Wednesday, November 8, 2006

روز هفتم / ستاره داود بر سنگ الکساندر

مي‌آيم
با هشت سايه در نرگسدان
و سرمه تا خرخره‌ي پاره

- بيژن الهي




روز هفتم :

تيغ اول


می‌خواهم دو برابر خودم را
از باز- اوی زخم
تا زانوی تمنا
ریشه بگیرم
و روی کجای مطلق
صفر پیدا کنم
در زاویه‌ای تنگ‌تر
یعنی‌ي بی شدن را






تيغ دوم -


تازه قنوتم، قبله گرفته
زهر- آ !
شیرین‌تر و تلخ‌تر
شراب‌تر و بادامی
و استخاره به نور
ماه زندانی






تيغ سوم -


آقای منحنی
حنای کفن را گشوده
برهنه
بر آستانه‌ی کمان
با سیب حنجره‌اش :
پر بد و بي‌راه نيستم
بي‌شاخ از شاخ جر مي‌خورم كه جا نزنم‌و جار مي‌زنم


كولي‌ي چشم‌هات منم
در هواي ويراني
تمام زخم باش
تا تمام نشتر من‌ام
تمام حدود زاويه


تيغ چهارم -


و نوبت من ياقوتي‌تر
زمردتر
و سبز سرخ‌تر
سرخي‌ي دريا و
آرام‌تر
رام‌تر




و به خود انديشي و رها كردن و به خودانديشي و رها شدن و به خودانديشي و رها بودن و از به‌خودانديشي و ازبه‌خود تحقير و از به‌خود انكار و از به‌خود ترديد و از به‌خود تكرار و از به‌خود نرسيدن و از به‌خود نخواندن و از به‌خود هراس و از به‌خود دلاهره و از به‌خود كندن و از به‌خود به ديگري انديشه و از به‌خود به ديگري نگريسته و از به‌خود به ديگري سپرده و از به‌خود به ديگري افتاده و از به‌خود به ديگري غنوده و از به‌خود به ديگري رهيده و از به‌خود به ديگري ريخته... گريخته... بيخته و تكيدن و به زخم بستن و به زانو افتادن و از به‌خود به در فراموشي و از به‌خود به در ياد و از به‌خود به در تكرار و از به‌خود به در نوشتن و ريختن نوشتن از ساخت و از ريخت و از معنا و از بيهوده‌گي و از خواندن و از تمناي خوانده شدن و از تمناي نگريستار شدن و از تمناي نه‌چيز‌بوده‌گي و از تمناي نه دربوده‌گي و از تمناي نه‌بوده‌گي و از تمناي‌ به‌دربوده‌گي و از تمناي آغاز و از تمناي انجام و از تمناي فرجام و از تمناي اراده و از تمناي خيال و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي حوصله و از تمناي حوصله و از تمناي صبر و از تمناي حوصله و از تمناي انتظار و از تمناي انتظار و از تمناي انتظار و از تمناي ياد و از تمناي از ياد ريخته‌گي و از تمناي ياد و از ياد‌ريخته‌گي و از تمناي لحظه و از تمناي دم و از تمناي زمان و از تمناي هستي و از تمناي هستي و از تمناي استمرار و از تمناي استمرار و از تمناي استمرار در ياد و از تمناي استمرار در هستي و استمرار در تصوير و استمرار در نام و استمرار در واژه و استمرار در حرف و استمرار در "واو" و استمرار در خود و از به خود به "يا"ي طلب و به "يا"ي طلب و از به خود به "يا"ي فراخواندن و از به ياي فراخواني و از به ياي استمرار و از به ياي خواستن و از به ياي خواستن و از به ياي تمنا و از به ياي تمنا به ياي نام و از به ياي نام به ياي دايره و از به ياي دايره به ياي گسيختن دايره و از به ياي گسيختن به ياي "يا"ها و ياي هفت.
صداي كلمات ريخته‌ام در گوش كه مي‌شكنند و صداي كلمات ريخته‌ام در گوش كه مي‌شكنند و صداي كلمات ريخته‌ام كه در گوش و صداي كلمات ريخته‌ام و صداي كلمات ريخته در گوش و شكستن و شكستن كلمات ريخته در صدا و صداي شكستن گوش در كلمات و صداي شكستن كلمات و صداي شكستن و صداي كلمات در گوش شكسته و در گوش ريخته صداي كلمات شكستن و كلمات شكستن در صداي گوش ريخته و اين بازي‌ها به اين بازيها و به بازي‌هاي اين گوش و صدابازيهاي اين گوش و صداي بازيهاي شكستن كلمات و اين تهوع و اين بالا آوردن كه از خود مستي‌ست و خود مستي‌ست و مستي‌ست و شكل مستي‌ست و شكستن كلمات مستي‌ست و ريختن صداي كلمات مستي‌ست و بازي صداي ريختن مستي‌ست و شكستن صداي مستي‌ست و مستي‌ست و بالا‌آوردن دست و مستي‌ست و بالا‌آوردن چشم و مستي‌ست و بالاآوردن مستي‌ست و از تكرار اين تلخي‌ نيست كه در سياه قهوه‌ست و سياه‌ قهوه‌ست و



تيغ هلاك


از شانه
مركب زخم مي‌چكد
خنجر...
خنجر...
بر بي‌جاده دامنت


مني كه از ديوانه كوير برده‌ام
چرا كمانه نمي‌برم؟








از ستاره‌ي داود بر سنگ الكساندر
شانزده آب- آن هشتادوپنج

Monday, November 6, 2006

ستاره داود / روز پنجم

اما با زخم‌هاي من
نمي‌دوي اي ماه
- هوشنگ چالنگی





روز پنجم:


