Sunday, November 28, 2004

زمزمه کنان گفتم: مي خواهم همان باشم که هستم. من انقلابي ام و کف پاهايم هم صاف است. در ضمن هم جنس باز هم هستم. غير ازين هم چيز ديگری نمي خواهم باشم. خوب نمي توانم برايت توضيح دهم. توی اين جامعه، قانون ها و پيش داوريهای فراواني هست؛ مردم هرچيزی را که ظاهرا غير عادی باشد، يا جنايت مي دانند يا بيماری. همه ی اينها به اين خاطر است که با جامعه ای پوسيده سر و کار داريم که پر از عقده و حماقت است. به همين دليل بايد انقلاب کنيم. مي فهمي؟
آدلايدا به من مي گويد: و در ضمن خودش بهم گفت که اگر تو شوروی زندگي مي کرد مي فرستادندش تيمارستان و اگر تو چين بود تيربارانش مي کردند؛ چون آنها اينجوری با همجنس بازها برخورد مي کنند. به همين دليل مي خواهي انقلاب کني؟


زندگي واقعي الخاندرو مايتا – ماريو بارگاس يوسا

Wednesday, November 24, 2004

« شمشير از بيرون و دهشت از درون ايشان را بي اولاد خواهد ساخت. هم جوان و هم دوشيزه را، ريش سفيد و شيرخواره را هلاک خواهد ساخت.»

تورات - تثنيه باب سي ودو آيه ی بيست و پنج



بي کوزه رود خانه برده ام عمري ست که در حياتم درياست من از احاطه ي دريا و التماس خزر به تنگ آمده ام به تهران چگونه برگردم که در خودم جامانده ام ديگر به لنگرود ِ آن روزها بر نمي گردم
هواي شرجي براي مردن هم منا سب نيست!
من تهران ِ پارک هاي جمعه را مي پرستم چرا برگردم؟
افتاده ام درون ِ فنجان ِ چاي چشم هايم ميان چاله ي قاشق هي تاب مي خورد چنان به هم مي زني که قند و شراب و آب هم لهجه مي شوند در اين همه خوابي که براي تو ديده شد گاهي چه بي رحم و دلسردي که از ديوارها مي نوشي و نمي داني که آينه آنچه ديد زد از ياد نمي برد.
من که با آب نشانه رفته ام تو را شليک نمي کنم سوي آنکه خيس نيست برايم چاهي بيار و چايي درون فنجان و يک اجازه بفرما در اينهمه جايي که روي پايم تنهاست تو که از جنس رودخانه آمدي بگو چرا نشد در جايي سطلي فرو کنم و در تو بياويزم رود!
که اينهمه را براي تو رو کنم چرا نيامد چاهي روي کوهي که ايستاده ام يک جفت سينه ي کرخت، بر ادامه ي کشدار ِ بندِ رخت جلق مي زند از کاک مي رود بالا و مي رسد پايين! تاک! شرابي سهمناک دارد عزيزم! اما تو ساک بزن! و بر خيال تاکي بشين که در خيال تو راست مي شود!
به يادت که مي افتم پنجره را آغوش مي کنم دستي به روي ماه مي کشم و دستمالي گرد و غبار روي عکس را مي روبد نه چتري سرم مي گذارم نه اينجا کلاهي پي باران منم که مي آيم و هاي هاي مي گريم شراب نه! آبِ سراسر شده ام چنان پُرم که از شيشه بيرون ترم! مثل دريا اوج دارد روي خود افتادنم اما نمي دانم بر تو پرتابِ کدامين دست افتاده ست؟ من!؟ يار کي من مي شود من يار را کي مي شوم؟


از " پاريس در رنو " - علي عبدالرضايي

Monday, November 22, 2004

عکس خانوادگي

پدر، سیخ وایستادده
مادر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
دختر، سیخ وایستاده
دختر، سیخ وایستاده


ارنست ياندل

Friday, November 19, 2004

مرض شادی خواهد آورد و آسايش غم
برف سياه خواهد بود و خرگوش شجاع
شير از خون خواهد ترسيد
زمين نه گياه خواهد داشت نه معدن
سنگها به خودی خود حرکت خواهند کرد
...
بهتر است مرا نبيند که دنبال عشق ديگری مي دوم


قطعه های محال - آماديس ژامن

Wednesday, November 10, 2004

دو سه هفته ای که گذشت، يک روز به جای ذرت کوبيده ی بدبوی هميشگي، قابلمه ای پر از تکه های گوشت برايشان آوردند. ميگل آنخل بائس و مودستو دياس غذا را يک نفس بلعيدند، با هر دو دست غذا مي خوردند و وقت نفس کشيدن نداشتند. کمي بعد زندانباني به سلولشان آمد. روبروی بائس دياس ايستاد: ژنرال رامفيس تروخيو مي خواست بداند آيا خوردن گوشت پسرش حالش را به هم نزده؟ ميگل آنخل که روی زمين نشسته بود گفت: برو از قول من به آن حرامزاده ی کثافت بگو آن زبان خودش را قورت بدهد و خودش را مسموم کند. زندانبان زير خنده زد. رفت و کمي بعد برگشت، از همان دم در سر پسری را که از موهايش گرفته بود به آنها نشان داد. ميگل آنخل دياس چند ساعت بعد در آغوش مودستو مرد، سکته ی قلبي کرده بود.
تصوير ميگل آنحل دياس وقتي سر بريده ی پسر بزرگش ميگليتو را شناخته، ذهن سالوادور را گرفته بود...

