريخت بيرون، آبي، همه‌جا را برداشت، گفتم چطور مي‌فهمي، آبي نيست، خون كه، اين‌ها كه مي‌گويي، بايد، نه‌اين‌كه فقط، بايد، يك جايي‌ش، يك اشاره‌اي به آن حمام خوني، كه ديدم، نمي‌توانم بگويم مي‌ديدم،‌ مي‌بودم، دستهايم بود، رگ‌هايت بود، همه‌ي آن دست‌ها و رگ‌هاي تو،
گفتم حالا كه خوابي، حالا كه مي‌آيم، نه‌كه فقط زهر باشد، زهر هست، توي تلخي‌م، دور لب‌هام، و بو، و طعم، و عطش، و هراس، بيدار نمي‌شوي، مي‌ميري، اين‌بار، با نزديكي‌ي انگشت‌هاي من، به نزديكي‌ي نفس‌هاي من، اين حال عطف، كه مي‌گذرد، رد مي‌شود، شيشه‌اي، بند بند جاهايت را مي‌شمارم، حالا كه مي‌آيم، خوابي، كه با چشم‌هايت، آن خواب‌هايي را، خواب هاري‌ي دست‌هاي خودم، كه مي‌رود توي خون،
آن‌وقت مي‌شنوم، يك‌ مار و كلاغ، به جنگ هم افتاده‌اند، كه يكي‌شان را، لاك‌پشتي، به اندازه‌ي پلك‌هاي نهنگ، مي‌آيد و مي‌بلعد ماري، كه توي‌اش، رگ‌هاش مي‌شود مار، نه‌كه فقط زهر باشد، حالم از همين است، به هم مي‌ريزد، به هم مي‌خورد، مي‌پيچد، ماري كه توي گشت‌هاش، توي جنگ كلاغ، به جان لاك‌پشت مي‌افتد، چه حالي‌ست، من اين‌خواب‌ها را،
مي‌گويد، همه‌ي اين آشفتگي، تنهايي‌ي من نيست، كه ببينم، نفس بزنم، مي‌دانم، نشانه‌ي بدي ست، كه كسي، آن هم اين، بخندد، خنده‌اش، شادي‌ش، ترس دارد، فهميدي، از خواب كه پريدي، عرق داشتي، عرق‌ات، روي سينه‌ات،‌ چكه‌چكه، به هم مي‌ريزم، گفتم آرام‌آرام، چيزي نمي‌شود،
آن‌وقت از كوچه‌هاي تازه كه رد مي‌شديم، كودكي زير دست و پاي‌مان، ورجه ورجه‌اش را گم مي‌كرد، به كوچه‌اي خانگي رسيديم، دست‌هايت را بالا بردي، نشانت مي‌دهم، آن ابر، و تكه‌اي از آن هوا، و تكه‌اي از آن صخره، كه قاطي‌ي جنون آن همه سبز آويخته بود، از آستانه‌ي آن خانه، رد كه مي‌شود، كودكي مي‌شود، لال، كه توي من، مي‌خوابد و وقتي بيدار مي‌شود، مي‌شويدم، اين‌جا، چراغ‌ها توي تاريكي، راه را مي‌برند، گفتم هر جا كه مي‌روم، تو را، ببرم، گفتم اين‌چيزي نيست، نه‌كه فقط من بخواهم، من بخوابم، به آغوش و گرماي نفسم، نه‌كه فقط من ببرم، هر كه مي‌برد، اين چيزي نيست، كه به خواست من، با خواستن من، تمام باشد، من به اين كوچه‌ها و راه‌ها، به اين چراغ‌هاي مرده، خو كرده‌ام،
بر مي‌گردم، آن‌وقت،‌ تو دوباره، نفس‌هايت را، بازوهايت را، چشم‌هايت را، كنار خواب من،‌ گم مي‌كني
آن يك‌باره، زمين كه مي‌لرزد، تو را و گدازه‌هايي مي‌شود، كه به جايم، مي‌كوبدم، گفتم اين‌كه بهانه‌اي باشد، هر بهانه‌اي، تا يك‌بار ديگر، تو كه در خواب زنده‌اي، همه‌جا زرد شد، زردي‌ي جز مرض، كه يك‌باره، رگ‌هاي خوابت را ببرد، پريدي، توي كوچه‌اي كه دروازه‌هاش، آرواره‌هاش و شريان‌هاش، زرد باشد، بگذري، و زير پاهاي‌مان گل باشد، گفتي يخ واژه را تازه‌ مي‌كند، تا دنبال تازه‌گي بگردم، سر نيستم، نشدم، اين‌كه از يك‌طرف بريزد، آن‌طرف بايد هم بريزد، گفتم، نمي‌شود توي جاهاي خالي، راه‌هاي خالي، دنبال صداهايي گشت كه نبوده، گفتم اين‌جا، هرجا، هميشه صداهايي خوابيده، مانده، جابه‌جا نمي‌شود كه، اگر آدم بخواهد همه‌ي اين صدا را بشنود، گيج شده‌ام، دور مي‌زنم توي كوچه‌هاي زرد، و صداهاي زرد، انگار يك‌چيز تازه پيدا كرده‌ باشم، ريختم، دنبال صدايي كه، آن ديوار را به آن يكي مي‌رساند، خرابه‌اي را، ريخته‌اي را، آواري را، بعد كه صدايم كردي، مي‌گويي گم شده بودم، صداي‌ام نرسيد، هرچه كردم، فرياد بود، توي زرد، انحناي زرد و برهنه‌گي‌ي سينه‌ي ديوار، آن‌جا نبودم، اگر بودم، نمي‌گذاشتم آن خاك، بوي تو را بدزدد، و شعاع زرد،‌ و بوي زرد، و ارتفاع زرد، مي‌افتادي، از اسب ناسزا شنيدي، افتادي، گفتم لعنت نگو به اين بيچاره، نفهميدي، صدايت را پيدا كردم، پيچيدم، آن‌قدر عرق بود، آفتاب بود، داغي، يك‌جا افتاده، همه‌ي اين‌ها را به علاوه كن، مي‌فهمي؟،‌
من اين اعتراف را نكرده‌ام، همه‌گاني، كه هركس، بشنود، بگويد ببين، نمي‌بيني‌ام، تو كه نخواستي آن صدا بماند، صدا را، ماندنش‌ را، فهميده‌ بودي كه نخواستي، و گفتم نحس اين صدا، مي‌شود همه‌ي اين ديوارها، گفتم برگشتم وقتي، همه‌چيز همانطور مانده بود، بعد آن همه سال، ديوار ساعتش روي سه مانده بود، و خاك جايي نبود، فكر نمي‌كردي اين‌طور بماند، گفتم اگر فكر مي‌كني نمي‌شود، گفتم اگر فراموش مي‌شود، گفتم مي‌روي و فراموش مي‌كني، گفتن‌ام براي همين بود، ببينم : رفتي؟، ديدي يادت رفت، آن‌جا همان‌طور مانده، من همان‌طور، كه صداي‌ام را بشنوي؟، اين تازه‌گي ندارد، كه صدايي شنيده شود،‌ تا چيزهايي را زنده‌ كند، كه آن‌جا هستند، چيزهايي كه تنها چيزهايي هستند كه هنوز آن‌جا مانده‌اند، شبيه نگاه خود من كه مانده بود، همه‌چيز همان بايد باشد، چطور مي‌شود آدم مي‌رود و بر مي‌گردد و هماني باشد كه بود؟، و صدايش همان مسخره‌گي را داشت، گفتم، بعد، نگاه كه كردي، تنها همان ساعت بود، گفتم ديوار نبود، كوچه هم راهش را رفته، دوباره صدايم كردي، جاني، به جاني گفتم چطور تاب داري، اين صداها هر شب، برود توي هم، تاريك هم هست، گرم هم هست، پاهايت آتش مي‌گيرد، آن ورق‌ها را پيدا مي‌كني، كسي مي‌آيد، در مي‌زند، آشنا باشد، نباشد، مي‌گويي باز نمي‌كنم، مي‌گويي شما؟، مي‌شناسي، ديوار نيست، تنها آن ساعتي مانده، كه روي سه قفل شده، كسي نمي‌داند بازگشته‌اي، از كجا بداند؟، من نمي‌خواستم گمت كنم، اين‌طور شد، يك‌ روز كه همه‌جيز را جمع كرده‌ بودي، يك روز كه مي‌خواستي بروي، مي‌خواستي بيايي، آن‌ها آمدند، تو را برداشتند، بردند، توي آن كاغذها، چيزهايي شبيه همين‌ها را نوشته‌اي، و باز صداي در، و صداي زنگ، هراس
گفتم من آن بچه بودم، كه وقتي كسي مرد، همه‌‌ي حواس‌ش جمع مي‌شد توي آن حال، توي برافروخته‌گي‌ش، كه تنها كسي باشم، كه از اين اعتراف، از اين گفتن، نترسد، به آن مرگ كه دست مي‌كشيدم، من تنها آن بچه نبودم، كه با آن مرگ بزرگ مي‌شد، با آن ياد، چرا؟، نمي‌دانم، آن حالت عمودي‌ي آلت، توي آن سال‌ها، كه هركس منقوش زخمي بود، چرا؟، نمي‌دانم، بايد اين‌طور باشد كه، همه‌ي آن حال، مي‌رسيد به آن مركز، وقتي مي‌رسيد، گريه‌ام كه مي‌گرفت، تو هم گريه كردي، همين‌اش خوب است، كه از آن‌جا مي‌گذرد، مي‌رسد به چشم، مي‌رسد به چشمه، به اشك، نمي‌دانم، يك انتزاعي‌ بود، توي من، كه مي‌رسيد به آن آلت، به افروخته‌گي‌ش، به آخته‌گي‌ش، از مرگ، از زخم، از خون، حالت عجيبي‌ست، كه حالا هم، وقتي به آن مرگ فكر مي‌كنم، بعد از برگشتن، بارها كه فكر كردم، حالا مي‌توانم همه‌چيز را نشانه‌اي بدانم، براي آن لحظه‌اي كه همه‌چيز، جمع شد، گره شد، و وقتي پاره شد، دارم فكر مي‌كنم، وقتي برگردم، تو آن‌جا ايستاده‌اي؟، كه آن حالت غصه‌دار چشم‌هايت، دوباره باشد و جانم را به آتش برساند؟،‌ آن ساعت روي ديواري، مانده به سه، يك‌ چيزي را، هر چيزي را نشان مي‌دهد، كه بعدها، مي‌توانم، برسانم‌اش، به عادتي، يا نشانه‌اي، يا وقتي كه آن‌ها آمدند، و من همه‌چيز را، يك‌باره مي‌شود، گفتم من نبودم؟،‌ انكار كردم؟، كسي دست كشيد به لبهاي من، و فهميد، دروغ را و حدس را و صداقت را،
گفتم وقتي من مي‌روم، آن ماهي مي‌ريزد بيرون، وقتي هميشه مي‌روم، هميشه آن ماهي مي‌شود، مي‌ريزد بيرون، تو نخواستي، هركس هرطور مي‌خواهد، بخواهد، باور كن،
حالا گريه مي‌كني، اما آن‌وقت، يادت نمي‌آيد، خيلي‌ رفتي، هي رفتي، دورتر دورتر، توي آن خرابه‌هاي كوچه، كه راهش را مي‌برد، تو را، و سايه‌ات را، و نفس‌ات را، صدا نكردي، كه مانده باشد، ها كردي،‌ كه مي‌ماند، مانده بود، و با دست، و با ابرو، و با رعشه‌،‌ مي‌شد گرفت، مي‌شد پي‌گير‌ش بود، اگر نيامدم، خودم نيستم، بهتر كه نيايم، كه بگويم كاش همه‌چيز اين‌طور باشد، كه آدم بخواهد، نخواهد، بيايد، نيايد، دست خودت باشد، دست خودمان، نيست، گاهي نيست، هميشه نيست، تو آواز مي‌خواني، كوچه‌ راهش را گم مي‌كند.


بيست و چهار خورداد هشتاد و شش
دفتر سفال




اشكوبي كه بخش عمده‌اي از زندگاني‌ام را در آن سر كرده‌ام، بايد تخليه شود. حالا از همه‌چيز خالي‌ شده. لنگر برداشته شده... حقيقت نيازي به مبلمان ندارد. من يك‌بار زندگي را دور زده‌ و به نقطه‌ي آغاز بازگشته‌ام : اتاقي خاموش شده. آن‌چه اين‌جا بر من رفته، هم‌چون نقوش مصري بر ديوارها نمايان است، نقوشي بر ديواره‌هاي يك مقبره. اما آن‌ها بيش از پيش در معرض زوال‌اند. آخر نور شديدي‌ست. پنجره‌ها بزرگ‌تر شده‌اند...

مجمع‌الجزاير رويا – توماس ترانسترومر

Sunday, June 10, 2007

این باغ هرزه / مجلد اعترافات



يك - نوشتن گونه‌اي‌ به تعويق انداختن مرگ را مي‌آورد، تا وقتي ميانه‌ي آن جمعيت ايستاده‌اي، به خودكشي مي‌انديشي، اين نوشتن، آن مرگ را زود يا دير – بياورد.
اين دوباره به نقطه‌اي بازگشتن كه همه‌جيز را چندباره، آغاز مي‌كند، بيشتر شبيه دست و پا زدني‌ست كه دير يا زود مجالش به پايان مي‌رسد.
دنبال اسطوره‌اي، روايتي، خطي، حظي، كه آن جريان مرده را برگرداند.
خيلي ساده، جايي در ذهن، حدود واژه در راكد ماندن، بسته مي‌شود. آن‌جا مجال انديشه، كوتاه است. حدي كه فرصت پيش‌روي را بر مي‌دارد.
دستي كه به خود هجمه مي‌برد، رگي كه از خود مي‌گريزد، چشمي كه دل‌بسته‌ي خنجري‌ست.
اين‌ روزها، بي‌حوصله‌گي، سوغات بهار نازايي‌ست، كه رنگدانه‌هاي سبز و كرخت‌اش را، در هر پنجره‌اي مي‌گستراند.
گاهي نگاه سوخته‌اي، بر پيشاني‌ات گره مي‌خورد، كه بند هزار ساله‌ي بندگي را مي‌گسلاند.

