Tuesday, September 12, 2006

نامه / از دشتان‌خواری / شهریور هشتادوپنج

زمين – زمان --> الف " تا " ي " ؛ از " الف " تا " ي "

فاصله در تمام حروف رسم مي‌شود.


پاره‌ي اول

در زمين ديگر، زمان ديرگذر، به سايش و فرسايش مي‌شود. و سكوت واژه‌هاي از چيزها آمده كه در اطراف با زياد بود ِ زمان يا بيش‌آورد زمان هجوم مي‌آورند در خلاء چيزهاي قديمي، در ذهن‌بسته كه چشم مي‌نواختند از حروف آشناي پوسيده‌شان، و همان " ذهن‌بود" ‌ِ بافت گسترانده در تمامي نحوه‌ي آن‌چه بود زمان – زمين، - زبان آشناي مادر – كه اين انباشت چيزها در زبان ديگر نام برداشته، لمس زمان را در زمين ديگر چنين سخت و تلخ‌آور...– نقطه‌اي كه در دهانه‌ي مخروط، خالي مي‌ماند؛ فعل را از ادامه باز مي‌دارد در كانون آينده و به مصدر مي‌رهاندش-

" شايد فكر كردن نيز ، درست چيزي باشد شبيه ساختن جعبه. در هرحال تفكر، كاري دستي‌ست...
دست...
تنها آن موجودي كه سخن مي‌گويد،‌ يعني تنها آن موجودي كه فكر مي‌كند، مي‌تواند دست داشته باشد و در كاربرد و عمل كار دستي فرا آورد... كار دست تنها گرفتن، چنگ زدن يا كشيدن و هل دادن نيست؛ دست مي‌رسد و دريافت مي‌كند – و اين كار را تنها با اشيا نمي‌كند، بل با ديگر انسان‌ها نيز چنين مي‌كند.
دست... نگاه مي‌دارد، حمل مي‌كند، رسم مي‌كند و نشان مي‌دهد... " - هايدگر
-  و انگشت‌ها... انگشت‌ها... كه دورند و چقدر در دستهاي سارتر از انگشنهاي كيركه‌گور و لب‌هاي هايدگر !-

و صداها در اين همه‌خواني چيزهاي جديد با نام – چيزها از نام مي‌آيند، چيزها اويند– هاي تازه به نگاه مي‌خوانند، به حرامي هيز نگريستن در زهدان، زهدان واژه‌گان از زمان – زمين ديگر دهان گشوده به بلعيدن " الف" تا " ي "‌، در نابه‌هنگامي صورت‌هاي همان و گردواج هاي در بستر ديگر به هم آمده.

واصطنعتک لنفسی (س طه)

I should so like to hear about his death. What did he say in his last hours? We were informed that he died by taking poison, but no one knew anything more.


- PHAEDO by Plato -


ساختن در ماضي شكل مي‌بندد.
در زمان – زمين بعيد و براي سكونت : او در ... يا ... در او.
سكونت در چيزي يا چيزي در سكونت؟
ساختن، ساختن عمارتي براي سكونت توي ماضي در حال من
ساختن، ساختن بنايي براي سكونت من حال در گذشته‌ي تو
من گذشته در حال تو
حال من در حال تو
و حلول -> در چيزي جا گذاشتن، دميدن در چيزي <- خواندن نام / به نام خواندن

بلی قادرین علی ان نسوی بنانه (س قيامة)

(چنانكه مي‌دانيم، از نقل قول مي‌توان براي هر مقصودي – حتي گاهي براي اثبات عكس آن‌چه متن اصلي مي‌گويداستفاده كرد. زيرا اگر متوجه نباشيم، حتي سخني كه با نهايت دقت و امانت نقل شده، وقتي از بافتي كه در آن جاي داشته بيرون كشيده شود، ممكن است معنايي دهد بكلي غير از آن‌چه در اصل مي‌داد. – آغاز فلسفه، گادامر)


پاره‌ي دوم

نشاندن اين واژه‌ها در جاي‌ها اگر كلمه‌ايم، هستي. شكستن قفل، دريچه‌اي كه در تاريكي دريچه‌ي ديگر باز مي‌شود: دايره‌اي در دايره‌ي ديگر.
رمز عبور ديوار را مي‌شكافد از صدا يا نشستن حروف در مكعب‌ها.
نوشتار صلب در خود نمي‌جنبد.
گودال تارفضاي گوري‌ست از تكرار.
ازپيش‌خواني
در آينده‌ي كلمات بسته شده از آن‌چه بود كلمه.
نوشتن فارغ نيست
نام‌هايي هستند كه از مردگان نوشته مي‌شوند.
در رسيدن به كلمه‌اي كه برج را مي‌سازد، كلام آخرين اجتماع بررس كلمه‌ي در بند يست از هزار چهره‌ي نوشتار.
كتابي نوشته خواهد شد. كتاب نوشته شده ازپيش‌خواني شده بوده در چاه
نوشته در گذشته عازم است.
حروفي از تمام زبان تكراريست. حروف تكرار زائل مي‌شوند، بلعيده مي‌شوند. كتابي نوشته خواهد آمد.
كتاب بي‌فاعل فعلي در رسش انفجاريست كه آبستن نيست.
برخواني مردگان، براي نوشتن آن‌ها... تن‌ها...


پاره‌ي سوم

در حركت از كل به جزء، كل در جايگاه پيش‌فرض پذيرفته شده‌ي ذهني‌اي واقع مي‌شود كه هدف نهايي اين حركت (استفهامي يا استنتاجي) و روح مسير ‌آن است و در نهايت تمام اجزا با هماهنگي اندام‌واره در رسيدن به آن كلي در كنار هم مي‌نشينند و درين فرآمد تنها، چيزي مورد تاييد قرار مي‌گيرد تا بررسي و تحليل.
اين روش – كه به نظر مي‌رسد، روش آلي (اندام‌گون) در نظام فكري انديشمند يوناني‌ست – بي‌شباهت با آن روشي نيست كه انديشمند ديني با استفاده از همان به همان مي‌پردازد، مفهومي كه با تكرار در خود، بر خود صحه مي‌گذارد. زاويه‌اي كه نظام منطق ارسطويي مورد هجمه واقع مي‌شود.
اما،
بازگشت،
آن‌چه از فضيلت در مفهوم به ذهن مي‌نشيند،‌ در اين زبان (فارسي)،‌ اكتسابي‌ست، و آرته آن‌طور كه گفته شد، به عنوان يك كل،‌ كه گفتني‌ست جزيي از كليت هستي‌ست در نگاه افلاتوني،‌ اكتسابي نيست و نمي‌تواند باشد چه مركز تغذيه‌ايست براي آن‌چه كسب مي‌شود در تجربه‌ي اخلاقي. حتي به نظر، گرفتن سانواژه‌اي چون -
Virtue
(moral goodness of character and behaviour – Longman ; a particular moral excellence – Webster)

-
در زبان انگليسي هم معناي مناسبي براي كليت مفهومي كه در نظر انديشمند يوناني‌ست،‌ افاده نمي‌كند. نكته‌ي قابل توجه در بازانديشي تئورياي فلسفي افلاتون توجه به كانون ايده (idos) يست كه محور و بن‌مايه‌ي انديشه‌ي افلاتون است در تبيين كلي‌ي هستي. در نگاه افلاتون، پيش‌ترين مرحله‌ي فكري از فرض قطعي ايده بهره‌مند است.
كمااينكه اين نوشتار – هر نوشتار؟ يا نوشتار؟ نقطه‌ي تمايز نوشتار كجاست؟ - خود حاوي اين روش هست :

پيش‌فرض : نشان دادن حاكميت يك كل و محوريت اين هسته بر بناي نظامي استنتاجي– استفهامي بر آن.

در نگاه پيشا سقراطي، كل‌واژه‌اي چون آرخه در كانون نگر انديشمند هسته بود.
نوشتار ساخت‌يافته در جستجوي معنايي‌ست. بازگشايي معنايي يا به طريق آوردن مفهوم از درك متقابل : انتزاع اشتراكي، در ميانه گذاشتن كلمات (جايي‌كه ايده پا به ميان مي‌گذارد در بستگي‌اش با نوشتار. در تماميت اين نگاه چون منشوري بازتاب كلياتي‌ست كه در اين‌جا لوگوس)
برداشتن ساخت از نوشتار : انتقال محور سكونت از مخاطب به متن. هنگامي‌كه متني در متن يا متون ديگر سيل مي‌كند آيا انتساب " اثر تاريخي" بر مي‌دارد ؟
در بازانديشي‌اي از اين جنس، اثر – نوشتار از واسطه‌گي في‌حدذاته جدا مي‌شود به دام تاويل. ( هراكليت – هگل – هايدگر / رئوس مثلثي ديالكتيكي)
كل‌واژه‌اي كه تماميت هستي‌ست در نشانه.
در نشانه،
اثر ادبي يوناني تجسد ذوات ايده‌ست در خدايگان و تماميت‌اش در زئوس. نظامي هرمي كه خدايگان اهرم‌هاي واسطه‌اند.
اثر هنري – پس‌مانده‌هاي هنرهاي تجسمي، تن‌واره‌ها – به تن مي‌پردازند به نازك‌ترين شكل نگاه.
زواياي سه‌گانه ساخته مي‌شوند در اين تركيب با انديشه‌ي يوناني.