سور بز - ماريو بارگاس يوسا



سپس تمامي اقوام زمين در مقابلم خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم کرد، چونان چوپاني که بزان را از گوسپندان : گوسپندان را در طرف راست قرار مي دهم و بزان را در چپ.
آنگاه به عنوان پادشاه به کساني که در طرف راست منند خواهم گفت بياييد ای عزيزان پدرم! بياييد تا شما را در برکات ملکوت خدا سهيم سازم، برکاتي که از آغاز آفرينش برای شما آماده شده بود. زيرا وقتي من گرسنه بودم شما به من خوراک داديد؛ تشنه بودم، آب داديد؛ غريب بودم مرا به خانه تان برديد؛ برهنه بودم به عيادتم آمديد.

بيست و ششم متي

Thursday, November 4, 2004

اين سن سوخته: اين گور!

سرم را پايين انداخته بودم و از کوچه ی بي سايه مي رفتم. ناگهان تنم داغ شد، تب کردم. موهای تنم سيخ سيخ شد. سرم را بلند کردم و در روبرو چيزی را ديدم که هرگز باورم نمي شد به چشم خود ببينم!
مردي بود سي و دو سه ساله، بلندقد، با يک عمامه ی سياه و ظريف و کوچک، ولي متناسب بر سرش. چشمهايش سياه سياه بود و ابروهايش به هم پيوسته. دماغش زيبا بود و متناسب با لبهايش که نه زياد گوشتي بود و نه غيطاني. و ريشي داشت که انگار ريش نبود بلکه نوعي هاشور بود که به حاشيه ی صورتش زده بودند. گردنش باريک بود و يقه ی پيرهنش باز باز. عبای ساده ی نازکي روی دوشش انداخته بود و بين عبا و پيرهن بسيار بلندش چيزی نپوشيده بود. موهای کم پشت سينه اش از يقه ی پيرهنش پيدا بود. من نفهميدم چطور شد، مستقيما رفتم به طرف اين مرد جوان. او بازوهايش را بلند کرد، انداخت دور شانه های من. من صورتم را گذاشتم روی موهای کم پشت سينه ی او و مثل زماني که پدرم و آقای شبستری گريسته بودند، گريه کردم. او حرفي نزد؛ تنها کاري که کرد اين بود: با صدايي بسيار معمولي، بدون کوچکنرين تحرير و قرائت و بدون آنکه احساساتي بشود، هفت آيه ای را که بارها پشت سر هم در حيات خانه و يا در مسجد کبود خوانده بودم، از بالا سرم خواند: سال سائل بعذاب واقع. للکافرين ليس له دافع. من الله ذی المعارج. تعرج الملائکة والروح اليه في يوم کان مقداره خمسين الف سنة. فاصبر صبرا جميلا. انهم يرونه بعيدا. و نريه قريبا. و به محض اينکه اين آيه ها را خواند، بازوهايش را از دور شانه های من، سينه اش را از زير گونه ی من، دور کرد. کنار کشيد. رفت. من برگشتم نگاهش کردم. رفت، بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند.


رازهای سرزمين من – رضا براهني



شمعون به مريم گفت: اندوه همچون شمشيری قلب تو را خواهد شکافت، زيرا بسياری از قوم بني اسرائيل اين کودک را نخواهند پذيرفت و با اين کار باعث هلاکت خود خواهند شد. اما او موجب شادی و برکت بسياری ديگر مي شود و افکار پنهاني عده ی زيادی فاش خواهد شد!

انجيل لوقا – باب دوم


Wednesday, November 3, 2004

اين سايه ها
عجيب
شکل موهای ات را
در خواب های من
زاييده مي شوند


***
يک روز وقتي با هم زير ايوان خانه شان خزيده بوديم، مجبورم کردند لخت شوم. زير ايوان يک فضای بزرگ خالي بود که قسمت انتهايي آن ارتفاع کمتری داشت و مي شد بدون اينکه سرت به سقف بخورد آنجا بنشيني. خنک بود و بوی خاک و سنگ مي داد. ناگهان ری گفت لخت شو! و بعد رودا گفت يالا لخت شو!؛ تا لباسهايم را در نياوردم اجازه ندادند که بيرون بروم. پيراهن، شلوارک و لباس زيرم را هم در آوردم. آهسته حرف مي زدند و بي صدا مي خنديدند و مي گفتند يالا زود باش. راهم را بسته بودند و من چاره ی ديگری نداشتم. مي ترسيدم ولي من هم مي خنديدم. گفتند مي خواهيم نفوذمان را به تو نشان بدهيم؛ ولي خودشان هم مثل من لخت شدند.
گاهي وقتها روی بعضي ها نفوذ داری ولي تا امتحان نکرده ای متوجه نيستي.
زير ايوان خانه ی کانکل ها ما به يکديگر نگاه کرديم ولي به هم دست نزديم. دندانهايم به هم مي خورد چون مي ترسيدم که يک پسر يا خانم کانکل ما را ببيند. مي ترسيدم ولي خوشحال هم بودم: غير از صورتهايمان در بقيه ی قسمت ها مثل هم بوديم.