تاريخ‌ها و روزها ريخته‌اند از تقويم و ديوار، با واژه‌هايي كه نمي‌دانم در كدام روز نازل آمده‌اند. قوافي‌ي سكر‌آور وحي.
نامه‌ي ديگري رسيده، اضطراب نشستنم را به دايره‌ها و حروف پراكنده‌ي افتاده بر كاغذ و رهاشده، آلوده. دست‌نويس‌هايي كه نمي‌دانم از كجا مي‌آيند با نقاشي‌ها و حروف بي‌شرح، روز‌هاي نشستنم آن پشت ميز و در آن گوشه‌ي راه‌رو سيگار پشت سيگار از انديشناكي‌ي مرگ، را پر مي‌كنند با تمركز بر آن خطوط كژ، مي‌نويسم حروف زنداني را رها كردن دهشت‌ مي‌آورد، ديوانه‌هاي توي خيابان را ازين خرابه‌ها به كدام خرابه‌ي ديگر ببريم به سر مي‌رسد؟
نامه‌ها از پشت برف‌پاك‌كن مي‌آيند. عادت كرده‌ام به هرجا كه وقتي پياده مي‌شوم و تا برگردم، پاكتي بزرگ يا كوچك رها شده باشد روي شيشه. حالا تمام اين دسته‌ برگ‌ها را با خودم هرجا مي‌برم توي ماشين و مي‌روم آن‌جا مي‌نشينم وقتي، جوري پهن و پنهان‌شان مي‌كنم كه اين‌هايي كه با بهت و تهديد نگاهم مي‌كنند، اين چشم‌هايي كه همه‌جا هستند، گاهي انگار مي‌شناسندم؛ فكر مي‌كنم بايد شييزوفرن باشم و بايد پارانويا داشته باشم و بايد تمام روان‌پريش باشم، و مي‌ترسم از دست‌هايي كه به من دست مي‌برند، به از چشمهايي مي‌ترسم كه دنبال كاغذهايم مي‌آيند، دنبال صداهايي كه توي اين قرباني‌ها خفه‌اند.
از روايت گريزانم، داستان تمام شده؛ به يكي از آن‌ها مي‌گويم مي‌توانم چيزي بنويسم كه الگويي باشد براي راوي اما نه روايت، نمي‌توانم يك هسته بياورم كه چيزها را دورش جمع كنم تا بميرند، نمي‌خواهم اين‌طور خودم را از مرگ‌هاي در چيزها، غايب كنم، همين است كه شبيه مجسمه‌ مي‌نشينم با ورق‌هايم با كتاب‌هايم، با در و ديوار اسم‌هاي روي جلدها، مرده‌ريگ چيزهاي اسم شده، خفه شده در نام‌شان، كساني كه به نام تبعيد شده‌اند و حالا از من‌اند، حضور غايب چشم‌هايم روي صفحه‌هاي گورشان تاب مي‌خورد، براي اين‌ها از آينده آمده‌ام، براي خودم از گور.
از روايت گريزانم، داستان تمام شده؛ به يكي از آن‌ها مي‌گويم يا لااقل براي من تمام شده. چونان پيكره‌اي پا روي پا مي‌اندازم و دود مي‌كنم و ساعت‌ها. كارم ساخته‌ست و با ادبيات عجيبي با خودم حرف مي‌زنم، با چيزها بي‌آنكه بخواهم نام‌شان را بدانم و يا صداهايشان را بشنوم. صداهايشان را مي‌شنوم، صداهايي كه با اين‌ها يكي‌ مي‌شوند و شبيه صدا نيستند، تكراري نيستند. و با اين نامه‌ها، نامه‌هايي كه توي خوابي كه بازشان مي‌كنم پاكت را صدا مي‌ريزد بيرون،‌ صداي گلوي بريده و صداي تمام استعاره‌هاي ديگر.
نامه‌ي ديگري رسيده، پشت‌ پاكت حروف پراكنده‌ي نام‌ام را مي‌يابم، به يكي از آن‌ها مي‌گويم، حروف پراكنده را كه مي‌چينم آن چيز مي‌شود، و روي "‌ آن چيز" مكث مي‌كنم. و ساعت‌ها. آن‌قدر مي‌نشينم و زل مي‌زنم تا آن چيز بيايد و خسته شوم و از رنگ بريزم و سفيد بشوم و دستم بلرزد و زانوم بكوبد و ساقم بكوبد و در كانون چيز بوده‌گي‌ام از خودم بريزم و پيكره بشوم و آن‌چيز بيايد و انگشت‌هايش را در چشمانم بگرداند و سيگاري در جمجمه‌ام خاموش كند و ساعت‌ها و وقتي به ماشين مي‌رسم دل مي‌كنم و اگر پشت ابروهايش گيره نباشد، گره مي‌شوم.
گاهي مرور مي‌كنم تا بدانم پيش‌تر توي كارهايي كه كرده‌ام، آن‌جا نشسته بودم و كتابي و كاغذي و به اينكه شايد آن‌چيز كه آمده، پاكت را برداشته‌ام با و تا ماشين برده‌ام و پشت ابروهاش انداخته‌ام و برداشته‌ام و نگاه كرده‌ام و پنهان كرده‌ام و خودم دارم براي خودم بازي مي‌كنم با نگراني‌ي كودكي كه مي‌داند دارد تماشا مي‌شود و بازي مي‌كند و بازي‌ي خودش را ديگر نمي‌كند چون رازها بر زمين نريزند و رازها بر زمين مي‌ريزند و راز‌هاي جديد جايشان مي‌گيرند و چون هيچ‌وقت چيزي نكشيده‌ام، مي‌دانستم چيزي كشيدن كار من نيست و كار آن‌چيز مي‌تواند باشد و آن‌چيز مي‌آيد و آن پاكت‌ها را هر روز مي‌آورد و توي آن پاكت‌ها كاغذهايي هست كه توي‌شان آن‌چيز كشيده و پنهان‌شان مي‌كنم ولي خواب مي‌بينم و گاهي مرور مي‌كنم توي كارهايي كه كرده‌ام، آن‌جا نشسته‌ام و كتابي و كاغذي و دستي و بلند مي‌شوم و به سمت ماشين مي‌روم و آن را مي‌گذارم پشت ابروهايش و ابروهايش و برمي‌دارم ولي من نمي‌توانم بكشم و من نكشيده‌ام و چون هيچ‌وقت نتواسته‌ام آن خطوط را بكشم براي همين فكر مي‌كنم خودم نبوده‌ام كه آن را كشيده‌ام و اين خود بيشتر مرا مي‌برد تا مرور كنم توي كارهايي كه كرده‌ام و چيزهايي كه با من بوده و آن‌چيز را هميشه به خاطرم مي‌آورم كه نمي‌توانم به يادش بياورم و آن‌چيز مي‌ريزد و روي زمين شار مي‌‌شود و من به خطوط آن مي‌نگرم، بر كاغذ، پنهان مي‌كنم و آن چشم‌ها دنبالم مي‌آيند بر مي‌گردم و به حالت خراميدن به چشمهاي‌ آن چشمها، نگاه مي‌كنم و مي‌خندم و به ياد مي‌آورم رد انگشتهاي آن‌چيز را در حدقه‌ام و مرور مي‌كنم و مي‌دانم كه كشيدن نمي‌دانم پس براي همين آن نامه‌هاي كشيده را خودم نكشيده‌ام برده باشم تا پشت ابروهايش و خودم كشيده‌ام چون مي‌دانستم كشيدن نمي‌توانم هميشه، تا نفهمم و سر بخورم و ندانم و سر بخورم.
اين چيزها كلافه‌ام مي‌كند، اين چيزها تاريخ دارند، اين چيزها ادبيات دارند، اين چيزها پر از حروف‌اند. انكار نمي‌كنم ازين كلافه‌گي پر لذت‌ام. ازين‌كه اين‌ چيزها در مقابلم مدام فر مي‌خورند و چيز مي‌شوند و چيز ديگري و سعي دارند با من به حرف برخيزند. ازين فهميدن‌شان كه من در اشتراكم در بوده‌گي به چيز با اين‌ها و قهر مي‌كنند و كرشمه مي‌ريزند و پچ‌پچه مي‌كنند ازين دانستن و پرخاش‌شان به اين بي‌تفاوتي من، به اين بي‌صدايي و به اين كاغذ، به اين كتاب و پشت مي‌كنند و مي‌روند به اين پاكت‌ها، به اين نامه‌ها.
آن‌چيز كلافه‌ام مي‌كند، آن چيز تاريخ ندارد، آن‌چيز ادبيات ندارد، آن‌چيز بي‌حرف. انكار نمي‌كنم از آمدن‌اش پر التهاب‌ام، از نيامدن‌اش پر دلهره و از رسيدن‌اش بيم‌ناك، ازين‌كه مي‌آيد و پر عذابي‌ست، از آنكه نمي‌آيد و پر شكنجه‌ايست،‌ از آنكه مي‌رسد و پرمرگي‌ست. آن‌‌چيز كه در تمام اين چيزها زنداني‌ست، آن‌چيز كه در مدام اين چيزها به ياد مي‌ريزد، هجوم مي‌آورد، تبسم مي‌كند، ابرو در هم و زهره مي‌تركاند‌، آن چيز در اشتراك تهي با من، انگشت در قاب چشم‌هايم مي‌گرداند و مي‌داند به اين سرخوشيش‌، مجذوبم.
گاهي مرور مي‌كنم، نامه‌ي ديگري رسيده و از روايت گريزانم، اين چيزها كلافه‌ام مي‌كند،‌ آن چيز و در كارهايي كه كرده‌ام كه بي‌شكل‌هاي ريخته و حروف ريخته،‌ حروف بي‌كنار هم چيد مي‌ترساندم از اين رهايي، آن شكل‌هاي افتاده كه در مرگ ورق مي‌خورند، و به يكي از آن‌ها گفتم كلمات تاريخ دارند، كلمات ادبيات‌اند و سفيد مي‌شوم و از رنگ مي‌ريزم و دستم مي‌لرزد و ساقم مي‌كوبد و زانوم و تاب مي‌خورم در بي‌خودي و دود مي‌كنم و شايد من، دست‌هاي من است كه برمي‌دارد مي‌برد مي‌گذارد پشت ابروهايش كه بر مي‌دارم و پشتش استخوان‌هاي پراكنده‌ي نام‌ام را مي‌خوانم و پنهانت مي‌كنم، آن چيز، براي همين از روايت گريزانم كه به يك بسنده مي‌كند و يك را مي‌سازد و به هم مي‌رساند و پر مي‌كند و سوار مي‌كند و پياده مي‌كند و رها مي‌كند و گور مي‌كند و تكرار مي‌كند و دنبال تصاوير مي‌گردد و دنبال بازسازي تصاوير مي‌گردد و سعي مي‌كند و در سعي چيزها را مي‌خواند و در خواندن‌شان فرا مي‌خواند و در فراخواني نام‌شان مي‌دهد و در نام نهادن بي‌مرگ‌شان مي‌كند و در بي‌مرگ كردن‌شان پرمرگ‌شان مي‌كند از هيچ، و مي‌آفريند و در آفرينش به انزال مي‌رسد و در انزال سكون مي‌يابد و در سكون لخت مي‌شود و در لختي از حال مي‌رود و از حال رفته را در خواب مي‌آورد و دوباره مي‌برد دست و در دست بردن دوباره مي‌سازد و تمام آنچه را ريخته دوباره مي‌ريزاند و مي‌آوراند و مي‌چيند و ازين چيدمان گريز ندارد كه اگر زنداني‌شان نكند حلقه مي‌كنند صداهايشان را در گوشش و مي‌پاشند خونشان را بر سينه‌اش و مي‌فشارند با استخوان‌هاشان گردن از چيدمان همان، به تنه آمده‌اش را؛ و از روايت گريزانم كه تصويرهاي كنار هم مي‌خواهد و صداهاي كنار هم و نه در هم و نه نشنيدني و نه سكوت و نه نگريستار نباش و آدم‌هاي كنار هم مي‌آورد كه كنار هم نيستند و چشم‌هاي روبروي هم مي‌آورد كه روبروي هم نيستند و نمي‌بينند و در خود خفه مي‌كند اعتراض‌ها و شاكيان آن نقش‌مايه‌ها را كه برايشان ريخته و قرار مي‌خواهد و راضي مي‌كند و از روايت گريزانم كه آن‌چيز را روايت نمي‌كند و هميشه مي‌خواهد آن‌چيز را روايت كند و نمي‌تواند و از اين نتوانستن پر بيم مي‌شود و مي‌داند و دست مي‌برد و دوباره دست مي‌برد تا آن‌چيز را و نمي‌داند آن‌چيز را نمي‌داند چون آن‌چيز روايت را، روايت مي‌كند و از بالاي روايت است. و از روايت گريزانم كه تنهايي را پر مي‌كند و مي‌خواهد كسي شود و كسي مي‌شود و پر مي‌كند و نمي‌تواند پر كند و تكرار مي‌شود و از تكرار پري مي‌آورد و پري سياه مي‌آورد و زل مي‌زند و مي‌خواند و در خود مي‌خواند و با در خود خواندن در خود مي‌كشد و با در خود كشيدن پر مي‌كند و با پر كردن سياه مي‌كند و با سياه كردن مي‌خواند و با خواندن دوباره مي‌خواند و در دوباره خواندن همان را تكرار مي‌كند و در تكرار استمرار مي‌ريزد و در استمرار جا مي‌اندازد و بر جاي انداخته خوش مي‌كند و مي‌قبولاند و قبولانده مي‌شود و از روايت گريزانم كه هر روز اين نامه‌ها را و پاكت‌ها را از صدا باز مي‌كند برايم مي‌آورد و مي‌ترساندم و مي‌ترسم و لرز مي‌كنم و يخ مي‌شوم و به يكي از آن‌ها گفتم دستهايم نمي‌لرزند،‌ نه نمي‌لرزد و سر تكان داد و آن‌چيز بود، خنديد. و گفتم انگار آن‌چيز را مي‌خواهم و آن‌چيز خواستني نيست و گفتم از روايت گريزانم و ناگزير است و به يكي از آن‌ها گفتم مي‌خواهم چيزي را ببيني و با من بيا و با من آمد و رفتيم تا ابروهايش و روي شيشه و پاكتي‌ آن‌جا بود كه پشتش حروف پراكنده‌ي آن‌چيز رها شده بودند و خواندم و خواند.