)نوشتار مشكوك،‌ بي‌شباهت نيست. تمام اين متن به خود مي‌پردازد، به قصد؛ و قصد عزم در گذشته دارد، چون‌آن كشتن.
ساخت چيزها را آوردني‌ست، مانند مشتي كه فراچنگ مي‌آورد.
گور خواست ساخت دارد، باتلاق فربه‌ايست)


پارنوشتي بر پاره‌ي دوم

نامه‌اي كه به درگذشته نوشته مي‌شود در خواست واسطه‌گي‌ست به در گذشتن.
اعداد اندام رسم‌اند.

به چهارده مرداد هزاروسيصدوشصت‌ويك و هيلا، براي مجلد اعترافات، ازدشتان‌خواري
شهريور هشتاد و پنج

Tuesday, September 5, 2006

تجآواز

فاستقم بما امرت
- س هود -


به در سيب بن انگيختم ات
به در آن جا که درد زه گرفت مادرت را
به رسيدگي ت.

محبوب من
بگريز
بر خوش آگنده ترين بوي ها
چون غزالچه اي !

- غزل غزل هاي سليمان -


" تجاواز"
- تج : تج در کنار استخوان ها مانند تجرد، تجميع، تجربه، تجسد، تجدد و.
اواز : آوايي از؛ شبيه آب از، آونگ، آوندگان، آ باز و. -


زانو ميان پنجره
به هيکل مي افتد
آواز اورشليم ديواريست
صاعقه کش برده
ناتور کوهان من
ستون خيمه و دريا

من از قبول قبله چرخيده ام
به قلب قافله
گنبد حرام
قسمت به مسجدالحرام ببر
که زه مي زند ميان قفل
دخترک شير از نگاه قلعه
قاتل
غزل براي سليمان مي خواندو
سيگار لب مي مکد
ام ( نون ) شب تم آ – م آ ( ي ) س مان به چهارده شمع
خون نيزه بلاگير است
عادت ماه به آب مي ريزد
" اين کيست که چون صبح مي درخشد؟ "
قايق تمام تو را و ستاره کج
قطبي مي جود
قائم براي نجات من آورده اي !
غسل و قفس
کليد توي قبر پيراهني ست
که غرق شد
حال قصاص
قلاده دور گردن قلم

-
رام از باغبان نمي شود اين سيب
تور و تنور مي شود اين سيب
گوي خيسي مي زند از تاب
تاک عبور نمي برد اين سيب
-

نمي دانم کجاي دايره کافر ايستاده ام
غار خال جهان نيست
حرا مي ندارد
روز- بهانه ي من – صور مي برد
دست کف ندارد پاي حجاز
بر روي شانه اي که
غار
غربت ميان عنکبوت و کبوتر
کلاف گرفته
قاطي چراي حنجره
قل ديوانه آورده اي
قل ديو ! آيينه آورده اي
ديو آيين ايل آورده اي
دي ويل
فر دي شکاف
قل دي !
مهبل ... ابل ... جبل ...

گستاخ واژه ام از خواب، آب حيوان مي آورد
چشم خفاش از خاله هاي سياه پر مي درد
قاشق ميان لگن
قصاب کرم مي برد
اين سر از پهلو مي ( گودال قافيه کافي ) ليز

- جوگندمي ست صداي خاطره
توي گم اند نگاه ابر( و ) هاش
اسبي که يال ندارد به پشم هاش آويخته
لب مي زند دهان غنچه به ارتکاب هاش – رکاب هاش
شب – اب زخمي ست
گره به کروات سفيدي ست که نيامد دور
کوه طاقت کتاب ندارد
شبيه حوصله مي ترکد
گاهي گرگي که در چشمهاش زنداني ست -

مقام شاهد از لبه پرت
قسم به کشت
يار مي شود
آلت
کم - ان
آهسته
کمي تر
امروز تير به تعويق
- مرگ ؟
- هان !



به عين القضات همدانی و مهدی تولايی، برای مجلد اعترافات، شبان امه
سيزده شهريور هشتاد و پنج

Sunday, August 27, 2006

نامه / به امیر

And David begat more sons and daughters.
Now these are the names of his children which he had in Jerusalem;
Sham-mua'a, and Sho'bab, Nathan, and Solomon,
And Ib'har, and El-i-shu'a, and El'pa-let,
And No'gah, and Ne'pheg, and Ja-phi'a,
And E-lish'a-ma, and Be-el-I'a-da, and E-liph'a-let.


- I CHRONICLES , Chapter 14 -






پل‌ها




پانوشت:
Psyche ( در لغت به معناي "روان" )، در اساطير به هيات شاهزاده‌خانمي وصف شده‌ست با زيبايي‌ي تابسوز، كه مردان از بيم جمال او به خاستگاريش نمي‌آيند؛‌ تا عاقبت، به دستور هاتفي،‌ در كوهستاني تنهاش مي‌گذارند و باد او را به خانه‌ي شوهري مي‌برد كه تنها شبها به او مي‌پيوندد و او مجاز به ديدن روي شوهر نيست، كه اگر ببيندش از دست خواهدش داد؛ تا عاقبت شبي، چراغي افروخته، دست مي‌زند به كار ممنوع و، در نتيجه، به فراق و به ذلتي مديد مي‌افتد. شوهر،‌ جواني با زيبايي هوشربا كه كسي جز خود عشق نيست، بعدها، با توسل به زاوش (‌ = زئوس )،‌ او را نجات مي‌دهد ( ر‌.ك . " فرهنگ اساطير يونان و رم"، ص 786).






" خدا غيرت كرد كه چيزي كه به انبيا و اوليا ننمودم، به تو نمودم. تو در امر تقصير كني و تو را اين توقع است كه همه‌ي عمر اين وجود بباشد؟ پس او امر از بهر آن مي‌كند تا تابش امر بر زند، تا قابل امر شوي. اكنون، تو تاب امر نداري. تاب امر كجا داري؟
چون مي‌گويم كه از نوشته كسي را فايده باشد، تو را وهم مي‌آيد و ترس كه: آن من نباشم؟ مي‌گويم: نه – تو نباشي. بعد از من و تو، طالب صادقي را باشد كه فايده باشد.
اكنون، درخور آن مي‌بايد بود كه هيچ امري بر تو سخت نيايد – اگرچه آن بر ديگران سخت باشد. زيرا ابايزيد طاقت صحبت من ندارد – نه پنج روز و نه يك روز و نه هيچ. مگر كسي كه عنايت و ميل دل من به او باشد.
هيهاي ! هيهاي ! عمر ابدت دهد.
من چو ديدم كه مرگ پروحشت است، همه‌ي دوستان را عمر ابد خواهم، جز آن دعا نكنم – خاصه تو را كه ما را پروردي. هم به ظاهر،‌ هم به اندرون، هزار فايده به ما رسيد.
اما آن‌چه تعجب نمودي از صبر من: چون من صفات حقم، صفت من صفت او باشد، حلم من حلم او و صفت او باشد. گويند خدا را حلم‌هاست و صبرهاست – هر صبري صد سال و هزار سال.


مرا تو آوردي از حلب به هزار ناز و پياده آمدي و گفتي " من سوار تو سوار؟ " اكنون،‌ دو روز است كه مي‌آييم،‌ بر لنگ من مي‌زني و خرد مي‌كني و از خانه بيرون مي‌كني؟ مرا تربيت مكن ! سخن مرا جايي باز مگو. "


- مقالات شمس -






نامه‌اي براي عين از ميم. نامه‌اي براي ميم، ميم ناتمام: مي در ترتيبي كه هميشه نشسته. ميم در جذبه‌اي از به شيفته‌گي خود و مراسم سوگند.
ميم جذامي صورتي از مرتاض به يادگار برده در نشستن : شگفتي در دستان عين توي آوايي‌ست و زمان زير پاهاي چهارگوش
گوشت كنده
جمجمه‌اي از كرم
هجوم اسپرم‌ها و لگن
و آينه‌هايي كه در كانون تصوير مجازي‌شان ميم نشسته‌اي هست در ابديت پوزخند
ميم اخته سيري از كلمات ندارد: ستايش نوازش نواختش
ميم پاره در هر تكه تكه شده جايي براي ميم جديد گزارده
ميم سپوخته عنكبوتي‌ست مترشح
عين يگان نيست،






امير عزيز


در نام ستايشي هست. در نامه ستايشي هست. در نامه، نامي صدا مي‌شود. صداي نامي نامه مي‌شود. وقتي مي‌خوانم با صدايي كه از تو در گوشم مي‌نشيند، پر مي‌شوم، شايد كلمات ( يا آنطور كه تو مي‌نويسي واژه‌ها) حجم بر مي‌دارند، و توي ذهنم شكل. نمي‌دانم نمي‌توانم بفهمم بار اول كه مي‌خوانم يا نمي‌خوانم و در شنيدن تنها حجم هست !‌ بعضي از كلمات آشنا هستند يا معنايي آشنا داشته‌اند كه در اين خطوط ديگر نه ! تلاش دارم كه شبيه خودم باشم اما با واژه‌گان تو مي‌نويسم، مي‌دانم.
سختي انتخاب تو، ترس از براي تو نوشتن يا صدا كردن. و اين شبيه من نيست.


