Monday, September 29, 2008

او از آنرو بنده شده که نخواسته زندگی اش را برای ارباب شدن به خطر بیاندازد. و در این اضطراب مرگبار دریافته که هیچ حالت داده و ثابت و پایداری ولو مقام ارباب باشد، فراگیرنده ی سراسر وجود انسانی نیست. او به بیهودگی حالات داده ی وجود پی برده است. او در پی آن نبوده که خود را با حالت ارباب همبسته کند همچنانکه نخواسته با حالت بندگی اش همبسته باشد. هیچ چیز ثابت در او وجود ندارد.

خدایگان و بنده / هگل – ترجمه ی حمید عنایت



یادآوری : بخشی از یک کتاب – ادامه

از آنچه دیشب گفتم بیزارم. برگ دارم. بی آنکه بدانم چرا. چیزی را فراموش کرده ام. اگر بمیرد. بگذار با خودمان ساده باشیم. گریه کردم. نشد حرف بزنم. تنبیه ام بود. یکهو دیدم از قصر بیرون افتادم. ترجیح داده ای به ادامه اش فکر نکنی و خودت را درگیر نکنی و به یاد نیاوری و با رها کردنش همه چیز را به آن اتفاق بسپاری که یکهو رنگ صورتش عوض می شود و تو چنان عرق کردن را می شناسی که شرم را و خشونت را. می خواهم آنچه را آنروز به ادامه نرساندم تمام کنم اما نمی توانم. صورتم عوض می شود و این را می دانم، هرکس می گوید. دیگر یک نامه ی ساده، یک نام ساده، یک حرف ساده. هیچ چیز. می گویی چه چیز را به زجر می کشی و بعد صورتی سرد اگر فرصتش باشد و پارچه ای که رویش را پهن می کند. که دوباره او می شود که همان قلم را به دست گرفته و آن که آنجا نشسته که دیگر نشسته نیست که صورت سبزش که دیگر سبز نیست که اگر می خواست آنچه باشد، باشد، صورتی می شد که نیست و خاکستری باشد که نیست و او اگر بود می توانست بهترینش را بردارد به او بچسباند و تو که تنها آن تصویر را در جهات مختلف تکرار می کنی دستهایت ورم می کند که تنها هم کلامش باشی که او هم به همان دردیست مبتلا و شاید یک جای خالی. خودش را می بینی که آنجا دراز افتاده یا حفره. و آنقدر ادامه می دهد که به رنگی واحد می رسد و همه اش همان می شود که دست می کشد و شروع به خارش می کند و یک سرمای دیگر کافی ست. او و آن دنیای گندیده ی سیبهایش را. اول درد و بعد چشمهایت خواهند خارید. حق با من نیست که دستش را می شناسم. خودستایی اش را. و حصر می کنم به دیوار. یادم که می آید فکر می کنم که خودش را کشت. آنقدر اینها را به گردنش رساند که پاره اش کرد. چپ اش را پاره کرد. من اگر بگویم، یک چیز را می گویم که راهش سنگ و ساچمه نیست. و تنها همین آب. تا دوباره در جایش بچسبد. و روی صورتم تف بپاشد. دستش کند می شود و تا فراموش می کنم، می خندم. آنوقت خالی اند. حفره. و تحقیرش کرده ای. نمی بخشم. پاهایش دیگر که آرام اش نمی کند. برای همین چهره های ساده، یک شکل، شبیه، بی خط و نشانه، بی رنگ. از آنجا این شکلی ست. به دور یک جعبه. جایی که نیست. چرخیدن و چرخیدن با بی صدایی و بی با بالا رفتن و بی با چسبیدن. من آن وقت مرده ام. با سبز سیر و با آبی ی سیر. و وقتی بیرون می آیم می خواهم کسی را ببینم که آن چیزها را می گوید و روبرویت می نشیند بی آنکه ببیندت. می خواهی چیزی توی گلویت نپیچد و هر آنچه، او که می داند، بی آنکه ببیند، همه چیز را. گفتن اما جان می خواهد، برای همین آبی ی سیر و بمیری. تازه اگر زبانش را فهمیده باشی. اگر برگ داشتم. نوار ساده و راه های بسته و هر آنچه شنیده ای. جانی که کنار هم پیدا می شود اگر بگذاری شان. حفره. و تا به یاد بیاورم، همان می شود، همان نگاه، همان خالی. و می گویم انگار می خواهد باران ببارد و آنها را به هم می رساند و از هم دور می کند، که در فاصله ای نگه می دارد که به هم رسیدن شان خراب می کند یا می خواستم بگویم، می گفتم یاد خود من، با و آن آب همان فاصله ی با خود من و دیگر چه، شاید گفتم آنچه از آن دیواره ها آویزان است ابر را سوراخ می کند کما اینکه آن درخت که هنوز ندیده ام ابر را پاره می کند. چرا نپرسم؟ اگر مرده باشد؟ حالا یکجایی نشسته و دیگر به آن جعبه فکر نمی کند که فاصله را تنظیم می کرد و دیگر نه به تو. اگر نباشد چه و دیگر از همین چیزها که وقتی آدم به او فکر می کند مغزش را خراب می کند که حالا کجاست و چطور یکباره آنجا نیست و وقتی یکباره نیست چیزی خالیست، آن جعبه، انگار آن جبعه را تازه می فهمد که وقتی بیرون آمدم او آنجا بود که برگی سفید لباسش را ورق می زد که دیگر جعبه هم نبود و اصلن از کی آنجا نبود و چرا آنجا نبود. می شنوی همه شان گفتن که اسیر کرده بی آنکه قاطع باشد و یا بداند و دانستن که غرق می شود، فهمیدن که غرق می شود، هو می شود تنها به خاطر مواجهه ای که خواسته نیست. تنها به خاطر چیزی که نمی رساند، نمی ستاید، می گویی می چشاند و چشیدن یعنی همین که او تف می کند و به جای خودش می چسبد و احساس گیجی می کند و هوا می خواهد، یعنی وقتی هوا می خواهد، چیزی هست و وقتی نمی خواهد، اگر مردنش اینطور بوده باشد. فکر می کنی اگر یکروز آمده باشد، و نگاه کرده باشد، و دیگر هوا نخواسته باشد و تو آن را به عهده خواهی گرفت. این را کسی نمی داند. کسی نمی داند چه کرده، چه دیده، چه خوانده. تو می دانسته ای و ادامه اش دادی با قبول تعهدش و با قبول زجرش و با قبول اینکه دیگر هرگز نخواهی اش شناخت یا به یاد که هرگز نخواهی اش آورد. و هنگام جان دادن، لگد انداخته؛ نمی خواسته؟ این را هرگز پرسیده ای؟ از جبعه بیرون افتادن، و پرسیدن را.
حالا می فهمم چرا خوابم نبرد و توی خواب ترسیدم و زیر آب فکر کردم چقدر راحت بود اگر آب بود. تا شب که کسی برایم تعریف کند که چطور پسربچه ای به خواب رفت و دیگر از خواب برنگشت. آنچه فراموش کرده ای، آنچه در فاصله نگه داشته ای، یکباره توی سرت می پیچد و انگشتت را حیران می کند. زخم گشوده. چراکه مادر در بسته گی ش تکثیر می شد و بیداری اش را می ستاند. یادش به خیر.


از مجلد اعترافات
به لئا به خاطر پراگ
مهر هشتاد و هفت

Friday, September 26, 2008

دردهای بی ساحل
در انزوای بوم
ترک می خورند
تقطه های طولانی



یادآوری : بخشی از یک کتاب – خاطرات جعبه


مرا ببخش که قرص می خورم و گاهی خسته ام. گفته بود، خیزرانی. خیزرانی نام بود. و منتظر بودم. اگر نگویم، کبود می شوم یکروز. که از رنگ آمده بود. نارنجی ی تند و بنفش تند برای صورت و فیروزه ای که برای زن بود و گلهای زرد و یادش بخیر. ادامه اش روی دیوار می رفت و جان می گرفت که بایستی تماشا. از آن طرف هم دود. روی صورتش گلوله ای از بی اعتنایی که توی دستش هم بود و نشان می داد به نشانی که پشت سر با موهای نرم نشسته بود با زخمی سبز بر فرق پیشانی اش که گشوده می شد به هوا و نامرادی. با لباده ای بلند و خطوطی کهنه. از نمایش. که آن روز آمدم و روی پنجره ات را زخمی کردم. حالا صورتت که پشت صورتم چروک می شود. توی آن چشمها مجذور. کمان گرفته نه آنقدر که رویا باشد، بی مسامحه، و سلحشور و عریانی. خیزرانی نام بود. نرم نرمک بازشناختن آرزویی که دیرینه می کرد. انگار آن دیوار که به گرمابه می رفت. آن بخار کدر همه جایی. دامن گشوده می شود که ماه بیافتد. و رنگهای درشت توی صورتت بپاشد. یکباره احساس شناختن روی ادامه افتاد. تازه از بید آمدن، از ناکجا. از گرما. از ناخن توی چربی ی گوشتت فواره می کشید. آن سال را برگرداندم و روبرویم گذاشتم. تقید به تکرار همه جا پر بود و نام که به چیز دیگری اشاره می کرد که اگر می توانست بگوید و می گفت هربار که می گفت من همان حالت بنفش ابرو را به یاد می آوردم که گوشه ای از پاییز بود در دستهای غرق شده اش. جریانی اسیدی که آنجا را به خطوطی تیز می رساند و از آنجا به دیوار. نامی که برایش گذاشته و خاطراتی که بعد، یکنفر می آید می گوید که می گفت و همه جا نشان از گفتنش هست که می خواست یکه باشد و تنها خودش نباشد که فاصله اش را با گفتن حفظ کند تا خواندن نشود و به یاد آورده نشود و همانقدر که زود آمده بود برخاست به رفتنی که دیر یا زود نوبتش می شد و می خواست گیجت کند و چیزی را می گفت که پیدا کردنش آنجا محال بود مگر به نام کنارش اگر می توانستی بفهمی و وقتی می فهمیدی که رنگها توی هم غرق می شدند مثل دستهایش که آن حجم را در برگرفته بود و اتصالی داشت به دیواری که تا ناکجا روبروی هم ایستاده بود با چشمی محال که ردش خوانده نمی شد که از خواندن می گریخت و تنها می خواست که از همین گریختن بگوید وقتی می گوید و می گفت و یادی محو از کمال نارنجی در عطری که دود و چشمهای خمار به گریز در انتهای خطوطی که شکسته به هم می خورد و وقتی می خورد حالش به هم خورده بود و او که بلندای دامنش را روی صورتی انداخته بود بوی اش را که انزجار دستی به همراه عطش آلوده اش می کرد همین ها را کنار هم گذاشته بود تا خوابهایش را به برساند. از جنوب های سیاه، از اغراق ها. بی آنکه بداند از کجا آمده. بی آنکه ردش را گرفته باشد. بی آنکه او را بشناسد. همدردی اش همانقدر بود که می فهمید. بعدها می فهمید. و دستش را جا می گذاشت. همانجا گذاشت. گداخته. و دیگر که هرگز بازنگشت گفت. اعلامیه ها، بولتن ها، نامه ها. همه ساختگی ست. و هیچکس جز آن موهای یشمی. بی آنکه گذاشته باشد کسی دستش را بخواند. در زیر خروارها سایه. تنها که نامی باشد. تردید. از همان جا بیرون پرید که بگوید. من آن گفتن را گرفتم و پناه آوردم. و دیگر نفهمیدم اول کدام آمد، من که می آمدم، یا او که می گفت. هر دو در فاصله ای صد سال. عضلات کرخت. بانوهای بی فرجام. و پرسیدن چطور آبی خسته شود؟ و همان معضل سوراخ ها. برای همین هیچ نقطه ای نیست. خالی نیست. همه اش ادامه ست. خیزرانی نام بود. یا به سمت فاصله های منظم و بلند. یا به سختی ی نزدیکی و کوتاه. این ها را که گفتم. می خواستم به او بگویم که نفهمد و بزاق در گلویش چفت شود. دلش می سوزد. شبیه آن پیراهن فیروزه ای. شبیه آن شکاف عمودی. آنجا که آتش شعله می کشد و پوستت را می سوزاند. به چسبیدن. آنکه می خواست از پشت ببیند. همان رنگها نبود. آن صورت که شناختنش نمی شد. و آن رقص. و آن موسیقی. از بالا، سبزهای در هم رفته. از پشت، خواب. دریغ از درنگی که زن باشد، دریغ از دندانه ای که مرد باشد. از آن همه شعله ای نیست. افروختن تا مدام طرح هایش را ببلعد. ببخش که تنهایم با تو. گفته بود، خیزرانی. بی آنکه رابطه را بریده باشد. چراغهای روشن. و آن پرده. دنبالش می گردم. نور فریبش می دهد. انحناها را گم کرده. زمخت. سوراخ ها را با هرچه پر کند، گسستن نمی شود. این را می داند. از نوشتن می گریزد. هر خطی که نیست. این را می خواهد بگوید. و آنها می گویند. اگر خودش بود، خیزرانی که بود، این را نگفت. کاش فقط تمام رنگها که حرف می زدند را می شنید. به حرفهای قدیمی. به جزییات. تا آواز دستت بیاید. دوباره می نشیند. همیشه دوباره. همیشه آنجا. همیشه او می ایستد و می خندد، او می نشیند و می خواهد خواستن اش را پنهان کند که دستهایش بی جان و پوستی که اگر جان می گرفت؛ نامی داشت که نام خودش بود اگر نبود که سیمایی نبود که از آن او باشد که آن وقت بعدها، وقتی می گفتند، او را خواندند و هربار جانش می آمد و دوباره فیروزه ای بود که نه لباسش بود که جان بود وگرنه برهنه نشستن که رنگ نداشت، گفته بود، خیزرانی، نام بود.
همه چیز به آن لحظه بستگی دارد. لحظه ای که روبرویش خنک می شوی. پنجره باشد و پیشانی باشد. این حرفها را دیشب داشتم. حل شد. حجم اش اینطور بیرون ریخت. به آن شب دیگر که رسیدم، کنار هم که چیدم، آن چه می خواستم شد. نه اینکه بدانم، یا آنکه دانسته باشم. او می خواست از من فاصله بگیرد تا بکارتش را به کاغذ نگیرم و همین شد، گفتم خاطراتم از تو و هرچه بادا. انتظارش را نداشت. من هم نداشتم. نمی فهمیدم. نزدیکتر رفتم. تویش ایستادم که بفهمم، گفتم نمی فهمم و حرف تازه ای نگفتم که دستش را رها کند، نکرد و به همان سمتی رفت که می رفت و من از ایستادنش را دور می شدم و امتدادش را در دستهای خودم می جستم که با همان تارها بنوازم. آن وقت، آواز خودش را دارد. تو در آواز دیگری نشسته ای. در آن دیگری آن رقص حالتی به خودش می گیرد که آن حالت که ریخته می شود، این می شود که تو از آن نمی توانی بگریزی حالا که من توی آن آواز رخنه کرده ام و می توانم حالت خودم را بگیرم که دارم به حال تو نزدیک می شوم و می خواهم همان حال را از نزدیک با دستهای خودم آلوده کنم و من اینطور می توانم موسیقی ی تو را دست بکشم که آرنجم خشک می شود و وقتی این خشکی کنار آن زمختی بنشیند، همه چیز روشن می شود که ما هر کدام در همان آواز نشسته ایم که نه از آن تو بود و تو خوب می دانستی چطور باید از آن خودت کرده باشی اش بی آنکه بداند نه این اوست که اینجاست که راهی ست برای رسیدن به آنچه تو می شود و کسی از او نمی پرسد و من که می پرسم رنگها با باد می آمیزند که همه چیز را محو کنند و دستت در خطوط تنش رسوخ کند تا آن تازگی را بیرون بکشد که من را در تفاوت بنشاند با هیچ حسی از آمیختگی به بختی که همان بر چهره ی اوست و سبز که از آن دیگری ست و وقتی این را می دانی دست می کشی و تمامش می کنی، من می مانم و ادامه ای که روی صورت ساده ی دیوار می رود و به دنبالش می کشاند این همه سال و تا ابد همینطور بماند که هی کسی بیاید و من باشم و هی کسی باشد که تو باشی و هی او همانجا دستهایش بی جان. عاقبت دست، با نبضی که نمی زند، بر شانه ای که ندارد، فرود می آید و صدایی که نیست در گوشی که نمی شنود آن آواز ادامه را می خواند.
مرا ببخش... این درد تازه



