Tuesday, September 4, 2007

یادآوری : بخشی از یک کتاب - پایان

حافظه، با تمامیت گذشته ی ما، پیگیرانه به جلو فشار می آرود، تا بخش هرچه بیشتری از خود را در کنش حال منظور کند.

ماده و خاطره – هانری برگسون


تجربه بیش از آنکه محصول فاکتها و حقایقی باشد که در خاطره و حافظه ی آدمی ریشه هایی محکم دارند، مبین همگرایی و ادغام داده هایِ متراکم در حافظه ی آدمی ست که غالبن ماهیتی ناخودآگاه دارند.

درباره ی بودلر - والتر بنیامین




یادآوری: بخشی از یک کتاب – پایان


طا مرد، هیچ کس نیامد، سکوت کردند، گریه کردم، م.ج گفت.
طا مرا روی پایش می نشاند، می گفت با پستانهام گریه کن، آنوقت نشانم می داد که پستانهاش چطور گریه می شدند، و از من بیرون ریختند، با چشمهام. آنجا دست گردن وهاب انداختم، و یاد یحیا افتادم، که همانجا مرده بود، و آن همه آمدند. بعد وهاب رفت، از بوستون برایم نوشت اینجا همه چیز سرد است، گفتم چطور مرا یادش مانده؟ گفته بود همیشه یاد آن داغی می افتم، و یاد یحیا، و یاد طا. گفته بود اینجا همیشه یاد طا هست. بعد وقتی برگشت، برایش گفتم که یحیا آنجا نبود، و با هم رفتیم پیش یحیا، که دیگر مرده بود. هوا داشت تاریک می شد، برگشتیم. ستاره های آنجا را آوردیم. گفت من از کودکی م برگشتم. وقتی کنار حوض رسیدم، گفتم همین جا بود، و آن ماهی ها را نشانش دادم، گفتم این آبی، همیشه، از همان وقت، توی سر من می رقصد، که یک روز کنارش نشستم، و چشمهایش را دیدم، که چطور به آب می کشید، و با ماهی پر می کرد. طورِ دیگری نگاهم کرد، انگار هم را نشناخته بودیم، من همانطور بودم، آن وقت یک ماهی رفت تویش، دراز کشیده بودیم، و به آسمان نگاه می کردیم، و دست می کشیدیم، و صدا می کردیم، و با هم از بالای آب، تا بالای آسمان می رفتیم، که آن چشمها را جمع کنیم، که داشتند می افتادند پایین، و روی تن طا، و روی پاهای طا، و روی شکم طا، و روی سینه های طا، دفن می شدند. آن روز، زنگ زدند، در که باز شد، م.ج آمد، خنده می کرد، گفت طا مرده. همه خنده می کردند. فکر کردم دروغ می گوید، من بلند شدم، رفتم و دوباره پرسیدم. گفتم آن سال رفته بودیم دامغان، پسته می کندیم، پوستش را می کند، می خورد، باقیش را می ریخت دور. وقتی نگاهش کردم، گفت هرکس طوری ست، عین برف، می درخشید، توی آن آفتاب، من می خواستم، بی که از دهانه اش بشکافد، پسته را بیرون بکشم، بی دست، با نوک زبان؛ طا، آن وقتها، خوب می خندید، بعدها، خنده هاش آدم را می ترساند، نه من را، فقط آن طور نبود که آن وقتها بود، که من هم می خندیدم؛ وقتی می ترسیدند من می گفتم شما نمی دانید، به خاطر پوست های پسته ست و به خاطر نوک زبان من؛ از آن وقت دیگر نگذاشتند طا را ببینم. نگاهم می کرد، و برایم دست تکان می داد، وقتی از درخت بالا می رفت، و من می خواستم آن برق را نبینم، که از زیر دامنش، و از پشت زانوهاش، شره می کرد. ماهی را با انگشت گرفت، و چشمهایش را نشانم داد، از خودش بیرون آورد، و به صورتم نزدیک کرد، صورتم از سینه ی طا، مثل پستانهاش بیرون زده بود، من که ماهی را خورده بودم.


وقتی بلند شدم، داشتم لیوان را می شستم، و گریه می کردم. وقتی آمدی، هنوز لیوان دستم بود. گفت از وقتی نگاهت می کنم، همان لیوان را می گذاری، بر می داری، می شوری، و آخر توی دستت، با خنده می گفت، که خورد شد، و خون ریخت لای شیشه، گفتم خنده ات ترکید. این دیوانگی تمام نمی شود. دستهایم را گرفت، خون به لبهایش چسبید، و شیشه به لبهایش، و نگاهش کردم، و چشمهایش را می شمردم. دردم زیاد شد. گفتم می دانی چرا یاد طا افتادم؟ گفتم خواب می بینم، دارم لیوان را می شویم، و هی بو می کنم، و هی بو می دهد، و هی دوباره می شورم، و هی بویش می کنم، و هی بو می دهد، و لیوان توی دستم پر می شود از ماهی، و ماهی می رود توی دهان من، و از آنجا توی حلقم که می رود، می بینم، لیوان را خالی می کنم، چیزی تویم نفس می کشد، و راهش را گم می کند، دوباره تا پیدا کند، دوباره آب را گرفته ام، دوباره به دهانم که می برم، گفتم با دهان بو می کنم؟ ماهی می ریزد توی نفسم، توی حلقم، آنوقت لیوان را نگاه کردم، دیدم پستانهای طا را به دندان کشیده ام، آنقدر می فشارم، که خون می ریزد توی حلقم، طا می خندد، چه خنده هایی، بعد می فهمم که طا بوده، اول فکر کرده بودم تو باشی، تو هم بودی، طا هم بود، همان پستانها را زیر آب می گیرم، دوباره می شورم، دوباره به دهان می برم، لیوان می شکند، پستان می شکند، برای همین یاد آن وقتی می افتم، که روی پاهایش می نشستم، و با دستهایم حلقش را فشار می دادم، تا پستانهاش گریه بگیرند، و با آنها گریه کنم، نمی دانم این یعنی چه. شاید طا هم می تواند برگردد و توی خواب من بیافتد. دستهایم را کشیدم، کار مادرش نبوده. آنها نمی دانند. برای وهاب نوشتم: از سرطان نمرد.


م.ج گفت این حرفها یعنی چه؟ با تردید نگاهشان می کردم، شما چیزی می فهمید؟ همه خندیدند. گفتم یعنی فرقی نمی کند. یکروز هم من می گویم م.ج مرده. به برف اشاره کردم، و همانطور رفتم، و آدمش را ساختم، آنها می گفتند و می خندیدند، و من با تن آدم برفی و با تنهاییش، گریه کردم. برایش لباس آوردم، وقتی پوشید، دوباره عرق کرد، گفتم توی این سرما، گفت دارد آب می شود، گفتم چه ات شده؟ مدتها بود می رفتم آنجا، می دیدم اش، کسی نمی دانست، همه فکر می کردند آنجا رهایش کرده اند، و هیچکس به فکرش نیست. من هم نبودم، فکرم نبود، نمی دانم چه بود، می کشاند بروم و ساقهایش را گرم کنم، و برایش لباس ببرم. وقتی مرا دید نشناخت، گفت حالا آمدی؟ گفتم سرد شده. نگاهش را به باغ دوخت، که برف نشسته. گفتم بازی نمی کنی؟ گفت خسته ام، لباسها را پوشید، بیرون رفت. دنبالش رفتم، و پشت سکویی، توی چاله ی بزرگی پیدایش کردم، دیدم خودش نیست، لباسها را انداخته، و کجا رفته؟ هیچکس نمی آمد بگوید چه کار می کنید؟ من هم همین را پرسیدم. اما آنجا کسی نبود، همه هم رفته بودند، انگار برف، دفنشان کرده. نگاه کردم، داشت به خودش برف می چسباند، چیزی نگفتم، سرم را پایین انداختم، لباسها را برداشتم، به طرفش انداختم، گفت تو هم می ترسی؟ گفتم چه ات شده؟ خندید، گفت از وقتی لباسم را کثیف می کنم، نمی پوشم. سردش نمی شود؟ از م.ج پرسیدم. گفت به درک. گفتم عیب ندارد. گفت دست خودم نیست. گفت روده هایش را در آورده اند. گفت حالا هر کار می خواهی بکن. من هم توی چاله رفتم، لباسهایم را در آوردم، تن آدمک کردم، خنده ها کوتاه شد. وقتی برگشتم همه شان آنجا بودند، پشت شیشه، و به آدمک نگاه می کردند.


وقتی آمدم، عکسهای یحیا با طا را نشانت دادم. گفتی شبیه هم اند، چشمهایشان، و شکمهایشان. گفتم خسته ام، نمی خواهم حرفش را بزنم. صدایش را می شنوم، که شبیه صدای یحیاست.




برای مجلد اعترافات، به والاس استیونس
سیزده شهریور هشتاد و شش

Monday, August 13, 2007

خودگاهان - رسم / میان‌بند

خودگاهان – رسم
میان بند



پسرم، روح تو بزرگ و بزرگ تر بود، که من می دیدم در اسارت کوچکی ی آن تن. و می دیدم.
که فاصله مان دشتی بود، از لاله، که عمقش سیاهی بود که می ماند، برای جوانی ی من که زود بود آن کودکی ت، که کودکی نبود، و کاش وقتی می آمدی، می مردم، همیشه فکر می کنم، که با آن درد، سر آن درد، می مردم که...
و حالا که آن سیاهی ش، کاکتوس هایند، در آن دور که تو را نشانه می روند، وقتی ریشخندم می کنی، و پنجه هات بر آسمان و زمین، نقش خطوط خنجری می شود، بر چشمهای من که تنی خسته را بر پاهای از کار افتاده ام، تحمیل می کنم...
که بازگردی...

- از مادری، سه سال ِ پیش -




امروز بهمن آمد. برای گرما چه کار کنم؟ همه چیز تمام شده، لباسهایم، لباسهایشان، کاغذهایم را نگه می دارم، بدن هایشان، بدنم را ببرم، توی آتش، یکبار دیگر. برای غذا هم، بدن هایشان. دیگر نوایی نمانده. نمی دانم درست چند روز. گفتم می آیی. نمی پرسم از کجا می دانی، پیدا می کنی. نشسته بودم و صدایی که آمد، مثل زلزله، همه جا لرز گرفت، گفتم می ریزد و روی سرم، رد شد. پرت شدم. حالا به هوش آمده ام. نمی دانم چند وقت. گاهی رد پایی هست. گاهی صدایی هست. گاهی ترسی هست. به این ها عادت می کنی. به این جایش فکر نکرده ای. کجا بودم؟ چرا؟
خواب دیدم چشمهای بنفشی به دیوار نزدیک می شود. تو آنجا نبودی. گلویت بود. تشنه هم بودم. همه اش این نبود. بلند که شدم. دست کشیدم به پهلوم، احساس کبودی بود، کبودی نبود. باید
دستهایم تاب می خورد. من هم وقتی فکر می کنم، اینطور می شود. فکر نمی کنم به این ها. به این جا. یک طور می شود. فقط می خواهم بدانم، از کجا می فهمی، و این ها را کسی به تو خواهد گفت؟ حالا یک زن را توی خواب می بینم که پشتش را روی دیوار پهن می کند، و از پشتش، درختی روی آن دیوار، کاش دیده باشی، سبز می شود، بالا می رود، می روی بالا، و توی آن سقوط، با بهمن می شوی، بهمن می شوی. بویت را حرامم نکن، که فکر می کنم نزدیکی. این نزدیکی، احساس می کنم، وقتی از حال می روم، او می آید، و کنارم را روشن می کند، اگر تنها می دانستم. و سرم به ریشه هاش، و مغزم به ریشه هاش پیوند می خورد، می رود بالا، توی این سرما، درخت نیست، سوز هست، هست، کسی کنار پنجره نم کشیده نیست؟ کسی که راهش را پیدا می کند، از توی سر من، می رسد به آن سقوط، که دست حلقه می کند، می ریزد. شاید تو هم جایی نشسته ای، و این ها را می بینی، تو هم آنجا باشی، که دستهایت باشد، و برهنگی ت باشد، بگویی بدنهایشان، و استخوان هایشان را نشانت دهم، تو هم به این چیز فکر می کنی، به این که چه کسی، و یک قندیل، و یک تکه آرزو، از سقف بیفتد، و هراست باشد، که روی سر تو، توی سر تو، جادوست، جادوی خوابی که وقتی می گیرد، می آید و می نشیند و به درخت تکیه می دهد، که دیواریست که پشتش، و ستون استخوان هاش را می گیرد، می رسد به تیره ی یخ، می رسد به آن صدا، که هجوم ش را شاید، تو هم جایی، که نشسته ای، و همین حالت می شود، همین راه را داری، که بگیری، برسی بالا، و از توی جمجمه ات شروع می شود، از جایی نیست، همان جاست، این که سرماش، و سوزش، پوست نازک چشمت را، سخت می کند، یخ می کند، که نریزد، و این تنهایی، راه نریختن اش باشد، نیامدن اش. گفتی پیرزنی ست، نشانم دادی، که نشانه ام بودی، و نشانه ام شد سنگی، که وقتی با آن همه سفیدی، چشمم می رسید، هنوز بود، سیاه بود، و به برج عاجی می مانست، این ها را می گویم، که شاید کسی بیاید، برساند، ببینی، و بعد یک وقت، یک روز، این جا را بیایی، بگردی، پیدایم کنی، که برایت پیدا بودم، چرا نبودی؟، این را نگویی، مدام، دروغ نمی گویی، من هم گم می کنم، پیدا می کنم، اما وقتی، این وقتی که حالا نیست، به این جا نرسیده بودم، چرا رسیدم؟، پیدا کردی، گمش نمی کنی، نمی خواهی پیدا را پنهان کنی، از آن ها پنهان می کنی، گفتم بیایم، این جا را بیابم، که بیاورم ات، بینوایی ام را بردی، کشاندی روی سنگ، بخوان، آوازش را، و رازش را، که این جا نور، از سفیدی که بر می خیزد، سیاه می شود دور چشمهات، دور آن چه ببینی، که جز او نیست، و همه ی او نیست. کاش آینه داشتم، که توی این تکه ی یخ، نپایم اش، که سفید و عبوس می شود، عقیم و کابوس. پیرزنی بود، نشانت را دیدم، آمدم، خودت را می رسانی، رساندم، که بودی، و سرگردان، دستهایش را به حلقه ای، که تنها مانده بود، و از زیر آن سربند، بیرون می ریخت، دیگر سفید بود، همه اش، مثل این استخوان ها، که پراکنده بر این سفیدی، نفس می کشند و دفن می شوند/نمی شوند، نور که بتابد، عجوزه ای نیست، که سر به سنگ باشد و آتش به پهلوت، نرسیده/رسیده، بویت را می سوزاند، نوری که تراشم می دهد، از این آرزوها، پرم می دهد، تا بالایی که سقوط را به یخ می بندد. قسمم را بپذیر، که توی این چاله، چاره ای ندارم، جز برای نامت، خطوط تراشیده ای از سنگ، که نمی دانم بلور هست/نیست – قسمم را بپذیر و این راه را از آب، عبور باش.
دوباره که می رود، چشمم، و نیم تنم، می شود آن کناری که آن زن، و یک زن دیگر، که موهای بلند، با فرهای کشیده، و سفید، و ندارد، و تا کمر، و می خوابد، و در آغوش می گیرد، آن پیرزن، که نشسته بود، و تنش را می کشد به هم، و صداهایی بلند می شود، نور می شود، آب می شود آن موهای بلند، آن قد رسیده، آن بازوی کشیده ی چروک بر استخوان، جمع می شود، می رسد به کودکی، می ترسی، چشم باز می کنی، صدای توست، که کنارش را گرفته ای، و آرامش را، و ادامه اش را، فکر می کنی، فکر می کند، حالا برای آخرین، برای یکبار دیگر، که این را رها کرده باشد، فکر کردی آن وقت هم، چرا آن طور شد، و دنبال سایه می گردی، که راه را نشانت می دهد، راهی را رفته ای، این بار هم همان را، و آن صورت هایشان محو می شود، گم می شود، می ترسی که بلند باشد، می ترسی که زیر آن پشم، و زیر آن پارچه، استخوان هایی را پیدا کند، که او را به تو می رساند، بیاید اگر، و این شک نباشد، اگر باشد این را می گوید، او هم می خندد، من هم می خندد، و از پهلویمان به هم می رسیم، و از هم جدا می شویم، که این صدا بیاید.

گذشت، رفتن را آسان می کند. این را به خودت می چسبانی، وقتی انگشتهایت را، و پاهایت را به آن خیسی، می کشاند، و کبریت را با ابروهایت روشن می کند.


صالح


برای حوض قواره ی جسد، کافی نبود، که روح حوض بی کاره و پر ستاره ست.
ردیف پرواز بر شانه ای می چیند که
مثل دیشب، هیچ وقت نمی خواستم، خوابم ببرم، که صدایم به کدام گوش چسبیده،
گفتم کجای حشر ایستاده ای که پره های لیمو به بالهایت بدوزم، من از آن طرفِ حرکتی می آیم که در گلویم رسوب می نشیند، و آن حقیقت، آن قدر چسبیده بود، به پشت پلکهام که از هر نور، می ریخت و، راه می شد.
گفت برگردد، و آن هاله را بیاورد، که صریح باشد، و عاطفه نداشته باشد، گفتی،
و آن جامه را که از پارگی ش گذشته باشد،
جسد هیجان دارد، و نگاهش را به جایی می دوزد، که دستهایت را برساند، به خواندن، و پلک...
نزدیکتر که بیایی، انگار شناختن تنش را بارها، دورتر برده ای، که ردیف استخوانهاش، صدای پوستش، و جاذبه ی دندانهاش، از تو گریزان بماند، که یاوه ای نبافی، باورت نباشد، من اینطور که بگویم، آنها هرطور که می شنوند، باور نمی کنند، و وقتی می شود، که دروغی بشود، که هرچه بگویی، باور نمی شود، اما همان وقت، وقتی دستهایت، هایش را نمی گرفت، نیمی پروانه بود، نیمی آتش، که چنان از خواندن، می افتاد، به گلویی که جز مرداب و لجن، از راهش نمی گذشت، حنجره ی عریان کودکی که طلسم مرگ بود... حالا بپرسی که در بازگشت، صداهایی به این روزش آورده، به این غلت و این نمک
گفتم کجای حلق ایستاده ای، که النگوهات، بر جسم لیموش، حلقه ی کبود بیاندازد، که آن چشم را به آن گوشه ای محو کند، تا آواز و هیکل، یکی باشد، هر یکی بدنبال دیگری، که بوی جنون و رحمت را به هم برساند، و از هر حلقه ی قلع، چند چشم و یک گردن، چند صدا و یکی برهنه، بریزد بیرون، تا آوایی را برنجاند، که هوای حشر را سوخته. من از التماس، به لحظه هایی می افتم، که تن را بی طرحی، به زمانی می چسباند، که یادش را برده ای، این ایستادن بی رمق، که حاوی ی رگ را بر آن جهت، آن دور برکت، می چسباند
پاهایی که در شن غرق می شوند، ارمغان سیاه عذاب
به جاهایی که در آن، هر پاشنه مرکبی ست به مغز گدازه،
الف از حرکت می ماند، و النگوی زرد را بر کشاله ات، قفل می کند
آنجا که بخار، چشمهایت را می لمباند، و دقیقه تنگ می شود
ایستاده، به هیات تاری که هر، آن ِ رهایی ش باشد، از شاهرگ پوسیده ی شعور
و زخمی که به هر زخم می پیوندد، به هوای اقیانوس گوشتی ی نور
جمجمه رعشه ست، و هر لحظه را می مکد،
مثل غروب که از این پاهای بم، پایین می رود
و نهنگ را در خود غرق می کند

از آبی، حرکت داشتم. . .


