Monday, December 4, 2006

مجلد اعترافات / به کردگدن‌باز بایزید بسطامی



1907

در آوريل اين سال، آپولينر خانه مادري را ترك مي‌كند و آپارتمان كوچكي به اجاره مي‌گيرد. در همان حال با يك نشريه هفتگي همكاري حرفه‌اي و غير ادبي دارد كه كمك خرجي از آن‌ مي‌گيرد. نياز مالي شاعر را وا مي‌دارد كه براي يك ناشر مخفي، دو رمان كوچك شهواني بنگارد، كتابهايي كه زير پالتو خريد و فروش مي‌شوند.


1911

روز هفتم سپتامبر آشنايي‌اش به يك جوان بلژيكي به نام ژري پي‌يره منجر به بازداشت شاعر مي‌شود. بازپرس بر آن است كه او در سرقت چند مجسمه از موزه‌ي لوور با پي‌يره كه اكنون فراري‌ست همكاري داشته و همچنين مظنون است كه ژكوند را عوض كرده باشد !


26 اوت 1880

يك زن جوان لهستاني، بيست ساله، كه پدرش اتاقدار پاپ بوده‌ست، در شهر رم پسري مي‌زايد كه پنج روز بعد، به دنبال گزارش قابله،‌ تولد او در دفتر شهرداري ثبت مي‌شود. زيرا مادر مي‌خواهد ناشناس بماند. قابله كودك را با نام و نام‌خانوادگي دولچينگي گيوم آلبر به ثبت مي‌رساند.


1901

كوسترو ( لقبي كه دوستان به او داده‌اند ) چند شعر به خواهر يكي از رفقا تقديم مي‌كند. وي ليندا مولينا نام دارد،‌ دختري‌ست هفده ساله كه فريب شاعر جوان را نمي‌خورد.


- از : گيوم آپولينر در آينه‌ي آثارش، پاسكال پيا / ترجمه سپانلو -




سر و ته گشاده
به کرگدن‌باز و بایزید بسطامی (اوژن یونسكو)


از خود دزديدن و پنهان كردن شبيه بزه همين است كه دستم را به آب اعتراف مي‌برم. دو ماه سوداي به شجاعت نوشتن ايستادن را دست و پنجه آزمودم و به انديشه‌ي آن‌چه " خلاصه مي‌شوم توي دهان بي‌بزاق و نوشتن چيزي شبيه همين بايد باشد، چيزي شبيه خشك شدن از آب، سفت شدن در عضلات بي‌خون، مچاله‌گي."
دست كشيدن و نوشتن، با ديدن و نوشتن، برايم آوردني‌ شده وقتي نور مي‌آيد و مي‌بينم آن‌چه مي‌نوشته‌ام از آن مرزي بوده كه در ذهنم بر آن‌چه دست كشيده‌ام گذاشته بوده‌ام، و اين نوشته‌ي آخر و آن حرف‌هاي آن شب كه گفتي، چهره‌ام چنان مچاله مي‌كند، هنگام خواندن كه گاهي فكر مي‌كنم، جذام صورتم را افتاده و دست مي‌برم.
بيماري‌‌اي كه توي نوجواني هست، و توي هسه، پنج سال پيش با هم مي‌خوانديم توي دميان و بهتر توي بازي‌ي مهره‌ي شيشه‌اي و بيشتر توي نرگس و زرين دهان، هنوز توي خوابهايم مي‌آيند و اين از چيزهايي‌ست كه توي اين خطوط آوردني‌ست.
ديگر كه برايت دير مي‌نويسم، مي‌خواهم اين چيزها تلنباري بياورند توي خونم و تا يكهو بريزم، بريزاني‌ام.
و كه "نوشتار اعتماد بر نمي‌دارد" گفته بودي كه مرا مي‌برد به سخت دست بردن،‌ اما خيلي فكر كردم به چيزي از جنس اين اعتماد، و يادم آمد دختركي را كه هنوز به برف خيره‌ست و كسي كبريتش را نمي‌خرد.
- نوشتن من رسم ندارد، اخته‌ست، مي‌خواهد چيزهايي را بگويد كه نمي‌توانم با صدايم برايت بگويم، تو مي‌گويي بنويس و من مي‌نويسم، به اين نوشتن اعتماد ندارم، براي همين فكر مي‌كنم مي‌فهمم وقتي آن جمله را مي‌گويي، يعني چه ! اما روي پشت همان كاغذي نوشتن كه تو نوشته‌اي، دست بردن به نزديكي‌ي دستان تو، آن‌چنان است كه انگار دست‌هايم را ها مي‌كنم، و يا اين نوك‌تيزي‌ي خود-نويس‌ات، خونم را مي‌ريزاند از نوك انگشتانم و چنان كرختي دارم كه گاهي فكر مي‌كنم از نوشتن مي‌فهمم و از اين‌كه به نوشتن‌ ام گفتي، چقدر نزديك‌تر مي‌نشينم به خودم. اما نوشتن من رسم ندارد، و اين را مي‌دانم، براي همين بايد چيزهايي را آماده كنم توي ذهنم،‌ فكر مي‌كنم تو اين كار را نمي‌كني، فكر مي‌كنم آن‌هايي كه مي‌نويسند اين كار را نمي‌كنند، دستشان رقصشان است روي قلم يا قلمشان دست‌ياز رقص‌شان مي‌شود بر كاغذ همين است كه طول مي‌كشم، كه عرق مي‌ريزم، كه خسته مي‌شوم و رها مي‌كنم و با حذف خطوط چهره‌ات و با حذف صدات -


دوست مارماهي‌ي من

آن پسرك چشم تيله‌اي سبز را به يادت مي‌آيد توي رديف اول كلاس كه مي‌نشست، آن وقت‌ها كه تازه بود دوست داشتن و خيلي تازه بود، و موهاي حنايش را و پوست برفش ؟
و آن چشم‌هاي سبز اميد دوست داشتني‌ي چاق ِ‌ روشن را ؟
اينكه چه‌قدر دل مي‌خواستم به دست كشيدن بر آن چهره‌ي سيم‌آب گون آن ثمين و در سوختن خواستن به بوسه غرق كردن آن چشمها و گونه‌ها و لب‌ها با داغمه زده لبهاي پر شور نوجواني‌ام را همه‌ي اين سال‌ها از تو پنهان كردن و توي اين سال‌ها به از خاطر زدودن و انكار كردن‌شان كوشيدن... يادت هست به خطوطي از نارسيس و گلدموند هسه كه مي‌رسيديم، مي‌گفتي اين همه آشفتگي‌يِ چيست، و من فروخورده، چهره‌ام را گم مي‌كردم تا بگويم اين داستان شور بي‌نهايتي دارد از عشقي كودكانه كه حسرت تجربه‌اش بر دلم مانده،؟ پنهاني‌ي تو زير نگاه گرفتن آن پسر و داغ شدن را يادم مي‌آورد هسه، و پنهاني‌ي تو در گوش زمزمه كردن با او كه نمي‌دانستم چه مي‌خواهم بگويم‌اش جز آن‌كه عشق پاك بي‌مصداق است وقتي آن ِ من به جنبش مي‌افتد به فشردن و نوازش آن ديگري يا آن ِ ديگري، و زجر خود خوردن‌ام از آن همه درد گرفتن وجداني كه با ترسي مدام از گناه، آخته و گداخته به دشنام‌ و نفرين مي‌نشست.
يكبار هم مي‌گفتي فلوبر وقتي از مادام بوآري مي‌نوشت، توي هر چند سطر مدهوش و رنگ‌ريخته مي‌افتاد، و من خنديدم به استهزا اما حالا مي‌بينم ديگري‌ي فلوبر بوده كه آن‌طور به قامت مادام بواري كه مي‌ريخته، لرز گرفته از خودش مي‌رفته و از او و مي‌فهمم از به ياد آوردن انتظار آن شبها تا صبح‌اش چشم‌هاي برق سبز او را دوباره ببينم و بپايم‌اش و فكر كردن به تو كه اين دگرگوني‌ي رنگ و هيجان سينه‌ام را مي‌فهمي؟ دارم تمام تلاشم را مي‌كنم تا آن لحظات انزجار از خودم را همانطور به خاطر بياورم، و متلاشی می شوم، بعد از اين همه سال و او را كه مي‌دانستم خواهري دوقلوي خودش دارد كه چنان شبيه اوست كه... و مي‌بافتم توي خودم كه دارم به آن ديگري كه خواهر اوست نگاه مي‌كنم و ستايش، وقتي به او و مي‌خواستم زن- دختري توي اندام آن پسرك و توي چشمهاي آن پسرك تا زجرم كم بيايد از چنگ انداختن به بار اين درخت و بي‌وفايي‌ام را نداني، بو نبري !

( ميان‌بند
آن‌جا كه زمان انديشار مي‌شود، در بوده‌گي به فهمش مي‌آيد، و آن‌جا كه سوژه خود را مي‌كاود، در زمان‌بوده‌گي را به شهود مي‌خواند، انفعال در نهاد يا پيوستگي سوژه در زمان از محض‌بوده‌گي مي‌ريزد و در كنش مي‌آيد با دريافت و اندريافت در زمان بوده‌گي‌اش و از اين اتصال به در پيوسته‌گي هستي‌ي نهاد به فهم مي‌آيد.
نهاد، در كنشي كه واكنشي انفعالي دارد، هستي را در زمان به خود نسبت مي‌دهد و اين نسبت از درون به درون اسناد مي‌شود، اين جايي‌ست كه پرسش از خودي كه اين اسناد را به تناسب مي‌كشد، رخ مي‌نمايد. )

نمي‌خواهم داستان بگويم، مي‌خواهم بداني براي همين هربار كه مي‌توانستم كنارش بگيرم، دستهايم را به دستهايش برسانم از شرم مي‌شدم و از هراس و صداي ضربان‌ام را در خودم تكرارش را كه مي‌كوبيد مي‌خواستم پنهان كنم و نمي‌توانستم و مي‌خواستم توي‌ همان حال جايي صورتم را قايم كند تا آرام بگيرم به اين انديشه كه ديگر نمي‌بيندم و تو تمام اين حالت‌ها را و تمام اين دلهره‌هاي از جنس استاندال و بالزاك را بهتر از من مي‌شناسي – نوشته لو نمي‌دهد، پنهان مي‌كند، نقاب مي‌گذارد، از دسترس خارج مي‌كند. مي‌خواهم افسونت كنم، به تنگ آمده‌ام از اين افسون شده‌گي مدام كه از كهرباي چشم‌هاي تو از دستها و صدات ديوانه‌ام كرده در سكوت و خودخوري و آن‌قدر ويرانم كرده‌اي كه ... –


+ تکانه

نامه، جزیی از من است، حاشیه‌نویسی نمی‌خواهد، می‌خوانم وقتي اما حاشیه می‌زنم، انگار بخواهم آن تکان‌های ابتدایی را به خاطر داشته باشم، که گاهی‌که دستم به پاسخ رفت، به یاد بیاورم. در نوشتن چیزی می‌گوید کلمات را خام به دست ندهم، در گوشه‌ای از خاطره‌ام بیانبوهم، مثلن "زدارکامگی" را جایی یادداشت کرده‌ام، توی خودم، که یعنی آهرمن و اینکه این هرمن چقدر شبیه حرمان است.
نامه، جزیی از من است، هستند نامه‌هایی که پاره‌شان کرده‌ام، در من نامه پاره‌اند و حذف نمی‌شوند؛ چقدر کوشیده باشم به دور انداختن؟

مثلن:

دوست عزیز
نوشته‌ات را خواندم و بی‌وقفه و گمان، پاره‌اش کرده‌ام و سوزاندم. از آیین تدهین و اعتراف نمی‌دانم و نه برای این، که بهتر بگویم تا نام‌ام را از همه جا قلم بگیری. و ...