دو – نوشتن گونه‌اي از مرگ مي‌شود كه خواهش آينده را، در رگ زدن، قطع مي‌كند.
شايد آن‌چه پيش‌تر، انسان را، به نوشت آورد، رگه‌هاي خوني بود كه از انگشت بر صفحه‌‌ي تني، جشن گرفت.
چاله‌ي سياهي هست، كه با سقوط – گاهي آدم به چيزهايي در سقوط مي‌آويزد – من سقوط را از ياد نبرده‌ام – كه زمان به تعويق بيفتد – تا آنجا به خاطرم بياورم كه هذيان مي‌گويم – و بترسم از دست بردن به اين نوشتن – كه ترس دارد رسيدن به تويي، كه خودت راست در پله‌هايي كه زمانش ريخته – در سقوط هيجان سكته مستور است – آن‌وقت، به آن بهانه، هرچه مي‌گويي، بي‌بهانه‌ست –
خون مردمك گوزن، بر لبهايم خالي‌ست. كه خواب، مدام، شاخ‌هايش را، در بازوهايم، آرام مي‌كند: آن‌جا كه مي‌نويسي "من از باران بي‌زارم".

سه – اراده‌ام را توي دريا دفن كردم. برگشتم. يك درخت و يك زاغ آتش زده‌ام، تا در دورترين خاطره‌ات، صداي بلند خواهش آب‌دزدكي، هم‌چنان بخواند؛ با بر آمدن دود، از تپه‌اي مسطح، در امتداد نگاهي‌ت كه بر اطلس تنهايي‌ت يافته‌اي.
گلويم، تشنه‌ي زوزه‌اي‌ست، كه خواهش عبور پوستت را تاب ندارد.
اي نگارستان كبود آرزوي اخته‌ي من.
نوشتن گونه‌ي يادآوري‌ي توست، وقتي‌كه با زبان، از امتداد بازوي نخل، مي‌آويزندت.
مي‌آيم، الك آويخته و مهجور، تا يادت را پاي نخلي بالا بياورم، كه من بودم.

چهار – اين باغ هرزه.

پنج – من از تباهي به پوستيني خو مي‌كنم آواري. نوشتن ِ انزجاري كه در خطوط كف دست، تل‌انبار شده.
در سخاوت اين زمين، هر گوشه، رازي‌ست پنهان، به فراموشي سپرده.
اي طبع مرگ.

شش – در تو زادي‌ست سركوب شده در من. صبحانه‌ام نيش – كه پاي بكوبم و نيابم – به غسل كه مي‌روم - غزل مي‌شوي – كبوتري آن‌جاست، ميزان در دروغ‌هات – آن‌وقت، مي‌ريزد و ربط – كه – آن‌كه – آن‌چه – پيدا نمي‌كنم -
قصدي‌ست در آوردن تو، به اين يال سوخته، قصدي‌ست.
قصدي‌ست در آمدن من، با اين آتش، قصدي‌ست.
كمي گريز از من مي‌گذرد، كه مي‌گذري...

هفت – نوشتن گونه‌اي مرگ مي‌خواهد، كه هنوز نيست، تا هنوز بشود. گونه‌اي نوشتن مرگ است، كه ديگر نيست، هنوز نيست.


نوزده خورداد هشتاد و شش
از مجلد اعترافات 


مرگ با من به صومعه مي‌رود
مرگ با من از رودخانه مي‌آيد
مرگ خود دو صوت متوالي‌ست
در فضاي گود يك ناقوس . . .

از آبي‌ي نفسهاي كوتاه - محمود شجاعي



Tuesday, May 29, 2007

درباره ی فهم انسانی

1- " چنين مي‌نمايد كه در كليه‌ي موارد جزيي عمل اجسام، با دقيق‌ترين وارسي نمي‌توانيم چيزي جز توالي وقوع دو امر كشف كنيم، بدون اين‌كه از قوه يا نيرويي كه علت بدان وسيله عمل مي‌كند يا از رابطه‌ي بين علت و معلول مفروض چيزي بفهميم... كليه‌ي رويدادها جدا و منفصل به نظر مي‌رسند. هر واقعه در پي واقعه‌اي ديگر مي‌آيد و هرگز نمي‌توانيم پيوند و علاقه‌اي بين آنها مشاهده كنيم. به نظر مي‌رسد كه وقايع با هم اقتران (conjunction) داشته باشند، نه ارتباط (connection)"

- درباره‌ي فهم انساني، ديويد هيوم -



هيلاي عزيز

آن نامه را، با دقت بيشتر، دوباره خواندم. امروز در ميانه‌ي خواب و بيداري، پسري آمد و كنارم دراز كشيد، اعتراف مي‌كنم آنقدر واژه‌ها را نمي‌شناختم، كه براي آن هم خوابه‌گي دليلي پيدا كنم. ارجاعاتي كه به ناتالي داده بوديد، برايم روشن شد. گفتم آن دختر، نيمه‌ي ديگري‌ست كه من در اين چشم انداختن كشف كرده‌ام. نمي‌تواني دليل بياوري، اين‌طور كه مي‌گويي – من براي آن شناختن دو پاره‌‌ات كرده‌ام – همه‌اش نيست. يعني قسمت‌هايي از من هست، ناشناخته؛ قسمت‌هاي تاريكي هست، كه با نوري كه اين نامگذاري مي‌اندازد، شفاف مي‌شود. وقتي تن و اندام آن پسر را لمس كردم، به شما گفته‌ام – من هرگز از اين ارتباط پيچيده‌ي تناني‌ي بين اين مرد با آن مرد ديگر، سر در نمي‌آورم، اما تن مي‌دهم، اين از همان جاهايي‌ست كه وقتي نور مي‌افتد، پس مي‌زنم. همين است كه گاهي، ناتالي را صدا مي‌كنم، و شما آن‌طور نگاهم مي‌كنيد.
به تكه‌هايي از آن نوشته كه رسيدم، به ناتالي گفتم، بخوان. چهره‌ي برافروخته‌اش، خاطراتي را زنده مي‌كند، كه هميشه مي‌خواستم فراموش كرده باشم؛ سپاسگزارم. يادآوري‌ي آن چيزها، گفتگوها، وارسي‌ها، بي‌قراري‌ها... گفتم بلند بخواند، گفتم چه شد؟، مي‌دانيد ناتالي، شما به خاطر نمي‌آوريد كه از كي اين خط از آن شما شد، همين آزارتان مي‌دهد ! بياييد نزديك‌تر، وقتي مي‌گويم دوباره همين خطوط را بنويسيد، حيرت مي‌كنيد!، شايد نخواسته‌ايد آن قسمتي از من كه شما را به او مي‌رساند، باور كنيد. نوشته بوديد – كنار مي‌زنيد، تا چيزهايي را بيابيد، كه سالهاست... وقتي صدا را جايي در فضا، وقتي ادامه‌اش را جايي رها مي‌كنيد،‌ و ربط را جا مي‌اندازيد، آن ادامه كه با ترس و لرز پي مي‌آيد، طوري مغشوش است، كه فاصله‌ي سايه‌تان با خودتان را پر مي‌كند و اين تنها تلخ نيست. هنوز هم مي‌توانم همان حرفها را تكرار كنم، اين‌كه شما را دوجنسي خواندم، براي آن نبود كه اين يكان نبودن، في‌نفسه مذموم است. براي اين‌كه حضور من، اين دو جنس را به هم مي‌رساند، گفتم من ناتالي را از شما باردار مي‌كنم؛ تا كسي انگشت اتهام به سوي شما نگيرد. ناتالي پذيرفت، شما پذيرفتيد، من پذيرفتم.
اما،‌ همان روز، دست خط ديگري كه از جانب شما رسيد، ناتالي را پريشان كرد. دير رسيده بودم، براي همين فقط سايه‌ي ناتالي مانده بود، و دست‌خط شما، كنار ديوار. گفتم ردي از خون بايد جايي باشد؛ توصيه‌ي شما جدي بود، نفرت بايد باشد تا زندگي – شكل ديگري از زندگي، هر جور كه اسمش را مي‌گذاريد، شما آن قسمتي از خودتان را كه ناتالي‌ست پس مي‌زنيد، تا به من برسانيد، تلخ‌ترين شيوه‌اي‌ست كه كسي مي‌تواند خودش را انكار كند. چطور مي‌توانيد تا زماني‌كه خودتان را نشانخته‌ايد، ديگري‌ي خودتان را بشناسيد كه بعد برسانيد به ديگري‌ي من، حالا تا خود من. خونسردانه همه‌ي جاهايي را كه مي‌توانستيد كمين بگيريد، جستم. به ياد آوردم گفته بوديد، يك وجب جا كافي‌ست تا امان بيابيد. چاقويي برداشتم تا كنار و گوشه‌اي كه پيدايتان مي‌كنم، همان‌جا روبروي‌تان بايستم و كارد را به گلويم بفشارم، تا بدانيد كه رماندن او، ترساندن او، همان آرامش خاطري را برايتان مي‌آورد كه نمي‌خواهيد. باور كنيد اين ضربات، آدم را پير مي‌كند و يك عمر كه در ثانيه‌اي طي مي‌شود، فاصله‌ها را بر مي‌دارد.
با اين حال، ناتالي، واژه‌هايي هستند كه لااقل براي من، حدودشان را از دست داده‌اند. اين‌جايي‌ست كه خطر را، با تمام وجود احساس مي‌كنم. وقتي از مفاهيمي حرف مي‌زني، كه تعين ندارند، وقتي كلماتي را بر مي‌داري، كه مرزشان برداشته شده، الكن مي‌شوم. نمي‌دانم، شايد حق با هيلا باشد، وقتي مي‌گويد تو اين چيزها را نمي‌فهمي، قبول مي‌كنم، آن چيزهايي را كه نمي‌شود اندازه گرفت، براي من مفهوم نيست. اما قبول كن، گذاشتن چيزهاي زيبا كنار هم،‌ زيبايي نمي‌آفريند. مي‌داني كه اين‌ حرف‌ها را با زبان ديگري هم مي‌توانستم بگويم : اشاره و استعاره. اين‌طور نيست؟ و وقتي حدود از دست رفته باشد، مرزهاي جديدي كه در پي مي‌آيد، گاهي آن‌قدر گيج‌ات مي‌كند، كه نمي‌تواني مركزيت را در آن اشاره رديابي كني. اين چيزي‌ست كه آزارم مي‌دهد. همان چيزي كه تو را مي‌آزارد، صداي اعتراضي كه آن‌قدر بلند و رساست، كه حقانيت‌ش را از دست داده. دقيق‌تر بگويم، اين نقطه‌ي اشتراك، كه انفصال تو از اوست، و نزديكي من و تو را مي‌آورد، عصياني كه تو را در برابر او مي‌نشاند و مرا در حد فاصل‌تان، آن‌قدر گنگ است، كه گاهي اين پرسش را پيش مي‌آورد كه آيا اين اشتراك، خود، نقطه‌ي عزيمت من از تو نيست؟
خردتر كه بگويم، حيات من سپردن تكه‌هايي‌ست از من، به ديگري، به هر ديگري، كه تداوم‌ش، خواست‌ش، زندگي‌ست. اين سكوت مشكوك را نمي‌پذيرم. سكوتي كه هر لبه‌اش مشكوك است، به شما بگويم، آن ترك، طرد، نوعي خواست بود، همان‌قدر كه خودتان مي‌گوييد، هر نفي‌اي مايه‌هايي دارد از اعتبار آن چيز، نمي‌پذيرم كه بگوييد چنگ نمي‌زنيد، يا فرقي نمي‌كند. پشت اين چيزها سنگر گرفتن؛ هيلا حرف خوبي داشت – آدم نمي‌تواند صرفن بپذيرد، پذيرفتني كه هر پذيرفتن ديگري را نفي مي‌كند، نمي‌تواند فقط از روي آن چيزي باشد كه اسمش را مي‌گذاريم پيش‌آمد، اين‌كه مي‌گويي، يك‌جور عقب نشستن، كه جز آن چاره‌اي نيست را نمي‌فهمم. وقتي ناتالي را در شما يافتم، دو پاره‌تان نكردم، ارتباط من با ناتالي، آن‌قدر دروني بود، كه شما تا مدتها، ندانستيد. هراستان را مي‌فهمم، من او را جاي شما ننشانده‌ام، خوب مي‌دانيد براي همين گفته بوديد – آن چيز را نخواهم، بهتر كه مي‌گفتيد يعني آن چيز را نخواهم، به روي‌تان نياورم، مي‌دانم؛ اما اين‌طور من به ديگري‌ي شما، به ناتالي‌ي شما خو گرفته‌ام و اين فاصله را تنها با تبديل شدن، مدام با شدنِ ِ‌او،‌ شدن ِ خودتان... تكه‌هايي كه من دارم، هر كدام در هر كجايي، كه رشد خودش را دارد. آن حالت‌ها به خاطر اين تكه‌هاست، كه جهش‌شان، رشدشان، در هزاران ديگري مكتوم است. به روي‌تان نياوردم،‌ اما شما، من را و او را و بيشتر خودتان را در اين چرخش نگاه مي‌كرديد و اين هراس همواره، همراهتان بود تا آن چيزها را براي من، بيشتر براي او بنويسيد. سپاسگزارم.




2- " بنابر اين، وقتي مي‌گوييم امري با امر ديگر ارتباط دارد، مقصود ما اين است كه آن دو در فكر ما كسب رابطه كرده‌اند و باعث اين استنتاج شده‌اند كه از هر يك وجود ديگري را نتيجه بگيريم. "


- درباره‌ي فهم انساني، ديويد هيوم -



  عزيزم

مشكل جايي‌ست كه نه تو و نه من، نمي‌توانيم آينده‌اي را متصور باشيم. ميخ‌ها و بندهايي هستند كه من را به اين زمين، دوخته‌اند. پس تنها، لحظه‌ها را به غنيمت بر مي‌دارم. چه‌طور بتوانم چيزي بخواهم؟




هفت خورداد هشتاد و شش
براي مجلد اعترافات

Tuesday, May 1, 2007

خودگاهان - رسم / دو

با دستی این چنین سرد
و خورشیدی در قلب
اکنون، من و حیات
خطی میان خستگی و مرگیم

- هوشنگ آزادی ور -




خودگاهان – رسم
دو.



