Sunday, August 1, 2004

او فکر مي کند زني که خواب نمي بيند دشمن زني است که بيدار مي ماند، چون اين زن تکه هايي از او را مي دزدد، شور و هيجان رازگشايي را از او مي گيرد، يعني آنوقت که ما فکر مي کنيم چيزی را کشف کرده ايم که قبلا نمي دانستيم يا فراموشش کرده بوديم.

- کريستينا پری روسي؛
داستان آستانه از مجموعه ی داستانهای کوتاه امريکای لاتين, ترجمه ی عبدالله کوثری -




سه گانه.
يکم - ماه در غبار

وقتي مي آيد هفت سالم است وحشت مي کنم و راست پله ها را مي گيرم مي آيم پايين توی تاريکي اش آن وقت در را که باز مي کنم مادربزرگ لای چادر سفيد دارد گريه مي کند با دانه های عقيق سرخ.
آنوقت آمد؛ هفت سالم بود و بافه های سياه، آسمان طلايي مي شد تا ببينم اش و رفته بود که وحشت دلم را از بلندی پرت مي کرد و صورتم را مي رفتم مي چسباندم به کف پاهای مادربزرگ بود توی سجده.
وقت هايي که هميشه مي آمد مال همان هفت سالگي ام؛ نه حالا که هفت ساله مي شوم وقتي گاهي که بعد صدای آب روی سقف حلبي مي چکد، مي آيد - مي روم پشت پنجره را باز مي کنم و دود، دود مي زند تو از پله ها پايين که مي روم در را که باز مي کنم همه چيز مي شود همان مادربزرگ توی چادر سفيد مثل شب با يک سفيدی و کف پاهای چروکيده اش که هميشه...
حالا که روزی دو بار پاهايت را مي ليسم، شبها هميشه مي آيد با آن بافه های سياهش که يکباره بلندم مي کند، حوله مي آوری خيسي ام را خشک کني، او نه مثل توست، نه مثل هرکس ديگر که قبل از تو روزی شايد چندبار پاهايش را، پاشنه ات را که هنوز نرم است... نرم است... آنوقت مادربزرگ از سجده بلند نمي شد تا خوابم مي برد وقتي که دوباره مي آمد و اينبار چشم که باز مي کردم مادربزرگ قرآن مي خواند، مي بينم آرام مي گيرم مي خوابم. تو هم مي تواني؟
بعد يکبار نزديکتر آمد، دستهايش مثل سفيد بود و پاهايش که نمي ديدم؛ گفتم شايد تويي همينطور ترسيدم، ترسيدم، ترسيدم.
سعی خودم را مي کنم. ساعت چهار صبح است. مادربزرگ نيست. او هم نيامده. او هيچوقت نمي آيد. من فقط يکبار توی تابوت ديدم اش. از سفيدي مثل شب بود چشمهايش که بسته نمي شدند، داشتند مي بردندش. من هم دنبالشان رفتم؛ بعد هميشه دنبالشان داشتم مي رفتم به مادربزرگ فکر مي کردم که وقتي هفت سالم بود توی چادرسفيد، وقتي مي ترسيدم از کابوس، داشت نماز شب مي خواند، مي رفتم پيشش و صورت ام را هيچوقت نچسباندم به اينجايت، مي بيني اينجايت.
دلم مي خواهد اينطور که گفتم مي آمد و تو هر شب لباس سفيد مي پوشيدي، چشمهايت را باز مي بستي و توی سجده مي خوابيدی تا من کف پايت را بليسم که آرام خوابم ببرد تا اينبار بتوانم بيشتر تحمل سفيدی اش را داشته باشم که دستم نلرزد وقتي مي لغزد روی گونه هايش عرق مي کنم، مي گويم – تو مي گويي که توی خواب حرف مي زنم، من يادم نمي آيد – اين او نيست و مي رعشم.
همان يکبار کافي بود تا شما لکاته ها هجوم بياوريد توی خوابم. آمديد فريبم بدهيد تا وقتي چشم باز مي کنم بفهمم همه اش خواب بود و او نبود، مادربزرگ مرده بود، برده بودند کفنش بود آن سفيدی با چشمهای سبز هميشه گي اش که وقتي خوابي ساقهايت را سفيد... سفيد.
اين ها اصلن کافي نيست. يک چيزهايي از فرويد توی کله ام با خون قاطي مي شود و بعد رنگ سفيد چادر، لکه های سرخ مي گيرد. به وجود و زمان فکر مي کنم و از اينکه مي خواهم اسم هايي توی اين قطعات بياورم که دهانت را پر کند، دلسوزی ام مي گيرد برای خودم يا برای آن اسم ها.
بعد يک شب توی خواب بردندم. ديگر پله ای نبود که وقتي او مي آمد از ترس راهش را بگيرم بروم پايين تا برسم به در و بعد طلايي و پاشنه ی چروک سفيد پای مادربزرگ و صورت من.
يکبار هم که خنده ام گرفت از بوی عفن اروتيسم توی اين نوشته ها رو کردم گفتم حق با شماست آنوقت دهانم را باز کرده بودم و همه چيز را بالا آوردم.
همان شب بود که آن فکر به سرم زد که گفتم بايد چادر سفيد بپوشي. به مادرم گفتم برايت چادر بدوزد تا شبها سر کني و توی سجده بخوابي تا وقتي او مي آيد، من مي ترسم، صورتم را به کف پاهايت، مادربزرگ...
همه ی اين سالها برای همين شب مي خوابم که يکبار ديگر بيايد، اما هميشه دروغ است که مي گويم مي آيد سراسيمه بلند مي شوم و عرق. مادربزرگ اصلن نمي خوابد برای همين من که انتظار مي کشم هم ديگر اصلن.




دهم مرداد هشتاد و سه

Saturday, July 31, 2004

و من هم مي خواستم که باشم.