" من را پر مي‌كني و زايده‌هاي گوشتي از قاعده مي‌افتند در كنام نام تو. سايه‌ات روي ديوار راوي ابرگري‌ست ستوده در واژه‌گان اساطيري دراز افتاده بر كتابها و گرد قفسه‌ها. چندين گاه است كه اينطور صداي نامي نشده در باد كه من مي‌زنمت "


نمي‌فهمم در اين سطرها كه از صداي لرزش حنجره‌ات مي‌شنوم خيلي معني كلمات را. گاهي بوي‌ها و رايحه‌ها را تحسين مي‌كنم. من از كلمات نمي‌دانم. چيزهايي كه تو خوانده‌اي هرگز نخوانده‌ام، نخواهم خواند. ننوشته‌ام هرگز براي هيچ‌كس و نمي‌توانم. اگر حالا دارم مي‌نويسم از روي دست تو شايد براي اين است كه فكر مي‌كنم به نوشته شدن مي‌خواهي، به خوانده شدن مي‌خواهي براي خوانده شدن يا براي دانستن من كه مي‌نوشته‌ات را خوانده‌ام. آنجا تقليد از طبيعت بود، اين‌جا تقليد از دست‌خط – نوشته اي كه براي من، من را گم كرده در تكرار تو، واژه‌گان تو.
آن روزها چله مي‌نشستم به روزي فقط آب و يا بي‌خواب.
آن روزها از ترس مي‌گريختم از چهره‌هاي هركه توي خيابان به آن‌ها مي‌گفتم فقط نه !
آن روزها نمي‌توانستم به آن‌ها بگويم مي‌روم چون دوستتان دارم.
آن روزها....


"تنهايي"، چيزي كه ما را به هم مي‌رساند، مي‌نشاند و به حرف مي‌كشاند يا آن‌چه نياز به توضيح ندارد وقتي در صدا مي‌شويم. بي‌اعتنايي و بي‌اعتمادي اولين كلمات توي چشمهايت بودند و هرگز فكر مي‌كنم پشت اين‌ها هيچ‌كس چيز ديگري بتواند ببيند كه من ديدم. با اين همه نشستن و در چشمها، تو باز برايم مي‌نويسي و انگار اين نوشتن‌ها از آن نشستن‌ها فرق دارد چون كلمات اين‌جا جذبه دارند و آن‌جا، نمي‌دانم.


و روزهاي ديگر...


غربت صيقل‌مان مي‌دهد يا در ميان اين‌ها نشستن. تو مي‌خواهي نباشي: كسي، چيزي، نامي. من مي‌خواهم باشم: كسي، چيزي، نه !، نامي، شايد: نام‌ام.
و چيزهايي براي هر دوي ما هستند كه بي‌معني اما مي‌دانم چيزهايي براي من هست كه در تو، براي تو از معني ريخته‌اند و شايد حق با تو باشد.
مي‌داني؟ لحظه‌هايي هست كه خودم را بيرون مي‌كشم، مي‌ايستم، تماشايم مي‌كنم و براي خودم دل مي‌سوزانم، دل سوزاندني كه هيچ‌كس نمي‌تواند جرات داشته باشد براي من و گريه مي‌كنم : باز هم شايد باتوست كه مي‌گويي خواست خودآوندگاري‌ ست : بالا ايستادن يا همان‌جا و خواستن ديگران براي همان‌جا. كشاندن، دست دادن، ساختن.
و روزهاي آينده...


مي‌داني.
و فهم نشدن. ايستاده‌گي براي نافهميده‌ ماندن يا چونان اسطوره‌ي هميشه دوست داشته‌ي تو مينوتاروس توي لابيرنت كه از زجر طعمه به التهاب شهواني مي‌افتد بر مرگ طعمه.
نه ! با تمام چيزهايي كه هست و نمي‌دانم اين يك چيز را مي‌دانم كه طعمه‌ي من، جز من نيستم.


تضادي در اراده‌ي من و تو هست : آن‌ها كلمات‌اند. حروف اسمشان كنار هم حروف نام هستي‌ست. اما مي‌خواهيم كلمه‌ي ما را شناسايي نكنند، جايي نخوانند، ندانند.
تضادي در اراده‌ي من و تو هست : آن‌ها براي من و تو، آن‌ها هستند. من و تو براي آن‌ها،‌ آن‌ها هستيم.
تضادي در اراده‌ي من و تو هست : مي‌خواهيم نخواهيم تماشاچي- گر داشته باشيم.




{ ... }




بيماري؟
نمي‌دانم. خواست مطلق يا اراداه‌ي مطلق. چيزي كه تو مي‌گويي در پي آن‌ايم. نمي‌دانم.
بيماري؟
نمي‌دانم. شايد چيزي در خواب. تبي و عرقي و آشفته‌گي‌اي در از خواب‌پريده‌گي. من خواب نمي‌بينم. فكر مي‌كنم كه خواب نمي‌بينم. در بي‌داري‌ام خواب‌هاي آشفته‌ي ديگران هست، بارها در خواب‌هاي آن‌ها بوده‌ام. برايم گفته‌اند كه بوده‌ام. شايد چون در خواب‌ آن‌ها- ايم: بيماري. در جاهاي ديگر زيستن: مفهوم خودا اگر اين باشد. مي‌نمي‌خواهم...
آن كتاب كه داده بودي خواندم. آن كلمات، آن عصبيت. گفته بودي اين نوشته‌هاي نامه‌گون بيماري‌ست. نفهميدم بيماري را اسم گرفته‌اي يا صفت. حبيب، محبوب، حباب... نامه‌هاي آن مرد به آن مرد ديگر: خودباخته‌گي. تو مي‌گويي شايد اين چيزها را يك‌ نفر نوشته باشد. من هم چنين فكر مي‌كنم. آن يك نفر مي‌تواند هر دو نفر باشد. آن‌ها دو نفر اند، از هم شناخته نمي‌شوند. ديگران براي آن‌ دو، آن‌هايند و آن‌ها براي ما دو تا آن‌هايند. اما مي‌فهمم انگار من و تو آن چيزها را نوشته‌ايم. ما در از هم فاصله. ما در از هم نزديك. مثل حالا كه وقتي اين‌ها را مي‌خوانم نمي‌دانم چه كسي نوشته‌‌: من يا تو. از خود رفتن.
بيماري؟
نمي‌دانم.
توي قزوين پيرمرادي هست كه پيغام فرستاده بيا.
توي داستان‌هاي تو عقاب‌ها با هم به رودررويي ايستاده‌اند، هرگز؟ بال‌ها و عقاب‌ها. قله‌ها و عقاب‌ها. چشم‌ها و عقاب‌ها.
و من نرفتم. نمي‌روم؟
سنگ را ‌‌‌آب كردن و تو مي‌خواهي سنگ باشي. سنگ هستي، من سنگ‌ام،‌ هم. سنگ‌ها از به هم خوردن سخت‌تر مي‌شوند، مي‌فرسايند،‌ صيقليده مي‌شوند؟
نمي‌دانم.
شايد عقاب سقوط كرده قدرتش را به عقابي كه مي‌چرخد، مي‌دهد... و قدرت مطلق.




{ ... }




آفريننده‌گي. آفرين. من به آن‌ها مي‌گذارم بيانديشند. من به آن‌ها نمي‌خواهم چيزي القا شده باشد. من به‌ آن‌ها نمي‌گويم آن‌ها، تا در درون من‌اند. شايد ستبري اين ضمير از خود من نيست. شايد آن‌ها نام ندارند يا من نام‌شان را از ايشان باز گرفته‌ام.
" براي نام داشتن بايد ضمير داشت. اگر ضمير بودي، نام بر نمي‌داري."
من از اين كلمات اين را مي‌فهمم. ضمير: من : ميم. من : عين. تو : ميم. تو : عين.


حروف


نمي‌دانم.


" من چو ديدم كه مرگ پروحشت است، همه‌ي دوستان را عمر ابد خواهم، جز آن دعا نكنم."




امضا: ميم
تاريخ: شهريور هزار و سيصد و هشتاد و پنج
تهران







"شود كه او بلندپريهاي هميشه پايمال مرا به من ببخشايد،
ـــ كه انجامي مايه‌دار روزگاران نداري را سامان آرد، ـــ كه ما
روزي بكام، از ننگ خامدستي‌ي نحس‌مان، به خواب، دربرد؟
( آه، نخلها! الماس‌! ــ عشق، زور ! ــ برتر از تمام وجدها و
مجدها ! ــ به هر نحو، به هر كجا،‌ ــ شيطان، خدا، ــ جواني‌ي اين
وجود: من ! )
كه رويدادهاي افسونگري‌ي علمي و جنبش‌هاي اخوت
اجتماعي اعادت كندكند آن صفاي نخستين باشد؟...
اما خون‌آشام، كه ما را سربراه مي‌كند، امر مي‌كند كه با آن‌چه
به ما باز مي‌گذارد سرگرم شويم، ورنه وصله‌ي ناجور مي‌شويم.
غلت زدن روي زخم‌ها، در هواي سستي‌آور و دريا؛ روي رنج
ها، ميان سكوت آبها و هواي كشتيار؛ روي زجرها كه مي‌خندند، به
سكوتي موحشانه موج‌انگيز. "


- اشراقها، آرتور رمبو، ترجمه‌ي بيژن الهي -






آرايش ساخته‌گي واژه‌گان. نامه‌اي كه به خود نوشته مي‌شود از اوي غيابي – خيالي. در پرتويي از اويي كه هست : واقعيت بودن. مردي مثالي كه تجسم ابرگري‌ست در "خواست" من. ابرواژه - ‌پرمرگي كه در لحظه تكانده مي‌شود، تكيده از به خوانده شدن.
نامه‌ها حضور غايب ميم‌اند در لحظه‌ي نوشتن و تبديل عين به ميم‌اند در خواندن. امر غايب : ميم، هميشه در هاله‌اي روي كلمات رژه مي‌رود. ميم صورت جنازه‌ايست زير لحد با چشماني بيرون زده از كفن و گه‌واره كه به آسمان سنگي‌اش كف پاهاي – صورت گزارده بر سنگِ عيني را مي‌بيند كه مرگ ميم را براي لذت رنج نگريستن پرورانده بوده، حالا از صداي زاري عين توي قفس مانده‌ي بيرون از لحد – آسمان سنگي آبي نيست – مي‌فهمد.
قسمت‌هايي كه شخصي نبودند را حذف كرده‌ام. قسمت‌هايي را جرح كرده‌ام. قسمت‌هايي را باز نوشته‌ام.
نويسنده را به وضوح نمي‌شناسم. انكار نمي‌كنم. من هم برايش نوشته‌ام. ما براي هم نوشته‌ايم. هم‌خوابه‌گي. تكه‌هايي از دست‌نوشته‌اش بر اثر آب ( ؟ ) ناخوانا بود جوهرش، خودنويس عيب‌هاي خودش را دارد، گويي‌كه نوشته تايپ شده بود. من دست‌خط نديدم. خط‌اش را مي‌شناسم. سالهاست آشناست. خوش نيست.
كلمات ساخته‌گي‌ست. در آغاز كلمه بود. كلمه ساخته‌گي‌ست.