دستم را، نگاه دستم را، روی اش لمس ام، بگویم که، هرطوری، آدم، طوری، حرف بزند، صدای خودش را، با خودش، حرف، حرف، یک وقت هایی، نه فقط توی اش، یعنی صدایی از خودش، از حنجره اش، برسد، به خودش، به گوشش، هر حرفی، یک حرفهایی هست، هرچه می خواهی، با خودت می گویی بگویی، نمی توانی، هی می گویی، برای خودت، توی خودت، به صدا که نمی رسد، نمی توانی، یعنی گاهی، این طور می شود، که، آن که، آن تو، صدایش، می رسد، می خورد و بر می گردد، و تو را، بلند می کند، می رساند، نه فقط این که، صدای هر که را، صدای خودت را هم، صدایی از خودت را هم، نشنیده گرفتن که، نشنیدن، یک جور خواست، که خفه اش می کنی، دستم را، عرق و پیشانی و دستم را، آنقدر لمس، که رگهام به خون نمی رسد، می گذرد، و خفیف، توی دنبال کردن، انگار که، چه طور بگویم، یک چیزی، پتکی، تند، با خون، با پیشانی و برآمدگی ی پس گردن، با خون، و یک لحظه ست، که سرما، و یک لحظه ست، که خواب، و آن قدر شادی، که یک، به یک، نمی ماند، نمی رسد، در ماندن، فاصله ای،
این طور نیست،
درماندن،
می گوید محبت آدم را، هر آدمی، کو آدم؟ این طور نیست، وقتی، یک وقتی، این طور نیست، می شود گدایی ست، آنقدر بزرگ، که از طلب، از رد شدن، می گذرد از ماندن، از طلب، بند نمی کند، نرم نمی کند، یک چیزهایی ست، دوری ست، با دوری پر می شود، نزدیکی ای هست، که در دوری اش، یک نزدیکی، تنی روی نفسی، قفسی به قفسی، توی هر قفس، پرنده ای ست، که از هر نفس، روبروی هم، چپ و راست، نشسته، پرنده ای، جایی، برای هر نفس، پریدنی هست، به دستهایم که، به ضعف، خالی ست، و توی نگاهی، امتداد نگاهی، گاهی، حرفهایی هست، که توی همان قفس، همان پرنده ای ست، که رهایی ش، من این طور حرف می زنم، هر طور، شبیه خط نیست، یک خط را، هر خطی را، می گیرد، به جایی، ادامه ی هر خطی، بعد چند سال دیگر، گفتم، چندین سال، شاید، کو آدم؟، که صبر کشیده باشد، دورش، بندی ست، می دانم، سنگ را، هر سنگی، همیشه اما، یک حرف هایی هست، این که، هر سنگی نه، یک سنگی ست، که علامت، رنگ، دنباله ی استخوانم را، دنبالم چشمهایم را، می گویم این بو، یک روزی، چند روز، می شود بویی، که دیگر، التماس من است، تقاص من است، تنهایی ی من، یک بویی از آن آبی، توی آبی دراز که دراز می افتی، فاصله ای بین رگه هایش، بین رگ تا آبی، فاصله هایی، که با نزدیکی، با رساندن لب، دندان، سینه، با صدایی، پر می شود، و این نزدیکی، وقتی به درون، وقتی توی آن شبکه ها، کنار هم، امتداد هم می شود، آبی ی خاکستری، در مجاورت خطوطی، که منحنی را، به گدازه، به استخوان های سرد گدازه، می چسباند، می رساند، شکل اشک، شکل اندوهی، که در شعله ای، آن جا که آبی می سوزد، شکل غریبی ی با هوا بر می دارد، هر آن در مجازات، به مجازات، او را که خسته، با چاله های درونی اش، کو آدم؟، هر آدمی را
آنوقت یک دشت، آسمان اندوه را، می سوزاند
یک دشت آسمان
گفتم جاهایی در من مانده، که کودکی ش، راهی بلند و تار، کودکی ای در مات مانده، که ادامه اش، عقیم و پخته، گفتم اراده ی من نیست، آن قدر از خودم پرتم، که افتاده ام، دستهایم، توی حالت، توی انزجار، توی هر حرکتی، گره ای، من نیستم، تو هم، آن جا، افتاده، همه اش، هر چه را، می گوید، می دانی، می ترسم، چیزی باشد، هر چیزی، کمی، زیادی، که ادامه اش، آمده باشد، این دام، انداخته ام، تو را، که دیگر نمی توانم، به هر چیزی، خرده ای، لذتهای رقیقی هست، برایم مانده، که اگر این حالت را، برش داری، گفتم برداشته ام، دیگر، این ادامه رفتن، این هم، هرکس حقیقت خودش را، واژه ی خودش را، گم می کند، نگاه کن، دستهایم کنار هم،
من اگر برگردم، می ترسم
دستهای او را،
بر که می گردم، غریبه غریبه، نشسته اند روی بخاری، وقتی برگردم، دراز کشیده ام، چشمهایم باز که می شود، چشمهای او را، چقدر خط، این جا، روی این کنار و فردا،
من اگر برگردم، می ترسم، و این ستاره های کج توی جوهر، این نشانه های کج، همین انحناهای شکسته، این خط، مثل نقاشی، جایی توی راه، توی باقی ی راه، جا می ماند،
و دست به یکجایی خیره می رود، بسته می شود
سکوت می آید، و صدایی که، توی دیوار، از توی دیوار، راهی پیدا می کند، می گوید می دانی، می گوید می شناسم، می گوید آن ها هم، می گوید توی من، یک مترسک زندانی ست، که کاهش را، استخوان چوبش را، بلند می شود، صدایش را، تمامش کنید، موریانه، و این ها را، نقطه ها و خطوط،
یکجور ترس دارد، دست بردن
آنجا که فکر می کردم تو داری، چون آنها، دستهایشان را،
گفتم یک جاهایی در من، مثل این لحظه، ماندنش می شود، بشود، همیشه، قرار نبود،
به هم وصل می کنند،
و او بر می خیزد، و حجم سبزی، گلی که در سبزی، سبزی اش را در ادامه ی تو، سبزی و گرفته گی ش، در ادامه ی خواب انگشتهای تو، سبزی و افروخته گی ش، ادامه ی راهی، می گیرد، می رسد به کناره ای، که سوختن، معنای عنقریب دارد، معنای نزدیک، هر نزدیکی، کنار یک سبزی ی این گیاه، دراز کشیدنی ست، خواستم بگویم، آنوقت ها هم، آن تاریخ ها، من هم، توی گیاه بودم، سرعت آوند، و از خشونت گوشت، رد نمی شدم، که حالا روزگارم، برهوت، تنم، سرمای استخوانی ی برهوت، خواستم بگویم، خسته می شود، رها می شود، گفتم این طور نیست، رهایش نمی شوم، نمی شود من،
دیر شد، نیامده بود
صدای کف پایم روی سنگ، صدای پاشنه هایی که روی سنگ، این التهاب را، جابه جای این التهاب را، درنگ می نشاند، و به یاد آوردن، که توی آن لحظه ی قدیمی، توی آن حظ کهنه، هرچیزی، همه چیز، کنار من، ماجرایی،
بعد می گویند، برویم صدایش کنیم، برش گردانیم، و من شنیدم که بعد فکر می کنم، و فکری ی صدای بعد فکر کردنم، من شنیدم که دست روی نقطه، روی خط، گره می خورد، صدای کشیدن می شود، که گفت توی آینده، آن لحظه ای هست، گفتم بگو، طاقتش لیز خورد، گفتم بگو، حالت اتصال دارم، ناسزایی، چیزی، تا جایی باشد، که این بندها، آنقدر نازک بیایند، تو برنخیزی، گفتم بگو، رازهایی هست، که صدایش، از خاکستری چشمهاش، از برجستگی هاش، بلند نیست، و حروفت چنان نزدیک هم، کنار هم، توی هم، نیافتد، نیاید، که همیشه اینطور نبوده باشد، که تو هم، صدای تو هم، هیجان تو هم، بلند می شود و بند می آید،
پت پت
وقتی می گوید قشنگ
می گوید همیشه می خواستم، اینطور باشد که این خطوط، نقطه ها و دستها، که این نقطه ها، وقتی دستم حال خودم نیست، مال خودم نیست، می گوید افتاده ام، گفتم به نفس، به شماره، و من می گفتم، آنبار هم، دستهایم کنار هم نبود، که نرقصید، خندیدن، جمع شدن، مچاله شدن مردمک، بهانه ی تاریکی باشد،
چقدر تندتر،
آدم خنده اش، گریه اش، لحن اش، فکرش، به جز به خیرگی، به یک حالت، به یک چروک، نمی آید،
نمی دانم،
خیلی جرات می خواهد، این ها را، هر کدام، به هم بچسبانی، کنار و پشت، آنوقت بویی، هر بویی – صدایی، به هم برسانی، سرد باشد، همه چیز یکدست را، کنار هم، به هم برساند، و یک لحظه، تو را بیاورد، تو را برساند،
و یک فریاد
دستهای چرب و سرب
اگر آنوقت باشد، معطل نمی کند آدم، زورش نمی آید آدم، از بالا می آید آدم، حالا می فهمم
می گوید فاصله هایی هست، بین آدم، از این دست، به آن دست، برش که می داری، تو همین کار را می کنی، بر می داری، می گوید فکر می کنم لختی ست، برهنه گی ست، سرد می شود، می گویم خوب بازی مان را، صورت دیگری ست، می گوید یعنی آدم را، بیچاره آدم را، این طور می لرزد، و به هر چیزی، تکه ای، اسمی، یا از چیزهای دیگر، چنگ می اندازد، می گوید این آدم نباید، گفتم تحقیر شده ام، گفتم یک ترحم، به جای همه ی آن خلعی که می گویی، برای تحقیر من، شکستن من، می گوید فاصله هایی هست، بر که می دارد، آدم را، بیچاره آدم را، افشا می کند،
برای من این طور، بوته ی زعفران و شالی، دور از هم، فقط یک طعم، یک لحظه ست، که همه ی این چیزها، وقتی شهاب، وقتی دنباله های شرجی ی یک ستاره، توی دشتی، دستی، می افتد و می سوزد، برای من اینطور باشد، که این زرد را به شالی، این طعم، آنوقت نفرت جمع می شود، و حالتم را، حالت دهانم را، به هم می زند، برنگردم، نگاهم نیافتد،
باور کن، فقط این را نخواستم،
گناه کرده بودم، ببین، دستهایم، بازوها و آرنجم، تنهایی ی جاهایی که می توانند بمانند، چقدر؟، هر قدر، به اندازه ی رفتن تو، آمدنت، فقط سرما نبود، سرما از کجا؟، گفتی کاش بمیرم، و آنوقت، دیگر دنیا نیایم، یک هیجان دارد، که وقتی این هیجان بمیرد، اگر آن وقت دیگر بود، به این چیزها نمی افتادم، خیلی فرق کرده، فرقش توی ردی ست، ماندن ردی، که بشکنم، و فکر می کردم، پاسخم را، صدای نفسم را، بازدم ات، گفتم
تو هم از آن وقت دیگر، از آن سرما، یکهو می آید، بر پوست و رگهایت، بر ستون فقراتت، چنگ می اندازد، می ترسی، این هم، یکجور بازگشت، که وقتی دستت را از رویش برداری، وقتی تنت را از رویش، برداری، آنقدر می ترسم تا گریه، که، نهایت عجزی ست در رگ، به پایش می ریزی، حالا حالتی بر می داری، که یک جای دیگر، یک عمر دیگر، پیدایش نمی شود، و این بار من، توی همان دهان، که فکرش را می کنم، جوانه می زنم،
اما اینطور، نگاهم نکن، نگاهم که می کنی، اما اینطور، می سوزم
یکجور فاصله ام گرفته، که این فاصله، هر که باشد، با هر که، می فهمی، می گویم برمی گردم، اگر، می ترسم، و هرکه باشد، خودم نیست، بیشترش کسی، هر که، بدم می آید، زجرم می دهد، نفسم را، صدایم را، سینه ام را، بند می آید، می گوید هر فاصله ای را، هر قدر هم، نمی شود شناخت، گاهی منم، گاهی اعصابم خراش گرفته، گناه کرده بودم، یک آب، هر فاصله ای را، بر می دارد و اضافه می کند، کم می کند و پر نمی کند، می گویم فردا آنقدر دور است، دور است، که نمی رسد، آنوقت یک سال، توی همان گفتن، می گذرد،
حالم سنگین است، به زمین می رسد، به ساده می خورد، توی سبد، پنجره را از هر طرف، می بستم، رو به بستر، و یک جایی، چه کار کنم؟
سرم را می بندم، جنگ ستاره های قطبی می گیرد، و فکر می کند، اگر همیشه اینطور بشود، بوی هزار جنین، بوی نجاست دریا، می ترسم، برویم...
خودم را سپرده بودم، به ربط باران با جایی، خودم را
می گوید بنفشه های عبوس، با رنگهای روشنشان، سبیل های زمختی به روی آدم می آورند
فکر کردم آن زرد، آنقدر برود بالا، جایی، بالاتر، بایستد، نگاهش را بیاندازد، گفتم ببینم اش، گفتم یکروز برمان داری، برویم، ببینیم اش، و بعد بگوید من فکر کردم، همه چیز را باخته و صدای ترش نگاهش
می گویم دیگر برنمی گردم، آنقدرها هم، چون هر چیز، چطور بگویم، تقریبن همه چیز، آنقدر ساده می شود، که دیگر حس ندارد، ماهی ی بزرگ تبدار، تب روغن، و صدای عرق، این جا هر چیز، همه ی آنها که می خواستی، نبودند، ابر افسرده ی کلافی بود
هزار خواب نرفته، خطی کنار پنجره را، از دستهایم، که مال من نیست، می دزد
تا لحظه ای بیاید، که آن چیز، آن وارونه گی، آن صورت، دیگر آن نیست، آدم که همیشه، نمی تواند، نمی خواهد، به آن حالت، به آن رطوبت، من اگر برگردم، می ترسم، برافروخته گی ای که توی خوابش، بشود اضطراب، ورمی که بادش می ترکد، بشود یادش،
خاطرم هست، جاهایی را نشانه رفته ام، که می خواستم توی نشان دادن آن جاها، آدم ها، بیفتم، دراز بکشم، بغلتم، اما یک زاویه ای، فقط، یک حسی، که به آن خواستن برمی گرداند، می ماند
می دانی ال، صدا کردن، هر اسمی، کسی، توی آن بازگشت، همان کنار گذاشتن، فراموش کردن، یا، جایی ست که آن چیز، در فاصله ی آن بازگشت، تلف می شود، دستانم به سرعت نگاهی که می افتد و ورق می خورد،
نمی رسید، که حتی بلند شده باشم، با ترسی که از ادامه ی بلندی ی اوست، به یک تابوت که پنجره پنجره می سوخت، خیره شدم، آنچنان هراسی که، می دانی ال، اگر ادامه اش می شد، - گاهی می شود که چشم تاب ندارد، اضطرابی هست که مثل نیش، توی قرنیه ات، توی رگهای مردمک، مثل خار، و تند یک لرزه ای به جانت می اندازد، که اگر بگویی، - می دانی ال، خرابت می کند،
تابوتی که می سوزد، مرگی را
در مه،
صداقت مه
شرابهای قدیمی، کوچه های قدیمی را، بیدار می کند
از صبر من ریزتر، صدای پر زدن های فواره هایی ست که در کنار رطوبت، به ساعت سنجاق می شود، تا باد با فرفره های آبستن، بخوابد و رگه های ناشناخته ی غربتی، در فاصله های کج – آویخته ی این دست، شمایلی بسازد، چهره ای هست که یخ، تمام خطوطش را، هر کنار و گوش، هر پاره، خراشیده، و می دانم، سکوتی هست که انزواش؛ گفتم آن حال، این حال نیست، که چیزهایی را، آن چیزهایی را که در اتفاق، در حال آن زمانی ی یک لحظه هایی، که خودم بودم، و حالا بارش، یادش، برداشته شده، از شانه هایی که توی آن خطوط، رژه رفته اند، ریخته، صدای غریبی ی شاهزاده ای، که یک هیجان با سوختن، آمیختن، فاصله برداشته، صدای داغ آمیزش این خط با حنجره ای در زغال
ماهی تابه ای که در جنون پوستش،
خورشیدی، به احتراق می رسد
و این علفزار گرمسیری ی تن، ملاحظه ی سنجاقک می شود، در جفتگیری ی آب
ای کبود، که با لکنت...
در این عذاب، سیاه مذاب شب، با پنجره های بسته،
و عبور نفس می زند، بر کناره ی سرد شیب، که طاقت دارد، حریف دیرینه ی صفرایی
گفتم چرا نمی توانم، جاهایی هست، که خط کناره ی امید، خط کناره ی رفتن، دراز می کشد، به گل، و آنجا، جاهایی هست که هر خط، ادامه اش می شود خواندن تو، دور لب و در امتداد بازو
اینبار که بیایم، برایت خلسه می آورم، که تا بار کردن اش، آوایی تازه
من چیزها را در خاطراتم، جعبه های کبریتی که هر شاخه اش سوخته، گفتم ال، از غربت چیزی، برگی که می افتد، یک نارنج، بهار این همه نارنج، من به یک چوب سوخته چطور بیاویزم، که
زایر، ادامه ی پنج شنبه های حرکت را
- بانوی کدورت های تنبل
- زخمی ست
آن قافله
در هراس نیمه شب
آن جانی که یاقوتهای سیاه تبرک را می ربود
در ستایش
زندانبان، قفلی بر قفای حجامت می آویزد
زنگوله ای در تب –
که زنجیر با هر تکانِ سایه
رخوت را به فاصله
هر دایره حباب –
انگار در صحبت تو
یک شانه نفرت، زوزه می کشد
گفتم صورتم را توی ابروهایم، توی پیشانی ام، بال و ابر، پنهان کرده ام، تا از هر طرف یک گودی ای، از هر زخم یک چاله، من گناه کرده بودم، و این باران، تهمت بالا رفتن را، بالا افتادن را، از من بر می دارد،
خواستم به تو
بگویم، من نیستم، یک شب هم که باشم، نوبت برسد به من و بگویم، اینطور نیست، چیزی، کسی، صدایی، هرچه را نمی خواهم، چون خط دیگر فقط آن خط نبود، که شکستنش یکجور، انحنای شکم اش یکجور، بازی ش یک جور، هنوزِ هزار خوابِ نرفته؛
بعد می گویند، یک نفر می آید، نمی رسد تو، به آنها، همه ی این خط، همه ی این کج راهه، به سمتی، سهمی، هر طرف، صورتی، دستش، می رسد به او، او را برای این آتش، برای صدای این جسد که در زباله، می سوزد، گفتم، رفتیم، دنبال هر تکه اش، قطعه اش، فال را گفتم و خندیدند، دیدی دیر آمدم؟، گفتند دیر آمدی، گفتند آن چیزها را، هر چیزی، هر تکه ای، لکه ای را دنبالش گشتم، افتادم دنبال جاهای پا، خطوط، تا نقطه نقطه، که از رگ، از بریدگی های آبی ی اشاره، می چکید، گفتم، این را نمی شود گفت، من همان راه نیستم، چاره ای باشد، شب پر از انزوای من بود، و روی شتاب رطوبت، بافه های مویی که در خلوت آن سنگ، می سوخت، گفتم من اگر آن رگ را، دست را، دیدی چطور می گوید؟، خیلی ساده می گوید، چشمهایش، هر حالی، حالتی را، له می کند، انکار، که انگار آن مرگ، آن افتادن، هر افتادنی بوده، مرگی بوده، گفتم خطوطی توی کف دست هست، که عاقبت را پنهان نمی کند، اندازه ندارد، و آن جا یک طلبی ست، که آن شب، در پاره های مشترک هر التهاب، یک رگ و یک دست، نبضی، از شبکه ی سینه می گذشت، تا گوشت را، نجاست گوشت را، به سخاوت آتش، و به ضرب آهنگ گناه باران، همه اش گناه من بود، که، همیشه یک سوزنبان، نمی تواند چشمهایش را، از درختی آن دور، وقتی صدای پایی می آید، که هزار مرگ را تابوت می کشد، ندوزد، و صورتش، چشمهاش و صدای صورتش، حوضی که یک ماه، تا آن درخت، پر می دهد، یک ماهی ی ملتهب، در جا به جای سوختن درخت، خاکستری هر شاخه، قلاب می شود، به انتهای سوزنبان، بعد می گویم، التماس، به استخوان که می رسد، یک عمق دارد، به یک زخم همیشه، به تاریخی، همیشه، بخیه می بندد، آن وقت او، از بالای عینک، به چشمهای آسمان، خیره می دوزد،
جانی تمام قصدش را، در حرکت کند بازوش، و فواره های خون، یک نعره داد می زند، من قتل کردم، و از کناره های کوچه، ترسیدم، همیشه همینطور است، این سنگ فرشها، آدم را یقه می کند، به خیابان که می رسد، پرنده های برقی، لاشه لاشه، جمجمه ها و نوکهای سوخته شان را، به پاشنه های پای او می بندند، می گوید، ساعتی را که به مچ درخت بسته، مال اوست، و او در رعشه ای حیوانی، دستانش را از انتهای طناب، بالا می آورد، تا یک روز،
گفتم، من برگردم، اگر، خیابانهای این شهر، از لاشه ماهی های عقیم مانده، این راه های یبوست، بو می کشم، و گفتم، تمام جای پاهایی را که به نوزاد مرده می رسد، و گفتم تمام جاهایی را که به نوزاد مرده مردی، می گوید نه، و گفتم تمام ارتکاب، در مچ تو، گردی ی یک جهان افتاده را، که دارد عقربه هایش را،
این شراب های قدیمی
این سرزمین پخته ی شن
سقوطِ
بانو در چاه های زرد
اندام من که بماند، گندیده می ماند و بوی تو را هضم می کند، می افتد توی ماز، صدا را، هر چیز صدا را، مدام هجی می کند، توی رگهای حنجره اش، می ماند، توی خون اش، می بندد که باز، وقتی به آن می رسد، همان را بردارد، بشود خود ِ آن، که نمی شود، که در هر حرف، و با، همان صدا بزاید، که اوست، الک دولک می کند، چرخ، که یک ماری، پایی، عقربی، بر حفره های توی یقین همان آدم، می افتد، بوسه ای، نظری، تا توی آن افتادن باشد، هی چرخیدم، گفتم از یکجایی، دوباره، آنها که می گندند، نمی ایستم که خون آن تابوت و پنجره ها، می گویم شیرین، خیلی شیرینِ معصوم، که معصومیتی هست، می پاشد، از توی چشم، از کف یقین دست، و آن حرف، هر حرفی که همیشه، می فهمی، یک جای آدم، گیر، حفظ کردن صدایی، هر سپردن صدایی، به خاطره ی سینه، حبس، عصب، حنجره، راه از من می گذرد توی ماز، بین آن خانه های کبریتی، هر مار از من، سوختن سایه هایی ست، در شب، آبی از روی نوک انگشت های پای تو، می گوید انگشت، چشم که داشته باشد، از توی درز، از توی سوراخ های نرفتنی، می افتد به ادامه، و بعد بزنم، که نمی دانم، انگار بازی ای، که رسم اش تکراری ست، می دانی چند سال، بعد، توی همان خیابان، سایه های توی همان خیابان، نه گفتم، می فهمی خیلی سال می شود که راه رفتن ات، پریدن ات، - یک چیزهایی توی آدم می ماند، گم شده، می شود دمل، که چرک ندارد، دردی که ندارم جراحتی، زخمی، بایی ندارم، هری ندارم، ندارم که کنارش، هر و با، کنارش، ساده، مثل افتادن آن آب، روی شیب سقف،
آخر این حرفها را، اگر می خواستم بریزم، آن روزها، سخت نبود، چقدر سخت، می ریختم، که همه اش، این آزار، ذره ذره، نریزد، که بگویم حالا حالا، به او هم، تا دوباره، یک مازی هست، هی که می چرخی، روی زمین بگردی، زوزه ات، صدای رسایی، جاهای پاهای خودت را، جاهای چروک پاشنه، آن جاها که رسم چشم هر انگشت، روی این خطوط، می فهمم، آدم غرور دارد، گم می شود، نمی داند، برای همین، بلند که شدم، دستهایم را به آب سپرده بودم، که برقصم،
می گویم همه اش، بیشترش، قدرش، این نباشد، نبود، دست تکان دادن هایی هست، که قطار را بدرقه می کند، دستی که راه را می بدرقاند، آبی که تا برگردد، ببرد، ماهی را نمی برد، سنگ را نمی برد، سنگی هست که آن آب را، هر ماهی را، سنگی هست، بر می دارد، نمی رساند، آن جا، آن وقت، وصل گم می شود، کم می شود، از پری، توی هر موج، تای هر صخره، که می رسد، هر فاصله ای را به صخره، می رساند می چسباند به آن صخره، تکه تکه های آبی ی رسیده می شود، جهیده، که روی طاقت سنگ می شود غسل،
خسته، نه، از حالا، از خیلی
بعد که بردارم و بگویم، تو که یعنی، نحوست بهار، تلخی ی سبز زبرجد و علف، تا عق، کنار من، کنار راهی ست که تکرارش، هی، کفی ست، که موج، رطوبت اش را، چندش اش را، می رساند به این سبزی، که این نحس می ماند
گفتم، می روی ال، و تمنایم را، با خودت، می روی، آنقدر زیر خروارها خاک اسفنجی ی این جزیره، نفس باخته ام، که حنجره ام، توی استخوان جمجمه ام، از صدای صدا کردنی که دیگر، در این حجم دوخته، بالا نمی آید، بند آمده، و این مترسگ نر،
اصلن خسته ام، از پنجه هایی که شکارم نمی کند، از پنجره هایی که پروازم نمی کند، از عمری که توی کف، روی کف مانده ام،
این حرفها مگر چند ثانیه بر می دارد، که می شود این همه کش، روی این رطوبت کف، با چشمهایی که خیسی ش، مگر چند ثانیه بر می دارد، که همیشه، گرسنگی عادت نیست، کف پهن فقری ست، در انزوای رخوت بازو، ماسیده،
گفتم چه چشمهایی ست این پل، که پلکها و مژه هاش، خزه می بندد، از این خیره ماندن،
و فکر کردم این نبض، به نوسان من، نمی رسد