برای مجلد اعترافات
به ارنست لودویگ کیرشنر و امیر حکیمی

مهر هشتاد و هفت

Wednesday, September 17, 2008

مگر یادتان رفته که ژاک عاشق حرف زدن است، بخصوص اگر درباره ی خودش باشد، و این جنون پرگویی مخصوص طبقه ی اوست، چون آنها را از خواری و حقارتشان بیرون می کشد و بر کرسی خطابه جای می دهد، و بناگاه آنان را به افراد جالبی بدل می کند؟ به نظر شما چه چیزی عوام را میدان اعدام می کشاند؟ سنگدلی؟ اشتباه می کنید، مردم سنگدل نیستند و اگر زورشان می رسید این بدبختی را که روی سکوی اعدام احاطه اش کرده اند از چنگال عدالت بیرون می کشیدند. اینان اگر به میدان اعدام می روند، برای آن است که وقتی به محله شان برمی گردند مطلبی برای تعریف کردن داشته باشند، حالا صحنه ی اعدام باشد یا هر اتفاق دیگری فرق نمی کند، فقط می خواهند دارای نقشی باشند، همسایه ها را دور خود جمع کنند و آنها به حرفهایشان گوش بدهند. کافی ست در خیابان جشن و سرور به پا شود، خواهید دید میدان اعدام خالی می شود. مردم تشنه ی نمایش اند و اگر نمایش جالب باشد همانقدر لذت می برند که برگردند و برای دیگران تعریف کنند.

ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو




یادآوری : همان کتاب – همان بخش


دیدن که سرد بود. دیدی؟ روانم را می خوابانم. قول می دهم. و باز می گردم. به خنده می گویم. به س. از پس ابر ستاره های سرگردانی. گوشی را می گذارم و فکری. لحظه ای دوام نمی آوری. می ترسی. و وقتی از ترسهایت دهان باز می کنی، ترسویی. و این صدا چقدر دوام دارد. از تمام لحظه های دیگر، خودت را نبستی. س را تماشا می کنم. موهای ریخته اش را دست می کشد و عینکش کو؟ شاید نداشته. هرگز. کنار این همه چشم، خودش را ول کرده، که همیشه می کند، فکر می کنم. و دروغ هایش را پشت تصویرها و ضربه ها پنهان کرده. به خودم می آیم. می شناسم اش. بی شک. به جایش آوردی. خودت را به جایش گذاشتی. دست به موهایت گذاشتی. خندیدی. به خاطر چه؟ بعد مارلون براندو را نشانش می دهی. آینه می بیند. چشمهایش را جمع می کند. به صورتک و اداها و اطوارها، به چه رازها که دارد، به آدم فکر می کنم. به کاشفان قطب... سردم می شود. صدایش را بلند می کنم. با این نلرزیدن صداست که آن طور شده. لباسهایش را در می آورد. اول شلوار سیاه. کت قهوه ای. پیش تر نمی روم. حالم به هم می خورد. و دست روی شکمش می گذارد. می گوید همین جاست. قهقهه اش مصنوعی ست، از پنجره دیدم. دارم خودم را بر می گردانم. روانم را خوابانده ام. با من حرف بزن. وقتی سرم پر از کلافه ست. و بالهایم را جایی گم کرده ام. به خاطر هواست. یادم می آید باز هم گفته ام. همیشه همین است. به خاطر هوا. سرد می شود. همه اش سرفه. سرفه. قطع می شود و برگ که بریزد. آنوقت جای دیگری برویم. من اینجا دیدن ندارم. بیهوده دارم. و سکوت دارم. و ترس دارم. و خودم نیستم. بگردم. دارم خودم را برمی گردانم. اگر تو حرف زدی، بنویس. نوشتن ندارم. یعنی برس به سوختن. لکه هایی از ابر برمی دارم. روی دامنت می گذارم. که تو نقش می زنی. وقتی نمی زنی، من نیستم. همه اش همین. می میرم که کاری کرده باشی. نکردی. درد من حرکت بود، همیشه. گفتم. روبرویت نشستم و فکر کردی غارتت می کنم. تو را به پیشانی ات که چسباندم.. تو را به دست... تو را به آن دیوار.... من از خیال گفتن بی باکم. راهش را پیدا کرده ای. به س می گویم. همچنان که حرف می زند. با صدای زنانه. حرکات صورتک زنانه. دستهای زنانه. انگشتهایش را که نگاه می کنم و باز یک جوراب. و حالتم عفونی ست. می فهمم و سکوت می کند و توی چشمهایت بهترین دنبال نگشتن را قایم کرده ای که با هرکس همین کار را می کنی و چه فرق می کند. چه دوری ای ست که نمی فهمم. یعنی خودم نباشم؟ این حالت در من هست و به خاطر هواست که سراغم می آید و تازه می شناسی و بعد یکهو می ریزد بیرون. دست من نیست. همیشه خواسته ام و بلند شده ام و توی صورتشان ایستاده ام و یکهو تمام شده، ریخته ام که یعنی رهایم کنید و کاش صرع داشتم، دهانم کف می آورد، می لرزیدم و زرد می شدم و نگاه می کردم بالای سرش، می ایستادم و نه دستمالی که توی دهانش بچپانم که زبانش را به دندان نپیچد و دایره ای باز می شود که انگار چه دیده اند. من که سراپا عفونتم. بی قید تماشا می کنم. آنوقت کسی چه می گوید، می گوید صرعی ست. قرصهایم کو؟ و به یادش می آورند و آن چهره که هرگز یادم نمی ماند، که بی حالت و بالای سرم. حتمن توی دلش می خندد س. وقتی حرف می زند می خندد. وقتی لباسهایش را در می آورد و از همین جا که بوی عطرش دماغم را می سوزاند می خندد. همان چیزها را که می گوید می خندد که از پنجره دیدم. صورتم را به شیشه چسباندم. ببیند که می شناسدم و حرف می زند و تمام نمی شود که عکس را می آورم روبرویش بچسبانم به شیشه که از خودش برود و چشمهایش را جمع می کند تا هرکس را رها کند به شیشه می چسبد و تصویر بالا می رود، من صرعی. از کی؟ دیشب. خنده ات می گیرد. باور کن. چیزها را می شمارم. پیش خودم. واقعن. از دیشب. باور کن. الهامی ست که می گوید اوست وگرنه چرا دنبالش بپیچم و اینجا را پیدا کنم که حالت نجات دارد؟ و برسم به افتادن و تماشا. دستم به توطئه می لرزد به تماس صورتی که ویرانش می کند. نزدیک می شوم و می پیچم به امید صدایی، تکراری. و مجسم می شوم به حالت گفتن توطئه. با اعتراف نه. با رذالت. خاص به تمامی لرزیدن. از نو که آرزو می کنم و به جایش می روم و رهایش همانجاست که می کنم، که می پیچم و چشمهایم را بر می دارم. پنجره سیاه می شود. گفتن یعنی همین. با من حرف بزن. و این در میان هواست که می ترسم. که چه زود فهمیدی. که همیشه به چیزی بچسبی که بین هوا و زمین، بین افتادن، درمانت کند. قرص هایش؟ من که به خاطر نمی آورم تنها نزدیک است. من که آن بالای سر ایستادن را و به تبسم دیدن را. چه سردی ست دیدن از این فاصله که بر من افتاده و لرزیدن. یعنی سوختن دانه به دانه ی نقطه های نقره. که گرفتاری نور گرم نمی کند. هیچ. صورتم را از زردی ی پاک، از آن همه صداقت، پاک می کنم و صاف توی صورتش که نور چروکش را پوشانده. حس تنش را دارم با تنها یک جوراب. حس نفس زدنی زرد که آرام می شود به قاعده ی تکرار. درست روی پیشانی ش، آنجا نوشته س. به شانه ام نزدیک می شوم و خود را در آغوش می گیرم. با استخوانهای تنم. توطئه را برداری، به سوی پنجره دویدن را پایین بیاندازی که رهایت کند و بازی شوم از شانه ی دیگرت. به صورتم گفتم و بالای لبهام، آنجا، نواری سیاه آویزان کردم... دوباره با خودت ساکنم کن به خرسهای سفید و برق از صورتم پرید.



