Saturday, March 10, 2007

خودگاهان / ششم

من از همه ی غروب دیوانه ترم
اکنون
سکوت هلهله ی گم را
به آبهای دیگر بیامیز
به اقیانوسهای دیگر
که من از همه ی غروبها دیوانه ترم

- محمدرضا اصلانی -




خودگاهان
ششم.

توی آب، کنار درخت، توی آب، کنار سنگ، توی آب، کنار ماهی، ماهی از کشاله، ماهی از زانو، ماهی از زیر بغل، ماهی، ماهی، ز گریه می کند، نمی داند او دیگر نمی تواند، چیزهای تو دستی، حرفها، نباید صدایت، نباید گریه، می نویسد، ز می رود، به صدایش گوش می دهد، دوباره گریه، بر می گردد، تو چه کار کردی؟، نمی داند، چه بگوید، حق داری، همه دارند، م هم حق دارد، همه ی آن ها، حق داشتند، سین حق دارد، صدا نداشتند، نمی رفتند، بشکن، نمی گوید، چه بگوید؟!، صدا را بشکند؟، می شود؟، کاری نکردم، رفتن، تازه که نیست، همیشه می رود، یک جایی نیست، همه جایی ست، کسی هم گفته بود، او و آن ها، ز به خودش، به دستهاش، به صداش، به چشمهاش، می تابد، سر می خورد، توی آب، کنار سایه، توی آب، نور سبز، توی آب، ماهی، ماهی، خودش را از بو، خودش را از صدا، خودش را از لمس، خودش را از آب، بشوید، چه کار کردی؟، نمی دانم، می روم، بدانم، می آیم، بگویم، نیستی، کسی نیست، کاری نکرده، اشتباه بوده، راست بوده، این را نمی داند، بعدن، معلوم می شود، بشکن، می شود؟، مرتضی می گوید، خبر نداری؟، می گوید نه، می گوید خوب است، می گوید نمی دانم، شب که می شود، خبر می شود، چراغ ها، همان چراغ ها، راه، همان راه، می گویی کجایی؟، یک جایی توی قبر، نمی گوید اما، یک جایی همین جاها، می فهمم، قبر، دور، دارد می پوسد، نمی رسد به پوسیدن، تمام نمی شود، یک جایی می ماند، یک جایی بر می گردد، یک جایی تکرار می شود، می رود لندن، بر می گردد، می رود پاریس، بر می گردد، می رود مونترال، بر می گردد، می رود آن کوچه، آن بالا، می نشیند، سکو، توی آب، آب، از هر طرف، ماهی، ماهی، از هر طرف، نگاهت می کند، نگاهت می کند، و سکوت، و دست، و زاویه، می گویم نمی دانم، می گویم نمی فهمم، می گویم با خودم، می گویم شاید، از دور، از آن راه، از آن همه خشونت، از آن همه چنگ، از آن همه پنجه، می مانم، تماشا، وقتی برگشت، توی راه، نشانش می دهم، به مرتضی، می گوید اوست؟ می گوید او هم هست، می گوید کیست؟، می گوید فراموش کرده ام، می گوید و می خندد، گلویم، آتش، گلویم، آواز، صدا را بشکند؟، می گویم نمی تواند همه را، نمی تواند آن جا، نمی تواند صدایش را، نمی تواند فرو کند، تنها باشد، بالای آن ها، بالای چشم ها، سرها، می تواند اما، دستهاش، بزرگ، سینه اش، فراخ، شانه ش، پهن، من هم اگر دستهام، انگشتهام، این قدر، نشانش می دهد، ببین، کوچک، نبودی، بزرگ بودی، بزرگتر، خودم را خالی، دریا را خالی، ماهی، ماهی، توی ات، توی آب، راهی، نه هر راهی، پیدا کردم، خشک می شوم، او هم خشک، دستهاش، چشمهاش، این طور می تواند، می گوید بایست دور، می گوید باید دور، می سوزی اگر نه، آن ها، ماهی، ماهی، خشک که نباشی، می سوزی، می گوید مهر نیست، می گوید جور دیگریست، می گویم این هم هست، می گوید می تواند باشد، می گوید جور دیگری ندارد، می گوید دور باش، نگاه می کند، توی سرم کهیر تازه ای باز می شود، توی رگهام، دستم، خراش، خار، او را که می بینم، می گوید می آید، ببینم اش، بگویم، آرام بگیرم، دستهاش، بزرگ، می گویم من تکیده، من شانه هام، من بازوهام، من سینه، من دست، ندارم، تکیده، پژمرده، افتاده، می گوید برای چیز دیگریست، راست می گوید، برای چه؟، سکوت می کنیم، برای هم، بیشتر برای من، به آمدنش فکر نکرده، به بودنش، به همیشه، به بلند شدن، نشستن، دیدن، شنیدن، همیشه ش، مهر هم هست، مهر در رفتن، برو، بمانی، می سوزی، از دور، از بالا، آن ها، تو، خود تو، می گوید، از بالای عینکش، از پایین سبیلش، می گویم بعید است پشت این دستهای بزرگ، پشت این رانهای بزرگ، پشت این کلاف گنده، انسانی، حیوانی نباشد، به مرتضی، نمی داند مرتضی، می گوید شاید، من هم سرم را می آورم بالا، می گویم من هم، کدام من؟، تو چه کار کردی؟، صدا می شکند، سکوت می شکند، ستون می شود، می رود بالا، پشت مه، پشت دود، دیدنی نمی شود، توی یکی از همین خیابان ها، خراب شود این خیابانها، توی همان خیابان، بر می گردم، پشتم، روبرویم، پهلویم، نمی بینم، صدای ز، همه جا، همیشه صدای ز، همیشه نگاه ز، همین را می خواستی؟، مرتضی می گوید نه، مرتضی می گوید نمی خواستم، می گوید چه می خواهی؟، می دانی؟، نمی خواهم، دروغ می گویی، می خوانی، همه اش را، سطر به سطر، نقطه به نقطه، دروغ می گویی، گریه می کنی، کز می کنی توی خودت، ناسزاش می گویی، دروغ می گویی، توی چشمهایت، دیده، توی رگهایت، دیده، توی دروغ هایت دیده، نمی خواهم، هیچ چیز، همه چیز، هرچه او بگوید، همان می شوی، همان را می گیری، ته خط، نمی رسی، دیشب درد، دیشب می میرم، دیشب تمام می شوم، دیشب تنهاست، دیشب خودش را می اندازد، دیشب می شود ماه، دیشب می شود ستاره، دیشب برسد، دیشب نمی رسد، دیشب می گوید ماهی، توی آب، از دستهاش، از رانهاش، بالاتر،





دستهایش توی سرش، دستهایش توی کهیرهای تازه، دستهایش روی خار، خارهای ماهی، خارهای خارماهی، می نشیند روبرو، کاغذ می شود، می شود مداد، می شود کشیدن، سیاه، سفید، سفید روی سیاه، نه، خاکستری، مربع های تازه، مکعب های تازه، دو تا چشم، دو تا آغوش، دو تا دست، نگاه می شود، آن یکی، آن چه را نمی بیند، می کشد، تماشا می شود، آن چه را نمی کشد، می بیند، لرز، صدای روی کاغذ، صدای مداد، صدای خودنویس نیست، خواندن ندارد، عکس، پرتره نیست، خالیست، کنارها، نقطه، نقطه، پر و خالی، دور، دورتر، می ایستد، یکی، پشت شیشه، پشت شیشه نگاه می کنم، آن دو تا، آن کاغذ، آن مداد، یادت می اندازم، من هم آن جا، می زنم به شیشه، نمی آید بیرون، سعی می کند، می خواهد، سر تاپا، چشم، خیره، نمی فهمد، تا بفهمد، خیلی دیر، می گویم دیر می فهمی، می زنم به شیشه، رو بر نگردانی، اگر برگردانی، او را ببین، نمی بینی، حواس ندارد، آن جاست، دست می زند، پا می زند، طفره می رود، نمی داند، می زند به دانستن، می زند به فهمیدن، می زند به راه، می گوید تو، می گوید هرچه، می گوید نمی دانم، می گوید و از تو، می گوید از روبرو، می گوید و از حال، وقتی برگردم، نیستی آن جا، وقتی برگردد، نیست آن جا، نبوده انگار، هیچوقت، همیشه، هرگز، یکهو همه جا، شیشه، صندلی، میز، بوی قهوه، بوی کاغذ، صدای پاشنه هاش، صدای سنگ، راه می افتی، می روی؟، پشتت را نگاه نمی کنی؟، نمی بینی؟، می گویم غسل، می گویم سفید، می گویم ردای سفید، بازوی سفید، دمپایی سفید، می گویم چقدر پیر شده، همین دیروز، همین تازگی، همین ده سال، یک چشم، یک پلک، افتادن، من با قامت تکیده، با رنگ تکیده، با گچ، کاغذ را نگه نمی دارد، پاره می کند، چیزی نگه نداشته، پاره کرده، شکسته، گفته بود بشکن، شکستم، راست نمی گوید، تکراری، غسل، بازو، پهلو، همه چیز دوباره، همان جا، همان آدم ها، توی این ده سال، هر شب، گریه، گریه، ریش هایشان، موهایشان، صداهایشان، سفید، پیر، شکسته، همان جا، من هم، نمی شناسند، به یاد نمی آورند، می گویند شما، می گویم حیرت، می گویم دیوانه ام، می گویم شده ام، می پرسد فرهنگ، می گوید چه کار می کنی؟، می گوید چقدر گذشته، می گوید ده سال ندیده ام ت، می گوید این همه نیست، پیر شدیم، سفید شدیم، عوض شده س، اسمش، نگاهش، صورتش، حالتش، یکی دارد به او می گوید، او در نگاه من بازی می کند، او در نگاه من فرو می رود، دنبال گناه می گردد، دنبال نگاه می گردد، پیدا می کند، سر می اندازد، می گوید دوستت دارم، می گوید من هم، می گوید چرا نمی آیی، می گوید می آیم، نمی داند آمده ام، نمی دانم سالها از آن وقت آمدنم، از آن وقت گم شدنم، از آن وقت عوض شدن، از آن وقت تنهایی، می گوید دیدن اینطور نیست، دیدن توی چشمهای شما، دیدن، توی دستهای شما، دیدن توی لرزش دستهایتان، اینطور نیست، خسته ام، خیلی خسته، نمی توانم ببینم و بمانم، کور می شوم، پیر شده اید، نمی گویم، نگاهش می کنم، نگاهم، توی نگاهش گره، توی نگاهش ابر، توی نگاهش گم، پشت چشمهاش، می گوید بیا، قایم می شوم، کاش بیایم، فکر می کنم، کاش بتوانم، فکر می کنم، کاش برگردم، فکر می کند، چه شد؟، فکر می کند کجا رفت؟، فکر می کنم وقتی برگردم، آن جا، هر جا، جای توست، نیستی، آن دور، توی آن نور، صورتی می آید، صورتی می رود، توی آن صورتی ی مرده، زیر آینه، کنار قاب، و سایه ات، نفرت می آید، سنگین است، هوا نیست، پنجره، در، پرده، هوا نیست، نفس، آدم، آدم، تو ماهی، نمی توانی توی عرق، توی آب باید، نمی توانی توی ماسه، توی آب باید، نمی توانی توی تنگ، تنگ، توی آغوش، توی زوایای گم حنجره، توی تارهای خاموش رگ، نفرت می آید، بالا، گوشت می آید، بالا، نفس می آید، بالا، خاک و کتاب، خاک و خانه، خاک و صورتی، سبز، ماهی، نمی شناسند، می گوید تارک می شوم، می گوید می شوم تن، می شوم خودم، می روم، می روم توی باغ، توی کوه، توی دشت، دشت دریا، دشت ماهی، نفرت می آید، انگار مجبور، انگار بی چاره، انگار عبث، انگار زایده، زایده های کنار، زایده های دست، زایده های کف دست، خط، خط، می گویی تباهت می کنم، می گویی تباهشان کرده ام، می گویی همه شان را، می گویی وقتی برگردی، نیستی، وقتی برگردی، راه نیست، خواب نیست، خاک نیست، امید نیست، عبث نیست، هیچ نیست، می گویی بر می گردی، نگاهش می کنی، می داند، دروغ می گویی، می داند، به دریا، به موج، به دشت، به باد، به خیمه، به ستون، به کوه، به غار، به شهر، به قفس، می داند، دنیا گرد است، همه چیز بر می گردد، دنیا می چرخد، همه چیز می چرخد، تو می چرخی، می چرخد، می چرخم، و پشت شیشه، می کوبم به شیشه، سرت بالا، بالا، نمی آورد، نمی آوردی، خیره بودم، به کاغذ، به رنگ، نبود، رنگ نیست، رنگ نداری، صداهاشان، همان، صدای من، بر می گردد، نگاه، گناه، حیف، می شناسد، همان نگاه، همان ده ساله نگاه، همان پنج ساله نگاه، همان چند ساله نگاه، نفرت، می چرخد، همان حرفها، همان صدا، همان کمر، همان پشت، همان قوز، همان کوژ، می گوید و می کوبد، به سینه، به دست، کف روی پشت، پشت روی کف، نمی شناسند، نمی بینند، مدارا می کنند، صدا می کنم، بر می گردد، به جا، به یاد، به خاطر، حیف




موهای قرمز، سین قرمز، روی موتور، ترک باد، موهای مشکی، باد، موهای قرمز، فرفره، باد، تو نیامدی، دیگری آمد، همیشه دیگری می آید، سهم تو را می برد، فاصله را برد، همیشه دیگری می آید، فاصله را بر می دارد، فاصله ی برداشتن، فاصله ی همیشه، نامه اش را، انگشت هایش را، جای لبهایش را، باز، پاره، می خوانم، " خداوند دستان مرا"، تکرار می کنم، بلند بلند، صدای خودم، صدایش را، یادم، خاطرم، همراهم، ندارم، مالکوم ایکس، محمد علی کلی، می آیم پایین، تاریخ ندارد، عکس این دو تا، عکس من و سین، چه می خواهد بگوید؟، از کی؟، مال کی؟، تاریخ ریخته، " و همان یک پاسخ"، بر می گردانم، نامه ست، کجا بوده؟، ندیده بودم، یاد موهای قرمز، یاد موهای مشکی، یاد باد، فکر می کند، " در دستانش فشرد"، خط، خط، کج، بد، آبی، سفید، عکس، موهای قرمز، نیامدی، من چیزی نگفتم، نتوانستم بنویسم، چه می نوشتم، می گفتم خواهرم مال تو؟، می گفتم سین عزیز، خواهرم توی سینی، برای ت می فرستم، می گفتم قابل ندارد؟، چه بگویم؟، می نوشتم؟، ندیدیم هم را، پشت موتور بود، ترک، نمی دید، توی آینه، می دید، باد، سر بودم، دستهام، پهلوت، شانه هات، چانه، " هرگز نخواهد آمد"، نام من، نام خاکستر من، نام گذشته، نام مچاله، پای کاغذ، خط او، موهای فرفره ی سرخ، باد سرخ، پشت باد، روی باد، می گفتم چه بگویم؟، خشم نبود، پای تو بود، آمده بود، من کاری نکردم، حرفی نزدم، مال تو، سهم تو، سهم اوست، خودش، من نمی دانم، حرفی ندارم، چه بگویم؟، یکی دیگر می آید، تو نمی آیی، می روی، تباه می شدی، نمی خواستم، چه کارش کنم؟، روی صخره، صدای من، آن طرف، می خورد، بر می گردد، می شنوی، صدای من نیست، من نیستم، او من نبود، سین، به سین، به قرمز، به ابروهاش، به کک مک های پشتش، " و ما برای مدتی"، و من برای همیشه، و من برای تو، برای خودت، فکرهایم آتش، فکر دستهایم آتش، می سوختی، سوختی، نه، رفتی، می خواستم بروی، می خواستی چه بگویم؟، چیزی نداشتم، حرفهام، فکرهام، پوچ، خالی، خام، خام، خوردم، همه اش را، همه چیز را، حالا ببین، نمی شناسی، حتی اسمم، حتی چهره ام، حتی خطم، نمی شناسی، از کنارم، از روبرویم، همان صخره، موهات، فرفره، قرمز، می چرخد، نمی شناسی، و آن جا، آن صدا، زندانی، حبس، نفس، گریه، همان آب، سنگ ها، مثل من، سنگ ها، مثل تو، سنگ ها مثل دیگران، نمی شناسی، همان جا، نه همان آب، همان آب نه همان سنگ، همان صخره، نه همان صدا، همان من، نه همان، بوی کاغذ، بوی نامه، بوی دستهات، قرمز، موهات، موهام، باد، " سکوت کردیم"، حالا کجایی؟، تباهت کردم، چه بگویم؟، سین می گوید، رسم نیست، حق نیست، نمی توانستی، نباید، نمی دانم، می گوید، نفهمیدی، می گوید به خاطر تو، می گوید شبیه تو، می گوید نزدیک تو، می گوید بس کن، می گوید تمامش کن، می گوید همان جا، باد، موهاش، قرمز، فرفره، چرا نام من، چرا دست من، چرا شعر من؟، می گویم و نمی شنود، نیست، کاش بودی، و هرگز، با هم، با تو، با من، با او، قیاس ندارد، قضاوت نداشت، چه بگویم؟، کاش بودی، به مرتضی می گوید، لای کتابها، لای این ورق ها، خیلی ها، خیلی چیزها، خیلی صداها، مرده اند، دفن اند، زندانی، همیشه لای کتابها، همیشه لای ورقها، خیلی چیزها، می میرند، مرتضی می گوید، بوی کاغذ، بوی سوختن، بوی اسفند،