اما اینطور می‌خواهم او را به وازدگی نگذارم در انتظار پس‌نوشت یا واپس‌نگاشت، اويي كه از من و در من است و توي همه‌ي اين سال‌ها.
فلوبر مي‌گويد "دنياي همسال ما آنقدر خالي‌ست كه با يك جمله در هم‌ مي‌پاشد".

+



وال بزرگ

به خود دست بردن، از خود كندن، از خود كاستني‌ست؟
اعتراف،‌ وجه انتقادي دارد؟ كرانه‌ها را بر مي‌دارد و كران‌هاي جديد مي‌گذارد؟
مي‌توان يا چگونه تا ازين چنگال در گذشته‌ي تبار كلمات رهيد؟
انديشه بي‌عطف به تاريخ آن و بي‌عطف به تاريخ سوژه در كجاي ِاتفاق مي‌افتد؟
به اين فكر مي‌كردم كه در ارتباط اين گزارش زمانيِ درگذشته دستهايم به پاهاي پسرك، به اندام پسرك كه مي‌رسد در خودم كه دقيق مي‌شوم و در چهره‌ي از زمان ريخته‌ي پسرك، مي‌بينم كه در گونه‌اي از حالاي خودم، او را كه در آن ِ ماضي، حك شده را مي‌ستايم و مي‌نوازم چنانكه او انگار ديگر از او نيست، جز از من نيست، مي‌خواهم بگويم چيزي از جنس به‌يادآوري‌ي افسونگرانه‌ي دل‌پريش ( نوستالژيك) نيست انگار از گونه‌اي ديگر است، از در ديگر، شبيه شعر كه مي‌گويي، تصوير از درون به درون گزاري‌ست كه در منطقي دروني، خود را مي‌كاود: كاهنده و فزاينده.
دوباره دارم زبانم را از دست مي‌دهم، گفتم نوشتن‌ام رسم كه ندارد، رسمي از ترسيم تو را به خود مي‌گيرد، مثل در سايه‌گي. نمي‌دانم كجاي اين كار ايراد دارد كه جمله‌اي از زبان ديگري، شاعري در زبان – زمان ديگري بردارم و مدخلي‌ش بگذارم به نوشتن با تفاوت در اين زباني‌ آوردن‌اش. چيزي شبيه تمام اين سال‌ها كه توي حرف زدن، توي نگاه كردن، توي راه رفتن در سايه‌ي تو بودم


+ تكانه

نمي‌دانم دگرديسي به توان كه مي‌رسد، تكراري‌ست؟ يا دگرديسي مضاعف چيزي شبيه كاهش و فزايش هسته را در خود دارد؟
گره خوردن و تكيده‌گي :

" از اين روست كه اين بدتر از رنج‌هاي من نبود
اين سوراخ شايد كشنده و پنج‌پر
اما بدبختي مرموزي كه مايه‌ي هذيان من است
بسيار بزرگتر از آن است كه هيچ روحي از آن گريخته باشد" ( گيوم آپولينر)

آن تركشي كه به گيج‌گاه، خليده
آن خرده آهن ...

+

( و انگار بدم نمي‌آيد اين‌جا بگويم شما ) .



سروته گشاده به كرگدن‌باز و بايزيد بسطامي (اوژن يونسكو)،
برای مجلد اعترافات،
آذر هشتادوپنج

Tuesday, November 28, 2006

آذر / پراکنده

خفه خون آذر .


می خواهم به عقد یک کلاغ در بیایم تا با منقارش توی ام را در بیاورد

Sunday, November 26, 2006

به یحیا

انگشت را به خود كه بگيرد
اشاره تنها بر خود جايز مي‌كند
و اين نهايت تواضع اوست



- پرويز اسلامپور -
( شن پخته در خواندن، دست‌هايم را به ديوار مي‌آويزم و خزه )

Tuesday, November 14, 2006

نامه / فارسی / دفتر سفال


معشوق با عاشق گفت بيا تو من گرد؛ كه اگر من تو گردم آنگاه معشوق در بايد و از معشوق بكاهد و در عاشق بيافزايد و نياز و دربايست زياد شود؛ و چون تو من گردي در معشوق افزايد. همه معشوق بود عاشق ني، همه ناز بود نياز ني، همه يافت بود دربايست ني، همه توانگري بود و درويشي نه، همه چاره بود و بي‌چاره‌گي ني.
رساله "سوانح" – احمد غزالي



فارسي مي‌آوردم تا كشيدن تو بيرون از تو نشاندنت من را به جا و آن‌جا نشستن، فارسي از تو، من را مي‌خواهد و تا در كانون من بنشاند تمام نگرگاه‌ات را، من مي‌شوي و من را در باززايي مدام حجم مي‌دهد. فارسي كانون دارد در شعر و كانون دارد در ادبيات به درنهادي (در سوژه‌گي) و "من" را هلاك نمي‌كند، تو را مي‌آوراند تا من و در من و از تو مي‌گيرد و در من مي‌افزايد و تاريخ دارد و در تاريخ‌اش " تو" را هلاك مي‌كند و من را زياده مي‌كند و مذكرگويي مدام دارد در عشق و در هلاكت آن.

دو-


آقاي عزيز!

پرسش شما دو گونه است، اول آن‌كه با كدام زبان مشترك مي‌توان از داستان و رمان سخن گفت و سنجيد؟ و دوم آن‌چه من ازين پرسمان بيرون مي‌كشم : كدام رمان، كدام داستان؟
او مي‌گويد آن خواندني دارد كه مرگ مرا نمي‌آوراند، كه مرگ ديگري را مي‌آورد و من خود را در آن مرگ جايگشت مي‌دهم و تو مي‌گويي نمي‌فهمي، مي‌گويي او دارد از ادبيات درباره‌ي ادبيات مي‌گويد و از رمان به رمان مي‌نگرد و تو مي‌گويي برايت گنگي‌ست.
تو مي‌گويي آن خواندني دارد كه از درون به درون مي‌چرخد دور هسته‌اي كه صداها را مي‌آوراند كنار هم مي‌نشاند و سازه مي‌گسترد در طول يا عرض، كه در زماني دروني خط‌كشي مي‌كند و در زماني دروني روايت دارد و شكست يك روايت، شكست درون روايي‌ست كه ارجاع از و به بيرون ندارد، و شكست نيست در اين نگر با آن‌چه از شكست در تعريف است. تو مي‌گويي با نگاه از به نه در ادبيات، نگريستن و با نگاهي از پساساخت‌گرايي آمده.
(در بازنويسي، شاعر دوباره مي‌شود و براي دوباره شدن به همان دست‌ها،‌ دست مي‌كشد تا بازگردد، حذف نام را به علاوه كند و اضافه‌ي حذف را بردارد. بازنويسي از ديگر ريختن است و از دوباره نيست هميشه، آمدن است و دست بردن است و مقام ديگر را در آن مقام قلب كردن. آن‌گاه كه باز ريختن از كاهيدن پيشي بگيرد، نهاد سر مي‌رود و مناجات در تكرار تكريم و تحقير سوژه بار مي‌گيرد در گونه‌اي از ستايش:

"او می‌آید
می‌آید او وقتی
می‌آید تنها
پر می‌شود همه‌جا
از تنهایی
دیدن او می‌شود
عشقی که همیشه‌ی تنهایی‌ست
و رویایی که تو بنشینی و از
رنگارنگی
رنگی
بشکوفی"
- حسين مدل

اين‌طور،‌ نوشتن برنهاده‌ي خواندن است و بازخواندن است و پيشيني‌ی خواندن نيست، از پيش‌خواني شده‌ايست كه به دست مي‌ريزد و در هلاك، اگر ايده‌ي كلمه، واسطه‌گي‌ی آبگينه‌اي باشد،‌ خواندن را در كانون خواندن مي‌تاباند.

"چه‌گونه
نمي‌دانم،
به چه بگويم‌اش
گاهِ هنوزي
كه
كلام‌ام نيست"
- خوان رامون خمينس-

نوشتن ِ خواندن و آنكه خواندن، نوشته مي‌شود در حبس)


سه –

دست از ارتكاب مي‌نويسد و دست از دژم‌خواني خود به رسش مي‌رسد و خود را مي‌پايد به نريختن، در آستانه نگه مي‌دارد و در استعاره‌ي ماندن در صلب و نه شار شدن جيوه در آن ِ زه. و دست ارتكاب نگه مي‌دارد و تاب مي‌آورد و نمي‌خواهد از القاي تمام شدن... از القاي ريخته‌گي و از تمناي باكره‌گي‌‌ي ماندن، ريختن...
دست از آغاز مي‌پريزد، از در پيدايي مي‌ترسد، از آغاز مي‌گريزد همان‌گونه كه از انجام و در اين توالي، تداوم ِ بودن مي‌جويد، استمراري‌ي ِ هم‌آن بودن در دل‌هراي ديگري شدن،‌ مرگ ديگري‌ي من و نه باز خاك‌سپاري‌ي پُرفَرّ.
نوشته اما مرگ را زودآورد مي‌خواهد، ديگري شدن مي‌خواهد در جاي ديگري‌ي خود كه در خود انباشته و در آستانه‌ست، در آستان مكش ديگري كه دست مي‌برد به دست همان نوشتار شده در خطوط، خطوطي كه از دست ريخته، از رگ و از خون ديگري‌ي پنهان پناه گرفته در نويسش.
نوشته اما مرگ را زود‌آورد مي‌خواهد آن ديگري‌ي ِ دست را كه به ريختن آمده به ارتكاب و فريب خورده آمده به جستجوي ديگري شدن دست برده و شكوه فرجام آفريده، فَرِّ خاك‌سپاري خونِ اساطيري‌ي ِ واژه‌ي نهاد. فَرِّ گريخته آوردن، بازآوري‌ي همان. اما به فريب، چه در خود " من" را مي‌ايستاند به تماشا مي‌كشاند، مي‌انبوهد و در عطف مي‌نشاند، در هسته، در هستي‌ي ايهامي‌ي ايده‌ي كلمه – اسطوره‌ي آغاز و كلمه‌بوده‌گي – و تمام مي‌كند تا دوباره بيآورد، تا دوباره بنشاند به فريب در باززايي و بازآوري، اما نمي‌تواند حروف مرگ را جابه‌جا بيآورد و حروف من را و در اين باززايي خود را مي‌گشايد، دست‌خوانده مي‌شود و طرد شده در جايي به خود انديخته، به خود آويز، به خود انديشار...