از خطوط ستاره‌ي داود بر سنگ الكساندر
چهاردهم آب‌ - آن هشتادوپنج

Sunday, November 5, 2006

هفت پیکر / بهرام اردبیلی

- مي گويم: اين زن. هولدرلين، مالارمه و به‌طور كلي،‌ همه‌ي كساني كه مضمون شعرشان جوهر شعر است، عمل ناميدن را شگفتي نگران‌كننده‌اي يافته‌اند. واژه چيزي را به من مي‌دهد كه بر آن دلالت مي‌كند، اما نخست آن را حذف مي‌كند. براي آن‌كه بتوانم بگويم : اين زن، بايد به گونه‌اي، واقعيت او را كه به صورت گوشت و پوست است، از او بگيرم و او را غايب سازم و نابودش كنم. واژه انسان باشنده را به من مي‌دهد، اما بي بود. واژه غيبت هستي‌ آن چيزست...

- بي‌شك زبان من، كسي را نمي‌كشد. با اين حال "آن زن" مي‌گويم وقتي، مرگ اعلام شده هنوز هيچ در زبانم ريخته؛ زبان من مي‌گويد اينكه "اين‌" كه اين "جا" ست اكنون ريخته‌ست از خود در نيستي فراخواندن، زبان من امكان اين ويراني‌ست...

- تصديق مي‌كنم كه بين ماتلياري و پراگ فرق است. در اين فاصله، پس از آنكه دوره‌هاي جنون عذابم داد، شروع به نوشتن كردم، و اين فعاليت، كه براي همه‌ي اطرافيانم بسيار مشقت‌بار مي‌شود – آن‌قدر مشقت‌بار كه در كلام نمي‌گنجد، حرفش را نزنيم - ، براي من از هرچيزي در دنيا مهم‌تر است، همان‌قدر كه هذيان‌گويي يك ديوانه برايش مهم است، يا براي يك زن بارداري‌اش. اين نكته با ارزش آن‌چه نوشته شده هيچ ارتباطي ندارد، من اين ارزش را بيش از اندازه مي‌شناسم، اما ارزشي كه براي خودم دارد، به همين دليل است كه، با دل‌لرزه‌اي از اضطراب، نگارش را از هرچه ممكن است آن را مغشوش سازد در امان مي‌دارم، و نه‌تنها نگارش را كه تنهايي‌اي را نيز كه بدان تعلق دارد. و وقتي ديروز بهتان گفتم كه قرار نبوده يكشنبه شب بياييد بلكه دوشنبه بوده و شما دوبار پرسيديد " پس شب نبوده" و من مجبور شدم، دست‌كم بار دوم، پاسخ دهم : "بهتر است استراحت كنيد"، دروغ محض بود، چون هدفم فقط اين بود كه استراحت كنم. ( كافكا )


از كافكا تا كافكا – موريس بلانشو



به تيله‌چشم‌هاي آهو در قاب گور ( نيامدي ! دل، دل رفتن مي‌كند، وقت اميد سوختن
نوشتن بر گور
نوشتن در قاب )





پرده‌ي اول
شبانه ليلي به باز خواني قيس



بازو بگشا
اي فيروزه
بر چشمهاي تاريكم

سپيده دم از گور بر خواسته
شبنم رنگي
بر پاره هاي موستولي افشان
چشمي گشوده مي شود
هزار نيزه بر جوشن دريا
روان
قلب قيس يورتمه مي رود
به دنبال آهو

پلك بر هم بگذار
ودر اين دقيقه ي آخر
كه ماه
دركمين عقرب مي خرامد
نگاهم كن و
نفسم را بيامرز



پرده‌ي دوم
شبانه ليلي به باز خواني قيس



گيسو به باد پيچيده بانوي قيس
شفا مي طلبد
ازدر درهاي باديه

يايسه ميكذرد
شبق از گيسوش
عشق
در حجله گاه خليفه

كاسه در كاسه صف كشيده به دريوزگي
كه هلاهل
در مطبخ بازرگان
شانه انگشت
به شن مي كشد
شاخه به شاخه
زيتوني رنگ
هان اي كمند تافته
قد بيفراز
تا كجاوه اول

بازگشت

عشق
درقبيله ي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آ ب

هفت دروازه ي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
مي مردم



پرده‌ي سوم
شبانه ليلي به باز خواني قيس



ميخواهمت اي زخم سياه

1

دوان آمده امروز
با چهار زانوي زخم
بريده بر كف ايوان
از نافه ي’ آب است
مي پيچد
چنانكه بر در دريا
هيون حامل


2

برآنم
كه بر عقرب ماه
آهويي بگزم
تا راه آبي سپيده شدن
در قلب و رگ
بسته شود

3

حرامي ي بازآمدن
اي مرگ آخرينم
عبور كن ا زشام غريبان دامنم
اي آذرخش نباتي
خميده بشكن
در خم نارنجي



پرده‌ي چهارم
شبانه ليلي به بازخواني ليلي



به سوي آب ميروم
كمان ماه
در آرزوي گلويم
در آن دقيقه برج
قسم مي خورم
عاشق چشمي نبوده ام

دريچه ماتم
گشوده به ايوان شرقي
قبيله در آتش
خيال دميدن
مقابل من

بانوي ار جمند
سينه ريزت را
به من ببخشا
تا رها كنمش
در تك دريا

حال
زمان يادگيري نام گلي است
كه پنج پرك داشت
و هفت زبان زهر آگين
پيچيده بود
بر هفت پرچم زخمينش

شب تلخي است
ماه تلخ
كمان پذيرفتتني
سلام به انحناي كشيده ات



پرده‌ي پنجم
شبانه عاشقانه به بازخواني شاعر



غزال
نافه در سراب مي راند
طاق
مي شكند خواب
به شيرازه ابرو
ايستاده دستي به آمدن
گاهي كه
گاهواره
آمد و شد دارد
به رفتار انگشتي اگر ميتواني
ليلي ، ليلي
بگذار از اين جلاي دريايي
چه موميايي زيبايي
نشسته به سايه زيتوني ×
آنجا كه سپاه مرگ
آرام و مطمئن مي آ يد
در يتيم
دريا
سنگ لحد
ماه

توان يافتنم نيست

مدينه ي بازگشت را
صداي نور شنيدم
صدايي از
دماغه ي شب بو
چه سبك مي وزي اي باد

× نه يك زيتون



پرده‌ي ششم
شبانه قيس به باز خواني ليلي



تا تو را شايم
خاكستر نقره گون سمندري بايد
سامان دلم
خاموشم د راين روزهاي باراني
و دفينه به سوداي نارنج ها و گون هاست
سازها را نمي شنوم
كه زخم دو گانه به بي تا بي است
و در واد ي فريشتگان
كلامي بهم نمي خورد
بر آبها بگرييم
و قبور زنا زادگان
همين دم از هجوم گياه
مي تركند مردگان
تير مي كشد
زخم سياهم
به آرامي