تهوع - ژان پل سارتر

Tuesday, July 27, 2004

پنج شنبه بيست و چهار جولای هزار و سيصد و هشتاد و پنج
 
 
 

اردشير از پنجره افتاد.

با توجه به اهميت موضوع مراتب را به مراجع زي ربط انحلال داديم که در شرايط فعلي هيچ عملکردی خالي از سازگاری اکوسيستمي حاکي از تداخل رواديدهای موجود در اجتماع مجرد مقادير معتنابهي از پستانداران غير قابل حمل که به تازگي در استان قفقاز کشف شده و توسط غواصان به کشور همسايه انتقال داده ايم تا به همه ی اين داستان سراييهای پنج روزه ی اخير نظام سوسيال دموکرات هندوچين شمالي بعد از پيش بيني آن فقيد تاريخ را زباله کرديم يا پيدا مي شود.
آن مي دانست که بايد چقدر بر دارد برای آنکه بتواند و بيشتر از آن چرا توی جيبهايش پيدا کردند که سوال ديگري پيدا مي شود مبني بر آنکه اگر اين آقايان نمي توانند يک ژيگولو را از توی خيابانهای شهر پيدا کنند با اين همه آلاينده پس بايد سراغ اين پرسش را از که بگيريم؟ نکته ی قابل توجه اينکه اکثر اين افراد در سالهای بين بيست تا بيست و پنج از کشور به قصد عزيمت هجرت کرده اند و برای سازمان نوپايي با اين توانايي اين شرايط نشان مي دهد که ساحت مقدس در ساعات پس از آن ماجرا تکرار مي شود که البته هيچ کدام از گروه های موجود تا به حال از عهده ی اين مهم خارج اند.
تنها پس از يک هفته توانستند جنازه را پيدا کنند درحاليکه بوی گل ها اين خاصيت جادويي را دارد که حتي مي شود در مورد نوستالژيک بودن موضوع چون بر مي گردد به سالهای جواني آنها که ما اين سوال را از جناب آقای رييس جمهور مي پرسيم و ايشان با توجه به ساعت ملاقات تاکيد بر گشودگي هرچه سريعتر مرزها برای اين اقدام بشردوستانه داشتند و موضوع در سازمان محيط زيست به شکلي مطرح مي شود تا در کوتاهترين زمان ممکن اقدامات لازم برای بازپس گرفتن شکايت از دادگاه لاله صورت گيرد که در اثر پيگيری قانوني عوامل سازماني فوق الذکر که ما از نام بردن ايشان به خاطر اهميت موضوع چشمگيری مي کنيم به جلسه ی بعد موکول گردد.
اين اخبار که هر سي سال يک بار توسط آن فرد در جوانح مختلف صادر مي گردد نشان مي دهد که اقدامات اخير در جهت براندازی قانون کلي ای است که در پي تلاش شبانه روزی ماموران صادقانه از جهاتي شبيه به همان دور همه جانبه ايست که در سي سال پيش از اين هم با بيست و هشت سال سن وارد کابينه شد و اين در حالي بود که آن زمان در هيچ شهری بيشتر از آنکه فکر اين مکانهای عام المنفعه باشيد بهتر است به فکر اصلاح نژادی پلنگهای تاميل باشيم تا با توجه به حضور گروه تروريستي موسوم به ال قاعد ه و همکاری آن ها با دوصاد و شکل جديدی از ترانه های محلي بتوانيم سواحل عاج را از هجوم قحطي مطرح کنيم تا شايد کمک های حاصله از سود مشارکت منفي در جوامع راديکال را بتوانند به عنوان قرض در اختيار بودجه ی جهاني سوق دهند.
چنانکه سخنگوی سازمان جهاني انعقاد در جلسه ی گذشته ی صورت گرفته از زنجره های پيچيده ی خانوادگي که در تزلزل ثانيه به ثانيه ی به تازگي توسط دانشمندان تحقيق شده و اين موارد در پرونده ی مربوط به قتل آقای اردشير صمد در ساعت پنج عصر روز سه شنبه سي و يکم هجری قمری سال دو هزار و چهارصد و هشتاد و سه دفن گرديد در محل ملاقات زندان قصر که برای اين گردهمايي تدارک ديده شده و تمام هزينه ها را سازمان فوق الذکر اعلام کرده تا از همه ی خيرين و نيکوکاران ملي به شکلي دلپذير برخورد شود.
بر اساس اين گزارشات ضد و نقيضي مبني بر پيروی دست جمعي گروهي از جلبک های دريای کاسپين با همکاری خطوط هوايي لوفپانزه به طريقي باور نکردني رشد کرده که در اثر جهشي ژنتيکي از برادر به هم نزديکتر بوده اند تا افکار عمومي را معطوف به سياست های داخلي دولت جديد که برای تامين نيازهای روزمره مجبور به خودفروشي است و آمار نشان مي دهد که اين اتفاق در سالهای اخير سابقه ای همانند ملي سازی صنعت خودروسازی متوقف نمي شود.
البته ذکر اين نکته اجتناب ناپذير به نظر مي رسد که در جهت نيل به اهدافي چنين خصمانه عملکرد اين فرد به طرز خيره کننده ای جوانمردانه تعبير شده ای که از سوی مقامات خودداری اعلام شده و بنابر مجموعه ی اطلاعات اين روز را مرگ عمومي نامگذاری کرده اند که به مراتب پيچيده تر از آن است که به آساني پشت سر نهاده شود در حاليکه فرد از آحاد تقاضای عفو عمومي اش مورد قبول ايشان قرار نگرفته و همين موضوع اسباب خشم افراد عمومي را برگزيده.  

توی مشت اش يک ورق سفيد مچاله بود که من از جايم تکان نخوردم.