وقتی می آید، چه بگوید؟، وقتی می آید، بگوید می خواستم دستهایت، می خواستم نگاه عینکت، می خواستم قدرت شانه هات، می خواستم بازوت، می خواستم باشی؟، نمی گوید، نمی آید تو، دستش را می گیرد، به زور، به خواهش، به چشم، به خشم، می گوید می خواستم ببینم، می گوید دلم برایت، می گوید من هم، می گوید حرفی ندارم، می گوید بد شد، بد موقع، بد وقت، ته سال، وقتش نبود، خیلی دیر شده، سخت شده، می دانم، چه بگویم؟، دست بازی ام را، لکنتم را، چه بگویم؟، وقتی می آید، گفتم صدایش را، گفتم تانی اش را، گفتم حیایش را، بشنوم، ببینم، آرام بگیرم، فکر کردم، کاش بشوم تو، فکر کردم چطور می شود بشوم تو؟، می گوید این که نیست، می دانم این نیست، همه اش نیست، بیا تو، می آید، چایی، چراغ، دنج، کلبه نیست، کاش بود، تنها نیست، کاش بود، همیشه نیست، کاش بود، می گوید بروند حرف بزنند، نمی گویم، موضوع این نیست، موضوع این ها نیست، کاری نداشتم، می خواستم، تنه ات، فکر می کنم، به مرتضی نخواهم، به مرتضی نمی گویم، به مرتضی می گویم سلام، به مرتضی می گویم، عجیب است، اوست، انگار من شبیه او، تو شبیه این، به مرتضی بگویم، نمی دانستم چرا، نفهمیدم چرا، همه اش این نبود، خودش آمد، فهمید، از صدا، از تماس، از حافظه، از حدس، فهمید، آمد، نمی خواست بیاید تو، می گوید حالم خوش نبود، می گوید چشممان به در، می گوید می دانم، می گوید ببوسمت، می گوید این بچه، می گوید این بچه ها، می گوید تو هم، می گوید نمی توانستم، می گوید می دانم، می گویم می بوسم اش، می گویم برویم دور بزنیم، می گویم ببین، می گویم دلم پر بود، می گوید می گوید می گوید، کاش رفته بود، آب ریخته، آب پاشیده، آب سر رفته، جمع نمی شود، ماهی می آید، توی سرم، توی رگهام، می آید بالا، خونم، می گویم کاری نداشتم، خجالت می کشد، می فهمی؟، حالش خوش نبود، می فهمی؟، دستهاش توی کهیر تازه، توی کویر تازه، توی خشکی، توی آب، توی ماهی، می رود، می نشیند، می ماسد، دیوانه، می فهمی؟، چه طور، هر طور، بتواند، بیاید، به بچه، به نگاهش، به دردش، نگاه کند، آرام باشد، نمی توانست، نیامد، با لکنت، بی چاره، دیوانه، می فهمی؟


دفتر سفال
نوزده اسفند هشتاد و پنج



بچه ها از تاریکی می ترسند، از آن گریزانند، و اگر یک وقتی گرفتار آن شوند، چشم ها را می بندند و گوش ها را می گیرند. اما روزی می رسد که آنها هم تاریکی را دوست بدارند. آن روز داستان مرا از تاریکی خواهند شنید و بعد تاریکی را بهتر درک خواهند کرد.

داستانی برای تاریکی – راینر ماریا ریلکه

خودگاهان / پنجم


دو فریاد پس از مه

یکی انتحار کرد، و یکی گریست
در بامداد فلج
که حرکت صندلی ی چرخدار
صدای خروس بود،
و ماهیان حوض
از فرط اندوه
به روی آب آمدند

- بیژن الهی -


خودگاهان
پنجم.


ستاره می رود، روی دریا، روی شن، روی عصب، چقدر دوری، میم، چقدر نزدیک، صدایت همین بغل هاست، لای مناره، توی مناره، چراغ، روشن می شود، ستاره توی منار، ستاره توی اذان، صدای میم، اذان میم، کنار هم توی دریا، بر می گردم همین جا، از چند سال دیگر، تو را نمی بینم، وقتی می بینم، سیگار می کشم، می روی از من، از ترس، از طاقت دیوار هم، دورم، از سفیدی ی این دیوار، برداشته ام، سایه مانده، ساحل می رسد به پات، آب، می افتم، وقتی به میم، وقتی کنار میم، می ایستم، می گوید می توانیم هنوز تحمل کنیم، می گویم یکدیگر را، می گویم انسان مدرن، می گویم از تجربه ی ذهن مدرن می گذرد، می گویم می شود جویس کلاسیک، می شود ولف کلاسیک، گرگ چطور کلاسیک می شود!، نمی گویم، نمی گویم می خواهم از این بگذرم، از این سراشیبی که بگذرم، می رسم پایین، می رسی پایین، آن پایین، گاهی بالاست، گاهی پایین، می گویم ستاره رفت روی عصب دریا، رفت با موج، برایش می نویسم کجایی؟، برایش می نویسم تنها تو نیستی!، برایش می نویسم آن های دیگر هم بودند، همین شد، رفتیم پایین، مادر می گوید شب تولد، مادر می گوید فردا، خواب دیدم مادر راست می گوید، افتادم، دستم توی نردبان جا می ماند، دستم توی کتابخانه جا می ماند، جلدی توی ستون فقراتم، جلدی توی کتفم، جلدی توی سرم، جلدی توی پشتم، جلد می شوم، افتادم، وقتی افتادم، بالای سرم، مادر می گوید، آن روز هم، من هم می ترسم، ستاره می رود، روی عصب، روی مه، روی ماسه، از پشتم، بالای پشتم، دیدم، نمی دیدم، چه جور دیدن؟، نمی دانستم، فکر نکردم، آمدی، ایستاده، دستهایت، گفتی بلند شو!، امر کردی، کسی به من امر نمی کند، من نمی گویم بلند می شوم، نمی گویم به خاطر تو، نمی گویم سفید، خودم هم خسته بودم، تو هم خسته ای، از من نه، از میم، نمی دانی، میم منم، من هم نیستم، او هم هست، او که می رود، می رود روی مناره، می سوزد ستاره توی صدای اذان، می سوزد پشت چشم من، نمی دانی به کجا، به تو آن جا، نمی دانی، نگاه، گناه دارد میم، می گوید، می گوید ندارد، می گوید ایستاده ای روی میم، می گوید خودش می خواهد، می گوید شکمش، می گوید ساکن می شود، می گوید می میرد، می گوید می خواهد بمیرد، به من می گوید این را بر دار، به من می گوید دورش کن، به من می گوید دیوانه ام می کند، به من می گوید مال خودت، وقتی بر می گردم، راست می گوید مادر، دیدم راست می گوید، گفتم می روم، یادم به میم رسید، میم ده سال پیش، با هم رفتیم، چه شد؟، نمی دانم، می خواهی اعتراف کنم؟، نمی دانم، می خواهم بفهمم، چه می فهمد میم؟!، نمی گویم، حق داری بدانی، می گویم، درست نمی دانم، برای این نبود، می خواستم چیزهای دیگری ببینم، رفتم، تو نمی خواستی، من گفتم سفر همه اش رفتن نیست، گاهی ماندن است، گاهی نرفتن است، فکر آن هایی که رفته اند، فکر آنهایی که نمانده اند، چه شد؟، طفره می روم، شاید، انگار، گاهی، بیشتر، همیشه، یادم نمی آید، از کجا شروع، از کجا آمد؟، درست نمی دانم، می خواهم اعتراف کنم؟، طاقت ندارد میم، طاقت ندارد ستاره، می رود، روی ماه، کنار ماه، توی ماه، می گویم شب می شود، سرد می شود، برگردیم، بر نمی گردیم تا نگویی، نمی دانم، می خواهم بگویم، نمی گویم، چه بگویم که بفهمی؟، کسی نمی فهمد، اتفاق است دیگر، تو از راهی رفتی، من از آن راه نرفتم، چیزهای دیگری دیدی، نمی گویم من هم دیدم، نمی گویم ندیدم، یک چیز را دیدیم، رنگش فرق داشت، فرق ندارد، یکی ست، ستاره ست، ماه هم ستاره، خورشید هم ستاره، دریا هم ستاره، توی حوض، توی کاسه، نمی توانم خودم را بردارم، دور کنم، برش دار!، به من کسی امر نمی کند، نگاهم از بالاست، نمی افتد، تو هم ندیدی، یک چیز را دیدیم، همین است، حالا، کنار هم، می ایستیم، فرق نداشت، حرف زدیم، حرف زدیم، شب شد، میم رفت، میم سرد بود، به چیزهایی که من گفتم، او نگفت، او نمی گوید، هیچ کس نمی گوید، حرف می زنم، حرف می زند، چیزی نمی گوید، گفته نمی شود، مناره می رود بالا، صدای اذان، صدای میم، صدای من که صدایت می کنم، می گویم ستاره، برگرد، باد می آید، می افتد





گفت اگر پدر بیدار شود، گفت اگر بفهمد، گفت اگر، فریاد نزنی، جیغ نه، نمی خواهد، دوست ندارد، می ترسد، می دانی چه می کنی؟، می دانی کیست؟، نمی داند، نمی فهمد، عرق می کند، دستش را می رساند، به میانه، به میان، به شکم، به کج، به باتلاق، به آرزو، به سکوت، به سیاه، به عمق، می کشد بیرون، خودش را، صدایش را، مادر می گوید تولد، جایی برو، دلش می خواهد نباشی، نمی خواهد تو باشی، نمی خواهد شبیه خودت باشی، می خواهد شبیه او باشی، معنی اش را حالا می فهمی، گریه می کند، صدایش گریه می کند، تویش گریه دارد، صدا ندارد، به راه، به نرم، به گوشه ها، به زوایا، می کشد، لیز می خورد، از سر، از ته، از پا، از بند، از بینی، از چشم، می آید بیرون، می ریزد بیرون، می افتد، وقتی می افتد، می دانی کیست؟، می دانی چه می کنی؟، نمی دانی، نمی پرسی، می دانی و نمی دانی، می خواهی ندانی، باور نباشی، می خواهی او نباشد، او باشد، اویی که تو می خواهی، اویی که او می خواهد نمی شود، اگر او هم تو را ببیند، اگر آن جا، دستی، پایی، رگی، او هم تو را ببیند، همان طور که می بینی اش، همان طور که دستت، بازوت، پاهات، همانطور که لبهات، اگر او هم، پدر بیدار شود؟، پدر بیاید، پدر قاطی می شود، پدر می شود، روی تو، توی تو، صدای تو، دستت، دستش را نگاه، دستش را التماس، پیشانی ش، ناخن هاش، نمی فهمد، می خواهی پرتاب شوی، می خواهی آب شوی، می خواهی او، می خواهی مادر، نگوید، نگوید برو، نگوید برگرد، نگوید تولد، نگوید یک جایی، هر جایی، دیگر، نگوید و آرام نگیرد، نگوید و گریه نگیرد، نگوید تنهایی ش، نگوید و نمیرد، دستت انگار به کوزه، دستت انگار به سنگ، دستت به راه می رسد، به صلب، به آتش، می سوزد، عرق می کند، پرتاب نمی شود، صدا نمی شود، چیزی بگوید، مگر، تمام شود، هرکس بفهمد کجاست، جایش را پیدا نمی کند، اگر صدا کند، پیدا می شود، اگر صدا کند، بیدار می شود، مگر بیدار شود، تمامش را، مگر بیدار شود عرق ش را، تشنگی ش را، غایت ش من بودم، تمام ش من بودم، نمی گویی، می خواهی بگویی، تک زبانت، زیر حنجره ات، توی لثه ات، گیر، باز نمی شود، رد نمی شود، رد که شود، می شود تو، می شود تولد، من امشب آمدم، کجا بروم؟، می پرسم، نمی پرسم اما، می خواهد بگویم باشد، بگویم می روم، بگویم هرجا، بگویم از پیش تو؟، نمی رود، وقتی می رود التماس می کند، وقتی التماس، می رود، التماس که می کنم، می روی، قبول که می کنم، می روی، سفید که می شوم، تنها می شوم، راحت نمی شوم، از این جا، از این خانه، از این فکر، از این تخت، از این خیال، از این دست، نمی ریزد، نمی گریزد، نمی پاشد، می تراشد، می خراشد، روده ام، معده ام، پهلویم، هراس دارم، بالا نمی آید، نمی ریزی، التماس، برو، می روم، به مادر نمی گویم، مادر می گوید، سر می اندازم، پایین، تاریک، رنگ پوست مرده، روی دیوار، زیر آینه، پشت قاب، روی شانه اش، روی کتف اش، روی سینه اش، خودت را، نفست را، صدایت را، زبانت را، حبس، قفس، پایین، تاریک، با نور ورم،




می ترسد، نمی شناسد، می خواهد و نمی خواهد، امیر می گوید، نزدیک می شود، دور، کنارت، کنار دستت، کنار نفست، امیر می گوید، توی عکس، روی میز، کنار پنجره، توی پرده، روی خاک، پای مانده ی کنده ی سوسک، کنده ی زهر، کنده ی کتاب، امیر می گوید، تو امیر را نمی شناسی، او را می شناختی، فکر می کردی می شناسی، سیگار که می کشد، دیگریست، این دیگری بوده، می گویم، دستش را به کلید، به چراغ، نمی رساند، نمی فشارد، شل می شود، می ترسد، نور، امیر می گوید، از دور وحشت، از دور وحشی، از دور سلول هاش، از دور کلمه هاش، امیر می گوید، همیشه بوده، می گویم، آن جا بوده، می گویم، کشف نه، چیزی بینابین، شهود، شاید، کم، انگار، نه، نمی دانم، به راه، نگاه، به ابر نگاه، به سایه نگاه، سفید که باشد، بیشتر، خیلی، خاکستری ست، او نیست، گم است، پشت مه، روی دریا، توی عصب، جای یک آلاچیق ، کنار حوض، که می نشینی، چوب را می اندازی، طعمه را می اندازی، ماهی، ماهی، کجا بروی؟، با منقل، با زغال، با سیخ، خالیست، به سیخ، چشمش را باز می کند، می بندد به چوب، انگشتش را می کند، می بندد به چوب، سینه اش را می برد، می بندد به چوب، جای آلاچیق که می نشیند، جای طعمه، امیر می گوید، آن قدرها، بیش تر، کم تر، خیلی، شاید، نه، اما، بهتر، بزرگ تر، دورتر، مه تر، ترس که نه، گم، شناختن که نه، فهمیدن، پیدا نه، برای من نه، یکی نه، برای خودش، برای تنهاییش، برای صداش، برای لرزش، برای سرماش، بیشتر، خیلی، زیاد، خیلی، می گوید امیر، نمی پرسد، کز می کند، توی رنگهاش، فرو می رود، توی قلموهاش، بیشتر، خیلی، دیگری، آن ها را، آن چیزها را، تاریخ ها، کتاب ها، کپی ها، عکس ها، نوشته ها، من همان هایم، امیر می گوید، ترجیح می دهد، رد می کند، دست می زند به پس، به سینه، به سینه بند نمی شود، به راه نمی آید، گناه دارد، نگاه می کند، طفلکی، امیر می گوید، مرتضی گوش، مرتضی تماشا، مرتضی سوال، مرتضی فکر، کنار امیر، روی سنگ، اگر این سیگارها را، این ته سیگارها را، هر روز که می آییم، سیگار می کشیم، امیر می گوید، تمام که می شود، دو سال گذشته، نزدیک، تقریبا، شاید، یادش نمی آید، دست می برد به سیگار، روی زمین، روی سنگ، خم می شود، جمع نکند، آن مرد، نشانش می دهد، مرتضی نگاه، مرتضی آرام، توی فکرش جمع می کند؟، پر از ته سیگار، پر از خاکستر، توی سرش، نشانش می دهد، آن جا، نمی بیند مرتضی، سکوت می کند، مرتضی، فکر می کند مرتضی، به فکر هم می روند، توی سر هم، جای هم، مگر توی سر ما چیست؟، نمی پرسند، به دور، به خیلی دور، به افق، افق ندارد این جا، آن جا دارد، ستاره رفته، روی افق، حرف نمی زنند این بار، دود می رود بالا، از چاله، امیر می گوید، مرتضی خاموش، دوباره، یکباره، چقدر ته سیگار، چند سال ته سیگار، چقدر امیر، چقدر مرتضی، چند سال، چند هکتار، چند درخت، می گوید درخت های اینجا خشک می شوند، می گوید راه های این جا زیر پاهای اوست، می برد می سوزاند، می گوید اجازه دارد، تنها او می داند، می گوید تنها او می تواند بسوزاند، می گوید خیلی ها را باید دیده باشد، می گوید امیر، می گوید مرتضی، انگار، این جا، اسم ها، امیر، مرتضی، نمی شناسد، اسم های دیگری دارد، او، توی سرش، خاکستر اسم ها، خاکستر راه، خاکستر درخت، می ترسد، طفلکی، تمام که می شود، ما هم، توی سرش، توی خاکستر، توی ته سیگار، نشانش می دهد، نمی بیند، او را می گوید، نمی بیند، چند سالش باشد خوب است؟، نمی بیندش، امیر می گوید، مرتضی نمی بیند، مرتضی می بیند، امیر نمی بیند، او می گوید، او می رود، او راه، او خاکستر، او درخت