دوازده اردی بهشت هشتاد و شش
دفتر سفال


توصیف چشمه ساران -
درد گرسنگی را
- تسکین نمی دهد

- پرویز کریمی -

Monday, April 23, 2007

خودگاهان - رسم / یک

کاروان من
رفته است
و راه را
با خود برده است

- سرابهای کویری، منوچهر شیبانی -




جاهایی در ذهن، خواسته هایی مسکونی هستند، که ممکن است تا ابد، خواسته ی ساکنانش باشند، و ادامه داشته باشند، آن جا خواست، سکونت در خواسته ای می شود که از اراده، اخته ست، جاهایی که رسم ساکنانش، آوردن، رنده رنده کردن، قطعه قطعه ی قربانی ست، قربانی که می تواند، خودش باشد، همیشه، از ساکنانش باشد، که یا تازه ست، یا قدیمی ست، قدمتش در تکه تکه ی قطعات بارهایی ست که خواست قربانی شده، جاهایی از تنه ی درختی، که ریشه اش، از خون قربانی ی ساکنانی ست، که در مجاورت آن، خواستن سکونت را برگزیده اند، به رنج پذیرفتن رشد شاخه هایی، که سینه شان را، به خواست، به ادامه ی قربانی، هبه می کند؛ جاهایی که اراده به رمز می رسد، و خواسته را، در سرخوشانه گی ی کشف، از یاد می برد...