كتاب گشوده از نام آغاز مي‌شود - در آغاز كلمه بود – ورق‌هاي كتاب، سنگ‌هاي كهنه‌ي‌ مرگ‌اند. و بازگشت كتاب. نام‌هاي دفن شده.
برداشتن كتاب، اسطوره‌ها روي كاغذ افتاده‌اند.
واج‌ها
حجم‌ها
شكل‌ها
رنگ‌ها
بوها




دزديده – گوشي ريخته براي مجلد اعترافات به آلبر كامو و سنگريزه
شهريور هزار و سيصد و هشتاد و پنج





Wednesday, August 23, 2006

کتاب برداشته شد / آرخه

كتاب برداشته شد.


يا به چيزي مي‌انديشيد؟ + آ

كنار گودال نشست
به دور نگريست

يا خالي؟ + آ + بود

در راه ماند
مات

گشوده شد.

( كادرهاي بسته روي حركت پاها. كفش‌هاي مشكي، تمام كفش‌هاي مشكي )

در نگريستن و صداي گودال جاهايي زنده مي‌شوند: آينده در رديف گذشته.
اسامي بر پاشنه‌ي كفش‌ها حك شده‌اند، كف كفش هميشه چهره را مي پوشاند.

( كادر بسته روي تنه‌ي درختان، سپيدار، تبريزي، بلوط؛ تا زمين )

حروف دراز افتاده بر زمين در به‌هم‌غلتش ، صداي حروف بي‌صدا در كنار هم شبيه خفگي و جفت پاره.
مردم مي‌ميرند و دراز مي‌كشند. كلمات ليز و لزج از ليوان بيرون مي‌ريزند، سر مي‌خورند و توي چشمها. مردم دراز كشيده چرا شبيه مردم مرده نيستند؟ چيز زيادي از هم نمي‌دانيم، از كنار هم گذشتيم و خطوط چهره‌مان در هم رفت، براي چند لحظه شبيه كسي بودي در آينده، اما خطوط از هم مي گسلند و تو چنان شبيه واژه شدي كه دستهايم بوي آشنايي گرفت. برايت از رفتن مي‌نويسم، گاهي شبيه رف – تن مي‌بينم‌ات مثل مقام آخر مقالات شمس كه انگار از زبان كيست‌اش پيدا نيست : او مي‌رود و تو در خانه مي‌نشيني يا تو در خانه نشسته‌اي و او را مي‌برند اين چيزهاي تكراري. مقام ابراهيم در مسجدالحرام و خواب پريشان ساره از فرياد بيابان ...

( امتداد حركت از پاها به زمين،‌ از زمين به ديوارها و واحد ديوار: آجر. تمركز بر نقطه‌اي كور روي ديوار. در بازگشت - بيرون آمدن از گودالي كه – دهانه‌ي كنده (ايست) ي سوخته‌ به كنده‌هاي سوخته به بقاياي سوخته‌ي يك قلمستان )

رابينسون كروزوئه در طرحي جديد ( دفو – بونوئل - ... ) نقاش سرگرداني‌ست با عينك آفتابي مشكي كه جاي شيشه، پاشنه دارد و صورتش حروف p-a-i-n را به ياد مي‌آورد. نام او از كتابي بريده شده و در جزيره بقاياي خودش را پيدا مي‌كند با اجزاي تن كلمات و بي رنگ.

( نشانه‌هاي راهنما توي نقشه پراكنده‌اند، معلق‌اند )

T نيمرخ صورت مردي‌ست كه براي‌‌اش مي‌نويسد: كسي كه فراموش مي‌كند، سنگ ندارد. دارم مي‌گويم برايت، دروغ مي‌گويم، مي‌خواهم‌ات به ساحت واژه با بازي. اولين حروف نام چيزهاي توي قاب كنار هم، كلمه را مي‌سازند. رازواره‌گي از به هم اتصال نقاط حروف نقش مي‌شود. پرسمان رازي نيست، توي مركب از كشف چيزي نمي‌شود. تكرار نامفهوم آواهايي كه هاله را مي‌سازند و رقص. اين‌ها تمام تمناي خوابهاي آشفته‌ايست كه از حروف روي تن‌ات كهير مي‌زند. بوي جنازه و بوي سوختن و ويرانه‌هاي شهر دور مي‌چرخند توي ...
اگر از زاويه‌ي هگليستي چون "يگر" به دنبال وجه تمايز آرخه و آرته بگردم، سه سال است كه تكرار اين پرسش‌ها عذابم مي‌دهد، يا اينكه معادلي چون فضيلت براي آرته – كه مايه‌هاي همان نگاه يگري را در خود بنهفته دارد: " يونانيان احساسي مادرزاد براي امور طبيعي دارند؛ و مفهوم طبيعت كه نخستين بار از ذهن يوناني تراويده، بي‌ هيج ترديد زاده‌ي استعداد روحي و شيوه‌ي فكر خاص آنان است. مدتها پيش از آنكه اين مفهوم در ذهنشان جان گرفت، چشمشان دنيا را با اين نظر ديده است كه هيچ جزيي از آن، جدا از اجزاي ديگر نيست بلكه هر جزء عنصري‌ست از كلي زنده، و موقعيت و معني خود را نيز از آن اخذ مي‌كند. ما اين نظر را "ديد آلي" مي‌ناميم زيرا هر شي فردي را همچون عضوي از كل زنده مي‌بيند. مقدمه‌ي پايديا – ورنر يگر". - كه مي‌خواهد كلي بودن مفهوم آرته را برساند و ارتباط اين چيز كلي با ايده: "تئورياي فلسفه‌ي يونان، با هنر و شعر يوناني خويشاوندي عميق دارد. اين فلسفه تنها حاوي عنصر عقلي – كه در نظر اول توجه ما را به خود جلب مي‌كند – نيست؛ بلكه همانگونه كه از خود كلمه‌ي فلسفه برمي‌آيد حاوي عنصر نظر است كه هر موضوع را به عنوان يك كل در مي‌يابد و در هر چيز فردي « ايده » را مي‌بيند، يعني نمونه‌ي مرئي را. همانجا"؛ چشمه‌اي كه اخلاق را مي‌جوشاند و شايد انسان‌گرايي از آن هم. و آرخه كه برابر نهادي چون هيولا يا ماده‌المواد برايش گزارده‌اند، هم كلي‌تر از اين كلي كه آرته باشد، باشد، با همين نگاه، رسيدن به مفهوم روح يا جان آن‌طور كه هگل مي‌رسد، در بازنگاري اين نگاه يوناني در نگاهي متاثر از الهيات يهودي – مسيحي روندي‌ست منطقي در دستگاه خود هگل !، كه از دريچه‌ي آن مي‌توان آرخه را روح و آرته را وجدان اين روح هستي كه با ايده‌اي چون اخلاق تجسد و تجسم پيدا مي‌كند، دانست !
ساختار و بافتار نامه، اگر خبري را نرساند، شكل پيش‌بيني شده‌ي قابل انتظار را نخواهد داشت يا ميخواهد بتواند نداشته باشد؛ اينطور مخاطب را خاص مي‌كند و در همان باز مي‌داردش از ويژه‌گي با ايستايي، سكوت و كلمات و جملات مقطع شبيه شدن به اعترافات تكه‌تكه، چيزي كه از ابهام، صداقت را به ورطه مي‌كشاند و با انتخاب گويش، خواننده را موظف مي‌كند. اين‌جا: تصنع دست‌وپا گير، ايشان نمي‌توانند هنگام خواندن كت‌وشلوار و كروات پوشيده باشند و ادوكلون فلان زده باشند و آراسته؛ چون مي‌بايست برهنه و عور و با تمكين ( = فراخ مخرجي = كون‌گشادي ) واژه‌ها را به انزواي خلسه‌وار خود بكشانند. و اعتراف يعني براي خود نوشتن براي خود خواندن، نگريستن، انديشيدن، اندوهگين و شادمان شدن و به ياد آوردن تنها مخاطب خاص هر نوشته‌اي كه از ادبيات بويي برده نويسنده‌ايست كه مي‌نويسد و در لحظه از ويژه‌گي مي‌ريزد با برهنگي و دست.

( تمركز بر پاهايي كه رژه مي‌روند و از كادر بسته‌ي پايي به پايي رفتن كه رقص باله با موسيقي ميليتاريستيك )

تمناي بيهودگي و fun ، غايت پوچ‌انگارانه‌اي كه از تكثر مايه مي‌گيرد.

پيش‌نامه‌نويس براي مجلد اعترافات و ماجراي فيلم‌نامه، به حامد سروش، از (نگاه) زاويه‌ي تاريك
مرداد – شهريور هشتاد و پنج
پي‌نوشت: و تيله‌ها به هم نخوردند، بازي بسته.