كلام ناظم را در هم كن و
نامم را بنشين


پرده‌ي هفتم
شبانه ليلي به بازخواني قيس



عشق
كلمه اي بر آب
همه چيزي در اين جهان
پا در ركاب
ليلي به شاخ آهو بسته

مژه گانش
دراز مدت و مسموم
و به انحناي پلك
كشته ي سهراب

همينكه نمي نوشم
مي پاشم اين زهره القند
براي زاغ و كلاغ
زلف دراز باغم

خاتون برنج
با نديمه ي مس
بر شود از پاره مخمل مرگ ؟

چنگ ميزنم
به آهنگ تاري از مژه گانش
تا بافه ي كفنم باشد
يا ماه بني هاشم



بهرام اردبيلي

Wednesday, November 1, 2006

روز سوم / ستاره داود بر سنگ الکساندر

اين زنگوله را
که ماه به خون من آويخته
جايی که دشت باشد و دشت
تکان خواهم داد

- بيژن الهي -



روز سوم:


پر ك -

عشق من جهش مفرغین شهدی‌ست که بر کلاله‌ات می‌ماسد
وقتی گلبرگ‌های تنت را می‌شمارم
و رنگم به سفیدی برف
می‌خندد


پر دو -

مدام آبی که بر شاخک پای این عنکبوت نشانه می‌روی
به خلسه نمی‌رسد
به خلاصه
وبال سرزمینی می بزنم که رنگدانه‌های زهر نیست
بر این تک چشم ِ
به رگ رسیده
که نوح را به کشتی می‌نشاند


پر سه -

استکان بلور با هیجان مدام شکستن
رودخانه‌ی شیری که از چشم این زخم، خونی
ستاره‌ی دنباله دار درد بر آسمان برهنه
بتاره‌ی جنون پوستین
کشاله‌ی سنگین جسد
جزام استخوانی عقرب
کورک چرک
سمباده‌ی پستان به ریشم مکش
سلیسم نمی‌کند
که یک لحظه‌ی بی‌دار را بردارم و به ساقه بکوبم
و خایه‌هایم را در ناقوس جمجمه‌ای
که از کرم
من حالت چنگکی این کژدم سیاه را
به اعتبار نیش
قسمت نمی‌کنم
چرا فر بخورم، شبیه فقرات جنینی از اضطراب
و این لکنت حلزونی را تعبیر کنم به خواب سفید لک‌لک‌ها


چارپر -

لوزی تمام باز و بسته شدن
بازی عمود این لوزی
و مرکب به گور پاشیدن


پنج پر -

سیاه بلند
بر موناره می‌جرزد
دستی درفش و دستی هفت دست
و فریدون اژدهایش را به دختران جم
هبه می‌کند



از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر
نهم آب- آن هشتاد وپنج





Sunday, October 22, 2006

ستاره داود / روز دوم

روز دوم :

به یاد داری
کرم های گزیده‌ی فراری را
که از جلبکیدن


دوشنبه می‌آیم
شاخهایت را می‌شمارم
و
فواره می‌شوم

- از نوشته نمی‌ایستم، نوشتن در امید، نوشته در خواندن زندانی‌ست؛ هنوز هراسها به اندیشه‌ی نگریستن، سخن گفتن؛ نوشتن به خواندن پناه می‌برد و آن به سکوت و در سکوت، رابطه سرگردان ........ می‌ماند. فاصله ایستادن کلمه‌ست در ذهن به قامت و هیجان نعوظ است - راضی شدن – نعوظ مردمکان نرد باخته : واژه‌ها به سفارش، منتظرند.
عینکم را بر که می‌دارم، در رو به رو نشسته‌ای
امید در نوشتن آدم‌ها ساخته می‌شود، آدمهای باز سازی ‌شده به زندگی می‌ریزند، آدم‌های ریخته

از چشم باکره، منی تازه می‌جهد
بر دشت گل گاو زبان
تو – رنج رسیده
مثل پستان‌های بادام

بی‌قواره، تاریخ ندارند، می‌گذرند، شبیه سیب‌های گندیده بر جاذبه

فنجان‌های خالی کبره بسته
فنجان‌های لال که از لبانه‌ات می‌گیرند

خانه‌گی کردن جا و پشت غیبت روحانی، گردیدن. صدای آب، کویر بایر را به لهیب می‌کشد و باد ِ در فاصله سرگردانی‌ست.
خط می‌زنم این جشن بزرگ عروسک‌ها را و این خطهای خورده را : پیچک متن‌های گسسته‌ای که صفحه‌ام را هاشور می‌زند. –


سلام
شبح زنده‌ی انتزاع
آلت رسم
در شعاع ترکیدن
بشارت گسیخته
که چون خزه می‌گسترانی
صفحه‌ها بر صیقل استخوانی این
هاون کوفته
از خاک

کفه‌های مسین این ترازو
از طاقت صداهای زندانی
به مکالمه نمی‌رسد
کفه‌های مسین خواب ترازو

و سهم اضطراب هر کرم
از گشودن کتاب
نام ریخته‌ایست
رس ریخته بر قاموس دایره

دوشنبه می‌آیم
آن‌جا می‌نشینم
و شاخ‌هایت را می‌شمارم
عروس سفال
با زخم های صاعقه
دایره دایره
دایره های مربع
دایره های تلخ کرشمه
دایره ی معلق طناب
و ساحت اندوه
در استوانه‌های مرتب

کمان نگاهت
نشستن را پاره می‌کند

این یاد -
داشت هاست
حوصله‌ام نمی‌ریزد

و کوه که در رگهاش
چنان عبوس بود
حالت گره خوردن را می‌انباشت

دیوانه، از هذیان که بیافتد
دیوانه می‌شود
و فاصله‌ی سنگ
لحظه را حرام می‌کند
در با سنگ
به اندازه‌ی دو سیگار و یک شیهه
گهواره‌های آبستن در شکاف باستان

تا دوباره مردمکانش را ننشینم
دوشنبه می‌آیم
نخواهم گریست
و شاخ‌هایت

شرافت علف
تمام قبرستانی‌ست که در شیارش نقر شده
و شرافت علف
شبنم واژه هایی‌ست
که در کپسول این خود - نویس خشکیده
و شرافت علف
در لهجه‌ی راکد آبی‌ست
در واحه‌ای ناممکن

برای خوابهایی که نمی‌توانم بگریزم،
قوهای ناتمام و بی‌شکلهای مبهم
هزار قهوه می‌نوشم

برای ندیدن


از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر *
25 و 26 مهرگان 85


* سنگ الکساندر به رنگ اطلس آبی‌ست که از نور ستاره بر می‌گرداند.

Thursday, October 19, 2006

ستاره داود / روز اول

صدايم كه مي‌ريزد،
كودك از چشم‌ام
و سرانجام من،
مثلن زني كه مي‌گفت شبيه بودم،
ماندم.


"دانتون مي‌گفت : ترجيح مي‌دهم گردنم زير گيوتين برود تا گردن ديگران را با گيوتين بزنم؛ و گذشته ازين از نوع بشر متنفرم."

- تاريخ تمدن،‌ عصر ناپلئون -



روز اول

يگانگي ابرگر و پادابرگر؛ در فقدان زمان، جايي كه به ترتيب مي‌شود؛ الگوها از اسباب‌بازي‌ها پيروي مي‌كنند ( Lego , PlayMobile‌ ).
نمي‌دانم به اين كيت‌ها نگريسته‌اي؟ كنار هم قرار دادن شواليه‌ها در كنار فضانوردان و آوردن نقش‌مايه‌هاي داستان‌هاي سينمايي، تم‌ها از اين در كنار هم چيد بندانگشتي‌هاي عصر جديد مي‌آيند؟ - در توليدات جديد؛

الگوها
بازخواني اساطير در چهره‌هاي تزريقي، چرا داستان‌ها را در اين بسته‌هاي آفرينش روايي،‌ ضميمه نمي‌كنند؟،‌ كوتوله‌هاي افسانه‌ي جديد كه تبديل مي‌شوند به عناصر تشكيل دهنده با نقش‌هايي كه كهن‌الگوها را بازسازي مي‌كنند، و در اجرايي جديد بر پرده مي‌نشينند. جايگزيني تامبين‌هاي تزريقي به جاي نمونه‌هاي تزريقي از رحم بر‌آمده‌ي قديمي و خاموش گرفتن در نگريستن، تماشاچياني كه تبديل مي‌شوند به غول‌هاي LegoLand، دنيايي كه از ديزني،‌ به نزديكي‌ترند به انسان عزلت‌گزيده‌ي گم شده در جا‌ي‌نشيني و محبوب‌تر. در اين تناظر، موازنه به گونه‌اي برقرار مي‌شود كه در رديابي، اثري از دستي هنرمند به چشم نمي‌آيد. هنرمندان مرده، دستهاي بريده‌اي هستند كه از تنه‌هاي آدمكان كنده بر زمينه‌ها افتاده‌اند، زمينه‌هايي كه صحنه‌ست براي تماشاچي – بازيگر -> يگانه‌گي ابرگر و پاد .