رگ توطئه می کند، از امتداد پیشانی، انتهای شقیقه، آبی ست، در خالی ست و یک حجمی از پرتاب، یکباره بر لبه ای که شقیقه ست، آبی، آن وقت، روی هر مکث، لحظه ای، تکرار لحظه ای ست، هر، تا رفتن به سوی، سوی آن در، صدای کلاغ توی هر قدم، بر می گردد از سنگ، می ترکد، زیر، با آن کش – مالی ربط از گرمایی که جای، بر، نفسی سنگین در آبناکی ی فاصله ای در، بازگشت، جایی که به خاطره اش، سپردن اش، هرچند، یک وقت نیست، پایان دارد، در پایانی که هر بار تکرارش، پایانی ست بر، تمام آوازی که در، ریختن، از تنفر آوازی که، می ریزد، هی ی ی ی
بخشی از مرگ، هر روزی ست، یک جایی از، هر روز، که کسی، مست، نیست، بر لبه ای که می افتد و می میرد و صدا نمی کند، شکستن، از آن حرفهاست، که مرگ یعنی همه اش، یعنی همه اش، مرگ یعنی، یک کلمه ای هست که معنی اش، همه اش، از خودش، خیلی کلمات که معنی اش، از خودش، وقتی می ریزد، مثل، صدای کلاغ، دارد می ریزد، آن وقت، اتفاق می رسد، یکی یکی، دو تا دو تا، چندتا... مرا، تو را، می آورد، می نشاند، من را می نشاندی و برای ام، از کودکی هایی – از کودکی هایی ام، ریشخندم می کنی، که جز آن، هر چه داشته باشم، ندارم، و فکر می کردم، وقتی می روم، جز آن، هر چه باشم، نیستم، و این هم، برای تو، یک بیرون رفتنی باشد، بخندی، تا بیرون، بایستی، تا بتوانی من باشم، بخندی، خنده ات، یک لحظه ای هست، آن لحظه ای که صدا را بر می داری، آن لحظه ای که صدایی هست، که در آن، می شکند، پاک می شود، هرچه باشد، توی همان یک، لحظه ای هست، که خبری باشد، حیرتی باشد، و مرگی ست، می خندی
یک فاصله ای بود، راز داشت، این فاصله ها راز خودش را می رود، یکباره برداشته که می شود، راز می ریزد، تمام فاصله، یکباره، برداشته، رازی، شره شره، از کنار، از لای، از، می ریزد، تمام فاصله، آن وقت، یک سرگردانی هست، که همه ی آن فاصله، - سهم من، را ، راز را، گم می کند، می آید روبرویم، می ایستد روبرویم، با صدایی از لرز، از ترس مانده گی، یک التماسی هست، - ببینید یک فاصله ای هست، یک میز گاهی، چندتا سنگفرش، چندتا انگشت، یک فاصله همیشه،
گاهی کش می آید، تمام اش را می گیرد، می شود حذف اش، می افتد از راز، برای من، آن وقت، برای تو، اینطور
بود، که چندجور مطالبه اش کردی، با چیزی، با چیزهایی، من با تو، با دیگری، یک چیز- با یک لیوان، دست زدن
با یک لیوان، رقصیدن، صدایش را، و شکستن، برداشتنش، من با تو، و
فاصله ای که حقیقت دارد
رازی دارد که می افتد وقتی
همه اش می شود
فاصله
فاصله
تمامش که می کنی، یک مرگی هست، که هر روزی ست، می نشینی پای رفتنت، پای درنگت، جایی انتظار می شود، گویی را، صدایش، بر می داری، خبری نیست، هر چه هست، یک حیرتی نیست، اتفاقی نیست، بلند می شو، هر چه هست، توی التماس روبروت، صدایی، هر صدایی، می شکند، توی التماس حنجره، می ترکد، یک لحظه ی روزانه ست، کشاندن یک لحظه ای روزانه، یک زخم می شود، که از تویش، هر چه بیرون می زند، امتداد لحظه ای ست مدام؛ آن امید، آن مشاهده، آتش می گیرد، در پاره های بیماری ی روزانه، یک مرگی می گیرد، که فاصله را، تا لحظه ی بعدی عطش، که آن حس، یک جور بودن، خواستن، تماشا کردن، یک جور تماشاست، می کشاند، رازی که می افتد، توی شیشه، می افتد، توی جیوه، بعدش، فاصله ای ست، که تا آن، ادامه اش، جایی می شود، بر که می داری، چیزی می خواهی، و آن چیز، خود آن چیز، می رود، دارد می رود




خودگاهان - رسم
یک



یکباره می خواهد، خیلی این جا نباشد، یک جایی باشد، اینجا نیست، تقصیر هرکه باشد، همیشه یک تقصیری باشد، یکی باشد، گناهی باشد، تقصیرش را، کمی از هر چه، تقصیری، شانه خالی کردنی، اسمی روی کاغذ، دورتادور کاغذ، کشیده باشد، شکسته باشد، خوانده باشد، بسوزد، اسمی توی کاغذ، بسوزد، اهمال باشد،
یک – توی دیوار خالی اتاق زندان
جایی باشد، وقتی باد می آید، می گوید، جایی که نیست باشد، تو نباشی، او، جا، نباشد، و صدایی از تو، می گوید می فهمد، حالت ستاره، شکل ستاره، انتظار ستاره، سرمای ستاره، گریه نباشد، می فهمد، شبیه هر کس، شبیه همه، همین کار را، بگذار به حساب همه، به حساب هرکس، می خواهد کسی باشد، جایی که، وقتی به مرگ، به چسبیدن،
به نفت فکر می کند، یک جایی، توی آن دور، توی تن، توی نگاه، افتاده ات به شن، شباهتی هست، به لاله، آن دورها، که گوش دادن به صدایی ست، پشت آن موج شن، روی آن سایه ی شن، شباهت نامنظمی، شباهت غصه داری به لاله،
ثروت سوزاندن،
یک الهه ای باشد، سرگردان، با شنل نفت، می گوید، که همیشه، توی رگهاش، توی خطوط کج شن، جریان دارد، یک جایی باشد، سدی، این را، جریان را، جریان الهه ای سرگردان، پشتش، نگه دارد، عمق بگیرد، توی خودش، عمق بگیرد، و یکباره، از آن جا که،
نباشد،
غرق می شود، هیچوقت پر نمی شود، تقصیر موهات، چشمهات، ابروهات، صدات،
سخت بود، خیلی سخت، می گوید، این همه سال، صدایی را، هر صدایی را، تکرار کردن، توی آن حجم خالی، تا به یاد سپردن، توی این حجم خالی، برای غرق شدن،
می نویسد،
روی هرجا، وقتی، چشم هایش را،
می افتد،
به همان جا، نرده، رنگ، خاکستری، سفید، دستهاش، روی دیوار، جا ماندن، چرا می آیی، توی یادم، می مانی، توی خالی، چرا می آیی، می گوید،
یک امشب،
می گوید هر شب،
می گوید خسته،
این جا نباشم، خیلی نباشم، یکجایی باشم، هرجایی، تو باشی، کنارت، یک ابدیت خفتن باشد، و قلبش، حالت ضعیفی گرفته، شبیه خاموش شدن، نوری که، تمام نوری که، خودش را، پناهش را، از دست، از سو، می دهد، خیلی، و ادامه اش، مثل این ها، از جایی باشد، که پیدا کردنش، پیدا کردنت، خیلی سخت، یادم نمی رود، دیشب آمد، می گوید از آن دور، از رد شدن از آن دورها، آمد، من خوابت را، خواب تو را،
قسمت نمی کنم،
می گوید، خواب هر که را ببینم، بیشتر خواب تو را، خود تو را توی خوابم، نمی بینم، اگر این طور باشد، این طور نباشد، به تو، توی بیداری، خیلی خیال نمی کنم، یعنی صدایت، هر جوری باشد، هر طور که نشنوم، که بشنوم، می فهمم، مثل تقلا، مثل تف، می گوید چه کار کنم، تقصیری همیشه یک جایی هست، توی هوا، سنجاقش می کنی، به هرکه، به من نه
دو – سایه ی درخت همسایه، خانه ی پهلویی، بیست سال
این درد، برای این سال، برای همه ی آن سالها، این درد،
یکروز می آید، تمام این سالها، کنار هم چیده، یک روزی هست، دردی هست، که می شناسی اش، درد این سالهاست، سالهای نیامده، یکباره، دردش، تکرارش، مثل همه ی این سالها،
منطق صدایت، گرسنه ست، جنایت آن لحظه ای ست، که التماس، در آب، متلاشی شد، زندگی ماهی – انه ای که با برق، به یک اسکلت، تقدیم می شود، تقدیر جنبش ذره هایی ست، بی شکلی ست، که دشت را، در التهاب الکتریسیته،
ساکن،
با سوختن، می آمیزد، دستت را، همه ی دستت را، به حالت – گونه ای درد، نگه داشته ای، به بالا، به آب، ابر، آسمان، و زیر،
کنار و پایین ِ زیر، دستهای ملتمسی، نگاه های تبدار، این سالها،
که آنقدر می فهمی، که پشت سرت را، بالا و کنار و زیر، هر جا، نگاه، دوباره، نیانداخته ای، وقتی می روم، یک شاخه گل، یک ظرف، با عطر و تن قایق، می برم، بادبانش، پرچم پژمرده ی سایه هایی ست، از بوهای توی خیابان، از این شهر، آن وقت، و شکل صدا در بیابان، شکل وطن در بیابان، شکل انتهای طنابی ست، که شکل این سالهاست، سالهایی ست، نیامده، رفته، که این خارش پوست، زیر مو، جوانه های خار دردی ست، همه ی سال، که تمامش را، کنار هم،
اگر این باشد، همین است، می گوید،
برمی گردی، پیدایش نمی کنی، و او رفته، مرگی که در سنگی، آبی، حبس است، و او رفته، و چنان بیرون می زند، با گلهای سرخ، توی انگشتهایت، که می چسباند، دست به سرت را، رفته، و تمام آن صدا، توی خطوط خیابان، از بالا، از عکس یک خیابان، توی آن سالها، و صدایی که، توی خطوط کف دست، از عکس کف دست، توی آن سالهاست، روزی هست، دستی هست، صدایی هست، تمنا، انتظار، غرور، شهر، نیست
سه – قهوه ی ترشی، در انتظار این لب هست، که می گویی، من چه چیز این قوم را، که باور کنم، این مرگ را، در انتظار این شب، در این قلب، آرام، آرام، چه چیز این قوم را باور کرده ام، که می گویی، یک گروهی سنگ، اینجا، یک گروهی، سنگ گروهی، آن جا، چه چیز
توی این همه سنگ، و اسارت اراده، در وازدن های مدام سنگینی، که عزیمت را، بهانه می کنی، برای ساعتی، لحظه ای، از خواستن، بندی که در کنار ساعت، آبش می دهی، رشدش می دهی، وازدن های مدام سنگینی، که غربت را، در فاصله های، از سنگ، تا ساعت، بند به بند، را، چه چیز این قوم
گونه ای مقاربت هست، که کودکانش را، به باد می دهد، گونه ای باد، آنقدر سرخ است، رس دارد، گونه ای از این باد، کنار کودکانی، که می روند، تا آنجا، بر بستر، در رخوت، خانه بیاندازند، در امتداد فاصله ی دیوار، که انزوای بستر، خانه های جدا افتاده ی کودکانی ست، که گونه ای مقاربت هست، که کودکانش را، در رس، به انزوای سرخ، و بوی خاک، بوی بادی که خاک را،
جارو کردن،
در گونه ای دنیایی شدن، که زمانش، در ساعت، با هیجان، موازی با کلوخ و سایه ی چادر،
به گونه ای پرستش می ماند، که در جا به جای این خواستن، رنگ تعب دارد، رنگ شیرین رطب، و آن دور، پیکره ای سنگی ست، در نقشی اسب گونه، با هیبت انسانی، در موازات جایی گم، که نگاهت نیست، روبرویت، هزار ابر، در آسمان، آبی گره می خورند، و رویای یورتمه ای بافته می شود، که از چشمهایشان، چشمه هایی، به خشونت سنگ، بگشایند،
هذیانهای انسانی، که در نهایت شیب، شهامت خار را، تحقیر می کنند،
گونه ای نبض، که تا جایی که، آن جا، نور کار می کند، در موج شن و صورت تو، می تپد، گونه ای یاد، سرگشته گی را، به آب شدن گوشت، می بخشد، آب سنگین، هوای سنگین، لعاب سنگین، مدارای عقرب، در تماشای سفیدی ی ساق، لاشه ی ستاره ای افتاده، که بر زمین، کشاله اش، هیجان نیش را، گونه ای مقاربت هست، که با مرگ
- کبوتر ارابه نمی برد
یک جایی می نشیند، هر روبرویی، می گوید، گله ای شتر، بی ساربان، بر جاده ی یک دست بازوت، وقتی می خوابد، من، یک جای دریا، با الوار، پناه کودکان آواره ای می شوم، که از خیال سینه ات، نوشیده اند، نوزاد شتری، بی کوهان، که نارس، در آب می افتد، پوستش چندش می گیرد،

پنج – می ایستی کنار راه، یقین مرگ را، بالا می آوری، هر که باشد، یک اسمی لابد



دفتر سفال
دوم اردیبهشت هشتاد و شش

Monday, April 9, 2007

خودگاهان / یازدهم

با هجوم سارها
دو اسب
از دهانه‌ي سرخ خويش
افشانده مي‌شوند
و بازي‌گاه باز
موسيقي‌ي ني را
با رهگذارهاي نمانده
به خورد شن مي‌دهد

- اين چنين
در پشت گردنم
ياد كرده‌ام

- نفس زير لختگي، احمدرضا چه‌كه‌ني -



خودگاهان
یازدهم.