از مجلد اعترافات – به س ق
شهریور هشتاد و هفت

Sunday, September 14, 2008

من شب می شوم
و یک درخت پرتقال، شب را چراغان می کند

از شعر "در آسمان قدیمی" – آرش جودکی



یادآوری : بخشی از یک کتاب – آرامگاه


راست روبرویش می نشینی. دلت برای خودت تنگ شده. ماه را حاشیه تبعید می کنی. تاریکم. و می گوید زوال یعنی همین. آرامش. و از قحطی می آیم. سایه به سایه ات می نشینم و تماشایت می کنم. و آن همه چه شد؟ خودت را باخته ای. اشتباه من بود. چطور بفهمد؟ نمی فهمد ! چیزی شبیه می خواهی به یاد بیاوری می گویی. و اینکه نمی توانی به یاد بیاوری. و همیشه وقتی به یاد آوردن آغاز می کنی، پیش از هرچه یک درخت می آید. با خودت می گویی کجاست آن درخت که بیاویزی. با این همه، هر چه می گردی، چیزی پیدا نمی کنی. اما من از نفرین می گریزم. و برف. براستی دلت برای هیچ چیز تنگ نشده. و نه آن قدم زدن هایت. جایی که فقط تو باشی و او و ماه نباشد. که دیوار و درخت را به خاطرت بیاویزد. چیزی به راه می افتد. جسارتت را می گیرد. عقب می نشینی. به جا نیاورده ای. و عریانی. آنچه مجذوبت می کرد. از پله ها بالا می رود. قدمهایش را شماره می کند؟ یکبار دیگر. کسی او را شناخته. مهلت نمی خواهد. دلیل نیاورده. ساده. و دست به نرده ها می گیری. از نگاهم پرهیز می کنی. فرصت تمام شده. زمان می ایستد. تمام می شود. این را به یاد می آوری. و او را. دوباره خط می کشی. به دیگری فکر می کنی. لباس هایش را می آویزد. عقب می رود. به آینه نگاه می کند. به رویت دست می کشد. روی میز توی گوشت می خواباند. یا توی گوشش می خوابانی. با سرخی بیرون می روید. و نمی خواهی هرگز دوباره ببینی اش. نگاهت گرمتر می شود. بی گناهی. این را دوست دارم. و او که عذابش را پشت خنده ها و شکلک ها، چه چیز را، پس، پنهان کرده؟ کاش این همه زمان من هم داشتم. نشانت می دادم. دستم چطور می لرزید. و پشت یک سنگ. و پشت یک بوته. و کنار آب. چطور بگویم؟ از خودت دفاع کرده ای. به او که از همه بی اعتناتری. به او که می دانی دهانش را باز می کند. آخرین نفسهایت را می زنی. انگشتهایت را روی هوا می چرخانی و صدایت را می نویسی. تا از فاصله ببینم ات. چطور می خندی و آسمان پر از آهو را خلاصه می کنی؟ روبرویت می نشینی. تقاصت این بود، روبرویت بنشینی و هوای ساده پیدا کنی. نمی خواهد. آن چیزهایی که زودتر از روبرویت دور می شوند. دوباره برمی گردند. آنها را می گویی. وقتی گوش می دهی، جز هوا چه خواهی شنید؟ و پشیمان نخواهی بود. فرارت را میان برگها جشن گرفتی. در کانون عدسی. پراکنده. چه چیز، اینجا محسورت می کند. سوگند به تنها آنچه وفا می کنی. وفا کرده ای. دورتر یک سیب. دورتر پروازی. که با چوب به جان درخت می افتی. رها شده. این شباهت و تمام آشفتگی. اگر آسمان بچرخد. به دنبال آسمان که می چرخد. به فریاد نمی رسد. گم می شوی. اگر تنها آسمان. چیزهایی که از روبرو می آید، روبرویت را می گیرد. فرو می روی. صداهایی که می گویند بازگشته ای. نه آن آسمان را داری، نه این را داشته ای. سرک می کشد. نفرت بیشتر جان دارد. از آن روز که لرزید. آن روز به گوشم رسید. دیدی. به رویش نیاوردی. کندن آن رگها. آن گوشتها. از هر زاویه. در آن کانون. مرعوبش می کنی. استخوانهایش را لمس می کند. سردش می شود. سر می خورد. آن سفیدی آنوقت مزاحمت بود. و به پنهان کردنش می خندد. حرف می زند، حرف می زند. نه اینکه آنجا باشی. باد سرد صبحانه توی صورتت می خورد. چشم که باز نمی شود. پراکنده. قدمهایش را می شمارد؟ آه... می خندی. چطور می توانی جایی برای او پیدا کنی. تار می شوی. دستت لرزیده. همه چیز تکان خورد به لرزیدن لحظه. دور و گزیده.
وقتی آنجا نشسته ام. انتظار سرکوبم می کند. از پنجره به باد نگاه می کنم. دلم برای هوا تنگ شده. برای صالح. می ترسم زیر نگاه مردی که روبرویم نشسته خرد شوم. وقتی می فهمم مدتهاست دستم را تکان نداده ام. وقتی می فهمم همه جای تنم خواب رفته. از مدتها پیش به حالا نگاه می کنم. می بینم همیشه دستم زیاد تکان خورده. متحیر می شوم. سعی به حرکت دادنش می کنم. لرزش خفیفی توی سینه ی چپم می پیچد. صدای خمودگی ی آن مرد دیگر که انتظارش را می کشم از دور و صدای زنی که حتمن روبرویش نشسته. روبرویم لهجه ی عجیبی بلند می شود. به چهره ی مرد خیره می شوم که با آن صدای غریب چیزهایی می گوید. کمی می فهمم. می بینم به هر چه می شنود اعتنا نمی کند. کاش اینطور بودم. نمی خواهم بدانم کیست. به دستم فکر می کنم و سعی می کنم از آن بند سیاه جدایش کنم. روی میز را نگاه می کنم. آدم مرتبی ست. دوباره از پنجره باد می گذرد. با چشمهایش چیزها را تهدید می کند. آدم را نمی بیند، تحقیر می کند. تعریف نابی از دیدن دارد. اگر جای او بودم مدتهاست که از پنجره پریده ام. به شاخه ی نزدیک نگاه می کنم. حتا بلند نمی شوم. مرد دیگری می آید و جای زن قبلی را می گیرد. همچنان دستم تکان نخواهد خورد؟ و برای مهدی. شنیده ام همجنس باز شده و خودش را توی تایلند حبس کرده، یا یکجای دیگر. شاید مرده. آخرین چیزی که یادم می آید این بود که یکروز آمد و بازهم تشکر کرد. برای چه؟ و بعد دیگر رفته بود. یکبار هم زنگ زد. صدای خودش بود. یعنی شاد بود. خواب بودم. وقتی حرف زدیم نمی فهمیدم چه می گوید. یادم نمی آید. شاید مرده. یا آنجا خودش را حبس کرده. یکروز می روم و برش می گردانم. به کجا؟ به میز نگاه می کنم که فرسوده ست. خنده ام می گیرد و به یاد کافکا می افتم. انگار میز قبل از اینکه میز باشد، یکی از عناصر جهان کافکاست. اصلن برای من معنی اش همین است. و تمام چیزهای دیگر. و با اینکه مضطرب می شوم هنوز دستم سخت به بند سیاه چسبیده. مثل خیلی های دیگر. اگر بلند شوم، آن مرد نمی تواند ببخشدم. اگر بتواند هم، دلش می شکند. اگر تکان بخورم همینطور. اگر حرف بزنم چه؟ لهجه ی غریبش را توی صورتم می کوبد؟ و اینکه چقدر از زمین فاصله داریم. و دستم فکرهای خودش را دارد. مرد تازه رسیده، کنار من نشست. فهمیدم می توانم بلند شوم. نگاه مرد روبرویی روی شانه ام نبود. دستم تکان خورد. کسی که انتظارش را می کشیدم از اتاق بیرون آمد. نگاهم نکرد. به سمت مرد تازه رفت. دستهایش را فشرد. چیزی گفتند. بلند شدم و بیرون آمدم. باد توی صورتم خورد. کاغذها را توی آب ریختم. آن مرد با لهجه ی غریبی که در چشمهایش داشت، از پنجره دور شدنم را نگاه کرد بی آنکه شاخه ی نزدیک را ببیند.


برای مجلد اعترافات – به وودی آلن و س ش
شهریور هشتاد و هفت

Tuesday, July 29, 2008

هفت آواز در سایه‌ی شمع / پنج

هفت آواز در سايه‌ي شمع
پنج : آواز مهراب / به حامد


بودا
پدر مقدس
و ای تمام آلات مردانه
من از کنار آجر خسته‌ام
چونانکه برادر به آب افتد
و بیمار تازه
قمریکان در گلوگاش
آواز تبعید بخوانند
دست به دامن حوض
تمام التهاب
در امتداد انگشتهام
سرخ
آغوش برادرم بود
که باد از درخت می‌گذشت


ای آتش
ای
علاقه‌ی پنهانم
چه خاطر از پیرهنم می‌گذرانی
که یادت کرده باشم
در آن وجدان یائسه
من از کنار دیوار
ازین رگها که بر آستینم آبستن‌اند
تلاشی‌ی خاطراتم را
ورق می‌زنم
وقت که خواندن
کنار تو می‌سوزد


بودا
پدر مقدس
و ای تمام آلت
برادر گوشتم
ستاره‌ای‌ست در حوض
به عمق سیاه
و تبرک
چونانکه ماه از آب بیرون افتد
و ماهی‌طلا -
هرز نمیرد
- در عطلت برهنگی‌ش
دست به آغوش حوض مرتکب بود
و آرزو از مرگ می‌ستاند
تا قمریکان از جنایت خود بهراسند
چراکه نبض
ای آوند –
سیاله‌ی بی‌همتا –
قرار ماندن را به تعویق می‌انداخت
وقت که صورت جنینی‌ی زانوم
علقه‌ی خاک می‌گرفت
برادر تنم
جنازه‌ی تردی‌ست
با چشم بور
مانده بر تمنای حنجره‌اش
من از کنار نباتی‌م
ریشه در هولی جانکاه نهادم

تنها
تبسمی
بر آن حضور نشئه



مرداد هشتاد و هفت

Sunday, July 6, 2008

پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور


آنجا کودکی ست(1) که دستهایم را روی شکمت گذاشتی و وقتی آوردی اش، من بودم، آنجا، می گریستم. از ناف تو پیوندی ست با کودکی که می دیدم اش و وقتی چشم می گشودم، مرگ کسی کنارم بود، صورتی که دیده بودمت. فریاد زدم که پدر نیستم و وقتی دوباره چشمهایم به دستهایم افتاد، بودنم هنوز بود که شبیه کودکی ام بود و از نگاه او که می آمدم و از نگاه خودم، پ مضاعف بودم، در کنارتر، آنوقت می خواستمت/ که طوطی روی انگشت اشاره ام می نشست، که لال نبود؛ اگر حتا می گریست، دست گذاشتم و آرام شدم و پاهایم به جداره ی پوستینت نکوبید، دیگر، و خودم توی خودم، و زیر نگاه خودم، ریزتر می شد، شبیه تر، دورتر... آرزو(2)

بازپرداخت – خطی که روایت را به هم می رساند، می رساند به شهریار که گاهی از دهان طوطی بیرون می ریزد، با تکرار. و بعد زن می آید، و بعد التماس نگاه تو می آید، و بعد، وقتی چشمم به نور می افتد، چهره ای ست که نمی شناسی. تو، که متقاعدت کند و این تنهایی ی شناور بماند(3) در هر بار که نگاه می کنی. کودک بازی ی خواستن توست. کودک، دوباره ات، این بار که تو کودک نیستی. و شهریار، اگر هم همیشه بوده باشد، تنها روزهایی ست در یادت مانده(4)، در رحم بودی که او نبودی، که می گریستی و سیاهی بود که راز تاره ی نوری بود در فاصله ی او – زمین. شهریار سرد، و تو مشت کودکت را گره می کردی، بر در می کوفتی، تا بیاید. که شهریار یکه بود.

برداشت – اکنون صدای در را می شنوی که می کوبد : دستهای بزرگ تو بر قلب کودک فلزی اش، که با تو تنها نیستی. و آن چهره که نمی شناسی. به یاد می آوری و نمی شناسی. وقتی می گویی و صدایش می کنی و چشمهات را می بندی تا دوباره همانطور ببینی اش که هست، آن صدای کوفتن بر در از منقار طوطی بلند می شود، از تکرار ناآرام منقار... تو هم اویی(5) – که به یاد می آوری – که بر آن دیواره گوشتین کوبیدی؛ هم او که گریست و اکنون، هم او که می نگریست : تو می آیی و از پیوند گوشت و خون، می گسلی.


خورداد هشتادوهفت


پانوشت ها

1) از آنهایی هستم که سالهاست برای نوشتن یک داستان بلند، خودشان را آزار می دهند؛ و مدام از خود می پرسند چگونه می توانم جهانی دیگر بسازم؛ و بعد پرسشهایی چون این، پیوسته ذهنشان را مشغول می کند. از آن دست آدم هایی که جزییات سرگرم شان می کند و نمی توانند روی یک مساله، بدون پرداختن به ریزترین ابعادش، تمرکز کنند. همین می شود که بهترین طرح ها و ایده ها را فدای آن چیزی می کنند، که اهمیتش بسیار کمتر از آن چیزی ست که تباهش می کنند. آنوقت دیگر نمی توانم خودم را دلداری بدهم، آنچه ساخته ام فرو می ریزد، و من بی آنکه خواسته باشم، با پرداختن به سوالات اساسی، زندگی را از دیگران دریغ کرده ام و این مایه ی افسوسی می شود که وجدانم را برای مدتها می رنجاند. افسردگی بلای جانم می شود و احساس زنی را پیدا می کنم که مجبور به سقط جنینی بوده و هنگامی که به آن اجبار فکر می کند، از آن توجیه منزجر می شود. ما زندگی مان را تحت تاثیر کشتن آن چه زندگی اش وابسته به ما نبوده، آلوده به زجر و بدبختی می کنیم و بعد برای فرار از آن اندوه، اندوهی دیگر می آفرینیم. و این آفرینش تنها مایه ی زندگی مان می شود.

2) Bon appétit* !

3) تصور اینکه زندگی ام قربانی ی کنار هم نشاندن آدم هایی شده، که ایده ی اصلی شان را از تجربه ی بیرونی ی من گرفته اند و انبوهی از حجم را در ذهن من تکثیر کرده اند؛ بدون آنکه در کنار هم بتوانند همزیستی ی مسالمت آمیزی را به نمایش بگذارند؛ زخمهایی چرکین در درونم می پروراند. آنجا، ما زبان هم را نمی فهمیم و زندگی مان پر از هراس می شود. آنها بدون آنکه نزدیک به من باشند، در نزدیکی من خیمه می زنند بی کمترین نشانه ای از اتفاق نظر؛ و من بی آنکه آگاه باشم، اغفال می شوم با طرح نقوشی که فکر می کردم، همیشه، بستگی اش به من بوده. آنها از پذیرفتن من، زبان من، دنیای من، سر باز می زنند و با حساسیتی یگانه، سلاخی ام می کنند. آنگاه من ناخواسته به قضاوت می نشینم، جزییات را کنار هم می نشانم، نشانه ها را، و حکم به اعدام شان می دهم و ناگهان خود را میان آن همه خون بی گناه پیدا می کنم و از اثر این گناه، به دیگرانی خو می کنم که از پوست و گوشت همان هایند. تقصیر را در بیرون از خود جستجو می کنم و همه چیز را آنجا می یابم، جایی که نمونه های ذهنی ام پروار می شوند و بازنمودی در من پیدا می کنند و من خود را گناهکار می بینم. با خود می گویم تنها اگر دنیایی بیافرینم که بتوانم آن ایده ها را در نمونه ای جدید بازآفرینی کنم، می توانم به حقیقتی یکه از پدیدارهای دیداری ام دست بیابم که آن همه نامرادی را، بر فراز ایده ای بنشانم ورای سرزنشی جاودان. این گاهی ست که همیشه پرسشها سر بر می آورند.