اين زخم
سلامت علاج را
به سكته وا مي‌داشت
كه در شب‌هاي روزنامه خواندم
دكتر به بالين بيمار
مرد.

من از آينده پشيمانم

- منوچهر غفوريان -



Sunday, August 13, 2006

فقط در اینجا می‌میرد این اسب... / پراکنده

فقط در اين‌جا مي‌ميرد اين اسب


( * )

در آن دور ِ دور
که ایستا نده ا ندش و سو زانده اندش






پرويز اسلامپور








( * پس بايد
زير يك نقاب
آرايشي دقيق داشت...

Sunday, July 16, 2006

پراکنده

كهربا در صبر به يال مي كشد
تمام ثانيه را
: توفان سينه مي كند، طوباي ساحره




جنگلباني كه در جنگل چوب هاي بريده را اندازه مي گيرد و بنابر قرائن امر درست مانند پدربزرگ خود از همان راه هاي جنگلي گذر مي كند، چه بداند چه نداند، امروزه مطيع انضباط و فرمان صنعت چوب است. او مطيع انضباط پذيري سلولز شده است، سلولزي كه خود به سبب نياز به كاغذ مورد تعرض قرار مي گيرد تا به روزنامه ها و مجلات مصور عرضه شود،‌ اما اينها هم به سهم خود به افكار عمومي عرضه مي شوند تا مطالب چاپ شده به خورد مردم داده شود،‌ تا از اين طريق مجموعه ي ثابت و معيني از افكار عمومي به محض تقاضا ارائه شود.


پرسش از تكنولوژي – هايدگر


در قلب سايه زبان پرنده مي خواند
انگار ساعت و يال
پشت هجوم حركت
رقص؛
نيم تمام ديگر
ليوان




زيركانه من را نگاه كرد: "‌هميشه شهري هست. هميشه تمدني هست. هميشه بربرتباري با يك كلنگ هست. گاهي تو آن شهري، گاهي آن تمدن. اما براي رسيدن به آن شهر يا تمدن، روزگاري تبر را برداشتي و چيزي را كه از آن متنفر بودي نابود كردي، آن چيزي كه از آن متنفر بودي همان چيزي بود كه نمي فهميدي.


آزادي فقط براي يك شب – جانت وينترسن




و نيم من در نيمه تمام و شب جا دو
تمام اعداد نيم و
بوي مرده خوابيده در مو و
سي قوي و در يا
چه
چشمهاي پيرهن در آب




روان زناني را ديدم كه به دست خويش و دندان خويش، پستان خويش مي بريدند و سگان ايشان را شكم مي دريدند و مي خوردند و به هر دو پاي بر روي گرم ايستاده. پرسيدم كه اين روانها از آن كيست و چه گناه كردند؟ سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن زنان دروند است كه به گيتي، به دشتان (= هنگام حيض)، خورش ساختند و پيش مرد پرهيزگار بردند و خوردن فرمودند و ‍]درباره ي] جادوگري جستجو مي كردند و سپندارمذ زمين و مرد پرهيزگار را آزردند.
آنگاه روان مردي را ديدم كه نگونسار از داري آويخته شده بود و استمنا مي كرد [ به مقتضاي وضع مرد استمنا معنا شد. شايد در اصل ديوان همان كار وي را به گيتي با او كردندي ] و آن مني را در دهان و گوش و بيني وي مي هشتند. سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن مرد دروند است كه به گيتي عمل جنسي قبيح كرد و زن كسان را فريفت و گمراه كرد.


درباره ي بهشت و دوزخ ( ارداويراف نامه) – تصحيح مهرداد بهار


پياله ها آواز مركب مي كنند
با استخوان شاعر
پاي ستون خون


ابرگر: وام از پارسي ميانه، نيروهايي كه مافوق نيرو و خواست ما عمل مي كنند و بر ما مسلط اند.

Saturday, June 10, 2006

چند قطعه - از در - یا - ها

يك. از اورشليم و پرتره

زیر آ
قاب از پرتم بردار
سايه از تا بی افتد
زنگوله در صورت زال
- ان فی قتل ها قال -
صاعقه می کند

مجهول در حوصله ام به حال زنگ زده
نیشی زیر نقاب
آب آ

سوهان به صیغه می کشم و دست
نمی دهد
سر از زاویه افتاد ه و سنگی
ساحل پر از پرچم دیدار است
( ای شام سگی دارم
این بوی تو – استخوان در پنج)
دلق کی بر پوست کرده ام
هی گو دال پر می کند
پرچم بر ناف ساعتی
که از پا - دول اش نونی به هر طرف
انگار ما ض-زی نقطه می بندد


دو. طاسين - طس
سكان ميان الكل
از باد فر
مان نمي برد
ال – كل
تركيب كل معرفت
شالوده ي محال
در سالبود زاغ – چشمي
كه زير عينك، آف تاب مي برد
فال
نه
فالوده .
آلوده ي بال مرگي كه از تير خورده
خون و دوده
در استكان سر:
در پاي تو ساقه ي يك لاله مي شكند وقتي
لانه مي كند كلاغ
شانه ات آيه هاي شن
استخوان در حل قوم رطيل

سندباد هلاكم از ديواره هاي مشبك
و در بي صاحب مي ماندن
- در تو طي
رگ مي كنم
غلاف بر پشت – تازي من
از تازيانه مي ماند و توطئه قصد رد بر جاي –
در زير بلقيس
عصاتر از سليمان هي هد شده ام
قالي
يا قوت نگاه تو
و نقشه هاي بلور
ت-طا غ- قوت من
طغيان موهايت در باد
غواص قرنيه هاي من
منحني آب


سه. بداهه در طواف صاد ( صدا)
فرد آ و چشم هاي تو
تكرار هزلولي ني ني
بيضي در پرتاب گوشت از سايه ي گريز
كز مي كند
آ از نام ام بر دار
هوي برهنه در طواف خار
حلزوني بر مجال تيره ي پشتم
عرق
او
صدا در رحم مي زارد
- و رحمي به پنجره
كو
توي چله اي كه به باريدن
قرار گذاشته -
كه تاب مي برد از بند و جداجدا
حلول استخوان
ستون خيمه اي كه رحم
باقي شتري كه كوه آنش شراب
من در سواد كجاوه
يك جفت سياه، اين همه گم
- صداي افتادن از بند -
مي گردم
اصلن حلال بوسيدن هلال پيشاني بلند جمجمه
پيدا در رقص
شن
نمي شود

انگار من نيستم
گناه
از حرامي رحم زني كه از كنار گرگ
پنجه در خون جنيني
كه ماه و خيمه
نطفه ي ديوانه بر حروف شن
هيولاي بيابان را به گوشت مي دهد و
هلهله از فقرات استخوان مار
به هلاك مي نشي...
صداي بيابان
ديوانه ست
شراب در شتر كوهاني مي ريزد
كه كجاوه
از چشمي كه پشت مي ننشيند
نقاره
اشك

ليلي تمام نقطه ي بي دست
عين تمام كلمه كه بي بر دار كردن دست
به خواب صحرا افتاده
حالا دو بال بوسه ي من
ابروان تو
بالاي واحه سرگردان


چهار. حال مقام زاييدن : مرگ
شعر
نه!
شاعر
زانو مي زند
بر پاي نام تو




از در "يا" ها
بيست خورداد هشتاد و پنج




مقطعات 29

اي موسي!‌ آن تلبيس بود،‌
و اين ابليس است.
طاسين الازل

جنونم چيست،‌ تقديست؛‌
گمان پيرامنت رقصان.
مرا در چشم نور چشم،‌
نابينا از آنم، آن!

دليل آرد دليل دل:
تقرب از ريا مي دان؛
پس آدم چيست الا تو،
درين هنگامه كي شيطان؟



شطحيات – ترجمه بيژن الهي

Wednesday, May 31, 2006

پراکنده / شطحیات، حلاج - الاهی

صاد
والقران ذي الذكر



مقطعات 27
معما: الله

دل مشغول حرفي چار:
تيشه اي بر ريشه ي اندوه و انديشه.

الف
عين تالف
خلق را با خلق.

لامي بر ملامت،
گو ملامت بار.

و لامي ضرب لامي،
بارشي رگبار.
و هايي در هلاكم.
آه!
دانستي؟


شطحيات – بيژن الهي

Thursday, May 11, 2006

صاد - با / از در - یا - ها

"صاد – با "

کی را تا هم
پشت ساعتی که بيايي
...ای شه
نه ای که در او ريختی
تا- تی کی
لاشی استخوان کلمات
در بازنگاری مرگی،
در باد تلو می خورد
اصلا عق
آب روی لحظه هايی که چشم ات
و شايد تمام
نقطه ای در آن
اويی که دراز می افتد
چه پيچيدني
علف
بر تقصير دلم
که لاف
اندازه ی شلنگ می برم
بر پشت صيدم
تا - طوطی بيايد سيل :
انباشت زبان من
بی روی تاک
مويی که از تکرار راست می شود
مستی که قبر زنی گم کرده
پشت نرده
يا بويي که از خواب می آيد
چيزی شبيه ز ياد... ياد... زيدآ
- بويی ميان پيراهن يوسف از پشت -
يادی ميان فر- ياد مر- يم :
ار به گا برسم
به از خط می لی ز و
دااد
صد لی بر پوست قاچ می خورد
لا


بيست و سوم اردی بهشت
از در "يا" ها



مطلع
دانش را اهلي است، ايمان را مراتبي و دانشان و دانشيان را تجاربي.