من هرکه بودم، خندید، من هر که بودم، رفت، من هر که بودم، فراموشي، خاموشي، من هر که بودم، می رود، من هر که، هر که را ادامه، چطور هر که را، هرکه بودم، شبیه نبودم، این را می گویی، توی خوابت بود، می گویم، که عکس ها، از قاب، هر که بودی، افتاد، خود من، یکجور خود من، می گویی، نبود، دلم افتاد، درست می گویی، او هر که باشد، کرم نباشد، خونت را، نفست را، صدایت را، توی شیشه، شیشه نمی کند، بازی در آوردنی نیست، هر که باشد، تو را، هر طور باشی، نیست، یک طور دیگر، شاید، اشتباه کردی، قسم می خورم، گفتم، هر که باشد، آن مرد، هر که هست، پدرت، این ها را در آوردی، یکی را آوردی، صدایش، آن وقت، گفتی پدرت، باور کردم، رفتم، من هر که بودم، به او، به پدرت، گفتم، این طور نیست، هر که باشد، شبیه شیشه، شبیه شما نیست، یکجور ناجور باشد، زخم جور نباشد، یکطور نگاه می کند، هر که باشد، انگار از کمرش، از پشتش، از ستون فقراتش، چیزی کنده، مهره ای، استخوانی، یک طور نگاه می کند، هر که باشد، پدرت، باور کردم، دلم می خواست، زمین، آسفالت کف بزرگراه، برود کنار، یکطوری، هر که باشد، با همه ی تنهایی ش، برود توی زمین، بزند بیرون، آن مرد بماند، اما فرار، یک چشم برداشتم، یک راه برداشتم، چراغ را خاموش کرد، راه را گرفت، دلش مثل آهو، هی بدود، بدود، به آب که می رسد، یک زخم می افتد توی آب، خون توی آب، می زند، روی دستهاش، می افتد از پهلو، گریه می کند، بزند هی، برگردد، برگردد، گفتم او هرکه باشد، اینطور نباید می شد، اینطور شد، هر طور که می خواست، نشد، یکطوری می خواست، فرقی نمی کند، اگر بیایند، آنقدر اضطراب، اضطراب دارد، که خودش خودش را، صدایش پایش را، نگاهش دستش را، خون را بردارد، پارچه را بردارد، یک طوری، هر که باشد، که نفهمد، خودش یادش، از یادش، از خاطرش، پاک بر دارد و بریزد، بعد برود تا سر خیابان، برود تا سر شب، بگوید نتوانستم، یکجور هراسی آمد، آن طور که می خواست، بعد تو، هیچوقت، خودت را نبخشی، او را نبخشی، من را نبخشی، می گوید تقصیر من، دست من، گناه من، هر که باشم، نبود، یکهو پرید، در رفت، چشمهایش، به مهدی گفتم، برقی دارد، ببین، کیف را باز که می کند، کیف را بلند که می کند، کیف را روی میز که می گذارد، به مهدی می گویم، یکطوری، انگار جایزه، انگار لطف، صدایت می کند، به برقش، به خشابش، به مگسی ش، دست که بزنی، شل می شود، انگار به خود اوست، چطور است؟، به مهدی می گویم، توی خاطر، توی یاد، این نقره ای، هر نقره ای، کش می آید،


گفتم
توی شیشه که بود، اسمش بود، یک حرف بود،
شبیه تو نبود، اگر بگویم، بردارم و می گویم، تمامش را، هر چه بود را، هر کس، بردند، انگل نبود، یعنی توی جایی تاریک، توی راهی تاریک، طوری که همه اش، هر بار، بخواهد بریزد، بریزد بیرون، نبود، جایش خوب بود، یک جایی بود آن وقت ها، با ف ر می رفتیم، یک راهی داشت آن وقت ها، هزار بار قولش را داده بود، نتوانسته بود، کنار راهش، یک راهی بود، هی آب بود، نی بود، خار بود، یک جایی بود، هی قولش را، گفته بود، نشد، خیلی چیزها، چطور می شود، خواب خیلی چیزها را، می گوید یک کارهایی، واقعن نشد، اگر نشد، یک جور دیگر، واقعن توی آن جو، یک راه دیگری، هیچ کس را، آدم باور نمی کند، آن بالا، بالا را نشان می دهد، آدم باور نمی کند، یک راهی داشت آن وقت ها، ده سال یعنی، هیچ کس نبود، همه اش را، بو می کرد، راه را، آب را، بو می کرد، با ف ر، نرفتیم، بعد که رفتم، یک کسی بود خیلی، آب که می ریخت، پودر می شد، آدم زانوهایش، آدم عصب هایش، آدم رگهایش، از ترس، از صدای آن پایین، خیلی پایین، تا می شود، می شکند، می لرزد، می ترسد، نه می رود، نه می ماند، بالا می رود، می افتد، پایین می رود، می افتد، جایش خوب بود، وقتش نبود، وقتش بود، دلش نبود، هر چه بود، یک وقت دیگر، وقتی رفتی، رفتم، یک کسی بود، صدایش افتاده بود، ول نمی کرد، خیلی رفتی، شهاب اولش، نقطه شدی، گم شدی، خیلی رفتی، دیگر گفتم یا می روم، یا بر می گردم، یا می افتم، یا نمی لرزم، تصمیم گاهی، بیشتر، گفتم همه چیز را، همه اش را، با هم، نمی شود، یا من می شود، یا نمی شود، یا آنجا برویم، یا بیایی، خیلی رفتی، آنجا بودم، نشانش دادم، معلق، لیز خوردم، دست خودم نبود، صدا می کشید، یک صدایی از کسی، گفتم یکبار برویم، یک گلوله ببریم، بیاندازی روی میخ، بزند بیرون، بزند توی رگ، بسوزی، هی بسوزی، وقتی بسوزی، می دوم، می دوم، آنجا بود، جایش خوب بود، دلش نبود، نفسش نبود، بعد گفتم، وقتش نبود، راهش نبود، ف ر هیچوقت این قدر، نزدیک بودی؟، هیچکس نبود، دنیا سنگ بود، لیز بود، نشستنی، جایش خوب بود، نمی توانی بنشینی، نمی توانی بایستی، مجبوری، تا می شوی، تا می لرزی، باد می پیچد، روی یک لبه بودی، خیلی رفتی، می دیدم ات، دور بودم، نبودم، باد که می گرفت، هیچ کس نبود، موهات را می زد، کنار می زد، و نگاهش کنی، نمی توانستی، اگر بنشینی، گفتم یک اسب بیاید، صدای یک اسب، صد سال دیرتر بود، اگر به خاک نچسبی، به سنگ نچسبی، یک آسمان سنگ،

گفتم
آسمان می افتد، می افتد توی مردمکت، آن وقت ها، ده سال یعنی، پشت ساقت سنگ، شکمت سنگ، سنگ می بستی، به خاک که چسبیده ای، همه چیز را فکر می کنی، حالا که فکرش، حالا که یادش، می آید، شکل عجیبی دارد، آفتابش تند، پوستت، دستت، رگت، می سوزد، عرق می کند پیشانیت سرد، نذر می کند پیشانیت سرد، برای این نیامدم، آمدم یک چیزی بیاید، تصویری بیافتد، یک چیزی مانده بود، گیر کرده بود، تمام بشود، تا تمامش بشود، این هم یک جورش، تای دیگرش، به خاک که می چسبی،

گفتم
کوه حالت عجیبی ست، پیشانی ی عجیبی ست، تمنای عجیبی ست، ترس، صدا، بو، دست عجیبی ست، دست دارد، توی هر چه، راکدی ست که می شود، هر چه، می شود سنگ، می شود لیز، تصمیم می گیری، اسب که بیاید، یال را بچسبی، خاک را که چسبیده ای، یک جور از بالا، از خود آن بالا، یک سال نذر می کنی، به سمش، به نعلش، جای نعلش، منطق خودش را دارد، آن طرفش هم، هر طرفش، نگاه می کنی، آن همه دست را می بینی، پا را ببینی، آن وقت آن زیر پات آن رود، آن آتش، اگر آینه باشد، به تو می گوید، نذر می کنی، دهانت را ببندی، می بندی، یک سال، با دهان پر، یا بی جا، از خاک، حرف می زنی، می گویی، آن چشمها، یک اسب، یکهو، راهت را، تقاصت را، نفست را، می گیرد، چطور می شود، توی شیب باشی، توی شب باشی، توی چرا باشد!، توی نور باشد!، آن چشمها، برقی که می برد، با صدایت، با نفست، شعله ای آتش، دریایی آتش، زیر پایت، آب می شود، کوه می شود، سر تکان می دهد، توی سر تکان دادنش، تلو تلو خوردنت، یکی مستی ست، یکی تنهایی ست، یکی تنش می شود، همراهش می شود، دلش آنجاست، تمنای عجیبی ست،

گفتم
به خطوط صورتش، به دور چشمهاش، نه که اسلحه باشد، خودکار باشد، توی دستش باشد، همه جا توی کیفش باشد، یک طوری که انگار، دارد بگوید، لمسم می کنی، رعشه دارد، به مهدی می گویم، نوبتم که می رسد، حق دارد، نه این اسلحه، یک جور گل، نه این خشاب، یک جور ساقه، نه این ماشه، یک جور کلاله، نه این گلوله، یک جور شهد، نه این بچه ها، یک شهر، توی هر دقیقه، یکی می افتد، با این می شود، هفده تا یکی، هر یکی، چشمانت را ببندی هم، قطار می شود، صدای قطار می شود، قطار که می گذرد، توی هر گذشتن دو تا قطار، یک ریل، یک راه، یک عطر گم می شود، نگاه کن، انگار دارد، یک جور گل، یک جور هستی، توی لحنش، توی خطابش، یک جور قبح، یک جور دریدگی، به مهدی می گویم، آنقدر سرد است، این تنه نیست، مثل خون ندارد، خیلی سرد

گفتم
راه كه مي‌روم، يكي مي‌آيد، سلام آقا!، آن‌وقت يكي‌يكي مي‌آيد، سلام آقا!،‌ همه‌چيز فرق دارد آن بيرون، مي‌‌نشيني روبروش، دست به موهايش، به ريخته‌گي‌ي موهاش،‌ به سفيدي‌ي موهاش،‌ همه‌چيز آن بيرون،‌ آن‌وقت سلام آقا، چطور؟، يادم نمي‌‌آيد، توي راهرو، وقتي اين‌جايي، هيچ‌چيز، از سيزده سال پيش، چطور از آن همه، انگار همان است، فرق دارد آن بيرون، اين‌جا، زمان ندارد، يك‌ جايي توي اين كره هست،‌ كه بيرون است، همين‌جاست،
- خيلي عارفانه !
- الحاد؟
يك لحني دارد، يك‌طوري مي‌گويد، نمي‌دانم، شبيه پل، رگ را به رگ، آن‌جا را به آن‌جا، وقتي مي‌رساند،‌ چيزهايي را نمي‌رساند، آن‌ چيزها كه نمي‌رسد، - نه. يك‌جور ديگر، الحاد كه نيست. مي‌گويد اراده‌ست، يعني يك وجود ديگر، كه خود اراده‌ست، - يادم مي‌آيد، تو فكر مي‌كني، مرگ دارد،‌ آدم كه مي‌افتد،‌ - آدم مي‌افتد و مي‌ميرد،‌ كسي، هر كسي،‌ براي هر كسي،‌ آدم،‌ مي‌افتد و بميرد، وقتي بميرد – نه!،‌ نه اين‌كه نباشد،‌ تمام شود،‌ بيش‌تر به نبودن، - نمي‌فهمم، چطور مي‌شود، به نبودن، نباشد آدم؟، همه‌چيز همان است، بچه‌ها، همان بچه‌ها، راه مي‌روند، مي‌دوند، زمين مي‌خورم، زانوي شلوارم، پوست زانوم، مي‌برد، آن‌قدر غرور دارد اين بچه،‌ خانوم،‌ توي چشم‌ آدم نگاه مي‌كند، نگاه نمي‌كند، خورد مي‌كند، خراب مي‌شود آدم، لجش مي‌گيرد، - اسمت چيست؟ - برديا آقا! يك عليرضا بود،‌ دوستش داشتي، يادت هست؟، سام را مي‌گويم،‌ نمي‌دانم، چند وقت هست، يك‌ چيزي بايد باشد،‌ برادرش را ديدم،‌ مي‌گفت رفته، كجا رفته؟
- هيچ‌كدام‌شان را،‌ پيدا نمي‌كنم.
- براي آن‌كه آنها، دوازده سال كم نيست،‌ يك رسم مشترك دارد، عادت دارد،‌ كم نيست.
- هشت سال حسين.
زير آفتاب، توي عصر، يك سطل رنگ،‌ با نخ، با قلمو، يادت مي‌آيد؟، ريشهات كو؟، - پريد،‌ پوووف... يك‌طوري، دست‌هايش را تكان مي‌دهد،‌ تكان نخورده‌اي، تو هم زمانت نيست،‌ دلم تنگ بود،‌ نيامدم، حالا آمدم، نفرت داشتم، حالا آمدم،‌ دوباره يكي ديگر، يكي تازه شدم،‌ حالا آمدم، هنوز صدايش، تنها خش صدايش، يادم هست، پدرمان در آمد، اين حياط، به اين بزرگي، خط خطي كرديم، با قلمو، افتادم، پوست زانوم، دراز مي‌كشم،‌ توي آب، خوابم مي‌گيرد،‌ هنوز حرف مي‌‍زند، با خودش، واقعن افتضاح، صدايت، كه مي‌گويد، صداي خودت مي‌گويد امير،‌ توي گوشم، امير و امير،‌ عجب خوابي، زير باران،‌ زير سيل، افتادن تكه‌هاي آب و نفس، اين‌جا همه‌چيز، هيچ‌چيز، افتضاح واقعن، آن بيرون اما، هرچيزي، همه يك نفر، چند نفر، همه ديگران،
- نه اين‌كه نخواهم.
- بيست و چهار سالم بود، ببين، هشت سال،‌ نه سال پيش...
- زود بود.
- دخترم، پنج سالش مي‌شود.
- من هم بودم؟
يادم نمي‌آيد، حسين! آن بيرون، دنيا مي‌رفت، ما نمي‌رفتيم، ايستاده بوديم، يك‌جاي ديگر،‌ خيلي جاهاي ديگر، اين‌جا كه جا نيست، فسيل مي‌شود آدم، پير مي‌شود آدم، كسي كه پير مي‌شود، كسي كه مي‌ماند، تويي، آن بيرون، خودت را حبس كرده‌اي، آن بيرون، خودت را چپانده‌اي آن بيرون، كسي كه مي‌ماند، آن بيرون مي‌رفت، من كه رفتم، مي‌خندي،‌ ببين،‌ بهتر كه پريد، بهتر كه رفت، خوشحالم، تو را كه مي‌بينم، دوباره مي‌بينم، نمي‌خواستم بيايم، يك كاري شد، يك‌طوري شد، چه مي‌دانستم،‌