4) Il existe aussi / dans ma mémoire / des flaques de cire / des visages qui fondent ( در حافظه ام نیز / هستند تکه های موم / چهره هایی که ذوب می شوند )

5) ویرانی. تمام عمرم را وقف شادمانی کرده ام. لحظه ای که هرکس در جای خود نشانده شود. نگاه که می کنم، نیچه و کرکه گور را در دو قطب مخالفی می بینم که سقراط را از دو طرف می کشند و می اندیشم که افلاتون چطور فراتر از زمان، هر سه را آفریده. آنجا، از فیلسوف خبری نیست، در حقیقت از او که شاعر بود، از خودش. دنیایی می تواند تازه باشد، که در آن اثری از من یافت نشود. آنجا که خود منشا اثر می شود، عاری از وجود اوست. کلمات را بر می گزیند، در کنار هم می چیند و کابوس می آفریند. برج اقتدار او، بر فراز تمام سرفرازی ای ست که الگوی او را بازپرداخته اند. اژدهای او بال می گستراند و عرصه را در سایه ی خود می گیرد به احضار هر وجود یگانه ای که در خود نزیسته، که باز محکوم کند.
داستان بلندی که از پایان ماجرا، آغاز می شود. تناقضات انسانی، نقصان اجتماعی و هیجانات روانی. ضعف ها و اختلافات طبقات، سلایق، علایق و عقاید. واگویی هر آنچه، هر آنکس می داند. وقتی به مخالفت با این نوع برمی خیزم، ملغمه ای می شود از برخورد نارسایی ی زبان من، گمراهی و فساد.

Monday, May 26, 2008

پراکنده فصل اوهام – کتاب سور


چشمهات در آغوشم بماند

ای گلوی خنجر در آستینت شکفته
آهن در رگهات
می گدازد




پراکنده
فصل اوهام – کتاب سور


گوزنی با بزرگی استخوانهاش که سقف همسایه دوخته بود، از غروب می رسید با خشمی در حنجره اش و با چشمی در آتش. تو به دیدار آهو می روی، به بستر آهو، به بوس آهو؛ وقتی نوشته های روی دیوار را می خوانی و روح سرخ همسایه ی گوزن، از کنار شاخه ها و از میان درخت سرک می کشید، با طاقتی دوخته ی دستانت. خطوطی از دیوار که آهو را نوشته، همان جا که تویی، با حروفی از صدای دردی در حلقومش. الف می ایستد و تماشا می کند. از ج می گوید که چطور با حیوان خوابید و حیوان که چطور از درد گریست و من که چطور درخت همسایه را می دیدم که چشم در می آورد و چطور به بزرگی دیوار بود و چطور از غروب آمده بود به میله های خواب من آویخته؛ نمی گویم.

بازپرداخت – از لحظه ای که چشمت آغاز می شود، به نوری که آن آوا و آن خاطره می گوید و آن بوی نازک را آورد. صدای خشم گوزن در دورترین امکان جغرافیای ذهنت شیهه می زند و صدای "م" که مدام و نگاه میم که مدام علامت شاه را با نشانه ای از سر سرخ گوزن می آمیزد، که گویی خون اسطوره ای ی شهریاری ست در فاصله ای که به انتشارت نمی رسد.
از آخر نزعی ست که این انتزاع برهنه ی گونه ی پدر را آویز گردنت کرده. نشانه ی دیگر، فراری ست که شاخهایش را از او می گیرد و به آواز کره ای می چسباند که هنوزش پی زدن نرسیده. حالا شهریار به تحقیر در شاخی فروفتاده می نگرد که تویی و خون تازه ی حیوان از فرقش می تراود، چنانکه از نوشته می خیزد، از دیوار، جایی که نه دیواری ست، نه رنگی ست، جز پوست نرم ِ هیجان ِ کودکی در دستان تو و سفید مطلق و آنچه تمام از آن لحظه بر دیوار حک شده، حجمی که تمامت را می پاید. . . تمام شدن و گرمای ناب پوست گردن در رگهای آستینت.

برداشت – لحظه ای ست سمج وقت گریختن؛ و از گریختن، بازگشتن. آنجا سیاهی ست که دیوارهاش دستانت را می برد و ردیف خطوط فراری کف دستانت را در خود به یاد می سپرد. به یاد می آوری و می پاشی همچون کف زلال دستی سوخته. این جا تمام حواس کارگر نیست جز خواندن خطوط برهنه بر پهلوی دیوار با دست، که هر واژه، صدا می شود وقتی، واژه می شود. از هیجان می لرزی و کلمات از مردانگی ات پرتاب می شوند: آنگاه از جنایت گوزن، برخاسته ای.



اردی بهشت هشتاد و هفت

Friday, April 25, 2008

به پدر، و احمد

آنگاه لحظه ای برگشت و دید که باد تکه ای کاغذ را پشت سر آنها، روی پیاده رو انداخت.
سکه سازان – آندره ژید



برای آقای واو. و آقای الف. ح


زمان دنبالم بود، یکباره افتادم، سفید شدم. و دیدم، هرچه سایه بود. حقیقت، امتداد ذهن من شد و من تمام زندگی شدم، دیدم که چقدر می میرم، به تو فکر کردم که تنها نیستم. حالا دوباره که نشسته ام، به چشمها، اولین بار، بعد از چند سال؟، نگاه کردم، که فاصله بود؛ و سکوت کردم، گفتم یکروز میفهمم، یکهو آن روز شد که میفهمم. برای او، که منم، و برای من که اوست، که خودت را بزنی به نشنیدن، و او که می پرسد چرا، سه بار. و من که برای هر چه. درست نیست که هرچه را فراموش می کنم، که چیزهای خودم را ندارم. همان چیزها، مغشوش تر. گریه ام می گیرد، که تنها نیستم. و من که تنها برای یک چیز، یکبار. و ترسیدم. ته کشیدم، که اگر خدایی باشد، گناهم را کرده ام، و آرامم وقتی بپرسند. بلند می شوم. بیرون صدایش می کنم. از چشم شیشه خمیدگی ش را می بینم، و بغضش را توی گلویم، تنگ می کنم. هوا سنگین بود، که می گفتم، پشت چشمهایت هستم. گلهای زرد خریدم، بی آنکه بدانم، اسمش را، و برای چه. بعد که رفتم، هوا سنگین شد. من مانده بودم که حرف بزنم، و باز چیزی را پنهان می کنی، که به خودت زخم بزنی. چشم که پیداست. برگشتم، خودم را دیدم، سه سال پیش، و بعد فکر کردم، سی سال پیش. او که نمی آید، دوباره سکوت می کنم، و منتظر می مانم. و می گویم دیگر چیزی نمی گویم، و هرگز نخواهم گفت، گفتم، به گرما فکر کردم، و پایین را دیدم، که دیگر اهمیتی نداشت، آن کلاغهایی را یادت می آید، که یکبار توی آن استخر، توی آن پارک، خودشان را می شستند، و تو می گفتی، کلاغها هم به آب می زنند. و من فکر کردم من هم به آب می زنم، یکروز. تو هم به آب می زنی؟ گفتم سکوت در آغوشش می کشد، و سکوت کردم. داشت با خودش حرف می زد، و راه می رفت. و من قدمهایش را می شمردم، مراقب، که نگاهم نکند. بویش می ماند، اسمش. بی آنکه صدایش کرده باشم، و چقدر خوشحال می شد، اگر صدایش می کردم، برمی گردد، نگاهم می کند، من که با ورق ها بازی می کنم. من که صدایش را نمی شنوم. اگر می توانست، برایش می نوشتم، چقدر تحقیرم می کند. از خودش بیزار نیست، از من بیزار نیست. کسی پشت این چیزهاست. بر می گردد، و دستهایم را، و سکوتم را، نوازش می کند، بی آن که بفهمد. تسبیح توی دستش می چرخد. راه می رود. دانه دانه می افتد. نمی دانم چه می گوید، حرف می زند. خوشحالم، که برابرم می ایستد. اگر بفهمد، می بازد. من. . . صدایم مال خودم نبود، و عمیق نفس می کشم. من از او دفاع می کنم، یکروز، بی آن که بدانم، یکهو آن روز می شود. هوا سنگین شد. گلهای زرد معنی ی خودش را دارد، وقتی معلوم می شود. می فهمم و خودم را کنار می کشم. او نخواهد مرد. در را می بندم.
فراموشی، گناه من نیست.


شش اردی بهشت هشتاد و هفت

Friday, February 1, 2008

این شبانِ یونانی


اللهم و هذه رقبتی.
(.... این، گردن من است)


 

"از اینجا بشنوید."


چاقو
نهر می‌کـَند
در مدار بسته‌ی انسان
*
همیشه بهار
در چشمهای تو از راه می‌رسد
و باران
هدیه‌ی ابرویی‌ست که
در تو نفس می‌کشد
این شبان ِ یونانی
برگ ِ بازنده‌ست به یمن ِ گوشت آستین‌ات
*
کجایی
*
پل به دستهایم می‌بندم
تا هرگز ِ بازوت
از کناره‌ی تیغه‌ی ناخنهام
پرت نماند
به خون ِ شبانه محتاجم
از این همه چشم
که زانوی ازدحام ِ بی‌گناهی‌اند
به آسمان ِ سیر
منی که درد جفت ِ رگهام
درخت را به باد تکیه می‌دهم
تا تو را دارم
*
چاقو
در مدار بسته‌ی انسان
آوند می‌گشاید
از کناره‌ی پهلو
*
کجایی
*
همیشه‌ی این زخم
به ادامه‌ی دستهای توست
و
میان ِ پرنده
تیغی
اوج را به پنجه‌هات می‌دوزد
از ارتفاع ِ هراس


از "دفتر سفال"
دیماه هشتادوشش


 

Friday, January 18, 2008

فصل خیابان

کلبه ی طبعم، در افق می سوزد
وقت که در آسمان ِ شب
خاطراتم را دار می زنند

شاعر: نمی شناسم برگردان : خودم




پراکنده
فصل خیابان
کتاب سور

استفان را به یاد می آورم که نیمه ی دیگرش می گفت می خواهد تمام ِ چیز را ببیند. از اسب می آیم پایین، و شن را بو می کنم. دوباره تقصیری در من هست که راه را نمی شناسم. به نگاه اش خیره می شوم، دیگری را می بینم، دنبال چیزی می گردد، نفس می کشد.
که می گفت این زمین خیس، شبهای مستی ست که او را جا می گذارد و باز احوال سحری ست زیر گوش در پهنای ناقوس. آسمان که در چشمهایم ستاره فرو می نشاند، به راه باز می گردم، در بویی که نمی شناسم، خطوطی را پیدا می کند و هرچیز شفاف می شود. دست زن را می گیرد، به چشمهایش می کشد می گوید، نگاه که می کنم، شما را توی خطوطی می بینم که او به هم می رساند، در من. و یکروز روی شن می نشیند و هرچه سعی می کند، نامش را به خاطر نمی آورد.
که می گفت او را به اندازه ی تمام آنهایی لمس کرده که می شناسد و نامش برای همیشه می ماند، اگر آنقدر شبیه هم نباشند. استفان و این قول، مرا به یاد تو می اندازند، که با خودم گفتم اینبار که می رسم، گوشی را بر می دارم، شماره را می گیرم، و آن سوی خط، صدای خس خس ات را می شنوم؛ که خواهی گفت نوبتِ من بعد از رفتن تو آمد. ولی تو ناکام مانده ای، هرگز سراغت را نخواهم گرفت. و آنجا ادامه خواهی یافت، بی که بدانی، خودت را بشناسی یا آن چیز را.
که می گفت آنجایی که انتظار می ماند، امید تمام می شود؛ و دیگری ی من اینطور. و فکر می کنم که رسم باد این است، که هر بویی را از هرجایی می آورد، می نشانم اینجا، و بر می دارد، و به خاطر نمی آورم، و تمام آنها می شود، که می خواهم اینجا رسم کنم.
قطراتی در من هست، که هرگز به هم نخواهند رسید. و او اینطور خودش را می کشت. تا کسی مثل من، در ادامه ی آن چشمها، دست ببرد و این وصل را ممکن کند. بانویی با خطوط مبهم در کنار مرداب. استفان با ریش ِ بلندش در خواب. می خواهد برود، و خود را به ادامه اش برساند، وقتی کشتی در شن زندانی ست. و تنی که می شناسد نیست. رویش می ایستد و از آنجایی تماشایش می کند که دور می شود. و او را خواهد کشت، همانقدر که در آینه هست. دستش بود که می خواست به همانجایی آلوده شود که خودش را می آلود. و حالا توی چشمهایش تو بودی، که او را می دیدی، که از استفان می گوید، وقتی استفان دیگر نیست، تو را مجبور می کند. با اضطراب دست می کشی روی زمین، و خطوط را لمس می کنی. وقتی جای دیگری هستی. وقتی می گویی درست در یک نقطه ایستاده ایم در دو هجای فاصله. تا دستهایش نجاتش می دهند، نابود شده، در آستانه ی در. استفان به دریا معتادت می کند، به آبهای... استفان نیمه ی مرگ بود، او ادامه اش را می کشید. چیزها را به یاد می آورم، و آشنایی هایی که دورمان کرد.
بوی دیگری می آمد.



بیست و هفتم دی هشتاد و شش

Monday, January 14, 2008

از فصل اوهام - کتاب سور

و گذشتن یعنی دور رفتن
و دور رفتن یعنی بازگشتن.