چهار-

خواست از فراموشي در مي‌گذرد؛ در بود بايد نشستن،‌ افاده مي‌كند (مي‌خواهد).
- فر – آ – نه – هوشي، بي مرگي‌یِ بزرگ
- آن‌چه به فراموشي مي‌سپارد،‌ مي‌گسترد در ديگرگوني‌ي همان. همان، در همانه‌اي گونه شده از شكل به باز مي‌نشيند و دوباره‌گي ياد مي‌آوراندش در ياد به مه‌گونه‌گي، چونان چيزها كه در خواب مي‌آيند از همان و از آن مي‌ريزند به در بيداري و زمان مي‌شود.
- كلمات به در بوده‌گي، فرآموشي ياد- اند به گستراندن دم از انديشه در شده، يا بازگشت را به تعويق (پرانتز) انداختن؛ و به اين فرِّ گريخته افكندن زنجير،‌ بازي مرسوم را به بي‌انجامي هميشه كشاندن در دايره‌هاي تك مركز.
- احساس چيز- بوده‌گي در انداختن خود است به قاب اين زنجير در به هم موقوف كردن خواب – بيداري، يا گريختن از به ياد آوري فر همان.
- ارتباط، اين‌هماني چيزيست كه در ياد بوده‌گي اش به كلمه ريخته و ابرگر در اين به فرآموشي، سياهِ فربهي‌ست كه به از ياد ريخته‌گي يا در بي‌شكلي نامتعين.
- گاهي كلمات ريخته آلتِ رسم‌اند،‌ چونان ابرهاي ريخته از انتزاع و بر بوم. رسم،‌ اعتراف مي‌كند،‌ اعتراف در بازگزاري، و در باز- گزاري خواندن- نگريستن،‌ به ياد سپرده مي‌شود در استمرار.


پنج

تنها با ديدن، شنيدن، نوشتن بافتار يك ساخت وامي‌كاود، و تمام زيرنهاد آن ساخت بازمي‌نمايد. اين بازنمايي در رسش خود نياز به برداشت تصاوير انتزاعي‌ی گسيخته‌اي دارد كه در بازخواني به يك‌ساني ميل مي‌كند در دركِ سازه‌اي همگون كه التزام آن هسته‌ست در بازانديشي و رسيدن به برساختي هماره كه تاييدش مي‌كند، تاييدي به خودبسنده‌گي كه همبوده‌گي‌اش در آن انديشه، به خالي كردن‌اش مي‌پردازد از آن ساخت با قوام آن در گذشته‌ي انديشه، و در گذار زمان، اين بسنده‌گي،‌ خود را مي‌افزايد تا سو‍ژه را به ساماني مي‌رساند كه برساخته‌ايست از سازه‌هاي پيشين.
برساخت‌هايي كه به انسجام نمي‌رسند در رسش، از كالي مي‌ريزند به دور ريختن يا تل‌انباري تا در لحظه‌اي ديگرگون شده،‌ ازين انباره‌ي نيم‌سازه‌ها در سامانه‌اي ديگر، بازيابي در تداعي پيدا شود بي به‌ياد‌آوري آن‌چه در گذشته‌ي آن اسكلت زنداني‌ست. در اين نگر، تمايز، در همبستگي اجزاي تنها ناهم‌گون به سبب از ياد ريخته‌گي،‌ اخته مي‌ماند.
آن‌چنانكه انديشه در بازپردازي‌ي تكه‌تكه در پاره‌هاي زماني، گونه‌اي پيوند مي‌كاود، به بستگي مي‌كاهد در هواداري آن جهش (تداعي) ابتدايي و اينطور قرار يافتن مي‌كوشد به انكار گسيخته‌گي – كولاژ – تا خود را در بازبسندگي آرام كند.
بسته‌گي يا پيوسته‌گي -‌ چونان نوشتار كه آوازش در استخوانِ پيشيني‌ی آن‌چه از خود ريخته زنداني‌ست - به باز‌آوري همان كوشاست.


شش

فَرِّ همان،‌ بي‌گمان، اگر در جوهر روحاني‌ی دكارت جايگشت بگيرد، به ياد آوري آن چيزي‌ست كه در تضمين سوژه، مي‌كوشد به تاييد " هستن". كه در آن تاييدي‌ست به تاييد هستي همان فرّ در پيش از بود آن و زنجيره‌ايست كه بر خود، مدام صحه مي‌گذارد به تناوب و دوام، چيزي كه به تعبير دكارت " ما را هميشه در وجود نگه‌ مي‌دارد" پيش‌تر در انديشه در وجود مي‌آيد به نگه‌داشت يا باز- توليد ما (انديشه). زنجيره‌اي كه باز-زايش هر دم دارد در توالي،‌ كه باز نيست، به باز-گذاري نمي‌گذارد،‌ جز به در باز-گزاري براي استمرار نيست. اما فرَّ همان – آن‌چه بر پيشيني بودنش در كانت مي‌گويم – هم در بسته نيست و هم در دوباره جهاني ديگر مي‌سازد كه مدام تاييد نيست بر خود. جوهر روحاني نيست كه به تفكيك بگذارد براي تمايز و تحديد بر ندارد به سر جنباندنِ تاييدِ مدام براي رهايي در آرام سكونت در من كه هر آن‌چه را در خود مي‌گنجاند به تحديد و تبديل.


هفت

آگاهي، چيده‌مان اين پاره‌هاست در سامان. آن‌چه از نگر انديش‌گر كوژ جزيره پنهان مي‌گيرد ( او – هيوم – نمي‌تواند هيچ نظريه‌اي بيابد كه بدو اين امكان را دهد تا دو اصل را كه هيچ‌كدام‌شان را نمي‌تواند رد كند، سازگار سازد؛ اين دو اصل ازين قرارند: نخست اين‌كه تمامي ادراكات ما وجودهاي مجزايند؛ دوم، اين‌كه ذهن هرگز هيچگونه پيوند واقعي ميان وجودهاي مجزا را ادراك نمي‌كند.) پيوند اين جزاير پاره‌ست در "آن"ِ سوژه. انديش‌مند كاو اما، برساختي اندام‌گون را برنمي‌تابد كه در آن پاره‌هاي زماني به ترتيب مي‌شوند در رسانش اندام‌واره‌گي به استقرار و دوام. در نگر كاوانديش، آن‌چه پيشيني‌ست، زمان‌مداري گونه شده‌اي دارد كه شناسايي نمي‌شود در اين بسامد، كه اما سپس‌تر به زبان فرومي‌كاهد يا والايش مي‌يابد آن ِ ( به كسر ن) سوژه.


دفتر سفال
بيست‌وسوم آب‌آن هشتادوپنج


(مرا تو آوردي از حلب...)

Wednesday, November 8, 2006

روز هفتم / ستاره داود بر سنگ الکساندر

مي‌آيم
با هشت سايه در نرگسدان
و سرمه تا خرخره‌ي پاره

- بيژن الهي




روز هفتم :

تيغ اول


می‌خواهم دو برابر خودم را
از باز- اوی زخم
تا زانوی تمنا
ریشه بگیرم
و روی کجای مطلق
صفر پیدا کنم
در زاویه‌ای تنگ‌تر
یعنی‌ي بی شدن را






تيغ دوم -


تازه قنوتم، قبله گرفته
زهر- آ !
شیرین‌تر و تلخ‌تر
شراب‌تر و بادامی
و استخاره به نور
ماه زندانی






تيغ سوم -


آقای منحنی
حنای کفن را گشوده
برهنه
بر آستانه‌ی کمان
با سیب حنجره‌اش :
پر بد و بي‌راه نيستم
بي‌شاخ از شاخ جر مي‌خورم كه جا نزنم‌و جار مي‌زنم


كولي‌ي چشم‌هات منم
در هواي ويراني
تمام زخم باش
تا تمام نشتر من‌ام
تمام حدود زاويه


تيغ چهارم -


و نوبت من ياقوتي‌تر
زمردتر
و سبز سرخ‌تر
سرخي‌ي دريا و
آرام‌تر
رام‌تر




و به خود انديشي و رها كردن و به خودانديشي و رها شدن و به خودانديشي و رها بودن و از به‌خودانديشي و ازبه‌خود تحقير و از به‌خود انكار و از به‌خود ترديد و از به‌خود تكرار و از به‌خود نرسيدن و از به‌خود نخواندن و از به‌خود هراس و از به‌خود دلاهره و از به‌خود كندن و از به‌خود به ديگري انديشه و از به‌خود به ديگري نگريسته و از به‌خود به ديگري سپرده و از به‌خود به ديگري افتاده و از به‌خود به ديگري غنوده و از به‌خود به ديگري رهيده و از به‌خود به ديگري ريخته... گريخته... بيخته و تكيدن و به زخم بستن و به زانو افتادن و از به‌خود به در فراموشي و از به‌خود به در ياد و از به‌خود به در تكرار و از به‌خود به در نوشتن و ريختن نوشتن از ساخت و از ريخت و از معنا و از بيهوده‌گي و از خواندن و از تمناي خوانده شدن و از تمناي نگريستار شدن و از تمناي نه‌چيز‌بوده‌گي و از تمناي نه دربوده‌گي و از تمناي نه‌بوده‌گي و از تمناي‌ به‌دربوده‌گي و از تمناي آغاز و از تمناي انجام و از تمناي فرجام و از تمناي اراده و از تمناي خيال و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي تمنا و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي خواست و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي اميد و از تمناي حوصله و از تمناي حوصله و از تمناي صبر و از تمناي حوصله و از تمناي انتظار و از تمناي انتظار و از تمناي انتظار و از تمناي ياد و از تمناي از ياد ريخته‌گي و از تمناي ياد و از ياد‌ريخته‌گي و از تمناي لحظه و از تمناي دم و از تمناي زمان و از تمناي هستي و از تمناي هستي و از تمناي استمرار و از تمناي استمرار و از تمناي استمرار در ياد و از تمناي استمرار در هستي و استمرار در تصوير و استمرار در نام و استمرار در واژه و استمرار در حرف و استمرار در "واو" و استمرار در خود و از به خود به "يا"ي طلب و به "يا"ي طلب و از به خود به "يا"ي فراخواندن و از به ياي فراخواني و از به ياي استمرار و از به ياي خواستن و از به ياي خواستن و از به ياي تمنا و از به ياي تمنا به ياي نام و از به ياي نام به ياي دايره و از به ياي دايره به ياي گسيختن دايره و از به ياي گسيختن به ياي "يا"ها و ياي هفت.
صداي كلمات ريخته‌ام در گوش كه مي‌شكنند و صداي كلمات ريخته‌ام در گوش كه مي‌شكنند و صداي كلمات ريخته‌ام كه در گوش و صداي كلمات ريخته‌ام و صداي كلمات ريخته در گوش و شكستن و شكستن كلمات ريخته در صدا و صداي شكستن گوش در كلمات و صداي شكستن كلمات و صداي شكستن و صداي كلمات در گوش شكسته و در گوش ريخته صداي كلمات شكستن و كلمات شكستن در صداي گوش ريخته و اين بازي‌ها به اين بازيها و به بازي‌هاي اين گوش و صدابازيهاي اين گوش و صداي بازيهاي شكستن كلمات و اين تهوع و اين بالا آوردن كه از خود مستي‌ست و خود مستي‌ست و مستي‌ست و شكل مستي‌ست و شكستن كلمات مستي‌ست و ريختن صداي كلمات مستي‌ست و بازي صداي ريختن مستي‌ست و شكستن صداي مستي‌ست و مستي‌ست و بالا‌آوردن دست و مستي‌ست و بالا‌آوردن چشم و مستي‌ست و بالاآوردن مستي‌ست و از تكرار اين تلخي‌ نيست كه در سياه قهوه‌ست و سياه‌ قهوه‌ست و