( قاتل پنج زن روسپي در شمال تهران تبرئه شد. اين مرد بيست و هشت ساله که اردشير صمد نام دارد در پي اظهارات متناقض اش به انجام پنج فقره قتل اعتراف کرده بود که با توجه به سابقه ی بيماری جنونش در مراکز رواني بستری بوده و پس از آنکه خانواده اش او را در يکي از همين مراکز رها مي کنند و مخارج نگهداری اش پرداخت نمي شود از آن موسسه اخراج مي شود و... که با تاييد پزشکي قانوني از سوی قاضي به حبس ابد در مراکز رواني دولتي محکوم مي گردد. اين در حاليست که اوليای دم با چشماني سرشار از ستايش در دادگاه حاظر شده بودند و به متهم مي نگريستند).
 
 
شش مرداد هشتاد و سه

Saturday, July 24, 2004

اما ويکي هم که مثل بقيه ی زنها، راحت خام مي شد و مردهای ابله به نظرش جذاب ميومدند، به من اصرار کرد که بريم شعرخوني والف ( اين قرار بود يه لينک باشه) رو بشنويم. يه شب جمعه گرم، توی کتابفروشي فيمينيست – لزبين های انقلابي. آزمون ورودي نگرفتن؛ والف شعرهاش رو مجاني مي خوند. بعد از شعرخوني هم نقاشي هاش رو شرح مي داد. نقاشي هاش خيلي مدرن بودند. اکثرا دو سه تا ضرب قلم  قرمز با چندتا فرم آبستره به رنگ متضاد. معمولا روی نقاشي ها يکي دو بيت هم نوشته شده بود:

بهشت سبز به خانه ام مي آيد
و من خاکستری مي گريم،
خاکستری، خاکستری، خاکستری...

 
موسيقي آب گرم – چارلز بوکفسکي
 

Friday, July 23, 2004

 مارکو – پوليس !
 
 
" مارکوپولو،
خوآن!
مارکوپولو بخوان
. "
صدای زني در شبي دم کرده
که
 
ميدان خالي و بوی آمونياک
 
- نقش مينوتاروس* را به کي بدهيم؟
 
" گوبلای خان
خوآن!
نمي خواني؟
"
 
دخترک، چهارده ساله: آبستن
 
بوی آمونياک.. آمونياک...
 
پدربزرگ مي گويد سرباز روس بود
مرد نيمه ديوانه، شازده بود
و آنها را پيشکش کرده بود
 
وحشتناک است
واقعا وحشتناک است
 
ميدان خالي هنوز و صداها... صداها...
( مي گويم شايد از توی فاضلاب مي آيد؟)
 
زنش، دخترش
پدربزرگ مي خندد:
نه! خود تزار بود... هاه هاه... مردک ديوانه مي گفت تزار بود، خود تزار بود...
 
- کدامتان شکم دخترک را بالا آورده؟
 
وقتي آمدند کافه را بسته بودند
روی ديوار خط کشيده بودند
نوشته بود:
 خيابان مکان عمومي است، سيگار نکشيد!
از راديو را بلند کرده بودند:
بر طبق گزارشات واصله، اين افراد که خودشان را نئوآنارشيسم های اسلامي ناميده اند...
!
 
خوآن صدای آرامي دارد. مارکوپولو را از حفظ مي خواند. خوآن هرشب همين کار را مي کند. زن / دخترک ديگر گريه نمي کند پدربزرگ يادش که مي آيد مردک پدرش بود مي گويد شازده گفتم ديوانه
بود
 
- آهان. انگار اين بد نيست. اسمت چيه؟
- خوآن.ر.
سوم شخص غايب – از کجا پيداش کردی؟
- توی يه داستان. داشت برا زنش مارکوپولو رو از حفظ مي خوند.
سوم.ش.غ – چطور؟
- موضوع اينه که از پس لابيرنت بر بياد.
س.ش.غ – و تسئوس دخلش رو بياره، هوم؟
- ما اصلن نمي دونيم که يه انسان – حيوان چه...
 
حالا جنگ تمام شده.
پدر پدربزرگ تزار بود
شازده پدربزرگ را بيشتر دوست داشت
 
ميدان را دور مي زنند
روی همه ی ديوارها...
خاليست
( گوش کن! از توی فاضلآب... )
-         نه! گفت افراطي.
-         خودم شنيدم مي گه...
تزار با دخترک فرار کرد و پدربزرگ را
خوآکيم! بيا. اين را بخوان؛ اين ها فقط کلمه اند، واژه
نه؟
 
خوآن گفت من بودم
و دخترک چهارده ساله بود
- دنبال من نيا.
و بوی آمونياک !
 

 
بيست و نهم تير هشتاد و سه 
  
 
 
* روايت مينوس – پاسيفائه – مينوتاروس
 
 در اواسط قرن سيزدهم ق‌م به يك سلطان بزرگ كرتي بر ميخوريم كه روايات يوناني از او به عنوان مينوس نام برده و قصه‌هاي ترسناك بسيار درباره او آورده اند: زنان شكوه داشتند كه در نطفه او تخمهاي مار و كژدم فراوان است. يكي از آنان به نام پاسيفائه، با وسيله اي مرموز، تخمهاي گزندگان را دفع كرد و از او آبستن شد و كودكان بسيار زاد. از اين زمره اند آرديانه بورمو، و فايدرا كه زن تسئوس و عاشق هيپولوتوس شد. پوسيدون، خداي دريا، از مينوس رنجيد. پس، پاسيفائه را ديوانه وار به عشق گاوي دچار و از او باردار كرد. دايدالوس هنرمند بر پاسيفائه رحم آورد و در زاييدن گاو بچه ياريش كرد. مينوس از گاو بچه مخوف، كه مينوتاوروس خوانده شد، به هراس افتاد و به دايدالوس فرمان داد كه سمجه يا زنداني پر چم و خم بسازد. دايدالوس عمارت معروف به لابيرنت را ساخت. مينوس هيولاي نوزاد را در آن محبوس كرد و فقط، براي جلوگيري از طغيان او، مقرر داشت كه گاه گاه آدمي را نزد هيولا بيفكنند.
 