دائوده جینگ برگردان ع.پاشایی



پراکنده
از فصل اوهام - کتاب سور


از آن درخت که می شناختی، برایم بگو. از خویشاوندی ت با برگ. که از طرح های من بالا رفتی، روزی، و صدایی پایینِ رفتن ات می شکست. آن صدا را به من بده. بازگرد.
برایم بگو، از آنهایی هستی که در تو زیستن، سخت مرگ می خواهد.
و تو بازگشتی. صدای برگ زیرِ آمدن ات از نفس می افتاد. به من گفته اند کلمات به صدا حساس اند، و از آنها، گاهی، صدایی می لرزد، که یعنی کسی بیاید، و این حرفها را به خاطر داشته باشد، و بشنود، و وقتی آن کس من باشم؛ می گویم وقتی با خودت حرف می زنی هم، می ترسم که صدایت شیفته ات کند، که یعنی صدای آمدنِ باد را نمی شنوی و از تو بازگشتن، کارِ من نیست. به من بگو، از هراسِ رنگهایی که از خط خارج می شدند، از آن بالا که می شناختی. رگه هایی توی دست هست که بعد از سالها می شناسی، رگهایی توی پوست که تا کسی، به من می گویی آن کس باشم، من هستم به پوست نیامیخته باشد، خونِ عبور نمی گذرد. هرکجا باشی، دعای ثبت می خوانم، آن چه برای خواندن اش، صدایم می لرزد، یعنی بمانی. آنوقت به تلخی گذشتن روزها می گذرد... گذشتن شبهای دوری و تنها پنجره ای که نظاره ات می کند؛ از آن پنجره، از درختی برایم بگو، که خانه ام بود. گذشتنِ رویا.
دهانم سینه ی بادام می شود، وقتی خطوط برهنه ی تلخ زیرِ لبهام لیز می خورد؛ سینه ی راه. تنها که از من می روی، بالاتر. که در آن مردی با تبر به بازوهام می آویزد، و خونم را بالاتر، می نوشد، که حنجره اش شکوفه می شوم، و بر پهنای صورتت جاری. به جایی پرنده ام که آواز آبی ست. از آن مسجد که زانوهایم را می شناخت، آن روزها.
وقتی تمامِ آب، صدای تنهایی ست. بخار در این اضلاع حیوانی حجم می شود.


بیست و سه دیماه هشتادوشش



Saturday, January 5, 2008

هفت آواز / آواز چهارم

او درست می گوید، اگر روی برگرداند... آنجاست.

- بیماری به سوی مرگ، کیرکگور -



هفت آواز در سایه ی شمع
چهار : در تیره های چشم / بادام



بازوی تبر
برهنه و معطر –
بر آواز شقیقه / می ایستد

تا تو از کدام باد آمدی
که شیشه ادامه در سنگ بیاندازد
و خون در حلق


دو.

برف
ادامه ی تابوت –
بر گرسنگی ی زخم / می جوشد
که از ستونِ بازو می روی و مرگ / بالاتر
کمین دلپذیری ست
ملخ آنوقت –
خراش به گونه ی گندم –
آتش از ارابه می ریزد
جوانه از بهشت می شکفد
و برف به صورت ماه می خندد


سه.

این کوچ
از پروازی ست به علامتِِ باد
که یک عمر
در محتوی ی رگ زیسته
این باغ / عریانتر از درخت پیر هر ساله
ستاره و النگو به گردن دارد
/ تا تو به میهمانی ی اعدام بشتابی
گلهای هرزه – بازو را تسخیر کرده اند
تا از هر بالا
تبسمی برچیند


پنج.

زلفی بسته به خاک از دستهای تو آسانترند وقت که اینطور می نوازی
ساده /
افق بر پلکهات خانه می سازد
که این شوق

از جای سکوت
لب به جای حرف / می سوزد
و از پستانِ نباتی ش
شیر تازه ی اضطراب می نوشد
تا بازوی تبر
آوندی باشد
بی تاب از ساقی به طوقِ دیگر
معنای گیاهی ی آغوش


هفت.

بانوی سردِ حیات
در خانه می ماند / وقتی
که هر عقربه
بازویی باشد
/ برهنه و معطر




به ناتالی
دی هشتاد و شش

Saturday, November 24, 2007

هفت آواز / سه

از نَحَمیا، یادی عظیم باقی ست
همو که باروهای ویران را از برای ما دگربار برافراشت،
و بر آنها دروازه و قفل گذاشت
و خانه های ما را دگربار بساخت.

حکمت بن سیرا/ بر اساس کتاب مقدس اورشلیم
ترجمه پیروز سیار



هفت آواز در سایه ی شمع
سه : خاطرات اورشلیم


یک.
برگهای ساده در رسم باد
بی تابند


دو.
و این چشمهای فاحشه
که افق را به دریچه زنجیر می کنند
من را
که از کلید –
به سوراخ زن تبعید می شوم –
کودکی ست
هرجا
و زیر درخت توت
رگهای پرواز را
پنهان می کند

ای علامت خاک
که از غضروف بنفش تری
و پاهات
بر شاخه ی تنومند این ستون
آویزان
من التهاب را می برم و
در کوچه گم می شوم

این چشمهای فاحشه
آسمان را
به دو نقطه ی کور می بندد


سه.
باران کنار جاده ای که به طاق می رسد
خطای راه شد
آنوقت گفتی
دوباره توی چاه من، تف که می کنی
یک جرعه ی محال می دمد
و با خون
و بالا می آید
و رنگ صورت توست

من خال را از پهلوت به خواب خواندم
که قایق رفتنم را
پر کند از ماهی- طلا
و عمر آتش بشود در شیشه ی مار

در گوشه ای از این آواز
رگ تازه ای بگیر
که آن راه پر از لعاب شد

و خاطرات برجسته
از حلقومت بیرون ریخت
که گفتی آن چیزها که در فاصله ی تو
مانده اند
و مال خیلی قبل –
که حالا این همه، جا
این همه، تو
و گفتی، تو ناخنهایت را
و گفتی، به پوستِ دیگری
و گفتی، دخیل بسته ای


چهار.
زایر صدای پاهایت را می شناسد
کنار چاه می نشیند
و ماه را مشت می کند
بیابان از کدامطرف می آیدو
زایر را پرت می کند
با طناب
به خواب عزیز

تو هم عزیز بوده ای
که هفت گاو در طالع داری
و گفتی، تو آن هفت تای دیگری


پنج.
چگونه نفس نکشیدی
باران حیاط را
کوچ برگهای پخته کرده بود
و روی نردبانی که تا آسمان چوبی بالا می رفت
زوایایت را پهن کردی
که حوض
ساعت بزرگی شد،
تا تو را کنار جهان بخواباند
و از آن همه دویدن
و از آن همه گوشت
و از آن همه تاول
چگونه شاخه های موازی
در کوچه های شسته
پاییز می درخشید
تو را به ضیافت استخوانها و
یک دیوار مهمان کردند
فریادهای زنی در لوله ی بخاری
و قهوه ای ی سوخته، که از گچ بیرون می ریخت
این شقیقه ی هرز
پریدن
و با کلاغ زیستن
که نفرت بود
از آغاز شهر
کودکی ست
هرجا
و روی بام
که دستهای خورشید
خنجری ست




به ناتالی
آبان و آذر هشتادوشش

Sunday, November 4, 2007

فراموشی گناه من نیست / از مجلد اعترافات

چون کیومرث را بیماری بر آمد، بر دست چپ افتاد. از سر سرب، از خون ارزیر و از مغز سیم، از پای آهن، از استخوان روی و از پیه آبگینه و از بازو پولاد، از جانِ رفتنی زر پیدایی یافت؛ که اکنو به سبب ارزشمندی مردمان با جان بدهند... از آن انگشت کوچک مرگ به تن کیومرث در شد و همه آفریدگان را تا فرشکرد مرگ برآمد...
- بندهش -

دامی ین به جرم سوقصد به جان شاه، در دوم مارس 1757 محکوم شد که در برابر در اصلی کلیسای پاریس به جرم خود اعتراف و طلب مغفرت کند؛ و از آنجا با یک تا پیراهن و مشعلی از مومِ مشتعل به وزن یک کیلو در دست، در یک گاری به میدان گرو برده شود و بر قاپوقی که در آنجا برپا شده، با انبری گداخته و سرخ سینه، بازوها، رانها و ماهیچه های ساقهایش شکافته شود، و دست راستش در حالی که در آن چاقویی را گرفته که با آن به جان شاه سوءقصد کرده، با آتش گوگرد سوزانده شود و روی شکاف های ایجاد شده در بدن اش سرب مذاب، روغن جوشان، صمغ گداخته و موم و گوگرد مذاب ریخته شود، و سپس بدن اش با چهار اسب کشیده و چهار چقه شود و اندامها و بدن اش سوزانده شود، خاکستر شود و . . .
مراقبت و تنبیه فوکو


واقعش را که بخواهید، او از آن دسته آدم هایی ست که وقتی می رود، آب از آب تکان نمی خورد.
فراموشی گناه من نیست. می گویی دلم برای وقتی کسی می رود. نمی بینم اش. فراموشی گناهی عظیم نیست. دانیال را ندیده بودی ش...
به چشمهایش خیره رفتم، گفتم، آنکس که فکر کردی من نیستم. حالا دلیل رفتن بیاوری. تو چشمهات... چهل چراغ... منی که از خوابت آویزانم... آنوقت می گویی اینطور که می گویم... لابد... که برای هیچکس گرسنه نیستم. انگار چشمهایم را بریده باشم. که هرچه در این گرسنگی هست. در این ندیدن پنهان شدی. دلم بمیرد. من از تو خودم را پیدا می کنم. گناه من نیست. دانیال را ندیده ای...
بلند شدم و به سوراخ کرم هایی که از آن جا بیرون می آمدند سلام کردم. می خواهی از کجا شروع کنی؟ دستی که به صدا می آویزد، این طور خودش را می سپارد، که بعد وقتی باز می گردد، به خاطر نمی آورد، او می گوید از همین فراموشی، و تو رویت را می گردانی. ساختن آن گندآبه که مرصع به خون و خوک باشد، و مردی که در دستهایش ستایشی ست و تو را به یاد آن یحیای تعمید دهنده می اندازد، که این بار، سر از خوک جدا می کند، و تو را می خواند که به آن خونی تعمید کنی که از لای سنگ هرزه ی سیاه چندین هزار سال می گذرد، تو گردنت را به سنگ می چسبانی، و چشمهایت را به چشمهای چسب آن یحیا می دوزی، که از ریش اش، و از آرامش ش، و از دستارش، و از ردایش، آویخته ای و آن وقت این خاطره را از خواب برده ای.
بلند می شوم، و به صدای خواهرم که دارد می میرد گوش می سپارم. در را باز می کنم، و درست، وقتی از ترس می لرزد، در آغوشش می گیرم، و می گویم توی این چند سال، جز چند کلمه، و حتا صدایش را به خاطر نمی آورم، و به خواب می روم، به هوش که می آیم، صدای کودکی را می شنوم که می گوید آآآآآآآآآآآآ سمان آآآآآ ب... و ی ی ی ی .... خیالم به خلسه می رود. به او می گویم من در یک قدمی ی فرصتم، فرصت کاری که هرگز کسی، که حرفهایم، بوی یکنواختی آن روز را نداشته باشد، و می گویم حالا که به این خواهش خو کرده ام، دلم می خواهد تمام آن چه گاهی به خاطر می آورم را فراموش کنم، که دلیلی داشته باشم برای طاقت. نور بازی ی کندش را دارد، و زن خسته است، و من تلاش سختی که زنده بمانم، و از زیر آن ساتور، دستهایم را به خورشید برسانم، که از لابلای آن راه خون، جریان دارد. چشمان گرسنه ی تو، عادت همیشه ی خواستن را به پیرمرد می آموزد
چشم هایم جشن گرفتند. گفتم از میان پهلو بر می خیزد، و صدای ریختن می شود، گفته بود بویی هست، توی این خطی از پیاده رو، که از رفتن می گذشت، رفتم، و ذره های گذشته ام را توی هر قدم تنم، می شنیدم، گفتی تا پای دیوار رفتم، و دنبال انگشتهایم روی میله... و روی می... و می... و روی .... و ر و ی ... و م ی ی ی ی و ر ر ر م تنیدم... و گر گرفتی، گریختی، که هوا صدای قدم های دویدن ات می شد... گفتی یا می روی، یا رفتن، همه اش باید، بایدبروی...
نمی دانم چه ام شده بود، او رفته بود تا خانه ای را پیدا کند، که توی اش باریکه ای باشد، که به نور باز می شود، و خودش را و تو را و من را در خود بریزد، برود، فرو که می شدیم، صدای مهیب دیواره های بلندی بود که از پاهایمان عبور می شد، من گفتم ما که دنبال آرامش بودیم، و این راه من نیست، و خواستی برگردی، و صدایت را به دستهایم را برسانی، هنوز رطوبت لبهایی، بر چنبره ی انگشتهای من هست، که می خواستی به من داده باشی، وقتی می افتادی، من فکر می کنم، و آن ها نمی دانند، و نمی بینند، حالا هرچه بگویند، و می خواهم دستهایم را آویزان کنم، که همه اش جز برای رفتن، و خواندن، خودت راا به خاططر می آووری، که صدایی برهنه ی ابروهاش، از آن پنجره که تو را در بر می گیرد، من به آن دستها خیره می شدم، همانها که دوستشان داشتی، و می گویی فراموش کرده ای، من هم فراموش کرده ام، و هرگز نتوانستی، آن حجم باریک را به خودت بچسبانی، چشم هایم جشن و صورتم غبار و آتش... حالا که از آن بندددد رهاااا می شوی ی ی ی ، می فهمییییی... تو می دانیییی و هرگز هرکس هیچ چیز و. منن به این خنده ها خو ن ن ن ن نن می کنم...
گفتی صدای من بود؟ گفتم که توی خوابت بود؟ گفتم برای که؟ گفتی آنها با چشمهای خاکستری به بازوی سبزم آویخته بودند، و.
آن چه صدایم را گاهی دورتر می اندازد، که نمی رسم، می گویم که نشنیده ام، و ندیده ام، و حیران می شوم از این نگاهی که می گوییی، از ایننن دستی که می ییییی گویی نمی می می شناسم ام ام ام ... و فکر کردم این تکرار می شود روی شیشه تگرگ که می شود می شکند توی سرم را که می رود و دستم را روی سرم را که دستم روی سری که من از این لبه به آن لبی که ازین شهر، هیچ کس به اندازه ای که من از شما، و از شهر و از این حرف حرف حرف، نفرت نفرت... می خواستم دود نباشد... که تا صورتم را دوباره، و لبهایم را دوباره... یادم... هرچه دنباله اش را گم می کند توی این... این... و شما را خسته.... که بوی انگشتهای خودم باشد و بوی دستهایی که دستهایی را به من سپرده ای که دستهایی چه دستهایی که و این همه توی سرم انفجار نباشد که اگر دستم می رسید حالا می فهمم کشتن یعنی چه که آدم می تواند دست ببرد و هر کس را چه دستهایی و دستهاییی که دوست و تمام آن ها را که فکر می کردی دوستشان داشته ای و انگار کنار خودت دراز کشیده باشی گریه ات بلند می شود که انگار خودت را بغل کرده باشی که خودت بودی و خیلی چیزها یادت بیاید که هیچ کدامشان گریه نباشد بغض نباشد من هم یادم می آید که بوی راه را شنیده ام و دوباره یادت بیاید که اصلن سخت نیست که بشود آن کارد را برداری و سینه هایی را بشکافی که لحظه ای شاید تو را به پناهشان راه داده بوده اند اما نبوده اند که وقت این آرامی که کنار خودت پیدا می کنی و این همه نفرت از این همه شهری که پر از و انفجاجاجارررر قیء کردی و خون از لبهایی که می خواستی دوباره... دو... با... ر... با... و با آن رگ که توی صورتش داری ردش را می گیری که دندانهات انگار ورق آلومینیوم زیرش.... حالتی ست توی دستمال.... خون.... خو
گفتم صریح نمی شوم، که این آب گل گرفته.
پر از خندقی که از پرواز بگذرد.
من ات به ب بب این جنایت ب ب ب عادت نمی دهم
ن می دا ن می