  اما تو
جاي خالي دژخيم پركردن از خيال دژخيم
مينوس - مينوتاروس
شكلي از بازفكني روايي دژخيمانگي و خود بس– آمدي در روايتي اسطوره‌اي كه نمونه‌ايست مركب از تكريم خود و خواست ديگرخواهي در جرياني كه از خون سيراب مي‌شود به تقاص نه‌كشت خود – در نشانه - در پاي الهه‌اي كه هركه ! تركيبي هراكليتي / فرويدي كه اسطوره‌ي معاصر را مي‌آوراند. نه سوپرمن‌هاي به زعم اكو، و نه بيل گيتس‌هاي عمومي، كه نويسنده‌اي بي‌زبان نوشتن در "عنكبوت" كروننبرگ، يا بي‌پيراموني در كارهاي لينچ و فروپاشي‌هاي تارانتينو. خدايان المپ و ابرگران بندانگشتي شهر جديد تاريخي شده‌اي چون HollyLego.

و او
عروسكواره‌اي كه پرپوششي‌ست بي‌آلت زير همه‌ي پيراهن، باربي‌هايي كه وقتي كنار مي‌زني، نشانه ندارند، نمونه‌هاي ارتكابي از جايگزيني پلاستيك بر سفالينه. انساني كه به نوشته نمي‌آيد، تاريخش در كودك به مان نشسته و زمانش در تكرار از تركيب ريخته. اما گوشي نيست به پژواك ، دهاني‌ست به تكرار بي‌كلمه‌گي، يعني خودانباشته‌گي. تمام دژخيمانه‌گي در بي دژخيمي باربي – لگو هاي امروزي به انباشت كه مي‌رسد، كشت را فرياد مي‌زند اما در خود، و اين پنهاني خشونت در دوره‌اي كه به نقاب خشونت‌پروري آراسته‌ست، مرگ را به درون مي‌راند : آغاز جاي‌گزيني.

من
از اين زاويه، در خواندن متني با دستان ديگري،‌ دستان ديگري‌ام به نوشتن همان متن در زبان ديگري كه همان.
ياد-داشت‌هايي هستند كه متخلخل‌اند، تنها نيستند - گوشت سوراخ شده زخمي‌ست، به چرك مي‌نشيند - در ياد اين داشت‌ها مي‌توان افراه ريخت. ياد تكيده مي‌شود، ياد تكيده صورت مچاله‌ايست با زوائد گوشتي آويزان. مركب زهري‌ست كه از ريخت مي‌ريزاند، با همان به همان يورش مي‌برد،‌ من زخمي.
نوشته دام مي‌گسترد، سلام هر نگاه را مي‌گيرد به حادث و به پشت نمي‌نگرد

پل‌ها
(وقتي آمد: سلام ! داشتم برايت ستاره مي‌چيدم قاب دور بيمار واژه‌هام. و به تمام باران : رابطه عقيم مي‌ماند، در عقيم رابطه پژواك‌ها : من، خواست سوژه‌ي يگانه؛ مي‌پرسم كانت ادبيات نمي‌داند، ادبيات دقت بر نمي‌دارد؛ از خودم؛ و به چشم‌هاي كودك با دست‌هاي غول – اين انگشت‌ها... انگشت‌ها... – براي چه بايد اين‌ها را "من" بدانم؟ تمام اين چيزهاي هميشه‌ي تكرار... توي ستاره‌ي داود به چشم‌هايت كه چه‌قدر و باد...
داري به او مي‌نگري – نمي‌توانم پيدا كنم چطور مي‌توانم اين او را بگويم كه من‌ام و تو،‌ هميشه تويي... زايده‌اي از من – به اين دلواپسي يا نمايش دست‌هاي آشفته‌گي، به چه چشمهايش كه متمركز نمي‌شود، به چيزي خيره‌ نمي‌رود و فكر مي‌كني پشت مردمك‌هايت دارد مي‌گردد، پيدا مي‌كند : چيزي كه نيستي. بلند مي‌شوي و اضطراب پشت سيگار و سيگار پشت اضطراب... نگاهش مي‌كني، نگاهش را مي‌دزدد، مي‌ترسي از خيره‌گي، مي‌تواني بلند شوي، نزديك شوي، صدا شوي و سلام. – ما از انتخاب مي‌ترسيم، گزيده مي‌شويم و برنمي‌تابيم. – به آشنايي چهره‌اش مي‌انديشي يا آشنا باشند خطوط. و دست‌هايش كه مدام در موهاي‌اش مي‌خلند، آشفته‌شان مي‌كنند، سيگار ديگر. لحظه‌هايي هستند كه چيزها با هم مي‌آميزند به آبستني يك لحظه. آن‌جا نشسته‌اي انگار، جاي آن كت كه بر صندلي خوش كرده، روبروي چشم‌هايش كه چه عنقريب‌اند و به جاي خالي‌ات كه كت نشسته مي‌نگري، - موج‌نو پر از چيز‌هاست، اشيا جاي آدم‌ها را گرفته‌اند، آدم‌هاي خالي، لحظه‌هاي خالي، به دقت رد دوربين در فيلم‌هاي آلن رنه روي چيزها مكث و عبور شهواني، آرام آرام، مي‌انديشم، آن چشم‌ها كه مراقب من‌اند، چشم‌اند مثل نفرت تهوع سارتر مثل ساحل بيگانه... مي‌نويسم ليلي را مي‌شناختي؟، روي دستمال – چيزها - ، بگو "خداحافط گري كوپر" پرتابه‌ي "گاري"‌ست توي هالي‌وود،‌ من توي آركي‌تايپ‌هاي شعرهاي دهه‌ي چهل حديث چشم‌هايت را پيدا كردم.
دارم سعي مي‌كنم چيزهايي به خاطر بياورم، به درگذشته انديشيدن هلاكم مي‌برد، به خطوط فارسي در گذشته‌ي كلمات، براي همين ستاره‌ي داود مي‌كشم، لوسيفر از افسون اين چشم‌ها برهاندم...
به ياد آوري، بلند مي‌شوم، بيرون مي‌روم، بر مي‌گردم، دست مي‌كشم به روي جاي قبلي نشسته‌ام، گرما. چشم بر هم مي‌نشانم،‌ شعرهايي كه چه‌قدر دل مي‌خواهم برايت بخوانم، صدايي كه برايت بخوانم...

" شب تلخي‌ست
ماه تلخ
كمان پذيرفتني !
سلام به انحناي كشيده‌ات "

توي قاب لوسيفر پيچاندن اين كلمات... تو باز مي‌آيي... -
بزن. … دست )




از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر
مهرگان 85

Monday, October 16, 2006

شقیقه‌ سرخ لیلی / پرویز اسلامپور

" شقيقه‌ي سرخ ليلي "


ديوانه نشسته‌ست
و خون سرخ ليلي در رگ‌هايش سياه مي‌شود
ديوانه
با غروب زنگوله‌هاش
بر گوش


ديوانه نشسته‌ست
و براي خون سياه ليلي مي‌نويسد

تنها آن گورخر و نمك
كه پاسخ بی جايي بود
تنها آن شقيقه كه در قلب مي‌انديشد

آن‌جا كه باران با لكه‌هاي حسد
ستاره را به ميهماني سنگين نفت مي‌آورد

ملكه‌هاي در باران
ملكه‌هاي باكره در باران
با زنگاري‌ي ارثيه‌ي نقب
و با خلخال‌هاي نقره‌ي نور
و از اين‌همه زيور
و اين چند روزه‌ي موعود شرمشان مي‌آيد
و سنگيني بخور
گل را به عتاب از پنجره مي‌كشد

آن عاقبت از كدام ديار مي‌آيد

با يك صله‌ي مردار بر دوش
آن مهميز
بر كشاله‌ي سفت منقبض گلوله

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌ش وداع كرد

لكه لكه لكه‌هاي حركت
لكه‌هاي آبي موسيقي


وقتي ليلي
بازوهاش را در باد مي‌سوزاند
و شط خنك از بادهاي گردنه
وقتي ليلي در جامه‌ي ارغوان مويه مي‌كند

و میته را
آواز هميشه نماز
و جذبه‌ي خاموش بكر
بوته‌ي خاري در كنار بستر ليلي مي‌گذارد
تا هميشه از دشت برخيزد
تا هميشه از بخار
بشكفد
و لبهاش از خنكاي بهار بتركد
و كشاله‌ش از هزار شيهه مردار
و كشاله‌ش
سفت و منقبض از هزار شيهه گلوله
بتركد

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌اش وداع می‌کند

تي‌ي‌مور تي‌ي‌مور !
آواز گوزن را مي‌شنوي
آواز آن خراب گرسنه
آن خرابه       آن دستك نقره‌يي
آن گوشت      دانه‌هاي متبلور نمك
نمك از چهار جهت
نمك از همه‌ي ابعاد