ستاره فکر می کند، چقدر ستاره، ماهی فکر می کند، چقدر ماهی، چقدر دریا، دریا، آسمان، آسمان، دریا، لیز می خورد توی ماه ستاره، توی دریا ماهی، از دست، از چشم، خیس، از نگاه، یادش می آید، رقص، یادش می آید، شراب، یادش می آید، تاریک، همه جا، دست ها، همه جا، نگاه ها، هرجا، لیز می خورد، و زیر پای او، و او لیز می خورد، و او استخوان ندارد، و او پاهاش، و دستهاش، روی ستاره، ماهی زیر دست، ماهی زیر ابرو، ماهی جای چشم، پلکهاش، پولکهاش، ستاره، می افتد، می کند، کنده می شود، می ریزد، لیز می خورد، می افتد، رقص می شود، نور، روی کجا، روی هر جا، روی ساق، روی ناف، روی بازو، آینه از دور می آید، آن دو می افتند، دریا، و تنها صدایی که نمی آید، و تنها دستهایی که نمی رود، و تنها چشم هایی که نمی بیند، "اجازه می دهید؟"، برای یک تن، برای یک ماهی، هیچ، سخت تر، دردناک تر، وحشت آورتر، از این صدا، از این چشم تابی، از این خواهش، می گوید خواهش می کنم، می خندد، نمی خندد، فکر نمی کند، ستاره که می رود، می رود ماه، می رود شب، فقط خواهش می کند، خواهش، رها، تنهایم، این جا، سردم، این جا، خواهش، شاید بفهمد، فکر می کند ستاره، به دست هاش، نه، به چشم هاش، خیره می شود ستاره، می آید، آن وسط، بین آن همه، نگاه، بین آن همه، دود، بین آن همه، خواهش، می خراشد ماهی، می رقصد او، لیز می خورد او، می افتد او، گیج می رود او، صدای صدا، صدای صدای پاها، صدای حرکت دست، صدای حرکت لب، حس ندارد، خواهش می کنم، رهایش کن، می گوید و نمی گوید، نمی گویی، انگار نرده، انگار قفس، انگار بازوهاش، محکم، کنار هم، چیده، چقدر بازو، چقدر باز، چقدر او، و یک پا، و یک او، از بالا، پل، از بالا نور زیر پل، از بالا، ماه زیر نرده های پل، زیر سایه ی نرده های پل، تکیه داده، ستاره و او، بازوی ستاره، بازوی او، سایه ی بازو، یک بازو، همیشه او، یکباره باد، یکباره می افتد، ستاره، توی نرده، خواهش می کنم، او می گوید خواهش رهاست، می گوید رهاست به رفتن، رهاست به نرفتن، می داند نمی خواهد ستاره، او هم نمی خواهد، ستاره که نخواهد، ستاره اما نمی داند، می خواهد و نمی خواهد، بازوش، نرده های بازوش، فکر می کند و لیز می خورد، لیز می خورد و گیج می رود، گیج می رود و می افتد، به بازوش، به دستهاش، اشاره می کند، جایی که نیستند، چشمهایی نیستند، صداهایی نیستند، می گوید می بینید، نیستند، می گوید می فهمم، می گوید نمی فهمید، می گوید اگر شما بخواهید، می گوید خواهش می کنم، یکجوری می گوید، می فهمد او، می گوید نه، فشار می دهد، رانهاش، مهره هاش، استخوان ندارد ماهی، از دست می رود، گرفته نمی شود، طعمه چه باشد؟، طعمه دریاست، ستاره می رود، روی عصب، روی بازو، روی ماسه، روی افق، شیب می شود


دفتر سفال
هجده اسفند هشتاد و پنج


به تصویر درختی

که در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟

- بیژن الهی -


و قال انی مهاجر الی ربی. – سوره ی عنکبوت



Thursday, March 8, 2007

بعلبک، دیوار نویسی / دفتر سفال

گرگي اگر بماند
- با چشمهاي برفي -
شب هيمه‌اي به چشمش خواهد كرد
،
آن آهويي كه جوشان مي‌رفت
مرد شكارچي مي‌جست !


- هوشنگ چالنگي -



بعلبك، ديوار نويسي



يك قدم، آن ‌برتر، به چهره‌ام، - گياه هار آب، با ساق‌هاي سفيد، با چشم‌هاي گردوي سبز،
مي‌نشيند، مي‌گويد،
نزديك
باروت گونه‌هاش گل، مرمي قطار مردمكش،
مي‌تركد، پوست مي‌اندازد،
خشاب ابروهاش از پوكه‌ي انگشت‌هام، چخماق پلك‌هام
مي‌افتد
بالا
هان اي شكوفه، ا‌ي تلخ، در امتداد فيروزه‌اي، لوزي، در غرق، ذره‌هاي شتاب
باز مي‌شود
پرخاش كوره، در عمق آتش، گلوله‌ي سرد سرب، از لخته‌هاي شقيقه، به شيار آوند، سكته در شيب
مي‌ريزد، ليز مي‌خورد،
و مي‌گذرد
آن برترين، آن چهره‌ي معطر،
آواز ني‌لبك را با هر تپش، آن پوشال، در هر گره، آن پيمانه‌ي عبوس، در خون من
كاكوتي در جوشش بزاق
مي‌ماند، مي‌سرايد،
تاخته
منظومه‌ي زرد، با راه‌هاي پخته‌اش، - دالان بي‌كاره‌ي سبب،‌ جريان اضطراب گوشت را، - گوشت مانده، به قنديل
مي‌رساند، مي‌آويزد
و ته‌نشين
بي‌آستين، آن شانه به سر، منقار ناخن‌اش را، در تاول‌هاي پيله،‌ با انحصار دو محراب، اين راه شيري‌ي سرگردان
مي‌كوبد، باز مي‌شود، مي‌جوشد
آغشته
يعني زبان چتر، يعني زبان اژدهاي چتر، با اشتهاي گدازه‌هاي ملتهب، در رقص يك زاويه‌ كنده، آن باغ را، -بادام‌ها
مي‌سوزاند
و مرتعش
اي لال، اي كودك نارس، اي دست،‌ در هواي گوگرد،
تاريخ انفجار، از آستر جمجه‌ات، ازدحام‌ ماشه‌ي عصب، - به آرزو، در كنار مهتابي، فاصله‌ي ماه و اضطرار
نمي‌گذرد، نمي‌بندد،
تبخير


بعلبك، ديوار نويسي
دفتر سفال
شانزدهم اسفند هشتاد و پنج



تحت تهديد، فشار، وحشت،‌ انسان تهديد شده، چه‌كار مي‌تواند بكند؟ گريز براي ميشو اولين راه‌حل است. اما گريز مستلزم وجود يك فضاي خارجي‌ست، و اين‌جا فضا درست آن دشمني‌ست كه بايد از او گريخت. پس خروج‌گاه را كجا بايد جست؟ ميشو راجع به خودش مي‌گويد : اگر يك در خروجي يافته بود، ديگر اين‌جا نبود، اين را مي‌توان مطمئن بود.

- مقاله‌اي از ژرژ پوله؛ ساحت جواني، هانري ميشو، برگردان بيژن الهي -

Wednesday, March 7, 2007

خودگاهان / چهارم


دو زنگوله

به پلكهايم مي‌آويزم
تا شب در پلك‌هاي من
خواب ليلي نبيند
و خون در شكاف استخوان‌هام
رها از ريختن گردد

- بتول عزيزپور - 




خودگاهان چهارم.




صدايش خسته‌ست، صدايش مرگ ندارد، نديده‌ام هاتف را، مي‌آيد، ساعتي ديگر، قهوه‌اي‌ست، هاتف، يكباره بايد بچرخيم، بيشتر بمانيم، نمي‌مانيم، مي‌ماند چيزهايي،‌ اين روزهاي آخر اسفند، اسفند ليلا، مرتضي مي‌گويد، هاتف را نديده‌ام، مي‌بينم‌اش، قبلن ديده باشم‌اش، شبيه كسي باشد،‌ شايد، شبيه من، نيست، صدايم، خسته‌ست، صدايش، مي‌گويد من دلم براي نفيسه تنگ مي‌شود، مي‌نويسد امير دل‌تنگ ليلاي من، آ مي‌رود توي كلاس، پ را نگاه مي‌كند، جاي محمد، از روي هم، مي‌گذريم، گربه‌هاي تكراري رد مي‌شوند، دوباره رد مي‌شوند، ما كه حرف مي‌زنيم، گربه‌ها از لاي پاهايمان، از لاي نگاه‌هايمان،‌ تكراري، سياه، خاكستري، بعد يكي را مي‌بينيم، انگار دو تا باشد، من باشم، تو باشي، شبيه دوراس، آ و مرتضي، من و گرگ، محمد و من، هاتف را كه ببينم، نديده‌ام هاتف را، نمي‌بينم‌اش، مي‌روم بالا، پله‌ها، چقدر پله‌ها، هزارتويي‌ست، مي‌گويم، مي‌روم بالا، من، تو مي‌ماني، پايين مي‌ماني، هميشه،‌ مرداب ِ مرداب، مرداب نخل‌هاي مرداب، گوشه‌هاي خانه، گوشه‌هاي خاك خانه، مرتضي مي‌گويد، مادر شمع‌داني دوست دارد، مادربزرگ نخل مرداب دوست داشت، پر بود آب، آب مانده، توي آب، صداي ريختن آب، هميشه آب، نمي‌گندد توي آب؟، نمي‌پرسم از مرتضي، نمي‌پرسم از مادر، از درخت‌هاي بلند، رسيده‌ايم به نقطه، مي‌چرخيم، مي‌رويم بالا، من و مرتضي، مي‌سوزيم آن‌جا، اين‌ها متعلق به هم نيستند، مرتضي مي‌گويد، من با ليلاي مرتضي، مرتضي با نفيسه‌ي من، نفس، نفس، ليلاي درد، ليلاي دل‌آرنج، و توي گودال، همين‌جا،‌ دوباره، به هم مي‌رسيم، شكست صدا، آن صداي شكسته، مرگ ندارد، مي‌بينم مادربزرگ را، مي‌رود از اين مرداب،‌ به آن مرداب، از اين نخل، از اين آب،‌ به آن،‌ به تو، نمي‌رسم به مرداب، مي‌رسم به نخل، مي‌روم بالا،‌ گربه‌هاي تكراري، آن پايين،‌ دو تا دو،‌ چقدر سياه، چقدر خاكستري، يكي‌شان كه دارد ته‌اش را مي‌ليسد، شبيه‌ كلاغ نيستند اين‌ها، مرتضي مي‌گويد، تناسب ندارند، گربه‌هاي تكرار، كله‌شان اندازه‌ي سر موش، خيلي چيزها ديده‌اند، فكر مي‌كنم، نمي‌گويم،‌ مي‌گويم به فضله‌ي موش، به چلغوز كلاغ، وقتي از كاج رد مي‌شويم، صبر مي‌كند مرتضي، به ته كلاغ نگاه مي‌كنم، سرم را مي‌گيرم،‌ توي سرم، سرم را مي‌گيرم، نيافتد كلاغ، نمي‌ميرد كلاغ، مي‌افتد روي لباسم،‌ روي پيشاني‌ام، مي‌ريزد، بو بر مي‌دارد تنم را، بوي تو، بوي چلغوز، بوي فضله‌ي موش مي‌دهي، مي‌گويد نفيسه را از كجا آوردي؟، مي‌گويم ليلا، اتفاقي‌ست، كسي نمي‌فهمد، آن‌ها نمي‌فهمند، من‌ نيستم، تويي، تو نيستي، اوست،‌ او نيست، او مي‌رود، او بالا، او سوختن، نفيسه،‌ ليلا، گرگ، گرگ... آن‌وقت مرتضي از يك زن، از يك دست، از يك دست زن مي‌پرسم، مي‌گويد گرگي آمد، خودش را ماليد به دست‌هاي من، به پوزه‌اش دستهام، و دست‌هاش را اين‌طور نشانم داد، نشانش داد، اين‌طور، ببين، انگشت‌هايش، ندارد، مچ، ندارد، ليلا، ناخن‌هاي بلندت مثل ماهي، مثل ليز، هاتف را كه ببينم، بر مي‌گردم، مي‌نشينم، مي‌گويم هاتف را ديدم، قهوه بود، تلخ بود، صدام، افتاد، شكست ماهي، كتان و شيشه، تو مي‌تواني اين‌ را بياندازي، بكوبي به ديوار، ماهي را، من را،‌ هروقت اين‌ حالت شد، هر وقت حالت شد،‌ صداي شكستن كه بيايد، ماهي آزاد مي‌شود، آخرهاي اسفند، درخت‌هاي انتظار، بيچاره، سبز، سبزي، تا ماهي را برداري، بياندازي‌ام توي آب، توي دشت آب، توي دشت آب نخل، توي دشت مرداب نخل، و مادربزرگ، با كاسه‌اي توي دستت، با كاسه‌اي كه ماهي، مي‌چرخد،‌ از اين نخل، از اين نخل كلاغ، از اين نخل گربه، مي‌رود بالا، چشمهاي سبزش، مادربزرگ، پوست خراش، پوست چروك،






از نفيسه كه مي‌گذرم، مي‌گذرم از آب، مي‌گذرم از درخت، مي‌رويم بالا، صداي پله‌ها، محمد پ را دوست دارد، آ پ را دوست دارد، مرتضي، من، امير، پ را دوست داريم، مي‌رويم و به هم مي‌گوييم، پ آن‌جاست، پ اما آن‌جا نيست، من مي‌روم، محمد مي‌رود، آ مي‌رود، مرتضي مي‌رود، پ سر جايش ميخ كوبيده‌ست، پ توي نگاه ماست، به هم كه نگاه، به هم كه نشستن، به هم كه گرد، به هم كه مي‌رسيم، اول مي‌پرسد محمد، بعد مي‌پرسد مرتضي، بعد آ، ديدم‌اش، آن‌جا بود، روي گچ، من مي‌گويم، سرهايمان را مي‌اندازيم پايين، وقتي برگردم، از هاتف بر مي‌گردم، مي‌گويم پ را ديدم، پي را ديدم، نرفتيم دنبال‌اش، قرعه انداختيم، به نام هاتف مي‌آيد، به نام اوست كه مي‌آيد، دست و پا، گم، لكنت،‌ لكنت آب، لكنت چشم‌ها، لكنت دست، مي‌گويد چرا دير رسيديم، مي‌گويد دير هم نشده، مي‌گويد تو كجا بودي؟!، مي‌گويد همان‌جايي كه شما، مي‌گويد آن‌جا نبودم من، نمي‌گويد، سكوت مي‌شود، پ مي‌شود، پ مي‌آيد، پ مي‌رود، ما جمع، ما نشسته، ما ايستاده، نگاه‌هايمان، قامت پ، چهره‌ي پ، كسي نمي‌فهمد،‌ مي‌گويم، اين روزها تمام مي‌شود، اسفند كه برود، ليلا مي‌رود، و مرتضي نمي‌داند، نمي‌فهمد، كو ليلا؟،‌ كجا رفت ليلا؟، خبر هم نمي‌شود، پ نيست ليلا، من ديدم پ را،‌ آن‌جا بود، توي خطوط گچ بود، توي دامنش بود، توي صدايش بود،‌ توي آب، توي پرش، ليلاي رفته كسي نمي‌گويد، من به روي خودم، محمد به روي من، آ به روي محمد،‌ روي محمد به مرتضي،‌ روي گرگ، روي محمد گرگ، روي هاتف، روي قهوه‌اي‌ي هاتف، روي من، به روي امير، نمي‌آورد، نمي‌آيد، نمي‌برد، و انگار،‌ پله‌ها، چقدر پله، نرده‌ها، چقدر نرده، گربه‌ها، چقدر گربه، كلاغ‌ها، چقدر كله‌ي موش، چقدر اسفند، باد و علف و فضله، بوي كلاغ مي‌دهي، هاتف مي‌گويد، هاتف را نديده‌ام،‌ قرار گذاشتيم، چند دقيقه‌ي ديگر آن‌جايم، بهتر است هم را ببينيم، بهتر است هم را بشنويم، چقدر دنبال‌تان گشته باشم؟،‌ چقدر هر جا نبوده‌ايد!،‌ چقدر گمي‌د، چقدر دلتنگ، چقدر رنگ، من هم سياه، من هم خاكستري،‌ من هم قهوه‌اي، نقره‌ي قهوه‌اي، بوي كلاغ، مي‌گويد، از آن بالا، مي‌گويد افتاد، مي‌گويد دست‌هايم توي سرم، روي سرم، مي‌گويد صداي‌تان، مي‌گويد نگاه‌تان، مي‌گويد كاش خون بود، مي‌گويد نيست، مي‌گويد بوست، مي‌گويد بوي كلاغ است، بوي انزجار، بوي مانده‌گي، مي‌گويد، مي‌گويد و نمي‌گويد، او مي‌گويد،‌ او سكوت مي‌كند، پ سكوت مي‌كند، پ تماشاست، پ به روي من، پ به روي محمد، پ به روي آ، پ به روي مرتضي، روي داغ، آن‌جا، مي‌افتد، روي پيشاني، و گرگ مي‌شويم، مي‌شويم محمد، انگشت ندارد پ، لب ندارد پ، مچ ندارد پ، مي‌گويد ببين، مي‌گويد دست‌هام، مي‌گويد روي دست‌هام، مي‌گويد چي؟، مي‌گويد نمي‌بينم؟،‌ مي‌گويد كو؟،‌ مي‌گويد وقتي آوردم، وقتي پايين، وقتي نگاه، ديدم، خون نبود، مي‌گويد خون نيست، مي‌گويد خون كلاغ، مي‌گويد بوي كلاغ، مي‌گويد پر، راه مي‌افتند مرتضي و آ، مي‌افتند توي محمد، مي‌افتند توي گرگ، نمي‌رسند به گرگ، پشت پ، پنهان پ، پهلوي پ، من و امير، امير مي‌ماند، مرتضاي توي راه، مرتضاي دنبال محمد، به نفيسه، به من، به ليلا فكر مي‌كند، از پله مي‌رود بالا، دراز مي‌كشد آ توي آب، دراز مي‌كشد آ توي كوه، دراز مي‌كشد آ توي سرد، و مرتضي، دلش براي نفيسه،‌ دل براي ليلا، دل براي امير، مي‌رود اسفند، مي‌رود از درخت بالا، مي‌رود از زمين بالا،