داستان گرما - جويس کارل اوتس



( يادآوری! )

Tuesday, October 26, 2004

قلب قاف: قل الم اقل لکم... قاف؟
قوم قواده: قاف قديم، قاف قیء، قاف قصران، قاف قساوت، قاف قيام: قهقاه قحبه، قایم به قعود، قاعد به قرب!

قاف قمار ... قمار با قاف

Saturday, October 23, 2004

- پس چگونه انسان مي تواند تو را تجربه کند؟
- نمي تواند! شخص تو را تجربه نمي کند.
- پس انسان از تو چه مي داند؟
- فقط همه چيز! زيرا ديگر انسان به جزییات نمي پردازد.

من و تو - مارتين بوبر


وقتی سگی کنار درختی
باران گرفت
شعله می کشید من از آقا! این جای این همه خالی برای کیست؟ پرسیدن، دست کشیدم به روی خیسی موها پنجره و بعد برق رفت
یک باره سرد شد دستم که خورد برای این همه آتش دلم می سوزد:
- نکند عصبهایتان را کشیده اید؟
کنار می زنم
فراموش نکرده ام
یکجا لای این درزها دراز کشیدی
این را نمی دانی که آتش گرفته ای می سوزد وقتی کنار سگی درخت
و از پنجره بالا می آورد روی این همه خالی
ان روز هم که از صدای باد می گذشت
دستش را آویزان کرده بودند باران گرفت، شد که چشمهایشان را قفل کردند و آتش گرفت
می سوزد
و من توی سرخی زیر آن همه فشار کف دستها دنبال جفت سیاه خیس همیشه توی آتش گرفته، می سوزد
از تمام بچه گیهایم تا حالای سوختن گشتم و جز دروغ هام، چیزی پیدا نمی کنم که هیچ،
چیزی پیدا نمی کنم ( حتي مي تواني اين جا نقطه بخواني)




Thursday, September 16, 2004

Am not I
?A fly like thee
Or are not thou
?A man like me

For I dance
And drink and sing
Till some blind hand
Shall brush my wing

If thought is life
And strength and breath
And the want
Of thought is death
Then am I
A happy fly
If I live
.Or if I die



The Fly – William Blake

Monday, September 13, 2004

هيچوقت جايگاهي را از پشت تماشا کرده ايد؟ مي خواهم پيشنهاد کنم که ازين به بعد قبل از آنکه مردم را جلو يک تريبون بايستانند، منظره ی پشت جايگاهي را که تريبون در آن است نشانشان بدهند. هرکس يکبار جايگاهي را از عقب، اما با دقت تماشا کرده باشد، ازهمان نگاه اثر مي پذيرد و خود به خود در مقابل هر جادو و جنبلي که به هر شکلي از روی تريبون صورت گيرد، مصونيت پيدا ميکند. عين همين حرف را مي شود درباره ی منظره ی پشت ميز محراب کليساها زد. ولي خوب در اين خصوص بعد در جای خودش حرف خواهم زد.


طبل حلبي - گونتر گراس


کلا ان الانسان ليطغي.
هفت / علق

Monday, September 6, 2004

چرا هميشه بازيکن گلزن را تشويق مي کنند؟
چرا توپ را تشويق نمي کنند؟
عملا توپ است که داخل تور مي افتد.
آدم که داخل تور نمي افتد!
هرگز نديده ام که آدم داخل تور بيافتد.



داستان مجلس رقص پليس ها - دونالد بارتلمي


Sunday, September 5, 2004

1- دليلي براي نوشتن ندارم.