بیست و دو مرداد هشتاد و شش
دفتر سفال

Sunday, August 5, 2007

یادداشت پیش‌مرگ - یک

با این استدلال، زندگی کابوسی درازمدت است، اما کابوسی که ما می توانیم با مرگ از آن رهایی یابیم – و به این گونه از آن کابوس بیدار شویم. اما بیداری نسبت به چه چیز؟ تزلزل و دودلی من نسبت به غوطه ور شدن در مطلق و نیستی‌ی ابدی، هرگاه که دچار وسوسه‌ی خودکشی می‌شدم، مرا از این کار بازداشته بود.

- تونل، ارنستو ساباتو -



یادداشت پیش مرگ – یک
به امیر حکیمی


این سخت ترین کاری ست که بعد از مدتها نوشتن، می خواهم. همیشه فکر کرده بودم، اگر بتوانم آن چیز را بنویسم، در اولین فرصت می توانم آن کاری را بکنم که همه آرزویش را دارند، جراتش کو؟ حالا این دست را می برم، که مغز نوشتنم را بسوزاند؛ وقتی بسوزد، این احساس که بیاید، بوی خاکسترش را از جای دیگری، که امیدوارم اینجا نباشد، خواهم برداشت. همه می دانند آن که می نویسد، هر چه بنویسد، برای هر که، تنها چیزی را به تعویق می اندازد که اسمش را می گذارد مرگ، اما آخرین نوشته آنقدر ابتدایی ست همیشه، که آدم فکر می کند اولینش بوده، از هرکه باشد. همین ساده اش می کند، سختش می کند که می دانی، اینبار، تنها باری ست، که مخاطب خودت نخواهی بود؛ و آنها که می خوانند به چیزی بر می دارند، که آن مرگ را برساند؛ آن درد را برساند.
دیشب فهمیدم، تنها دلیلی که توی همه ی این سالها، که همیشه می خواسته ام و به خواستم اعتنا نکرده بودم، همین هراس از نوشتن آخرین بود. برای همین فکر کردم، شاید بشود چیزی را نوشت که در امتدادش، آن خودش بیاید، و نه با دست خودت، که با دست خودش بیاید، و بارت را بردارد جایی زمین بگذارد، که نشناسی، آن جایی که واقعن این طور باشد، که لای کلمات، و لای کاغذهات، گیج برداری، که تو می گفتی : تو را که می بینم، ایستاده ای می بینم میان آتش کاغذ کلماتی که التماس دارند، هوار می کشند، دورت، رویت، کنار و پیشت، و می چرخی؛ که وقتی من نمی فهمم، می گویی توفان باشد نه، گردبادی که تو را آن وسط نچرخاند، چیزهایی را می چرخاند که تو را که با دستهای باز – یعنی آغوش باز؟ – کلمات سوخته را از هوا می گیری، و به امتداد سینه ات می سپاری... آن جا باشد، که این طور باشد، و چیزی نباشد، و این اسمها، و خود من، و خود تو، بچرخند، و بچرخیم. اما این را نگفتی، که التماسِ آن ها نیست، که التماس وقتی خود من می شود، می شود این باد که می برد و می چرخاند و تو از من چیزی می بینی که آن جا ایستاده ام، و اگر من فقط همینی باشم که دیدی، یادت نمی آید اولین باری که من را دیده بودی، چه دیده بودی، و آن دیدن با این دیدن فرق می کرد؛ خودت می گویی، من می گویم. برای همین می گویم برای مردن، هیچ چیز مهمتر از آن یادداشتی نیست که پس می اندازی، و آنها که این کار را نمی کنند، مسئولیت مرگشان را به عهده نگرفته اند، تاکید می کنم اگر قصد بوده باشد، این یادداشت می تواند همه چیز را به عهده ی خودش بگیرد، و از عهده ی دیگران بردارد؛ هرکس خودش بر می دارد، آن چیزی را که فکر می کند، می چسباند، و با چند وعده سکوت و با چند وعده گرفته گی، همه اش را فراموش می کند، و تو را فراموش می کند، همین اش خوب است، که ضرورت اش را می رساند. برای همین پرداختش می تواند هرطور باشد، می تواند کودکانه و صمیمی، دوستانه و غمبار، یا گونه ای واگویه گی باشد، که هر چیزی را در بیرونش نشان می دهد، با چند کلمه ی ساده و چند عبارت پیش پا افتاده.

هرچه فکرش را بکنی، هیچ چیز احمقانه تر از این نیست که برای خودت چاله ای درست کنی، و خودت را تویش رها کنی و بعد، هنگام سقوط، همه ی آن چند سال عمرت از پیش ذهنت بگذرد، و لحظه ای را بیاورد که در حال سقوطی، و ادامه اش که سیاهی ست، سیاهی ی سکته ای می شود، که اشتیاق آن ضربه ی خرد شدن جمجمه ات بر روی کف سرد و سنگ را حرام می کند. برای همین هیچ وقت نمی توانستم پیش بینی کنم، که چطور خودم را خواهم کشت. وقتی فکرم می رفت، می رفت آنجا که وقتش که برسد، دیگر به چه طورش فکر نمی کنی، به پایانش فکر می کنی؛ و همین وقت است که این طور می شود که این یادداشت را چنین ساده دلانه می نویسم؛ بی هیچ گرفتگی ی عضلانی، یا درد عروقی؛ با حواسی روشن.

چون نمی توانم همه ی آنهایی که مرا در این فرجام با شکوه همیاری کرده اند را به یاد بیاورم، چون نمی توانم تمام آنچه را خوانده ام/ نوشته ام - دوباره بگویم، چون نمی خواهم بیش از این رنج بودنم را به دیگران تحمیل کنم، چون نمی خواهم ننگِ بودنم را بیش از این بر خودم هموار سازم، چون نمی توانم خنده هایم را برای نزدیکانم توضیح بدهم، چون نمی توانم بفهمم که چرا دیگر آرزویی برایم نمانده، چون از همه ی این چیزها بیزاری گرفته ام، و چون همیشه فکر کردم که اگر کسی را دوست داشته باشم، باید بتوانم رهایش کنم، تا برود؛ - وقتی به این فکر می کنم، و می بینم خودم را، یا بهتر بگویم، آن چه را که "خودم" می دانم را، این اندازه دوست نداشته ام؛ دچار هراسی تازه و قدیمی می شوم، که وقتی توی خیابانها راه می رفتم، و بوی خیابان که چندین ساله بود، و شامه ام را پر می کرد می گذشت، مشابه این هراس برم می داشت – و چون اینطور پذیرفته ام، که بیشتر از "خودم" هیچ چیز یا هیچ کس را نخواسته ام... حیف نمی توانم شعفی را که از فکر کردن به چند لحظه ی دیگر پیدا می کنم را توضیح بدهم، اگر می شد توضیح اش داد، هرگز هیچ وقت، هیچ کس، کسی را به خاطر این کار گناهکار نمی دانست. تنها تاسف من به خاطر این است که نمی توانم یابنده ی آنچه از من باقی می ماند را خود انتخاب کنم. تصورش را که می کنم، از حالتی که آن بیچاره پیدا می کند، به وجد می آیم؛ این قساوت را در خودم نشناخته بودم، اما باور کن تحمل این یک لحظه، در مقابل تحمل همه ی عمر من، چیزی نیست، ارزشش را دارد، حتا اگر می خواهی این چیزها را با بهت و آه بخوانی، باز هم چیزی از هیجان من کم نمی کند؛ و قسم می خورم دلیلی ندارد که بخواهم از آزار دادنت لذت ببرم، جز این که تو نمی دانی که از چه آزار بزرگتری نجاتت داده ام.
پیشتر فکر می کردم، وقتی بخواهم توضیح بدهم که چرا فکر می کنم مرگ من، می تواند به خیلی ها کمک کند، و حقیقتن نبودنم بهتر از بودنم باشد، چه برای خودم و چه برای آنها؛ تصورم این بود که صفحات زیادی را کثیف خواهم کرد؛ اما حالا، وقتش که رسیده، دلیلش را نمی توانم بفهمم، و وقتی خودم نمی توانم بفهمم، چطور می توانم برای هر کس دیگری، توضیحش بدهم؟ تنها می توانم بگویم من با آرامش زیاد و التذاذ فراوان، دستم را به سمت خودم برده ام؛ و همین کافی ست. هنگامی که فکر می کنم فردا، دیگر نباید برای برخاستن هزار دلیل جور واجور بتراشم و دنیای خوابهایم را به وقت دیگری واگذارم – دنیایی که بیش از هر چیزی توی این زندگی ام دوست داشته ام – قلبم گواهی درستی ی قصدم را می رساند. همین بس نیست؟ می دانم این کمال خودخواهی ست، ولی مگر نگفتم که به آینده فکر کنی، و ببینی که بدون من دنیای صادق تری خواهد بود! و مگر این خواست تو، از خودخواهی ی تو نیست؟ من هیچ وقت به کسی نگفتم که اجازه ندارد برای زندگی اش خاتمه ای پیدا کند، به تو هم نگفتم، چرا؟ اما دلم برای دست کشیدن به دستهایم تنگ می شود؛ دست کشیدن به صورتم، و اجزای صورتم و نگاه کردن توی آینه؛ برای بدون این جسم بودن، هیچ تصوری نمی توانم بتراشم؛ جز که به خوابم پناه ببرم، و آنجایی خودم را پیدا کنم بدون اینها، بدون این صدا، یا هیچ صدای دیگری، آنجا این صدا نباید اینطور باشد، این صدایی که اینطور زجرت می دهد و آرامت می کند را باید زیر خروارها صدای ریزش خاک سپرد. فکر می کردم، اگر روزی خودم را کشتم، از شدت نفرت بوده، تصورم این بود که می توانم، یا باید، به بعدش فکر کنم؛ حالا ولی، روبرویش که ایستاده ام، کنارش که دراز شده ام، به گذشته فکر می کنم، نه به آینده؛ کدام آینده؟ اصلن کدام گذشته؟ کسی جز اینکه خودش را ناگهان، توی این موقعیت پیدا کند، نمی تواند از حرفهای من چیزی سر در بیاورد.
اعتراف می کنم، بار دومی ست که همچین یادداشتی را می نویسم، آن بار آن یادداشت پیش مرگم شد، چراکه آن بار، فکر کردم اگر بخوابم، و بعد یکروزی، هر روزی، دوباره بیایم و این نوشته را بخوانم، آیا نخواهم خندید؟ و با این وسوسه به خواب رفتم، هنگامی که برخاستم، شب پیش را به خاطر خوابی که دیده بودم از یاد برده بودم، و وقتی بعد از چندین روز، یادداشت را پیدا کردم، آنقدر خندیدم که جلای اشک پوست خشکیده ی صورتم را، برقی انداخت که تا آن وقت نه خودم را آن طور دیده بودم، و نه هیچکس دیگر را. اطمینان دارم آن کاغذ هنوز قاطی ی باقی ی آشغال هایی ست که هر گوشه ی این اتاق می شود پیدا کرد، به جرات می گویم خوب شد آن بار خوابم برد، وگرنه آن حماقت لجوجانه ی از سر حقارت نفس، بدجور مایه ی سرافکندگی ی اطرافیانم می شد. حتا هنوز هم که یادم می آید، با اینکه فرصت زیادی ندارم، خنده ام قطع نمی شود. این هم یکی دیگر از چیزهای خنده داری ست که حالا کشفش کردم "فرصت زیادی ندارم"، منی که هیچوقت برای انجام دادن هیچ کاری، زمانی مشخص نکرده بودم، و همیشه برای هر کاری فرصت داشتم، برای این کار، حتا ثانیه اش را هم معین کرده ام!
اعتراف دیگری هم دارم: من دومین قربانی ی خودم هستم. دقیقن پنج سال پیش، توی یک شب اردیبهشت که باران سختی هم می بارید، یک مرد را کشتم و بدون اینکه هیچ ردی از خود باقی بگذارم، گریختم. این را برای کسانی می گویم که فکر می کنند خوب مرا شناخته اند، به مهربانی و عطوفت. توضیح بیشتری ندارم، من خودم را برای آن کار گناهکار می دانم، و همین کافی ست که توضیحی ندهم. تنها می گویم که از فردای آن روز، و تا همین لحظه، هیچوقت احساس پشیمانی نکرده ام، با اینکه خود را گناهکار می دانم.



چهارده مرداد هشتاد و شش
برای مجلد اعترافات، و یک زنبور کارگر

Saturday, July 21, 2007

خودگاهان - رسم / هفت

آونگ شعری ما از حس ما به سمت نوعی ایده یا نوعی عاطفه حرکت می کند و سپس به سمت نوعی خاطره ی همان حس و نوعی کنش بالقوه باز می گردد که قادر به بازتولید آن حس است. حال هرآنچه نوعی حس محسوب می شود، اساسن حاضر است. هیچ تعریفی برای زمان حاضر وجود ندارد مگر خودِ حس که احتمالن شامل میل به کنش نیز هست که آن حس را تعدیل می کند. از سوی دیگر، هر آنچه که به درستی فکر، تصویر یا عاطفه محسوب می شود، همواره، به طریقی، نوعی تولید چیزهای غایب است. حافظه بنیان تمام تفکر است. پیش بینی و تقلاهای کورکورانه ی آن و آرزو و برنامه ریزی و فراافکندن امیدها و ترسهایمان، جملگی فعالیتهای اصلی و درونی ی هستی ما هستند.
....
میان صدا و تفکر، میان تفکر و صدا، میان حضور و غیبت، آونگ شعری در نوسان است.