سیزدهم آبان هشتاد و شش
برای مجلد اعترافات، باستر کیتون و حمید باقری



کناره گیری زندگان از محتضران، و سکوتی که به تدریج دوروبرشان را فرا می گیرد، پس از خاتمه کار نیز ادامه می یابد؛ این را می توان در شیوه ی برخورد با اجساد و مراقبت از قبرها دید. . . مجسمه ی پیتای میکل آنژ، مادر سوگواری که پیکر بی جان پسرش را بر زانو نهاده، در مقام اثری هنری قابل درک است اما به عنوان رخدادی واقعی چندان تصویرپذیر نیست.
تنهایی دم مرگ - نوربرت الیاس

Monday, October 22, 2007

بخشی از همان کتاب - رویای سوم

به گفته ی شلایرماخر، آنچه ویژگی حالت بیداری ست، این واقعیت است که فعالیت اندیشه در مفاهیم روی می دهد و نه در تصاویر. حال آن که رویا اساسن با تصاویر می اندیشد، و با رسیدن خواب می توان دید چگونه، به همان نسبت که فعالیت های ارادی دشوارتر می شود، افکار غیرارادی ظهور می کنند که تمام شان در طبقه ی تصاویر جای می گیرند.
تعبیر خواب فروید
آنچه در خواب به من نمودند، دایم آن صورت در نظر من است؛ بنگرم که عین الحیات همان صورت ست که من در خواب دیدم؟
- داراب نامه -




یادآوری : بخشی از همان کتاب – رویای سوم

اگر بمانيد، شما را حيران كنم، كه بعداز روزي، بازگردم و آن‌ها را به شما برسانم، از من دريغ نكرده باشيد، بعد نامه بردارم. دست‌خط بنويسم، آن چيزها را برايم فرستادند. من برگشتم پيش پدر، گفتم دريغ از من. گفتم اگر بروم چه كار مي‌كنيد؟ گفتم بياييد صلح كنيم. گفت خبر دارد. گفت از چه؟ گفتند يك نفر مي‌آيد، مي‌گويد او چيزهايي مي‌داند، و بايد دستش كوتاه باشد. نگاه كرد، شبيه خودش را ديد، از حيرت دهانش را به انگشتهايش بست، و نوشت شما را حيران كنم. حالا اين را بپذيريد، يا من و شما، يا شما و هيچكس.
قرارداد بستيم. من گفتم همان كودكي كه روي فرش گريه مي‌كرد، روي همان فرشي كه قبلش شاشيده بود، و داشت مي‌دويد، شماتت كرديد، آن كودك را كتك زديد، بي‌كه گريه كند. حالا مي‌گويد اين كلمات چه چيزهايي را تداعي مي كند؟ مي‌گويد من روزهاست ديگر اين‌جا نيستم. مي‌گويد نمي‌توانم بگويم... همه‌چيز مرا ياد شن مي‌اندازد - كه دارد سرخ مي‌شود. گفتم شما اين‌ چيزها را يادداشت مي‌كنيد؟ گفتم صداي خودم را مي‌شنوم، به من هم مي‌دهيد؟ گفتم برمي‌گردم و برايتان يك پارچ گل مي‌آورم. خيلي بايد با خودم صبوري كنم تا اين چيزها را به ياد بياورم. به جان عزيزت، اين را هم شنيدم. باورش نشد، روي برگرداند و به چشمهايش دوخت، و گفت چه مي‌گويد. از زيبايي حرف زدم. و گفتم هركس مي‌گويد به چيز ديگري مي‌انديشد، سراپايش سمي‌ست. بايد يك سرنج و يك شمعدان آماده كرد. مگر خود شما به من نمي‌گوييد اين چيزها را بگويم، چرا بايد فكر كنم، و اولين فرصتي كه آمد را برايتان باز نكنم، شما مي‌خواهيد يك خطي، از اين‌جا به جايي وصل كنيد، مي‌توانيد، يك هواپيما رسم كردم، كه داشت مي‌سوخت - آن‌وقت‌ها همه اين‌كار را مي‌كردند. اما چطور بگويم كه جادوي اين صدا با آدم چه‌كار مي‌كند؟ داشتم راه مي‌رفتم، كه راه از من مي‌گذشت، و آن همه چشم روي آدم چپه مي‌شد، و پر از آن صدا بودم، مي‌دانم مرا كجا مي‌برد، اگر برگردم نمي‌خندم، پاهايم را كشيدم. آن‌ چشمها غريبه بودند، بوي آشنايي وجب مي‌كشيد روي پوستم، حالتم را برافروخته بود، اگر داد مي‌زدي چه مي‌شد؟ حالا مي‌زنم. تو مي‌شنوي، و باز به آن صداي زنداني گوش مي‌كني. بعد صدا افتاد،‌ داشت مي‌سوخت، اين را يادم مي‌آيد، و يك راه گردِ تو در تو، كه من از لابلايش گم مي‌شدم، دقيق‌تر بگويم افتاد رويم، گلويم را بست، نفس نمي‌كشيدم، چاق بود، مشت زدم و خون دماغش ريخت، از زيرش بالا آمدم و دگمه‌هايم را پيدا كردم. فردا مي‌رود و همه را خبر مي‌كند. آنها مي‌آيند دوره‌اش مي‌كنند، و او مي‌خندد، با همه‌شان يك‌جور حرف مي‌زند. فكر مي‌كنيد چه دارد مي‌گويد؟ فكر مي‌كنيد چرند مي‌گويد، من همين فكر را كردم. اين‌ها را به هم ربط مي‌دهيد، يك‌جايش را بيرون مي‌كشيد و خسيس مي‌شويد كه به من بگوييد. چرا خسيس مي‌شويد؟ بايد كاري مي‌كردم، دليل اين نخواستن را خوب مي‌دانستيد، باور كنيد تا به جستجوي خوشبختي باشم.
اگر خوابم را برايتان مي‌گويم، بيدار كه مي‌شويد، مي‌دانيد، يك جايي‌تان دردش مي‌گيرد. بلند شدم و پشت ابروهايش را كشيدم. از زير آن درختها پياده مي‌گذشت، و من ساعت‌ها نگاهش مي‌كردم. بالاي پنجره را آب گرفته، دلم براي خنده‌اي تنگ نمي‌شود. يك وقتي براي كسي بود. اين‌جا را خراب كردم. گفتم آدم هميشه نمي‌داند، خودش را مجاب مي‌كند، گاهي اين را مي‌گويد، گاهي خاموش مي‌شوي، نگاه كردي. باور كن. بروم روبرويش بايستم، بگويم اين را مي‌خواهم،‌ همه‌ چيز را رها مي‌كنم، و اگر نمي‌خواهي، خواستنِ تو كه نيست،‌ خواست فقط نيست. اگر بتوانم همه چيز را به ياد بياورم، ويران مي‌شوم. آن روز را گفتم، خيلي سخت بود،‌ تويم رفت، حالا گفتم با ج بگويم،‌ با الف بگويم، گفتم آرام باشم، صبوري مي‌خورد، تن‌لرزه مي‌گيرم، مي‌گريزم. گفتم اگر تو آن حال را مي‌ديدي، گريزان مي‌شدي. گفتم من كه اين‌طورم، تو چه‌طور مي‌شوي؟ راه رفتيم،‌ راه رفتيم... آدم خودش را قربان مي‌كند، كه يك باغچه را بيامرزد. قايق شد، پرواز كرد. گفت چرا نمي‌نويسي؟ گفت چرا ضبط نمي‌كني؟ گفت مي‌دانم. گفت نمي‌خواهم دوباره ببينم‌اش، گفتم دايره دايره مي‌شود، بر مي‌گردد، مثل موج، توي خودت ورم مي‌كند، شب... شب... ترس چيزي مي‌آيد... نرمي‌ي گوشت را، و آويزاني‌ پيراهنت را... آن‌وقت مي‌تركد، مي‌ريزد، از دستت پايين مي‌رود، شبيه مي‌شود، آن‌وقت ديگر مي‌شناسي‌اش، و خاطره‌اش را يا ريخته‌اي، يا چرخانده‌اي... گفت شما اين‌طور مي‌خواهيد، اما همه‌اش حرف... حرف.... گنگ مي شود، گم مي‌شود.... باد مي‌افتد و روي آب را مي‌گيرد... ترس... گونه‌هايش را، و عقربه‌هاي بازوش را... از يك خندق مي‌گذريم... گفت ما هم را فقط از اسم... اين كه نام من، دوپاره‌گي‌ش،‌ شبيه قامت او بود، من توي همين حالاها بودم، او توي همان وقت‌ها، شكل‌اش، قامت‌اش، كه مي‌شناختم... اگر ردش را بگيرم، مي‌شود‌ يك سال... دنبالش گشتم، پيدايش نكردم... خيلي جاها... نمي‌دانم چرا مدام مي‌آيد... نمي‌داند از جانم چه مي‌خواهد... نمي‌خواهم تمام شود... مي‌گويد شايد چيزي باشد كه بايد بفهمم، كه او از يك دردي‌ست، كه حتم فراموش كرده‌ام... سعي مي‌كنم، همه‌ي چيزي را كه به يادم مي‌تواند بيايد،‌ بارها مرور مي‌كنم، سراغ خانه‌اش را مي‌گيرم، نشاني‌اش را مي‌گيرم، شايد اين‌جا نباشد، از اين شهر رفته باشد، مثل حامد كه رفت... كه اين‌بار با هم آمده بودند، او هم نمي‌داند... گفتم شايد مي‌خواهد چيزي بگويي، بنويسي... مي‌گويد نمي‌داند.... از يك‌جا شروعش كني... باز هم بيايد، و حرف‌هايش را خودش اضافه كند...
چه كسي؟
حالا براي تو. همه‌اش حرف... حرف... وقتش كه رسيد، آمدم و دستم را رو كردم... دوست داري رنجت را، دردت را؟ گفتم چشم‌هايت مي‌خندد،‌ ديگر يك درخت نيست، كه بگذرد،‌ يك همچين آسماني، كه زير پايت را بگيرد، همه‌اش خيال افتادن نداشته باشي، مي‌دانم... تو بيايي بگويي قتل كردم، بگويم مي‌دانم،‌ يك نفر را كشته‌اي، خودت را نشانش مي‌دهم، پلك‌هام پرواز مي‌شد، پشتم جاي يك آتش در آوردن، مي‌سوخت...
ديگر همه را انكار مي‌كند. او نبوده. حرفهاي او نيست. صداي او نيست. پرخاش مي‌كند. مي‌تواند برود، براي كه توضيح مي‌دهي؟ چرا مي‌گويي؟ يك نفر با لباس آرام، در قاب مي‌نشيند، لبهايش را تكان مي‌دهد، و به او اشاره مي‌كند... وقتي گرمايم را به گرمايت مي‌چسبانم. وقتي مژه‌هايم را به مژه‌هايت وصل مي‌كنم. وقتي زبانم را به زبانت مي‌بندم... آسمانِ سرش ديگر تير نمي‌كشد... سوراخ كليد به چشم‌هايش نصب مي‌كند و همه‌چيز از آن خطوط تيز، شكسته مي‌گذرد... خوابِ ابروهاي كشيده‌ات مي‌شود... از آن سفيدي كه از شكاف مي‌گذرد، چشمهايش را مي‌سوزاند، نفس مي‌افتد، و صداي ريختن آب روي كاشي، و صداي ريختن آب روي تن... آن اتاق را به ياد مي‌آورد، با آن اثاثيه‌ي مرده، با آن سفيدي‌ها، پرده‌ها، تخت‌ها، مهتابي، و صداي به هم خوردن پاهاي سوسك بر پره‌هاي فرش، آن كمدهاي پر، با رهبانيت خاكستر، كه اگر هيچ‌كس بار ديگر از آن‌جا بگذرد... گاهي لكه‌اي خون بر پارچه‌اي كه از سالها سياهِ بي‌رمق و ناله‌ي عروسكي كه زير تخت آوار شده... باران هميشه مي‌سوزد و تصوير زني كه از بالاي آسمان به پرتاب مي‌رقصد، با آواي سفيد سقوط قاطي مي‌شود... كمي كف پاهاي كودكش را بر تيغه‌هاي اجساد سوسك‌ها مي‌فشارد، كمي خون از شكنجه‌ي طو.لاني‌ي جسد مي‌پاشد، خونِ خاكستري، خونِ تلخ... كلاغ منفارش را در گوشت تازه‌ي خرمالو فرو مي‌كند، و لكه‌هاي چكيده‌ي نارنجي بر كف سنگ شتك مي‌بندد... ديگر همه را انكار مي‌كند... كه حرفهايش نيست... كه با اين‌‌ها نمي‌خوابد، بيدار نمي‌شود، راه نمي‌رود، نمي‌خورد، نمي‌خندد.
مي‌گويد آن صورت را پنهان كرده و نه اين‌كه يادش نيايد. او را ديده‌اي كه از خودش بيرون مي‌نشيند؟ اين كابوس كه اضلاعش را به زاويه‌هاي تنگ هراس، نشستن،‌ خيره‌ ماندن، مي‌چسباند. مي‌گويد خودم را بيضي مي‌بينم و يك زنبيل سرخ، و دست كشيدن به پستان‌هاي چروكيده‌ي زني كه براي نظافت به آن خانه مي‌آيد، بگذاريد اين ساقه‌ي جوان در اين باغ پژمرده فرسوده شود با بوي سبزي‌ي تازه، بوي شويد، بوي جعفري. الف از دور مي‌آيد و مي‌بيند كه چطور آن دست‌هاي كودك، بر آن شانه‌هاي فرتوت قلمه مي‌خورد.
گاهي اين‌طور كه دستم بوي مني مي‌دهد با سيگار قاطي، هميشه دستم را بو مي‌كنم. حالا روي شيشه مي‌كشم، به ماهي‌ي آبي‌اي فكر مي‌كنم توي آن تنگ قرمز، كه صفحه‌ي كاغذ بود. مي‌روم آن‌جا مي‌نشينم كه تنها باشم، و با خودم حرف بزنم، من را هم بايد ببرند و آن‌وقت آن‌ها به تو چه خواهند گفت. فكر كرده‌ام كه سخت است، چاره‌اي نيست، كسي خودش تا نخواهد، روي آن نيمكت نمي‌نشيند و انتظار نمي‌كشد. گفتم هوا كه برود، مي‌توانم آن‌جا بمانم. عوض‌اش من تو را دارم، جاي اين سوراخي كه هي توي سرم سوت حركت مي‌كشد.
گفتم اين حرف‌ها كامل است، اگر شما راهش را پيدا نمي‌كنيد، من نمي‌دانم، من گفته‌ام، بي‌چاره كسي مي‌خواهد كه اين چيزها را بگويم. گفت اگر صدايت را گوش مي‌كنند، اگر بعدها بياورند روبرويت بنشانند و مي‌گويند تو هماني. من همان بودم. اين را گفتم. نفس كشيدم. گفت خيلي مي‌ترسد. گفت آرام بگير. گفت دستهايت را توي تارهاي مو رها كن تا به هم ببندد. گفتم گرماي گردنش را نفس مي‌كشم، و از بوي گلويم بيزارم. بين اين ديوارها كه از شيشه‌اند، از آينه نيستند، كسي كه فرياد مي‌كشد، و خون از حنجره‌اش فوران مي‌كند، بگذار ببينند، و بياورند صدايش را نشانش دهند، و بگويند اين تو بودي، و تو آن‌وقت مي‌داني، كسي آن صدا را گوش كرده، و آن صدا مانده، و اگر خنديده باشند، و اگر گريسته باشند، و اگر فهميده باشند... اين‌جا نمي‌مانم، كه زنده‌زنده پوستم را ببرند، و از كثافت پرم كنند. همه‌جا برايم نماندني‌ست اگر تو نباشي. ترك‌ترك مي‌شوم. گفتم به چيزي فكر نمي‌كنم. دارم خالي مي‌شوم. گريه كردم. نمي‌خواستم سينه‌ام بند بيايد. من سكوت كردم. تا اين هوا بگذرد، و باراني بگيرد كه همه‌چيز را بشويد، كه امانت بريده نشود،‌ امانم، و داشتم مي‌ترسيدم، دورم كه خالي شده،‌ يعني، كسي از اين در نخواهد گذشت، كه به دايره‌اي برسد، كه به هزار دايره... و آن‌جا بر زمين خشك، يخ ببندد. اين‌ها را مي‌شنويد، مي‌خوانيد؟ اگر كسي تو را روبروي خودت مي‌ايستاند، و كسي روبرويت را بند مي‌آورد، و خودت را نشانت مي‌دهد، و تو ساده مي‌گذري و مي‌گويي مي‌داني، و مي‌شناسي و نمي‌خواهي چيزي بگويد،‌ و بگذرد، و برود، تا خودت بسوزي با درد خودت؛ اين حرف‌ها نيست. اما، بازوي برهنه شكوه عصيان دارد.
وقتي بيدار مي‌شود، مي‌لرزد، و همه‌چيز را خاكستر نشان مي‌بيند. به آن گرماي تنت دست مي‌كشد، آرامش مي‌كند، و هنوز از تلخي‌ي خواب به تلخي‌ي خوابي پناهنده مي‌شود، كه بند نيامده و بند آمده، و مي‌خواهد ديگري بيايد، ديگري. سرش را كه بلند كند، همه‌ي آن آدم‌ها را همان‌جا مي‌بيند، و فكرش مي‌برد به دنياي كوچكي كه اين‌ همه فاصله‌هايش را از هم گرفته‌اند. مي‌گويد من آن اسم را مي‌شناسم، و به فكر مي‌رود، بر كه مي‌خيزد، صداي آب... و صداي ريختن روي سراميك... متاسف نمي‌شوم كه شما را كور كنم، من كه دراز مي‌افتم، حركت پهلوهات روي پوستم...
پي‌نوشت -
به ناتالي مي‌نويسم، آدم نمي‌داند چه مي‌شود. سرم را كه برداشتم، همه‌چيز پرنده شد. براي همين كوتاه شدم. گاهي خفه مي‌شوم تا آن را كه گور مي‌كنند من باشم، و كسي دنبالم نگردد. تمام بالهايم را قطع كرده‌ام كه به اين پرواز و به اين پرنده، ديگر نمي‌انديشم. اما در چشم‌هاي من تمام آسمان نيست. دلم به هواي رفتن گرم است، كه تو آن‌جا باشي. گاهي پلي را خراب مي‌كني، گاهي تمام پل‌ها به شنيدن نوايي خراب مي‌شوند، كه برگشتن را منع كند و رفتن را زود برساند. گاهي آدم خود اين آواست. خودش، خودش را مي‌خواند. اگر خودت را نخواني، بازگشت سقوط را مي‌رساند، رفتن كه گنگ بود. اين‌طور آدم هجرت را برمي‌گزيند، زميني كه بند نباشد، هوايي كه بند نباشد، راهي كه بند نباشد.... نفسم را پهن مي‌كنم تا سقفي بسازم كه آسمان همه‌اش همان‌جاست.