و دانش دوگانه دانشي ست: فروهشتني، و فراگرفتني.
و دريا دوگانه دريايي ست: برنشستني، و ناگذشتني.
و زمان دوگانه روزاني: گجسته پاي و خجسته پي.
و مردم دوگونه مردمي: بختيار و ربوده بخت.

پس بشنوي به دل، تا چه گويد اين يكدله يار؛
و بنگري به فهم، كه موهبتي ست خود بازشناختن.

برآمدم به كوهي بي پاي،‌ كه پايگاهي دارد غير مرا دشوار؛
و در آمدم به دريايي، و غرقه نشد پايم، ليك غرقه شد جانم
و اين هواي دلم بود، چراكه ريگهاي او هريكان گوهري است
نه به دستي سوده، ليك به تاراج فهم ها رفته.
از آن آب سير نوشيدم و بي دهان؛ اگرچند شرب آن آب
دهان مي طلبيد؛ چراكه جان من، هم از ازل، بدو عطشان بود،
و اندام هاي من بدو آغشته،‌ هم از آن پيش تا به هم پيوندد.
من يتيمم،‌ و مرا پدري است كه بدو مي پناهم و اين دل از غيبت وي
تا زنده ام، به غم فروست.
نابينايي بينايم، ناداني دانايم و اينك سخنان من كه،‌
هرگاه بخواهم، وارون مي گردد.
همدلاني داناي آنچه دانسته ام، مرا يارانند؛ كه ياراني هست،
هركه را كه بارور از نيكي هاست.
جان اينان به عالم ذر آشناي هم بوده ست؛‌ پس آفتاب كردند،‌
هم به گاهي كه زمان غروب مي كرد.


شطحيات حلاج – ترجمه ی بيژن الهی

Tuesday, April 25, 2006

نامه / به امیر



"... در سن هجده سالگي که دوران دبيرستان را طي مي نمودم، سيل افکار متلاطم مرا به اين سو و آن سو مي کشاند و در زمان جنگ دوم جهاني که چپ گرايان در کشور نفوذ داشته و با بودن ارتش شوروي در شمال، حداکثر تلاش خود را نمودند و بي خدايي را رواج دادند، چه بسيار که به آن گرويدند..." ( تکه پيرنامه اي به سبيلي جوان - بي حاشيه ي پشم )


پستان بريده ي مادر بر ديوار و تمام عکس هاي او – ضميري که جنس بر نمي دارد، به انتخاب فرصت مي دهد آنوقت گفتم زبانم جنس ندارد؛ او خودش را پنهان مي کند پشت ارجاعي که ندارد – و پستان بزرگ بريده ي مادر بر ديوار هي ساک مي خورد از لبهاي او – لبه هايي سرخ بر لبهايي سفيد سر مي خورد ( زباني که از تکرار بوي ارتجاع مي گيرد در ياد تمام کارهاي پرايزنر، صداي قطع نخاع او ) – شبيه آفتاب پرستي که بر ديوارها در به سايه اي چانه مي سايد... پا


" ... و آخر هم بسياري از جوانان دست از تحصيل برمي داشتند و فقط به مطالعه ي کتابهاي چپي ها مي پرداختند. کساني را مي شناختم که خود را با استاد تحصيل کرده دانشگاهي هم سطح مي دانستند و ادعاي بزرگانه اي مي کردند؛ مثلا يکي از بستگان خود من که خود را استاندار مازندران مي خواند و عملا در حزب توده کار استاندار را انجام مي داد..." ( از همان نامه)


" ليبرتني پيدا نمي‌شود که حداقل کمي در شر غرق شده باشد و نداند جنايت چه تاثير مهيبي بر حواس ِاعمال مي‌کند و چه زيبا آب آدم را مي‌آورد." ( مارکي دو ساد – صدوبيست روز سدوم )


کلمات منقطع ناله مي کنند - > من واو او و هوس انگشتهاي زيباي کشيده اي در گلدان
گاهي چيزها از عکس مي آيند مثل مرگي که ديگر عکس نيست. زنده زنده بريدن عکس ها از ترس و نعره هاي توي خواب و عرق. عصبيتي که از واژه ها مثل بوي تند شراب توي صورت کسي که تمام زن را از، حذف مي کند و ها کردن: حذف تمام او با عکس هاي بريده که روي چشم ليز مي خورند: خوني که در جمجمه مي آيد. همراهي جنايت با جنابت در لحظه هاي سادي، مثل صرع


" – اين را خودم بدون شما مي فهمم که بيمارم، گرچه واقعا نمي دانم چه دردي دارم. به نظرم از شما سالم ترم. اما از شما نپرسيدم که آيا معتقديد که اشباح ظاهر مي شوند يا نه؛ بلکه از شما پرسيدم آيا به وجود اشباح و رويا معتقديد؟
- به هيچ وجه معتقد نيستم.
سويدريگايلف در حالي که سر را قدري کج کرده بود، گفتي با خود زمزمه مي کند:
- آخر معمولا به شما چه مي گويند؟ مي گويند: بيماري، بنابرين آنچه مي بيني وجود خارجي ندارد و رويايي بيش نيست. من موافقم که روياها فقط بر بيماران ظاهر مي شوند اما اين تنها ثابت مي کند که روياها جز براي بيماران قابل رويت نيستند، نه اينکه اصلا وجود ندارند. " ( داستايووسکي – جنايت و مکافات )


" ... و تا جاييکه در خاطر دارم عده اي در اين راه نابود شدند چه مي پنداشتند که مردم روسيه خوشبخت ترين مردم دنيا هستند و بهشت برين آنجاست، ازين رو از شمال مخفيانه راهي آن ديار شدند و در مرز ايران و شوروي به گلوله بستندشان، کشته شدند... " ( از همان)


چه کسي در خواب هاي او اره مي شود، چه کساني؟
چه کسي در اوست که اره در دستش؟
زني کنار خيابان ايستاده است؛ مرد مرده مي خندد.


از نام (ه) پاره
پنجم ارديبهشت هشتاد و پنج

( سگهاي زرد در خيابان ها ول مي گردند
و در همان حال ونگوگ کفلمه مي کند
دخترها جوراب هاي نايلوني شان را به پا مي کنند
و در همان حال ونگوگ کفلمه مي کند
در يک مزرعه کسي او را نمي بوسد و حتي بدتر
و گاه حتي بهتر از آن او را در خيابان مي بينم
مي گويم : چطوري رفيق؟
مي گويد بي خيال و به راه خود مي رود
يک قلمو يا بهتر: موجودي که از عشق به خود مي لرزد
مي گويد: اينجا هيچ خبري نيست دلم مي خواهد از اينجا بروم
اکنون همه به آثار او مي نگرند و به او عاشق مي شوند
ونگوگ ازين گونه عشق نصيب برده است از آن عشق ديگر اما هيچ سهمي نداشته است
او خوب مي داند که چه ناکام از دنيا رفت )


- طرحي از مجموعه طرح هاي نويسنده طرح هايي از چارلز بوکوفسکي / روزنگارهاي نويسنده به زبان تصوير -




براي ح.س :


کلماتي هستند که لذت شان را از دست داده اند. کساني که دقت شان را در جا به جا (ي)ي اين کلمات از دست داده اند. چيزهايي که جاي شان را در آشفتگي اين کس ها از دست داده اند.
در طبقه ي آينده ي ويتگنشتاين اول جايي براي اعداد اصم در نظر گرفته مي شود، جايي براي من روي صفر زير راديکال و مرگ شادمانه ي دموکراسي زير دندان انتزاع <<- سکوت کاغذ
شايد ويرانه اي که تو – من رويش ايستاده ايم هماني کلماتي است که معکوس ندارند، کلماتي که در آينه همان خوانده مي شوند: نامي براي پيدا کردن آنچه هستيم؟ يا پيدا کردن نامي براي آنچه؟
صورتي که در باد ورق مي خورد، گذشته را در آينده پهن مي کند.


هر کجا مشتي گره شد، مشت من
زخمي هر تازيانه پشت من
!

Wednesday, April 12, 2006

یای احمد / از در - یا - ها

گاهي بره نه اي به خوابم مي آيد
مثل زحل كه ضايع طواف چشمي است
سير
وزن سري كه از تمام ام افتاده
- و زن تمامي كه از
افتاده –
بروم از يك دل- تا
پيدا
كه ريشه اش در باتلاق به تو- ان نباشد
كنم تا
چون انتظار
نه
ديگر تحقيرت نمي كنم
سفيد
مثل زانوي وا‍ژه اي كه تن ندارد
بي و
زن




كلبه اي در شن شبيه تمام خوابهاي بورخس در بوينوس آيرسي كه شهري است با ميداني خيالي از ابولهول نگاه تو در وسط، صورتي سنگي، و خيرگي كه در حجم معلق مانده به بازگشت مثل ملا احمد نراقي تا نزديك چاه با معراج و صفحاتي از اخلاق ناصري در نوري از آتشي كه بر " الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة " ( س نور) بر دستش
و كلبه اي از شن با صورتك هايي از رد انگشت هاي بورخس پيري در دالان كتابخانه اي از استخوان جسد ددالوس در آكسفورد شعرهاي كودكي كه از خوابش با رد اثر ناخن هاي هرزه ي عصايي سفيد، بورخسي خاكستري مي زايد
مي سوزد
مي سوزد


" به ياد صخره اي باش كه از آن جدايت كرده اند و سياه چالي كه از آن به درت آورده اند " ( جنس گيلاس – جانت وينترسن)