- پل والری، مقاله ی شعر و تفکر تجریدی -




خودگاهان – رسم
هفت



گفتم توی این دایره، وقتی آزادی، می روی، همه چیز جایش بود، کلمه ای گفتیم، و خوابم برد، بعد دایره ها، دایره دایره شدند، به پهلویی رسیدم، که از آن فاصله، توی آن دایره، نبود، چیزی بود که شناختنش، و دیدنش، آن چه همیشه بود، و می دیدم، تو نبودی، صخره ای بود، بالا که رفتم، زیر پاهایم، گودی که می شد، نگاه کردم، می دانستم او هستم، و این دانستن نگاه را، و این صخره نگاه را، و این پهلو، چیزی ادامه دارد، تمام نمی شود، چطور می شود رویش، و روی همه ی این چیزها، وقتی آمدی، خیالم رام بود، تا کجا رفتیم؟، گفتم پایین که می رفت، توی آن دایره، دستش را به هرچه، گفتم خیالی نیست، می رود توی ذهنش، وقتی، فرو که می رود، چرا سیاه نیست؟، این را می پرسم، او می گوید توی تاریکی فرو می رود، من از او می پرسم، و از تو می پرسم او کجاست؟، او که بود؟، گفتی می دید، گفتم خودش نبود؟، گفت چه خوب، گفت تو هستی، گفت حرفهایی هست، گفت گرگ نیست، گفت هست، گفت شاید!، اشاره بود، که کرد، و مکر بود، که کرد، دستش را به کمر رساند، که برد، و کوه بود، و نرم بود، بعدِ یک شب باران، همه ی آن جاهای خیس، گفتم اگر پاییز بود، این حال، این حالت، خیلی غم داری؟، فریاد می زدی، و آن وقت، نه به او، به تنها من، و به من، فریاد می زدی، و فکر کردی اگر بشنوم، اگر آنجاها باشم، می گویی همه چیز این طور نیست، من اینطورم که برای همه چیز، راهی می جویم، دری پیدا می کنم، و وقتی پایین می روم، دستم را توی سیاهی، باز می کنم، تو می ترسی، که جایی، چیزی، زخمت بیاندازد، دردت بیاندازد، من از دست ندارم، چه بدهم؟، بعد آنجا آسمان هست، پایین نیست، این را گفتم، و چرخیدی، دوباره نگاه کن، گفتی ندیدم، گفتی جاهاییش را، گفتم همه اش را، هنوز می گویم، حذف نمی کنم، کم نمی کنم، شاخه هایی هست، برگهایی هست، من نمی گویم زیادی، من نمی زنم، این را می بینم، از روی خط های روی برگ، روی هر شاخه، هزار برگ، هزار خط، یاد نه، پنجه هایی داشتی، که روی اش می کشیدی، گفتم کبوتر دریایی دیگر چیست؟، گفتی نگاه نکردی؟، گفتی کردم، گفتی نفهمیدی؟، گفتی دیدی، گفتی بیا اینجا، گفتی بپری، گفتی موج، گفتم خودم نبودم، آن کار من بود، چطور خودم را می بخشم؟، از آن وقت شروع شده، اشاره کردی، خودت را می دیدی، از آن کلافه ی نرم، آمدی نزدیک، دوستش داشتی، دستت را بردی، همان وقت بود، و بعد بود، او این شد، چه را ببخشم؟، تو چه می دانی؟، خیلی چیزها، و خیلی ها، همه را زیر پاهایم، و توی مشتم، و با صدایم، شسته ام، له کرده ام، کشته ام، چه می دانی؟، من آن نیستم، حالا اینها را، بریز بیرون، تکرار کن، می شود ترک، از هر ترک، چیزی می جهد، گفتم بیا نزدیک، نزدیک تر، شب بود، و نیمه بود، گرم بودی، چطور خودم را، و چطور خاطراتم را، ببخشم؟، هیش... هیس... دهانش را گرفتی، که صدایش نرود، بیرون، نشنوند، آنها، نیایند، نزدیک، نفهمند، نبینند، او اگر بگوید؟، و آنها اگر بشنوند؟، وقتش نبود، تقصیر من نیست، نبود، چه کار کردم؟، دیگر دیر بود، این را می گفتم، همیشه، این را می گویم، و چه کار کردم؟، دستم خیس بود، و چه کار کرده بودی؟، پرسیدی، گفتم آرام، من بودم، حالا کجاست؟، یادت بیاید، رفتیم برف، رفتیم ستاره، رفتیم علف، پیشانی ام می شکند، یادم بیاید؟، کدام سگ، کدام دم؟، کدام قهوه ای؟، نزدیک تر، گفتی بیا، رفتم، چه دیدی؟، گفتم ببین، گفت کافی نیست، اگر این را می گفتم، و اگر او را می دیدی، فرار می کردی، حالت از نفرت بود، از من، من این را می کشم، آن که می گویی مرده، نمی شناسی، من هم می ترسم، پشت سر هم، پشت صدای هم، پشت آنکه روی انگشتت، و توی مشتت، داری ش، داری گریه می کنی، این یعنی، و یعنی یادت هست، و دارد یادت می شود، یادت نمی آید، خودِ یاد توست، آن شب هم گفتم، دیگر نمی گذارم، حالا که خوابی، از فقراتت، با فقری که توی پنجه ام بود، و توی خطوط بود، بالا که می رفتم، گفتم، همیشه می گفتم، کور که باشد، کر که باشد، زیبا باشد، توی دلم درد هست، توی زخمم دلی ست، این شبها را با خاطراتم، عوض نمی کنم، باور... می میرم، باور... از چیزی بدم نمی آید، باور... که یک مرد را پیدا کنم، که گلویش را بشناسم، و خودم را به جا بیاورم، باور... نیست، نکردی، نبوده، بیا، گفتم گم شدن را دوست نداشتم، گفتم یاد آن بچه گی می افتم، که توی کتابش گم بود، و راه را پیدا کرد، وقتی رسید، آنجایی بود، که نبود، گفتم از آن اخمها، وقتی داشتم می رفتم، از آن پسر می گذشتم، گفتم می رسانمت، گفتم یاد آن کتاب افتادم، رفتم، می دانی، یکبار به روی خودم نیاوردم، سرم را بالا گرفتم، تا آسمان از چشمهایم نریزد، همه جایت را گشتم، دنبالت، و صدایت، و لبهایت، دستم، با، و نفسم، با، نمی توانم بروم، تنم می لرزد، حنجره ام، قفسم، کجا؟، چرا پشت کردی؟، هیش... نترس، چیزی نبود، ساعت بود، بمب بود، همسایه بود، دیوار بود، آسمان بود، هیس... دستهایت بود، پیشانی ام، و این پستی، و این بلندی، می لرزید، قسم خورده بود، آن لانه را فراموش کنم، آن موش مرده را، آن بو را، و دوباره نیاورم اش، بگو نیست، چه چیز پهن می شود، پنهان می شود؟،
دایره های بسته،
دایره های باز،
چشم،
استخوان،
کوسن، گوشهایت را می گرفت، شدی فیل، گفتم، نگاه کردی، اگر اینجا باشی، می خواهم، این هم از این خواستن ِ من، گفتم من کلمات نیستم، می گوید، یک مرد، که صورتش، سراسر تاولی ست، یعنی خود درد، من دزد نیستم، نیامده ام ببرم، بروم، حالا سنگ بیاندازید، به این تاولها، و این فیل، و این مرد، که برگردد ، بگویید به همانجایی، می گوید به همان جایی، از آن جایی آمده، که انگار خودش آمده، و این نزدیک اش کرده، و این کشانده، و این کسالت نداشته، گفتم به خاطر یکه است، خاطر یکه است، که اینجا، از این خاک، از این بو و باد، همیشه بر می خیزد، می آید، پر می کند، کجا بروم؟، به خاطر اوست، من همیشه این طور بودم، این را هی گفتم، گفتم، می دانست، نگاهش کرد، نگاهش را چرخاند، گفتم چه قهوه ای ی ِ تابناکی ست، دیدی؟، شدی فیل، پاهایت، و گوشهایت، روی تنه اش، و تنهایی ش، فرود می شد، آرام می شد، و آن وقت، بوی شاخه ی بادام، و گلهای تر بادام، صدای آن بلند دور بود که، از اینها، که آن پایین اند، می پرسید، و من را نشانش دادم، جدا شده اش را، همین است، این همه که من کردم، این همه که گفتم، این همه ای که بودم، گفتم اگر این باشد، من نمی خواهم، و می روم، می گوید حتم چیزی دیدی، می گوید کجا؟، می گوید ندیده، می گوید چرا؟، می گوید از من رفتی، گفتم نمی بیند، همه اش را، یکجایی ش را می گیرد، که می چسباند به یک جای دیگر، و یک فاصله را، یک عمر را، خط می زند، لاک می زند، دست می زند، نمی بیند، نخندید، آن شبها را به یادش بیاور، که آن همه بودی، بیدار و بی راه، که می نشست و به گوشه ای می رفت، دست می کشید، از حال، از قرار، به لحظه هایی که تا بیاید، و روشن کند، و نفرین ش را شنیدی؟،
گفتم خوب کردی، خوب بودی، خوب شد، او که رفت، گفتم دزد نبودم، نمی روم، همیشه، این طور بودم، که نمی دیدی، فکر کردی نیستم، گفتم چرا همه اش از آن طرف، و از آن طرف که خودش بود، نگاه نکرد، نرفت، گفتم نه، قبول نمی کنم، تقدیر نیست، باور نمی کنی؟، گفتی این را که می گویم، و تو که باور می کنی، و او که باور می کند، می شود تقدیر، که نیست، می شود خودش، می رود تویش، می شود آنچه می خواسته، خواست هست، اگر این بوده، من اینجا، تو اینجا، و این این جا بودن، از کجاست؟، اگر این طور نیست، که خواست هست، پس این چیست، و یک خط را، و خط دیگری را، و آن خط بلند را، نشانش می دهی، می گویی عمق دارد، می گویی اینها اما، سطحی ست، توی عمق نمی رود، چرا نیامد؟، گفت فراموش کن، ساده بود، گفتنش، شنیدنش، چه کردی؟، گفتم حالا که پیدایت کرده، بعد از این همه، چه می دانی، خندیدم، چه فهمیدی؟، از آن خنده ها، و آوارگی ها، می گویی نترس، چطور نترسم؟، این که ترس ندارد، از این آشوب خبر داری، که مدام حالتم را می ریزد، حالم را، و ساعت را گم می کنم، مفت نمی خواهم، از چنگ بدهم، مثل وقتی دادی، پشیمان نیستی؟، نمی شوی؟، گفتی که می داند، گفتی وقتی می آید که می دانی، گفتی، خندیدی، دیدی خیلی دوری؟، فراموش کن، چطور بشود؟، مست آمد، مست نگاه کرد، مست گفت، مست رفت، خوابید، بالای سرش رسید، دست کشید، گرماش، و تمام اش، پرسید، و سکوت بود، چشمهاش، یکبار، و دوباره باز شد، کمی پایین تر، این جاست، که زهر هست، که تویش روان می شود، دردش می شود، آرام اش، گفتی نمی خواهی، گفتم اینها را نگو، گفتم بفهم، چه بگویی؟، دوباره دستت را به خط می رسانی، و زخم را پی می گیری، می رسد به سال، گفتم این ته ندارد، که شاید یکجایی همین جاها باشد، نزدیک، که می گوید؟، حد ندارد، دور ندارد، گفتم توی نور دیدی؟، گفتم هم تقدیرش اینجاست، هم خواستش این جاست، که همه اش، عمق ندارد، رنگ ندارد، بعد، یکهو، می گویی باور می کنی؟، گفتم نشانم بده، من این کار را کردم، تو چیزی را عوض کرده ای، و قامتت را، و صدایت را، نشانش دادی، یک جاییش، ایرادی ست، تو هم فیل می بینی؟، و گوشهای کوسن را؟، من همینطور مانده ام، ادامه اش را گرفته ام، رهایش نکردی، گفتم فرق دارد، حالا جواب دارم، آن وقتها، می گفتم یک جوابی دارد، سلیقه نیست، عادت، شاید، فقط به گوشهایت نوسان بده، به شنیدن ات، مثل وقتی او می گفت، که اینطور باید باشد، صدای کیست؟، اصلن صدا هست؟، این ساده اش می کند، سختی ش را بر می دارد، جای دیگر می خواباند، که بفهمی، یا لااقل، یا کمی، که از صدا می آید، فرقش همین است، می گوید نه، می گوید ندیده، می گویم او دیده بود، و صورتش خط بود، پشت آن دست، یک ماه را نشانه می گیرد، و یک تل سفید را، شبیه حلقه، می گوید همین یکبار است، و برای خیلی ها نیست، این را می فهمم، برای همین می گوید همیشه، می گویم همیشه،
چطور؟،
من تمام آن کوچه ها را، و پیاده روها را، و چشمهایی که رد می شوند، پنجره می شوند را، رسم کرده ام، نپرسیدی چرا می پرسم، گفتم دستت به خط نمی رود؟، گفتم توی ذهن من هست، چطور؟، من این جاها را با تمام پاهای تو، گشته ام، پیدا کرده ام، گم کرده ام، تنها مانده ام، دست کشیده ام، گریه کرده ام، این همه اش نیست، چطور؟، بلند می شوی، نشانت می دهم، و روی آینه، گفتم زیبایی ست، گفتم فقط این نیست، گفتم شبیه هست، این هم هست، آن راه ها، و آن باریکه ها، و آن شبهای بارانی، گرم، آفتابی، وقتی می آیم، آنجا نشسته ای، و ساعت خوش اش می شود، این ها را بگویم؟، می گویم من هم فکر کرده ام، می دانم، این طور نیست، شوخی، گذری، نه نیست، یک ماندن هست، که همیشه، گاهی، اینجاست، و آدم می خواهد، اعتنایش نکند، نه فراموش کند، نه به رویش نیاورد، باورش را پر می کند، آنوقت نقشه هایش را، و فکرهایش را، نقش می دهد، رسم می دهد، گفتم گول نیست، بهانه است، که باور نکنی م، راهت را پس می گیری؟، من این خطوط را، و این دست را، و آن همه را، می دهم به تو، پس نمی گیرم... برویم، و رفتن شد...


بیست و نه تیرماه هشتاد و شش
دفتر سفال

Friday, July 13, 2007

خودگاهان - رسم / شش

ژان لوک دیوانه است. خرابی ها را ببینید. شما بادِ سوزانید. شما باد سمومید. شما توفانید. هیچ چیز در برابر شما مقاومت نمی کند، ذهن ما متزلزل می شود، واژگون می شود، ما همه گی دیوانه ایم. ژان لوک دیوانه است. ببینید، بی چاره از خود بی خود شده. این برای ما دردآور است، برای ما که در انتظار سرنوشتی مشابهیم، این که او را لباس از تن کنده و غلتان روی خاک ببینیم، من، کمی شرمگین، به آن جسم عریانی نگاه می کنم که دست و پا می زند، به همزاد بی نوای خودم...

- افلاک نما، ناتالی ساروت -



خودگاهان – رسم
شش.



آنقدر نیستم، که توی دستم گویی ست، که توی اش را، و ادامه اش را، یادم بیاید، یادت بیاورم، که بگویم، همیشه بوده، و اینجا، و نشانت بدهم، بگویی هرکس معمایی ست، تو که راهش را داری، چراغش را داری، بپیچ، توی کلاف بعدی، و بعدی، فکر کن، یکبار، که فقط، دروغ می گوید، و با این، نه با چیزی، با حرف، حرف، حرف، می رساندت، به خودت، که خودت، توی دستت، گویی ست، که ادامه اش، و آمدنش، هست، گفتم من آن شهر نیستم، وقتی انسانی می شود میدانی، فواره ای، فلکه ای، که می جهی، و بیرون می روی، می آیی تو، که همه چیز را، بخواهد، و برساند، به هم، و برایت ساده باشد، و سادگی ش باشد، که ببردت، چرا نچرخی؟، و آنقدر که حالت بد می شود، می لرزی، چشمهایت می رود، می آیم، بالای سرت، می گویی نترس، نمی ترسم، گیج می خورم، و به هم می خورم، و می افتم، و می ریزم بیرون، و تاب نداری، او که می گوید، آن قدر زیاد بود، و آنقدر زیاد می شود، که دیگر نیست، به چشم نیست، به گوش نیست، صدای افتادن، نیست، صدای چرخیدن، می شود همین صدایی که هر شب، هرشب، از این تو، توی تونلی ست، که گوشهای من، نیست، می رود، می گذرد، که فکر می کنی، یکی ست که یکی را می برد، که تویی، که آن یکی را می برد که اوست، و هیچ کس را نمی برد، و صبح که می آید، نرسیده، اگر رسیده بود، آن شب دیگر چرا از آن راه بود، از آن همیشه، گفت همه اش را دیدم، و خندید، دیده بود هم، ندیده بود، حالا نبود، حالا یک طور دیگریست، انگار نیست، آن چیزها از دور می آیند، به این دور نزدیک می شوند، که یک روزی از همین راه شبانه، شبانه ات، می گذرد، که دستهایت را بلرزانم، و سینه ات را، و چشمهایت را، که توی هر رهایی، نفرتی، تاییدی ست، من این را می گویم، مگر آن همه که گفتند چه بود؟، به زبان دیگری بود، شنیدی، رد شدی، آمدی، گفتی می شنوی، و نمی شنوی، چیزی را بر می داری، به من نیست، برای توست، این طور که نقش می گیرد، که بازی ش می شود تو، گفتم دیدی؟، این هست، تو فرار کردی، نخواستی ببینی، همین که می گویم، این من نیستم، تویی، و توی توست، و صدای توست، دست نداشتم، برنداشتم، می دانم، گناهش را به من بیانداز، پذیرفتم، نخواستم، راهش این بود، اگر هیچ کس نباشد، همین خود من، خواندم و باز کردم، این راه ها که توی این گوی هست، رفتنی نیست، برگشتنی نیست، هست، همین بس بود، که بخندی، و خوابت ببرد، آن همه طاقت نداشتی، که حرف بزنی، بزنی، بزنی، و بیافتی، و بچرخی، بیایی، بگویی نرو، می رود، برای توست، که انتهایش نیستی، ادامه اش نیستی، چرا باشم؟، نفرینی، ساده، پر از همین هیچ؟، فهمیدم، بعد از همه شب، که اگر دست کسی هست، و دست کسی می رود، به هرکس می رود، به خونش، به تشنگی ش، چون می ترسد، حذف نمی کنم، آزادی برداری، بگذاری، ببری، گفتی این نیست، گفتی شهر خیابانش، چراغهاش، شیشه هاش، آدم هاش، پیداست، پیدا می شوند، گم می شوند، رد می شوند، می شنوی، هر شب هر شب، هر فاصله کم می شود، زیاد می شود، گرمای تنت که هست، نفست که هست، نفرینت که هست، می ماند، چرا؟، که برای من باشد، تنهایی ی چیزی، که برای ات سنگ، سنگی، سنگین، وقتی به آن چراغ می زنی، و آن چراغ می ترکد، و آن نور رها می شود، گفتم یا این طور، یا آن طور، که بماند، و نماند، همیشه، و فکرش را کردی، گفت کمک بود، گفت بعدن فهمیدم، گفت نخواستم، گفتی می دانی، و سبک شدی، و باز شدی، آسمان که نباشد، پرنده کجا بخواند، کجا بخوابد؟، این تلخی نیست، فقط، و تنها، و همیشه، همین است، اسم گذاشتی، گفتی بخوان، گفتم کلمه بود، آنجا بود، خودش را می دید، کلمه اش را، گفتم می دانی ترسیدم؟، گفتم تو که این نبودی، نیستی، نمی توانی باشی، اسم من بود، و خود من بود، و از آن حجم، و از آن انحناها، و از آن حروف، و از آن چیدن، و از کنار هم بودن شان، چیزی نمی فهمی، من اگر فهمیدم، ترسیدم، خیلی، و سرد شدم، توی خوابم هم شد، گفتم خیلی می گویم، اینها را بگذاری کنار هم، و بعد، وقتی برگردی، و دوباره بخوانی، شاید خیلی هاش، که تخیل من بوده، و نبوده، و خود اوست، سفیدی ی اوست، نازکی ی اوست، پوست پیاز، همان باشد، پوست باشد، رگ باشد، بشود همان، شاید همان، آن پوست، آن مو، او نباشد، من ساختم، و ساختم ات،
نشستم، شبهایی، می روند، رفتی، می آیند، رفتی، ترسیدم، گفتم این قدر سخت نیست، گفتم نمی توانم، گفتم چرا آنها، همه اش، از آن چیز حرف می زنند، نمی فهمم، کجایش را می شود گرفت، من همیشه بودم، این طور، گفتم دوباره بر می گردد، گفتم نفرت دارم، گفتم دروغ می گویم، گفتم حذف نمی کنم، گفتم توی ذهن من نیست، عادت من نیست، چرا بفهمد؟؟ چه کسی؟، گفتم کجاست؟، گفتم توی آن راه، گفتم ببین، نبودی، که بود؟، می گوید اخرایی، نمی فهمم، می گویم زرد ِ نارنجی، می گویم اگر من بودم، می رفتم، امروز، و دوباره توی آن کوچه ها را، و توی آن هوا را، و طعم آنجا را، می دانی چند بار؟، گفته بودم می برمت، ساده بودیم، بودی، هربار گفتی چرا نبردی م؟، گفتم می رویم، حالا اینطوری ست، دیگر برای که فرق می کند، که بیاید، بردارد، بخواهد، چه را؟، نمی فهمم چرا باید برایت بگویم، تو را که نمی شناسم، و آنها را که فکر می کردم، نمی شناختم، چرا دستشان را باز نگذارم، راهشان را، و فاصله شان را بردارم، این را می گذارم، گفتم دور شو، داد زدم، دور شوند، رفتند، آمدند، همیشه با آه و ناله، از او که می آید، بدون سوال، و بدون سوال، و می چسبد، و بدون درد، و می مکد، و بدون زجر، برو، او می فهمد، چرا پس اش زدی؟، او فهمید، حالا چه دارد؟، صدای هوا را، می رفتم، و صدای آن تپه ها را، آنجا بوده، خیلی، وقتی می رسیدم آن بالا، و می نشستم روی آن تکه، آن وقت ها، وقفه ها، تنها بودم، که دوری بودی، دوری، به من نگو، نگو نلرز، نگو نمی توانی، نگو نیامدی، آمدم، و آن ابر را، به چشم چسباندم، به پیشانی، من اینجا می مانم، تب می کنم، عرق کردی، گفتم نمیر، نه، این از ته بود، از آن ته، بالای آن تپه، قله ای را دیدی، که فکر کردی، آن را که بیاوری، و آن بالا را نشانش بدهی، دیگر خودم نیستم، که روزی، شبی، از آن شب می ترسیدم، همیشه اینجا بودم، گفتم ببین، اگر نباشم، ببین، می ترسم، ببین، بلند می شوی و راهم را، و گلوی راهم را، و زیر ابروهایم را، باد می آمد، گفتم آن بالا، بردم، نشانت بدهم، من نمی توانم خوابت را، و خوابهایت را، بردارم و ببرم، بروم، اینجا توی خواب من بود، این را گفتم، این خواب من بود، این را گفتم، چطور نمی بینی؟، می گوید همه چیز، اگر آن چه نمی شود، و آن چه می خواهی، و آن چه توی سرت می گذرد، همیشه آنجا می گذرد، گفتم خودم را می خواهم، تو می بینی، من این را نمی بینم، یک چیز دیگر بردارم، چرا فکر می کنی دیوانه ام؟، از سادگی ست، او می گوید، می آیم نزدیک، نگاه کنم، ساده نیستم، ساده نیستم؟، تو نمی دانی، چه می گویی؟، فکر می کنند، کاری می کنند، نشسته اند، راه رفته اند، خوابیده اند، فکر می کنند، فکری می کنند، وقتش نیست، همیشه این خواب هست، عرق کردم، گفتم درد نه، این را نمی فهمم، بلند می شود، می آید، پهلوهایم را می گیرد، مشت می کند، و توی مشتش، آواره می شوی، بالاتر، یک سقفی ست، سقف ِ از بالا، از دودکش، چون همیشه باران دارد، و همیشه آفتاب ندارد، و تنم، و مفاصلم، زیر این ابر، ورم نمی کند، زیر این آب، ور نمی آید، چه می فهمی؟، توی سر من اینطوری ست، توی سر او هم بود، همینش را دیدم، گفتم چه خوب بودی، از اولش، من آن گوی را ندارم، که به رگهایت وصل باشد، رگهایت که از آسمان جدا نیست، خودِ آن ابر؛ دستم می لرزید، و لیز می خورد، گفتم کسی صدایم نکند، گفتم مشکل همین است، که تو را صدا نمی شود کرد، گفتم فکر کن او باشم که منم، قاطی نکن، کی گفت من می دانم، من بلدم، نمی توانم، گفتی نمی خواهی، گفتم نمی روم، گفتم همیشه، دروغ نگفتم، این همیشه است، یک جای رویایی ست، همیشه هست، آن بالا، فکر کردم، آنجاست، فکر کردم چقدر می شود، تو سنگ را نشانم می دهی، من سنگ را نشانت می دهم، منظور دارم، حالا تنها نیستی، چه کسی می خواهد باشد؟، همه می خواهند، روی شیروانی اش، آن وقت، توی آن حال، وقتی برهنه بودم، لیز خوردم، وقت افتادن، وقت فریاد زدن، وقتی همه ی آبها را دیده باشی، و همه ی آسمان همانطور باشد، با تمام حرفها، مشتاقی، او می خواهد، هرکس می خواهد، گفتم اینجا را ببین، همه می خواهند، گفتی حرف نزن، اشاره کردی، کسی نیاید، کسی بیاید، از جا بپرد، بال پیدا کند، اینجا را برای خودت نگه می داری؟، پرسیدی، چرا؟، هرکس یک رازی دارد، یک غاری، گفتی این جا که همه می آیند، می دانند، گفتم نه، چرا؟، همه رد می شوند، نمی بینند، آسمان را نشانت ندادم؟، چرا من اینطور می گویم، آخر چه راه دیگری باشد، من اخم کردم، این که دنباله ی هم بیاید، این که یکجا نگهت ندارد، من گفتم او نیستم، او می گوید گریه ندارد، او می گوید خنده ندارد، سراسر بی تفاوتی ست، گفتم نشان می دهد، این نیست، باور نمی کنم، وقتی زیر آن سبز نگاهشان می کنم، یا توی آن دور، یا دور آن دریا، باور نمی کنم، من کسی دیگر شده ام، تو این را نمی بینی، می خواهم همانی را پیدا کنی، که آن وقتها پیدا می کردی، می رنجاندت، می خنداندت، آن یک سال گم شد، توی هوا شد، چرا بیایم؟، می پرسد کی می آیی؟، چرا بیاید، من آن سیاهی را دوست دارم، اما نه همه ی آبها، نه همه ی آسمان، گفتم این ادامه اش نیست، من ادامه اش نیستم، گفت تو که کرده ای، گفتم این هم نیست، گفتی سایه می خواهی، گفتی سایه نیستی، آبی نه، سبز نه، گفتم سرد نیست؟، چرا بستی؟، می خواستی بلرزیم، دیوانه نیستی، نه آن سال کنار آن همه سال، من ظ نیستم، شبیه اش نیستم، او بهتر بود، همه چیز داشت، نداشت، چه می دید؟، یکبار سعی کردم، گفتم همه چیز را، آنطور که او می بیند، او می شنود، وقتی شدم، دیدم نمی بیند، نمی شنود، برگشتم، گفتم من ظ نیستم، هیچ چیز نیست، یک عمر توی این همه عمر، دیده نمی شود که، این را نگفت، اگر می گفت، می گفتم نه نیست، می گفتم عیبی ندارد، می گفتم هنوز همان طوریست، گفتم نترس، حالا هستم، یا به آن فکر می کنی، یا به این، نگاهم کن، آنها چیز دیگری می بینند و می گویند، من همان را نمی بینم، آنها نیستم، برگشتم گفتم ظ نمی بیند، نمی شنود، چرا فکر می کنی، چرا می خواهی، من او باشم؟، حرف که نزد، نگاهم کرد، فهمیدم، او برایش بهتر بود، گفتم فهمیدم، خدا می داند، چه می گفتم؟، باز اینطور نگاهم نکن، او که بالای آن سقفها نبوده، گفتم دوست داری سیاهت کنم؟، دوست داری سیاه باشی؟، و بالای آن سقف، همه ی آن جاهایی را، که او می دیده، و نمی دیده، ببینی؟، وقتی پرید، فکر کردم، او به این که لااقل، یک سقف اینجا باشد، فکر کرده، تا ادامه اش را، به آن چیزها، گم نکند، گفتم آن چیزهایی را که می گوید، و آن چیزهایی را که نشان می دهد، نمی شود گفت فهمیدنی نیست، بستگی دارد، و ندارد، حالا می خندد، که او آمده، گفتم من چه کار کنم؟، من پدر داشتم، چه کار کنم؟، مادر بود، چه کار کنم؟، می دانم دیگر دارم چیزهایی را می گویم، که نباید بگویم، می شنوم، که نباید بشنوم، می بینم، که نباید ببینم، گفتی اگر شک نداشته باشی، می آیی، من نداشتم، به تو، به او بود، نیامد، برای همین ابر، به پیشانی ام، و به مژه هات، و به پلکهام، و به موهات، راه زردِ نارنجی را نشانش دادم، گفتم هر که بامش، نامش،
گفتم اینها هیچ راهی ندارد، هیچ بازگشتی ندارد،
گفتم همین یکبار است، همین یکبار،
یکباره