برای مجلد اعترافات، به فیروز ناجی و جوزف.ک
بيست و نه مهر هشتاد و شش


Tuesday, September 4, 2007

یادآوری : بخشی از یک کتاب - پایان

حافظه، با تمامیت گذشته ی ما، پیگیرانه به جلو فشار می آرود، تا بخش هرچه بیشتری از خود را در کنش حال منظور کند.

ماده و خاطره – هانری برگسون


تجربه بیش از آنکه محصول فاکتها و حقایقی باشد که در خاطره و حافظه ی آدمی ریشه هایی محکم دارند، مبین همگرایی و ادغام داده هایِ متراکم در حافظه ی آدمی ست که غالبن ماهیتی ناخودآگاه دارند.

درباره ی بودلر - والتر بنیامین




یادآوری: بخشی از یک کتاب – پایان


طا مرد، هیچ کس نیامد، سکوت کردند، گریه کردم، م.ج گفت.
طا مرا روی پایش می نشاند، می گفت با پستانهام گریه کن، آنوقت نشانم می داد که پستانهاش چطور گریه می شدند، و از من بیرون ریختند، با چشمهام. آنجا دست گردن وهاب انداختم، و یاد یحیا افتادم، که همانجا مرده بود، و آن همه آمدند. بعد وهاب رفت، از بوستون برایم نوشت اینجا همه چیز سرد است، گفتم چطور مرا یادش مانده؟ گفته بود همیشه یاد آن داغی می افتم، و یاد یحیا، و یاد طا. گفته بود اینجا همیشه یاد طا هست. بعد وقتی برگشت، برایش گفتم که یحیا آنجا نبود، و با هم رفتیم پیش یحیا، که دیگر مرده بود. هوا داشت تاریک می شد، برگشتیم. ستاره های آنجا را آوردیم. گفت من از کودکی م برگشتم. وقتی کنار حوض رسیدم، گفتم همین جا بود، و آن ماهی ها را نشانش دادم، گفتم این آبی، همیشه، از همان وقت، توی سر من می رقصد، که یک روز کنارش نشستم، و چشمهایش را دیدم، که چطور به آب می کشید، و با ماهی پر می کرد. طورِ دیگری نگاهم کرد، انگار هم را نشناخته بودیم، من همانطور بودم، آن وقت یک ماهی رفت تویش، دراز کشیده بودیم، و به آسمان نگاه می کردیم، و دست می کشیدیم، و صدا می کردیم، و با هم از بالای آب، تا بالای آسمان می رفتیم، که آن چشمها را جمع کنیم، که داشتند می افتادند پایین، و روی تن طا، و روی پاهای طا، و روی شکم طا، و روی سینه های طا، دفن می شدند. آن روز، زنگ زدند، در که باز شد، م.ج آمد، خنده می کرد، گفت طا مرده. همه خنده می کردند. فکر کردم دروغ می گوید، من بلند شدم، رفتم و دوباره پرسیدم. گفتم آن سال رفته بودیم دامغان، پسته می کندیم، پوستش را می کند، می خورد، باقیش را می ریخت دور. وقتی نگاهش کردم، گفت هرکس طوری ست، عین برف، می درخشید، توی آن آفتاب، من می خواستم، بی که از دهانه اش بشکافد، پسته را بیرون بکشم، بی دست، با نوک زبان؛ طا، آن وقتها، خوب می خندید، بعدها، خنده هاش آدم را می ترساند، نه من را، فقط آن طور نبود که آن وقتها بود، که من هم می خندیدم؛ وقتی می ترسیدند من می گفتم شما نمی دانید، به خاطر پوست های پسته ست و به خاطر نوک زبان من؛ از آن وقت دیگر نگذاشتند طا را ببینم. نگاهم می کرد، و برایم دست تکان می داد، وقتی از درخت بالا می رفت، و من می خواستم آن برق را نبینم، که از زیر دامنش، و از پشت زانوهاش، شره می کرد. ماهی را با انگشت گرفت، و چشمهایش را نشانم داد، از خودش بیرون آورد، و به صورتم نزدیک کرد، صورتم از سینه ی طا، مثل پستانهاش بیرون زده بود، من که ماهی را خورده بودم.


وقتی بلند شدم، داشتم لیوان را می شستم، و گریه می کردم. وقتی آمدی، هنوز لیوان دستم بود. گفت از وقتی نگاهت می کنم، همان لیوان را می گذاری، بر می داری، می شوری، و آخر توی دستت، با خنده می گفت، که خورد شد، و خون ریخت لای شیشه، گفتم خنده ات ترکید. این دیوانگی تمام نمی شود. دستهایم را گرفت، خون به لبهایش چسبید، و شیشه به لبهایش، و نگاهش کردم، و چشمهایش را می شمردم. دردم زیاد شد. گفتم می دانی چرا یاد طا افتادم؟ گفتم خواب می بینم، دارم لیوان را می شویم، و هی بو می کنم، و هی بو می دهد، و هی دوباره می شورم، و هی بویش می کنم، و هی بو می دهد، و لیوان توی دستم پر می شود از ماهی، و ماهی می رود توی دهان من، و از آنجا توی حلقم که می رود، می بینم، لیوان را خالی می کنم، چیزی تویم نفس می کشد، و راهش را گم می کند، دوباره تا پیدا کند، دوباره آب را گرفته ام، دوباره به دهانم که می برم، گفتم با دهان بو می کنم؟ ماهی می ریزد توی نفسم، توی حلقم، آنوقت لیوان را نگاه کردم، دیدم پستانهای طا را به دندان کشیده ام، آنقدر می فشارم، که خون می ریزد توی حلقم، طا می خندد، چه خنده هایی، بعد می فهمم که طا بوده، اول فکر کرده بودم تو باشی، تو هم بودی، طا هم بود، همان پستانها را زیر آب می گیرم، دوباره می شورم، دوباره به دهان می برم، لیوان می شکند، پستان می شکند، برای همین یاد آن وقتی می افتم، که روی پاهایش می نشستم، و با دستهایم حلقش را فشار می دادم، تا پستانهاش گریه بگیرند، و با آنها گریه کنم، نمی دانم این یعنی چه. شاید طا هم می تواند برگردد و توی خواب من بیافتد. دستهایم را کشیدم، کار مادرش نبوده. آنها نمی دانند. برای وهاب نوشتم: از سرطان نمرد.