نقل از تاريخ تمدن - ويل دورانت

Monday, July 12, 2004

- ساسهای فسقلي کثافت بورژوا! مغز خر خورده ايد و نمي فهميد افتخار هم صحبتي با چه کسي را داريد: پسرم سفير کبير فرانسه، شواليه لژيون دونور، نويسنده ی بزرگ دراماتيک، ايبسن دومگابريل رانونزيوی جديد خواهد شد. پسرم...
توی ذهنش در جستجوی برگي برنده، دليلي بي بروبرگرد و قانع کننده دال بر موفقيت و تنعم مادی بود:
- ...لباسهايش را به خياط های لندن سفارش خواهد داد!
حتي حالا که دارم اين کلمات را مي نويسم، صدای قهقهه ی نخراشيده و بلند ساسهاي کثافت بورژوا توی گوشم مي پيچد.


ميعاد در سپيده دم - رومن گاری

Sunday, July 11, 2004

Sunday, July 4, 2004

اکنون با اين: پيراهن من، جانب پدرم يعقوب رويد پس آنرا بر چهره اش افکنيد تا بينا شود؛ آنگاه به مصر بياوريدش.
چون کاروان از مصر بيرون شد، پدر گفت اگر مسخره ام نمي کنيد، بوی يوسف را مي شنوم. شنوندگان به شوريدگي هنوز يعقوب خنديدند.
پس بشارت يوسف آمد، پيراهنش را بر رخسار يعقوب افکندند، بينا شد. پدر گفت به شما نگفتم اني اعلم من الله مالاتعلمون؟
قالوا يا ابانا...
گفتند اي پدر!


Monday, June 28, 2004

امر بسيط از راز امر پايا و سترگ مراقبت مي کند. امر بي واسطه در نزد آدميان ماوا مي کند و نيازمند شکوفايي ديرمان نيز هست. برکت اش در امر نانمودني و هميشه همان، نهفته است. پهنه ی همه ی اشيا و امور برباليده ای را که گرداگرد باريکه راه منزل دارند و درنگ مي کنند، جهان ارزاني و نثارمان مي کند، در ناگفته ی زبان اوست؛ چنان که مرشد پير خوانش و حيات اکهارت مي گويد؛ خدا نخست خدا.



باريکه راه مزرعه - مارتين هايدگر

Friday, June 25, 2004

من نمي توانم بين عشقي که به آدم ها دارم و عشقي که به سگها دارم فرق بگذارم. وقتي بچه بودم و مشغول تماشای کمدين ها در فيلم يا گوش کردن به کمدين ها در راديو نبودم، وقت زيادی صرف کشتي گرفتن روی فرش با سگهای مهرباني مي کردم که داشتيم و من هنوز هم ازين کارها زياد مي کنم. سگها خيلي زودتر از من خسته مي شوند و از رو مي روند. من برای هميشه مي توانم اين کار را ادامه دهم.


SlapStick - کورت ونه گات


Tuesday, June 22, 2004

زندگي يعني بيماری دور و دراز. من به آسکليپوس شفابخش يک خروس بدهکارم!

- سقراط!


و زاير فرياد خودش را نشناخت، ديوانه شد.

Saturday, June 19, 2004

ان الانسان لربه لکنود
شش / عاديات


استلام *

بالا مي آوري ات | خواسته ام ات | مردي که شب بود زير فواره فلوت دستش بود مي زد که اول بعد يک پنجره خاموش بود بعد يک پنجره ي بعدي خاموش و بعد هي خاموش خاموش و مرد هنوز فلوت به دست فواره مي زد.
ما پايين تر ايستاده بوديم. يکبار راجع به سومين بار حرف زديم و عرق کرديم. شايد بار پنجم بود تا صبح. من سيگارم را لاي مو – هاي ات و تنت سرگيجه ي تهوع آوري که هميشه تکرار مي کني بعد بالا بياور- ام تازه آنوقت پرده را کشيد. موي دستهاي مرد لاي چنگهاي و بوي قاعده گي.
اين ها را بر مي گردانم:

پنج شنبه
يکبار بيرون را نگاه کرد.
سه بار موهايش را شانه کرد.
دوباره پشت ميز نشست اداي نوشتن در آورد و داشتم کتاب مي خواندم. سرش را برگرداند به کاکتوس هاي روي کتابخانه خيره شد و فکر کرد از سوراخهايش خون بيرون مي زند را چرخيد، نوشت. سرش را توي نوشته بست. من را برداشت، رقصاند و من با يک ديگري قاطي شدم.
چهارشنبه
چشمهايش را باز کرد به چيزي فکر کرد تکان خورد، بيشتر تکان خورد، خيلي بيشتر تکان خورد و بعد لخت شد، وا رفت، چشمهايش را بست
جمعه
من را از اتاق بيرون کرد.

مرد وقتي فلوت مي زند با فواره دور مي شود. فواره با مرد فلوت مي زند مي چرخد. مرد از فلوت فواره مي زند. سرخ از مرد فلوت؛ از فواره مرد، از فلوت فواره مي زند. اينها اينجا شتک مي بندد من لاي پستانهايت و انگشنتهايم... انگشتهايم...
صداي در به هم خوردن باد مي آيد از فلوت مي زند مرد فواره با قاطي اش اول سرخ مي آيد بعد خون مي زند از لبه ها، پنجره ها / خاموش خاموش. مرد فلوت به لب از بوي تعفن گوگردي اش فواره مي زند: بالا مي آورم ات | خواسته اي ات|



* استلام: دست کشيدن به چيزی و لمس کردن آن، به ويژه حجرالاسود


Thursday, June 17, 2004

زمان به اعتبار گذرا بودنش دفع کننده است؛ اراده از همين بابت از آن رنج می کشد. اما اراده خودش از اين نحو رنج کشيدن چندان سخت بيمار می شود که در می گذرد؛ بيماری اراده آن گاه درگذشتن خودش را اراده می کند و با انجام دادن اين کار اراده می کند که در اين جهان همه چيز شايسته ی درگذشتن باشد. دشمنی اراده با زمان هر آنچه را در می گذرد بی ارج می کند. زمينی - زمين و هر آنچه از آن اوست - آن چيزی است که به درست سخن نبايد باشد و اين همان چيزی است که نهايتا هستی حقيقی را واقعا واجد نيست. ازين رو افلاطون آن را me on يا نيست می نامد.