چرا دنبال دليل بگردم؟ من يک انگل اجتماعي ام. نويسنده نيستم اما يک انگل اجتماعي ام. فيلسوف نيستم اما زالو چرا.
در محيطي که در اثر برهم کنش واکنش دهنده ها موجوداتي مانند من به وجود مي آيند، پيدا کردن دليل منطقي بسيار خسته کننده است. اما آنها موجوداتي متفکرند: انگلهاي روشنفکر، زالوهاي کافه نشين که به تنگي کون مخاطب فکر مي کنند.
اينکه به طور اتفاقي هستي واکنش دهنده ها به شکل اعجاب انگيزي بستگي به حيات اين انگلهاي اجتماعي دارد، توجه هيچ يک از طرفين را جلب نمي کند. هيچ کس نمي خواهد به اين موضوع فکر کند. اما من براي اينکه بتوانم در جايگاه کاتاليزور قرار بگيرم ناگزير از توجه به اين واکنش دوطرفه بودم: آنجا که مقادير معتنابهي از عناصر اجتماعي وجود دارند، تعداد کثيري از موجودات وابسته زاييده مي شوند که نقشهاي متعدد متعفن سطوح پايين، مياني و نمادين را به عهده مي گيرند. علاقه اي به اقشار اجتماعي به غير از آن قشري که خود را پس انداخته ي آن مي بينم، ندارم: قشر نمادين، رويه ي مناسب طلايي رنگ پوشاننده ي سطوح گه رنگ زيرين با جلا و برق خيره کننده. معذرت مي خواهم که افلاطون اينقدر ذهن مرا به خودش مشغول کرده. نمي دانم چرا در آن واحدي که به سقراط فکر مي کنم، تصويرش با سبيلهاي نيچه اي در ذهنم ساخته مي شود: دو نمونه ي کراهتا زيبا.
عناصر اجتماعي در قعر شادمانگي نيازمند نوعي احساس ترحم اند، نه جلب ترحم، نوعي دلسوزي ماورايي براي همجنساني که نه تنها دچار فقر مالي اند بلکه با فقر روحي ناسزاواري دست و پنجه نرم مي کنند. فقري منتج از لوليدن در تفکر – حيضاني لاينقطع و سوزناک – مدام. دستگاه پيچيده اي که تمامي مواد تشکيل دهنده اش بستگي اجتناب ناپذيري به هم دارند: هرکدام نقش خود را پذيرفته و حقوق اجتماعي اي که نسبت به هم دارند را درک کرده اند. آنها – انديشمندان، فيلسوفان، نويسندگان، شاعران... روشنفکران و حتي دانشمندان – گروه خواص کاذب را به وجود آورده اند که از تعهداتشان کشيدن سيگار، شبنشيني هاي محفلي و اعتياد به الکل است و به عنوان تفريح به عوام – کارگرها، فعله هاي تکنولوژي، علم، سياست – از بالاي جايگاه اجتماعي شان نگاه مي کنند، مي خندند و اصلا نيازي به يادآوري بستگي حياتي شان به آنها نمي بينند. راستي که ما بايد به عنوان انگلهاي فرهيخته، نان از حق جاکشي فرهنگي تناول کنيم.

2- راهي به غير از نوشتن پيدا نمي کنم.

...

فکر مي کنم همينقدر کافي باشد. توقع بيش ازين نداشته باشيد، هرچه باشد من هنوز هم به کافه مي روم و براي تنگي کون مخاطبانم اهميت بسزايي قائلم، اگرچه تنها به حظ ذهني از آن افاقه کنم. من در مقام خواستاري سوراخ کون عوام نيستم، باور کنيد عنين هم نيستم تنها انانيتم است که به من اجازه نمي دهد. پيش خودمان بماند، اصلن نشنيده بگيريد، سعي مي کنم باز هم به همان نقل قولها بسنده کنم:


" بر تصوير دوم باز هم نقش خواهم زد، ولي مي دانم که هرگز آن را تمام نخواهم کرد."

رمان مباني نقاشي و خطاطي – ژوزه ساراماگو



پانزده شهريور هشتاد و سه

Thursday, September 2, 2004

از لای نرده های بالکن نگاه کرد: بچه های نيمه لخت در حياط کوچک خاکي بازی مي کردند. يکي از آنها که روی شانه های ديگری رفته بود، مسلما نقش موذن را بازی مي کرد. چشمانش را کاملا بسته بود و به آهنگ مي خواند: لااله الا الله. کسي که او را بر دوش مي کشيد بي حرکت ايستاده بود و نقش مناره را بازی مي کرد. ديگری که در خاک سجده کرده بود و زانو زده بود نقش مومنان را. بازی خيلي زود متوقف شد: همه مي خواستند موذن باشند و هيچکس نمي خواست برج يا مومنان باشد.


داستان جستجوی ابن رشد – بورخس



الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة

Tuesday, August 31, 2004

با اين صداي
- اينجا
همه چيز تمام مي شود -
من


گفت: برحسب تصادف در کوه جلبوع بودم که ديدم شائول به نيزه ی خود تکيه داده بود و عرابه ها و سواران دشمن هر لحظه به او نزديکتر مي شدند. وقتي شائول چشمش به من افتاد مرا صدا زد. گفتم بله آقا؟ پرسيد که کي هستم. گفتم يک عماليقي. آنوقت التماس کرد: بيا و مرا بکش چون به سختي مجروح شده ام و مي خواهم زودتر راحت شوم. پس من هم او را کشتم، چون مي دانستم که زنده نمي ماند. بعد تاج و بازوبندش را گرفتم و نزد آقای خويش آوردم.

داود و افرادش وقتي اين خبر را شنيدند از شدت ناراحتي لباس بر تن دريدند. آنها برای شائول و پسرش جوناتان و قوم خداوند و به خاطر سربازان شهيد اسرائيلي تمام روز روزه گرفته، گريه کردند و به سوگواري پرداختند.

آنگاه داود به جواني که اين خبر را آورده بود گفت: تو اهل کجا هستي؟

او جواب داد: من يک عماليقي هستم ولي در سرزمين شما مي زي ام.

داود به او گفت چطور جرات کردی پادشاه برگزيده ی خداوند را بکشي؟ سپس به يکي از افرادش دستور داد او را بکشد و آن مرد او را کشت.

داود گفت تو خودت باعث مرگت شدی، چون با زبان خودت اعتراف کردی که پادشاه برگزيده ی خداوند را کشته ای.