بیست و دو تیرماه هشتاد و شش
دفتر سفال

Saturday, July 7, 2007

خودگاهان - رسم / پنج

اسپینوزا با زبان ساده می گوید : "نخندید، گریه نکنید، بیزار نباشید، بلکه بفهمید..." اما آیا این فهمیدن در تحلیل نهایی چیزی جز همان شکلی از سه عمل فوق نیست که برای ما یکجا محسوس می گردند؟ آیا چیزی جز نتیجه ی انگیزه های متناقض خندیدن، گلایه کردن، و نفرین کردن نیست؟

- گادامر، مکتب فرانکفورت و نیچه -



خودگاهان – رسم
پنج



وقتي خواستم تكانت بدهم، يك‌جايي، خيلي سنگين، نتوانستم؛ آن دست كه به دست‌هايت زنجير شد، تو مي‌گفتي، اين وقت‌ها،‌ كه تو را به من مي‌رساند، و آن فاصله را بر مي‌دارد، کم بود، و من با او، با "ي" خيلي صبر داشتم، كه آن‌ حرف‌ها را نمي‌شنيدم، و جاي‌شان را، با چيزهاي ديگري پر مي‌كردم، كه نمي‌گفت،‌ توي گفته‌اي ديگر پنهان بود. گفتم آن‌چه آن‌جاست، تو را مي‌خواند. آن‌كه آن‌جاست، صدايت مي‌كند. آن‌ كه- چه آن‌جاست. و گفتم آن صدايي‌ست كه تو مي‌شنوي، از خودت، و او خودت را،‌ نمايش بزرگي‌ست، كه رسيدن به آن خود را، و آن مي‌تواند هرجا باشد، يا هرچه، كه مي‌خواند، و آوايش، آشنا و نزديك، كه آواي خود توست، گفتم. بلند شدي، آمدي، از نزديك هم، از كنار هم، از روبروي هم. الف خواست كه مرا، يا خودش را، در برابر من، و با خود من، و در برابر خودش، به آن‌ها گفتم،‌ نمي‌توانم درست بگويم كه چه چيز، فكر نكن نمي‌دانم، نمي‌فهمم، اما چطور مي‌شود گفت، و به تو گفت، و به آن‌ها گفت، از كسي حرف زدن، كه توي حرف‌ها نمي‌گند، چه بگويم؟، بگويم پيمان دستم را كشيد، و شرمنده بودم، و من او را نمي‌شناسم، و كتاب‌ها را پنهان كردم، و آن‌ كتاب‌ها را داشتم؟، ببين، فكر كن، مي‌فهمم چه‌قدر به اين فكر كردن، همه‌اش، كه يك كسي هست، يك‌جايي هست، كه كسي باشد، كه من متهم‌ مي‌كنم، و من دفاع مي‌كنم، و من محكوم مي‌كنم، و آن‌وقت، دستت را، و چشمت را، به جنايت مي‌سپاري، كه از وراي آن چشم، به دست‌هايت هجوم مي‌آورد، مي‌گويم چه‌گونه؟، و آن‌قدر نفرت باشد كه، و آن‌قدر تجاوز باشد كه،‌ آدم بتواند، الف مي‌گويد اين همه كه تويي، با اين رافت، مي‌خندي، نمي‌دانم، نمي‌فهمي، مي‌خندم، حق با توست، او كه آن‌جاست، وقتي دست‌هايم را، به چيزي مي‌رسانم،‌ كه اوست، وقتي مي‌فهمم اوست، دست دارم، وقتي نيست، دست نيست، چشم نيست،‌ راه نيست،‌ و اين هيجان عاصي، من مي‌توانم، و فكر كرده‌ام، بارهاست كه آن راه را رفته‌ام، و روي خيلي‌ها ايستاده‌ام، وقتي تو مي‌گويي براي اين بوده كه باشي، و باشم، به اين فكر مي‌كنم، كه تو هم همين را مي‌خواستي، و اگر نخواسته بودي، حرف كه بوده، و مي‌توانستي، و نتوانستي، و مي‌گويي من بهتر از آن بودم كه، و من هم بهتر بودم كه، و آن‌ها بهترند كه، - بهتر كه بپوسي. آن هم همان است، وقتي دستم را مي‌برم، به دشنه‌اي، چيزي، همان است، و اين دست داشتن، زندگي‌ي ديگري كه توي اين خطوط هست، كه وقتي بر مي‌گردي، فكر كردم چطور مي‌شود آدم فراموش كند دستهايش را، و آن خطوط را، و آن بازي‌ها را، دست‌بازي‌ها و پابازي‌ها را، گفتم من آن پيمان را، مي‌شناختم، او نبود كه ديده بودم، كه نمي‌شناختم، براي همين نمي‌گويم كه كيست، با اويي كه مي‌شناسم اشتباه مي‌كني، او خودش نبود، من بود كه به او مي‌گفتم، چرا كردي؟، دستت حالا به رنگ اين‌هاست، به كلماتي آلوده‌ست، از اين‌ها رد شدن، اين‌كه اين‌جا باشي، و اين‌كه پشت آن نورها باشي، و اين‌كه توي آن ويترين باشي، گفتم ويترين، گفتي من توي آن مغازه بودم، توي آن خيابان كه مي‌داني، اگر بودم، به سراغم مي‌آمدي، دستم را مي‌گرفتي؟، مي‌بردي؟،‌ مي‌كشاندي؟، همه‌ي اين‌ها عطف دارد،‌ تو كتاب بودي، و‌ با چندين بار، و چندين تكرار، توي هر جاي ديگري هم، پيدايت كردم، اما چرا من؟، شيشه را مي‌شكستي، بر مي‌داشتي، مي‌رفتي، من آن نور بودم، كه آن‌چه را،‌ او را، آن‌جا، نشانت مي‌داد، مي‌گفتم بچرخ، مي‌گفتم نشان بده، بي‌پناهي‌ات را، و آن‌چه داشتي، و من همان را، آن را هم، نداشتم، چه را بردارد؟،‌ چه چيز را، هر چه را نشان دهم، چه را؟، اين‌جا، جايي‌ست كه خودِ پناه مي‌شوي، به خودت، و به دستت، و با تجاوز، گفتم مي‌خواهم بروم به سمتي، كه مي‌دانم، پشت نور آن ويترين، حبست كرده‌اند، تا لباس‌هايم را، به چراغ‌هاي توي خيابان بياويزم، و با سنگ، به جان شيشه‌اي بيافتم،‌ كه فاصله‌‌ام با دنيا را بر مي‌دارد، اين‌ها نيست، چند روز است،‌ دنبال كسي مي‌گردم، كه بتوانم اين دست‌ها را، برايش روشن كنم، و توي خودش بخوابانم‌اش، تا تماشايم كنم، و باور كن مي‌توانم؛ به الف گفتم، هركس نمي‌تواند، دليلي ندارد، و نمي‌خواهد، كه با او بنشيند،‌ من مي‌فهمم، نمي‌گويم نمي‌خواهم، هيچ‌چيز از او دلگيرم نمي‌كند، اما وقتي هست، جايي هست، كه آدم، آن‌ها را مي‌گذارد توي شبكه‌هايي، كه تقسيم‌شان مي‌كند، و هنگام آن تقسيم، هر كدام شبكه‌اي مي‌شوند، اما من به خاطر دارم، توي آن گرما، وقتي راهمان را مي‌رفتيم،‌ توي آن ويرانه‌ها، و آن غريبه‌ها را مي‌ديديم،‌ كه بي‌ پوست و گوشت افتاده‌اند، و زوزه مي‌كشند، حرف مي‌زديم و تو مدام از رساندن دستت، به مغز آدم‌هايي مي‌گفتي، كه جز پاره‌اي استخوان نبايد باشند، يادت نيامد، گفتم اولين بار بود، و تو را ديدم،‌ هركس بود مي‌ترسيد، مي‌ترسي، توي اين ترس هست،‌ اگر نباشد نيست،‌ خاصيت از دست دادن اين است، كه هست، ترسي كه به جانت مي‌افتد،‌ و گاهي، هميشه،‌ شايد،‌ آن‌قدر خاطرت را، جمع مي‌كند، كه مخاطره مي‌شود، تو چطور هنوز مي‌تواني؟، ميم گفته بود اگر نديده بودم‌ات، ميم اگر نديده بود، و ميم اگر نشنيده بود،‌ و ميم اگر دستهايت توي دستهايش، و صدايت توي گوشش، و نفست توي صورتش، گفت زيبا مي‌شدي، و زيباترين گفتم آن‌جاست، كه توي خود توست،‌ كه من نيستم، نمي‌توانم باشم، گفتم مي‌آمدم، مي‌ترسيدم، مي‌رفتم، بعد كه دوباره، باز آمدي، گفتم نه، نمي‌آمدم، اصلن فكر نمي‌كردم، من آن‌جاها پيدا نمي‌شوم، اين‌جا هم جايش نيست،‌ پيدا نيستم؟، بعد وقت ديگري،‌ چند روز، يا شايد‌، چندين روز، دوباره آمدم، گفتم ديدي، آمدم، نتوانستم، و آن‌كه نيامد، من نبودم، آن‌كه مي‌گويد هميشه، گاهي، نمي‌آيم، من نبودم، من ديدم، ديدم كه او بود، ديدم كه مي‌شناسم‌اش، هميشه اين‌ جاها، خودم را زير پيشاني‌ام، پشت ابروهايم، پنهان مي‌كنم، وقتي كه جلو مي‌آيد، و دستش را پيش مي‌آورد، با حيرت، كه تويي، كه نديده بودم، كه عجب، و او فكر كرد واقعن، و او فكر كرد كار من بوده، و او فكر كرد نديده بودم، گفتم بعد از بارها، كه شايد نمي‌ديدم‌ات، حالا مگر چه شده؟، و مگر جاي ديگري بوده، كه نديده‌ام،‌ چرا اين فكر را كردي؟، و او مي‌گويد اين فكر نبوده،‌ خواب بوده، گفتم همه‌اش همين است،‌ بيدار نمي‌شوي؟،‌ من خودم را نشانت دادم، كه تويش، توي خودت بود، كه خودت را ديده باشي، نه اين‌كه نباشد، اين‌ها نباشد، و فقط آن باشد، كه من خودم را، براي‌ات، بگويم، من مي‌شنوم، اما اين شنيدن، همه‌اش نيست، وقتي مي‌گوييم، و وقتي مي‌گويم، راه‌هايي گشوده مي‌شود، تو را مي‌گشايد، مي‌شوي خود راه، نديدي؟، ببين، گوش كن، چرخيدم، آن چهره‌ي من نيست، كه بتواند دستش را به مبارزه‌اي برساند، كه انتهاش، معلوم نيست؟، معلوم نيست كه بيهوده‌ست، كه همه‌اش، بسته‌گي‌ش، به همان چيزي‌ست، كه تو نيستي، بيرون توست، و درون توست، بيرون توست، و خود توست، بيرون من چيزي نيست، مي‌گويي، مي‌دانم، آن‌جا اما، آن صدا، گفتم چه چيز را شنيده‌اي؟،‌گفتم مگر من نبودم؟، گفتم نمي‌شناسم‌ات، به رويم خودم نياوردم؟، نه اين‌طور نيست، نمي‌شناختم، گفتم كه او نبود، تو نبودي، چطور مي‌توانم؟، دیدی مثل همیشه بود، ریش داشت، جلو آمد، نور بود، دستش را کشید، پس زد، رفتم، دنبالش کرد، دوید، نیامد، وقتی رسید، دستش را، و صدایش را، عینکش را، نشانش داد، گفت ببین، گفت مستم، گفت نیستی، گفت با نگاهش، و با خنده ی قهوه اش، و با چشم هایش، گفت همیشه این نبوده، او نیست، که چشمهای سبز ندارد، و اشتباه می کنی، و جلوتر آمد، و پیش نیا، چیزی آورد، بیرون کشید، از لای آن ها، من نبودم، دیدم، شرمنده بودم، چه می گفتم؟، که من نیستم؟، من بودم، خودت خوب می دانی، او هم می داند، گفتم مرا نمی شناسی، نگاهت می کند، آرام، تند، نگاهش را بر می دارد، به زیر دستهایت می اندازد، نگاهش می کنی، سبز نبوده، مرا نمی شناسی، من هم نمی شناسم، تو آنجا بودی، بارها دیده ایم، او را ندیده بودم اما، حالا چه می شود کرد؟، نمی دانم، مکث می کنم، و توی هر مکث، یک گره باز می شود، گفتم اگر می توانی، اگر زورش، خواستش، التماست هست، برسان، من این کار را نکرده ام، آن وقت بود، همان وقتی که، آن کار را فهمیدم، و این را که باید سراغ که بروم، و از که بپرسم، اینکه نمی داند را می دانم، اینکه چیزی نمی گوید را، ندارد که بگوید، اما نگاه علف دارد، که سبز و شور است، که تن نمی دهد، خودش می گوید، تن نمی دهد، امروز شنیدم، بارها دیده بودم اش، و فکر نمی کردم کار، و فکر نمی کردم که او، و فکر نمی کردم که گره ای هست، که توی ذهنم، می دانی چه کردم؟، راه افتادم توی همان خیابان، گفته بودی بیایم، آمده بودم، و پشت هر شیشه را، خیلی شب بود، که نورش رفته بود، تو می گفتی آن جاها، من که نرفته بودم، ندیده بودم، فکر هم نمی کردم، فکر کردم اگر پره های بینی ام را، روی این سنگهای زمین بکشم، بویی هست، که از سالهاست، روی این زمین، که خیلی پشت این پنجره ها، آدم هایی، مثل من، که نمی توانسته اند، و نمی خواسته اند، حرف شیشه نیست، این فاصله ی شیشه هست، کاریش نمی شود کرد، آن وقتها نبود، حالا یکجور دیگریست، الف نمی گوید، دنیا فرق کرده، آنقدر تکراری ست، که نمی گویم، و بلند می شوم، و می روم، و می گویم این، که سودای من نیست، درد من نیست، مرا به این کارها چه، به این حرفها، دروغ می گویی، فراموش کن، نبودم، وصله ای بودم که به تنت، آویزان بود، مثل آویزان بدبو، گوشتی، کندی م ، خودم کندم، آن گوشت، این را فهمیدم، از حرفهای الف، که اگر اینطور نباشد، نمی فهمیدیم، که آن آویزانی، که آنجاست، آن گوشت، آن زایده، خودم را دیدم، که بخیه ای بودم، که چیزی را اضافه کرده، چیزی را کم کرده، ولی می دانم، این تکرار، تو را خسته کرده، او را خسته می کند، و الف را، ی می گوید، اگر من بودم، و اگر کسی مثل من می آمد، من این چیزها را نمی گفتم، من او نیستم، این را می فهمد، و می خندد، خنده اش را دوست داشتی، حتا وقتی آن طور بی واسطه، به سردی ت بود، و زخمت بود، گفتم او را زخمی می کنی، و او زخم را نمی فهمد، که نخندد، حتا یکبار هم که گفتی، که داری گریه می کنی، و او خندید، می خندید، و می گفت، تو می چرخیدی، و می فهمیدی، که نمی فهمد، که تنها، همان را که می گوید، و همانی ست که می گوید، و خیلی فاصله هست، من این ها را، و آن حرفها را، اگر نشانش ندهم، چیزی ندارم، کسی ندارم، من همینم، این را گفته ام، باور کن، و حالا چند روز هست، که دنبالش می گردم، که وقتی می خندد، و وقتی نگاهت می کند، می خواهم دستم را بردارم، و بالای سرش، و روی گوشتش، و توی جمجمه اش، گلی بکارم، که بیرون که می آید، نامی را بیاورد، که نام خود من باشد، که تمامش کند، تمامش کند، الف می گوید، آزار ندارد، می فهمم، می نشیند، و می گوید، و یادش می آورم، و یادش نمی آید، زجرش می دهد، رد می شود، این خودش را می کوبد، آن خودش را بالا می برد، او می خندد، چه می شود کرد؟، نفهمیدم، درست نفهمیدم، سر راست نیست، می گویم گاهی نمی شود، همیشه نمی شود، آدم به خودش، به گذشته اش، به عقبه اش، دست ببرد، و ببرد، و دور بیاندازد، و بخواهد هیچ کس، کسی، یا هر کسی، من نمی فهمم، که درد او چیست، سکوت او چیست، مرگ او چیست، می گوید مرگش چیست؟، نمی دانم، این اتصال را، و این ناپیوستگی را، و این سستی را، اگر همه چیز را، آن طور که او می بیند، آنطور که او می شنود، که خیلی چیزها را می شنود، و می خواهد، و نمی فهمد، و می فهمد، بفهمی، من نمی فهمم، چیزی را می فهمم، که مال من نیست، یقین من نیست، الف می گوید توی ترس هست، ترس رفتن، ماندن، نماندن، نرفتن، می فهمم، یقین نیست، هراس هست، که نماند، و این را می فهمم، که وقتی هست، ایمان هست، وقتی نیست چیزی نیست، همه اش نیست، خودش را می بیند، آنوقت اما، او را می بیند، هی تکراری ست، تکراری ست، می فهمی؟، تحقیرت می کند، می فهمی؟، دوست داری، من دوست داشتم، و شکستم، تو دوست داری بخندد، می خندد، اگر برود، او برود، من فکر کردم، آن شب، لای آن بوها، و شب بوها، فهمیدم که نمی توانی، و مدام، و همیشه، از خودت می پرسی، و از خودت می خواهی، که او برود، و او برود؟، اگر، این تعلیق هست، من خودم را، لای دو هلال، و بین دو ماه، گیر کرده ام، این هست، او ندارد، و اگر برود؟، من که نیستم، کسی، خود تو، و تو از خود تو، و از خود او، که توست، گونه ای توست، اینها را برایت می گویم، که فکر می کنی، فکر نمی کنم، نمی بینم، نه، می بینم، چه بگویم؟، اولش گفتی من آنجام، لای آن برگها، و زیر آن برگها، و پاهایت را، روی اش ساییدی، فکر می کردی، اگر ریشم کنی، نیشم بزنی، می میری، نرفتم، این کار من بود، که بمانم، و خودت را، من ماندم و، آن جا را نشانت می دهم، و دادم، همه اش می شود کابوس، کابوس، همان وقت می توانستم، هرگز برنیایم، برنگردم، نچرخم، و تو دیگر، خودت را به این ابروها، او می گفت، که آویزانی ست، من می دانستم که آویزانت کرده ام، این کار من بود، که از تو بخواهم، و به تو بگویم، که توی این آویزانی، و از لابلای این گوشت، خودت را تماشا کنی، چه بگویم؟، بخندم، و بگویی، خنده ای را دوست داری، که نمی فهمی، او می گفت همیشه این هست، و زجرش می داد، و صبرش نبود، و کند، و رفت، من نرفتم، و زجرت دادم، و نکندم، ولی حالا، و توی این کمی که هست، که گذشته، که نگذشته، اگر بخواهی، باید بگذری، اگر نخواهی، می مانی، بپوسی، تو کمین بگیر، که ترسم باشی، تو بایست، که آویزانم کنی، نمی توانی، این نیست، بگرد، درست ببین، کسی را پیدا می کنی؟، من چند روز هست، تا دیشب، که خوابش را دیدم، و فکر کردم، کمین می گیرم، و از جایی که رد می شود، و با کسی که رد می شود، صبر می کنم، تاریک که باشد، گفتم به خاطر چیزی نیست، به خاطر خودم بود، که خودم را ببینم، پلیدی هست، انزوا هست، ترس هست، واقعیت هست، برای همه ی این هاست، که بگویم، آنقدر هم که فکر می کنی، و آنقدر هم که سر تکان می دهم، نیست، تو نمی شناسی، نمی دانی، چه دیدم؟، نمی گویم، و نمی توانم بگویم، نمی خواهم، می ترسم، باز می گردد، دستم را می گیرد، و افشایم می کند، هرکس می بیند، می فهمد، می خندد، رد می شود، این هم عاقبت، رد می شود، و فراموشی ست، فراموشی ست
از تو، و از او، از آنها می خواهم، نگاه کنند، ببینند، و به یاد بیاورند، این حرفها را، من نگفته ام، شنیده ام، جمع کرده ام، و فراموش کنند،
من هنوز هستم