و بدين‌گونه‌ست كه موسيقي نمك      كوير را ديوانه مي‌كند

و كوير با هزار بوته‌ي خار
و هزار كبوتر
آخرين نماز را بر ميت مي‌گذارد

آنچه مانده‌ست
دست نيلوفري گوزن است
چار پاشنه‌ي مضطرب
و يك چشم
دو برادر و سه خواهر و همه مادر
نخل و شط و نقاب رطوبت

دو برادر... سه خواهر و دو خنجر
و دو ماه كه همزمان برآيد

و تنها يك اسب كه          بر جنازه‌ي ليلي سم بكوبد

اين دستهاي كودكانه‌ي نرگس بر آب‌هاي كويري
اين آفتاب جمعه
وقتي با اولين لگام باكره سبك    در شهاب شيهه مي‌كشد

مرغي اگر
از شاپرك ساده‌ي مظلوم پرسيد
دستي اگر
از ملخ
دريا را دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و        معطر

بوی هزار هزار جمیله
بوي هزار قنات
بوي نسترن از جلگه‌هاي شوش
بوي خون در پرده
بوي عروسي ليلي مي‌آيد

اين سرنوشت است    اين
كه بگويد و      بس كند
شب اگر تيره
شب اگر نيلوفر       ليلي در لنگر مي‌ماند
ليلي در آب پرسه مي‌زند

اين است سرنوشت    اين
سپيده‌يي كه متلاشي مي‌شود
ستايش خون است وقتي
هزار جسد و هزار كفتار
به ميهماني‌ي يك كبوتر و يك اسب مي‌روند

وقتي هزار قناري       بر جنازه‌ي ليلي مي‌پرند

ساعت سه‌ي جمعه‌ي شط
با كفش‌هاي سفيدم مي‌آيم
و با پيرهن سفيد و شلوار سفيدم
تا جمعه را در سفيد كنم
تا جمعه را در شط سفيد بوي سفيد بكشم

ميهمان ناخوانده در اتاق پهلويي سوت مي‌كشد
ابر اتاق پهلويي را نوازش مي‌كند
در اتاق پهلويي خون مي‌چكد

و ليلي زن مي‌شود

اين دست‌هاي كودكانه‌ي بيمار
مثل خزه آويخته‌ست
اين دست‌هاي كوچك      با النگوهاي نقره و دستك نقره
بر آب‌هاي كويري

اين آفتاب حجله‌ي صبح
در اتاق پهلويي طنين ديگر دارد

شاخه‌ي آويخته‌ي غزل و دو خط فارسي

عروس خميازه مي‌كشد
ميهمان شهوت را مي‌تكاند

مرغي اگر
از باد پرسيد
دريا را      دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و      معطر

بوي هزار خار مي‌آيد
بوي جلگه‌هاي پست و قصيل اسب

بوي عروسي ليلي مي‌آيد
و صداي پاي غريبي كه آسمان را پارو مي‌كشد
صداي صد سم موذي
و صداي پاي غريبي كه آسمان را مي‌گشايد
با يك پنجره و دو در صبحگاهي

نداي طبل هزار كشته
و هزار منتظر



سگ از سياهي نفريني عوعو كرد
و دويد
سگ از مهارت ويراني        كلوخ‌انداز شد

تي‌ي‌مورچي          آواز گوزن را مي‌شنوي
در شبي كه ارابه‌ی بارش را
گله گوزن‌هاي موزون
با تاج‌هاشان بر سر و خلخال‌هاشان به پا
مي‌رانند

نقره ی حركت دارد در شيار تازه‌ي حيوان
و     در تن اين بت نيلوفري
ليلي

بازمانده‌ي شفق در خون ديوانه سر مي‌كشد
ديوانه مي‌خواند
و خون سياه ليلي در پستان‌هاش رگ مي‌كند

و خنكاي پاييزي ليلي
در بخار شط مي‌وزد

تنها آن شقيقه       كه در قلب مي‌انديشد
                                              و روزن
ليلي ديوانه را به بستر مي‌كشد.




پرويز اسلامپور


Tuesday, September 26, 2006

یای هیلا / ار در - یا - ها

In silence we came to the place where gushes forth of the wood a little brook, the redness whereof yet make me shudder. As from Bulicame the streamlet issues, which the sinful women ...then divide among them

- Dante, "inferno" -




بي تو دارم
به خودم مي‌زنم
ديو- ارم كه به زندان مي‌كوبي
ميخ هرچه قاب توام

ميخ- ابم به نشتر
تن-نور بياور رو به روي كورم

تمام لحن ملتهبي
مي دانم
: زبان عقرب توي‌ات چرانده‌ام
و با شبيه كلمات
خانه
براي جايي كه رام‌آ نمي شوي
با سازم
بتون و تيره
ميخ- انم كه توي سرت از خون
رد نمي‌شوي؟
( خون باكره قرباني‌ست
خود آي شر- آب مي‌شود )
ميخ- اهم
آهوي خزيده از زخم
پوست ترك باشي
خورده زير خيس تب‌-‌ واژه‌هام
- پوستين تن خورده ترك عرق نمي‌شود !

تا يك‌باره ببينم
ميخ از معجزه آورده
بي- ناي مادرزاد


از در"يا"ها ، ياي هيلا
يك مهر هشتادوپنج




'My nerves are bad to-night. Yes, bad. Stay with me
'Speak to me. Why do you never speak? Speak
'?What are you thinking of? What thinking? What
'I never know what you are thinking. Think'

- Waste Land, T.S.Eliot -

Thursday, September 21, 2006

نامه / میم عزیز / شهریور هشتادوپنج


And these are the names of the men that shall stand with you
Of the tribe of Reuben; E-li'zur the son of Shed'e-ur
Of Simeon; She-lu'mi-el the son of Zu-rishad'dad-i
Of Judah; Nah'shon the son of Am-min'a-dab
Of Is'sa-char; Ne-than'e-el the son of Zu'ar
Of Zeb'u-lum; E-li'ab the son of He'lon
Of the children of Joseph; of E'-phra-im; E-lish'a-ma the son of Ami'hud; of Ma-nas'she; ga-ma'li-el the son of Pe-dah'zur


- Numbers, chapter 5-10 -


ميم عزيز
( به اين آغاز خيلي دل زده‌ام، به اين ندا، خطاب... نام‌ات. براي اين فراموشي. )
از دير آمدن پر شرم‌ام در نوشتن. روزهاست كه به پاس‌نوشتي،‌ نه براي پاسخ، يادگاري كلمات روي نگاه‌ات، ميخي براي چشم‌ از وقتي آن ورق‌ها را به صورتم كشيده‌ام، مي‌انديشم.
زئوس زانوافتاده بر دروازه‌ي گوشتي. گوشت بي‌قاعده معبد دلفي‌ست. آتنه از دهان مي‌آيد.
اين‌جا عكس‌هاي روي ديوار، اين روزهاي خيره زل زده، پرم از آشفته‌گي آمدن.
پل‌ها
مي‌ريزند در ارتباط روايت. به خلسه مي‌روم، خلاصه مي‌شوم توي دهان بي‌بزاق و نوشتن چيزي شبيه همين بايد باشد، چيزي شبيه خشك شدن از آب، سفت شدن در عضلات بي‌خون، مچاله‌گي.
تنها كتابها از معني نه‌ريخته‌اند، واژه‌گان دور، كلمات غربت، آدم‌هاي گم‌شده در مكش اين اشباح.
خواست به تمامي خواستن. كلمات در من سو مي‌زنند به گفتن اين چيزها، برايت مي‌نويسم و مي‌دانم نخواهي‌ خواند، نخواهي دانست. من اين كلمات را از تو پنهان كردم. تو مي‌خواهي همه چيز را از آن آدم‌ها گرفته باشي و چيزهايي جاي شان بگذاري، چيزهايي براي آن‌ها در خالي خودشان با تو پر مي‌كني، ايده‌آليست‌مآبي انسان‌مدارانه‌ي زئوس‌محور.
تو به زمان اعتقاد داري، به فرسايش به كشتن حقيقت آدم‌ها در اين همه‌فرسايي. من چيزهاي آن‌ها را از آن‌ها جدا نكرده‌ام، خدا، خداست...
آن كتاب خواندني داشت : " چون آمدم در خانه، مي‌بينم خشمي در ايشان و غضبي و تغيري. در من چنان مي‌نگرند كه خون كرده باشد كسي. و من گرسنه. – اي خدا، اينها را چه افتاده‌ست؟ چه بود؟‌ باز چه شد؟ - در شكنجه و چارميخ افتادم. شكنجه‌ام مي‌كنند. مي‌بينم. مي‌گويم – پرير،‌ چه بود شما را؟
زهرا مي‌گويد هيچ. در آن هيچ صدهزار نفرين فهم شد. "
و خواندني دارد : " مرا از آن كباب‌هاي زهرا آرزوست. خوش كباب مي‌سازد – تر و لطيف و آبدار. آن كرا، چرا كباب چنان مي‌كند، خشك‌خشك؟ زهرا كباب نيكو، كرا طعام ني. زهرا هم طعام، هم كباب، هم جامه شستن. "
تو چه خواندي؟ يك روز هم گفتم چرا سكوت نمي‌كني؟ سكوت از چيزها مي‌آيند، چرا نگاه نكني؟ اين زهرا همان زهراست توي چند سطر بعد. نگاهم مي‌كني، از دلت خبر ندارم، مي‌خندي.
هراي لب بر فرق زئوس بر زانو نشسته نهاده، آتنه از دهان مي‌آيد.