م.ج گفت این حرفها یعنی چه؟ با تردید نگاهشان می کردم، شما چیزی می فهمید؟ همه خندیدند. گفتم یعنی فرقی نمی کند. یکروز هم من می گویم م.ج مرده. به برف اشاره کردم، و همانطور رفتم، و آدمش را ساختم، آنها می گفتند و می خندیدند، و من با تن آدم برفی و با تنهاییش، گریه کردم. برایش لباس آوردم، وقتی پوشید، دوباره عرق کرد، گفتم توی این سرما، گفت دارد آب می شود، گفتم چه ات شده؟ مدتها بود می رفتم آنجا، می دیدم اش، کسی نمی دانست، همه فکر می کردند آنجا رهایش کرده اند، و هیچکس به فکرش نیست. من هم نبودم، فکرم نبود، نمی دانم چه بود، می کشاند بروم و ساقهایش را گرم کنم، و برایش لباس ببرم. وقتی مرا دید نشناخت، گفت حالا آمدی؟ گفتم سرد شده. نگاهش را به باغ دوخت، که برف نشسته. گفتم بازی نمی کنی؟ گفت خسته ام، لباسها را پوشید، بیرون رفت. دنبالش رفتم، و پشت سکویی، توی چاله ی بزرگی پیدایش کردم، دیدم خودش نیست، لباسها را انداخته، و کجا رفته؟ هیچکس نمی آمد بگوید چه کار می کنید؟ من هم همین را پرسیدم. اما آنجا کسی نبود، همه هم رفته بودند، انگار برف، دفنشان کرده. نگاه کردم، داشت به خودش برف می چسباند، چیزی نگفتم، سرم را پایین انداختم، لباسها را برداشتم، به طرفش انداختم، گفت تو هم می ترسی؟ گفتم چه ات شده؟ خندید، گفت از وقتی لباسم را کثیف می کنم، نمی پوشم. سردش نمی شود؟ از م.ج پرسیدم. گفت به درک. گفتم عیب ندارد. گفت دست خودم نیست. گفت روده هایش را در آورده اند. گفت حالا هر کار می خواهی بکن. من هم توی چاله رفتم، لباسهایم را در آوردم، تن آدمک کردم، خنده ها کوتاه شد. وقتی برگشتم همه شان آنجا بودند، پشت شیشه، و به آدمک نگاه می کردند.


وقتی آمدم، عکسهای یحیا با طا را نشانت دادم. گفتی شبیه هم اند، چشمهایشان، و شکمهایشان. گفتم خسته ام، نمی خواهم حرفش را بزنم. صدایش را می شنوم، که شبیه صدای یحیاست.




برای مجلد اعترافات، به والاس استیونس
سیزده شهریور هشتاد و شش

Monday, August 13, 2007

خودگاهان - رسم / میان‌بند

خودگاهان – رسم
میان بند



پسرم، روح تو بزرگ و بزرگ تر بود، که من می دیدم در اسارت کوچکی ی آن تن. و می دیدم.
که فاصله مان دشتی بود، از لاله، که عمقش سیاهی بود که می ماند، برای جوانی ی من که زود بود آن کودکی ت، که کودکی نبود، و کاش وقتی می آمدی، می مردم، همیشه فکر می کنم، که با آن درد، سر آن درد، می مردم که...
و حالا که آن سیاهی ش، کاکتوس هایند، در آن دور که تو را نشانه می روند، وقتی ریشخندم می کنی، و پنجه هات بر آسمان و زمین، نقش خطوط خنجری می شود، بر چشمهای من که تنی خسته را بر پاهای از کار افتاده ام، تحمیل می کنم...
که بازگردی...

- از مادری، سه سال ِ پیش -




امروز بهمن آمد. برای گرما چه کار کنم؟ همه چیز تمام شده، لباسهایم، لباسهایشان، کاغذهایم را نگه می دارم، بدن هایشان، بدنم را ببرم، توی آتش، یکبار دیگر. برای غذا هم، بدن هایشان. دیگر نوایی نمانده. نمی دانم درست چند روز. گفتم می آیی. نمی پرسم از کجا می دانی، پیدا می کنی. نشسته بودم و صدایی که آمد، مثل زلزله، همه جا لرز گرفت، گفتم می ریزد و روی سرم، رد شد. پرت شدم. حالا به هوش آمده ام. نمی دانم چند وقت. گاهی رد پایی هست. گاهی صدایی هست. گاهی ترسی هست. به این ها عادت می کنی. به این جایش فکر نکرده ای. کجا بودم؟ چرا؟
خواب دیدم چشمهای بنفشی به دیوار نزدیک می شود. تو آنجا نبودی. گلویت بود. تشنه هم بودم. همه اش این نبود. بلند که شدم. دست کشیدم به پهلوم، احساس کبودی بود، کبودی نبود. باید
دستهایم تاب می خورد. من هم وقتی فکر می کنم، اینطور می شود. فکر نمی کنم به این ها. به این جا. یک طور می شود. فقط می خواهم بدانم، از کجا می فهمی، و این ها را کسی به تو خواهد گفت؟ حالا یک زن را توی خواب می بینم که پشتش را روی دیوار پهن می کند، و از پشتش، درختی روی آن دیوار، کاش دیده باشی، سبز می شود، بالا می رود، می روی بالا، و توی آن سقوط، با بهمن می شوی، بهمن می شوی. بویت را حرامم نکن، که فکر می کنم نزدیکی. این نزدیکی، احساس می کنم، وقتی از حال می روم، او می آید، و کنارم را روشن می کند، اگر تنها می دانستم. و سرم به ریشه هاش، و مغزم به ریشه هاش پیوند می خورد، می رود بالا، توی این سرما، درخت نیست، سوز هست، هست، کسی کنار پنجره نم کشیده نیست؟ کسی که راهش را پیدا می کند، از توی سر من، می رسد به آن سقوط، که دست حلقه می کند، می ریزد. شاید تو هم جایی نشسته ای، و این ها را می بینی، تو هم آنجا باشی، که دستهایت باشد، و برهنگی ت باشد، بگویی بدنهایشان، و استخوان هایشان را نشانت دهم، تو هم به این چیز فکر می کنی، به این که چه کسی، و یک قندیل، و یک تکه آرزو، از سقف بیفتد، و هراست باشد، که روی سر تو، توی سر تو، جادوست، جادوی خوابی که وقتی می گیرد، می آید و می نشیند و به درخت تکیه می دهد، که دیواریست که پشتش، و ستون استخوان هاش را می گیرد، می رسد به تیره ی یخ، می رسد به آن صدا، که هجوم ش را شاید، تو هم جایی، که نشسته ای، و همین حالت می شود، همین راه را داری، که بگیری، برسی بالا، و از توی جمجمه ات شروع می شود، از جایی نیست، همان جاست، این که سرماش، و سوزش، پوست نازک چشمت را، سخت می کند، یخ می کند، که نریزد، و این تنهایی، راه نریختن اش باشد، نیامدن اش. گفتی پیرزنی ست، نشانم دادی، که نشانه ام بودی، و نشانه ام شد سنگی، که وقتی با آن همه سفیدی، چشمم می رسید، هنوز بود، سیاه بود، و به برج عاجی می مانست، این ها را می گویم، که شاید کسی بیاید، برساند، ببینی، و بعد یک وقت، یک روز، این جا را بیایی، بگردی، پیدایم کنی، که برایت پیدا بودم، چرا نبودی؟، این را نگویی، مدام، دروغ نمی گویی، من هم گم می کنم، پیدا می کنم، اما وقتی، این وقتی که حالا نیست، به این جا نرسیده بودم، چرا رسیدم؟، پیدا کردی، گمش نمی کنی، نمی خواهی پیدا را پنهان کنی، از آن ها پنهان می کنی، گفتم بیایم، این جا را بیابم، که بیاورم ات، بینوایی ام را بردی، کشاندی روی سنگ، بخوان، آوازش را، و رازش را، که این جا نور، از سفیدی که بر می خیزد، سیاه می شود دور چشمهات، دور آن چه ببینی، که جز او نیست، و همه ی او نیست. کاش آینه داشتم، که توی این تکه ی یخ، نپایم اش، که سفید و عبوس می شود، عقیم و کابوس. پیرزنی بود، نشانت را دیدم، آمدم، خودت را می رسانی، رساندم، که بودی، و سرگردان، دستهایش را به حلقه ای، که تنها مانده بود، و از زیر آن سربند، بیرون می ریخت، دیگر سفید بود، همه اش، مثل این استخوان ها، که پراکنده بر این سفیدی، نفس می کشند و دفن می شوند/نمی شوند، نور که بتابد، عجوزه ای نیست، که سر به سنگ باشد و آتش به پهلوت، نرسیده/رسیده، بویت را می سوزاند، نوری که تراشم می دهد، از این آرزوها، پرم می دهد، تا بالایی که سقوط را به یخ می بندد. قسمم را بپذیر، که توی این چاله، چاره ای ندارم، جز برای نامت، خطوط تراشیده ای از سنگ، که نمی دانم بلور هست/نیست – قسمم را بپذیر و این راه را از آب، عبور باش.
دوباره که می رود، چشمم، و نیم تنم، می شود آن کناری که آن زن، و یک زن دیگر، که موهای بلند، با فرهای کشیده، و سفید، و ندارد، و تا کمر، و می خوابد، و در آغوش می گیرد، آن پیرزن، که نشسته بود، و تنش را می کشد به هم، و صداهایی بلند می شود، نور می شود، آب می شود آن موهای بلند، آن قد رسیده، آن بازوی کشیده ی چروک بر استخوان، جمع می شود، می رسد به کودکی، می ترسی، چشم باز می کنی، صدای توست، که کنارش را گرفته ای، و آرامش را، و ادامه اش را، فکر می کنی، فکر می کند، حالا برای آخرین، برای یکبار دیگر، که این را رها کرده باشد، فکر کردی آن وقت هم، چرا آن طور شد، و دنبال سایه می گردی، که راه را نشانت می دهد، راهی را رفته ای، این بار هم همان را، و آن صورت هایشان محو می شود، گم می شود، می ترسی که بلند باشد، می ترسی که زیر آن پشم، و زیر آن پارچه، استخوان هایی را پیدا کند، که او را به تو می رساند، بیاید اگر، و این شک نباشد، اگر باشد این را می گوید، او هم می خندد، من هم می خندد، و از پهلویمان به هم می رسیم، و از هم جدا می شویم، که این صدا بیاید.

گذشت، رفتن را آسان می کند. این را به خودت می چسبانی، وقتی انگشتهایت را، و پاهایت را به آن خیسی، می کشاند، و کبریت را با ابروهایت روشن می کند.


صالح


برای حوض قواره ی جسد، کافی نبود، که روح حوض بی کاره و پر ستاره ست.
ردیف پرواز بر شانه ای می چیند که
مثل دیشب، هیچ وقت نمی خواستم، خوابم ببرم، که صدایم به کدام گوش چسبیده،
گفتم کجای حشر ایستاده ای که پره های لیمو به بالهایت بدوزم، من از آن طرفِ حرکتی می آیم که در گلویم رسوب می نشیند، و آن حقیقت، آن قدر چسبیده بود، به پشت پلکهام که از هر نور، می ریخت و، راه می شد.
گفت برگردد، و آن هاله را بیاورد، که صریح باشد، و عاطفه نداشته باشد، گفتی،
و آن جامه را که از پارگی ش گذشته باشد،
جسد هیجان دارد، و نگاهش را به جایی می دوزد، که دستهایت را برساند، به خواندن، و پلک...
نزدیکتر که بیایی، انگار شناختن تنش را بارها، دورتر برده ای، که ردیف استخوانهاش، صدای پوستش، و جاذبه ی دندانهاش، از تو گریزان بماند، که یاوه ای نبافی، باورت نباشد، من اینطور که بگویم، آنها هرطور که می شنوند، باور نمی کنند، و وقتی می شود، که دروغی بشود، که هرچه بگویی، باور نمی شود، اما همان وقت، وقتی دستهایت، هایش را نمی گرفت، نیمی پروانه بود، نیمی آتش، که چنان از خواندن، می افتاد، به گلویی که جز مرداب و لجن، از راهش نمی گذشت، حنجره ی عریان کودکی که طلسم مرگ بود... حالا بپرسی که در بازگشت، صداهایی به این روزش آورده، به این غلت و این نمک
گفتم کجای حلق ایستاده ای، که النگوهات، بر جسم لیموش، حلقه ی کبود بیاندازد، که آن چشم را به آن گوشه ای محو کند، تا آواز و هیکل، یکی باشد، هر یکی بدنبال دیگری، که بوی جنون و رحمت را به هم برساند، و از هر حلقه ی قلع، چند چشم و یک گردن، چند صدا و یکی برهنه، بریزد بیرون، تا آوایی را برنجاند، که هوای حشر را سوخته. من از التماس، به لحظه هایی می افتم، که تن را بی طرحی، به زمانی می چسباند، که یادش را برده ای، این ایستادن بی رمق، که حاوی ی رگ را بر آن جهت، آن دور برکت، می چسباند
پاهایی که در شن غرق می شوند، ارمغان سیاه عذاب
به جاهایی که در آن، هر پاشنه مرکبی ست به مغز گدازه،
الف از حرکت می ماند، و النگوی زرد را بر کشاله ات، قفل می کند
آنجا که بخار، چشمهایت را می لمباند، و دقیقه تنگ می شود
ایستاده، به هیات تاری که هر، آن ِ رهایی ش باشد، از شاهرگ پوسیده ی شعور
و زخمی که به هر زخم می پیوندد، به هوای اقیانوس گوشتی ی نور
جمجمه رعشه ست، و هر لحظه را می مکد،
مثل غروب که از این پاهای بم، پایین می رود
و نهنگ را در خود غرق می کند

از آبی، حرکت داشتم. . .


بیست و دو مرداد هشتاد و شش
دفتر سفال