عهد عتيق - دوم ساموئل

Thursday, August 26, 2004

دل من و اين تلخي بي نهايت سرچشمه اش از کجاست؟
- آب درياها سخت تلخ است آقا.

دريا خنديد در دوردست، دندانهايش کف و لبهايش آسمان.


لورکا

Monday, August 23, 2004

در جهان نعمتي وجود ندارد بزرگتر از آنکه انسان زاده نشود و آفتاب را نبيند
اگر انسان زاده شد سعادت آن است که هرچه زودتر بميرد و در خاک بيارامد.


تئوگنيس مگارايي

Saturday, August 21, 2004

اگر دوست داشته باشيد، اگر نياز داشته باشيد، اين هم نوعي زندگي است، امشب انکار نمي کنم. وقتي کلام هست، لابد زندگي هم هست، داستان لازم نيست، داستان واجب نيست، فقط زندگي. اين اشتباه من بود، يکي از اشتباهاتم بود که برای خودم يک داستان مي خواستم، در حالي که زندگي به تنهايي کافي است. دارم پيشرفت مي کنم، ديگر وقتش بود، ياد مي گيرم تا کارم تمام نشده دهان کثافتم را باز نکنم، اگر هيچ چيز غير مترقبه ای پيش نيايد. اما کسي به نحوی مي آيد و مي رود، بدون کمک جابجا مي شود، گيرم اتفاقي برايش نمي افتد؛ خب حالا که چي؟


ساموئل بکت



Saturday, August 14, 2004

- داشت يادم مي رفت مادموازل! يکي هم هست که هميشه نگاهتان مي کند.
- مي دانم. بعد نزديک مي شود؟
- نزديک هم مي شود، بله.
- بي قصد.
- بي قصد؛ بله. حرفهاشان جنبه ی خصوصي پيدا مي کند.
- خب آقا! بعدش؟
- ببينيد مادموازل، من در هر شهری بيشتر از دو روز نمي مانم، يا حداکثر سه روز. خرت و پرتي که مي فروشم از چيزهای ضروری نيست.
- چه حيف آقا!



باغ گذر – مارگريت دوراس


Friday, August 6, 2004

برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بی‌آن‌که لياقتی ابراز کرده‌باشد به‌حکم قدرتی فوق طبيعی و به‌خواست آزادانه‌، يا حتی بلهوسانه خداوند‌، انتخاب می‌شود تا مقامی ويژه و بالا‌تر از ديگران بيابد‌. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترين آزار‌ها را داشته‌باشند‌. مفاهيم دينی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پيدا می‌کنند‌. هر‌کدام از ما کم‌وبيش رنج می‌بريم از اين‌که زندگی ما تا اين اندازه معمولی است‌. ما می‌خواهيم از همانند ديگران بودن بگريزيم و خود را به درجه عالی‌تری ارتقاء بدهيم‌. هر‌يک از ما با شدت و ضعف متفاوت به اين وهم دچار شده‌ايم که لايق اين ارتقاء هستيم‌، که از پيش تعيين و برگزيده شده‌ايم‌.
مثلاً احساس برگزيده‌بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است‌. چنان‌که در تعريف هم‌، عشق هديه‌ای است که به ما ارزانی می‌شود‌، بی‌آن‌که برايش لياقتی نشان داده باشيم‌. دوست‌داشته شدن بدون دليل‌، حتی خود دليلی تلقی می‌شود بر خالص بودن عشق‌. اگر زنی به من بگويد دوستت دارم چون با‌هوش هستی‌، شريف هستی‌، برای من هديه می‌خری‌، به زن‌های ديگر نظر نداری‌، ظرف می‌شويی‌، آن‌وقت من مأيوس می‌شوم‌. چنين عشقی انگار می‌خواهد چيزی را به‌چنگ بياورد‌.
چقدر زيبا‌تر است اگر انسان در‌عوض بشنود‌: «‌من ديوانه تو‌ام‌، هر‌چند که تو نه‌فقط با‌هوش و درست‌کار نيستی‌، بلکه يک دروغ‌گوی خود‌خواه و عوضی هم هستی‌»‌. شايد انسان احساس برگزيده‌بودن را نخستين‌بار در نوزادی تجربه می‌کند‌، وقتی‌که از مهر مادرانه‌، بی‌آن‌که خود را لايق آن نشان داده باشد بهره‌مند می‌شود و باز آن را بيش‌تر و بيش‌تر طلب می‌کند‌. وارد مدرسه شدن می‌بايست انسان را از اين توهم برهاند و برايش معلوم کند که در زندگی بايد برای هر چيزی بهايی پرداخت‌. اما معمولاً ديگر آن موقع خيلی دير است‌. شما حتماً آن دختر ده‌ساله را ديده‌ايد که برای اين‌که دوستانش را به حرف‌شنوی از خود وادار سازد‌، موقعی که ديگر از عهده قانع‌کردن آن‌ها بر‌نمی‌آيد‌، ناگهان رک و راست و با غروری غير‌قابل توضيح می‌گويد‌: «‌چون من می‌گم‌» يا «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌»‌. او خود را برگزيده احساس می کند‌. اما روزی خواهد رسيد که او يک بار ديگر بگويد «‌چون من اين‌جور می‌خوام‌» تا تمام کسانی که حرفش را می‌شنوند از خنده روده‌بر شوند‌.
پس انسانی که می‌خواهد خود را برگزيده احساس کند‌، چکار بايد بکند تا ثابت شود که او واقعاً برگزيده است‌، تا هم خودش و هم بقيه باور کنند که او مانند هر‌کس ديگر نيست‌؟ فرارسيدن عصری جديد‌، که اساس آن اختراع عکاسی است‌، با تمام ستاره‌ها‌، رقاص‌ها و آدم‌های مشهور که همه تصوير عظيم آن‌ها را از دور بر روی پرده می‌بينند و می‌ستايند اما هيچ‌کس به آن‌ها دست‌رسی ندارد‌، اين امکان را فراهم می‌کند‌: شخصی که خود را برگزيده احساس می‌کند‌، با چسباندن خود به افراد سرشناس به‌گونه‌ای علنی و نمايشی‌، سعی می‌کند نشان‌دهد که به سطح ديگری تعلق دارد و از تمام افراد معمولی‌، يعنی همسايه‌ها‌، همکار‌ها و همه کسانی که او به‌ناچار زندگيش را با آن‌ها قسمت کرده‌است‌، فاصله می‌گيرد‌. به‌اين ترتيب، افراد سرشناس به چيزی شبيه تأسيسات عمومی از قبيل توالت‌های عمومی‌، ادارات خدمات اجتماعی‌، ادارات بيمه و بيمارستان‌های روانی تبديل شده‌اند‌، با اين فرق که آن‌ها فقط به‌شرطی قابل استفاده هستند که دور از دست‌رس باقی بمانند‌. وقتی کسی می‌خواهد برگزيده‌بودن خود را با نشان دادن ارتباط شخصيش با يک فرد مشهور ثابت کند‌، خود را در معرض اين خطر هم قرار می دهد عذرش خواسته شود‌. پذيرفته نشدن از اين دست در اصطلاح دينی هبوط ناميده می‌شود‌