در پاييزهاي باد خودم را جا مانده‌ام. ‌

مي‌خواهم اين جملات را تكه‌تكه كنم. پاسخ را در سكوت بگذار... تا
چيزهاي ديگري هم هست.
خواهم...


بيست‌ونهم‌ شهريور هشتادو‌پنج
امير




" دومين ويژگي دين آفريقايي آن است كه اين نيروي ( جادويي) خويش را به صورت چيزي بيرون از وجدان از خود،‌ نمايش‌پذير مي‌گردانند ( يعني آن را )‌ به هيئت تنديس و بت و جز آن در مي‌آورند. و هرچيزي را كه بر خويشتن فرمانروا مي‌پندارند، خواه جانوري يا درختي يا سنگي يا بتواره‌اي چوبي باشد، به پايگاه يكي از فرشتگان بر مي‌كشند. هركس چنين چيزي از كاهن براي خود مي‌گيرد. نام آن " فتيش" است كه واژه‌اي‌ست كه پرتغاليان نخست بار آن را رواج دادند و از fetico به معناي جادو مي‌آيد.
فتيش به ظاهر،‌ عيني مستقل در برابر خواست آزادانه‌ي فرد است، ولي چون همان خواست فرد است كه به صورتي ديدني درآمده، خواست فرد بر بتواره‌اي كه براي خود برگزيده مسلط است. پس آنچه افريقاييان نيروي فرمانرواي خويش مي‌دانند، موجودي عيني نيست كه هستي مستقل جداگانه از هستي آنان داشته باشد. فتيش همچنان ( كارگزار ) نيروي ايشان است و اگر خواست ايشان را بر نياورد، آن را به دور مي‌افكنند. آنگاه چيزي ديگر را به نام نيروي برتر خود بر مي‌گزينند و آن را بر خويش فرمانروا مي‌پندارند، ولي آن را به همين دليل، ( تابع) نيروي خود نگاه مي‌دارند.
اگر كاري ناگوار پيش آيد كه فتيش نتوانسته باشد از آن پيشگيري كند،‌ اگر پاسخ‌هايي كه از هاتفان مي‌شنوند نادرست و بي‌اعتبار از كار درآيد، اگر باران نبارد يا محصول بد باشد فتيش را با ريسماني مي‌بندند و كتك مي‌زنند يا حتي از ميان مي‌برند يا به دور مي‌افكنند و سپس فتيش ديگري مي‌آفرينند. به ديگر سخن،‌ خداي آنان ( كارگزار ) نيروي آنان است. او را به دلخواه از پايگاه خدايي برمي‌كشند. " – عقل در تاريخ، هگل –



ميم عزيزم

اين يادداشتهاي هگل را مي‌خوانم و به تو مي‌انديشيم، از جاي آن‌ها به تو. اين‌كه لگد خورده و مهجور به كنار افكنده مي‌شوي. اما چيز ديگري هم هست وقتي بيرون‌تر مي‌ايستم كه اين فتيش جاي ديگري را براي كس ديگري مي‌گيرد در همان نقش... خدا خداست...
اين چيز، كه تويي، در نقش واسطه. و دانستن اين واسطه‌گي، درد ندارد؟
به متن نمي‌توان نگريست، نوشته نگريستار نمي‌شود،‌ به نگاه در نمي‌بندد، چه مي‌گويي به نوشتار دل نبستن، متن اعتماد بر نمي‌دارد، آفريده‌تر از هر آفريده‌ايست و مي‌گويم تكرار. تو را به جاهاي تكراري كشاندن، محبوب من !‌،‌ تمام جاهاي زمين هستند براي دوباره بردن و تو مرا با ديگري برمي‌گرداني، مي‌بري، مي‌چرخاني و همان جاها با چيزهاي جديد به نمود مي‌آيند تو مي‌خواهي از جاي نگاه من ( آنان) به اين چيزهاي در دوباره بنگري، ديدن چيزهاي غايب.
بگذار چند روز بگذرد. براي خيس خوردن كلماتي را گذاشته‌ام. نمي‌توانم يكهو بريزم. مي‌آيم.

صداي پنجره كافي نيست


سي‌ويكم شهريور هشتادوپنج
امير

Tuesday, September 12, 2006

نامه / از دشتان‌خواری / شهریور هشتادوپنج

زمين – زمان --> الف " تا " ي " ؛ از " الف " تا " ي "

فاصله در تمام حروف رسم مي‌شود.


پاره‌ي اول

در زمين ديگر، زمان ديرگذر، به سايش و فرسايش مي‌شود. و سكوت واژه‌هاي از چيزها آمده كه در اطراف با زياد بود ِ زمان يا بيش‌آورد زمان هجوم مي‌آورند در خلاء چيزهاي قديمي، در ذهن‌بسته كه چشم مي‌نواختند از حروف آشناي پوسيده‌شان، و همان " ذهن‌بود" ‌ِ بافت گسترانده در تمامي نحوه‌ي آن‌چه بود زمان – زمين، - زبان آشناي مادر – كه اين انباشت چيزها در زبان ديگر نام برداشته، لمس زمان را در زمين ديگر چنين سخت و تلخ‌آور...– نقطه‌اي كه در دهانه‌ي مخروط، خالي مي‌ماند؛ فعل را از ادامه باز مي‌دارد در كانون آينده و به مصدر مي‌رهاندش-

" شايد فكر كردن نيز ، درست چيزي باشد شبيه ساختن جعبه. در هرحال تفكر، كاري دستي‌ست...
دست...
تنها آن موجودي كه سخن مي‌گويد،‌ يعني تنها آن موجودي كه فكر مي‌كند، مي‌تواند دست داشته باشد و در كاربرد و عمل كار دستي فرا آورد... كار دست تنها گرفتن، چنگ زدن يا كشيدن و هل دادن نيست؛ دست مي‌رسد و دريافت مي‌كند – و اين كار را تنها با اشيا نمي‌كند، بل با ديگر انسان‌ها نيز چنين مي‌كند.
دست... نگاه مي‌دارد، حمل مي‌كند، رسم مي‌كند و نشان مي‌دهد... " - هايدگر
-  و انگشت‌ها... انگشت‌ها... كه دورند و چقدر در دستهاي سارتر از انگشنهاي كيركه‌گور و لب‌هاي هايدگر !-

و صداها در اين همه‌خواني چيزهاي جديد با نام – چيزها از نام مي‌آيند، چيزها اويند– هاي تازه به نگاه مي‌خوانند، به حرامي هيز نگريستن در زهدان، زهدان واژه‌گان از زمان – زمين ديگر دهان گشوده به بلعيدن " الف" تا " ي "‌، در نابه‌هنگامي صورت‌هاي همان و گردواج هاي در بستر ديگر به هم آمده.

واصطنعتک لنفسی (س طه)

I should so like to hear about his death. What did he say in his last hours? We were informed that he died by taking poison, but no one knew anything more.


- PHAEDO by Plato -


ساختن در ماضي شكل مي‌بندد.
در زمان – زمين بعيد و براي سكونت : او در ... يا ... در او.
سكونت در چيزي يا چيزي در سكونت؟
ساختن، ساختن عمارتي براي سكونت توي ماضي در حال من
ساختن، ساختن بنايي براي سكونت من حال در گذشته‌ي تو
من گذشته در حال تو
حال من در حال تو
و حلول -> در چيزي جا گذاشتن، دميدن در چيزي <- خواندن نام / به نام خواندن

بلی قادرین علی ان نسوی بنانه (س قيامة)

(چنانكه مي‌دانيم، از نقل قول مي‌توان براي هر مقصودي – حتي گاهي براي اثبات عكس آن‌چه متن اصلي مي‌گويداستفاده كرد. زيرا اگر متوجه نباشيم، حتي سخني كه با نهايت دقت و امانت نقل شده، وقتي از بافتي كه در آن جاي داشته بيرون كشيده شود، ممكن است معنايي دهد بكلي غير از آن‌چه در اصل مي‌داد. – آغاز فلسفه، گادامر)


پاره‌ي دوم

نشاندن اين واژه‌ها در جاي‌ها اگر كلمه‌ايم، هستي. شكستن قفل، دريچه‌اي كه در تاريكي دريچه‌ي ديگر باز مي‌شود: دايره‌اي در دايره‌ي ديگر.
رمز عبور ديوار را مي‌شكافد از صدا يا نشستن حروف در مكعب‌ها.
نوشتار صلب در خود نمي‌جنبد.
گودال تارفضاي گوري‌ست از تكرار.
ازپيش‌خواني
در آينده‌ي كلمات بسته شده از آن‌چه بود كلمه.
نوشتن فارغ نيست
نام‌هايي هستند كه از مردگان نوشته مي‌شوند.
در رسيدن به كلمه‌اي كه برج را مي‌سازد، كلام آخرين اجتماع بررس كلمه‌ي در بند يست از هزار چهره‌ي نوشتار.
كتابي نوشته خواهد شد. كتاب نوشته شده ازپيش‌خواني شده بوده در چاه
نوشته در گذشته عازم است.
حروفي از تمام زبان تكراريست. حروف تكرار زائل مي‌شوند، بلعيده مي‌شوند. كتابي نوشته خواهد آمد.
كتاب بي‌فاعل فعلي در رسش انفجاريست كه آبستن نيست.
برخواني مردگان، براي نوشتن آن‌ها... تن‌ها...