زرتشت نيچه کيست - مارتين هايدگر


Saturday, June 5, 2004

دست ام مار را کشيد و کشيد. اما بيهوده! نتوانست مار را از گلويش بيرون کشد. آنگاه فريادی از درونم بر آمد: دندان بگير! دندان بگير!
سرش را بکن! دندان بگير!
چنين فريادی از درونم بر آمد. وحشتم، نفرتم، تهوع ام، دلسوزی ام، همه ی نيک و بدم، هم فرياد از درونم فرياد بر آوردند.

چنين گفت زرتشت - نيچه



درباره ی کرم + يک = ؟


رئوسش را که مي لمسم ديگر مثلث نيست با يک سياهي که نيست ابدي خوني که نمي آيد و سرش که يونس مي گويد گربه گفتم پس کو خون؟
پرهاي خاکستري و طوق سبزابي وقتي کام مي گيرم ات سيگار لبهايم بر لبه هايت که وقتي ديگر مثلث نيست تويش دود مي دمم تا سياه و نيست صعود دود در مطلق آن همه سياه گيسوهات يونس دارد سينه هايش را دست مي کشد از هر طرف هجوم مي آوري توي شش گوشه هاي اين همه آينه و مماس.
- مادر من به خودم دست زدم!
بعد فرار مي کند، دستش روي گوشش و ويولن صدايت سوت مي شود دور مي شود برمي گردم ته کوچه را نگاه مي کنم کف حياط خودش را عقب مي کشد چشمهايش را درد مي گيرد مي گويد پس کو خون؟ سر نداشت من گفتم کفتر چاهي يونس مي گويد کفتر چايي. يونس دست مي زند، سرش درد مي گيرد. روي پله هاي دم خانه ي توي کوچه ي کي کابوس مي نشينم و به يک کسي مي گويم ساعت چند است که صدايت ويولن از دور مي گويم ساعت ندارم، نگاهم مي کند به دستم اشاره مي کند، دستم را نگاه مي کنم، سرم را تکان مي دهم يونس مي آيد مي گويد من هميشه به خودم دست زده ام و مي خندد و همه شروع مي کنند به خنديدن بعضي ها که سردشان مي شود و من گرمم است که زير دستهايم لمسم مي کنم مي گويم چطور سر نداشت، خون کو؟

بنجي/ آيدا/ اقليما يعقوبي
اينها شخصيتهاي رمان اند.
آپايرون | موناد
اينها هيولا نيستند.
آب – آتش
آرخه = فروکاست

همان کار قديمي را مي توانم برايتان انجام دهم، خانوم! من به پول احتياج دارم خانوم! يونس مي گويد کنار خيابان بايستيم. يونس مي گويد مثل کار زنها نيست، مي گويد درآمدش آنقدر نيست. من يک موبايل دارم، من يک ماشين دارم، من يک خانه دارم. يونس مي گويد دلش مي خواهد بچه داشته باشد. يونس مي گويد دلش مي خواهد تکان هاي بچه را توي رحمش حس کند. من رحم ندارم. به يونس مي گويم حق نداري بچه پس بياندازي. يونس دور لبهايش را دست مي کشد. من لبه هايش را که ديگر نيست مي گويم اين مثلث راس ندارد.
بعد پايينتر
يک حياط خالي بدون ته، کفش که يک به يونس مي گويم چاهي نه چايي مي خندد رويش را بر مي گرداند و وقتي مي بينم اش وحشت مي کنم، خون از دور لبهايش مي چکد و پر چسبيده روي چانه اش. مي گويم يونس! داد مي زند اينجا جاي دو نفر نيست!! حالم به هم مي خورد بوي عفن و ادرار موش و بعد رطوبت.
اين مثلث، نه! راس ندارد



"" يومئذ يقول الانسان اين المفر؟؟ ""



Monday, May 31, 2004

۴. نه. هرگز صدقه نخواهم داد، زيرا نه چندان مسکينم که صدقه دهم!


بازگشت جاودانه ی همان

Tuesday, May 25, 2004

ژوليت به رومئو پيماني بي پايان را پيشنهاد مي کند. آنچه نامتقارن ترين عهدها به نظر مي آيد: تو مي تواني همه چيز به دست آوری بي آنکه هيچ از دست بدهي. مساله فقط بر سر يک نام است. با پشت پا زدن به نامت، به هيچ چيز پشت نمي کني، به هيچ چيز از خودت و به هيچ چيز انساني. در مقابل بدون از کف دادن چيزی مرا به دست خواهي آورد و نه فقط بخشي از مرا بل تمامي مرا:

رومئو نامت را رها کن
و به جای آن نام که بخشي از تو نيست
تمامي مرا يکسر از آن خود کن


او همه چيز را خواهد برد، او همه چيز را از دست خواهد داد: نام و زندگي و ژوليت، را.