هفده تیر هشتاد و شش
دفتر سفال

Tuesday, July 3, 2007

نامه / به هیلا / تیر هشتادوشش

...اين‌ فرجامي‌ست
كه شورمندانه بايد آرزو شود. مردن، خفتن؛

- هملت، ترجمه‌ي اديب سلطاني -




هيلاي عزيز


به رغم حرفهايي كه نزديد، از شما دلگير نيستم. از راه دوري آمده بودم، و آن كلمات، آن‌چه شما را آزار مي‌دهد، همان چيزهايي بايد باشند كه اگر هركسي بود، اين را مي‌گفت. من هم گفتم، با گوش سپردنم به آن سكوت، و آن واژه‌هاي اختياري، درد دل كردم. نمي‌توانم همه‌چيز را بريزم توي اين اجبار تعريف شده، كه از من مي‌خواهد سكوت نكنم، و با حرف آن پرنده موافقم، كه مي‌گويد يكهو به لاكت خو مي‌كني، انگار هميشه آنجا بوده‌اي. من آن‌جا نيستم، ولي مي‌تواند اين‌طور باشد. به ناتالي گفتم پولكهايت را مي‌خواهم. ناتالي ‌گفت پلك‌هايت. گفتم نه. پولك‌هايت. گفته بود ليز مي‌خوري. گفتم اين‌جا، توي اين همه آب. كه دريا نيست، كه درياست. او مي‌پرسد، از خودش،‌ و از من، و از تو مي‌پرسم،‌ چرا ميان همه‌ي اين‌ها، سراغت را مي‌گيرم؟ از تو مي‌پرسم؟ چرا با من؟ اين را مي‌پرسد، و من سكوت مي‌كنم، و من مي‌گويم خب،‌ چرا؟ و توضيح مي‌دهي، مي‌گويي غريبه‌اي. مي‌گويي بگذاري بروي جايي‌كه همه غريبه باشند، و هيچ‌كس تو را فهم نكند. من گفتم لازم نيست. چرا اين‌همه بچرخيم، مگر كسي اين‌جا هست؟ صدايش را بشنوي،‌ بفهمي، و همان صدا باشد،‌ كه آشناست،‌ و دور نيست، و غريبه نيست. از شما مي‌خواهم،‌ از جهت ديگري نگاه كنيد، و به خودتان گوش كنيد. وقتي كنار آن راه مي‌نشينيد،‌ يا وقتي دستهايتان را از لبه‌ي پنجره آويزان مي‌كنيد، يا وقتي آن همه خيال را مي‌پروريد. وقتي مي‌گويد آسمان اين‌جا هميشه سرخ است، آسمان بالاي آن تپه،‌ تابستان، بهار، زمستان،‌ پاييز،‌ هميشه سرخ است. به يك هاله‌ي سرخ فرو مي‌شوم، كه رنگ مردمكي‌ست، و سكوت مي‌كنم، تا برف ببارد، آن‌وقت برف كه دانه دانه مي‌شود، مي‌دانم خواهي آمد، و توي چشم‌هايم آن‌ها را فرو مي‌كني.
پاي صحبت مرگ نشستن،‌ آدم را در شرايطي قرار مي‌دهد، كه پيش از اين، هر چه‌قدر هم فكر كرده باشد، آني نيست كه يكهو،‌ در برابرش نشسته‌اي، و آرامي. به الف گفتم،‌ همين است، اگر اين چيز را اين‌جا نياوريم،‌ كجاي ديگري پنهانش كنيم، پرتش كنيم. روي شانه‌ي من، اين زخم، خنك مي‌شود. ناتالي. همين را مي‌گويم. آن خنده‌ها، آوارگي‌شان را اين‌جا، از دست داده‌اند، به تسليم يك عرشه رسيدن، به سينه‌اي كه ديگر سينه نيست، بادبان‌اش خفته نيست، كه بيدار، به سمتي مي‌كشاندت، و هي مدام اين حركت، مي‌شود تهوع، مي‌پرسد او مي‌تواند بر اين راه بنشيند و از آن تكان‌هاي مدام گريزش باشد و آرام بگيرد و به حال مرگ نيافتد؟ وقتي تا دور نگاه مي‌كني، و جز آبي چيزي نمي‌بيني، كه در گوشه‌اي‌ش، بر روي تكه‌اي كه تو را از آن آب جدا كرده، خيال رسيدن، جان دارد. با الف موافقم، با تو، كه ما زيبايي‌مان را در بي‌قراري‌مان، نمي‌توانيم مچاله كنيم. اين ديدن، و اين شناختن، بترساندمان، كه آن را بگذاريم به حسابي،‌ كه هر آينه‌اي به آدم پس مي‌دهد.
فكر كردم تجاوز كلمات، مي‌شود اين سكوتي، كه از آن حرف زديم. گفتم وقتي در تجاوز سكوت‌ات،‌ كلمات پاره مي‌شوند. و ‌يك‌باره، به اين صدا خنديدم، كه براي تو هيچ معنا ندارد،‌ شنيدن اين حرف، گذشتن از اين صدا، يا سكوتي كه پياپي مي‌شود. گفتم جاي تو خالي‌ست، كه با من بخندي. اما اين حرف‌ها را هرگز به يكي مثل هيلا نمي‌گويم. نه به اين دليل كه مي‌دانم نمي‌فهمد. مي‌فهمد، تاويل‌اش مي‌كند، آن رويي‌ش را بر مي‌دارد، كه برداشتن‌اش، مثل برداشتن سقف يك خانه‌ست، كه ديگر خانه نيست و چيزهاي ديگر. حالا وقت توجيه كردن‌ام نيست. از من مي‌خواهد تنها يك دليل، از آن هزارتايي را كه تراشيده‌ام، برايش بگويم. به ناتالي گفتم خودم را نه. چيزي نيست كه بتوانم از آن بگذرم،‌ يا بگريزم. نمي‌داني، من اين‌‌ كار را بارها كرده‌ام، كه حالا شده‌ام. فكر مي‌كني آن همه گذشتن براي چه بوده؟ هميشه نخواستن نبوده، گاهي بوده. قبول دارم، وسواس من هست، به اين بو و آن بو، به اين صورت، آن صورت. كدام صورت؟ گفتم اين را براي خودم گرفتم، كه من را به يادت مي‌اندازد، اندازه‌ات را. آن را براي بودنم. خودم. مي‌فهمي؟ به او چه بگويم؟ بگويم او آن‌قدر فكر مي‌كند كه از حال مي‌رود؟
الف را به خاطر داري؟ الف مي‌داند كه بايد گاهي بيايد سراغ من، تو نمي‌داني.

اما دوست من،
اجازه بدهيد كه هركس دردهاي خودش را داشته باشد. چرا مي‌خواهيد به اين غريبه بفهمانيد كه چيزهايي را نمي‌داند، اين نپرسيدن از سر بزرگواري نيست. شما مي‌پرسيد. او گفته است. همه‌چيز را مدام نمي‌شود به ياد آورد، يادآوري كرد. ياد چيست؟ از اين سوراخ به آن سوراخ خزيدن نيست. هست، اما فقط نيست. گاهي اين فاصله‌‌ي بين خزيدن را فراموش مي‌كني عزيز من. اين فاصله‌اي كه رسوايت مي‌كند و من در همين فاصله‌ها كمين گرفته‌ام، و او در همين فاصله‌ها ردت را مي‌گيرد، و سر آخر، وقتي انتظارش را نداري، وقتي سبك شده‌اي، يك‌جايي ظاهر مي‌شود، و همه‌چيز را دوباره، دوباره از سر مي‌گيرد؛ باور كن ! وقتي مي‌پرسد چه نامي برايش انتخاب مي‌كني، و وقتي مي‌گويد فكر كن همين حالا به دنيا بيايد، و تو اين امكان را داري كه نامش را انتخاب كني، و وقتي سنگيني مرا مي‌بيند، معني‌اش اين نيست كه من هرگز نتوانسته‌ام اسم مستعاري برايت پيدا كنم، و معني‌اش اين نيست كه نمي‌توانم براي او هم نامي انتخاب كنم. مي‌گويم من همينم. هرچه‌قدر مي‌خواهي بگو كه اين‌جا آدم‌ها توي پيدا كردن اسامي گم مي‌شوند، اما من همينم و بدون آن نامي كه تو مي‌خواهي، هيچ‌چيز نيستم.

" ناتالي هرگز معصوم نبوده و ... " اين را جايي خواندم. و به يادت افتادم. تو اگر باشي، ناتال، مي‌گويي به جاي آن، به جاي خودت، يا به جاي يك ناتالي‌ي ديگر، مي‌شود هركس باشد، كه هميشه خود تو نيست. توضيح‌اش اين‌ است – توضيحي كه آن‌جا جايش نبود، نه وقتش بود، نه امكانش بود – هركس مي‌تواند خودش را جاي هركدام از آن‌ها بگذارد، شايد بارها يك اسم، توي يك پرونده تكرار شده باشد، اما معني‌اش آن نيست، كه آن‌كس، همان كسي باشد، كه آن‌ها اثرش را پيدا كرده‌اند، انگشت‌هايش را و موهايش را – و مي‌داني، وقتي بخواهم بگويم،‌ گاهي اين‌طور است، بيشتر صدايم را گم مي‌كنم، و مي‌شود همين لكنت، كه اين‌جا هم هست، انكار نمي‌كنم كه هست – چرا؟ چون هيچ‌كس، سراغ من نيامد، و هيچ‌كس گمان نكرد كه آن قتلي را – حالا دارم مي‌گويم، مي‌دانم خيلي دير شده، مي‌دانم پنج سال گذشته ... – كه آن شب، توي آن راه‌واره، اتفاق افتاد، كار من بود، باور نمي‌كني؟ باور نمي‌كني عذاب وجدان نداشته باشم، و اين همه روز و ساعت را بدون آن‌كه لحظه‌اي ترديد كرده باشم، بي‌آن‌كه به ياد آورده باشم، آن همه خون را،‌ و دست‌هاي خوني‌ام را، و پنجه‌هايم را، باور نمي‌كني؟ و هيچ‌كس سراغ من نيامد، و هيچ‌كس چيزي نپرسيد، و هيچ‌كس ندانست، و اگر حالا نگويم، هيچ‌كس نخواهد دانست، و نخواهد فهميد. چرا؟ اين گفتن نشان نمي‌دهد كه وجدانم رهايم نمي‌كند؟ من نمي‌گويم كه رهايم كند. مي‌گويم كه بداني، و فكر نكني كه من، ناتالي نيستم. همين است كه توصيه مي‌كنم، بر روي پل هوايي درنگ نكني، چون ممكن است من آن‌جا باشم، و ناتالي آن‌جا باشد، و من هرگز معصوم نبوده...
اسم اين را گناه نمي‌گذارم، وظيفه‌ي هركس مي‌دانم كه در زندگي‌ش، براي يك‌بار هم كه شده،‌ با خودش مواجه شود، و دست‌هايش را توي خوني بشويد، دستش را فراموش كند. محبوب من، فقط مي‌توانم اين را بگويم، طبيعت زندگي همين است كه طبع من نيست، تو نيست، ناتالي نيست.


دوازدهم تيرماه هشتاد و شش
براي مجلد اعترافات، آقاي شكسپير و آقاي اديب سلطاني

Thursday, June 28, 2007

خودگاهان - رسم / چهار


صدای تیره ی شلیک
آهوان آینده را
به خاک می پاشد

- صفورا نیری،
دورتر از تولد هفده ستاره/ نشر سالی -




خودگاهان – رسم
چهار.