تيغ هلاك


از شانه
مركب زخم مي‌چكد
خنجر...
خنجر...
بر بي‌جاده دامنت


مني كه از ديوانه كوير برده‌ام
چرا كمانه نمي‌برم؟








از ستاره‌ي داود بر سنگ الكساندر
شانزده آب- آن هشتادوپنج

Monday, November 6, 2006

ستاره داود / روز پنجم

اما با زخم‌هاي من
نمي‌دوي اي ماه
- هوشنگ چالنگی





روز پنجم:


تاريخ‌ها و روزها ريخته‌اند از تقويم و ديوار، با واژه‌هايي كه نمي‌دانم در كدام روز نازل آمده‌اند. قوافي‌ي سكر‌آور وحي.
نامه‌ي ديگري رسيده، اضطراب نشستنم را به دايره‌ها و حروف پراكنده‌ي افتاده بر كاغذ و رهاشده، آلوده. دست‌نويس‌هايي كه نمي‌دانم از كجا مي‌آيند با نقاشي‌ها و حروف بي‌شرح، روز‌هاي نشستنم آن پشت ميز و در آن گوشه‌ي راه‌رو سيگار پشت سيگار از انديشناكي‌ي مرگ، را پر مي‌كنند با تمركز بر آن خطوط كژ، مي‌نويسم حروف زنداني را رها كردن دهشت‌ مي‌آورد، ديوانه‌هاي توي خيابان را ازين خرابه‌ها به كدام خرابه‌ي ديگر ببريم به سر مي‌رسد؟
نامه‌ها از پشت برف‌پاك‌كن مي‌آيند. عادت كرده‌ام به هرجا كه وقتي پياده مي‌شوم و تا برگردم، پاكتي بزرگ يا كوچك رها شده باشد روي شيشه. حالا تمام اين دسته‌ برگ‌ها را با خودم هرجا مي‌برم توي ماشين و مي‌روم آن‌جا مي‌نشينم وقتي، جوري پهن و پنهان‌شان مي‌كنم كه اين‌هايي كه با بهت و تهديد نگاهم مي‌كنند، اين چشم‌هايي كه همه‌جا هستند، گاهي انگار مي‌شناسندم؛ فكر مي‌كنم بايد شييزوفرن باشم و بايد پارانويا داشته باشم و بايد تمام روان‌پريش باشم، و مي‌ترسم از دست‌هايي كه به من دست مي‌برند، به از چشمهايي مي‌ترسم كه دنبال كاغذهايم مي‌آيند، دنبال صداهايي كه توي اين قرباني‌ها خفه‌اند.
از روايت گريزانم، داستان تمام شده؛ به يكي از آن‌ها مي‌گويم مي‌توانم چيزي بنويسم كه الگويي باشد براي راوي اما نه روايت، نمي‌توانم يك هسته بياورم كه چيزها را دورش جمع كنم تا بميرند، نمي‌خواهم اين‌طور خودم را از مرگ‌هاي در چيزها، غايب كنم، همين است كه شبيه مجسمه‌ مي‌نشينم با ورق‌هايم با كتاب‌هايم، با در و ديوار اسم‌هاي روي جلدها، مرده‌ريگ چيزهاي اسم شده، خفه شده در نام‌شان، كساني كه به نام تبعيد شده‌اند و حالا از من‌اند، حضور غايب چشم‌هايم روي صفحه‌هاي گورشان تاب مي‌خورد، براي اين‌ها از آينده آمده‌ام، براي خودم از گور.
از روايت گريزانم، داستان تمام شده؛ به يكي از آن‌ها مي‌گويم يا لااقل براي من تمام شده. چونان پيكره‌اي پا روي پا مي‌اندازم و دود مي‌كنم و ساعت‌ها. كارم ساخته‌ست و با ادبيات عجيبي با خودم حرف مي‌زنم، با چيزها بي‌آنكه بخواهم نام‌شان را بدانم و يا صداهايشان را بشنوم. صداهايشان را مي‌شنوم، صداهايي كه با اين‌ها يكي‌ مي‌شوند و شبيه صدا نيستند، تكراري نيستند. و با اين نامه‌ها، نامه‌هايي كه توي خوابي كه بازشان مي‌كنم پاكت را صدا مي‌ريزد بيرون،‌ صداي گلوي بريده و صداي تمام استعاره‌هاي ديگر.
نامه‌ي ديگري رسيده، پشت‌ پاكت حروف پراكنده‌ي نام‌ام را مي‌يابم، به يكي از آن‌ها مي‌گويم، حروف پراكنده را كه مي‌چينم آن چيز مي‌شود، و روي "‌ آن چيز" مكث مي‌كنم. و ساعت‌ها. آن‌قدر مي‌نشينم و زل مي‌زنم تا آن چيز بيايد و خسته شوم و از رنگ بريزم و سفيد بشوم و دستم بلرزد و زانوم بكوبد و ساقم بكوبد و در كانون چيز بوده‌گي‌ام از خودم بريزم و پيكره بشوم و آن‌چيز بيايد و انگشت‌هايش را در چشمانم بگرداند و سيگاري در جمجمه‌ام خاموش كند و ساعت‌ها و وقتي به ماشين مي‌رسم دل مي‌كنم و اگر پشت ابروهايش گيره نباشد، گره مي‌شوم.
گاهي مرور مي‌كنم تا بدانم پيش‌تر توي كارهايي كه كرده‌ام، آن‌جا نشسته بودم و كتابي و كاغذي و به اينكه شايد آن‌چيز كه آمده، پاكت را برداشته‌ام با و تا ماشين برده‌ام و پشت ابروهاش انداخته‌ام و برداشته‌ام و نگاه كرده‌ام و پنهان كرده‌ام و خودم دارم براي خودم بازي مي‌كنم با نگراني‌ي كودكي كه مي‌داند دارد تماشا مي‌شود و بازي مي‌كند و بازي‌ي خودش را ديگر نمي‌كند چون رازها بر زمين نريزند و رازها بر زمين مي‌ريزند و راز‌هاي جديد جايشان مي‌گيرند و چون هيچ‌وقت چيزي نكشيده‌ام، مي‌دانستم چيزي كشيدن كار من نيست و كار آن‌چيز مي‌تواند باشد و آن‌چيز مي‌آيد و آن پاكت‌ها را هر روز مي‌آورد و توي آن پاكت‌ها كاغذهايي هست كه توي‌شان آن‌چيز كشيده و پنهان‌شان مي‌كنم ولي خواب مي‌بينم و گاهي مرور مي‌كنم توي كارهايي كه كرده‌ام، آن‌جا نشسته‌ام و كتابي و كاغذي و دستي و بلند مي‌شوم و به سمت ماشين مي‌روم و آن را مي‌گذارم پشت ابروهايش و ابروهايش و برمي‌دارم ولي من نمي‌توانم بكشم و من نكشيده‌ام و چون هيچ‌وقت نتواسته‌ام آن خطوط را بكشم براي همين فكر مي‌كنم خودم نبوده‌ام كه آن را كشيده‌ام و اين خود بيشتر مرا مي‌برد تا مرور كنم توي كارهايي كه كرده‌ام و چيزهايي كه با من بوده و آن‌چيز را هميشه به خاطرم مي‌آورم كه نمي‌توانم به يادش بياورم و آن‌چيز مي‌ريزد و روي زمين شار مي‌‌شود و من به خطوط آن مي‌نگرم، بر كاغذ، پنهان مي‌كنم و آن چشم‌ها دنبالم مي‌آيند بر مي‌گردم و به حالت خراميدن به چشمهاي‌ آن چشمها، نگاه مي‌كنم و مي‌خندم و به ياد مي‌آورم رد انگشتهاي آن‌چيز را در حدقه‌ام و مرور مي‌كنم و مي‌دانم كه كشيدن نمي‌دانم پس براي همين آن نامه‌هاي كشيده را خودم نكشيده‌ام برده باشم تا پشت ابروهايش و خودم كشيده‌ام چون مي‌دانستم كشيدن نمي‌توانم هميشه، تا نفهمم و سر بخورم و ندانم و سر بخورم.
اين چيزها كلافه‌ام مي‌كند، اين چيزها تاريخ دارند، اين چيزها ادبيات دارند، اين چيزها پر از حروف‌اند. انكار نمي‌كنم ازين كلافه‌گي پر لذت‌ام. ازين‌كه اين‌ چيزها در مقابلم مدام فر مي‌خورند و چيز مي‌شوند و چيز ديگري و سعي دارند با من به حرف برخيزند. ازين فهميدن‌شان كه من در اشتراكم در بوده‌گي به چيز با اين‌ها و قهر مي‌كنند و كرشمه مي‌ريزند و پچ‌پچه مي‌كنند ازين دانستن و پرخاش‌شان به اين بي‌تفاوتي من، به اين بي‌صدايي و به اين كاغذ، به اين كتاب و پشت مي‌كنند و مي‌روند به اين پاكت‌ها، به اين نامه‌ها.
آن‌چيز كلافه‌ام مي‌كند، آن چيز تاريخ ندارد، آن‌چيز ادبيات ندارد، آن‌چيز بي‌حرف. انكار نمي‌كنم از آمدن‌اش پر التهاب‌ام، از نيامدن‌اش پر دلهره و از رسيدن‌اش بيم‌ناك، ازين‌كه مي‌آيد و پر عذابي‌ست، از آنكه نمي‌آيد و پر شكنجه‌ايست،‌ از آنكه مي‌رسد و پرمرگي‌ست. آن‌‌چيز كه در تمام اين چيزها زنداني‌ست، آن‌چيز كه در مدام اين چيزها به ياد مي‌ريزد، هجوم مي‌آورد، تبسم مي‌كند، ابرو در هم و زهره مي‌تركاند‌، آن چيز در اشتراك تهي با من، انگشت در قاب چشم‌هايم مي‌گرداند و مي‌داند به اين سرخوشيش‌، مجذوبم.
گاهي مرور مي‌كنم، نامه‌ي ديگري رسيده و از روايت گريزانم، اين چيزها كلافه‌ام مي‌كند،‌ آن چيز و در كارهايي كه كرده‌ام كه بي‌شكل‌هاي ريخته و حروف ريخته،‌ حروف بي‌كنار هم چيد مي‌ترساندم از اين رهايي، آن شكل‌هاي افتاده كه در مرگ ورق مي‌خورند، و به يكي از آن‌ها گفتم كلمات تاريخ دارند، كلمات ادبيات‌اند و سفيد مي‌شوم و از رنگ مي‌ريزم و دستم مي‌لرزد و ساقم مي‌كوبد و زانوم و تاب مي‌خورم در بي‌خودي و دود مي‌كنم و شايد من، دست‌هاي من است كه برمي‌دارد مي‌برد مي‌گذارد پشت ابروهايش كه بر مي‌دارم و پشتش استخوان‌هاي پراكنده‌ي نام‌ام را مي‌خوانم و پنهانت مي‌كنم، آن چيز، براي همين از روايت گريزانم كه به يك بسنده مي‌كند و يك را مي‌سازد و به هم مي‌رساند و پر مي‌كند و سوار مي‌كند و پياده مي‌كند و رها مي‌كند و گور مي‌كند و تكرار مي‌كند و دنبال تصاوير مي‌گردد و دنبال بازسازي تصاوير مي‌گردد و سعي مي‌كند و در سعي چيزها را مي‌خواند و در خواندن‌شان فرا مي‌خواند و در فراخواني نام‌شان مي‌دهد و در نام نهادن بي‌مرگ‌شان مي‌كند و در بي‌مرگ كردن‌شان پرمرگ‌شان مي‌كند از هيچ، و مي‌آفريند و در آفرينش به انزال مي‌رسد و در انزال سكون مي‌يابد و در سكون لخت مي‌شود و در لختي از حال مي‌رود و از حال رفته را در خواب مي‌آورد و دوباره مي‌برد دست و در دست بردن دوباره مي‌سازد و تمام آنچه را ريخته دوباره مي‌ريزاند و مي‌آوراند و مي‌چيند و ازين چيدمان گريز ندارد كه اگر زنداني‌شان نكند حلقه مي‌كنند صداهايشان را در گوشش و مي‌پاشند خونشان را بر سينه‌اش و مي‌فشارند با استخوان‌هاشان گردن از چيدمان همان، به تنه آمده‌اش را؛ و از روايت گريزانم كه تصويرهاي كنار هم مي‌خواهد و صداهاي كنار هم و نه در هم و نه نشنيدني و نه سكوت و نه نگريستار نباش و آدم‌هاي كنار هم مي‌آورد كه كنار هم نيستند و چشم‌هاي روبروي هم مي‌آورد كه روبروي هم نيستند و نمي‌بينند و در خود خفه مي‌كند اعتراض‌ها و شاكيان آن نقش‌مايه‌ها را كه برايشان ريخته و قرار مي‌خواهد و راضي مي‌كند و از روايت گريزانم كه آن‌چيز را روايت نمي‌كند و هميشه مي‌خواهد آن‌چيز را روايت كند و نمي‌تواند و از اين نتوانستن پر بيم مي‌شود و مي‌داند و دست مي‌برد و دوباره دست مي‌برد تا آن‌چيز را و نمي‌داند آن‌چيز را نمي‌داند چون آن‌چيز روايت را، روايت مي‌كند و از بالاي روايت است. و از روايت گريزانم كه تنهايي را پر مي‌كند و مي‌خواهد كسي شود و كسي مي‌شود و پر مي‌كند و نمي‌تواند پر كند و تكرار مي‌شود و از تكرار پري مي‌آورد و پري سياه مي‌آورد و زل مي‌زند و مي‌خواند و در خود مي‌خواند و با در خود خواندن در خود مي‌كشد و با در خود كشيدن پر مي‌كند و با پر كردن سياه مي‌كند و با سياه كردن مي‌خواند و با خواندن دوباره مي‌خواند و در دوباره خواندن همان را تكرار مي‌كند و در تكرار استمرار مي‌ريزد و در استمرار جا مي‌اندازد و بر جاي انداخته خوش مي‌كند و مي‌قبولاند و قبولانده مي‌شود و از روايت گريزانم كه هر روز اين نامه‌ها را و پاكت‌ها را از صدا باز مي‌كند برايم مي‌آورد و مي‌ترساندم و مي‌ترسم و لرز مي‌كنم و يخ مي‌شوم و به يكي از آن‌ها گفتم دستهايم نمي‌لرزند،‌ نه نمي‌لرزد و سر تكان داد و آن‌چيز بود، خنديد. و گفتم انگار آن‌چيز را مي‌خواهم و آن‌چيز خواستني نيست و گفتم از روايت گريزانم و ناگزير است و به يكي از آن‌ها گفتم مي‌خواهم چيزي را ببيني و با من بيا و با من آمد و رفتيم تا ابروهايش و روي شيشه و پاكتي‌ آن‌جا بود كه پشتش حروف پراكنده‌ي آن‌چيز رها شده بودند و خواندم و خواند.