ناهنگامی گزين گويه - ژاک دريدا

Friday, May 21, 2004

سلیمان

به فاطمه فاطمه استِ بود، شد
(به ايشان بگوييد او، عزيز ِ تر است از مريم چون يائسه نبود و خون هم نديد.
پرانتز بسته


"سلیمان"

يخ از
تا
/بو/
ت
چکه مي کند
سنگي که ديگري است از چکه چکه هاي لزج و بوي ماندگي
بي دار مي شود
مردي عقيم زنش را بر روي پشت بام بالا مي آورد
و زن کف حياط با بچه در رحمش
تمبر مي شود

وقتي خواهرم لباس عوض مي کند، من خودم را جاي پسر همسايه مي گذارم که از پنجره ديد مي زند و من ازين پايين ديد مي زند اش را مي خندم که بعد تا هميشه، خواهرم دارد لباس عوض مي کند و پسر همسايه آنقدر دور چشمهايش کبود شده ديگر توي اتاق را که نمي بيند، فکر مي کند خواهرم آنجا هنوز.. او مرا ياد سليمان مي اندازد و سليمان مرا... سليمان سليمان که رفت بچه ها هفت سنگ بازي مي کردند؛ يکي از تيله هام افتاد توي آب و من دنبالش را نگرفتم چون پدرم مي گفت سليمان هيولاست و بچه ها مي گفتند هميشه چاقو دارد. يک خط مورب روي زير چشم چپش هم بود که به هيکل گنده اش مي آمد؛ همه را مي ترساند و مادر هم ولي من اينطور فکر نمي کنم چون حالا فرق ترس را مي دانم و از خودم خجالت نمي کشم براي اينکه مي دانم اصلا شبيه پدرم نيستم: من يک غولم، دستهاي بزرگي دارم.
پدرم مي گويد سليمان يک هيولاست و من به اش اعتنا نمي کنم. ماها دوستش داشتيم حتي قبل ازينکه برود و مادرها همه ازش مي ترسيدند: يکجور رقابت که مايه اش حسادت هم بود چون او واقعا دستهاي سنگيني داشت و کارهاش خيلي عجيب بود مثلا تازگيها دارم اوليس مي خوانم و به تيله هايي که توي آب گم کردم فکر مي کنم وقتي سليمان داشت مي رفت و ديگر برنگشت مادرها همه خيالشان راحت شد چون ديگر از ترس خودشان را خيس نمي کردند و هميشه ياد انگشتهاي بلند و زمختش را در تنهاييشان. يکبار هم که همه خوابيده بودند من يا خودش را ديدم يا سايه اش را يا همه خودشان را به خواب زده بودند يا مي ترسيدند که از بهارخواب رد شد و بعد که من دنيا آمده بودم پدرم خيلي پير بود. ماها هيچ کداممان شبيه پدرهايمان نبوديم آنوقت يکروز که داشتيم هفت سنگ بازي مي کرديم، رفت.
مثل هميشه دنبال تيله ي توي آب افتاده را نگرفتم و تند دويدم که سنگها را روي هم بچينم به مادرم گفتم سليمان رفت و مادرم از خوشحالي گريه کرد، مرا بوسيد و تا صبح توي بهار خواب صدايش با قاطي اش صداي پدرم را مي شنيدم و فردا که دنبال سنگ مي گشتيم براي هفت سنگ همه ي بچه ها همين را تعريف کردند انگار همه مان شبيه هم بوديم، شبيه او.
پدرم سواد ندارد براي همين من خيلي مي خوانم. يکبار هم داستان سليمان را خواندم؛ فکر مي کنم پدرهاي ما مورچه اند و سليمان با قدمهاي سنگين اش هميشه لشکرکشي مي کند. سليمان به ما خواندن ياد مي داد و وقتي کتاب مي خواند ماها هفت سنگ داشتيم بازي مي کرديم. پدرم مي گويد يک هيولاي ديوانه که همه اش دارد مي خواند و مادرم تنش مي لرزد چون دستهاي من همانقدر زمخت اند و چشمهايم؛ شايد مادرم اولين کسي بود که خودش را خيس کرد.
کاش پدر مرده بود. من آنها را انتخاب نمي کردم. آنها توي سطر سطرهايي بودند که مي خواندم، مادرهايمان و وقتي به سليمان مي رسيدند چون هيچکدامشان واقعن فکر نمي کردند که از پس اين همه کتاب بر بيايم و آنها توي نوشته بودند، سليمان مي آوردشان بيرون، حرامشان مي کرد و وقتي ما داشتيم هفت سنگ بازي مي کرديم، تيله هاي من توي آب مي درخشيدند، مي رفت. من مي گفتم هيچ پدري ازين بخارها ندارد و مادرم مي خنديد، به من فکر مي کرد که داشتم مي رفتم. مادرها همه ي ما را به يک چشم نگاه مي کردند و پدرها نمي ديدندمان. مي خواستند ما توي هيچ خطي نباشيم. همين شد که او سرش را توي کتاب کرد و به هر نقطه اي که رسيد رفت و من دويدم سنگها را بچينم که مادرم را ديدم که ياد پدر افتاده بود و گريه مي کرد. هيچوقت نتوانستم سنگ آخر را سر جايش بگذارم يا مي ريخت يا سليمان رفته بود توي سطر بعد گم شده بود. بعد هم که يک کتاب ديگر باز کردم نديدم اش. اينطور است که هنوز هفت سنگ بازي مي کنم تا سنگ هفتم را سر جايش بگذارم و اينجا که مي رسيد مادر از حال مي افتاد و سليمان توي سطر بعد و سطر بعد و. آنوقت به يک مرد گفتم آقا! زن شما را و دختر شما را و مادر شما را لخت توي يک کتاب ديده ام و مرد خنديد، رفت. گفت اشتباه گرفته ايد،
سليمان بود.
و پسر هم - سايه دارد هنوز...