اتفاق چشم‌هاش، آرام، اتفاق موهاش، باد، اتفاق ابروهاش، قهوه‌اي، قهوه‌اي، از هاتف مي‌آيم، پيدايش كردم، او را، زير آن همه چشم، زير آن همه لرز، دست‌هام، صداي دست‌هام، مرتضي مي‌گويد پ را آزادش كنيم، به محمد، به من، به آ، مي‌خندد، صداي خنده‌اش، مي‌گويد اتفاق آدم‌ها، هنوز هست، مي‌افتد، هنوز، اگر شبيه اين‌ها باشد، اگر اين‌ها باشد، آن مرد مي‌شود هاتف، آن مرد كه موهايش، آن مرد ريخته، هاتف اما قهوه‌اي، انگشت‌هاش، صدايم، توي صدايم، تنها توي صدا مي‌افتد، مي‌خندد، مي‌گويد مي‌روم، مي‌رود محمد، مي‌رود پ، مي‌رود گرگ مي‌شود، مي‌رود دندان مي‌شود، ليلا، با پوست، ليلا بي‌پوست، ليلا با گوشت، ليلا با شب، برق مي‌زند شب، توي برق مي‌زند ليلا، ليلاي مرتضي، چشم‌هاش، آبي، سبز، يكي يكي، تنم را هضم مي‌كني نفيسه، تنم را هضم مي‌كند پ، تنم را، ليلا...، ريخته‌، ابروها، ريخته چهره‌ها، چيزها مي‌شوند مكث، مي‌شوند كند، مي‌شوند خيره‌گي، از پ كه بگذريم، از پدر كه بگذريم، تشويش مي‌رود، پ كه مي‌رود، آن كه، وقتي بالا مي‌روم، مي‌رود پايين، مي‌روم هنوز كه بالا، مي‌بينم‌اش، همان‌جا از من مي‌گذرد، هنوز پياده، هنوز پي‌گير، پي‌دا، بالا، چشم اما، خيره‌ست به صدا، به اين همه، او را كه مي‌بيند، او را ديده بوده، آن چشم‌هاي پشت عينك، توي پدر گير كرده، پدر درمان ندارد، پدر مرگ ندارد، مي‌گويد "چه ميلي هست در من"، نمي‌گويد از كي، نمي‌گويد پ، نمي‌گويد ليلا، نمي‌گويد نفيسه،‌ " نسبت به تو"،‌ همين‌اش خوب است، تو، وقتي مي‌بينم‌اش، مي‌شناسم، اگر نديده بودمش، نمي‌شناختم، از تو لرز است اما، مي‌لرزد مثل كاج، مثل سپيدار، و سبز كه مي‌شود، همين‌اش خوب است، كه نمي‌گويد، هيچ‌جا نمي‌گويد، معلوم است، من كه معلوم مي‌شوم، ليلا مي‌گريزد، من كه پيدا مي‌شود، ليلا گرگ، ليلا گم، "طلب، طلب"، من كه پيدا مي‌شود، ليلا، نفيسه،‌ پ، نگاهش قهوه‌اي، هاتف،‌ نمي‌داند چقدر، چقدر رسم، چقدر فكر، چقدر شمردن فكر، شمردن چهره‌ها، براي پيدا كردن توست، توي توي خط، توي توي خطوط زير چشم، بالاي لب، خال‌ها، تب‌خال‌، مي‌روي توي شيشه، مي‌شوي كتان ماهي، مي‌شوي خميده، هاتف را مي‌بينم، آمد هاتف، با صدايش، با مرگش، با قهوه‌اي، از هاتف مي‌آيم، گلويم پر، همه‌جا پله، مي‌گويم، همه‌جا مي‌شود رفت، بالا، افتاد، مي‌افتيم، پايين، امير، مرتضي، محمد، آ، پ، مي‌سوزيم، بالا مي‌رويم، پرت مي‌شويم،‌ كشيده مي‌شويم، اوج كه مي‌شويم، سقوط است، بالاي سوختن‌، ليلا، نفيسه، پ، اوج خود، اوج افتادن، اوج سقوط، كش مي‌آيم، روي پله، روي سنگ، مي‌شوم لوح، مي‌شود كنده، مي‌شود خم، پيچ، راه، پا، پ، اشتراك نگاه، اشتراك دست، اشتراك قلب، اشتراك گذشتن، اشتراك گرگ، نمي‌گويم، به هاتف، نمي‌گويد،‌ شايد او هم باشد، او هم پ، او هم گرگ، اين پوست،‌ انگار، ادامه‌ي زمين، ادامه‌ي دشت،‌ ادامه‌ي مرداب، ادامه‌ي دست،‌ ادامه‌ي آسمان، ادامه‌ي من، آن‌ها، مرتضي، از هر طرف، زاويه ندارد، به هم نمي‌رسد، چروك كش آمدن، چروك كشيدن من، كشيده شدن با گرگ، كشيدن به گرگ، گرگ‌ماهي، ليلا 




دفتر سفال 
پانزده اسفند هشتاد و پنج




عجیب است. آن قبر. من واقعن در آن محل به دنبال آن قبر گشتم. اما فقط با ترس و لرز. در عوض با اطمینان زیاد در اطراف آن دوایری بزرگ و بزرگ تر و سرانجام پهناور رسم کردم و بالاخره به جای نمازخانه ی مورد نظر به نمازخانه ای رسیدم که کاملن فرق می کرد.
نامه‌هايي به ملينا – كافكا

Tuesday, March 6, 2007

همیشه رازی بزرگ / در بشقابی سپید

همیشه رازی بزرگ
در بشقابی سپید

به ما تعارف می شود


- بهرام اردبیلی -

Monday, March 5, 2007

خودگاهان / سوم

من رود بودم اما
باران خط شدم



خودگاهان
سوم


صدف را بر می دارد، می گوید بیایید، کسی بیایید، آن ها بیایید، ببریدش، حالم خوب است، صدایت به وضوح شنیده می شود، - عرق دارد، - لرز دارد، نمی داند چه کار کند؛ صدای سوختن باد می آید، می گویم نفیسه، از دیشب، نفیسه، ستاره اضلاع سردش را به گوشه های کبودم می چسباند، می پرسد نفیسه ؟، نمی دانم، از گوجه سبز بالا رفته، باد به هم می زند پرده را، لای آن سفیدی، ابری ست، ابر سیاه، نفس، نفس، - با تسمه مرا می بندد، می رود توی کمد قایم می شود، می نشیند تماشا می کند، جوری می بندد که تکان نخورم اولش، چشمهاش، چشمهاش می گوید می افتی، نمی افتم، استخوان ندارم، بیافتم، درد دارم، استخوان ندارم، چند بار افتادم، داد می زنم، بیا پایین، نفیسه، پایین نمی آید، شاخه را می تکاند، پایش، باد می آید، ورق می زند، - چشمهاش براق، نمی توانم، کاری نمی کنم، شاید آرام گیرد، نمی گیرد، چند روز است، از لای در باز نگاهم می کند؛ تحمل نداری، صبر نمی کنی، خوب می شود، حالم خوب است، صدایت را به وضوح درک می کنم، بویت را، گوجه سبزی می افتد، توی سرم را سوراخ می کند، هنوز توی صدف داد می زنی، می گویم نسیم ستاره می سوزاند، نمی گویم، وقتی می روی می گویم، وقتی دست می کشم، وقتی دست می کوبم، پرده را که باد تکان می دهد، می گویم از این اسم ها، دنبال اسم دخترم می گردم، - بیایید، دوایی، دکتری، خوب نمی شود، یک ماه است، هر روز، می رود توی کمد، از لای در، نگاهت می کنم، نگاهم گنگ است، می خندم، می دانم چندان نبسته ام که تکان نخوری، نمی توانی اما، چشمهام کرختت می کند، چشمهام به رگهات، رگهای زیر تسمه، رگهای آبی، ابر سبز می شود، پرده سبز می شود، نفیسه صدایم می کند، می گوید بیا پایین، می روم بالاتر، تا آن شاخه، آن شاخه را نشانم می دهد، تکان می خورند شاخه ها، می سوزد باد، برایت ماهی ی کتان شیشه گرفته ام، لای جلد چوب؛ وقتی به زن گفتم ماهی را می خواهم، خندید، چشم هاش خندید، حالا یکجور دیگر نگاهم می کند، انگار هم را می شناسیم، سکوت که می کنیم، به هم می رسیم، از هم که می گذریم، می خندد، لای چوب، لای نی، به کسی می گوید کارهایمان را عوض کرده ایم، بیشترش شده چوب، رنگ ندارد چوب، رنگ دارد، بلوطی، گردویی، این را من می گویم، نمی گویم اما، وقتی می روی می گویم، اسم هایی هم پیدا کردم، اسم باد، اسم گل، اسم دریا، اسم باران، اسم عسل، اسم ستاره، این را عرق می گوید، عرق کف دست، من هم می دانم، چشمهایت حالت رفتن برداشته اند، حالت غرق شدن، ماهی ی کتان غرق شیشه، قرمز، آبی، آبی، آبی... و وقتی دقتم را می بیند، شفاف می شود، زن چوبی، شفاف که می شود، می شود چوبی، می شود چوب های خالی ی سبک شرق، که باد تویش می پیچد، نفیسه هم پایین نمی آید، فهمیده، نمی تواند بیاید، چشم هام از گوجه سبز به دامن، از دامن به گوجه سبز، باد می آید، پرده تکان می خورد، ابر می بارد، قطره ای روی گونه ام، می گویم نفیسه، شاخه ای به پاش کشیده می شود، - ببریم اش بیمارستان، تیمارستان، می ترسم، از آن قرص ها بدهند، امیر من دیوانه نیست، صدف را پرت می کنی، می شنوم این ها را، می بینم این ها را، نمی توانم از جایم تکان بخورم، نفیسه بندم کرده، از بالای گوجه سبز پایین نمی آید، از کمد بیرون بیایم، تکان می خوری، دیگر صورتم پرز نمی دهد، اذیت نمی کند گونه هایت را، می افتد جای زخمی که گوجه سبز کنده، روی سرم، روی گونه ام، روی شقیقه ام، لای شاخه، لای باد، نفیسه می گوید بیا پایین، می گوید نمی آیم، می گوید می گویم بیا پایین، می گوید بوی ماهی می دهی، می گوید می روم خودم را توی عطر، توی باران، توی آتش، می گوید می ترسانی ام، بیا، آغوش اش را باز می کند، باد می آید، پرده را کنار می زند، بوی ماهی، بوی عرق، بوی می آید، روی گونه ام، روی سوراخ گوجه سبز، آن وقت، خوابم که می برد، نفیسه که می آید، از دست چشمهاش خلاص می شوی، از تسمه ها، می آیی، در را باز می کنی، نور می زند تو، نور از پرده ی کتان آبی می گذرد، نور از لای برگهای سبز می گذرد، نور توی چشمم می افتد، نور سبز، تو که می آیی، آبی، ستاره بنفش است، و پلک هام دوباره که باز می شود، می افتد به نفیسه، می افتد به تو، می افتد به ستاره، صدف را از گوشهایت بر می داری، داد نمی زنی، گریه می کنی، آرام، آرام، - امیر من !




بستری اش می کنی، تنها، خودت آمده ای، خودت آورده ای، آنها نیامدند، تقصیر خودت بود، به خودت می گویی، ترساندی شان، زیر لب، زیر زبان، زیر صدا، ناسزا پرت می کنی، او را پرت می کنی، او ناسزاست، او زبان ناسزاست، چیزیش نیست، ناسزاست، به آنها می گویی، به آنها فکر می کنی، او را از یاد می بری، پله های سنگهای سفید، دیوارهای کاغذهای سفید با رگه های آبی، پرده های آبی، به پرستار، لبخند، به هرچه می گوید، نمی شنوی، ناسزا می گویی، می خندی، به آنها ناسزا می گویی، به رگه های آبی ی دیوار، به پرستارهای آبی، به او، آزمایش، خیرگی ش، پله ها، خاموشی ش، هرزه ها، هرزگی ش، بی گناهی ت، بی گناهی ت، کاغذهای سفید دیوار، خط خطی های آبی ی روی شان، ناسزا، صدای پاشنه ات توی آن همه خالی، کسی هم نمی گوید کجا، اتاق بعدی، در بعدی، به آبی پوشی می گویی آزمایش را ببری کجا؟، نمی گوید، حرف نمی زند، نمی شنوی، ناسزا، به او فکر می کنی، رهایش کرده ای بین اینها، این ها حرف ندارند، صدا ندارند، اینجای سکوتش را نخوانده بودی، سکوت طولانی ی صدا، امتداد صدای سکوت، رهایش کنی این جا، لای این همه آبی، دیوارها، پرده ها، آدم ها، دیوانه، وقتی برمی گردی، توی اتاق گرم است، پرده را کنار می زنی، پنجره، نرده، باز می کنی، باد، شب، تاریک، می خواهی بروی، دست هایت را روی تنت، روی رگهای آبی ت رها می کنی، رگهای آبی، رگهای سفت زیر تسمه، ملافه های آبی، روبالشی ی آبی، نور آبی، صدای آبی، پرستار آبی، دیوار آبی، آبی، آبی، صدایش می کنی، - امیر، امیر، نمی شنود، بیدار است، هنوز بیدار است، آن قرصها، یادت می آید که قرص نمی خورد، که گولت می زند، تزریق اما، آرامبخش، دیدی که پرستار، که بیشتر شبیه آشپزها بود، که بیشتر چاق بود، که بیشتر خودش آرام نبود، آرام بود، آبی بود، آبی که باشد، آرام می شود، آب همه چیز را رام، آرام آرام، آرام می کند، نمی تواند این ها را گول بزند، خواب است، سر شده است، بی هوش است، - دارم می روم، می گویی، لبهایش تکان می خورد، آرام، گوشت را می چسبانی، می گوید نفیسه، - بازهم ؟، ناسزا، باز هم ناسزا، خشک هم که باشد، تر هم که باشد، درد باشد، نباشد، ناسزاست، می گوید نفیسه، می آیی از اتاق، می آیی از آبی، می روی به آبی، می آیی زیر آسمان، می آیی زیر باد، توی باد، کاغذهای آبی، خواب کاغذهای آبی، نفس... نفس...، از خواب می پری، پاهایت را بر می داری، بر می داری هیجانت را، به سمت کمد، به سمت چشم هاش، دستت روی رگهای آبی، رگهای طبله ی آبی، رگهای بیرون زده، دارد می ترکد، داری می ترکی، نمی ترکد، در را، عرق کرده ای، صدایش، نفیسه، باز می کنی،