گفتم دیگر خودم را نمی شناسم.
بیچاره فروغ.
یادت می آید، چقدر سیاه بودی، وقتی که پروانه ها دورت دراز می کشیدند، رو به روی من، آن جا، توی آن نور، که سبز بود، و از آن همه دریا بر می خاست، و یک خورشید سیاه، در میانه ی آن نورهای رنگی سراسیمه، جلایی دارد؛ چه. وقتی فروغ به آرامی به دستهایت خو می گرفت، پرسیدی اگر یک زن را پیدا کنی،
گفتم میان درخت،
سرت را تکان می دهی،
من زن را میان درختی پیدا کردم، و پرسیدم حالا با تو چه کار می کنند؟،
و آن سکوت آشنا پایان نداشت، برداشتم دستم را و پوستم را و توی خطوطی که در آن چروک یافت می شد، نامی را غدغن کردم. انگار من یکی باشم، و او که از گذشته ای می آید، آن کس دیگری ست که، می روم جلو، پرسش می کنم، و آن چشمها، آنقدر خودشان را نگه می دارند، که فکر می کنی، او همانی ست، که از همان دوری می آید، که تو خودت را میانش گم کردی، می گویم من که دنبالت گشته ام، راهی را نشان می دهی، توی خطوط پوست درخت، و از آنجا به کناره های آبی رسیدن، که دیگر موج بر نمی دارد، که تابش را بیاندازد توی برهنگی ت، سوخته گی ت، گفتم تو همین را می خواهی، که کسی که دنبالت می کند را، نداشته باشی، که همیشه دنبالت بیاید، برای دنبال کسی همیشه دویدن، او هم می گوید، انگار این ها خیلی با هم باشند، یکی باشند، من با تو نیستم که یکی باشم، که دنبال آن یکی هم نمی گردم، نمی روم، می دانستم، فکر می کنی چرا؟، که من زن را از درخت کنده باشم،
گفتم وقتی ببلعی م، نهنگی می شوم توی دریای تو، که مدام این بار، از این کوسه و آن کوسه، از این خون که راه می افتد، هراسی ت بر نمی دارد، نگهبانی ی آن درخت با کسی بوده، که تمام راه را، دنبال آن جایی که تو را پیدا می کنند، می گشته، و حالا که رسیده ای، بیچاره فروغ!،
این عادت قدیمی ست، که مانده، که تو را به راههایی می کشاند، که زیر و سنگش، پاهایی ست، با خطوطی گم، کمرنگ نبود، وقتی با او حرف می زدم، آن وقتی که، چشمهایم را پایین نگه می داشتم، گفتم این پسر، چشمهای خونی دارد، که تویش راه هایی ست، که از خون می جهد وقتی، می ترسم، فکر کردم تمام شده، اما تو آمدی و گفتی، که دیشب، آن شب آن روز، چه چیزها که توی بر افروخته گی ش ندیده ایم، من که می دانستم، اما این ها، جنس این رگ، با آن رگه هایی که توی آن درخت بود، و آدم را به خود می کشید فرق می کرد، که وقتی میوه ای برایم می کنی، آماده می کنی و می آوری، می گویی کدام درخت؟،
من که همیشه آن صدا را نمی شنیدم، برخاستم، و به سمتی رفتم، که آن دور را گم می کرد، گفتم وقتی به آن دور، نگاه کردی، خودت را دیدی، که در آشفتگی ورق می خورد، و صدای آرام سوختن باد می آمد، می گویی آدم به آن روزها که نگاه می کند، باور نمی کند خودش را، که باشی؟، و چرا حالا؟،
سرت وزن دارد و سکوتت وزن دارد، این که هیجان ندارد، حالا با من چه کار می کنند؟، فروغ می پرسد، و تو راهی را که آرام آمده ای، از درخت می گیری، نمی شود بازگشت هدیه ای باشد، که یکروز او بیاورد، و به تو تعارف کند؟، وقتی فکرش را کرده بودی، اینجا را که رسیده ای، ندیده ای، گفتم تند می دوی، که توی آن دویدن، فراموش می کنی قدمهایت را بشماری، که روی کجاها برداشته ای، روی کجاها گذاشته ای، می خواستم فریاد بزنی، دیگر دیر آمدی، راهی نداری، دختر تاب می خورد، و باد تاب می خورد، و برگ تاب می خورد، بیچاره فروغ؛
حالا که او،
کنار رودخانه می نشینی و سیگار می کشی، مدام از آب می پرسم، کدام آینه آدم را می برد، که تو می بری، و کجا، که یخ می بندد، و آن آدم، زیر یخ، می شود همیشه بماند، این آب اما، به جایی می رسد، که هیچ خاطره ای را دفن نمی کند، بو بر می دارد، وقتی می شود، که همه ی این آبها و لجن، وقتی از کنارش رد می شوی، بوی مردار خاطره می گیرد، من که می دانم، به این سادگی ها نیست، که آدم هر چیزی را فراموش کند، گفتم مثل آینه، که هر چیزی را پس می دهد، و خود آن چیز نیست، کنار آن آب می نشینی، و نمی دانم، درختی هست، یا صدای پیاده ای می آید، که از آن خلسه، از آن خلاصی، بیرونت آورد، این که سخت است، این که دورست، همه چیزش را می فهمم، اما این فهمیدن من، با فهمیدن تو، که سالهاست او را، توی آن شکلی دیده ای، که برایت رسم کرده، مثل من که از نرمی ی یک دست، که توی دست من آن گرما را ندارد، خبر ندارم، خبر نداری، نه این تقلا، به جایی نمی رسد، باید دوباره بگردیم، و دوباره راهی پیدا کنیم، که این راه نباشد، که از این راه که آمده ایم، نشسته ایم اینجا، که حالا، خیلی چیزها، همه اش، تو دنبال چیزی می گردی، همه دنبال چیزی می گردند، که اگر نباشد، خود را ببازند، یا بزنی، من نمی توانم،
او می گوید گاهی که بعد، که روی گلوله افتاده بود، از آن جا می گذشت، نمی گذشت، درنگ می کرد، نمی توانست، نگاه می کرد، نمی گفت، خاموش می شد، من هم همان کار را می کنم، و یک درخت میان آن همه سبز پیدا می کنم، همین اش خوب بود، که بود، و وقتی رفت، او دیگر نمی توانست بماند، که تاب بیاورد، که وقتی پیدایش می کنیم، حیوان های توی آب، صورتش را دزدیده اند، فقط از آن نگاهی که نمانده، می شود فهمید که همانی ست، که وقتی او رفت، می آمد، درنگ می کرد، و وقتی درنگ می کرد، گفتم نگاهی آشنا داشت، که همیشه، من ندیده بودم، شنیده بودم، و آن درخت را توی سبزی ی آن نور، که از پروانه ها می گذشت، پیدا نمی کردم، عبور می شدم، و سایه اش را، بلند و سفید، همانطور که او بود، اگر یک وقت دیگری بود، مثلن سه هزار سال، آن روح آنجا را می گرفت، ولی وقتی می گویی، دیگر از این افسانه بر نمی آید، نفسم می گیرد، که اینطور هم نیست، من هم مدام به آن جایی فکر کرده ام، که او قرارش را گذاشته بود، گفتم اگر یکی از ما، به آن درخت برسد، به آن درخت پناهی بدهد، با طناب، با تاب، همه اش یک باره می شود، که یا رفتن، یا گذشتن، که یا ماندن، یا دوام،

کاشکی ستاره بودی، که روی دیوار این آبی بمانی، که پشت پنجره حبست نکرده باشند، که وقتی می روم، بچسبی، به آرزوی متلاشی شدن، وقتی از پنجره عبور نمی شود،

حالا که توی این دیوارها، رگه های کهنه ی آن پنجره ها، پیدا نمی شود، نمی شود کاری کرد، یا دست روی دست گذاشت، که چیزی بیاید، وقتی بیایی، می پرسم او را دیده ای؟، و تو که می پرسی چرا نیامدی، و آن احساس مادرانه ات را با خودت نیاوردی، چرا همیشه اینطور می شود؟، و من برای این پاسخ، هنوز مانده تا بیاورم، که چرا آن مرد، از آن جا بلند می شود، و به سویی می آید، که تو را نشان می دهد، و چه چیز آن سو، آن مرد را بر می خیزاند، که به سمتی برود، که آب همیشه جاری ست؟،

که دنباله داشتی، و دنباله را جایی می انداختی، که سنگفرش آن کوچه هایی را که او، و من، دنبال می کنیم، روشن کند، یا لااقل، بسوزاند و بوی آجر سوخته، بوی راه سوخته، همه چیز را بردارد، که دیگر از آن راه، راهی بر نیاید، بعد از سه هزار سال، شاید، خودم را نمی شناسم، اما نه از این همه، نه ، از نگاه کردن، به گذری، که راه را به تو، بازو را به شانه هایت پیوند می زند، من این زمزمه ی گم شده را، از توی این همه سایه، پیدا نمی کنم، که بعد پیاده اش کنم، روی قطعات خاکی که سنگش، اسم ندارد

گفتم وقتی بیچاره فروغ، یاد شاهد هم افتادم، که گفتم، که درست نمی دانم، کدامشان را می گویم، که آنجا درازکش، مانده اند، و این ها همه به خاطر آن شبی ست، که لبه ی پنجره نشستیم و پاهای آویزانمان را تکان تکان می دادیم، توی کوچه، که حالا از آن پنجره و از آن کوچه، چاره ای نمانده، که او، با یک زردی بیاید و روی آن سنگها قدم بردارد و به زیر پاهای آویزان نزدیک شود، و آنوقت، وقتی خون چکان می شود، آدم را صدا بزند، که می افتی، و آدم خودش نباشد، من یادم نمی آید، که چطور بوده باشی، که حالا نیستی، که همه اش می گویی، نمی دانی، نمی شناسی، و این تکرار، مدام که می شود، گاهی عادت می شود، گاهی عداوت می شود، اما برای من این چیزها نمانده، تنها بیزاری مانده، که به تو نشان بدهم، که نه به خاطر تو باشد، که تنها به خاطر توست، که وقتی دنبالت نمی کنم، و وقتی نامت را نمی خوانم، خونت می جوشد و به آن رودخانه، تک می بری، و آنجا، وقتی نمی بینم ات، مثل آن کودک مچاله، زیر پلی که به رغم آن همه آب، آن همه بیچاره ست، پناه بجویی، به یک برگ،

آن ماه، که شبی در می آید، که روی سال است، و سال را نشان می دهد و گم می کند، که رنگ ندارد و توی بخار برف گم می شود، زیر چراغ های بخار کرده ی کوچه ای، که بوی برف می دهد، آن ماه ندیدنی، را رویت می گذارم،

این ها را نمی گویی، تنها می گویی به جایی رسیده ای، و درختی را پیدا کرده ای، که می خواهی برای او، برداری، و وقتی درونش را می پایی، و وقتی درونش را نشان می دهد، و وقتی درونش به تو می رسد، می خواهی خودت را، به آن خاطره ای بسپاری، که آن درونش را سیاهی می سازد، که همیشه بشود شبی را توی اش گذراند، که آن شب، اندازه ای باشد، برای همیشه ای، که دیگر به دنبال یک درخت، یا سیاهی،
چه کارش می کنند؟،
تنها، ساده ست، یک بار دیگر، برش می دارند و جایی دیگر، به کارش می گذارند، که یعنی آن چه او کرده، تمام آن چه از او بر آمده، از آن او نبوده، که حرفهایی هست، که شاخه ها و سایه ها، با هم گلاویز که می شوند، به هم که می رسند و می گذرند، زمزمه می کنند و می گذرند،
که می شود آن افسانه ای، که من باور نکردم، که تو از من خواستی باور کنم،
و من به راهی رفتم، که از باور من نمی گذشت،
حالا که می خواهی بدانی، برایت می گویم، که صدایت را توی شیشه ای گذاشته ام، دفن کرده ام، و هربار که یادت می افتم، دراز می کشم روی خاک کوچه، تا از یک جایی، شیشه ای که می شکند، و ریختن اش، در من زاویه ای می سازد، را در گوشم فرو کرده باشم، که دیگر آن چیزها که از گذشته می آیند، و او را که وقتی می بینی، می فهمی از گذشته آورده اند، که این همه نگاهش می کنی،
یادت می آید، آن که روزی، روبرویت می نشیند، و آنقدر در خیره گی ش، محوت می شود، که باور می کنی، بویی را با خود می آورد، که مال آن دورهاست، و تعلقی دارد، به آن دورهایی که دیگر تکراری نیست، پس این تکرار را که می گویی، از کجا آوردی،
می گویی از او آموختم، که آنطور، زاغ، با حیرانی، به جایی می ماند، که هرگز نبوده، که هرگز کشف نشده، که هرگز پیرامونش را کسی ندیده، پیدا نکرده، نمی خواهم تنها به یادت بیاورم، که آن چیز، چطور در فاصله های مدام ذهنت، خانه شده، نمی خواهم، و نمی دانم، که آیا این آشنایی طولانی، که انگار یک عکس را در یک عکس دیگر، تکرار می کند، گونه ای خویشاوندی آورده، که با آنکه آنها نمی دانند، خودشان هم، و یکی فکر می کند، که دیگری ست، و دیگری که می اندیشد، آن همه ی دلسوزی ی اوست، وگرنه رهایش می کردم، و مثل خیلی چیزها، که هر روز می گویم و هر شب رهایش می کنم، می فهمم، این ترسی را که گزار نیست، سهمی ست که از تو به آنها می رسد، و می پلکد



هفتم تیر هشتاد و شش
دفتر سفال

Saturday, June 23, 2007

نامه / به ناتالی / تیر هشتادوشش

محبوب من

توی این اتاق حبسم کرده‌ای، و می‌خواهی از چیزهایی که نمی‌بینم حرف بزنم،

شاید بگویی این خوب است، اما هر کدام از ما، بگویم این خود زندگی‌ست، که هر کدام از ما، به مرگی خو کرده باشیم. چه کسی می تواند بگوید که در زندگی ش، شاهد زیبایی ی قتلی نبوده است؟ با الف موافقم، این عمد که در ذهن گام می زند، اگر به دست برسد، آلتی می تواند باشد، آغشته به دریایی از خون، و آرامش. آن بار هم که به هیلا گفتم، چیزی برایم وجود ندارد برای خواستن، برای نخواستن، نفهمید. اما تو شاهد بودی، پرنده ای که در قفس افتاده و بی صورت، مرا یاد آن حرف الف برد که یک جایی ش خاطره ی خرسی پشمالو را در ذهنم دواند، که آن روز، الف می گفت هیچوقت نداشته، و کودکی ش بی داشتن آن خرس کوچکِ دست مال، آن قدر سخت بوده، که حالا این بازی، نقطه ای باشد برای آن نداری. گفتم چطور آن روز را، آن حرف را از یاد برده ای، که حالا این طور بر افروخته ای؟ من چیزهایی به یادم می ماند، که جایی به دردی می خورد وگرنه طعم آن صورتها، که برایت گفته ام؛ چیزی نیست که بخواهم مدام به یاد بیاورم.
او دیگر، می گفت این خستگی اعتراف را ساده می کند. به هیلا، وقتی دستهایم را پنهان کرده بودم، نگاه می کردم، و می گفتم - کاش گفته بودم – بوی این درختها آن بالاست و من به این پایین چسبیده ام. تو خیلی خودت را پنهان می کنی، می توانی به هرکس، یا هرکس دیگر را، آن طور که می خواهی گول بزنی، اما چیزهایی هست، برای من، بوها و صداهایی بوده و هست، که دستهایت را رو می کند، اگرچه من دستم را پنهان کرده بودم.

از پشت در، بوی زعفران می آید، ناتالی.
تو از خانه بیرون رفته ای، و من صداهایی را می شنوم که جای جای این خانه را برداشته. می ترسم بر نگردی. آن سرخپوست گفته بود این دستمال را بالا بیاندازی، تا جایی می رسد که او را پنهان کرده اند، و من توی گودال بودم، و تو توی قلعه بودی. من از آن قلعه آمده ام، به سرخپوست گفتم، و این دستمال را باد، تا آن بالا می برد؟ نگاهم می کنی، و فکر می کنم باز هذیان می گویم، و دستمال را رها می کنم. یادت بماند ناتالی، آن بار هم که آنها رفته بودند، من مانده بودم و صداهایی که خانه را برداشته بود. یکوقت، وقتی سراغ تنگ ماهی می آیی، می بینی ماهی هایی که چشم هایشان در آمده، ماهی های کور، حفره های خالی به جای چشم، مرده/ نمرده توی تنگ می چرخند. این را به خاطر هیلا نمی گویم، وقتی بیایم، تو آنجا ایستاده ای؟ همیشه وقتی آدم به امیدی می آید، تنها قبری را نشانش می دهند.
برای سرخپوست که روی اسبش دور می شد، دست تکان دادم، و وقتی برگشت، دستمال را آن بالا نشانم داد. باورت نمی شود ناتالی، اما جایی رسیده بود که تو آنجا بودی، و آنها تو را نگه داشته بودند، برای همین ترسیدم؛ دستم را به تنت چسباندم، داغ بود؛ پشتت، ستون فقراتت و با آن داغی حرف زدم. گفتم می خواهم بدانی، دیگر هرگز نمی گذارم کسی/چیزی بترساندت، و سرت را میان یقه ام در آغوش گرفتم تا بفهمی که آن داغی ی این سینه ست.

ناتالی با خنده می آید هیلا، و زردی ی زعفران را نشانم می دهد، که همه جا را پر کرده. با خنده می گوید این تنها چیزی ست که این جا موج می زند. با خنده از در بیرون می روی ناتالی، و مرا با آرزوی آن پرنده که آبی بود، و صورتش را آرام آرام از دست داد، تنها می گذاری. وقتی لرزیدم، و آن لرزش توی رگهام جاری شد، به فکر آن کولی بودم که در چشمهای آن پرنده می زیست. اگر می گفتم، حالت چهره ام را نمی فهمیدی. اگر بدانی به چیزی فکر کردم که با رنگ زعفران آمیخته بود، چه می گویی؟ کولی ها با بال های زرد از دامنه ی قفس بالا می روند. کولی ها با یالهای زرد پیچیده در باد، از دامنه ی قفس پر می کشند. و وقتی دوباره خودم را تا آن قلعه بالا می کشم، میله هایی را می بینم، که آن زرد را در بر گرفته اند. ما فرار می کردیم، ناتال، من و تو. و یک جا، پشت یک سنگ، که سیاه بود، و به سکه ای به بزرگی ی آفتاب می مانست، خودمان را پنهان می کردیم. من دستهایم را به آن پشت داغ چسبانده بودم، و دعا می خواندم، که آنها ما را نبینند، آنها ما را مجبور نکنند، آنها من و تو را پیدا نکنند.

سرفه نکن.

که باز نگردند و فراموش کنند.

سرفه.
آرام می شویم و خودمان را به خلسه ی سرفه می سپاریم. سرفه های پی در پی، که با خون پر می شود، با خون خالی می شود. آن سرخپوست، که تازه به آنجا رسیده، برایمان دست تکان می دهد و خاطر جمعمان می کند، که این سرفه ها لازم است. می فهمم که آنها را گیج می کنی. می فهمم که بسامدی در این صدا هست که آنها را آواره می کند. فکر کردم این آوارگی تنها برای آنها نیست، که برای من و توست و هیلاست و ناتالی ست. من آن کولی نیستم، که از این چشمها بنوشم. فهمیدم که دنیا توی کف دست آن سرخپوست، می چرخد و آواره می شود. آنها ماهی نبودند. ماهی هایی که در چشمهایشان حفره ست، توی شکم هایشان دریاست. و تو رانهای درختی را چسبیده بودی، که ریشه هایش را، آن سرخپوست، توی آتش نشانم داد.