از خطوط ستاره‌ي داود بر سنگ الكساندر
چهاردهم آب‌ - آن هشتادوپنج

Sunday, November 5, 2006

هفت پیکر / بهرام اردبیلی

- مي گويم: اين زن. هولدرلين، مالارمه و به‌طور كلي،‌ همه‌ي كساني كه مضمون شعرشان جوهر شعر است، عمل ناميدن را شگفتي نگران‌كننده‌اي يافته‌اند. واژه چيزي را به من مي‌دهد كه بر آن دلالت مي‌كند، اما نخست آن را حذف مي‌كند. براي آن‌كه بتوانم بگويم : اين زن، بايد به گونه‌اي، واقعيت او را كه به صورت گوشت و پوست است، از او بگيرم و او را غايب سازم و نابودش كنم. واژه انسان باشنده را به من مي‌دهد، اما بي بود. واژه غيبت هستي‌ آن چيزست...

- بي‌شك زبان من، كسي را نمي‌كشد. با اين حال "آن زن" مي‌گويم وقتي، مرگ اعلام شده هنوز هيچ در زبانم ريخته؛ زبان من مي‌گويد اينكه "اين‌" كه اين "جا" ست اكنون ريخته‌ست از خود در نيستي فراخواندن، زبان من امكان اين ويراني‌ست...

- تصديق مي‌كنم كه بين ماتلياري و پراگ فرق است. در اين فاصله، پس از آنكه دوره‌هاي جنون عذابم داد، شروع به نوشتن كردم، و اين فعاليت، كه براي همه‌ي اطرافيانم بسيار مشقت‌بار مي‌شود – آن‌قدر مشقت‌بار كه در كلام نمي‌گنجد، حرفش را نزنيم - ، براي من از هرچيزي در دنيا مهم‌تر است، همان‌قدر كه هذيان‌گويي يك ديوانه برايش مهم است، يا براي يك زن بارداري‌اش. اين نكته با ارزش آن‌چه نوشته شده هيچ ارتباطي ندارد، من اين ارزش را بيش از اندازه مي‌شناسم، اما ارزشي كه براي خودم دارد، به همين دليل است كه، با دل‌لرزه‌اي از اضطراب، نگارش را از هرچه ممكن است آن را مغشوش سازد در امان مي‌دارم، و نه‌تنها نگارش را كه تنهايي‌اي را نيز كه بدان تعلق دارد. و وقتي ديروز بهتان گفتم كه قرار نبوده يكشنبه شب بياييد بلكه دوشنبه بوده و شما دوبار پرسيديد " پس شب نبوده" و من مجبور شدم، دست‌كم بار دوم، پاسخ دهم : "بهتر است استراحت كنيد"، دروغ محض بود، چون هدفم فقط اين بود كه استراحت كنم. ( كافكا )


از كافكا تا كافكا – موريس بلانشو



به تيله‌چشم‌هاي آهو در قاب گور ( نيامدي ! دل، دل رفتن مي‌كند، وقت اميد سوختن
نوشتن بر گور
نوشتن در قاب )





پرده‌ي اول
شبانه ليلي به باز خواني قيس



بازو بگشا
اي فيروزه
بر چشمهاي تاريكم

سپيده دم از گور بر خواسته
شبنم رنگي
بر پاره هاي موستولي افشان
چشمي گشوده مي شود
هزار نيزه بر جوشن دريا
روان
قلب قيس يورتمه مي رود
به دنبال آهو

پلك بر هم بگذار
ودر اين دقيقه ي آخر
كه ماه
دركمين عقرب مي خرامد
نگاهم كن و
نفسم را بيامرز



پرده‌ي دوم
شبانه ليلي به باز خواني قيس



گيسو به باد پيچيده بانوي قيس
شفا مي طلبد
ازدر درهاي باديه

يايسه ميكذرد
شبق از گيسوش
عشق
در حجله گاه خليفه

كاسه در كاسه صف كشيده به دريوزگي
كه هلاهل
در مطبخ بازرگان
شانه انگشت
به شن مي كشد
شاخه به شاخه
زيتوني رنگ
هان اي كمند تافته
قد بيفراز
تا كجاوه اول

بازگشت

عشق
درقبيله ي من
خنكاي برف است و
شعور ضمني آ ب

هفت دروازه ي آسمان
از آن هفت پيكر ناظم
من اگر كفني داشتم
نگاه به ليلي ميكردم و
مي مردم



پرده‌ي سوم
شبانه ليلي به باز خواني قيس



ميخواهمت اي زخم سياه

1

دوان آمده امروز
با چهار زانوي زخم
بريده بر كف ايوان
از نافه ي’ آب است
مي پيچد
چنانكه بر در دريا
هيون حامل


2

برآنم
كه بر عقرب ماه
آهويي بگزم
تا راه آبي سپيده شدن
در قلب و رگ
بسته شود

3

حرامي ي بازآمدن
اي مرگ آخرينم
عبور كن ا زشام غريبان دامنم
اي آذرخش نباتي
خميده بشكن
در خم نارنجي



پرده‌ي چهارم
شبانه ليلي به بازخواني ليلي



به سوي آب ميروم
كمان ماه
در آرزوي گلويم
در آن دقيقه برج
قسم مي خورم
عاشق چشمي نبوده ام

دريچه ماتم
گشوده به ايوان شرقي
قبيله در آتش
خيال دميدن
مقابل من

بانوي ار جمند
سينه ريزت را
به من ببخشا
تا رها كنمش
در تك دريا

حال
زمان يادگيري نام گلي است
كه پنج پرك داشت
و هفت زبان زهر آگين
پيچيده بود
بر هفت پرچم زخمينش