از آينده ي كلمات كه روي تنم مي ليسد، روي تمام زانوي بسته ي تو نشسته بر پوزه ي خوكي در قيف مني يا مغز استخواني كه در بيداري به برهنگي خوابي مي كشاندت ازين سكوت كه بر پلكهايت افتاده در اتفاقي كه از ديوارهايت رد نمي شود از گذشته ي كلماتي كه اين جا در حال تو به استمنايي كه طلب است + عرياني واژگان بي پيكري درين همه آشفتگي گوشه نشستن از زخمي كه حروف، مثل اعداد بر تن چوب مي برد، در مغزي كه ترشح مدامي است از انگشتي كه بر استواي كون عرق كرده ي زني كه جاي زا به زور مي ريند كشيده مي شود و کودكي كه در تاب بندي پاره در ميانه ي گهي مادر- زاد از ارضاي پنجره اي كه خودش را پس مي اندازد، تكثير مي كند " قبلن اسمي داشته ام اما فراموشش كرده ام" ( جنس گيلاس – جانت وينترسن )




( گفتني كه گفتم به تويي كه از يا صدا كردن ات نمي آيي پشت صدايي كه بر نمي داري تا مبادا خودت را در فاصله ي اين حروف پيدا كني كه مگر از ترس مثل چشم گشودن از اينكه افتادن: كجا؟ و وحشت گنگي اين صداها كه به تو نوشتني در خوانشي كه نمي تواني: دست كشيدن بر حروف سنگي در تاريكي، گم شدن/ گشتگي در يا، يايي براي صدا شدن براي صدا كردن. = دالي اصم كه تورمي است در دهن.


يك. شكستگي ( + ور) راوي.
دو. " بايد شهامت نشان دهند و قواعد هنر و يا داستان سرايي را كه از پيشينيان آموخته اند زير سوال ببرند. در اين صورت، بزودي خواهند ديد كه اين قواعد چيزي جز وسايلي براي فريب دادن..." ( لیوتار)


در خلاءي كه از خودم با آينه ( جاي خالي دال) به دنبال اشتراك ريشه ي اخلاق با آفرينش گشتن پشت واژه هايي كه از جنس افتاده اند، سايه هايي شبيه گورهاي آناني كه
شبيه فيلم هايي از اريك رومر كه صامت باشند، تبديل شدن انسان به چيز در كنار ديگر چيزها و جلوه ي رنگهايي كه از چيزهايند و با حذف چيزي صامت كه لبهايش تكان مي خورد، بدون صدايي كه از آن بيايد يا حذف نام از روايت ( مثل اينكه اسم ها را از من بگيرند: مارشال پتن. ابن عربي. بودلر.فردينان.) نه تنها رنگها كه چيز بودگي شان به قاعده ي حذف موثر، حذف مي شوند؟ تو از به اشتراك گذاشتن چشمهايت با آنها، حذفشان مي كني، با تصويرها، رنگها، كساني كه بر ميز همسايه نشسته اند. قدرت بازي حذف يا قدرت بازي با حذف بازي


سه. جايگزيني حروف با اعداد
آيا الگوي نمايش بار از دوش نويسنده بر گرده ي بازيگر مي اندازد؟ سايه ي تماشاچيان نمايش داده مي شود. داستان به صرافت مي افتد، شما به پشت صحنه فراخوانده شده ايد. " مگر اينكه باور داشته باشيم هنر تجلي نبوغ فردي است" . تقلاي عزلت نشيني، وارونه ي گذشته ي آن چه در گذشته بورژوامنشي ناميده مي شد در زماني كه به خاطر نمي آيد.


چهار. پيكره بندي ،‌ كد گزاري ، رمز گشايي
مترسكي جديد بر ديگري قديم – اسم فاعل از آينده – بار كردن
" مي دانيم كه نمايش نامه يا پرده ي نقاشي همواره ناشي از كمبود وقت است " ( دريدا)




از در "يا" هابيست و يكم فروردين هشتاد و پنج

از نام (ه) پاره
بيست و دوم فروردين هشتاد و پنج









کامنت:


الف : گنداف – گولوم


ب : می خوام بکنمت مرد: عشق


ع ح :

پلان کون
دم اسب عرب چرب می کنیم برای نمایش.

پلان دوزخ
_دوربین ثابت. بچه های زیر پنج سال نگاه نکنند.

پلان ویسکی
جو آب می دهم به خیال مستی.

پلان رقص
ایستاده شاشیدن روی صحنه لخت.
پلان گریه
با قهوه ی تلخ.

پلان کردن
سکانس اول برداشت دهم: _ >>>>>>>
سکانس اول برداشت یازدهم: _ <<<<<< سکانس اول برداشت دوازدهم: _>>>>>>
سکانس اول برداشت سیزدهم: _ ********



من : نقش مقابل رو پیدا نکردم اما هری هالر رو دیدم: کیرم تو کونم؛ با ما هم قافیه بود!


ج : از بوی تنت نفرت دارم. از طعم دهنت که مزه ی لاشه می ده.


... : بدون سانسور. بدن سانسور. بدن سان سور. سور بدن سان. بدن سور. سور بدن...

Monday, April 3, 2006

چند قطعه / جلق‌نوشت

كم را و خالي را
به هم برسانم
آبي ندارم كه لاي اين ديوار ها
به لايي
كه فكر مي كند
در رگهاي من خيابان كثيفي است


پاي نمي رسد


كمري و خالي
نقطه اي در باد
حالي
يادآ




دهان بازی


خیلی چیزها توی کست درد می گیرند
او م م م م ماژیک قرمز
ما ما ما
تیک قرمز
روی اسم نامت




برای صحنه


بی لمبر ایستاده ای
گوزن در استخوان دور می شود
روی شاخ من
پستان بزرگ سایه ات بر دیوار
توک می زنی روی ریل جمجمه ی کف تار های


" در این آتش کز سوی شیطان دیده شوی، می سوختی. و گستاخ بر این پندار که فریبش خواهی داد، اما پس دیدار مار، بازی اش خوردی و فریبت داد، تو از او و من از تو! " ( بهشت گمشده – میلتون )




من بستنی نمی خواهم
باز اش بلیسم
بسته ای که بازش من نیستم
تا سینه ام بست زده ای که چه
بازی ندارم که روی شانه ام
آن خال ها به پرواز کوبیده اند روی سنگ صورت کوهی که آواز ناخن کنده ام تا باز من از قاف ابراهیم برگردد و روی سینه ات بسته با منقار بالای غاری که یک کلاغ چل کلاغ می کند قایم کرده ام قار کلاغ چشم به مرگ باز






تکرار / موسیقی شرقی / شانگهای


زخمی که دور کیرم مار می پیچد
از نیش زبانه ی کسی که
- دستم -
- توی سرم -
پیچید بر بال ماهی
لیز خوردیم و آنقدر خیس که لاشه از آب سنگ بود
تا بیاید
مثل دردی که زخمش بر می دارد بر لنگری که این همه خزه






چهاردهم فروردین هشتاد و پنج
از جلق نوشت یا نوشتن ب









" تو پیش می روی
تو می سوزی
چراکه آخرین واژه ی شعرت، بیش از اولین واژه
به مرگ تو نزدیک است " ( وهم سبز – فیلیپ ژاکوته )

Saturday, April 1, 2006

شاش

شاش




باده ای خواهم بدن مستی کند
چون به جام آید بدن مستی کند
چون رسد بر لب، نرفته در دهن
مو به مویم جان به تن مستی کند
باده ای خواهم که جان بیخود کند
سهل باشد گر بدن مستی کند
از سرم بیرون کند ما و منی
ما و من بی ما و من مستی کند
گر وزد بویی از آن بر کوه قاف
جان عنقا در بدن مستی کند


فیض کاشانی




سقف
منبع انبساط پر از جلبک نارنجی
با کرم بادوم زمینی
" به این ترتیب دختری سیزده ساله به دلیل کشتن زنی که هم خوابه اش بود، سوزانده می شود." ( لی لی بازی – خولیو کورتاسار)
" دخترک لبخند می زند: صبر کنین برم چوب زیر بغلم رو بیارم" ( ای دل بمیر یا بخوان – خوان رامون خمینس)


روی بالهای پنجره ای که کبوترش مرده
روی امضا
تا ریخت

Wednesday, March 15, 2006

هشت از بی‌صدایی

برايت نمی شناسم
مزه ی است - خوان توی گلوی ام می گيرد
- به کاوه نمی گويم گاهی صدام می ترکد و حرف ها از کلکم رد نمی شوند -
استی بودن ات خوانی نمی شود
از دهان گس ِ يادم می آيد
من با ترک مچ پای مردی که توی کوچه از اسب افتاد
بوغ زدم تا به لندن شما برسد،
به خاطر تو ام


« به ندرت مي توانست انديشه هاي خود را انديشه هاي خود بداند و آهسته براي خود تكرار مي كرد:
- من استيون ددالوس هستم. من در كنار پدرم كه نامش سايمون ددالوس است راه مي روم. ما در كورك هستيم، در ايرلند. اتاق ما در مهمان خانه ي ويكتورياست. ويكتوريا و استيون و سايمون. سايمون و استيون و ويكتوريا. نام ها. » ( 1)




اين سينه روي دستهاي تو پنجه مي كشد






هشت از بي صدايي
بيست و سوم اسفند هشتاد و چهار





(1) چهره ي مرد هنرمند در جواني – جيمز جويس






پا

Monday, February 27, 2006

جلق‌نوشت

مي خواهمت اي زخم سياه *


عشقي من پشت زانويت
زياد مثل يزيدم
با خنديدن سرم ميان دست هاي كودكان مرده ات
نه!
از لواط با خودم،
بر نمي گردم

واژن – واژه
و زن ميان نه
وزن ميانه را
مثل صداي من : تو
خال مي كند
يعني كه واژ نه مي خواهم
( وزن من تمام كلماتي است كه در من خالي شده )


2
در بيداري ام
بمير
تا خواب من بماند


3
غربت من كوچه هاي شهر زير دريايي ست كه سايه به سايه گمم مي كند، از كنار انجير و زيتون.
و حافظه پوست مي اندازد كنار كتاب.
اينجا آخرين رود به آخرين اقيانوس نريخت كه تا كنارش بخوابم.
بر مي گردم تا كنار خودكشي ام به تمام تماشاي جمجمه اي كه چشم هاش تا انداختن آخرين وا‍ژه ميان آب برد.
من كه نامه هاي ليلي به خودم بودم و خودم نبودم، نام ام بود كه در چشمهاي ات پرت كردم، آب برد.