روی ساحل که می رود، صدف را بر می دارد، از شن، خالی، گوش، توی گوشت اش، گوشت اش، دریا، یک طرف، دریا، طرف دیگر، دریا از روبرو، دریا از پشت، از بالا، از زیر پا، از کف، داغ، خیلی داغ، صدف روی گوشت، روی گوشت را به سمت صدف نگه می داری، روی صورتت می افتد به آب، صدای دریا می سوزد، صدای سوختن آب را باد بر می دارد، می آورد توی گوش، انگار سلاخی کنند، زنده زنده، گوشت دست، گوشت پا، ساق، مچ، خون، داغ، خیلی داغ، صدف را از تنه اش، به پهلوت، به چهار زاویه ی پهلوت، صدای جیغ اش، صدای رگهاش، صدای دریا، سوختن دریا، مثل سوختن چوب، مثل آن زن چوبی، که می سوخت، می سوزد، رنگ ندارد، چوب رنگ ندارد؟، اما برگ، اما مو، اما گیسو، راه که می افتی، زیر پات، داغ، خیلی داغ، خطوط کف پایش را می گیرد، صدای زنده ی سوختن از گوشهاش بالا می رود، می رود از بالاهاش، و تلوتلو می خورد، می گویم اینجا ماندن، داد که می زنم، کسی نمی آید، داد که می زدم می آمدی، لباس که نداشتی، نور آبی ی رگهات، خطوط آبی ی رگهات می آمدند، می گویم دیگر نمی گویم نفیسه، دیگر درخت نفیسه، گوجه های سبز کال نفیسه، نمی گویم، می گویم نفیسه، دارم داد می زنم، می دانم که داد می زنم، کسی نمی آید، نمی آیی، کجا رفتی؟، من توی آن سیاهی که بودم، آن همه نور از رگهات، کجا رفتی؟، حالم توی پیشانی ام خوب است، صدایت را به وضوح می شنیدم، پنجره های کاج از نرده تو می آیند، دور می شود از خودش، می رود به سمت کاج، به سمت نرده، از خودش کناره می شود، یک ساحل را می گذارد کنار کاج، یک ساحل را می گذارد توی پنجره های کاج، بعد که تو می آیی، به تو نخواهم گفت که از کاج داشتم بالا می رفتم، آن پایین بودی، پایین نرده، توی ساحل، توی آب بودی، دراز کشیده بودی، می گفتی بیا پایین، پاهایت را، رگهای پاهایت روی هم، نمی گویم نمی آیم، استخوان ندارم، بیافتم، چه می شود؟، چه شد؟، آن بار هم که افتاد نفیسه، افتاد گوجه سبز روی سر من، سوراخ شدم، سبز شد یکهو، همه جا شد نور، چه شد؟، پرواز دوست ندارم، ماهی دوست داشتم، توی تنگ، توی دریا، توی حوض، توی شیشه، توی کتان، چه شد؟، ماهی ی توی آب بوی ماهی نمی دهد، آوردی اش بیرون، می گویی بو می دهد، بو می گیرد خوب، مرده، چه شد؟، نرم تنم، وقتی می افتم، تنم، و باد پرده را تکان می دهد، ماهی از پرده می گذرد، نورش روی پیشانی ام، پیشانی ام آبی، تنم، نرم، نرم تر می شود آبی، می پاشد روی دیوار، می شوم خط، می شود خط، خط می شوی، رگ هایت روی دیوار، دیوار تسمه، دیوار دریا، که از کاج که می رفتم، از نرده می رفتی، می افتادی روی خط، که از کاج که می روم، صدف را می چسبانم به چانه ام،





ستاره فشار ندارد، ستاره رگ ندارد، ستاره خون ندارد، ستاره عصب، ستاره درد، ستاره سوختن، می گویم نمی دانم، می گویم یک اسم، می گویم یادم نمی آید، دروغ می گویم، دیشب به نفیسه فکر کردم، صبح بود، ساعت نزدیک پنج، نفیسه هر صبح ساعت پنج، توی آسمان، به آسمان ببین، به ستاره نگفتم، گفتم نمی دانم، فهمید، حالش بد می شود ستاره، بلند می شود ستاره، بر می دارد خودش را می رود، من هم می روم بیرون، می روم روبروی آدمک ها، می روم روبروی عروسک ها، می روم توی خانه های کوچک، این خانه ها هم تویشان پیداست، ستاره می گفت خانه هایی که تویشان پیداست، آدم هایشان بزرگتر از دیوارها، بزرگتر از درها، من هم آدم هایم، بزرگتر از دستهام، بزرگتر از انگشت هام، توی خانه ای که معلوم باشد، دیگر خانه نیست، تویی که معلوم باشد دیگر تو نیست، می گویم می دانم، پرسپکتیو ندارد، می خندد، - دقیقا؛ فلسفه هم ندارد، نمی تواند داشته باشد، ضعف تکنیک است، - شرقی است اما، می گوید شرقی است، توی نقاشی های چینی، توی طبیعتی که رسم می کنند هم هست، می گویم توی مصر هم هست، توی قرون وسطی هم هست، - مثل مینیاتورهایی که توی شاهنامه ها می کشیده اند، مثل نقاشی های دیواری ی قهوه خانه ای، می دانم، سردت است، من هم سردم، همیشه، هیچ کس همیشه سرد نیست، همیشه سر نیست، من هستم، تو هستی، - فلسفه ندارد، می دانم که دارد، می توانم ساعت ها حرف بزنم، حرف بزنم، مثل حالا، اما چقدر؟، با خودم می گویم، می خوانم، به خاطر هوای اینجاست، به خاطر سکوت اینجاست، به خاطر صندلی هاست که منتظر کسی نشسته اند، منتظر من، منتظر تو، مثل همین صندلی ها، مثل همین میزها، امروز همه چیز رنگ چوب است، گلدان چوب، گلهاش چوب، سیگار از دستم لیز می خورد، نیامده ستاره، بر می گردم، سیگار را زیر پایم له می کنم، می نشینم، می ترسم دیگر نیایی، می ترسم مسافر باشی، مسافر هستی، انگشتهای مسافرت، چشمهای مسافرت، فکر می کنم، به تو که حالا به این که چه کار می کنم، فکر می کنی؟، به این که وقتی بالا می آوری، به من فکر می کنی؟، به من که نگاه می کنی بالا می آوری، از اسم بدم می آید، من هم دو تا اسم داشتم، من هم اسمی داشتم، عوضش کن، بگذارش ستاره، کج نگاهم می کنی، وقتی ورق می زنی، وقتی دستهایت به کاغذ گیر می کند، وقتی خطهای روی کاغذ از زیر نگاهت می گذرد، توی دلم می گویم ستاره، می فهمی، می خندی، می فهمم، حالت بدست، دلیلی ندارد، تقصیر من است، من خودم را ریخته ام، ریخته ام زیادی هایم را، همیشه تلخ، همیشه دیوانه، یاقوت یاغی، بازوی باز پرواز،




بر می گردی، می خواهی زودتر برش گردانی، فکر می کنی خودت پرستار، خودت بیمار، خودت آبی، دیوارهایت، رگهایت، خانه را آبی می کنی، پرده ها را آبی، لیوان ها را آبی، رنگ ها را آبی، ملافه ها، دیوارها، پنجره ها، صداها، درها، شیارها، آبی، آبی، آبی...، ناسزا می گویی، به خودت، به آنها که توی صدف گم شده اند، به آنها کاری نداری، خودت گم شده ای، امیر گم شده، زیر لب می گویی، زیر صدا می گویی، زیر زبان می گویی، خودش ناسزاست، ناسزاست امیر، زودتر که برگردد، بهتر می شود، بیشتر که تحمل کنی، خوبتر می شود، این همه، هنوز خیلی نیست، او ناسزاست، ناسزا را با ناسزا نمی گویند، هی با خودت، هی با او، حرف، حرف، وقتی به آرامشگاه می روی، آرامشگاه، آسایشگاه، مگر مرده باشد، اگر مرده باشد، نمی میرد، باران می گیرد، باد می گیرد، صدای آب می گیرد، روی سقف ماشین، روی سقف خیابان، چاله های آب، چاله های ترکیدن، زمین خودش را می ریزد بیرون، باران خود زمین را می ریزد بیرون، گیاه را می ریزد بیرون، علف می شود، آب می شود، آدم می شود، او را که بیاوری، او را که بنشانی، جای سوراخ های سوزن تزریق را آبی می کنی، قرص نمی دهی، می رود توی کمد، نگاهت می کند، نگاهش می شوی، عرقش را پاک می کنی، لرزش را پاک می کنی، می گویی نفیسه، به خودت می گویی، خودت را صدا می کنی، سالهاست صدایت را نشنیده ای، صدای خودت را نشنیده ای، کسی که صدایت کند نبوده ای، کسی که خودش را صدا می کند، می تواند خودش را بخواند، می تواند خودش را بنویسد، می تواند خودش را برساند، صدایت می کنی، صدایت را می شنوی، خودت را، نفیسه، به ساختمان آبی، به ساختمان آبی ی آدم ها، آبی ی دیوارها نزدیک می شوی، صدای باد صدای تو را بر می دارد، ساختمان آبی ی تاریک، تاریک، داخل می شوی، سرسرای تاریک، سنگهای کف تاریک، دیوارهای تاریک، ترست بر می دارد، ناسزا می گویی که رهایش کرده ای، این جا، تنها، رفته ای، تند قدم، تندتر، پاشنه ات روی سنگ، روی پله ها، هیچ کس نیست، هیچ کس نمی آید، کسی چیزی نمی پرسد، پیگیرت نمی شود، خالی، اتاق های خالی، بی تخت، تاریک، پنجره های تاریک، بی پرده، بی نرده، داد می زنی، صدایش می کنی، کسی نیست، جوابی نیست، صدای خودت می خورد توی خالی، بر می گردد، خودت را داد می زند، خودت را صدا می زند، گریه می کنی، نفیسه، - نفیسه، او خود ناسزاست، بیا پایین



دفتر سفال
چهارده اسفند هشتاد و پنج



شعر من می داند،
مجنون هنوز به دنیا نیامده است

- منوچهر غفوریان -

Saturday, March 3, 2007

خودگاهان / دوم

تا رنج قلب من
عتيقه شود
تا خواب‌هاي من
ديگر به بناگوش ليلي خيمه نبندد

تا چهره‌ي پراكنده‌ي تو
تاريخ زيستن را
به اندوه
زرين باشد


- شاهرح صفايي، 1346 -




خودگاهان
دوم.


آن‌دو در ميان‌ا‌ش من و آينه‌ست، صدايي منفجر مي‌شود، هوا مي‌خواهم، لبانم را بازو بسته مي‌كنم، كندن مي‌شود، مي‌آيد، مي‌نشيند روي بال، سنگيني‌، حجم بر مي‌داري، سرت نيست، چشم‌هايت را نمي‌بندي، مي‌ترسي، مي‌گويي، به من، به خودت، بس، برنمي‌خيزي، نگاهت روي قفسه‌ي سينه‌ام، روي گردنم، روي ستون فقراتم پايين مي‌آيد، چشم‌هايت دوخته مي‌شود به مهره، به م مي‌گويم، "من نمي‌سازم، جدا مي‌كنم، مي‌گذارم اين‌جا، كنار هم، مي‌نشينم زير آسمان، سقف، دري كنده، پنجره‌اي كنده، و آجرها، آجرهاي چندين قرن، آجرهاي سقوط، دور تا دور"، دستم را مي‌بيني، دست‌هايت را قايم مي‌كني، م گوش مي‌كند، صدايم مي‌ريزد بيرون، مال خودم نيست، آن‌وقت مي‌آيي، مي‌گويم از در، از پنجره نه، از ديوار نه، آن‌جا نشسته‌ام، زير سقف، ستاره‌ در آوند‌هاي ملتهبم، مي‌سوزد، آستر آن‌دو، ميان من و آينه، فاصله مي‌اندازد، پوست مي‌شود، باد مي‌كند سوختن دريا، مي‌گويم و آن‌وسط مي‌نشينم، "نمي‌سازم، كنار هم مي‌چينم تكه‌هاي از هرجا برداشته را، روي زمين مي‌گذارم، دست‌هايم را"، ك دستش را در شانه‌هام غرق مي‌كند، " از گوشت بدم مي‌آيد، از گوجه‌فرنگي، از فلفل سبز..." و بو، بو از آرنج‌ام، از صدايم، مي‌نشينم آن ميانه، سقف را گذاشته‌ام روي زمين، كنار در، كنار پنجره، و ستون، فاصله‌ام را نگه مي‌دارد، ستون‌هاي انگشت، انگشت‌هايم، ببينيد،‌ ببينيد، مثل دلفين؛
دلفين، از دايره بيرون مي‌آيد، ليز مي‌خورد بالا، انحنايش، مي‌كنم اين‌ها را، مي‌چينم دور مچ، و آسمان سياهش را مي‌اندازد توي چشمم، از در بيا، " براي همين بدم مي‌آيد، بالا كه مي‌آيد، خودم نمي‌آيد، خونم، منزجرم از اين‌ها، از بو... " بوي التهاب زن، بوي مردار عبوس واژن،
م مي‌گويد " قاعده، قاعده‌ست" حق دارد م، " چارچوب مي‌گذارد آدم، لاييك باشد، سكولار باشد، كمونيست باشد، كاتوليك باشد، مسلمان باشد..." مي‌خندي، كدام در؟، مي‌گويد، - دست مي‌شود چنگك، مي‌گيردم، ول نمي‌كند، اگر نبوديد، اگر نبودي، از پنجره مي‌رفتم، سر مي‌خوردم، ك مي‌خواهد بنويسيم، مي‌گويم " براي اين‌كه دو ساعت مي‌خوابم، يك وعده هم زيادم است " دكتر سرش را زير مي‌اندازد به فكر مي‌رود، مي‌پرسد چند سال؟، " شش سال"، حيرت مي‌كند دهان م، چشم‌هاي م، پنجه‌هام لاي سينه‌ات ليز كه مي‌خورد، مي‌سوزد، دست‌هايم را پرت مي‌كنم، هي‌ پرت مي‌كنم، نمي‌رسد به كنده شدن، از مچ، از بند‌هاي انگشت، وصل مي‌كنم اين‌ها، را مي‌برم، ساتوري، " با اين‌ها چه كار كنم؟"، صدا مي‌شكند، چند برابر مي‌شوم توي صدام، سيم مي‌گذارد در فاصله‌ي قلب و گوش، به آوازي مي‌سپارد كه از رگ آزاد مي‌شود، چشم‌ مي‌بندد، نفس مي‌كشم، نفس مي‌كشم و م آزرده مي‌شود، نمي‌تواند اين‌ها را كنار هم بچيند،‌ " مي‌چسبانم‌شان بعدن، به خورد هم مي‌دهم‌شان، احمقانه‌ست" ،
آسمان مي‌رسد تا زانوم، چيزي اندام لزج و بادكنكي‌ي توي سرم را فشار مي‌دهد، تو هم دست‌هايم را نشانه مي‌گيرِي، ك :‌ " ... هزارتو را مي‌بيني؟"، دستم عصاي بورخس مي‌شود، مي‌خواهم بگويم،‌ صدا بالا نمي‌آيد، مي‌چسبد به كف حنجره‌ام، گير مي‌كند به دنباله‌ي كوچك، مي‌داني، توي اتاق كار بورخس، توي كتابخانه‌ي ملي آرژانتين، كپي‌هاي نقاشي‌هاي پيرانه‌سي به ديوار آويخته بوده، كور بوده، نقاشي‌ها را با دست مي‌كشيده مي‌ديده، دست مي‌كشيده، مي‌ديده، دست... مي‌ديده... " با اين‌ها چه كار كنم؟!"، و انگشت‌هام مثل اندامك‌هايي مدام ورجه‌ورجه مي‌كند، خود را مي‌زايد، توي سر تو، به بادكنك نيمه‌جان مغزت، سوزن نمي‌زند، چنگ مي‌زنم، آواز مي‌شود، "اين‌ آوارها، از در بيا"، در كنده‌اي افتاده روي زمين را نشانش مي‌دهم، مي‌گويم "اين چارچوب‌ها روي چيزي سوار مي‌شوند، من از اجرا مي‌ترسم، اين‌ها را كنار هم رسم مي‌كنم، هركدام را، جدا جدا، بسته‌گي دارد به وزن، به وزن هر تكه، روي زمين،‌ همه‌چيز خودش را مي‌اندازد روي اين"، لگد مي‌كوبم، آن‌دو در آينه به هم مي‌رسند، من ايستاده‌ام در ميان، جيوه شده، هر دو طرف، ميانه‌ام آينه‌اي مي‌شود، كه انگشت‌هام را تكثير مي‌كند، به اجزاي صورتم دست مي‌برم، كنده كنده، اگر نبوديد، اگر نبود، ز ديگر گريه ندارد، دستهايم را فراموش مي‌كند، انگشت‌هايم را مي‌گذارد كنار رس، مي‌پيچدشان به انحناي خاك، "من هم از نطفه‌ام، شبيه‌ام به پدرم، به مادرم، همه شبيه‌اند به پدرهايشان، به مادرهايشان،"، دور اتاق مي‌چرخم، زير سقف، زير پاهام، ستاره‌ را به ستاره، وصل مي‌كنم، خط مي‌كشم از پاهام تا پاهاي ستاره،‌ تا از رگ تا رگ ستاره، خط را پيدا مي‌كنم، تو را جاي خودم رها مي‌كنم،‌ به ك مي‌گويم " نه !، زندان مي‌شود ميله‌هاي روي كاغذ، رها نمي‌شود بادكنك، مي‌تركد، پشت ميله،"، فكر مي‌كنم به بازهم ميله، و دستهام از چاك اندامت ليز مي‌خورد، چشم‌هايت را نمي‌بندي، دنبالم مي‌كني، با چشم‌هاي بسته، مثل من كه دست مي‌كشم روي دست‌هاي اشر، دستت دستم را رسم مي‌كند، " روش، سعادت بشر، يك اصل، سعادت بشر، روش، سعادت بشر، سعادت بشر... روش"، م مي‌گويد، پتك مي‌زني، استخوان خورد، " با اين‌ها چه كار كنم؟"، مي‌شوم تو، رنگم، نگاهم، مچاله‌گي‌م، قوس، قوس، ليز مي‌خورم و دست‌هام بالك مي‌شود، صدام صداي پولك، تنم پولك، گم مي‌شود خط، مي‌افتد خط، دنباله ندارد، صاف مي‌شود، امتداد خودش مي‌شود، امتداد دست‌هاي خودش،‌ صاف است، لرز ندارد، به قبل فكر نمي‌كند،‌ رسم طبيعي‌ي خودش مي‌شود،" افسرده‌ نه، - وقتي مي‌دانم، نه؛ - خودكشي، نه – وقتي مي‌خواهم، نه؛ - كم اشتهايي، چرا – بوي عفونت، عفونت"، چهار زاويه‌ مي‌گيرد مي‌بندد دست‌هايشان را، پاهايشان را، و مي‌كشد، مي‌كشد، از اتصال مي‌افتند،‌ از اتصال رها مي‌شوند، اين‌طور اما، مي‌چرخند و بر مي‌گردند توي دهان، از هاي دهان تو رد مي‌شوند، از لاي دهانه‌ي او، بر مي‌گردند توي دهان، مكث، ماسيده، " شش‌هات صداي پرنده‌ را مي‌سوزاند"، مي‌خواهم اين را بگويد، م نگاهش را به روش مي‌دوزد، نمي‌خندد، دكتر سرش را مي‌تكاند از ريه‌هاي من، گوشش را، ك حواسش نيست، به بازوش مي‌زنم، بازوش را فشار مي‌دهم، بازوش را، نمي‌توانم بگويم عام، نمي‌توانم بگويم خاص، آن‌ها فكر مي‌كنند، هركس فكر مي‌كند،‌ تو در سطحي، او در سطح مي‌ماند، به عمق نمي‌رسد،‌ عمق را نگاه من مي‌خواند، نگاه من از عمق، نگاه من از سطح، پس اين‌ها به درد نمي‌خورد،‌ همين مي‌شود سكوت، نشستن آن ميانه،‌ و به هركس گفتن كه از در بيايد، از در كه بيايد عمق دارد،‌ از در نمي‌آيي، از پوسته جدا مي‌شوي، مي‌افتي توي چاله‌اي كه منم، مي‌افتم توي چاه، اين را مي‌شود ادامه داد، ك گوش نمي‌كند، صدايم توي خودم فرو مي‌رود، دست و پايم، انگشت‌هام، انگشت‌هام، و مي‌چسبد به مچ، مي‌شود دلفين، و ادامه‌اش، دام مي‌شود، عجز مي‌شود، هميشه‌ مي‌خواهم بشود ادامه‌ي اين، ادامه‌ي من، من هم ادامه‌ي خودم، پلك‌هام سنگين مي‌شود، فرداش م را مي‌بينم، ديروز دكتر از دست‌هايم بالا رفت، و صداي پاهاي نگاه تو از پوستم.