آهستگي – ميلان کوندرا

Sunday, August 1, 2004

او فکر مي کند زني که خواب نمي بيند دشمن زني است که بيدار مي ماند، چون اين زن تکه هايي از او را مي دزدد، شور و هيجان رازگشايي را از او مي گيرد، يعني آنوقت که ما فکر مي کنيم چيزی را کشف کرده ايم که قبلا نمي دانستيم يا فراموشش کرده بوديم.

- کريستينا پری روسي؛
داستان آستانه از مجموعه ی داستانهای کوتاه امريکای لاتين, ترجمه ی عبدالله کوثری -




سه گانه.
يکم - ماه در غبار

وقتي مي آيد هفت سالم است وحشت مي کنم و راست پله ها را مي گيرم مي آيم پايين توی تاريکي اش آن وقت در را که باز مي کنم مادربزرگ لای چادر سفيد دارد گريه مي کند با دانه های عقيق سرخ.
آنوقت آمد؛ هفت سالم بود و بافه های سياه، آسمان طلايي مي شد تا ببينم اش و رفته بود که وحشت دلم را از بلندی پرت مي کرد و صورتم را مي رفتم مي چسباندم به کف پاهای مادربزرگ بود توی سجده.
وقت هايي که هميشه مي آمد مال همان هفت سالگي ام؛ نه حالا که هفت ساله مي شوم وقتي گاهي که بعد صدای آب روی سقف حلبي مي چکد، مي آيد - مي روم پشت پنجره را باز مي کنم و دود، دود مي زند تو از پله ها پايين که مي روم در را که باز مي کنم همه چيز مي شود همان مادربزرگ توی چادر سفيد مثل شب با يک سفيدی و کف پاهای چروکيده اش که هميشه...
حالا که روزی دو بار پاهايت را مي ليسم، شبها هميشه مي آيد با آن بافه های سياهش که يکباره بلندم مي کند، حوله مي آوری خيسي ام را خشک کني، او نه مثل توست، نه مثل هرکس ديگر که قبل از تو روزی شايد چندبار پاهايش را، پاشنه ات را که هنوز نرم است... نرم است... آنوقت مادربزرگ از سجده بلند نمي شد تا خوابم مي برد وقتي که دوباره مي آمد و اينبار چشم که باز مي کردم مادربزرگ قرآن مي خواند، مي بينم آرام مي گيرم مي خوابم. تو هم مي تواني؟
بعد يکبار نزديکتر آمد، دستهايش مثل سفيد بود و پاهايش که نمي ديدم؛ گفتم شايد تويي همينطور ترسيدم، ترسيدم، ترسيدم.
سعی خودم را مي کنم. ساعت چهار صبح است. مادربزرگ نيست. او هم نيامده. او هيچوقت نمي آيد. من فقط يکبار توی تابوت ديدم اش. از سفيدي مثل شب بود چشمهايش که بسته نمي شدند، داشتند مي بردندش. من هم دنبالشان رفتم؛ بعد هميشه دنبالشان داشتم مي رفتم به مادربزرگ فکر مي کردم که وقتي هفت سالم بود توی چادرسفيد، وقتي مي ترسيدم از کابوس، داشت نماز شب مي خواند، مي رفتم پيشش و صورت ام را هيچوقت نچسباندم به اينجايت، مي بيني اينجايت.
دلم مي خواهد اينطور که گفتم مي آمد و تو هر شب لباس سفيد مي پوشيدي، چشمهايت را باز مي بستي و توی سجده مي خوابيدی تا من کف پايت را بليسم که آرام خوابم ببرد تا اينبار بتوانم بيشتر تحمل سفيدی اش را داشته باشم که دستم نلرزد وقتي مي لغزد روی گونه هايش عرق مي کنم، مي گويم – تو مي گويي که توی خواب حرف مي زنم، من يادم نمي آيد – اين او نيست و مي رعشم.
همان يکبار کافي بود تا شما لکاته ها هجوم بياوريد توی خوابم. آمديد فريبم بدهيد تا وقتي چشم باز مي کنم بفهمم همه اش خواب بود و او نبود، مادربزرگ مرده بود، برده بودند کفنش بود آن سفيدی با چشمهای سبز هميشه گي اش که وقتي خوابي ساقهايت را سفيد... سفيد.
اين ها اصلن کافي نيست. يک چيزهايي از فرويد توی کله ام با خون قاطي مي شود و بعد رنگ سفيد چادر، لکه های سرخ مي گيرد. به وجود و زمان فکر مي کنم و از اينکه مي خواهم اسم هايي توی اين قطعات بياورم که دهانت را پر کند، دلسوزی ام مي گيرد برای خودم يا برای آن اسم ها.
بعد يک شب توی خواب بردندم. ديگر پله ای نبود که وقتي او مي آمد از ترس راهش را بگيرم بروم پايين تا برسم به در و بعد طلايي و پاشنه ی چروک سفيد پای مادربزرگ و صورت من.
يکبار هم که خنده ام گرفت از بوی عفن اروتيسم توی اين نوشته ها رو کردم گفتم حق با شماست آنوقت دهانم را باز کرده بودم و همه چيز را بالا آوردم.
همان شب بود که آن فکر به سرم زد که گفتم بايد چادر سفيد بپوشي. به مادرم گفتم برايت چادر بدوزد تا شبها سر کني و توی سجده بخوابي تا وقتي او مي آيد، من مي ترسم، صورتم را به کف پاهايت، مادربزرگ...
همه ی اين سالها برای همين شب مي خوابم که يکبار ديگر بيايد، اما هميشه دروغ است که مي گويم مي آيد سراسيمه بلند مي شوم و عرق. مادربزرگ اصلن نمي خوابد برای همين من که انتظار مي کشم هم ديگر اصلن.




دهم مرداد هشتاد و سه

Saturday, July 31, 2004

و من هم مي خواستم که باشم.


تهوع - ژان پل سارتر

Tuesday, July 27, 2004

پنج شنبه بيست و چهار جولای هزار و سيصد و هشتاد و پنج
 
 
 

اردشير از پنجره افتاد.