گفتم
بدحالي‌ست، قبول دارم، جايش خالي‌ست، قبول دارم، جايش را، هر جاي ديگر، چيزي غير از اين، اگر همين نباشد، هرچه باشد، يا فقط آن چيز نباشد، هر گونه‌ي ديگري، به هر گونه‌ي ديگري، راه نمي‌دهي، بار نمي‌دهي، همين را مي‌خواهي، بدحالي‌ست، مي‌فهمم، عمق ندارد، روي سطح مي‌ماند، نمي‌رود تو، چه‌كارش كني؟، قبول دارم، مي‌فهمم، اين‌كه مي‌گويم، وقتي مي‌فهمم، نمي‌گويم همان چيز را، حالت را، بد نيست، اگر نباشد، هميشه مي‌گفتم، نمي‌گويم اين‌طوري‌ست، نمي‌گويم چه ‌طوري‌ست، هر طوري كه هست، يك حالي‌ست، اين حال مهم است، يك‌جايي، يك اثري برداشته، يك ردي برداشته، يك اثري گذاشته، عمقي گذاشته، سطحي گذاشته، گذشته از آن، از رضا چيزي، هر چيز، در نمي‌آيد، دنبال چيز ديگري‌ست، من نيستم، مي‌‌خواهد خودش را، تنش را،‌ بدهد به خاك، من نمي‌خواهم، ديدم‌اش،‌ دقت دارد، يك‌جور عجيبي،‌ سرش به كار همه‌ست، من هم گذاشتم، مي‌فهمم، قبول دارم، كه آن چيزها را،‌ يك چيزهايي،‌ بو كند، او هم فهميد، همين كار را كرد، اين زبان را كه بگذاري، اين زبان را توي آن زبان كه بچرخاني، كسي نمي‌فهمد، همان‌ها هم، هميشه همين‌طور است، به روي خودشان، يك‌جور بي‌اعتنايي، كه اعتناست خودش، مي‌فهمم، او هم فهميد، برانداز كرد، بد حالي‌ست، قبول دارم، اين هميشه هرچه، تكرار، با اين‌كه مي‌داني، مي‌خواهي چيزي،‌ روي هر چيزي، هر چه باشد، يك ردي، دستي، اثري، سايه‌اي، مي‌فهمم، اما اين كه نيست، يادت مي‌رود، همين هم، وقتي رفتم،‌ آن‌جا كه برگشتم، زمان ثابت مانده بود، همه‌چيز همان بود، فكر كردم، بيست سال بعد، يك عمر بعد، باز هم كه مي‌روم، بر كه مي‌گردم، همان‌طور، مگر آوار بيايد، اما نمي‌شود، همين‌ش، زندگي‌ست، توي بيايد،‌ شايد، توي بيايد، اگر، توي بيايد، اميدوارم، دراز مي‌كشي،‌‌ آن هم زندگي‌ست، همين اگر، همين شايد، به اين‌ش،‌ اين‌جاش، فكر كن، قبول دارم، خالي‌ست، چرا نباشد؟، هرطور باشد، من كه مي‌گويم، آن‌طور باشد، تو كه مي‌خواهي، آن‌طور باشد، هرطور باشد، قبول دارم، تحملش،‌ فشارش، حجمش، دردش، اما‌، باور كن، اين يك‌جوري باشد،‌ كه نمي‌خواهي، خودش راهي‌ست، مي‌فهمم، قبول دارم،‌ خالي‌ست، خيلي‌ست

گفتم
يك‌جايي، يك وقتي، دوباره مي‌نشيني، مرور مي‌كني، خودت را مي‌بيني، همه‌جايش، و فكر مي‌كني، چقدر غربت، چقدر دور، آن خودت، از آن‌كه مي‌نشيني، يك‌جايي، يك وقتي،‌ همه‌اش توضيح نمي‌دهد، گاهي توضيح نمي‌دهد، مثل افتادن مي‌ماند،‌ خواب بودم،‌ بدجوري، وقتي مي‌پري،‌ از صداش كه مي‌پري، از نفسش، از گرماش، از رد انگشت‌هاش، هنوز منگي، توي آن منگي، شروع مي‌كند،‌ هي حرف، حرف‌، اين‌طور است، مي‌خواهي بگويي، تمامش كند، گيج مي‌شوي، چه مي‌گويد،‌ هر چه بگويد، گوش نمي‌دهي، آن را نمي‌خواهي، خود حرف را، خود گرماي حرف را، آن‌چه از دهانش مي‌ريزد بيرون، هرچه باشد، از دستهاش، هر چه باشد، خود همان، يك‌جايي، يك وقت ديگر، يادت مي‌آيد، دوباره مي‌نشيني، ديگر نمي‌آيد،



دلم بخواهد بدانم، مادر، در مادر بودن، يعني چه؟، دلم بخواهد بدانم، يادم بيايد، شش ساله بودن، يعني...، مي‌گويد يك كلمه‌اي، يك حرفي، هر بار، هر دوره، تكرار مي‌شود، رنگي مي‌گيرد، زيبا مي‌شود، دلم بخواهد بگويم، مثل پلنگ، مثل گوزن، يك جانوري، هر جانوري، يك فكرهايي هست، بعضي فكرها، دنيا به آخر مي‌رسد، آن‌وقت، خيلي ساده، تمام مي‌شود، دنيا تازه‌تازه، يك فكرهايي هست، تمام كه مي‌شود، مي‌گويم ال، يك‌جور نيست، مي‌تواند نباشد، يك‌طور ديگر باشد، مي‌گويم حرف بزن ال، خواستن يعني چه؟، حرف بزن، مي‌روي توي غار، دستت را مي‌گيري به ديوار، تاريك‌تاريك، چراغ نداري، چاره نداري، مي‌روي پايين، مي‌گويد آن پايين، درياچه‌ي آبي‌ست، كه آبي‌ش، يك نور آبي‌ش، همه‌جا را، توي هوا، توي ديواره‌ها، دستت مي‌گيرد، به پر خفاش، به ناله‌ي خفاش، به جيغ خفاش، حرف بزن ال، يعني همين، كه صدايت را تبعيد نكني، نفست را تبعيد نكني، مي‌روم آن گوشه‌ي دنيا، از شكاف يك سنگ، از شكاف يك معبد، تو كه مي‌روم، صداهاي تبعيدي، جان‌هاي تبعيدي، تو كه مي‌روي، مي‌افتد به جانت، اهل نبودم، مال جاي ديگري، از راه ديگري، اهل نبودم، يعني سر ندارد، يعني ته‌اش پيداست، همين‌چيزهاست، مي‌شود گذشت، نگاه نكرد، گذشت، نگاه هم كه مي‌شود،‌ مرتضي مي‌گويد، امير نگويد، امير ننويسد مي‌گويد، امير بگويد، بند كه بيايد،‌ مي‌ميرد، مي‌ميرم، مي‌گويم همين‌ است، همه‌اش نيست، مرتضي مي‌گويد، دلم تركيد مرتضي، يادم نبود، بهانه نمي‌گويم، نمي‌دانستم، اگر مي‌دانستم،‌ عجب!،‌ همين‌طور است،‌ عقيم مي‌ماند، به‌خاطر زمان، يك‌جايي، توي ذهن آدم، يك زماني‌ست، از جاي ديگري‌ست، مكان ديگري‌ هم هست، مي‌خورد آن‌وقت، توي يك جاي ديگر ذهنت، به يك زمان ديگري، كه واقعي‌ست، كه از بيرون مي‌آيد، بيرون جاري‌ست، مال تو نيست، با مال تو، با زمان تو، با هزار تا زمان تو، قاطي كه مي‌شود، يك چيزي مي‌آيد، كه زمان تو نيست، زمان بيرون نيست، آن‌وقت مي‌افتد به عصب، مي‌رسد به عصب، بايد كند، اگر اول، اگر بيش‌تر از هركه، من را، خودت را، نچزاند، مچاله نكند، ويران نكند، هيچ‌كس ديگر را، دنباله‌اش گم مي‌شود، نمي‌شود پشت هم، كنار هم، مي‌گويم اين‌طور، هيچ‌كس ديگر، نگاه كن، كسي نيست، شبيه هم مي‌شويم، حرف بزن ال، يك كلمه مي‌گويي، هزار صفحه، هر صفحه هزار بار من، فكر مي‌كنم، مي‌گويم، مي‌نويسم، تمام‌اش اين نيست، او مي‌گويد يك‌جايي متن، از يك‌جايي متن، خودش را نفرين، خودش را لعنت مي‌كند، مي‌گويم همين است، عقيم مي‌ماند، اخته مي‌ماند، نارس مي‌ماند، نارس بهتر است، نارس، ته‌اش، مي‌افتد توي يك چاله‌ي ديگري، امير بگويد مثل فراموشي، يك حفره‌اي مي‌افتد، توي سرت، آن‌وقت تعريف كه مي‌كني، به حفره‌ مي‌افتي، فراموشي‌ي كوتاه‌مدت، لذتي دارد، يك‌هو مي‌‌پرد،‌ توي زمان ديگري، فاصله‌ي ديگري، از يك فاصله مي‌پرد، مي‌افتد توي حفره، لكنت مي‌گيرد، مي‌گويم همين‌ است، از يك‌جايي تن، يك لحظه‌ست كه تن، آن‌وقت، به هيچ‌چيز، نه به اين زمان، نه به اين جريان،‌ به هيچ‌چيز نمي‌دهد، چندش‌اش مي‌گيرد، از خودش نفرين، به خودش، يك‌جاي اين‌ تن، يك‌جايي‌ش،‌ بيش‌تر از هرجا، به خودش مي‌گيرد، همه‌چيز آن‌جا، مي‌چسبد، مي‌رسد به عصب، كنده نمي‌شود، حرف بزن ال، يك‌وقت‌هايي، آن‌جا كه مي‌رسد، حرف آدم، نفس آدم، لحن آدم، بالا نمي‌آيد، مشت بزن ال، چنگك‌هاي آدم، پنجه‌هاي آدم، براق مي‌شود، به يك چيزي، به مويي،‌ گوشتي، بياندازد، گره كند، نفس را ببرد، نفرين‌اش همين است، اين‌طور نباشد، هر طور ديگرش،‌ اصلن تصوير نيست، آن مختصات نيست، بيشترش، در زباني‌ست، ساختن زباني كه زاييده‌ي لكنتي‌ست كه در زباني‌ست كه آن زبان خودش – هر زباني خودش، لكنتي‌ست كه خودش لكنت ديگري – يك‌جور اخته، مي‌زايد، يعني دنبال هم، تكه‌هايي زباني، دنباله‌هاي تكه‌هاي زماني، جايي هستي كه،‌ دهان تو، به مكان تو، تف مي‌اندازد، آن‌جا نشسته‌اي، به اين فكر مي‌كني، به او، كه آن‌جا نشسته، رسم نشستن، هر جايي‌ست، ببين، همين را مي‌گويم، يك حالتي‌ست، فعلي نيست، وصفي نيست،‌ اضافه‌اي‌ست، اجباري‌ست، حرف بزن ال،‌ خواستن يعني چه؟،‌ يعني بگو، يك شعله‌اي توي سنگ هست، كه وقتي مي‌رسد،‌ آزاد مي‌شود، رها مي‌شود، يك شعله‌اي توي كف دست هست، وقتي مي‌رسد، آتش را كف دستت،‌ آتش را روي سينه‌ات، آتش را توي نفست،‌ نگه مي‌دارد، رها مي‌كند، يعني مي‌سوزي، مستاصل مي‌ماني، تصوير كه مي‌سازد،‌ يكي مي‌ماند، توضيح اما، يك‌چيزهايي، يك خطوطي، بعضي حرف‌ها، اگر همه‌اش را،‌ بتواني دوباره،‌ دوباره يادت، خاطرت، بيايد، نمي‌آيد، ابهام دارد، يك‌جاييش ندارد، يك‌جاييش فكر مي‌كني ندارد، همه‌اش لكنت، براي همين تكراري‌ست، كلماتش، لحنش، كشف مي‌شود، اشتراك كه مي‌گيري، شماره كه مي‌گذاري، خيلي حد دارد، توي يك رديف، حرف‌هايي‌ست، تكراري‌ست، توي يك رديف، چند تا پرنده، هر كدام شكار، مي‌گويد يك‌جايي خواندم، دريا حيرت دارد از ماهي، كه چطور درون اوست، حيرت دارد از ماهي كه درونش بزرگ مي‌شود، درونش يك ماهي‌ست، توي هر ماهي آن‌وقت، يك‌جايي درياست، دريايي هست، صدايي هست، صدفي هست، ماسه‌اي هست، آن‌وقت، توي اين همه ماهي، يك آفتاب مي‌رسد، مي‌افتد، سر مي‌آيد، توي اين‌ همه ماهي، يك دريايي‌ست، كه توي‌اش، اين همه ماهي‌ست، دريا حيرت مي‌كند، از ماهي كه درونش، مي‌آيد بالا، از ته‌اش، مي‌آيد بالا،