دفتر سفال
دوازده اسفند هشتاد و پنج




و چهره‌هاي كودكان سالخورده و رنج‌ديده مي‌نمود، گويي هفتاد ساله بودند، و بهار كه آمد ديگر چهره نداشتند. كله‌هايي چون سر پرندگان با منقار، يا چون سر قورباغه – باريك و گشاده‌لب – پيدا كرده بودند، و بعضي هم به ماهي مي‌مانستند، با دهان باز.

- هميشه روان، واسيلي گروسمن -



اي خوبي !
قضاوت خوابها
با تو نبود

قلبت را عتيقه كن
كه رنج من
عتيقه و كهنه‌ست.

- شاهرخ صفايي، 1346-

Monday, February 26, 2007

خودگاهان / یکم

تمام خاطره‌هايم را
گرگي حمل مي‌كند
كه پيرهن صبور يوسف را نمي‌شناسد
گرگي :
تا آنجا
تا اشتباه نفرين يعقوب
كه خصومت معصوم باديه را
در چشم‌هاي مقدر خود كاشت.

- شهرام شاهرختاش -



خودگاهان
يكم.


نمي‌خواستم. تازه آمده‌ام. اين‌ها مي‌آيند. من نمي‌خواهم. هر روز مي‌آيند. مي‌ريزند بيرون. بيرون فرياد، خلاصم نمي‌كند. مرتضي مي‌گويد از چند سال پيش نوشته‌اي مي‌خواند. مي‌آورد برايم، قرار شد. " مي‌گويم بچه‌ات توي بغل من. نمي‌گويي بچه‌ات است، مي‌دانم كه بچه‌ي توست. قدم كوتاه‌تر است، سايه‌ام به سايه‌ات نمي‌رسد. مي‌روي توي زن‌ها. لاي چادرها گم مي‌شوي. مي‌گويم بچه‌ات... بچه‌ات پيشم مي‌ماند." آن طرف‌اش كه به آينه‌ست مرتضي، آن‌طرفش كه پشتش، حرف مي‌زند، من پهلوي چپم، كه مي‌شود پهلوي راستم توي آينه، كه دارم به آن‌چيزهايي كه مرتضي نمي‌گويد، به آن‌ حرف‌هاي مرتضي، از پشت سرش، گوش نمي‌دهم؛ به اين‌ها فكر مي‌كنم، به دستم.
پدر، بيماري‌ست. پدر، فراموشي‌‌ست.
" با سنگ‌ها بازي مي‌كند،‌ مي‌گويد بچه‌هاي من‌اند اين‌ها."، بهار كار خودش را مي‌كند، مي‌آيد، سرد است هنوز، ديشب نبود، تو بودي، بوي‌ تو از كف سنگ تازه‌ي پياده‌رو بود، باد توي گوشت بودي، نرسيدم، هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند، و گرم مي‌شود، باران مي‌آيد وقتي، صداي تو مي‌شود، قدم‌هاي تكراري روي سنگ‌هاي تازه، قدم‌هاي روي يك خط، نبايد بيافتم، نمي‌افتم، از خط، خط را پيدا مي‌كنم، روي تازه‌گي سنگ‌ها خط را بر مي‌دارم، بايد بريزم‌اش توي كاغذ، بفرستم براي اين اسم و آن اسم، نشاني‌ها، به آدم‌هايي كه نمي‌شناسم تبريك، با كارت‌هاي گل، كارت‌هاي ماهي، كارت‌هاي شكوفه‌هاي باران، براي تو اما، شانه‌ي درد، و انگشت‌هاي مچاله،‌
" پنج‌شنبه هاي زمستان سرد است، مرا ياد عروس هم‌سايه مي‌اندازد"، زنجير پهلوي من توي آينه، عكس مي‌گيرم از آينه، از پهلوي راستم كه پهلوي چپم مي‌شود، چه خوب ايستاده‌ام توي اين تاريكي، تاريكي توي اين تاريكي، چشمهات برق ندارند، امتداد دارند، زنجيري، مي‌شود بلند پيشاني‌ي پيشاني‌ام در آينه، مرتضاي توي آينه رو به من نيست، رو به اوست، باد مي‌آيد آن‌وقت، مي‌برد آن‌وقت، موهايم را، سگرمه‌هايم را، و تل‌انباري‌ي تو مي‌ماند روي خط، روي خط تازه، كه برداشته‌ام، براي آن‌ها بايد بنويسم " بهارهاي مرداري"،‌ آن‌ها نمي‌فهمند، براي تو مي‌نويسم، خط‌ ام را بر مي‌دارم، مي‌اندازم روي اسم‌ات، يادم مي‌آيد، اسم‌ات، اسم شده‌اي، تمام مي‌شوي وقتي نام مي‌شوي، تمام مي‌شوم روي خط، امضايش بماند براي پدر، بماند براي سال، تمام سال، همه‌ي اين سال‌ها كه بهار بوي تو را مي‌آورد، بوي تو بر خاك، بوي تو بر خط،‌ مرتضي مي‌گويد نوشته‌هاي سرگيجه، فكر مي‌كنم به شيدايي،‌ به لول،
مي‌گويم هر روز تازه‌ام، موهاي تازه، پيراهن و شلوار تازه، بدم مي‌آيد از تكرار اين‌ رنگ‌ها، اگر مي‌توانستم دور مي‌انداختم اين لباس‌ها را هر روز، هر روز، روحيه‌ام عوض مي‌شود، نمي‌شود،
به تو فكر نمي‌كنم، به خودم فكر مي‌كنم، دست به موهام مي‌برم، كاش هميشه همين‌طور بماند، مي‌دانم، نمي‌ماند، نمي‌خواهم بماند،‌ نمي‌خواهم بماني، نمي‌خواهم بمانيم، برويم، به مرتضي گفتم، بلند مي‌شويم، سيگار به لب، لي‌لي بازي مي‌كنم روي خط، كنار جوي، درخت‌هاي بلند، بالاخره اين نرده‌ها را برداشته‌اند از اين كنار،‌ كناره‌ها، چشم مي‌اندازم، توي گودي، روي لبه، روي خط، درخت درخت، سبز سبز، اين‌همه، از تو بدم مي‌آيد، از همه‌ي توها، كه اين گودي را مي‌بينيد و مي‌گذريد، هر روز از همين كناره، مي‌افتي، مي‌آيم، هولت مي‌دهم، آن ته يك درخت توست، يك درخت هم توست، از هر سرو، از هر چنار، از هر كاج، يكي ساقه‌ي توست، يكي برگ‌هاي توست، يكي تنهايي‌ت،
از سبيل بدشان مي‌آيد، نمي‌فهمند ديگر، فكر مي‌كنند هر روز توجه تازه‌اي مي‌خواهم، نمي‌خواهم، نمي‌فهمند ديگر، به مرتضي گفتم دهه‌ي بيست، مي‌گويم مي‌خواهم بروم،‌ براي من اين چهره‌ي شهر است شصت سال پيش، دستم روي لبهام، موهاي روي لب، سبز، شهري كه خلوت باشد، خبر از جنگ نداشته باشد،‌ هنوز جنازه جمع مي‌كنند توي اروپا، جمع كنند، دست به سبيلم مي‌كشم، به جان هم افتاده‌اند، بيافتند، به هيچ‌جام بند نيست، متحدم، با هركه باشد، مرا از اين‌ شهر نبرند،‌ نمي‌برند،‌ شصت سال طول مي‌كشد، پس‌ام مي‌اندازد، سبيل‌ام مال خودم،‌ مال شما نيست،‌ خط است، خطي كه به كاغذ مي‌افتد، مي‌ماند،‌ مي‌خنديم، با هم، و پيريم، با هم، و مي‌ميريم‌، با هم، اين را به خط مي‌گويم،‌ محمدرضا مي‌گفت آدم پير كه مي‌شود مي‌ميرد،‌
- بعد چه مي‌شود؟
مي‌گويم نمي‌دانم، مي‌داني؟
مي‌داند، نمي‌داند، خدا مي‌داند، مي‌گويد، سرگيجه مي‌گيرم، نمي‌توانم پيش بچه سيگار بگيرم، مي‌گويم چه مي‌شود؟، مي‌گويد دوباره مي‌آيد دنيا آدم، يك‌جاي ديگر شايد؛ گيج نگاهش مي‌كنم، انگار فهميده نفهمده‌ام، مي‌گويد مثلن مي‌ميري اين‌جا، دوباره توي ايتاليا دنيا مي‌آيي، آن‌وقت با زبان ايتاليايي حرف مي‌زني!، ‌چه مي‌گويد اين بچه،
- كي بهت اين چيزا رو گفته؟ تو مهدكودك؟
مي‌خندد بچه، مي‌گويد نه، مي‌گويد خودم فكر كردم، مي‌گويد خدا مي‌داند؛ دردم مي‌گيرد،‌ به آينه نگاه مي‌كنم، پهلوي چپم كه شده راست،‌ بغض چشم چپم كه آمده راست، مرتضي مي‌گويد " برادر زاده‌ام اشاره مي‌كند بالا، مي‌گويم چه؟ مي‌گويد آن بالا، مي‌پرسم چه، مي‌گويد هوا هست؟ - نيست؛ پس خدا چطور نفس مي‌كشد، چطور زنده مي‌ماند!‌"،
ببردم شصت سال، هفتاد سال، جاي پدربزرگ كه راننده‌ي آمبولانس شده بود توي شمال، توي جنوب، متفقين كه آمده‌اند، ‌روس‌ها كه آمده‌اند، توي جنگ، جنگ، جنگ، توي قحطي، قحطي، قحطي،
- خدا كجاست؟
توي سنگ، توي گچ، توي سينه،‌ توي دست، توي من كه فكر مي‌كنم، خدا فكر مي‌كند، بچه مي‌گويد، محمدرضا مي‌گويد؛ گچ، گچ، از كجا آمدي توي گچ توي خيال اين بچه، فكر مي‌كنم، به برادرزاده اش، مرتضي :" مي‌گويم خدا را نقاشي كن، سه روز است دارد دايره مي‌كشد،‌ دايره مي‌كشد، دايره مي‌كشد،" و من توي دايره‌هاي كنار خيابان خيال انگشتم را مي‌خوابانم، توي دايره‌هاي چشم، توي دايره‌هاي دهن، دايره‌هاي زخم، دايره‌، دايره، دايره‌هايي كه توي سرم باز مي‌شود، مي‌افتد توي خط، رها مي‌شود توي خط، و من بي‌نگاه، پاهام مي‌لرزد كه از خط نيافتم از كناره،‌ توي گودال، مي‌نويسم بهارهاي پرستوهاي خشك افتاده از سيم‌هاي لخت خيابان، نمي‌فهمي، نمي‌تواني بفهمي، نمي‌خواني، نمي‌تواني بخواني، نمي‌فرستم،‌ براي آن‌ها مي‌فرستم، كارت‌ها را،‌ تبريك‌ها را، سال كه تبريك ندارد، مي‌نويسم، براي اين‌كه به يادت بيايم، به يادم بيايي، و باران مي‌شود تند، جوهر مي‌برد، خط را مي‌برد، دستم غرق مي‌شود، مرتضي را نگاه مي‌كنم، مي‌بينم و نمي‌بيني، از ساقه‌هات، از ريشه‌هات، از برگ‌هات، گذشته، نگذشته، افتاده‌ام، دراز، روي خط، كه ريخته‌ام به كاغذ، باد كاغذ مچاله را بر مي‌دارد، پروازش مي‌شود خط، خطي.



دفتر سفال
هفت اسفند هشتاد و پنج







اتاق را قفل مي‌كنم و مي‌روم، پنجره را باز، و مي‌روم،

Sunday, February 25, 2007

در ستم‌سرایش موازی / دفتر سفال

در‌ستم‌سرايش‌ موازي، مخاطب
به شكار و انهناي جگر



" آرام تر – آرام تر –
سقوط سیاره ای
در رگانم می ترکد "




تا مزرعه ام از شهاب آرزوت
بسوزد

تا
تو را بردارم و
در کوچه‌باغی که از هلال ماه افتاده‌ست ،
روشن ِ انگشتهات باشم
آن نیمه‌ای که تاریکم

تا
دوباره از رودخانه‌ای که در تو ریخت
برخیزم ،
آسمان از کنار گذری دارد
پنجه‌های برگ، صورت گوشتم را
تا نارنج‌های تبرک بازوت
رسم ِ رنج می‌کند

تا
سپارش گونه‌هات
در تنگ این گور
صدای رطوبت را
به خواب درخت موازی برساند،
عمق عقیم این رود
نشانه‌های سنگ بزاید

تا
کنار،
کوره‌ای
در خشونت خطوط این دست -
که به بیراهه می‌رود،
باشد ؛
کناره نگاهش را
به عطوفت لحظه‌های رفتن می‌دوزد ،
کنار بال تو

تا
افتادن موج به شن
ضرباهنگ تند آوندی باشد
از درخت ِ در شیارهای روییده ،
ساعت
به اندازه‌ی آونگ
تاخیر دارد
در شریان سبز عمود

تا
اندازه‌های دانه‌های شن
بر جلای پوست
پلنگ‌آویزی از ماه
بنشاند -
برّای دندان‌هاش
بر چاله‌های زخم درخت
خون تازه‌ی دارکوب
بر خطوط شن

تا
جادوی ماه
به پاهای درخت بپیچد ،
چشم‌های کناره
از پرواز ریشه‌هاش
کور می‌شود

تا
ماه از تماشای تمنای آتش
کامل شود،
درخت
از لا به لای کوچه
سر می‌خورد ،
موج
در آویختن آسمان ِ پلنگ
می‌افتد
خطوط شن

تا
عقربِ پوستین‌اش را
بیاندازد ماه ،
بیا
که کوچه
باغ ِ انتظاری دارد






ماهي دستهات در امتداد ديوار زنداني‌ست، پستانهات شبكه‌هاي ديوار، باز مي‌شود به آن سويي كه منم در ايستادنم به آسمان، چشمهايم از راهي به ماه باز مي‌شود كه ديوار امتداد دستهات را توي آينده گم مي‌كند. مي‌خوانم در بالا رفتن چشم از اتفاق تنت خوشه‌هاي ستاره بر رسم ديوار، گره‌هايي مي‌اندازند كه سبك مي‌كنم چشم، مي‌خواني در بازوم قدرت تسليم. شيهه‌ي سم بر گلي از سرخي‌ي گونه، پرتاب مي‌شود، خاكستر از گونه‌هات مي‌ريزد و ماهي در جنبيدن لب مي‌سوزد.