با توجه به اهميت موضوع مراتب را به مراجع زي ربط انحلال داديم که در شرايط فعلي هيچ عملکردی خالي از سازگاری اکوسيستمي حاکي از تداخل رواديدهای موجود در اجتماع مجرد مقادير معتنابهي از پستانداران غير قابل حمل که به تازگي در استان قفقاز کشف شده و توسط غواصان به کشور همسايه انتقال داده ايم تا به همه ی اين داستان سراييهای پنج روزه ی اخير نظام سوسيال دموکرات هندوچين شمالي بعد از پيش بيني آن فقيد تاريخ را زباله کرديم يا پيدا مي شود.
آن مي دانست که بايد چقدر بر دارد برای آنکه بتواند و بيشتر از آن چرا توی جيبهايش پيدا کردند که سوال ديگري پيدا مي شود مبني بر آنکه اگر اين آقايان نمي توانند يک ژيگولو را از توی خيابانهای شهر پيدا کنند با اين همه آلاينده پس بايد سراغ اين پرسش را از که بگيريم؟ نکته ی قابل توجه اينکه اکثر اين افراد در سالهای بين بيست تا بيست و پنج از کشور به قصد عزيمت هجرت کرده اند و برای سازمان نوپايي با اين توانايي اين شرايط نشان مي دهد که ساحت مقدس در ساعات پس از آن ماجرا تکرار مي شود که البته هيچ کدام از گروه های موجود تا به حال از عهده ی اين مهم خارج اند.
تنها پس از يک هفته توانستند جنازه را پيدا کنند درحاليکه بوی گل ها اين خاصيت جادويي را دارد که حتي مي شود در مورد نوستالژيک بودن موضوع چون بر مي گردد به سالهای جواني آنها که ما اين سوال را از جناب آقای رييس جمهور مي پرسيم و ايشان با توجه به ساعت ملاقات تاکيد بر گشودگي هرچه سريعتر مرزها برای اين اقدام بشردوستانه داشتند و موضوع در سازمان محيط زيست به شکلي مطرح مي شود تا در کوتاهترين زمان ممکن اقدامات لازم برای بازپس گرفتن شکايت از دادگاه لاله صورت گيرد که در اثر پيگيری قانوني عوامل سازماني فوق الذکر که ما از نام بردن ايشان به خاطر اهميت موضوع چشمگيری مي کنيم به جلسه ی بعد موکول گردد.
اين اخبار که هر سي سال يک بار توسط آن فرد در جوانح مختلف صادر مي گردد نشان مي دهد که اقدامات اخير در جهت براندازی قانون کلي ای است که در پي تلاش شبانه روزی ماموران صادقانه از جهاتي شبيه به همان دور همه جانبه ايست که در سي سال پيش از اين هم با بيست و هشت سال سن وارد کابينه شد و اين در حالي بود که آن زمان در هيچ شهری بيشتر از آنکه فکر اين مکانهای عام المنفعه باشيد بهتر است به فکر اصلاح نژادی پلنگهای تاميل باشيم تا با توجه به حضور گروه تروريستي موسوم به ال قاعد ه و همکاری آن ها با دوصاد و شکل جديدی از ترانه های محلي بتوانيم سواحل عاج را از هجوم قحطي مطرح کنيم تا شايد کمک های حاصله از سود مشارکت منفي در جوامع راديکال را بتوانند به عنوان قرض در اختيار بودجه ی جهاني سوق دهند.