شب تلخي است
ماه تلخ
كمان پذيرفتتني
سلام به انحناي كشيده ات



پرده‌ي پنجم
شبانه عاشقانه به بازخواني شاعر



غزال
نافه در سراب مي راند
طاق
مي شكند خواب
به شيرازه ابرو
ايستاده دستي به آمدن
گاهي كه
گاهواره
آمد و شد دارد
به رفتار انگشتي اگر ميتواني
ليلي ، ليلي
بگذار از اين جلاي دريايي
چه موميايي زيبايي
نشسته به سايه زيتوني ×
آنجا كه سپاه مرگ
آرام و مطمئن مي آ يد
در يتيم
دريا
سنگ لحد
ماه

توان يافتنم نيست

مدينه ي بازگشت را
صداي نور شنيدم
صدايي از
دماغه ي شب بو
چه سبك مي وزي اي باد

× نه يك زيتون



پرده‌ي ششم
شبانه قيس به باز خواني ليلي



تا تو را شايم
خاكستر نقره گون سمندري بايد
سامان دلم
خاموشم د راين روزهاي باراني
و دفينه به سوداي نارنج ها و گون هاست
سازها را نمي شنوم
كه زخم دو گانه به بي تا بي است
و در واد ي فريشتگان
كلامي بهم نمي خورد
بر آبها بگرييم
و قبور زنا زادگان
همين دم از هجوم گياه
مي تركند مردگان
تير مي كشد
زخم سياهم
به آرامي

كلام ناظم را در هم كن و
نامم را بنشين


پرده‌ي هفتم
شبانه ليلي به بازخواني قيس



عشق
كلمه اي بر آب
همه چيزي در اين جهان
پا در ركاب
ليلي به شاخ آهو بسته

مژه گانش
دراز مدت و مسموم
و به انحناي پلك
كشته ي سهراب

همينكه نمي نوشم
مي پاشم اين زهره القند
براي زاغ و كلاغ
زلف دراز باغم

خاتون برنج
با نديمه ي مس
بر شود از پاره مخمل مرگ ؟

چنگ ميزنم
به آهنگ تاري از مژه گانش
تا بافه ي كفنم باشد
يا ماه بني هاشم



بهرام اردبيلي

Wednesday, November 1, 2006

روز سوم / ستاره داود بر سنگ الکساندر

اين زنگوله را
که ماه به خون من آويخته
جايی که دشت باشد و دشت
تکان خواهم داد

- بيژن الهي -



روز سوم:


پر ك -

عشق من جهش مفرغین شهدی‌ست که بر کلاله‌ات می‌ماسد
وقتی گلبرگ‌های تنت را می‌شمارم
و رنگم به سفیدی برف
می‌خندد


پر دو -

مدام آبی که بر شاخک پای این عنکبوت نشانه می‌روی
به خلسه نمی‌رسد
به خلاصه
وبال سرزمینی می بزنم که رنگدانه‌های زهر نیست
بر این تک چشم ِ
به رگ رسیده
که نوح را به کشتی می‌نشاند


پر سه -

استکان بلور با هیجان مدام شکستن
رودخانه‌ی شیری که از چشم این زخم، خونی
ستاره‌ی دنباله دار درد بر آسمان برهنه
بتاره‌ی جنون پوستین
کشاله‌ی سنگین جسد
جزام استخوانی عقرب
کورک چرک
سمباده‌ی پستان به ریشم مکش
سلیسم نمی‌کند
که یک لحظه‌ی بی‌دار را بردارم و به ساقه بکوبم
و خایه‌هایم را در ناقوس جمجمه‌ای
که از کرم
من حالت چنگکی این کژدم سیاه را
به اعتبار نیش
قسمت نمی‌کنم
چرا فر بخورم، شبیه فقرات جنینی از اضطراب
و این لکنت حلزونی را تعبیر کنم به خواب سفید لک‌لک‌ها


چارپر -

لوزی تمام باز و بسته شدن
بازی عمود این لوزی
و مرکب به گور پاشیدن


پنج پر -

سیاه بلند
بر موناره می‌جرزد
دستی درفش و دستی هفت دست
و فریدون اژدهایش را به دختران جم
هبه می‌کند



از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر
نهم آب- آن هشتاد وپنج





Sunday, October 22, 2006

ستاره داود / روز دوم

روز دوم :

به یاد داری
کرم های گزیده‌ی فراری را
که از جلبکیدن


دوشنبه می‌آیم
شاخهایت را می‌شمارم
و
فواره می‌شوم

- از نوشته نمی‌ایستم، نوشتن در امید، نوشته در خواندن زندانی‌ست؛ هنوز هراسها به اندیشه‌ی نگریستن، سخن گفتن؛ نوشتن به خواندن پناه می‌برد و آن به سکوت و در سکوت، رابطه سرگردان ........ می‌ماند. فاصله ایستادن کلمه‌ست در ذهن به قامت و هیجان نعوظ است - راضی شدن – نعوظ مردمکان نرد باخته : واژه‌ها به سفارش، منتظرند.
عینکم را بر که می‌دارم، در رو به رو نشسته‌ای
امید در نوشتن آدم‌ها ساخته می‌شود، آدمهای باز سازی ‌شده به زندگی می‌ریزند، آدم‌های ریخته

از چشم باکره، منی تازه می‌جهد
بر دشت گل گاو زبان
تو – رنج رسیده
مثل پستان‌های بادام

بی‌قواره، تاریخ ندارند، می‌گذرند، شبیه سیب‌های گندیده بر جاذبه

فنجان‌های خالی کبره بسته
فنجان‌های لال که از لبانه‌ات می‌گیرند

خانه‌گی کردن جا و پشت غیبت روحانی، گردیدن. صدای آب، کویر بایر را به لهیب می‌کشد و باد ِ در فاصله سرگردانی‌ست.
خط می‌زنم این جشن بزرگ عروسک‌ها را و این خطهای خورده را : پیچک متن‌های گسسته‌ای که صفحه‌ام را هاشور می‌زند. –


سلام
شبح زنده‌ی انتزاع
آلت رسم
در شعاع ترکیدن
بشارت گسیخته
که چون خزه می‌گسترانی
صفحه‌ها بر صیقل استخوانی این
هاون کوفته
از خاک

کفه‌های مسین این ترازو
از طاقت صداهای زندانی
به مکالمه نمی‌رسد
کفه‌های مسین خواب ترازو

و سهم اضطراب هر کرم
از گشودن کتاب
نام ریخته‌ایست
رس ریخته بر قاموس دایره

دوشنبه می‌آیم
آن‌جا می‌نشینم
و شاخ‌هایت را می‌شمارم
عروس سفال
با زخم های صاعقه
دایره دایره
دایره های مربع
دایره های تلخ کرشمه
دایره ی معلق طناب
و ساحت اندوه
در استوانه‌های مرتب

کمان نگاهت
نشستن را پاره می‌کند

این یاد -
داشت هاست
حوصله‌ام نمی‌ریزد

و کوه که در رگهاش
چنان عبوس بود
حالت گره خوردن را می‌انباشت

دیوانه، از هذیان که بیافتد
دیوانه می‌شود
و فاصله‌ی سنگ
لحظه را حرام می‌کند
در با سنگ
به اندازه‌ی دو سیگار و یک شیهه
گهواره‌های آبستن در شکاف باستان

تا دوباره مردمکانش را ننشینم
دوشنبه می‌آیم
نخواهم گریست
و شاخ‌هایت

شرافت علف
تمام قبرستانی‌ست که در شیارش نقر شده
و شرافت علف
شبنم واژه هایی‌ست
که در کپسول این خود - نویس خشکیده
و شرافت علف
در لهجه‌ی راکد آبی‌ست
در واحه‌ای ناممکن

برای خوابهایی که نمی‌توانم بگریزم،
قوهای ناتمام و بی‌شکلهای مبهم
هزار قهوه می‌نوشم

برای ندیدن


از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر *
25 و 26 مهرگان 85


* سنگ الکساندر به رنگ اطلس آبی‌ست که از نور ستاره بر می‌گرداند.

Thursday, October 19, 2006

ستاره داود / روز اول

صدايم كه مي‌ريزد،
كودك از چشم‌ام
و سرانجام من،
مثلن زني كه مي‌گفت شبيه بودم،
ماندم.


"دانتون مي‌گفت : ترجيح مي‌دهم گردنم زير گيوتين برود تا گردن ديگران را با گيوتين بزنم؛ و گذشته ازين از نوع بشر متنفرم."

- تاريخ تمدن،‌ عصر ناپلئون -



روز اول

يگانگي ابرگر و پادابرگر؛ در فقدان زمان، جايي كه به ترتيب مي‌شود؛ الگوها از اسباب‌بازي‌ها پيروي مي‌كنند ( Lego , PlayMobile‌ ).
نمي‌دانم به اين كيت‌ها نگريسته‌اي؟ كنار هم قرار دادن شواليه‌ها در كنار فضانوردان و آوردن نقش‌مايه‌هاي داستان‌هاي سينمايي، تم‌ها از اين در كنار هم چيد بندانگشتي‌هاي عصر جديد مي‌آيند؟ - در توليدات جديد؛

الگوها
بازخواني اساطير در چهره‌هاي تزريقي، چرا داستان‌ها را در اين بسته‌هاي آفرينش روايي،‌ ضميمه نمي‌كنند؟،‌ كوتوله‌هاي افسانه‌ي جديد كه تبديل مي‌شوند به عناصر تشكيل دهنده با نقش‌هايي كه كهن‌الگوها را بازسازي مي‌كنند، و در اجرايي جديد بر پرده مي‌نشينند. جايگزيني تامبين‌هاي تزريقي به جاي نمونه‌هاي تزريقي از رحم بر‌آمده‌ي قديمي و خاموش گرفتن در نگريستن، تماشاچياني كه تبديل مي‌شوند به غول‌هاي LegoLand، دنيايي كه از ديزني،‌ به نزديكي‌ترند به انسان عزلت‌گزيده‌ي گم شده در جا‌ي‌نشيني و محبوب‌تر. در اين تناظر، موازنه به گونه‌اي برقرار مي‌شود كه در رديابي، اثري از دستي هنرمند به چشم نمي‌آيد. هنرمندان مرده، دستهاي بريده‌اي هستند كه از تنه‌هاي آدمكان كنده بر زمينه‌ها افتاده‌اند، زمينه‌هايي كه صحنه‌ست براي تماشاچي – بازيگر -> يگانه‌گي ابرگر و پاد .

  اما تو
جاي خالي دژخيم پركردن از خيال دژخيم
مينوس - مينوتاروس
شكلي از بازفكني روايي دژخيمانگي و خود بس– آمدي در روايتي اسطوره‌اي كه نمونه‌ايست مركب از تكريم خود و خواست ديگرخواهي در جرياني كه از خون سيراب مي‌شود به تقاص نه‌كشت خود – در نشانه - در پاي الهه‌اي كه هركه ! تركيبي هراكليتي / فرويدي كه اسطوره‌ي معاصر را مي‌آوراند. نه سوپرمن‌هاي به زعم اكو، و نه بيل گيتس‌هاي عمومي، كه نويسنده‌اي بي‌زبان نوشتن در "عنكبوت" كروننبرگ، يا بي‌پيراموني در كارهاي لينچ و فروپاشي‌هاي تارانتينو. خدايان المپ و ابرگران بندانگشتي شهر جديد تاريخي شده‌اي چون HollyLego.