كوبه‌ي در را به چنگ مي‌گيرد، مي‌فشارد كاغذ، مچاله، صداي سوختن آب مي‌آيد، كنارِ رفتن همه‌چيز گنگ است، تو را به خالي‌هاي ديوار مي‌سپارد، ردي از پنجه‌هاش بر كوبه‌ي در مي‌ماند و به كوبه مي‌رسي، دست مي‌بري و مي‌كوبي، مي‌كوبي و صدايش در آن حجم چند برابر مي‌شود، پژواك دارد اين در، بر مي‌گردي، روي آسمان مي‌ايستي، مي‌آيد، كوبه را از سويي كه اوست، بر مي‌كوبد، انتظار باز شدن، گلوله‌اي در بال و رد خون ريخته را پي مي‌جويد، مي‌گيرد مي‌رسي به در، كوبه‌اي خوني، دست مي‌بري، خون را كه انگشت اشاره‌ات را به كوبه مي‌چسباند،‌ دستانت كوبه مي‌شود.


باز نمي‌شود، در بازگشت، راه آمده نيامده، لكنت دارد، جايي براي رفتن را رسم مي‌كند، تاريك مي‌شود، كسي مي‌آيد، مي‌گويد اين‌جا چه مي‌كني، فرار مي‌كند، از دست آن‌ها، به پل مي‌رسي، دستت را دراز مي‌كني به پايين، ارتفاع گيج، با زبان ميله مي‌ليسي، آن‌ها مي‌گويند مي‌خندند، باد تند لبانت را چرب مي‌كند، كسي از پشت مي‌آيد، از كوبه، مي‌افتد و چشم مي‌شود، گرماي دستهاش در امتداد ستون فقرات و گردن به ميله مي‌رسد، پنجه‌اي كه مي‌افتد موج مي‌شود در باد، مي‌شود دوران، و در تاريكي‌ي سبز، كمي آن‌طرف، مجبور مي‌شود بچرخد، از پهلو، و نگاهت مي‌افتد به كوبه، مي‌خواني به جاي كوبه، كلمه، دنباله مي‌اندازد، رد بر حنجره، سبز مي‌شود گيسوي بر گلو؛ آسمان نزديك مي‌شود، بارش را روي سرت مي‌اندازد، سنگين مي‌شوي از ابر، توي دماغ و گيج‌گاه، توي راه.


گفتن. به كسي گفتن. از كسي به خودش گفتن. او را در خودش گفتن. گفتن خودت در او. او را رساندن به خود. رساندن گفتن به خود او. به خود او گفتن را رساندن. رساندن به او خود را گفتن. خود را به گفتن سپردن.



پيچيده‌اي در شال، آبي، ذوب، كنده شدن لب، پيش‌تر مي‌روي. سبزي‌هاي كنار آب، سبزي‌هاي كنار جوي، سبز ِ خاكستري‌ي كناره‌ها، دستت بر دهانه‌ي شال، بر دهان، فشردن سخت، سرفه‌ي سخت، خلط سخت، سبز، كناره‌هاي سبزخاكستري‌ي سخت، افتادن بر زانو، سرفه، سرفه، نمي‌آيد چيزي، نمي‌خواهد بيايد، حرام مي‌شود سرفه. پايين پله‌ها، گره شال، خواستن افتادن، خواستن نگاه، خواستن نفرت، سرفه. سرفه. آواز‌هاي سرفه.
رد پاشنه بر ماسه، مي‌رود تا آب، ليز مي‌خورد بر سنگ، از شتاب ماهي، گنگ مي‌شود در انحناي موج، ترس دارد موج، ترس دارد ماهي، ترس دارد باز و بسته شدن لب، براي ماهي شدن، پولك بر تن كشيدن، بوي تند برداشتن، چشم خيره داشتن، بالك‌هاي مرده، امتداد دستهاي روي ديوار، چشم‌هاي به بي‌كجا، از يك ژست، از يك مدل، دگمه‌هاي پستان در صورت آدم باز مي‌شود و پيه بدبوي تن تو را به مرگ راضي مي‌كند، به افتادن در آب، ماهي‌هاي آمده در سطح، تبله كرده، بوي‌ناك.




از كاسه‌اي كه روي ميز رهاست، برگي شناور، بيرون مي‌آيد، تماشايش مي‌كنم و به پرواز در مي‌آيد، آب از برگ مي‌چكد، و تا صورت من، كاسه را بر مي‌دارم و به سمت ديوار پرتابش مي‌كنم، نقش برگ برجسته بر ديوار، نقش بازوهاي امتداد تو در رگه‌هاي گچ ترك خورده، تا پنجره، و پنجه‌هات، اطراف پنجره، خطوط كف دستت، طاق را در هم مي‌فشارد و تا پنجره‌هاي بعدي،‌ زنجيره‌ي ديواري كه خطوط برجسته‌ي تن برگ، در هر برشش، خوشه خوشه مي‌شود، چشم را در مي‌آورد. نوازش برگ، بوييدن‌اش، و كندن و مچاله كردن‌اش، خونم را به جوشش، خونم را به ريختن، و ايستادن بر لبه‌هاي ديوار، بريدن رگ، و پاشيدن كاسه به برگ، خراش ديوار، بريدن گونه‌هاي برگ. سقوط. سقوط. سقوط. كاسه. برگ. ديوار.



اي راه ! تاول‌هاي استخوان در گنگي وزنم. خشمي باكره در چشمهام رگ. چندش لاشه‌ي پرستو به پوستم. آهك مي‌شوم و صدا لغزش برمي‌دارد. بازوهات هيمه‌ي خشم و آتش.
اي راه !
دانه‌هاي كبود رفتار منجمدم
چراغ‌هات از سوي نقاره مي‌كشندم. آواز ني‌لبك در كمرم. چاهي نشانه رفته‌اي. التماس سنگ زير پام قدم كند مي‌كند و ارتعاش گياه به پاهام مي‌پيچد. گم مي‌شوم در شتاب آبستن. زبان لمس تنت به هجي‌ي بردنت نمي‌رسد. پاييزها در كلاف سرگردان، كلوخ‌هاي ملتهب و سرد را به تشنگي‌ي مضطربم دوخته.
در انتهاي شيشه اي راه
ماهي‌ي زنداني‌ست
صدايم گريه مي‌اندازد
خش خ‌ش‌ش‌ش ت‌ت
خش‌خ‌خ‌ت‌‌ت‌خ خش و‌و‌و
خ‌ت‌‌وش خ‌‌ت‌خ‌خ ن‌ن‌ن
خ‌خ‌خ‌‌ن‌ن‌ن‌خ‌خ‌ش‌ش‌‌ت‌ش‌ش‌خ‌و‌و‌خ‌خ‌ش‌ش
اي راه



در‌ستم‌سرايش‌ موازي، مخاطب - به شكار و انهناي جگر
دفتر سفال
ششم اسفند هشتاد و پنج






من از چه مي‌ترسم؟ خودم؟ كس ديگري نيست.
ريچارد، ريچارد را دوست دارد؛ يعني من، من هستم.
آيا در اين‌جا قاتلي هست؟ نه – بله؛ من هستم
پس بگريز. چه، از خودم؟ به كدام دليل –
نكند انتقام بگيرم. چه، خود از خودم؛
افسوس، من خود را دوست دارم. چرا؟
از براي خوبي‌هايي كه در حق خود كرده‌ام؟
آه نه، صد افسوس كه از خود بي‌زارم
براي اعمال نفرت‌انگيزي كه مرتكب شده‌ام
من تبه‌كارم، اما دروغ مي‌گويم، نيستم .

ريچارد سوم – شكسپير

Saturday, February 17, 2007

پراشه پاشه دو / دامان زجر - جام راز


كياي عزيز


حال آشوبم از شعر، عمقي كه فرو مي‌رود، مويرگ‌ها و پاره‌رگ‌ها را، از او كه مي‌خواهد بميرد، كه من نيستم، با اين همه زخم براي... عفونتي كه بال سترون‌اش را هي مي‌گستراند، از خراش صورت من، به سينه‌ي او، از خشونت صداي من، به چشم‌هاي سياه او. حسادت دارد اين تمناي انتظارش، و خنده‌اش، ساحت تماشا، دردش بيشتر، عمق‌اش بيشتر؛ شدن آن‌طور كه تسليم باشد، تقلا نباشد، نه چنان دست و پايي كه ما مي‌زنيم تا مرگ آورد باشيم، و نيستيم، دست و پايي كه بيشتر پس‌اش مي‌زند، نمي‌خواند، دور مي‌كند، نمي‌توانم حالم را بريزم، عق مي‌زنم و نمي‌آيد، چشم مي‌بندم و خواب آور نمي‌شود، گيج مي‌روم، سر مي‌خورم، مي‌افتم توي چاهي كه هرچه عق مي‌زنم، نمي‌آيد، او مي‌آيد، با چشم‌هايش، با انتظارش، و رگ‌ها... رگها و پي‌هايي كه از تنش توي تنم، مي‌رود، بالا و پايين، بيشتر توتر،‌ عمق سياهي كه به گور مي‌رساند، مي‌بلعد، حال آشوبم از اين همه اسم، اين آدم‌هايي كه خودشان را چال كرده‌اند، مي‌كشم‌شان بيرون، از جايي كه نيستند، من مي‌سازم، نگاه من، انگشتهاي من و آن‌كه مي‌گفت راه مي‌رود و دستهايش را به هم مي‌سايد و جاي سيگار روي لبهاش سوراخ شده، مانده، كه از سرطان لب بميرد، و من كه او را مي‌گذارم جاي ديگري و ديگري را مي‌گذارم جاي آن ديگري و همين‌طور ادامه‌اش مي‌دهم، مي‌رسم، اين‌جا كه مي‌رسم، چشم‌هاي او و خنده‌اش، رگهايي كه دارد، تو مي‌رود و جسد كه گوشت مي‌اندازد، از ديدن سياهي كه احاطه‌اش كرده، مي‌لرزم، چرا كه نه من، او؟ و بيشتر به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه چرا نرسيدم به آن سياهي، تا حالا انتظار سياه بزرگ بكشم براي آمدن‌اش، نه رفتن‌اش، لحظه‌هايي كه دست مي‌توانستم از ارتكاب به خود ببرم، و هراس، هراس‌هاي هميشه، نه از آن‌چه من، از آن‌چه او، و حالا من، و او با عفونتي كه بيشتر در روح من مي‌گسترد، بيشتر در خيال چشمهاي او در من و بيشتر از سياهي‌ي تلخ احاطه‌اي كه از آن او مي‌شود و من را به نظاره مي‌خواند. ايستاده‌ام و به خالي نگاه مي‌كنم. ايستاده‌ام و به سنگ. پنجه‌هايم را به ديوار مي‌اندازم كه از عرض مي‌رود، و مي‌رود با انگشت‌هام، با ناخن‌هام، خوني كه دور ناخن‌هام، حلقه مي‌اندازد ايستاده‌ام و چشمهاش روي سنگ، به حالت اضطرار چشم‌هام و خطوط چهره‌ام، پوزخند مي‌‍زند. ايستاده‌ام و چشمهايي‌ش كه در جمجمه‌ي خالي، كرم مي‌افتد و مي‌بلعد و به خاطر مي‌آورم، آن خواست هميشه‌ي مرگش را تا غرقم كند و مي‌بينم‌ام ايستاده با چهره‌اي خالي، به سنگ، آن‌قدر غرق مي‌شوم كه او نمي‌شوم.كياي عزيز جان‌آشوبم از اين حال، كه جانم به خوره افتاده، خودش را مي‌كاهد و در اين كاهيدن، فزاينده‌گي‌اي هم هست از خود ارتكابي و اين لذت، دردش بيشتر چيزي كه تندتر در خيال من مي‌دود، كندكند، او را پر مي‌كند و با هر كندي كه مي‌رود، از خيال من تندتر مي‌شود، خيالم آوازي دارد كه جسد را پر مي‌كند، و همه‌ي اين‌ها را مي‌گذارم به واژه، واژگاني كه در بيرون تجسدش مي‌شود پيش‌روي‌ي عفونتي كه پوستش را باد مي‌كند، زردش مي‌كند، از راه مي‌اندازدش، صدايش را بخيه مي‌‍زند، و خنده‌اش بر قاب چشمهاي من سنجاق مي‌شود، از صداي تركيدن پوست پر/ كر مي‌شوم و ناگهان پوست‌ش ور مي‌آيد، مي‌تركد و دستهاش خطوط كف را به دستهاي من هبه مي‌كنند. صدايش توي قاچ خوردن لبهاش مي‌ريزد و مي‌برد به رگ، از دهان من، مي‌ريزد بيرون و روي سنگ آواز خيالم جسد مي‌شود و روي ديوار دراز مي‌كشد و نمي‌افتد، دست مي‌برم به بازوهام و بازوش كنده مي‌شود، و موهاش، آرام‌آرام، تندتر از خيال من، مي‌ماند بر استخوان جمجمه، پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر، خط‌هاش روي تن من، مي‌ماند و جمجمه پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر... دل‌آشوبم از شعر كه تمام اين‌ها را مي‌داند و به يادم مي‌آورد، آواز خيال‌ام را مي‌خواند و سردتر، پيشاني‌ي بلندش، جمجمه‌ها و حنجره‌هايي را به هم دوخته كه بعد ازين چگونه بخندم كه خنده‌هام خواستم را از عفونتي كه پيش مي‌رود، پوشيده نگه دارد

كياي عزيز










كنش : حد انتزاع مانيفست درون‌گرد
فروگشا : پدركشي در چهار جهت
واكنش : پريدن در قاب، كمانه و كران – پراشه‌پاشه دو


بيست‌وهشتم بهمن هشتاد و پنج

Sunday, February 11, 2007

قوس هفتم : نخاع / دفتر سفال

دانش بیابان را
تنها مجنون می داند

و در خط منحنی‌ی بیابان
لیلی را دیدم
که آهو از چشمش
آب می نوشید

انگشت بر گونه‌ی آفتاب می گذارم
لیلا
گونه هات ییلاق آهوست
و مجنون زانو زده در آسمان
صدای آسمان بود
یا برق چشم های تو که از شراب گذشت؟
و حفره های دل من پر ستاره شد

و من قدم مبارک آب را می بوسم
تا طراوت زلف هایت که فرو می افتد
از ستاره
شمیم ابریشمی ی مرا به رنگ عشق مبتلا کند

می دانی؟

هزار سال از سم آهو بر آب می پاشد، گذشته است
و من هنوز
از نرگس چشم هایت
با علف
سخن از
آهو می گویم

- رضا صالح آبادی -


ندیدی ای دوست، کسی که بر ارادت اوست، خلاف فرمان او کند، در موافقت ارادت او.
چه می شنوی؟
ابلیس بر ارادت خدا آگهی داشت کو نمی خواهد کابلیس سجود کند، چون گفت : " اسجدوا لادم"؛ آن محکی بود تا خود کیست که به فرمان او سجود غیری کند! همه سجده آوردند الا معلم فریشتگان. لابل چنین بود، استاد از شاگرد پخته تر باید که بود.
فراق معشوق اختیار کرده بر سجود غیری؛ زهی کمال عشق، " ما زاغ البصر و ما طغی" ( س نجم، هفده)

- نامه‌های عین‌القضات -


بگذارید توده ها آثار پندآموز بخوانند، اما، محض رضای خدا مگذارید شعرمان را نابود کنند. شما، ای شاعران! همیشه خودستا بوده اید: اکنون از خودستایی فراتر بروید، تحقیرشان کنید!

- استفان مالارمه -


غیاب کتاب : زوال یابی ی پیشاپیش کتاب، بازی مخالفانه اش در جریان فضایی که در آن به نگاشت می آید، مردن پیشینی ی کتاب. نوشتن، رابطه ی هر کتاب با دیگرش، با آنچه در کتاب ایجابی نوشتاری ست فراتر از سخن، فراتر از زبان. نوشتن بر لبه ی کتاب، در بیرون کتاب.
نوشته ی خارج از زبان، نوشته به تعبیری که در آغاز زبانی ست که هرگونه شیئی زبانی – حاضر، غایب – را غیر ممکن می کند. این طور نوشته هیچ گاه نوشته ی بشر نیست، پس نوشته ی خدا هم نیست، در نهایت نوشته ی آن دیگری ست: نوشته ی خود ِ مردن.

- غیاب کتاب، موریس بلانشو -





قوس هفتم – نخاع


توی اتاق ن، صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود شیب از چشمهات بالا، سقف. زاویه های تاریک، جنگل زنبورهای کور که از بوی دهان ن شهد می گیرند، زیر تور موم سیاه که بر صورتش بافته، صدای حروف می ریزد چسبیدن بالهای شیب، و توی تاریکی ی کنجه ها گم می شود.
توی اتاق، ن دراز کشیده با توری موم سیاه – روشن بر تمامی ی انحناهای تورم، جز کرانه ها، کرانه هایی که در شیب می افتد، و محافظان زنبورهای کور، که از صدای کلیدهای حروف از بازوت می روند، از انگشتهای لزج موم، بالا، سقف. و نور جریان میانه ی اتاق، هاله ای از بنفش و آمونیاک، صدای به هم خوردن کلیدهای حروف از زاویه های تاریک، برمی خیزد که زنبور، از دهان شهد، ن با چشمهایی گودی ها توی تخلخل تور موم، سیاه.
توی اتاق ن افتاده ای، دستهایت را به زیر دامن سرانده ای، چشمهای ن از نور خالی، تورم لزجی از پنجه ت می رود، صدای چکاندن کلیدهای حروف، بلند می شود، بالا؛ سپاهی ی انبوهی هجوم می آورد، دست بر صورت می گذاری، صدای حروف به دهانت نزدیک می شود، جایی از تورم ن را فشار می دهی، چیزی کنده توی دستت می ماند، نگاهت را به چهره ی ن می بری، صدای تجمع چکاندن کلیدهای حروف با هاله ای سیاه از دهان ن، می رود، دستت را از دامن سیاه لزج، بیرون بیاوری، نمی توانی، بالا، سقف، گوشت کنده ی ن لای انگشتهایت را می فشاری، صدای به هم خوردن بال حروف، از هاله ای از دهان ن، می آید بالا، تور از صورت ن کنار می زند، چشمهای خالی ی موم گرفته، لبهای خالی ی موم، از بازوت می رود، توی اتاق ن، بالا.