فكر مي‌كند، به تعويق كه مي‌اندازد، چيزي، از درونش، مي‌ريزد بيرون، او مي‌گويد شبيه قنات، شبيه چاه، خشك مي‌شود، نشده، طول مي‌كشد، تا برسد، دوباره بريزد بيرون، فكر مي‌كند، اين‌طور نيست فقط، يك‌طورش هميني‌ست، كه او مي‌گويد، مي‌گويد يك‌بار، آن‌بار با آن غريبه، اسمش را، چه كار داري؟، يك غريبه، يك‌جور بستگي، هر غريبه، يك‌جور آواز، نشستي، گفتي، هي گفتي، ريختي بيرون، بالا آوردي، گفت از بالا آوردن يكي ديگر، از بالا آمدن هركس، من گفتم جزر دارد هركس، مد دارد هر كس، گاهي مي‌ريزد بيرون، كسي باشد، كسي نباشد، طاقت نمي‌آورد، مي‌گويد آن‌بار،‌ با آن غريبه، مي‌داني،‌ بعد از آن، يك غريبه نيست ديگر، چقدر حرف زدي،‌ دوست نيست ديگر، هم را نمي‌شناسيد،‌ مي‌گويد چيزي را مي‌شناسي، كه من مي‌خواهم، من خواسته‌ام، اين‌طور مي‌شود؟، يك‌جور كلافه‌گي كه مي‌آيد، به تعويق مي‌اندازد، تا اندازه‌ي آن كلافه‌گي، اندازه‌ي آن حس، برسد به دست، بريزد بيرون، اگر هميشه، همه‌اش، نمي‌دانم، جسمم كم مي‌آورد، به ناله مي‌افتد، دارد خس‌خس مي‌كند، رهايش مي‌كند، مي‌افتد به تعويق، به پرانتز، به لحظه‌اي، به كلافه‌گي‌اي، كلافي، كه ته ندارد، اين ته ندارد خودش، يك‌جور ادامه‌ست، ادامه‌اي كه خسته‌ات مي‌كند، ادامه‌اي كه هميشه هست، ادامه‌اي كه يك لحظه مانده به ته، يك‌ لحظه مانده به رسيدن، رها مي‌كند، دلم تنگ مي‌شود، آن هم يك‌جورش باشد، فكر مي‌كند، يك‌جورش اين‌ است، كه از حاشيه بيايد، حاشيه مي‌شود صفحه،‌ مي‌زند توي چشم، آن چيزها را، آن خطوط اصلي، آن رنگي‌هاي اصلي، يك‌جور حاشيه مي‌شود، براي حاشيه، مي‌گويد توجه‌ات را،‌ نگاه‌ات را، تمركزت را، مي‌گيرد به خودش، ديگر حاشيه نيست، يك‌جور فريب است، يك گول بزرگ، تا تو را، نه، هر كه را، از آن خطوط، بياندازد بيرون، تبعيدت كند به حاشيه، هميشه اين‌طور نيست، براي كسي اين‌طوري‌ست، كه خود حاشيه‌ست، و يك‌جورش، يك‌جور ديگري‌ش، اين باشد، كه رهايش مي‌كني، روزي، وقتي، بر مي‌گردي، نگاهش مي‌كني، زايده‌هايي‌ هست، مي‌گويد زايده ندارد، چه زايده‌اي؟، كي‌ ندارد؟،‌ كه بايد حذف مي‌شده، كه بايد رنگ مي‌شده، كه بايد منحني مي‌شده،‌ نرم مي‌شده، حالا كه نشده، يك‌جور بكري دارد، يك‌‌جور بكارت دارد، كه انگار، آن وقت‌ها، نمي‌فهميدي،‌ نمي‌ديدي، راه مي‌افتادي، هر وقت كه يك‌چيزهايي را مي‌بيني، يك‌چيزهايي حذف مي‌شود، مگر بنشيني، همه چيز بماند، ده سال بگذرد، سيزده سال بگذرد، ببينيد،‌ در جزء‌جزء اين حركت، يك سكون چيز ديگري مي‌آيد،‌ اين‌كه آن سكوت باشد، آن حركت مي‌شود، اين‌طور هم نيست، خيلي سر راست نيست،‌ يك‌جايي، يك وقت‌هايي، يك غيبتي، حضور ديگري‌ست، همين است كه مي‌گويم وقتي مي‌گويي، وقتي مي‌خواهي، نباشي، مي‌خواهي تاكيدي، رنگي، بر بودنت، بيهوده بودنت، بپاشي،‌ تاثيري بشود، حالا فرض كن،‌ من هم مي‌خواهم، همين‌ها را، همين تو را،‌ يك‌جوري بگويم، هر جوري، پرخاشت نيايد،‌ نفرينت نگيرد، اما مي‌ماند، يك‌جور عقوبت، توي ذهن هركس، كه آن‌كس، آن آدم، آن حرفها نه، آن دست‌ها، آن رسم، آن خط، يك‌جور گناه، يك‌جور بي‌گناهي، يك‌جور قرباني، يك‌جور شكنجه، فكر مي‌كند، هر وقت يادت مي‌آيد، چون ساده نيست، چون سخت نيست، پرخاشت مي‌گيرد، زيادي‌ست، زيادي‌ست




دفتر سفال
بيست فروردين هشتاد و شش

Wednesday, April 4, 2007

استفراغ -> پنج سویه <- در ترکهای سکته

 " استفراغ ← پنج سویه → در ترکهای سکته "

دو خرما در تب
هر یک اعدام ِ دیگری
با یک وجب از جنازه ی لیلی
جنون معطل
بر شبکه ی حصیر

دستی دو زانو
عصب
بر التهاب تنفس شرجی ی واحه
دو خرما در تب
هریک ادامه ی دیگری
در رگ
عجوزه ای سرگردان
با رعشه ای مستاصل
در سایه ی سوختن نخل
زخم خورده و مسموم

دو خرما در تب
هریک اندام دیگری و
نگاه داغ حنجره ی بطری
از جسد خالی
شاخی بر گلوگاه لیلی
می بوساند
یکی گرسنه
یکی کال

پیشانی‌ی طلب
در شاهراه مشکوک بخار
دو خرما در تب
هر یک ادامه‌ی لیلی
بر اضطراب شیشه
بریده
یکی التماس و خنجر
هر یک برهنه و آشفته
در انزوای نخل
یاکریم از شانه‌ی انگشت پر می‌دهد و
بسته
هریک پایی در لیفه
یکی اعدام
یکی ادامه

دو خرما در تب
هریک ادامه‌ی لیلی

و راه، عبوس و تند
خیره بر جنایت

یکی ادامه‌ی دیگری


دفتر سفال
پانزده فروردین هشتاد و شش

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع / پراشه پاشه سه



فروگشا : بازگشت
واکنش : پریدن در قاب، کرانه و کمان – پراشه پاشه سه 


یک.
آن که آن‌جاست، نمی تواند از خود بیرون بایستد از شیفته‌گی به، آن "جا". او در آن تصویر یکه‌ست، با خودش، و پیرامون‌اش می‌شود؛ این‌طور، آن جا، پیرامون‌اش،- می‌شود خودش. جاها می‌شود پیرامون‌اش، آن جا می‌شود، نمی‌جنبد دیگر، می‌شود خودش، جاها می‌آیند آن‌وقت، آن‌طور جاها که می‌آیند، او می‌شوند، هر جا می‌شود او، پر می‌شود همه‌جا، خودش، می‌شود پیرامون‌اش. هر چه بیشتر آن "جا"ست، حجم‌اش می‌شود خودش، می‌شود حجم، و در جاها متورم می‌شود، جاها می‌شود آن جا، زمان بر جا در خودش می‌خوابند، او می‌رسد به شیفته‌گی‌ش. کلمات در بعد چهارم چیزها می‌آیند، طول و عرض و ارتفاع، جا و زمان را به هم می‌رسانند، در پیرامون‌اش، و در آن جا، کاهیده می‌شوند به خودش، افزاینده می‌شوند برای او از طول و عرض و ارتفاع، جا و زمان‌شان در آن جا-زمان می‌ماند، می‌شود خودش. هر حرفی می‌شود متافیزیک آن که آن "جا"ست، هر دهانی می‌شود تورم او، می‌شود خودش در مقیاسی از خودش، و نمی‌جنبد، هر جنبشی در کسوتی از آن "جا"یی‌ست که خودش و پیرامونش آن "جا"ست. می‌شود مطلق قدرت خودش، نمی‌تواند بیرون بایستد.

دو.
نقد بی‌معنی‌ست. دلالت بر خودش دارد، در بار کردن خودش به دیگری، دیگری را در کانون خودش بر می‌دارد، به تایید خودش. این‌طور می‌رسد به خودش، می‌گذارد در کانون قدرت، می‌برد بالا، می‌آورد پایین، زمانِ دیگری را، مکانِ دیگری را، در زمان و مکان دیگری، نمی‌رساند، در زمان و مکان خودش می‌رساند، مقیاس سره ندارد، آن چه دارد از دیگری‌ست که پیشتر در خودش به تایید آورده، ترازویش کرده، دیگری را در رد دیگری با تایید خودش، دیگری را در تایید دیگری عطف به تایید خودش، می‌سنجد. سنجه‌هایش مندرج در تایید خودش است در عقب‌مانده‌گی از سنجه‌های دیگری که در رسیدن به تایید، بارشان پیش‌تر، تایید شده بوده؛ و گزینشی‌ست، چون همه در تایید نمی‌رسند؛ و چون گزینشی‌ست از دیگری‌هاست که در کانونی می‌رسند به تاییدی یکتا. بی‌معنایی، ایده‌آل نقد است. در بی‌معنایی، چرخه به زایش متوالی، ممتد می‌شود، چیزی را با آن به تعویق می‌اندازد، برای تاخیر التزام می‌آورد، برای همین نقد ضروری‌ست، کافی‌ست تا تاییدی – تاییدی که دو سویه‌ست، یک سویه‌اش همان است، سویه‌ی دیگرش همان نیست، در هر دو سو اما همانی‌ست - را از آنچه نقد می‌کند به آن چه نقد می‌شود برساند، تا نقد شونده - متن پیشینی - هجمه‌اش را آغاز کند، مدار بسته می‌شود و تولید به جریان می‌افتد، تولیدی که از خود بر می‌دارد، به خود می‌افزاید.

سه.
یکان زمان ندارد. امتداد زمان جایی‌ست که از یک می‌گذرد. آن که آن جا، آن "چه" می‌شود خودش، زمانش هم خودش می‌شود.

چهار.
کلمات حرامی، واژه‌های زنای‌ند. از آن او نیستند، بر انزوای‌اش پنجه می‌اندازند، کلمات حرامی، از "دیگری"‌اند، دیگری‌ی حرام، که کودکی‌ی او نیست، نوع دیگری از کودکی‌ی اوست، با آوایی که او نیست، از بسامد دیگری‌ست، نمی شنود، خط می‌اندازد جنون پرده‌ای که بر شنیدن‌اش کشیده؛ تا جیغ بزند، بجنبد و بجیغد.

پنج.
آنچه می‌خواهد اثر باشد، در "خواست"، متاثر است. استخوان، خاتمه‌ی تاثر می‌شود، یعنی بی‌رد، جایی، در میانه‌ی هاله‌ای، معلق می‌نشیند، انتظار می‌کشد، تا نه دستی، رگی، گوشتی، بر ادامه‌اش بند شود؛ یعنی خود ادامه. یک واحد – استخوان – ارگانیک است، نه یکباره، یک واحد. بر خودش تاکید می‌کند، بر گذشتن. آنچه می‌خواهد "اثر" نیست، دوره‌ایست زمانی – مکانی در جایی، که درجا بودنش معلق مانده. فکر نمی‌خواهد، پذیرش نمی‌خواهد، خوانش نمی‌خواهد، رسم نمی‌خواهد، ورودی ندارد، خروجی ندارد، انعکاس ندارد، بسامد ندارد، صوت ندارد، تکراری‌ست، ساده : شعری که به جزء بند می‌شود، به اجزا بند می‌شود، به اجرا بیشتر وابسته‌ست، دنبال اثر می‌گردد، اما، این "جا"، تکه‌ای‌ست، که از کنارش، از رویش، بالایش، می‌شود گذشت، بی‌نگاه، بی‌صدا، با یک ابتذال، ابتذالی که در ذهن می‌ماند، یعنی نمی‌تواند بیرون بیاستد، یعنی شیفته‌ست، به "همان"، به "جا"، نمی‌گوید چیدمان ندارد، می‌گوید برقصد، یعنی یک جا نیست، مثل خاکستر. خودش را توضیح می‌دهد و نمی‌دهد، آن که توضیح می‌دهد، گمراه می‌کند، من که می‌گویم این طور است، گمراه می‌کنم، می‌گویم اینطور نیست، گمراه می‌کند، خط که می‌دهد، گمراه می‌کند، یعنی تبدیل شدن به اثر، داد می‌زند که من یعنی تبدیل شدن به اثر، زور زدن، زور که می‌زند، آن ابتذال می‌ریزد بیرون. کسی که نمی‌رود زباله‌سوزی زباله بخرد، زباله می‌دزدد، می‌خوابد توی زباله، می‌خورد از زباله، می‌نشیند توی زباله، یکجور زیبایی‌شناختی پیدا می‌کند توی آن بو، و از بوهای دیگر، از هر بوی دیگر، منزجر می‌شود؛ فرقش این است، کسی که می‌خواهد این فرق را بفهمد، ناچار می‌خواهد "همان" باشد، اگر از آن زباله‌سوزی ببرندش بیرون، چیزی از آنجا کم نمی‌شود، از زباله که کم نمی‌شود!

شش.
پنج را بخوانید. به مکث‌ها، به آنچه پشت این فریب هست - بر که می‌گردی، متوجه می‌شوی، جز جابجایی، آنچه اتفاق افتاده، بازی‌ست، یکطور دست خواندن، که حریف را، هر حریفی - دقت کنید و توی فریب‌های قبلی... آنچه قابل پیش‌بینی می‌شود، الزامن این طور نیست که "آن" را نخواهد، اتفاق جایی می‌افتد که امکانش به صفر می‌رسد. آن چه تعین ندارد، هر چه تعین ندارد، جایی متعین می‌شود که خواست تعین نمی‌رود، جایی که در آن "لحظه"، در آن "مکان"، جایش نیست، لحظه‌اش نیست؛ یک لحظه، یک جای دیگر، شکافته می‌شود؛ نه مثل معما، نه شبیه پازل، بیشتر قلب معناست به میم، یعنی از جنس افزودن در ضریب. برای آنکه بگوید من سختم، به درد نمی‌خورم، همان را یکی بر می‌دارد، به دردش می‌آورد؛ این به درد آوردن، هر به درد آوردن، می‌کاهد از آن، اما می‌افزاید، برای یک درد دیگر. برای همین "اثر" نمی‌شود، می‌شود یک واحد، یکان.

هفت.
نقد، یک جور آراستگی‌ست. انتظام خودش را دارد، در پی است. از مولفه‌هایش، از هرچه که اسمش را بگذارند، آن چه شکلش می‌دهد، خود همان انتظام. صراحت هم هست؛ صراحت در انتقال آن منطقی که سازه، هر سازه‌ای، را بر خود بار می‌کند؛ که یک جور، پیراسته – آراسته‌گی‌ی پسینی‌ست. انتظام جدیدی، که کم می‌کند/می‌افزاید، گونه‌ی دیگرِ عرضه. استخوان، اما، خودش گونه‌ای‌ست، هر گونه‌ای، یک گونه‌ای که بیشتر در استهزا سهیم می‌شود، تا اعتراض.
: عریانی‌یِ عریانی. - به کسی که، هرکسی / خودم – ش ، تعلق می‌خواهد، پا نمی‌دهد!


- احساس می‌کنم
در چله‌ی این کمان
چشمی بس کوچک بی‌وقفه
- باز و بسته می‌شود –
آماده‌ی پرتاب است


امیر حیکمی