Saturday, May 15, 2004

استمناء

ملحدين له الدين


مردي که مي شناختم شبح بود با دندان ِ نيش ِ نداشت، سياه.
يکبار در چشمهاي يوسف ديده بودم اش
و بعد از آن
در چرکخون پس از دردهاي ماهيانه ام

- برويد پايين

آنها
- مردها-
نامحرمان زبان پاک خون نديده اند

سگ من، يک حرامزاده ست که توي خرابه ي پشت خانه وقتي پيدايش کردم، مادرقحبه! خودش را يکطور مي ليسيد، توله بود و آنطور که مي ليسيد، مي ليسيد و من شايد عرق کرده بودم، مي رعشيدم.
آنوقتها برادرم زنده بود و جنگ نشده بود و من هفده سالم و توله سگ را بردم خانه، عکس مادرم را نشانش دادم و او صورت عکس مادرم را ليسيد و لبهاي عکس مادرم خنديدند چون پدرم خيلي قبلتر مرده بود و برادرم هنوز زنده بود و صورت عکس مادرم از مي ليسيد سگم که تازه توله بود و مادر نداشت گفتم من اصلا شبيه عکس مادرم نيستم و توله ام را خواباندم توي تختم. اسم نداشت چون برادرم هنوز زنده بود تا دو سال بعد که ديگر توله نبود و وقتي پاهايم را مي ليسيد دنبال عکسهاي مادرم مي گشتم که پاهايش تويش لخت معلوم باشد که بدهم سگم بليسد و مادرم بيشتر از لب – خنده؛ آخر از پدر عکس نداشتم قبل از من بيايم مرده بود و برادرم هم يادش نمي آمد که بدهم پدرم را بليسد که هيچوقت نديده بودمش ولي مادر مي گفت خيلي شبيه برادرت بوده. همان وقتها بود که جنگ بود / و من وقتي اولين بار خون ديدم مادرم مرده بود و ترسيده بودم و سگ توله هم نداشتم.
برادرم هم که جنازه اش را آوردند خوني بود و من توانستم خيلي جاهايش را ببوسم، گريه مي کردم هرکه فکر مي کرد و مي دادم سگم بليسدش اگر مي شد اما خودم بودم و خودم و مثل همان بار اولم از خون، ترسيدم؛ بوي تازگي مي داد طعم ماندگي هنوز درد داشت ولي بعدا فهميدم درد نيست چون ترسيده بودم فکر کرده بودم هنوز دارد درد هست اما چند وقت بعد – نمي دانم چند وقت!- که سگم را پيدا کردم توله بود و داشت خودش را آنطور که مي ليسيد، مي ليسيد فهميدم که درد نيست... سگتوله ي حرامزاده ي کوچولوي من که تا بعد از دو سال اسم نداشت، وقتي بزرگ شد اصلا ديگر شبيه او نبود که من ديده بودم اش که توي آن خرابه اي که بوي همه چيز مي آمد داشت پاي چپ زخمي اش را خوني، مي ليسيد و من فهميدم مي شود که خون ليسيد وقتي اولين بار کنار خودم خواباندم اش بود و عکس صورت مادرم را يکطرفش گذاشتم و خودم هم يک طرف ديگرش برايش شير آورده بودم اما او شير نخورد، حتي هيچوقت ديگر هم نخورد.
همان شب اولين بار بود که يک سگ کنارم خوابيد و کنار مادرم تا دو سال بعد که هرشب همان سگ کنارم خوابيده بود و برادرم مرده بود؛ و کنار عکس مادرم. ولي من درست نمي دانم از کي بود که يوسف صدايش مي کردم وقتي اولين بار زبانش را کرد توي سياه چاله ام يادم از روز اول آمد که داشت خون زخم پايش را مي ليسيد و من فکر کرده بودم عرق کرده بودم از مي ليسيد، آنطور
آن مرد را توي چشمهاي گر گرفته اش
يکبار براي هميشه
ديدم
و از نگاه عکس توي قاب
فهميدم
پدرم خوک کثيفي است که هرگز نمرده است

اولهايش از همان ليسيدن عکس لبهای مادرم و خنده های بعد از آن عکس و انتظار چشمهاي عکسش بود که شذ و بعد وقتي دو سال شده بود ديگر هميشه آنطور صدايش مي کردم که بار اول وقتي نترسيد و زبانش را مي آورد ياد گرفته بود کجای خونی ام را بليسد بود که مثل عکس صورت مادرم: برادرم را صدا کردم؛ جنازه اش را آوردند و من همان کار را کردم با خونش، جاهای تنش؛ گفتم يوسف! تا حالاکه آن قلاده ی يوسف را اول انداختم گردنش و بعد يک شب توی خونم را مي ليسيد آن توی چشمهايش آمد، بود که سياه و مي رعشيده بودم آن اولم توی خرابه را فهميدم که از اولش همان سياهِ سياه توی تولگي اش خانه کرده بودِ چشمهايش بود و آن عرق که عرق نبود وقتي کرخت شده بودم. اما آن شب، همان شب، اول چشمهايش را در آوردم تا بعد از آن که قطعه قطعه اش مي کردم يوسفم را با آن قلاده ی يوسف مرده ام توی گردنش که خوني هردوتاشان بود زبانش را که زنده زنده بريده بودم، بمکم پلاکشان گردن من است حالاکه آبستنم برای بعدا – ِ پسرم.



Tuesday, May 11, 2004

مرد هشتاد ساله در مورد روز تولدش و اینکه حافظه اش را تحسين مي کردند گفت " خوب، بله. اما هميشه احساس مي کنم يک چيزی را فراموش کرده ام."

در بيست و دو سالگي تصميم گرفته بود خودش را بکشد.

پيتر بيکسل

به همان
.