و او
عروسكواره‌اي كه پرپوششي‌ست بي‌آلت زير همه‌ي پيراهن، باربي‌هايي كه وقتي كنار مي‌زني، نشانه ندارند، نمونه‌هاي ارتكابي از جايگزيني پلاستيك بر سفالينه. انساني كه به نوشته نمي‌آيد، تاريخش در كودك به مان نشسته و زمانش در تكرار از تركيب ريخته. اما گوشي نيست به پژواك ، دهاني‌ست به تكرار بي‌كلمه‌گي، يعني خودانباشته‌گي. تمام دژخيمانه‌گي در بي دژخيمي باربي – لگو هاي امروزي به انباشت كه مي‌رسد، كشت را فرياد مي‌زند اما در خود، و اين پنهاني خشونت در دوره‌اي كه به نقاب خشونت‌پروري آراسته‌ست، مرگ را به درون مي‌راند : آغاز جاي‌گزيني.

من
از اين زاويه، در خواندن متني با دستان ديگري،‌ دستان ديگري‌ام به نوشتن همان متن در زبان ديگري كه همان.
ياد-داشت‌هايي هستند كه متخلخل‌اند، تنها نيستند - گوشت سوراخ شده زخمي‌ست، به چرك مي‌نشيند - در ياد اين داشت‌ها مي‌توان افراه ريخت. ياد تكيده مي‌شود، ياد تكيده صورت مچاله‌ايست با زوائد گوشتي آويزان. مركب زهري‌ست كه از ريخت مي‌ريزاند، با همان به همان يورش مي‌برد،‌ من زخمي.
نوشته دام مي‌گسترد، سلام هر نگاه را مي‌گيرد به حادث و به پشت نمي‌نگرد

پل‌ها
(وقتي آمد: سلام ! داشتم برايت ستاره مي‌چيدم قاب دور بيمار واژه‌هام. و به تمام باران : رابطه عقيم مي‌ماند، در عقيم رابطه پژواك‌ها : من، خواست سوژه‌ي يگانه؛ مي‌پرسم كانت ادبيات نمي‌داند، ادبيات دقت بر نمي‌دارد؛ از خودم؛ و به چشم‌هاي كودك با دست‌هاي غول – اين انگشت‌ها... انگشت‌ها... – براي چه بايد اين‌ها را "من" بدانم؟ تمام اين چيزهاي هميشه‌ي تكرار... توي ستاره‌ي داود به چشم‌هايت كه چه‌قدر و باد...
داري به او مي‌نگري – نمي‌توانم پيدا كنم چطور مي‌توانم اين او را بگويم كه من‌ام و تو،‌ هميشه تويي... زايده‌اي از من – به اين دلواپسي يا نمايش دست‌هاي آشفته‌گي، به چه چشمهايش كه متمركز نمي‌شود، به چيزي خيره‌ نمي‌رود و فكر مي‌كني پشت مردمك‌هايت دارد مي‌گردد، پيدا مي‌كند : چيزي كه نيستي. بلند مي‌شوي و اضطراب پشت سيگار و سيگار پشت اضطراب... نگاهش مي‌كني، نگاهش را مي‌دزدد، مي‌ترسي از خيره‌گي، مي‌تواني بلند شوي، نزديك شوي، صدا شوي و سلام. – ما از انتخاب مي‌ترسيم، گزيده مي‌شويم و برنمي‌تابيم. – به آشنايي چهره‌اش مي‌انديشي يا آشنا باشند خطوط. و دست‌هايش كه مدام در موهاي‌اش مي‌خلند، آشفته‌شان مي‌كنند، سيگار ديگر. لحظه‌هايي هستند كه چيزها با هم مي‌آميزند به آبستني يك لحظه. آن‌جا نشسته‌اي انگار، جاي آن كت كه بر صندلي خوش كرده، روبروي چشم‌هايش كه چه عنقريب‌اند و به جاي خالي‌ات كه كت نشسته مي‌نگري، - موج‌نو پر از چيز‌هاست، اشيا جاي آدم‌ها را گرفته‌اند، آدم‌هاي خالي، لحظه‌هاي خالي، به دقت رد دوربين در فيلم‌هاي آلن رنه روي چيزها مكث و عبور شهواني، آرام آرام، مي‌انديشم، آن چشم‌ها كه مراقب من‌اند، چشم‌اند مثل نفرت تهوع سارتر مثل ساحل بيگانه... مي‌نويسم ليلي را مي‌شناختي؟، روي دستمال – چيزها - ، بگو "خداحافط گري كوپر" پرتابه‌ي "گاري"‌ست توي هالي‌وود،‌ من توي آركي‌تايپ‌هاي شعرهاي دهه‌ي چهل حديث چشم‌هايت را پيدا كردم.
دارم سعي مي‌كنم چيزهايي به خاطر بياورم، به درگذشته انديشيدن هلاكم مي‌برد، به خطوط فارسي در گذشته‌ي كلمات، براي همين ستاره‌ي داود مي‌كشم، لوسيفر از افسون اين چشم‌ها برهاندم...
به ياد آوري، بلند مي‌شوم، بيرون مي‌روم، بر مي‌گردم، دست مي‌كشم به روي جاي قبلي نشسته‌ام، گرما. چشم بر هم مي‌نشانم،‌ شعرهايي كه چه‌قدر دل مي‌خواهم برايت بخوانم، صدايي كه برايت بخوانم...

" شب تلخي‌ست
ماه تلخ
كمان پذيرفتني !
سلام به انحناي كشيده‌ات "

توي قاب لوسيفر پيچاندن اين كلمات... تو باز مي‌آيي... -
بزن. … دست )




از خطوط ستاره‌ی داود بر سنگ الکساندر
مهرگان 85

Monday, October 16, 2006

شقیقه‌ سرخ لیلی / پرویز اسلامپور

" شقيقه‌ي سرخ ليلي "


ديوانه نشسته‌ست
و خون سرخ ليلي در رگ‌هايش سياه مي‌شود
ديوانه
با غروب زنگوله‌هاش
بر گوش


ديوانه نشسته‌ست
و براي خون سياه ليلي مي‌نويسد

تنها آن گورخر و نمك
كه پاسخ بی جايي بود
تنها آن شقيقه كه در قلب مي‌انديشد

آن‌جا كه باران با لكه‌هاي حسد
ستاره را به ميهماني سنگين نفت مي‌آورد

ملكه‌هاي در باران
ملكه‌هاي باكره در باران
با زنگاري‌ي ارثيه‌ي نقب
و با خلخال‌هاي نقره‌ي نور
و از اين‌همه زيور
و اين چند روزه‌ي موعود شرمشان مي‌آيد
و سنگيني بخور
گل را به عتاب از پنجره مي‌كشد

آن عاقبت از كدام ديار مي‌آيد

با يك صله‌ي مردار بر دوش
آن مهميز
بر كشاله‌ي سفت منقبض گلوله

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌ش وداع كرد

لكه لكه لكه‌هاي حركت
لكه‌هاي آبي موسيقي


وقتي ليلي
بازوهاش را در باد مي‌سوزاند
و شط خنك از بادهاي گردنه
وقتي ليلي در جامه‌ي ارغوان مويه مي‌كند

و میته را
آواز هميشه نماز
و جذبه‌ي خاموش بكر
بوته‌ي خاري در كنار بستر ليلي مي‌گذارد
تا هميشه از دشت برخيزد
تا هميشه از بخار
بشكفد
و لبهاش از خنكاي بهار بتركد
و كشاله‌ش از هزار شيهه مردار
و كشاله‌ش
سفت و منقبض از هزار شيهه گلوله
بتركد

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌اش وداع می‌کند

تي‌ي‌مور تي‌ي‌مور !
آواز گوزن را مي‌شنوي
آواز آن خراب گرسنه
آن خرابه       آن دستك نقره‌يي
آن گوشت      دانه‌هاي متبلور نمك
نمك از چهار جهت
نمك از همه‌ي ابعاد

و بدين‌گونه‌ست كه موسيقي نمك      كوير را ديوانه مي‌كند

و كوير با هزار بوته‌ي خار
و هزار كبوتر
آخرين نماز را بر ميت مي‌گذارد

آنچه مانده‌ست
دست نيلوفري گوزن است
چار پاشنه‌ي مضطرب
و يك چشم
دو برادر و سه خواهر و همه مادر
نخل و شط و نقاب رطوبت

دو برادر... سه خواهر و دو خنجر
و دو ماه كه همزمان برآيد

و تنها يك اسب كه          بر جنازه‌ي ليلي سم بكوبد

اين دستهاي كودكانه‌ي نرگس بر آب‌هاي كويري
اين آفتاب جمعه
وقتي با اولين لگام باكره سبك    در شهاب شيهه مي‌كشد

مرغي اگر
از شاپرك ساده‌ي مظلوم پرسيد
دستي اگر
از ملخ
دريا را دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و        معطر

بوی هزار هزار جمیله
بوي هزار قنات
بوي نسترن از جلگه‌هاي شوش
بوي خون در پرده
بوي عروسي ليلي مي‌آيد

اين سرنوشت است    اين
كه بگويد و      بس كند
شب اگر تيره
شب اگر نيلوفر       ليلي در لنگر مي‌ماند
ليلي در آب پرسه مي‌زند

اين است سرنوشت    اين
سپيده‌يي كه متلاشي مي‌شود
ستايش خون است وقتي
هزار جسد و هزار كفتار
به ميهماني‌ي يك كبوتر و يك اسب مي‌روند

وقتي هزار قناري       بر جنازه‌ي ليلي مي‌پرند

ساعت سه‌ي جمعه‌ي شط
با كفش‌هاي سفيدم مي‌آيم
و با پيرهن سفيد و شلوار سفيدم
تا جمعه را در سفيد كنم
تا جمعه را در شط سفيد بوي سفيد بكشم

ميهمان ناخوانده در اتاق پهلويي سوت مي‌كشد
ابر اتاق پهلويي را نوازش مي‌كند
در اتاق پهلويي خون مي‌چكد

و ليلي زن مي‌شود

اين دست‌هاي كودكانه‌ي بيمار
مثل خزه آويخته‌ست
اين دست‌هاي كوچك      با النگوهاي نقره و دستك نقره
بر آب‌هاي كويري

اين آفتاب حجله‌ي صبح
در اتاق پهلويي طنين ديگر دارد

شاخه‌ي آويخته‌ي غزل و دو خط فارسي

عروس خميازه مي‌كشد
ميهمان شهوت را مي‌تكاند

مرغي اگر
از باد پرسيد
دريا را      دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و      معطر

بوي هزار خار مي‌آيد
بوي جلگه‌هاي پست و قصيل اسب

بوي عروسي ليلي مي‌آيد
و صداي پاي غريبي كه آسمان را پارو مي‌كشد
صداي صد سم موذي
و صداي پاي غريبي كه آسمان را مي‌گشايد
با يك پنجره و دو در صبحگاهي

نداي طبل هزار كشته
و هزار منتظر



سگ از سياهي نفريني عوعو كرد
و دويد
سگ از مهارت ويراني        كلوخ‌انداز شد

تي‌ي‌مورچي          آواز گوزن را مي‌شنوي
در شبي كه ارابه‌ی بارش را
گله گوزن‌هاي موزون
با تاج‌هاشان بر سر و خلخال‌هاشان به پا
مي‌رانند

نقره ی حركت دارد در شيار تازه‌ي حيوان
و     در تن اين بت نيلوفري
ليلي

بازمانده‌ي شفق در خون ديوانه سر مي‌كشد
ديوانه مي‌خواند
و خون سياه ليلي در پستان‌هاش رگ مي‌كند

و خنكاي پاييزي ليلي
در بخار شط مي‌وزد

تنها آن شقيقه       كه در قلب مي‌انديشد
                                              و روزن
ليلي ديوانه را به بستر مي‌كشد.