اگر این تکه ها را به هم بچسبانی، آنجا را نشانت می دهد. یکباره می آیی، و هزار چهره را روبرویم پخش می کنی، و وقتی دستم را می برم، تا آنها را دسته کنم، چیزی کشف می کنم. فکر می کنی، نام کامل من، ادامه اش توی هواست و بو به هجا نمی رسد.
تنها آن مرد که حالتی خودمانی داشت، سراسیمه ام کرد. به او چیزهایی را گفته ام، که به یک کرم نمی گویم. و او اشاره ای درست داشت، به آن پتیاره، که هیاتی کرم گونه دارد. من این نگاه را شناخته ام، و این از چیزهایی ست که آزارم می دهد. هیلا می گوید حرف نمی زنی. برایش آرزویی دارم، که آدمها را با این چهره هایی که آن مرد نشانم می داد، هرگز نبیند. تو از خودت گریزانی، و می خواهی در آرامش این درخت، به خواب بروی. اما من، که سایه ی همین درختم، جز تکه پاره های جزامیانی که مدام اجسادشان را به صورتم می کشند، آرامشی پیدا نمی کنم. آن گفتگو، حالتی دلپذیر داشت، که توی آینه داشتیم. چند بازگشت توی صدا، چند بازگشت توی نگاه. به هیلا بگو، او نمی تواند از چیزهایی که می خواهد، حرفی بزند. الف می گوید، هنوز خیلی جوانی که توی کثافت غرق شده باشی. او خودش را پاک می کند، فکر می کنی من چه باشم؟ کسی حقیقت را نمی داند، اگر می دانستی، می گذاشتی و می رفتی؛ این را به من نگو.
با من حرف بزن.
که بهانه ای باشم، تا توی چین و چروک های دور لبم، پیدایم کنی. خیلی فاصله گرفته ام و می خواهم هیچ کدام آنها را دیگر نبینم. توی این اتاق نفس نیست. من این عتیقه ی سیاه را نمی خواهم. گنج را دیگران پیدا می کنند. از خودم می ترسم. اگر گذری باشد، وقتش حالاست. که از روی پل خودم را بیاندازم، و توی پرواز، صدای پرنده ای باشم که بال می کشد و چرخان بالا می رود. یک موج سیاه، که می رقصد و آبی اش را بر هم می زند.
می خواهی دیگر به فردا فکر نکنم و دنبال عینکم نگردم؟
روزی می رسد که آوایم را از دست داده باشم. آنجا صدای گرگ می آید، و آدم گرگ می شود.


دوم تیر هشتاد و شش
برای مجلد اعترافات، آندره ژید و موریس بلانشو



« از دو کلمه ی آخر به یکی دیگر از سوالات شما می رسم که متافیزیک چه نقشی در کار من داشته است. تنها جواب من آن است که این نحوه ی تفکر همانا کار من است. وقتی واقعیت در چشم من چندان خیالی است که داستانهایم در نظرم به معنی ی دقیق ادبی ی کلمه، واقع گرا می نمایند، پس بی شک هرگاه میان دیدن و دیدنی، یا میان عین و ذهن، آن راه و رابطه ی ممتازی به وجود آید که با کلامم بیان می شود و بنا به شرایط نام شعر، جنون، یا عرفان به خود می گیرد، بناگزیر طبیعی نیز در چشم من ماورا طبیعی خواهد آمد. حقیقت اینکه این واژه ها همه مشکوکند. معنای متافیزیک از نظر من هر روز بیش از پیش به چیزهایی چون نوازش پستان یک زن، بازی با یک طفل، یا مبارزه به خاطر یک آرمان نزدیک می شود. اما نهایت تمرکز و توجه شما را در این سه مثالی که آوردم چشم دارم، چرا که میان نوازش یک پستان و نوازش پستانی دیگر، فاصله ای گیج کننده و حتا تضادی تام وجود دارد. همچنان که در لی لی بازی گفته ام، همواره می توان به ماوراطبیعی رسید مشروط بر آنکه بتوان به ابعاد و دامنه های لازم آن دست یافت. همچنان که آلیس در عبور از آینه بدان دست یافت، و آنگاه که سرانجام در لحظه ای استثنایی، این دست پستانی را که آن همه نزدیک و با این همه از چشم نهان است، نوارش کند...»

از نامه ی کورتاسار به ریتا گیبرت
کتاب هفت صدا، ترجمه ی نازی عظیما، نشر آگه

Thursday, June 21, 2007

آزادی و تو / بیژن الاهی

آزادی و تو
- بیژن الهی -


1

به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی‌ست،
چه بگویم ؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیجه‌ام را
- همچنان که فرو نشستن فواره‌ها
از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –
در حریق باز می‌کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌ها
که کالاشان جز آب نیست
- آبی که می‌خواست باران باشد -
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی‌ها
با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده –


2

خیش‌ها
- ببین ! -
شیار آزادی می‌کنند
در آن غروب که سربازان دل
همه سوراخ گشته‌اند.
آزادی : من این عید سروهای ناز را
همه روزه تازه‌تر می‌یابم
در چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطه
و از آسمان خدا آبی‌تر است.
آزادی : ماهیان نیمه‌شب آتش گرفته‌اند
تا همچنان که هفته
در قلب تو
به پایان می‌رسد،
دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری
آزادی
که از حروف جداجدا آفریده شده است

دو فریاد پس از مه،
یکی انتحار کرد و یکی گریست
در بامداد فلج
که حرکت صندلی‌ی چرخدار
صدای خروس بود،
و ماهیان حوض
از فرط اندوه
به روی آب آمدند‌.
دو فرهاد
هر یک با دلی
چون عطر آب، حجیم
لیک تنها با یک تیشه.


3

زیر چراغ
- ببین ! -
آخرین خال دل این چنین سنگ شد
که چشمان بی‌بی و سرباز
فرار ِ شن را از روی نان توجیه می‌کند.
روز چندان طولانی بود
که همسایه‌ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپرکان را بدان فریب دهد.
همچنان که این پاییز فضایی
- این سقوطی را که از یک‌یک ستارگان گرفته‌اند -
زیر پرچم پوستش
که تمامی‌ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود،
حس می‌کرد .


4

همه‌ی آسمان روز
با فقری زیبا همچون کف یک دست
مرا تاجگزاری کرده‌ست؛
چرا که بر دردی شاهی کردم
که از آن
جز پاره‌ای خرد
نمی‌شناختم.
دردی آمیخته با پروازی بی‌بال
که می‌خواست به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه‌ی روستایی
که مرصع به خون بودند
مهتاب را به ماه بیاموزد.
تردید یک ستاره
در شبی که با برف مست می‌کند.
دردی که شما
از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی‌تان ملموس‌تر بود.
تا خوری که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا در می‌آورد،
یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق،
دو مو را بر بدن راست کرده بود؛
دو رود شور بر شانه‌های لخت تو
که سرت میان ستارگان گیج می‌رود.
ستارگان به سوی قلبت جاری‌ست
تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.


5

کبوتران در آخرین بندر گرسنگی‌ت
- ای مرد ! -
آبستن شدند؛
چرا که بی‌شک وصیت‌نامه‌ی تو پر از دانه بود.
چاه‌های شرقی در چشمان تو
- ای مرد ! -
به آب رسید؛
چرا که برف، قو را که از افق گردن می‌کشید
تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛
با دو دست بارور
که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،
فتح کردی.
و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن
تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی.
آن‌گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می‌خاست
برای نوحی، به شکل پیری‌ی من
که حتی مرگ خود را نیز باخته بود.

در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،
تو می‌تازی
هم‌تاخت ِ اسبانی
که فرمان رهایی شان
چون فرمان اسارتشان
نوشته نیامده.


6

آه، چرا می‌باید
من تو را شگفت بدانم
در این جریان
که از شگفت بودن همه چیزی
عادی می‌نماید؟
و گرنه تو عادی‌ترین موسمی
که می‌باید به چار موسم افزود.
و چشمان تو،
راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.


7

اینک خزانهای پی در پی
از هم برگهای جوان می‌خواهند!

می‌توانستیم توانستن را به برگها بیاموزیم
تا افتادن نیز توانستن باشد.


8

من کنار کره‌یی
که سراسر آن دریاست
به خواب رفته‌ام
در خطوط سرگردان دست تو
این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد.
ماهیان خاکستری،
ماهیان زاغ دیوانه،
ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌اند.
اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،
من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته‌ست.
در سر من
- آن جا که جواهر، تب را
بر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند –
ماه با فشار رگبار
به آخرین برج می‌غلتد.



جزوه‌ی شعر، شماره‌ی اول، فروردین 1345

Saturday, June 16, 2007

نامه / به ناتالی / خورداد هشتادوشش

دوست من !


گاهي مي‌انديشم بايد در ميان جمعيت با‌يستم ناتالي، خودم را بسوزانم ناتالي، و با اسلحه‌اي كه به دست گرفته‌ام، هركس را كه نزديك مي‌شود، مي‌خواهد اين آتش را بنشاند، آرام كنم. به او گفتم واقع‌اش را كه بخواهي، اگر تو را چنان‌كه مي‌گويد دوست داشته باشد، بايد بتواند رهايت كند، و اين رهايي جز در مرگ،‌ نمي‌آيد. پس گفتم، اين حرف خاتمه ندارد؛ خيلي ساده در سه حرف خلاصه مي‌شود، و تو مي‌تواني خودت را گناه‌كار نپنداري؟ اگر به رويش بياوري، خواب كه باشد،‌ انتظار مي‌كشد، بيدار كه باشد انتظار مي‌كشد. آن‌وقت هم گفتم، چگونه مي‌توانيد اين حرف‌ها را تحليل كنيد؟
خوب شد هيلا رفته بود، وگرنه نمي‌توانستم اين بودن – نبودن هم‌زمان را بپذيرم. او مي‌گويد انگار جايي، يك‌جايي، شكنجه‌اي بوده، توي گذشته‌اي، من هم همين را مي‌گويم ناتالي، نقطه‌هاي تاريك زيادي توي اين آدم هست؛ شايد نشود همه‌چيز را به گذشته‌اي برگرداند؛ اگر اين‌طور نباشد، هراس‌اش بيش‌تر مي‌شود. به تو بگويم، اين‌ شكنجه كه او مي‌گويد را من جور ديگر مي‌گويم، چيزي شبيه تجاوز، و همه‌ي اين حرف‌ها به خاطر آن است كه او را، همه‌ي اين آشفتگي را، به نظمي برساند، كه نقاطي سياه را پر كند. وگرنه هيلا خيلي ساده‌ست،‌ ساده‌تر از تو. من اين را از آن نگاه‌هايي فهميدم كه كفش‌هاي قرمزي را پي مي‌گرفت، در فاصله‌ي چندين فاصله، ناتالي !‌ براي همين بايد خودم را بسوزانم، تا اين خاطرات، عرق كنند و بخار شوند؛ شايد اين مغزي كه از آن حرف زدم، اين‌طور رها شود، كه دنبال تداعي‌ها و پيوسته‌گي‌ها نگردد.

حالا بي‌حالم. خيلي. سه شبانه‌روز يا بيش‌تر، يا كم‌تر، بيدار مانده‌ام. و توي خوابم، خودم را و خيلي‌ها را، همه‌شان شبيه هم، و همه‌شان شبيه من، ديده‌ام كه در ميانه‌ي انبوهي از جمعيت، كه آن‌طور كه به‌ياد مي‌آورم، همه‌شان يا هيلا بوده‌اند،‌ يا ناتالي، يا او،‌ و يا هم‌زمان، هم تو بوده‌اند هم ناتالي و هم او، داشته‌اند مي‌سوخته‌اند. الف هميشه مي‌پرسد تو ناظر بوده‌اي؟ من مي‌گويم من نخوابيده‌ام، براي همين نمي‌فهمم، اين اتفاق كجاي بيداري‌ي من بوده !‌ خيلي نگرانم، نگران تو. ناتالي. هيلا. تو مي‌گويي و خيلي‌هاي ديگر. من مي‌گويم و خيلي‌هاي ديگر هم. اما حالا خيلي هم فرق مي‌كند. چطور؟ بيش‌تر به خاطر آن سايه‌ها. دست‌هايي عمودي كه بر جمجه‌هايي فرود مي‌آيند و مي‌شكافند و خون فواره مي‌زند. من اين‌ها را ديده‌ام. نه تنها استخرهايي از اجزاي جدا شده‌ي بدن‌هايي، كه يك‌جا تنها دست، يك‌جا تنها پا، يك‌جا تنها سر. اين گودال‌هاي بزرگ خوني، عذاب هر شب من نيست. توي اين گودال‌ها نبودن،‌ شايد. الف هميشه مي‌پرسد تو تنها ناظر بوده‌اي؟ همين‌اش سخت است.
حالا بي‌حالم. خيلي. شايد تمام اين‌ چيزها، در دورترين امكان ذهنم، رنگ گرفته، كه اين‌طور خالي شده‌ام. دوست دارم نامه‌اي بنويسم، و سخت‌ترين حرفهايي را كه هيلا بفهمد، بنويسم، و او هرگز نفهمد. تو تنها عصبيت را پشت اين كلمات بفهمي. من تنها خالي شدن را پشت اين دست‌ها ببينم. پرسيدم چطور آدم بتواند تنها بايستد و تماشا كند؟ مي‌گويد كار ديگري مي‌شود كرد؟ جايي خوانده بودم كه عادت خانم‌هاست كه سوال را با سوال جواب مي‌دهند. من فكر مي‌كنم اما عادت ماست. براي پاسخي‌ كه نيست. آن‌بار هم نوشتم، اگر پاسخي پيدا كنيم، بايد دنبال سوال تازه‌اي بگرديم. آن‌وقت، شروع مي‌كنم به تعريف كردن داستاني، كه پيش‌تر توي كتابي خوانده‌ام. مثل خيلي از حرف‌هايي كه مي‌زنم، از توي كتاب‌هايي كه بعضي‌شان را حتي نخوانده‌ام. مطمئن نيستي ناتالي، فكر نكن مرا شناخته‌اي. من داستان خودم را از توي خطوط ديگري مي‌خوانم. براي همين آن مرد، توي آن كتاب تنها تماشا نكرد، ماند، وقتي چيزي توي خاطره‌ي آدم نشت مي‌كند، مي‌ماند. من همين راه را دارم،‌ مثلن به جاي اين‌كه طرف ديگر صورتم را پيش بكشم، يا به جاي تف انداختن توي صورت او، هيلا را پر بدهم.
اما، خنده‌دارش اين است،‌ اصلن عصبي نيستم، آرام‌ام. و اين آرامش، همه‌چيز را توضيح مي‌دهد، براي خودم. اشتباه نكرده‌اي. بهتر است وجدانت را مقصر نداني. كسي نمي‌تواند جاي تو بنشيند. من هم نمي‌توانم. همين‌قدر هم كسي جاي هيلا، همين‌قدر هم جاي من، و دردناك‌تر آن‌جاست، هيچ‌كس جاي او نيست. و هيچ‌كس نمي‌تواند اين رنج را بفهمد. اين‌طور ساده نوشتن، مي‌داني، براي من، صادقانه نيست. رنجوري‌ام را فاش مي‌كند. اما او پرسيد، چه مي‌شود كرد؟ و من خيره‌خيره نگاهش كردم. حالا همه‌ي اين خالي، آرامي را ربط به آن نگاه مي‌دهم.
جمجمه‌ام فوران نمي‌كند. مايع زرد و سرخي نمي‌ريزد بيرون. دلم خوش نمي‌شود. هيلا مي‌گويد تو چيزي بدهكار من نيستي، بيچاره. وقتي گذشته و آينده، اين همه با هم نزديكي دارند، حرامزاده‌اي مي‌شود كه منم. فكر مي‌كني، همه‌ي اين‌ها را، يك‌باره در خود جا دادن، و يك‌باره بالا آوردن، سخت است؟ حالا كه ديگر نمي‌توانم جا بزنم؟ شانه‌هايم سنگين است. وقت‌هايي كه نمي‌توانم بخوابم، مدام خواب‌تان را مي‌بينم. اگر اين خواب‌ها تعبيري داشته باشد، به زودي همه‌چيز بنفش مي‌شود و چهره‌هامان را، ديگر نمي‌توان به جاي آورد. به هيلا مي‌گويم اگر مي‌توانستم،‌ به خواب‌هايت سرك بكشم، خواب‌هايت را، وقتي خوابي، از پشت پلك‌هايت بدزدم، گفتم شايد جايي براي پيدا كردن خودم پيدا كنم، كه آن‌جا،‌ تو آن‌طور كه خودت را نشان مي‌دهي، نباشي... يعني آن‌طور باشم، كه تو مي‌خواهي؟ و فكر كردم، او نمي‌تواند جور ديگري خودش را نشان بدهد. او كه هميشه مي‌خواسته خودش را بفهماند، بشناساند، تمناي عجيبي‌ست. اگر اين‌طور هم نباشد، هر گونه‌ي ديگري‌ش هم، بيماري‌ست. من اين شعف را، توي نگاه‌اش، توي خزيدن‌اش، توي پنهان كردن خنده‌هاش، رد گرفتم. و حرام‌زاده‌اي مي‌شود كه اوست. خيال‌ات آسوده باشد ناتال، وقت‌اش كه برسد، خودم را مي‌سوزانم. و تو با اين خاكستر، پرواز مي‌كني.


بيست‌وشش خورداد هشتاد و شش
براي مجلد اعترافات

Thursday, June 14, 2007

خودگاهان - رسم / سه

خود را كنار مي‌كشم از برابر چيزي كه مي‌آيد پاكشان در برف‌آبه‌ها
تكه‌هايي از آن‌چه در حال رخ‌ دادن است
ديواري از پي افتاده. چيزي بي‌چشم. سخت.
چهره‌اي از دندان !‌
ديواري تنها. يا خانه در آن‌جاست؛
اگرچه نمي‌بينم‌اش؟
آينده : لشكري از خانه‌هاي تهي
كه در برف‌آبه‌ها ره مي‌جويد، در پيش

مجمع‌الجزاير رويا – توماس ترانسترومر




خودگاهان – رسم
سه.