چنانکه سخنگوی سازمان جهاني انعقاد در جلسه ی گذشته ی صورت گرفته از زنجره های پيچيده ی خانوادگي که در تزلزل ثانيه به ثانيه ی به تازگي توسط دانشمندان تحقيق شده و اين موارد در پرونده ی مربوط به قتل آقای اردشير صمد در ساعت پنج عصر روز سه شنبه سي و يکم هجری قمری سال دو هزار و چهارصد و هشتاد و سه دفن گرديد در محل ملاقات زندان قصر که برای اين گردهمايي تدارک ديده شده و تمام هزينه ها را سازمان فوق الذکر اعلام کرده تا از همه ی خيرين و نيکوکاران ملي به شکلي دلپذير برخورد شود.
بر اساس اين گزارشات ضد و نقيضي مبني بر پيروی دست جمعي گروهي از جلبک های دريای کاسپين با همکاری خطوط هوايي لوفپانزه به طريقي باور نکردني رشد کرده که در اثر جهشي ژنتيکي از برادر به هم نزديکتر بوده اند تا افکار عمومي را معطوف به سياست های داخلي دولت جديد که برای تامين نيازهای روزمره مجبور به خودفروشي است و آمار نشان مي دهد که اين اتفاق در سالهای اخير سابقه ای همانند ملي سازی صنعت خودروسازی متوقف نمي شود.
البته ذکر اين نکته اجتناب ناپذير به نظر مي رسد که در جهت نيل به اهدافي چنين خصمانه عملکرد اين فرد به طرز خيره کننده ای جوانمردانه تعبير شده ای که از سوی مقامات خودداری اعلام شده و بنابر مجموعه ی اطلاعات اين روز را مرگ عمومي نامگذاری کرده اند که به مراتب پيچيده تر از آن است که به آساني پشت سر نهاده شود در حاليکه فرد از آحاد تقاضای عفو عمومي اش مورد قبول ايشان قرار نگرفته و همين موضوع اسباب خشم افراد عمومي را برگزيده.  

توی مشت اش يک ورق سفيد مچاله بود که من از جايم تکان نخوردم.

( قاتل پنج زن روسپي در شمال تهران تبرئه شد. اين مرد بيست و هشت ساله که اردشير صمد نام دارد در پي اظهارات متناقض اش به انجام پنج فقره قتل اعتراف کرده بود که با توجه به سابقه ی بيماری جنونش در مراکز رواني بستری بوده و پس از آنکه خانواده اش او را در يکي از همين مراکز رها مي کنند و مخارج نگهداری اش پرداخت نمي شود از آن موسسه اخراج مي شود و... که با تاييد پزشکي قانوني از سوی قاضي به حبس ابد در مراکز رواني دولتي محکوم مي گردد. اين در حاليست که اوليای دم با چشماني سرشار از ستايش در دادگاه حاظر شده بودند و به متهم مي نگريستند).
 
 
شش مرداد هشتاد و سه

Saturday, July 24, 2004

اما ويکي هم که مثل بقيه ی زنها، راحت خام مي شد و مردهای ابله به نظرش جذاب ميومدند، به من اصرار کرد که بريم شعرخوني والف ( اين قرار بود يه لينک باشه) رو بشنويم. يه شب جمعه گرم، توی کتابفروشي فيمينيست – لزبين های انقلابي. آزمون ورودي نگرفتن؛ والف شعرهاش رو مجاني مي خوند. بعد از شعرخوني هم نقاشي هاش رو شرح مي داد. نقاشي هاش خيلي مدرن بودند. اکثرا دو سه تا ضرب قلم  قرمز با چندتا فرم آبستره به رنگ متضاد. معمولا روی نقاشي ها يکي دو بيت هم نوشته شده بود:

بهشت سبز به خانه ام مي آيد
و من خاکستری مي گريم،
خاکستری، خاکستری، خاکستری...

 
موسيقي آب گرم – چارلز بوکفسکي