Sunday, May 9, 2004

به ح.س


استهلاک
( اعترافنامه سه )


توي راهروي طبقه پنجم، توي دانشکده؛ شلوغ.
به مادر مي گويم آرام باش. توي گوشي صدايش گريه مي کند.
- کجايي؟
مي گويد دارد فرار مي کند. ديگر خسته شده، بيشتر نمي تواند و اينکه براي چي بتواند و آن همه شير خشک.
- جريان اين شير خشکا چيه؟ گريه نکن مادرم. به من بگو جريان شير خشک چيه؟ من نمي فهمم.
صدا نمي آيد سمت پنجره ي قدي ته راهرو مي روم؛ عصبي به نظر مي رسم. به ديوار تکيه مي دهم.
مادر، صدايش، مي ترسد. از کنار خيلي ها مي گذرم. همه شان طوري نگاهم مي کنند انگار همه چيز را شنيده اند و شير خشک، انگار همه مي دانند...
مي گويد از من انتظار نداشته. " تو نبايد اينقدر ترسو باشي. من اينطور بزرگت نکردم " دارد مي گويد تحملش را ندارد که وارد کلاس 508 مي شوم، صداي پايم توي گوش و گوشي تکرار مي شود. کلاس خاليست. تا دم پنجره مي روم. سرم را از پنجره بيرون مي برم.
ديگر صداي مادر نمي آيد. از گوشي هيچ صدايي نمي آيد.
بر مي گردم به کلاس خالي نگاه مي کنم و زانوهايم تا مي شوند. فکر مي کنم يک چيزهايي هم مادر داشت مي گفت که نشنيدم. انگار از يک زن حرف مي زد که عکسي توي کيفش بود؛ احتمالا آن زن و عکس و شير خشک ها به هم ربط دارند و به طور حتم همه ي اينها به من. چيزي به ذهنم نمي رسد؛ از چيزي سر در نمي آورم. همين کلافه ام مي کند... از کلاس بيرون مي آيم
دوباره شماره ي مادر را مي گيرم: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. دستم را لاي موهايم مي برم، آشفته شان مي کنم؛ فکر مي کنم همه دارند نگاهم مي کنند. فکر مي کنم به روي خودم نمي آورم. نمي فهمم چه چيز را ممکن است بدانند که به خاطرش اينطور نگاهم مي کنند. نگاه مي کنم ببينم مادر از کجا به من زنگ زده بود: شماره ي خودش افتاده. دوباره مي گيرم: همان. به خانه زنگ مي زنم. چند بار زنگ مي خورد، کسي بر نمي دارد. حالا توي حياطم. دوباره خانه را مي گيرم. سه بار زنگ مي خورد فکر مي کنم کسي نيست که گوشي بردارد که صداي مادر را مي شنوم.
- چرا قطع کردي؟ چرا گوشيت رو خاموش کردي؟ کي رسيدي؟
انگار تازه از خواب بلند شده باشد: " چي داري مي گي؟ حواست هست کجا رو گرفتي؟ " سيگار از جيبم در مي آورم. گيج مي شوم " من همين الان با زنگ تو از خواب پريدم. ساعت نه و نيمه. کجايي؟ حالت خوبه؟ " مي گويم نه. مي گويم هيچي. مي گويم، گوشي را قطع مي کنم. روي نيمکت مي افتم. خم مي شوم و صورتم توي دستم. به چيزي فکر نمي کنم. بعد تو مي آيي، دستت را روي پشتم حس مي کنم به اش فکر نمي کنم.
- چته؟ چيزي شده؟
مي گويم نه. سرم را بالا نمي آورم. مي خواهم بگويم برو. مي دانم که نمي خواهم بروي. نمي توانم خودم را توي دستت رها کنم، بايد بايستم.
- هه! رفتي وسط کلاسي که بيخ تا بيخش آدم نشسته، موبايل به دست انگار نه انگار. بعد قدم زنون رفتي کنار پنجره. همه اونقدر دهنشون وامونده بود که داري چي کار مي کني که هيچکس هيچي نگفته. وقتي ام استاد صدات کرده به هيچ جات نگرفتي، تازه بچه ها مي گن اصلا حرف هم نمي زده با گوشيش. انگار اونقدر قضيه عجيب بوده که عادي به نظر مي رسيده. الان ن به من گفت که يه همچون کاري کردي! حالا هيچي نشده؟
بلند مي شوم. به طرف در مي روم.

Tuesday, May 4, 2004

استهلاک
( دو )

و چه محجوبي ساحره
وقتي چشمهايت را سيل مي کنم

- آخه يه جنبه ي کاملن شخصي داره.

بعد ابر مي شود
يک پير - زن که چند آن پير نيست
پدربزرگ را
مي خنداند
و من دست توي جيبم مي کنم

اين زن فاحشه نيست. اين زن يکبار از خانه بيرون آمده و ديگر بازنگشته. اين زن پير نيست. اين زن دختريست که چشمهايش... و چه چشمهايش... چشمهايش. آنوقت بلند مي شوي، از کلاس بيرون مي روي و من لحظه ها را به تعويق مي اندازم. وقتي بر مي گردي اين زن فاحشه نيست، حافظه اش را فراموش کرده! خاطره ات را

نقطه

- من را نمي شناسي؟
اين را پدربزرگ به من مي گويد
و من:

- مي دانم
از زير عينک نقره ايت
داري به من که قد مي کشم زير نگاه تو
خيره مي روي -

آخر پدربزرگ...
- در سال هزار و سيصد و چهل و چند بود
خوابيده بودم ات

هزارتومان بيرون مي آورم و دستهايش مي لرزد مي گويد، تا بگويد، کيفش را باز مي کند: بيشتر داري؟ و توي کيفش پر است از هزارتومان هاي پاره و توي چشمهايش سبز که بعد توي حياط دورت بگردم اي...
و دور مي گردم ات ای...
تکرار مي شود
در تمام ايستاده هايم
توي سايه هاي تو

مي بلعدم زمين زبان بازکرده باز
آنوقت از آتشفشان
جايي ميان تو نيستي
بالا مي آورد
ام

پدربزرگ ايستاده مي ميرد وقتي که در خيالش زن را مي خواباند، مي خندد زن، پير لخت، انگار احساس لکاته گي ديگر نمي کند زير رانهاي سنگين مرد مرده.

تو چه محجوبي ساحره!

Saturday, May 1, 2004