توي دور و بر، نزديك و بو، يك مرگي‌ست، كه شامه‌ام را، مي‌ترساند، و مثل ريخته‌گي‌ي اين آب روي خاك،‌ توي گل‌خانه، بر مي‌دارد كه ترسم را، لحظه‌هايي كه ترس، آن‌قدر گنگ و پيچ‌درپيچ، مي‌آيد و مي‌رود، كه معني‌اش، هراس‌اش، يقين و تازه‌گي‌ش، گم و بي‌راه، توي درد آدم، من گفتم كاري نمي‌كنم، چند روزي هست، بعد از آن آمد و رفت، گفتم از جايم بلند نمي‌شوم، گفتم آن‌قدر مي‌نشينم كه خودش، از سراغي بيايد، آن‌وقت آن هراس، هراسي‌ست كه واقعيت‌اش، تلخ و عجين، به جانم افتاد، كه از جايم بلند شوم، فرياد بزنم، و تو، او، تكثير شويد، توي آن عربده، آن‌وقت آن كودك، توي اخته‌گي‌ي اين روزها، در آغوشم، آرام و خام، مي‌ميرد و آن تصوير، كه اجزاي وجودم را لرزاند، دوباره آمد، كه كسي را، هر مردي، كه شبيه او باشد، گفتم خوابهاي امروزم، چندان آشفته‌ست كه ته‌اش را، دنياي درون‌ش را، كه اين دنياي اشتراكي‌ نيست،‌ من مي‌توانم توي آن خواب، توي هر خوابي، به زباني كه با بيداري‌م، آشنا نيست، بغلتم، و توي اين غلتيدن، آن‌هايي را به آغوش مي‌كشم، وقتي مي‌آيي، مي‌خواهي بگويي دوستت دارم، اين را مي‌گويي، و اوراقم مي‌كني، كه يعني فاصله‌هايي هست، كه با اين كلمات، پر مي‌شوند و برداشته نمي‌شوند، رگ مي‌كنند، من هم مي‌دانم، او هم همين را مي‌گويد، انتخاب براي چون كسي، هم‌چون من، براي كسي كه به من، اين حرفها تازگي ندارد، مي‌خواهم بداني، مي‌شود همان حرفها را، توي هر رسم ديگري، ريخت و گفت كه گفته‌ام... خيلي سخت، آن‌قدر كه نمي‌توانم، از هر فراموشي، مي‌گويم، فكر كردم،‌ شايد، لحظه‌هاي درنگي باشد كه نام من، عطش من، در تنگناي حوصله‌ي او، زير نقاب عطوفت، جايي براي ماندن، رفتن، پيدا مي‌كند، مي‌فهمم، اين رنجي كه مي‌گويي، مي‌گويد از حوصله‌ي آدم بيرون است، فقط همين خواست هست، كه فهميده شود، تا آدم، اين احساس‌ش، من نمي‌خواهم، دقيقه‌اي، لحظه‌اي، با همه‌ي وجودت بيايد، كه تو را از فاصله‌هايي بگويد،‌ كه توي آن‌ها، از همين مي‌ترسم،‌ كه همان كار را، آن كاري كه من با او، با آن‌ها، تكرار كني، و دردش را، حالم به هم مي‌خورد
و ماهي، آبي، آبي، آبي‌ي‌ ِ آبي، مي‌آيد بالا، زير آب، ايستاده‌اي، مي‌گويد، مي‌بينم‌ام، ايستاده‌ام كه، برهنه مي‌شوم، دستي به پهلويم، يكهو، حالم، حالتم، برمي‌گردد، ماهي‌ماهي، آبي‌آبي، مي‌ريزد بيرون، زيادزياد، كه از ترس، از كه نميرند، از خفه‌گي، توي اين بي‌آبي‌ي همه‌جا، گفتم اين را، و آن را، و تو را، قاطي مي‌كنم، آن‌وقت آن خواب، ديگر فقط خواب تو،
خواب من،
خواب او،
كه هر طرف، صدايي مي‌آمد، رفتم نزديك، دستم را، برداشتم، زيرش خون بود، دورش خون بود، بوي خون مي‌ريزد وقتي، همه‌شان، صداهاي‌شان، يكي‌شان زهراست، - اين همان زهرا نيست، اسم اوست،
كه جيغ‌اش، ديدم، نزديك‌اش، عطشي هست، كه مدام و لبالب، مي‌شود طلب، آن پايين هم، دور تا دور، صداهايي بود، كه همين سلاخي بود، و خون‌هايي بود، كه همين خون بود، و من نگفتم، ترسيدم، كه فقط، تنها من نبودم، تو بودي، آن‌ها بودند،
همه‌شان را كه نه،‌ بعضي‌ها آشنا،
گفتم با دشنه، با تبر، با ساتور، اين ترس هست، افتاديم، نه اين‌كه نباشم، نه اين‌كه فقط ببينم، نه‌اين‌كه من باشم و آن چشم‌ها و دست‌ها و سينه‌ها و استخوان‌هاي آويزان، بريده، صداي خون، آن‌قدر خون روي زمين مي‌ريزد، كه صداي خون، تقلاي خون، مي‌ريزد،
مي‌گويد بر مي‌دارد، توي مشتش، توي عطش خطوط آن كف، پرت‌شان مي‌كند، هر جايي، يك‌باره نگاه كه مي‌كند، ترسي هست آن تو،
توي آن دور زدن خون،
كه آبي نيست، كه سرخ نيست، كه رنگ نيست،‌ نگاه آدم آن‌جا،‌ آن نگاه نيست، نه‌كه ‌فقط ببينم،‌ بشنوم،‌ ببويم، كه پشت دست‌هاي من، توي گلوي من،
گفتم نزديك من بيايي، همين مي‌شود كه گفتم، ديدي نديدي!،
بعد كه مي‌گويد الف را مي‌فهميدم، كدام الف؟،
هي صدا، صدا، آبي‌آبي، برداري، بياندازي‌شان توي اين تنگ، آن حوصله، نميرند، اگر بميرند؟،‌ نديدي، من گفتم مثل همان خواب مي‌ماند، كه برايت مي‌گويم، كه هر طرف، يك‌طرف آن‌ها، همه‌شان و آن قرباني، خون قرباني، گفتم اگر آن قرباني، همه‌شان، همه‌ي آن همه را، يكي‌ست، و اين ترس هست، كه سايه‌اي از من باشد، گونه‌ي ديگري از من، كه زهراست، يك اسم نه، نزديك‌ شدي، دست‌هايت را، نفس‌هايت را، شماره شماره، روي پيشاني‌ و عرق، آن‌وقتي كه مي‌افتم، يك‌باره، نه‌اين‌كه فقط،
باور كن، گفتم ببين، ماهي كه مي‌آوري، بالا، ترس دارد، من هم ديدم، ريختم توي گلدان، پاي درخت، پاي بته، ماهي‌ماهي، آبي، اين ترس‌اش بيشتر، نفهميدي، نمي‌فهمي، صدا مي‌كردي و صداي ماهي از گلويت مي‌ريخت، مي‌ريخت بيرون، آبي، همه‌جا را برداشت، گفتم چطور مي‌فهمي، آبي نيست، خون كه، اين‌ها كه مي‌گويي، بايد، نه‌اين‌كه فقط، بايد، يك جايي‌ش، يك اشاره‌اي به آن حمام خوني، كه ديدم، نمي‌توانم بگويم مي‌ديدم،‌ مي‌بودم، دستهايم بود، رگ‌هايت بود، همه‌ي آن دست‌ها و رگ‌هاي تو،
گفتم حالا كه خوابي، حالا كه مي‌آيم، نه‌كه فقط زهر باشد، زهر هست، توي تلخي‌م، دور لب‌هام، و بو، و طعم، و عطش، و هراس، بيدار نمي‌شوي، مي‌ميري، اين‌بار، با نزديكي‌ي انگشت‌هاي من، به نزديكي‌ي نفس‌هاي من، اين حال عطف، كه مي‌گذرد، رد مي‌شود، شيشه‌اي، بند بند جاهايت را مي‌شمارم، حالا كه مي‌آيم، خوابي، كه با چشم‌هايت، آن خواب‌هايي را، خواب هاري‌ي دست‌هاي خودم، كه مي‌رود توي خون،
آن‌وقت مي‌شنوم، يك‌ مار و كلاغ، به جنگ هم افتاده‌اند، كه يكي‌شان را، لاك‌پشتي، به اندازه‌ي پلك‌هاي نهنگ، مي‌آيد و مي‌بلعد ماري، كه توي‌اش، رگ‌هاش مي‌شود مار، نه‌كه فقط زهر باشد، حالم از همين است، به هم مي‌ريزد، به هم مي‌خورد، مي‌پيچد، ماري كه توي گشت‌هاش، توي جنگ كلاغ، به جان لاك‌پشت مي‌افتد، چه حالي‌ست، من اين‌خواب‌ها را،
مي‌گويد، همه‌ي اين آشفتگي، تنهايي‌ي من نيست، كه ببينم، نفس بزنم، مي‌دانم، نشانه‌ي بدي ست، كه كسي، آن هم اين، بخندد، خنده‌اش، شادي‌ش، ترس دارد، فهميدي، از خواب كه پريدي، عرق داشتي، عرق‌ات، روي سينه‌ات،‌ چكه‌چكه، به هم مي‌ريزم، گفتم آرام‌آرام، چيزي نمي‌شود،
آن‌وقت از كوچه‌هاي تازه كه رد مي‌شديم، كودكي زير دست و پاي‌مان، ورجه ورجه‌اش را گم مي‌كرد، به كوچه‌اي خانگي رسيديم، دست‌هايت را بالا بردي، نشانت مي‌دهم، آن ابر، و تكه‌اي از آن هوا، و تكه‌اي از آن صخره، كه قاطي‌ي جنون آن همه سبز آويخته بود، از آستانه‌ي آن خانه، رد كه مي‌شود، كودكي مي‌شود، لال، كه توي من، مي‌خوابد و وقتي بيدار مي‌شود، مي‌شويدم، اين‌جا، چراغ‌ها توي تاريكي، راه را مي‌برند، گفتم هر جا كه مي‌روم، تو را، ببرم، گفتم اين‌چيزي نيست، نه‌كه فقط من بخواهم، من بخوابم، به آغوش و گرماي نفسم، نه‌كه فقط من ببرم، هر كه مي‌برد، اين چيزي نيست، كه به خواست من، با خواستن من، تمام باشد، من به اين كوچه‌ها و راه‌ها، به اين چراغ‌هاي مرده، خو كرده‌ام،
بر مي‌گردم، آن‌وقت،‌ تو دوباره، نفس‌هايت را، بازوهايت را، چشم‌هايت را، كنار خواب من،‌ گم مي‌كني
آن يك‌باره، زمين كه مي‌لرزد، تو را و گدازه‌هايي مي‌شود، كه به جايم، مي‌كوبدم، گفتم اين‌كه بهانه‌اي باشد، هر بهانه‌اي، تا يك‌بار ديگر، تو كه در خواب زنده‌اي، همه‌جا زرد شد، زردي‌ي جز مرض، كه يك‌باره، رگ‌هاي خوابت را ببرد، پريدي، توي كوچه‌اي كه دروازه‌هاش، آرواره‌هاش و شريان‌هاش، زرد باشد، بگذري، و زير پاهاي‌مان گل باشد، گفتي يخ واژه را تازه‌ مي‌كند، تا دنبال تازه‌گي بگردم، سر نيستم، نشدم، اين‌كه از يك‌طرف بريزد، آن‌طرف بايد هم بريزد، گفتم، نمي‌شود توي جاهاي خالي، راه‌هاي خالي، دنبال صداهايي گشت كه نبوده، گفتم اين‌جا، هرجا، هميشه صداهايي خوابيده، مانده، جابه‌جا نمي‌شود كه، اگر آدم بخواهد همه‌ي اين صدا را بشنود، گيج شده‌ام، دور مي‌زنم توي كوچه‌هاي زرد، و صداهاي زرد، انگار يك‌چيز تازه پيدا كرده‌ باشم، ريختم، دنبال صدايي كه، آن ديوار را به آن يكي مي‌رساند، خرابه‌اي را، ريخته‌اي را، آواري را، بعد كه صدايم كردي، مي‌گويي گم شده بودم، صداي‌ام نرسيد، هرچه كردم، فرياد بود، توي زرد، انحناي زرد و برهنه‌گي‌ي سينه‌ي ديوار، آن‌جا نبودم، اگر بودم، نمي‌گذاشتم آن خاك، بوي تو را بدزدد، و شعاع زرد،‌ و بوي زرد، و ارتفاع زرد، مي‌افتادي، از اسب ناسزا شنيدي، افتادي، گفتم لعنت نگو به اين بيچاره، نفهميدي، صدايت را پيدا كردم، پيچيدم، آن‌قدر عرق بود، آفتاب بود، داغي، يك‌جا افتاده، همه‌ي اين‌ها را به علاوه كن، مي‌فهمي؟،‌
من اين اعتراف را نكرده‌ام، همه‌گاني، كه هركس، بشنود، بگويد ببين، نمي‌بيني‌ام، تو كه نخواستي آن صدا بماند، صدا را، ماندنش‌ را، فهميده‌ بودي كه نخواستي، و گفتم نحس اين صدا، مي‌شود همه‌ي اين ديوارها، گفتم برگشتم وقتي، همه‌چيز همانطور مانده بود، بعد آن همه سال، ديوار ساعتش روي سه مانده بود، و خاك جايي نبود، فكر نمي‌كردي اين‌طور بماند، گفتم اگر فكر مي‌كني نمي‌شود، گفتم اگر فراموش مي‌شود، گفتم مي‌روي و فراموش مي‌كني، گفتن‌ام براي همين بود، ببينم : رفتي؟، ديدي يادت رفت، آن‌جا همان‌طور مانده، من همان‌طور، كه صداي‌ام را بشنوي؟، اين تازه‌گي ندارد، كه صدايي شنيده شود،‌ تا چيزهايي را زنده‌ كند، كه آن‌جا هستند، چيزهايي كه تنها چيزهايي هستند كه هنوز آن‌جا مانده‌اند، شبيه نگاه خود من كه مانده بود، همه‌چيز همان بايد باشد، چطور مي‌شود آدم مي‌رود و بر مي‌گردد و هماني باشد كه بود؟، و صدايش همان مسخره‌گي را داشت، گفتم، بعد، نگاه كه كردي، تنها همان ساعت بود، گفتم ديوار نبود، كوچه هم راهش را رفته، دوباره صدايم كردي، جاني، به جاني گفتم چطور تاب داري، اين صداها هر شب، برود توي هم، تاريك هم هست، گرم هم هست، پاهايت آتش مي‌گيرد، آن ورق‌ها را پيدا مي‌كني، كسي مي‌آيد، در مي‌زند، آشنا باشد، نباشد، مي‌گويي باز نمي‌كنم، مي‌گويي شما؟، مي‌شناسي، ديوار نيست، تنها آن ساعتي مانده، كه روي سه قفل شده، كسي نمي‌داند بازگشته‌اي، از كجا بداند؟، من نمي‌خواستم گمت كنم، اين‌طور شد، يك‌ روز كه همه‌جيز را جمع كرده‌ بودي، يك روز كه مي‌خواستي بروي، مي‌خواستي بيايي، آن‌ها آمدند، تو را برداشتند، بردند، توي آن كاغذها، چيزهايي شبيه همين‌ها را نوشته‌اي، و باز صداي در، و صداي زنگ، هراس
گفتم من آن بچه بودم، كه وقتي كسي مرد، همه‌‌ي حواس‌ش جمع مي‌شد توي آن حال، توي برافروخته‌گي‌ش، كه تنها كسي باشم، كه از اين اعتراف، از اين گفتن، نترسد، به آن مرگ كه دست مي‌كشيدم، من تنها آن بچه نبودم، كه با آن مرگ بزرگ مي‌شد، با آن ياد، چرا؟، نمي‌دانم، آن حالت عمودي‌ي آلت، توي آن سال‌ها، كه هركس منقوش زخمي بود، چرا؟، نمي‌دانم، بايد اين‌طور باشد كه، همه‌ي آن حال، مي‌رسيد به آن مركز، وقتي مي‌رسيد، گريه‌ام كه مي‌گرفت، تو هم گريه كردي، همين‌اش خوب است، كه از آن‌جا مي‌گذرد، مي‌رسد به چشم، مي‌رسد به چشمه، به اشك، نمي‌دانم، يك انتزاعي‌ بود، توي من، كه مي‌رسيد به آن آلت، به افروخته‌گي‌ش، به آخته‌گي‌ش، از مرگ، از زخم، از خون، حالت عجيبي‌ست، كه حالا هم، وقتي به آن مرگ فكر مي‌كنم، بعد از برگشتن، بارها كه فكر كردم، حالا مي‌توانم همه‌چيز را نشانه‌اي بدانم، براي آن لحظه‌اي كه همه‌چيز، جمع شد، گره شد، و وقتي پاره شد، دارم فكر مي‌كنم، وقتي برگردم، تو آن‌جا ايستاده‌اي؟، كه آن حالت غصه‌دار چشم‌هايت، دوباره باشد و جانم را به آتش برساند؟،‌ آن ساعت روي ديواري، مانده به سه، يك‌ چيزي را، هر چيزي را نشان مي‌دهد، كه بعدها، مي‌توانم، برسانم‌اش، به عادتي، يا نشانه‌اي، يا وقتي كه آن‌ها آمدند، و من همه‌چيز را، يك‌باره مي‌شود، گفتم من نبودم؟،‌ انكار كردم؟، كسي دست كشيد به لبهاي من، و فهميد، دروغ را و حدس را و صداقت را،
گفتم وقتي من مي‌روم، آن ماهي مي‌ريزد بيرون، وقتي هميشه مي‌روم، هميشه آن ماهي مي‌شود، مي‌ريزد بيرون، تو نخواستي، هركس هرطور مي‌خواهد، بخواهد، باور كن،
حالا گريه مي‌كني، اما آن‌وقت، يادت نمي‌آيد، خيلي‌ رفتي، هي رفتي، دورتر دورتر، توي آن خرابه‌هاي كوچه، كه راهش را مي‌برد، تو را، و سايه‌ات را، و نفس‌ات را، صدا نكردي، كه مانده باشد، ها كردي،‌ كه مي‌ماند، مانده بود، و با دست، و با ابرو، و با رعشه‌،‌ مي‌شد گرفت، مي‌شد پي‌گير‌ش بود، اگر نيامدم، خودم نيستم، بهتر كه نيايم، كه بگويم كاش همه‌چيز اين‌طور باشد، كه آدم بخواهد، نخواهد، بيايد، نيايد، دست خودت باشد، دست خودمان، نيست، گاهي نيست، هميشه نيست، تو آواز مي‌خواني، كوچه‌ راهش را گم مي‌كند.


بيست و چهار خورداد هشتاد و شش
دفتر سفال




اشكوبي كه بخش عمده‌اي از زندگاني‌ام را در آن سر كرده‌ام، بايد تخليه شود. حالا از همه‌چيز خالي‌ شده. لنگر برداشته شده... حقيقت نيازي به مبلمان ندارد. من يك‌بار زندگي را دور زده‌ و به نقطه‌ي آغاز بازگشته‌ام : اتاقي خاموش شده. آن‌چه اين‌جا بر من رفته، هم‌چون نقوش مصري بر ديوارها نمايان است، نقوشي بر ديواره‌هاي يك مقبره. اما آن‌ها بيش از پيش در معرض زوال‌اند. آخر نور شديدي‌ست. پنجره‌ها بزرگ‌تر شده‌اند...

مجمع‌الجزاير رويا – توماس ترانسترومر