پرويز اسلامپور


Tuesday, September 26, 2006

یای هیلا / ار در - یا - ها

In silence we came to the place where gushes forth of the wood a little brook, the redness whereof yet make me shudder. As from Bulicame the streamlet issues, which the sinful women ...then divide among them

- Dante, "inferno" -




بي تو دارم
به خودم مي‌زنم
ديو- ارم كه به زندان مي‌كوبي
ميخ هرچه قاب توام

ميخ- ابم به نشتر
تن-نور بياور رو به روي كورم

تمام لحن ملتهبي
مي دانم
: زبان عقرب توي‌ات چرانده‌ام
و با شبيه كلمات
خانه
براي جايي كه رام‌آ نمي شوي
با سازم
بتون و تيره
ميخ- انم كه توي سرت از خون
رد نمي‌شوي؟
( خون باكره قرباني‌ست
خود آي شر- آب مي‌شود )
ميخ- اهم
آهوي خزيده از زخم
پوست ترك باشي
خورده زير خيس تب‌-‌ واژه‌هام
- پوستين تن خورده ترك عرق نمي‌شود !

تا يك‌باره ببينم
ميخ از معجزه آورده
بي- ناي مادرزاد


از در"يا"ها ، ياي هيلا
يك مهر هشتادوپنج




'My nerves are bad to-night. Yes, bad. Stay with me
'Speak to me. Why do you never speak? Speak
'?What are you thinking of? What thinking? What
'I never know what you are thinking. Think'

- Waste Land, T.S.Eliot -

Thursday, September 21, 2006

نامه / میم عزیز / شهریور هشتادوپنج


And these are the names of the men that shall stand with you
Of the tribe of Reuben; E-li'zur the son of Shed'e-ur
Of Simeon; She-lu'mi-el the son of Zu-rishad'dad-i
Of Judah; Nah'shon the son of Am-min'a-dab
Of Is'sa-char; Ne-than'e-el the son of Zu'ar
Of Zeb'u-lum; E-li'ab the son of He'lon
Of the children of Joseph; of E'-phra-im; E-lish'a-ma the son of Ami'hud; of Ma-nas'she; ga-ma'li-el the son of Pe-dah'zur


- Numbers, chapter 5-10 -


ميم عزيز
( به اين آغاز خيلي دل زده‌ام، به اين ندا، خطاب... نام‌ات. براي اين فراموشي. )
از دير آمدن پر شرم‌ام در نوشتن. روزهاست كه به پاس‌نوشتي،‌ نه براي پاسخ، يادگاري كلمات روي نگاه‌ات، ميخي براي چشم‌ از وقتي آن ورق‌ها را به صورتم كشيده‌ام، مي‌انديشم.
زئوس زانوافتاده بر دروازه‌ي گوشتي. گوشت بي‌قاعده معبد دلفي‌ست. آتنه از دهان مي‌آيد.
اين‌جا عكس‌هاي روي ديوار، اين روزهاي خيره زل زده، پرم از آشفته‌گي آمدن.
پل‌ها
مي‌ريزند در ارتباط روايت. به خلسه مي‌روم، خلاصه مي‌شوم توي دهان بي‌بزاق و نوشتن چيزي شبيه همين بايد باشد، چيزي شبيه خشك شدن از آب، سفت شدن در عضلات بي‌خون، مچاله‌گي.
تنها كتابها از معني نه‌ريخته‌اند، واژه‌گان دور، كلمات غربت، آدم‌هاي گم‌شده در مكش اين اشباح.
خواست به تمامي خواستن. كلمات در من سو مي‌زنند به گفتن اين چيزها، برايت مي‌نويسم و مي‌دانم نخواهي‌ خواند، نخواهي دانست. من اين كلمات را از تو پنهان كردم. تو مي‌خواهي همه چيز را از آن آدم‌ها گرفته باشي و چيزهايي جاي شان بگذاري، چيزهايي براي آن‌ها در خالي خودشان با تو پر مي‌كني، ايده‌آليست‌مآبي انسان‌مدارانه‌ي زئوس‌محور.
تو به زمان اعتقاد داري، به فرسايش به كشتن حقيقت آدم‌ها در اين همه‌فرسايي. من چيزهاي آن‌ها را از آن‌ها جدا نكرده‌ام، خدا، خداست...
آن كتاب خواندني داشت : " چون آمدم در خانه، مي‌بينم خشمي در ايشان و غضبي و تغيري. در من چنان مي‌نگرند كه خون كرده باشد كسي. و من گرسنه. – اي خدا، اينها را چه افتاده‌ست؟ چه بود؟‌ باز چه شد؟ - در شكنجه و چارميخ افتادم. شكنجه‌ام مي‌كنند. مي‌بينم. مي‌گويم – پرير،‌ چه بود شما را؟
زهرا مي‌گويد هيچ. در آن هيچ صدهزار نفرين فهم شد. "
و خواندني دارد : " مرا از آن كباب‌هاي زهرا آرزوست. خوش كباب مي‌سازد – تر و لطيف و آبدار. آن كرا، چرا كباب چنان مي‌كند، خشك‌خشك؟ زهرا كباب نيكو، كرا طعام ني. زهرا هم طعام، هم كباب، هم جامه شستن. "
تو چه خواندي؟ يك روز هم گفتم چرا سكوت نمي‌كني؟ سكوت از چيزها مي‌آيند، چرا نگاه نكني؟ اين زهرا همان زهراست توي چند سطر بعد. نگاهم مي‌كني، از دلت خبر ندارم، مي‌خندي.
هراي لب بر فرق زئوس بر زانو نشسته نهاده، آتنه از دهان مي‌آيد.

در پاييزهاي باد خودم را جا مانده‌ام. ‌

مي‌خواهم اين جملات را تكه‌تكه كنم. پاسخ را در سكوت بگذار... تا
چيزهاي ديگري هم هست.
خواهم...


بيست‌ونهم‌ شهريور هشتادو‌پنج
امير




" دومين ويژگي دين آفريقايي آن است كه اين نيروي ( جادويي) خويش را به صورت چيزي بيرون از وجدان از خود،‌ نمايش‌پذير مي‌گردانند ( يعني آن را )‌ به هيئت تنديس و بت و جز آن در مي‌آورند. و هرچيزي را كه بر خويشتن فرمانروا مي‌پندارند، خواه جانوري يا درختي يا سنگي يا بتواره‌اي چوبي باشد، به پايگاه يكي از فرشتگان بر مي‌كشند. هركس چنين چيزي از كاهن براي خود مي‌گيرد. نام آن " فتيش" است كه واژه‌اي‌ست كه پرتغاليان نخست بار آن را رواج دادند و از fetico به معناي جادو مي‌آيد.
فتيش به ظاهر،‌ عيني مستقل در برابر خواست آزادانه‌ي فرد است، ولي چون همان خواست فرد است كه به صورتي ديدني درآمده، خواست فرد بر بتواره‌اي كه براي خود برگزيده مسلط است. پس آنچه افريقاييان نيروي فرمانرواي خويش مي‌دانند، موجودي عيني نيست كه هستي مستقل جداگانه از هستي آنان داشته باشد. فتيش همچنان ( كارگزار ) نيروي ايشان است و اگر خواست ايشان را بر نياورد، آن را به دور مي‌افكنند. آنگاه چيزي ديگر را به نام نيروي برتر خود بر مي‌گزينند و آن را بر خويش فرمانروا مي‌پندارند، ولي آن را به همين دليل، ( تابع) نيروي خود نگاه مي‌دارند.
اگر كاري ناگوار پيش آيد كه فتيش نتوانسته باشد از آن پيشگيري كند،‌ اگر پاسخ‌هايي كه از هاتفان مي‌شنوند نادرست و بي‌اعتبار از كار درآيد، اگر باران نبارد يا محصول بد باشد فتيش را با ريسماني مي‌بندند و كتك مي‌زنند يا حتي از ميان مي‌برند يا به دور مي‌افكنند و سپس فتيش ديگري مي‌آفرينند. به ديگر سخن،‌ خداي آنان ( كارگزار ) نيروي آنان است. او را به دلخواه از پايگاه خدايي برمي‌كشند. " – عقل در تاريخ، هگل –



ميم عزيزم

اين يادداشتهاي هگل را مي‌خوانم و به تو مي‌انديشيم، از جاي آن‌ها به تو. اين‌كه لگد خورده و مهجور به كنار افكنده مي‌شوي. اما چيز ديگري هم هست وقتي بيرون‌تر مي‌ايستم كه اين فتيش جاي ديگري را براي كس ديگري مي‌گيرد در همان نقش... خدا خداست...
اين چيز، كه تويي، در نقش واسطه. و دانستن اين واسطه‌گي، درد ندارد؟
به متن نمي‌توان نگريست، نوشته نگريستار نمي‌شود،‌ به نگاه در نمي‌بندد، چه مي‌گويي به نوشتار دل نبستن، متن اعتماد بر نمي‌دارد، آفريده‌تر از هر آفريده‌ايست و مي‌گويم تكرار. تو را به جاهاي تكراري كشاندن، محبوب من !‌،‌ تمام جاهاي زمين هستند براي دوباره بردن و تو مرا با ديگري برمي‌گرداني، مي‌بري، مي‌چرخاني و همان جاها با چيزهاي جديد به نمود مي‌آيند تو مي‌خواهي از جاي نگاه من ( آنان) به اين چيزهاي در دوباره بنگري، ديدن چيزهاي غايب.
بگذار چند روز بگذرد. براي خيس خوردن كلماتي را گذاشته‌ام. نمي‌توانم يكهو بريزم. مي‌آيم.

صداي پنجره كافي نيست


سي‌ويكم شهريور هشتادوپنج
امير