پاره‌ي سوم

در حركت از كل به جزء، كل در جايگاه پيش‌فرض پذيرفته شده‌ي ذهني‌اي واقع مي‌شود كه هدف نهايي اين حركت (استفهامي يا استنتاجي) و روح مسير ‌آن است و در نهايت تمام اجزا با هماهنگي اندام‌واره در رسيدن به آن كلي در كنار هم مي‌نشينند و درين فرآمد تنها، چيزي مورد تاييد قرار مي‌گيرد تا بررسي و تحليل.
اين روش – كه به نظر مي‌رسد، روش آلي (اندام‌گون) در نظام فكري انديشمند يوناني‌ست – بي‌شباهت با آن روشي نيست كه انديشمند ديني با استفاده از همان به همان مي‌پردازد، مفهومي كه با تكرار در خود، بر خود صحه مي‌گذارد. زاويه‌اي كه نظام منطق ارسطويي مورد هجمه واقع مي‌شود.
اما،
بازگشت،
آن‌چه از فضيلت در مفهوم به ذهن مي‌نشيند،‌ در اين زبان (فارسي)،‌ اكتسابي‌ست، و آرته آن‌طور كه گفته شد، به عنوان يك كل،‌ كه گفتني‌ست جزيي از كليت هستي‌ست در نگاه افلاتوني،‌ اكتسابي نيست و نمي‌تواند باشد چه مركز تغذيه‌ايست براي آن‌چه كسب مي‌شود در تجربه‌ي اخلاقي. حتي به نظر، گرفتن سانواژه‌اي چون -
Virtue
(moral goodness of character and behaviour – Longman ; a particular moral excellence – Webster)

-
در زبان انگليسي هم معناي مناسبي براي كليت مفهومي كه در نظر انديشمند يوناني‌ست،‌ افاده نمي‌كند. نكته‌ي قابل توجه در بازانديشي تئورياي فلسفي افلاتون توجه به كانون ايده (idos) يست كه محور و بن‌مايه‌ي انديشه‌ي افلاتون است در تبيين كلي‌ي هستي. در نگاه افلاتون، پيش‌ترين مرحله‌ي فكري از فرض قطعي ايده بهره‌مند است.
كمااينكه اين نوشتار – هر نوشتار؟ يا نوشتار؟ نقطه‌ي تمايز نوشتار كجاست؟ - خود حاوي اين روش هست :

پيش‌فرض : نشان دادن حاكميت يك كل و محوريت اين هسته بر بناي نظامي استنتاجي– استفهامي بر آن.

در نگاه پيشا سقراطي، كل‌واژه‌اي چون آرخه در كانون نگر انديشمند هسته بود.
نوشتار ساخت‌يافته در جستجوي معنايي‌ست. بازگشايي معنايي يا به طريق آوردن مفهوم از درك متقابل : انتزاع اشتراكي، در ميانه گذاشتن كلمات (جايي‌كه ايده پا به ميان مي‌گذارد در بستگي‌اش با نوشتار. در تماميت اين نگاه چون منشوري بازتاب كلياتي‌ست كه در اين‌جا لوگوس)
برداشتن ساخت از نوشتار : انتقال محور سكونت از مخاطب به متن. هنگامي‌كه متني در متن يا متون ديگر سيل مي‌كند آيا انتساب " اثر تاريخي" بر مي‌دارد ؟
در بازانديشي‌اي از اين جنس، اثر – نوشتار از واسطه‌گي في‌حدذاته جدا مي‌شود به دام تاويل. ( هراكليت – هگل – هايدگر / رئوس مثلثي ديالكتيكي)
كل‌واژه‌اي كه تماميت هستي‌ست در نشانه.
در نشانه،
اثر ادبي يوناني تجسد ذوات ايده‌ست در خدايگان و تماميت‌اش در زئوس. نظامي هرمي كه خدايگان اهرم‌هاي واسطه‌اند.
اثر هنري – پس‌مانده‌هاي هنرهاي تجسمي، تن‌واره‌ها – به تن مي‌پردازند به نازك‌ترين شكل نگاه.
زواياي سه‌گانه ساخته مي‌شوند در اين تركيب با انديشه‌ي يوناني.

)نوشتار مشكوك،‌ بي‌شباهت نيست. تمام اين متن به خود مي‌پردازد، به قصد؛ و قصد عزم در گذشته دارد، چون‌آن كشتن.
ساخت چيزها را آوردني‌ست، مانند مشتي كه فراچنگ مي‌آورد.
گور خواست ساخت دارد، باتلاق فربه‌ايست)


پارنوشتي بر پاره‌ي دوم

نامه‌اي كه به درگذشته نوشته مي‌شود در خواست واسطه‌گي‌ست به در گذشتن.
اعداد اندام رسم‌اند.

به چهارده مرداد هزاروسيصدوشصت‌ويك و هيلا، براي مجلد اعترافات، ازدشتان‌خواري
شهريور هشتاد و پنج

Tuesday, September 5, 2006

تجآواز

فاستقم بما امرت
- س هود -


به در سيب بن انگيختم ات
به در آن جا که درد زه گرفت مادرت را
به رسيدگي ت.

محبوب من
بگريز
بر خوش آگنده ترين بوي ها
چون غزالچه اي !

- غزل غزل هاي سليمان -


" تجاواز"
- تج : تج در کنار استخوان ها مانند تجرد، تجميع، تجربه، تجسد، تجدد و.
اواز : آوايي از؛ شبيه آب از، آونگ، آوندگان، آ باز و. -


زانو ميان پنجره
به هيکل مي افتد
آواز اورشليم ديواريست
صاعقه کش برده
ناتور کوهان من
ستون خيمه و دريا

من از قبول قبله چرخيده ام
به قلب قافله
گنبد حرام
قسمت به مسجدالحرام ببر
که زه مي زند ميان قفل
دخترک شير از نگاه قلعه
قاتل
غزل براي سليمان مي خواندو
سيگار لب مي مکد
ام ( نون ) شب تم آ – م آ ( ي ) س مان به چهارده شمع
خون نيزه بلاگير است
عادت ماه به آب مي ريزد
" اين کيست که چون صبح مي درخشد؟ "
قايق تمام تو را و ستاره کج
قطبي مي جود
قائم براي نجات من آورده اي !
غسل و قفس
کليد توي قبر پيراهني ست
که غرق شد
حال قصاص
قلاده دور گردن قلم

-
رام از باغبان نمي شود اين سيب
تور و تنور مي شود اين سيب
گوي خيسي مي زند از تاب
تاک عبور نمي برد اين سيب
-

نمي دانم کجاي دايره کافر ايستاده ام
غار خال جهان نيست
حرا مي ندارد
روز- بهانه ي من – صور مي برد
دست کف ندارد پاي حجاز
بر روي شانه اي که
غار
غربت ميان عنکبوت و کبوتر
کلاف گرفته
قاطي چراي حنجره
قل ديوانه آورده اي
قل ديو ! آيينه آورده اي
ديو آيين ايل آورده اي
دي ويل
فر دي شکاف
قل دي !
مهبل ... ابل ... جبل ...

گستاخ واژه ام از خواب، آب حيوان مي آورد
چشم خفاش از خاله هاي سياه پر مي درد
قاشق ميان لگن
قصاب کرم مي برد
اين سر از پهلو مي ( گودال قافيه کافي ) ليز

- جوگندمي ست صداي خاطره
توي گم اند نگاه ابر( و ) هاش
اسبي که يال ندارد به پشم هاش آويخته
لب مي زند دهان غنچه به ارتکاب هاش – رکاب هاش
شب – اب زخمي ست
گره به کروات سفيدي ست که نيامد دور
کوه طاقت کتاب ندارد
شبيه حوصله مي ترکد
گاهي گرگي که در چشمهاش زنداني ست -

مقام شاهد از لبه پرت
قسم به کشت
يار مي شود
آلت
کم - ان
آهسته
کمي تر
امروز تير به تعويق
- مرگ ؟
- هان !



به عين القضات همدانی و مهدی تولايی، برای مجلد اعترافات، شبان امه
سيزده شهريور هشتاد و پنج