آهو را مبخش *

كنار من كنار خوابي است به گل نشسته


4
نعره اي كه از آبشار مي ريز ريز ريز
شبيه كس زني كه

نفرت پشت پلكهاي بسته
جلق مي زند- يق ابروهاي تو
لاي قبله نم آي سينه هاي ات
نم آز برده تا صحراي زير سنگ خون
از حلق به زن
كه ني طعم ليز مغز مي زند- ان آيه هاي بريده از لب هاي زخم ِ زن داغ صداي كسي را

مي تركد

5
سيم تمام خاري كه دور سر من است
رد كف پاهاييست كه بر چشمهام
نعل بسته اند



از جلق نوشت يا نوشتن بي
هشتم اسفند هشتاد و چهار


* بهرام اردبيلي


- پي نوش: اتاقي از من با پايي از مچ شكسته آويزان؛ صدايي از گلوله نمي آيد.

Sunday, February 12, 2006

هفت از بی‌صدایی

- عاقبت نام شما چيست، ولتر يا آروئه؟
- نام من آغاز من است و نام شما پايان شما.


تاريخ تمدن، عصر ولتر – ويل دورانت




از لذت تن تو
هميشه ببرم
مثل سگ كه مي برد را
استخوان
تا يك قدم به
نرسيده ام كه
- رنگ سياه پيش در آمد
خراش پاهاي حشره اي روي ساقه ات
با مرگ
انبساط تن به متن
رد عجيب الفباي عنكبوت
( عين نون كاف
بوت )
پشت نفست
زاويه ي يخ سينه ات
كه دود
تا به تا –
برسم
يعني تو مرده اي
و برف - اين جا باران -
كلاهي افقي كه ليز خوردن، شامورتي
بازي ِ اين عصاست




هفت از بي صدايي
بيست و سوم بهمن هشتاد و چهار

راست كه بگويم رگ هايت، رگه هاي سنگي ست زير پاهايم، راه كه مي روم از فاصله برداشتن مي گويم. با جمجمه جم خوردن، ترس ندارد عزيزم؛ قائمه از مني كه خون تازه ي هميشه مي خواهم، بردار.






كنفسيوس گفته است: كسي كه همراه مرده تنديس گلي در خاك گذارد، بي فرزند بماندا ! او چنين گفته است، زيرا كسي كه چنين كند صورت انساني را در خاك كرده است.
آيا بايستي بي زاري كنفسيوس ازين كار را واقعا تاريخي ديد؟ به جاي پرداختنن به اين پرسش به نمونه اي از مهار گذشته در اروپاي عصر جديد مي پردازيم.
در ژنو امروزين خيابان كوچكي هست به نام Servet . پلاك خيابان زير نام سروه تاريخ تولد و مرگ او را نوشته و ذكر كرده كه او پزشكي اسپانيايي بوده است، همين. اما داستان او را همه مي دانند. در آغاز خياباني اريب با نام زيباي " درنگ خوشايند"، تقريبا همان جايي كه سروه را به آتش سوزاندند، ستون سنگي اي نصب شده كه چندان چشمگير نيست...




از كتاب بحث با بنيادگرايان، هوبرت شلايشرت، ترجمه محمدرضا نيكفر

Monday, January 23, 2006

پراکنده / در "یا"ها



+ قصد من روايت بدن هايي است
كه گونه گون ديگرگون شده اند

متامرفوسيس – اويد




يا زن كه ما در هر كه، زهداني از سياهي با تو يا دست هاي مادر كه بر رگ مي زند يا از، در آب يا رحم با جفت. وا‍‍‍ژه بر نمي دارند در واژه كه نيستند از پيش از در بودن، پس در اين گاه جنيني / جنون. يا پيش از در بودن هست كه گفتي هست، كلمه؟
و در قاب زني كه بر پستان مي تابد و ماري بر دهانه مي تاباند با صداي كلاغ و پس اين هرچه استخوان هاي ستون فقرات و دنبالچه در تلنبار كرك سياه.


( قالي كردن اين هم آ همه بر ديوار باروي خوابي كه بر آن دراز افتاده ام تا آسمان، بند آوردني است هي آ هي هي آ هوي آواهايي، كه نمي توانم، از استخوان هاي زنده اي كه از استخوان هاي زير پا نواي وصل/ رزم مي شنوند و كودك اني كه مي خندند / مي گريند. آواي حماسي رزمي در شقيقه كه از خون در آستانه است (ادعاي كذبي محض در اين بي پري نه خالي براي ديدن نمي بينم يا شنيدن نمي شنوم). رنگ براي پر كردن اين تمام بي پري كم آوردن يا پيش كم آوردن، از پيش كم آوردن، پيش از كم آوردن، از كم آوردن / از آوردن.
زن هاي اين سايه ها مادر – محبوبه ي اوديپ آشفتگي خوابهاي من نيستند، اوديپ محبوبه هاي مادرند يا اوديپ – مادر انند كه با ما در مي خوابند از چه تا رحم مي بينند ِ اين همه سياهي. براي كساني ننوشتن يا براي هر كس، براي همه، براي شما يا ننوشتن‌ ( يايي چون ندا، براي ندا). )



از در " يا" ها
سوم بهمن هشتاد و چهار

Saturday, January 14, 2006

از بی‌صدایی / شش - دی هشتادوچهار


از هذياني بين مغازله ي من با تو كه حذف مي شوي، نشسته اي؛ روبرو فنجاني است از كرمها بالا مي روند / مي آوري، يا فنجاني كه تويي با جهش من اي از يا بالا مي آوري / مي روي از با من.
روي دستهاي من سايه هاي ويراني كلمات كه نشده اند مي رقصند، موهاي تنت را، تنت را مي لرزانند. پيشامد نمي كند آنچه انتظارت را قافيه بندد يا جز با دستهاي خودت، سايه هاي نام هاي نشده.
اين چه عنكبوتي كه اول خوابت مي كند...

" اي برادر مقام فراق مقام انتظار است و درين راه چشم داشتن براي حصول معشوق در عالم خود شركست او را چشم بر هم مي بايد نهاد و در خود طلب كرد و بيافت طرب كرد..."
رساله ي لوايح – عين القضات



لب روي حوصله
سر كه مي خوري،
سر مي روم و
نافي بر انگشتهاي من رقص مي بندد
وُ من...
- با زبان نيامده ام، بازي آمدنم -
...في جهانم
گفتم
منفي، جهانم روي نافي كه جهان
( از انگشتهام دايره مي ريزد )
دور گردنم

من بازي نمي كنم
با - زي نمي كنم
بااازي ؟
نمي كنم
بازي با نمي كنم
من با زي با ن مي كنم
با زيبا كه مي كنم
- نافي ِ انگشت هاي من زخم مي بندد -
من في جهانم
زيبا
ي از دايره مي ريزد
از من
از زي با ن
- من با زبان دار -
مي كنم
.

شش از بي صدايي
بيست و پنج دي ماه هشتاد و چهار




پولونيوس: قربان چه مي خوانيد؟
هملت: كلمات را. كلمات را. كلمات را.
پولونيوس: موضوع اش چيست، قربان؟
هملت: بين كي؟
پولونيوس: منظورم آني است كه مي خوانيد!
هملت: دروغ است.

هملت - شكسپير

Saturday, December 31, 2005

پراکنده / کافکا - هایدگر

(جدي كه بگويم، حالم به شما مي خورد )




...راستي كه حرف ها مي زنيدها! به خدا حالا ملتفت مي شوم كه از همان اول حال و روزتان را حدس زدم. آيا چيزي مثل تب، دريازدگي روي خشكي، يكجور خوره نيست؟ احساس نمي كنيد كه همين تب آلودگي است كه نمي گذارد از نام واقعي چيزها درست راضي باشيد، و حالا در سراسيمگي تان، نامهاي قديمي را به طرفشان پرتاب مي كنيد؟ نمي توانيد اين كار را با سرعت كافي انجام دهيد؛ بلكه از آنها گريخته و نگريخته، نامهايي كه بهشان داده ايد، فراموش مي كنيد. درخت تبريزي توي دشت كه نامش را برج بابل گذاشته ايد چون نمي خواستيد بدانيد كه درخت تبريزي است، دوباره تاب مي خورد پس بايد نوح در حال مستي اش بخوانيد...




وصف يك پيكار – فرانتس كافكا






فراخواني نام گذارنده همه چيز را به چنين حضوري ( حضوري كه در غيبت خانه دارد) فرا مي خواند. به خود خواندن دعوت كننده است و چيزها را به گونه اي دعوت مي كند كه همچون چيزها بر انسان اثر گذارند...
چيزهاي ناميده شده، با ناميده شدن به چيز بودنشان فراخوانده شده اند. چيز بودن اين چيزهاست كه عالم را مي گستراند...




مقاله ي زبان – هايدگر