توی اتاق می نشینی؛ پشت میز، صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود، ن می آید تو، بالا، از شیب، سقف، می افتد، نگاهش صدای انگشتهات را می گیرد، می رسد به تخت، می افتد، گوشه های اتاق سیاه، نمی شنوی، می بینی اش، می آید روی دهان ن، شیب، از دهانش می مکد، بر می گردد، سقف، صدای به هم خوردن حروف از بازوت تا پهلوها، از پهلوها تا حفره ی شکم، پیش می آید، دستهای ن به شیب می بندد، زخمی از گوشه ای تاریک پر می گیرد، به سمت ن، روی لبهاش می نشیند، صدای حروف بر اجزای ن حک می شود، زخم از نزدیک می آید، آن چه آوردنی ست از کنجه های اتاق، صداهاست، بر خطوط انزوای افتادن ن روی تخت و دودی که از دهانت، زخم های روی خطوط را به هم می رساند، صداها متراکم می شوند و پر می گیرند از شیب تاریک زوایای اتاق به سمت دهانی که از بازوت بالا می رود، سر می خورد صدای چکیدن حرف روی انحنای ن، علامت فریاد از بازوت می رود، صدای حروف فریاد، بالا. گله های زخم از چهار کنج بر می خیزند، توری سیاه، روی صدای چکاندن کلیدها، بر صورت ن، می نشیند، هجاهای چهره، کنده می شوند و از بازوت بالا، و در خال سیاه کتف، می روند، نطفه می بندد، نقطه هایی از چند حرکت بازو روی هیجان زخم.
توی اتاق می ایستی، ن روی شیب، آویزان، سقف از صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود، تا تکه تکه های اجزای ن، در چهار گوشه ی تاریک اتاق، که بر می خیزد، پر می گیرد و از شیب می آید توی حروف مقطعی که از انگشتهات می چکد، کبره می بندد سیاه، روی پوست ن، بالا. موم لزج و خیس از دهان زخم زنبورهایی که از چهار کندوی اتاق، اجزای ن را می آورند تا تجمع دهان توی شیب، سقف روی صدای کلید انگشتهات پایین، و پنجه هات بدهکار، خطوطی از انحناهای روی تجمع پوسته های موم، خش که می افتد از دهان موم، نیست، اتاق برخورد صداهایی ست که از چکاندن کلید حروف، تکه تکه های حرکت موم اجزای آویزان ن را، در چهار کنج، ن هایی زیر توری های سیاه صورت، با زخم های دهانه دهانه می آورد؛ که هر دهانه، کندوی زنبورهای کوری ست که به سمت صدا خیزشان، شهدی ست از موم زخم های ن، از بازوت می رود، توی اتاق ن، بالا، شیب.

توی اتاق، برشهایی از ن، تکه تکه، بر شیب، جا به جا، پاشیده، سر می خورد، تا در صدای ترک خوردن کلیدهای حروف به هم می رسند و کش می آیند و از کانون این صداها، می پراکنند به گوشه های اتاق، تاریک که اندام تلاشی ی ن، را موم آورد تا جسمی ی برهنه ی زیر توری ی موم گرفته ی روی مرکز صداهای چکاندن، دراز افتاده، برسانند زنبورهای کور برای رساندن بند آوردن زخم های ن با بالهای تور سیاه، از بازوت.

توی اتاق ن روی هیجان صداهای حروف، شیب، دراز، بالهای سیاه زنبور، شرابه های زخم ن را به اندازه ی صدا صداهای کلید هر حرف، قطعه قطعه می آورد تا دهان که می رود از بازوت، انحنای گوشت لزج بلع، بالا، توری ی سیاه از صورتت بر می دارد، اجزا مومین ن از صدای قطع هر حرف، از بازوت، بر شیب سنجاق می شود، ن در انحنای هاله ی بنفش، تجزیه ات در صداهای چکاندن کلیدهای حروف را با زایده های اندام مومین اش می بلعد؛ و چهار گوشه ی تاریک اتاق، آبستن کندوهای زهر زنبورهای زخم ن، می رود از بازوت، تا دهان، بالا.


بیست و دوم بهمن هشتاد و پنج
دفتر سفال


( ای خر، ای خر! ای سگ، ای سگ! ای تندیس! از ظاهر من خبر نتوانی داد، از باطن من چگونه خبر دهی؟ - مقالات شمس )

Tuesday, February 6, 2007

نیم‌قوس لاس / دفتر سفال

شب از ستاره بیرون آمد و به باد تکیه داد
شب در سایه توقف کرد و سایه‌ها را برید
و ما در تصویرمان لبریز شدیم

از آغاز پله
نورها
برگ ریزان باد را اطلاع می دهند
من از باد باز می‌گردم و خورشید را از تصویرم پاک می‌کنم
باد نورها را می‌گیرد و در شاخه‌های درختی که پاسدار دیوار است می‌افشاند
من از حباب خورشید بیرون آمده‌ام
دوار هوا در بخاری، شعله ها را از برودت می‌رهاند
رهایی من از ساحل شروع می‌شود که باد در اندامش ذخیره است
خورشید در ساحل ادامه دارد
و ساحل از ستارگان می پرهیزد
مقابل سر سام تنهایی
روز از دریا بازگشته است ما را به خورشید جوانه می زند
می‌توانیم از تمتع خورشید بازگردیم و چراغی را پاسدار لحظاتمان کنیم
ما از دریای خاطره بیرون می رویم و خیالمان با صدف ها آغشته می شود
این چراغ است که شب را در چشم هامان می‌پاشد

- به یاد بعد از ظهرهای آفتاب، هوتن نجات -



نیم قوس لاس


پیش آمد یک. از وقتی یکبار توی وان حمام شاشیدم، حالا همیشه وقتی وان را از آب می کنم و دراز می کشم، شروع می کند به زرد شدن، انگار تنها آب معنایم را می فهمد.

پیش آمد دو. آن داستان "چشم" ِ باتای را به یاد دارید توی ادبیات کثیف؟، احساس می کنم قرار است فیلمی از آن ساخته شود و نقش اولش را به من بدهند.

پیش آمد سه. پدرم را که می دیدم، موهاش سفید نمی شود هیچ وقت، با خودم می گفتم باید توی بیست و هفت ساله گی حداقل، موهایم جوگندمی بشود. گاهی یک تار موی سفید چنان لذتی به جانم می انداخت که می کندم اش تا دوتایی اش بیرون بیاید، حالا از مکاشفه ی عظیمی می آیم، که در دو طرف پیشانی ام دو تار موی سفید سبز شده به قرینه؛ اعجاب پیدا کردن این ها لای این همه مو که بماند، حیرتم از این قرینه گی ست.

پیش آمد چهار. از علی که پرسیدند پیش از آدم چه بوده، گفت آدم و پرسیدند پیش از آن چه بوده، باز هم آدم و هرچه پرسیدند همین را گفت. محمد هم ( به گمانم به نقل از ابن عباس، اگر اشتباه نکنم ) می گفت هر آیه هفت بطن دارد و هر بطن هفتاد بطن و هر بطن آن هفتاد بطن و هر بطن آن هفتاد بطن، نمی دانم چند – مضربی - هفت دیگر بطن... و همینطور بطن بگیرید از ریشه ی هفت از یک آیه زیر رادیکال. تورات هم آفرینش را در هفت روز می گوید مثل قرآن !، عرفان یهود هم با هفت سفیروت انسان را می رساند به عرش، شبیه هفت شهر عطار خودمان؛ همین است که هفته می گذارد برای دور زدن. شیطان هم که گویا فرشته بوده زمانی به نقل یهود، و در وادی ی فرشتگان بوده اما جن به نقل اسلام، عددی از مضارب هفت داشته تا پیش از سجده نکردن اش بر آدم، در پرستش. توی خواب عزیز مصر هم هفت سال پری ست و هفت سال خشکی از آن هفت گاو فلان و آن هفت گاو دیگر. مواقع اقامه ی نماز هفت گانه ست در اسلام ( صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشا، شب و پیش از طلوع یا وتر ) و هفت عضو در نماز بر زمین رسانده می شود در اسلام ( پیشانی، دوکف دست، دو زانو، و دو نوک انگشت شست پا ). از این هفت های دینی که بگذریم، هفت های اسطوره ای هم هستند که مثلن در فرهنگ یونانی فیلولائوس عدد هفت را به آتنه ی باکره تشبیه می کند زیراکه عدد هفت فرمانروا و آموزگار همه ست، خداست، یکتایی ست که همیشه وجود داشته و در سکون است، خودش فقط به خودش ماننده است و از دیگران متفاوت و متمایز است – به نقل از کاسیرر، فلسفه ی صورتهای سمبلیک – و توی جاهای دیگر، فرهنگهای غیر سامی، غیر آشوری – بابلی، اسطوره های خاوری، اینکایی و... کمانهای هفت رنگین و عجایب هفت گانه و... و از همه ی این ها که بگذریم هفت سوراخی ست که بر تن آدمی.
حالا حال آدم که از این هفت به هم می خورد، هیچ؛ همه ی این ها هم مصیبتی می شود برای این قوس هفتم، که هم باید برود بالا، هم بیاندازد پایین، یعنی نرسد، برسد و نرسد، هم صعودش داشته باشد و هم سقوط. ترجیح می دهم ننویسم، ببینی که ویتگنشتاین هم هفت گزاره می آورد تا رسیدن به سکوت تراکتاتوس. یک جور القای خودزنی دارد، انگار بیافتی توی خلسه بعدش، خلسه ی افتادن، خلسه ی انزال، برای همین قرص می اندازی بالا که کش بیاید، نه که آن لحظه کش بیاید، آن رسیده گی کش آورد باشد، دیر آورد باشد، نرسی به ته خط، به نقطه، بگذاری اش زیر رادیکال، ببری اش توی حد، لگاریتمی اش بخواهی که نرسد، نیاید و در فاصله ای بماند، دل می خواهد این رسیدن، این پرتابه گی، این مرگ.


دفتر سفال
هجده بهمن هشتاد و پنج


( هفت دروازه ی آسمان / از آن هفت پیکر ناظم / من اگر کفنی داشتم / نگاه به لیلی می کردم / و می مردم – بهرام اردبیلی )

Saturday, February 3, 2007

قوس ششم : شاخ فلس / دفتر سفال



کسی که در اتاقی نشسته است و می نویسد، سیگار می کشد و می نویسد.

- داستان گورستان، پوکه باز؛ کوروش اسدی -


مزرعه. نمای بسته از یک قمری که ناشیانه روی چمن ها بال و پر می زند. جذامی که دنبال قمری می کند، خود را روی آن می اندازد و قمری را به چنگ می آورد.
جذامی : قمری کوچولوی جنوبی، تو زخمی شده ای. چی صدای ات می زنند؟ ( قمری را نوازش می کند) قمری کوچولوی من ! قمری عزیزم ! قمری قشنگ شیرین ام !

- ویردیانا، بونوئل -


شهرهای تو وجود ندارند، شاید هرگز وجود نداشته اند. مطمئنن زین پس دیگر وجود نخواهند داشت. چرا خود را با افسانه های دلداری دهنده سرگرم می کنی؟ من خوب می دانم که امپراطوری ام همچون نعشی در مرداب می گندد و از تماس با آن، کلاغهایی که بر آن می گذرند و نی زاری که بر آن آب روییده از بین می رود...

- شهرهای نامریی، کالوینو -


طرح مدام من !
ای ارتفاع گیج
رها شده بر گستره های آگاهی
در تو می رقصم،
تا شاخک های ویرانم
از شعله های تقدیس بگذرد

- قفس نامحدود من، علی قلیچ خانی -




قوس ششم – شاخ فلس



عادت ِ نداشتن را بیرون که می ریزم
جز خط ساده ی بلور
بر جنون کلماتی محتضر نمی ماند


همیشه

پرنده ی یخ اوج می گیرد
و بر صخره می شکند

همیشه

گلوی شاداب بلور از تپش راه خش بر می دارد
و پرنده عفونت زخم را به بال جوجه تزریق می کند

همیشه

درخت از صاعقه بالا می رود
و صعود آشیانه می سوزد

همیشه

رگهای پرنده در شکستن نور
رنگ بلور به منظومه ی یخ می پاشد
و چشم درخت در افق صاعقه می ترکد

همیشه

کلبه ی خورشید گم می شود
و بلور درد را به صخره می ریزد

همیشه

راه های آسمان را ابر می بندد
و درخت با خنجر منقار رگ می زند

همیشه

کنار عفونت، جنگل پرندگان بلور با بالهای جرب سبز می شود
و از کهکشان مرگ راه می جوید

همیشه

خط ساده،
ادامه ی نداشتن را به کناره ی راه می رساند
و بال را به چهار گوشه ی دایره می دوزد

همیشه

جوجه سایه ی اندام نحیف خود را در نور ماه بر درخت می بیند
و پرواز را باور می کند

همیشه

جادوی بلور، چشمان رگ را به صخره می چسباند
و از یخ، زخم های پر می جوشد
کاسه ی لانه را پر می کند
و شاخه را راهی به صاعقه می خواهد
درخت کلبه ی خورشید می بیند
و بازوهاش را به ابر می بندد
چشم در افق دوری،
بالای رفتن درخت را می پرسد
و از رنگ پاشی ی بلور پلک می گیرد

همیشه

پرنده از حوصله ی یخ می هراسد
سر می خورد
و درخت بالاتر می نشیند


جنون احتضارش را به کلمات می بخشد
قانون خط ساده به پای رگ می پیچد
و از راه عادت می گریزد



دفتر سفال
چهارده بهمن هشتاد و پنج


( دانشمندان یهود آیه ی : " هر آینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت" / سفر پیدایش ، را این گونه تفسیر کرده اند : " کلمه ی هر آینه، شامل کسی ست که خود را خفه کند". - گنجینه ای از تلمود، ابراهام کهن - )

Friday, February 2, 2007

قوس پنجم : م.ن / دفتر سفال

سپیده دم است
نشسته ام و مرگ را معماری می کنم
دورتر – آن جا
جمجمه ای می شکافد
با سرانگشتان نقره ای ی باد

- بهرام اردبیلی -


و گفتیم که انسان عالم صغیر و عالم، انسان کبیر است، پس در وجود عالم همچنین وجود تن او باشد.

- رسایل اخوان الصفا -


هم چنان – آلت گردانیدن وهم آمده ست – تا چون چیزی از یاد وی شده بود، آن آلت را اندر صورتها مصوره می گرداند، از این به آن همی شود، و از آن به این، و پاره ای از این می گیرد، و پاره ای از آن، تا آن صورت پیش آید، که آن معنی با وی پیوند دارد، تا آن معنی را دیگر بار اندر یابد، و یاد آرد، و اندر خزانه ی یاد داشت نگاه دارد.

- در قوت حافظه، دانشنامه ی علایی؛ ابن سینا -



قوس پنجم – م.ن


در اتفاق ایستادنم از اتاق، بزرگراهی می گذرد از دهانم تا کارگری سیاه بیاید با پرچم سرخ و بی صورت، عبور را به بعد بیاندازد، و تو در قشری ی دامنی سرخ پاشیدن به شب را غدغدن کنی. پوستی قرمز در حجم سیاه اتاق به دایره هایی نامریی می افتی، و فریادت نمی رسد، ایستادنم را به ساعت می برم تا جایی در آن افتادن نگه ات بدارد، توی حجم خالی ای که از پایین و بالا، پوستی ی قرمزت را می فشرد؛ سمت حنجره ات هوای جیغ بر می دارد، از دیوار که می گذرم توی ساعت، آنوقت می خواهم چشمهایت باشم و بپاشم، و صدایت که بریزم و نمی رسم، در افتادنت بزرگراه می شوی توی دهان من، که از صدای عبور پرم، می گذری که از صدا پرم کنی، از سرخ کارگری می ایستد و دست می گیرد به نشانه ی بالا و تعویق می اندازد هوایی را که در تو می کشم، از اتفاق ایستادنم که اتاقی ست با پنجره های تلخ و سیاهی هایی که سر به تو دارند، به انگشتی که بر آن سرخی بخمد، تا رگهایی باز شود بر بزرگراهی که سیاهی را پر کند از خطوط پوستی ی سرخی که بر تن ات زار غرق شدن را به صدایی می ریزد از دهانه ی چشمهات با هیجان سکته.
در اتفاق ایستادنم اتاق بالا می رود از بزرگراهی که در دهانم باز می شود، فرو می روی، تا نگاه را بر دیوار ختنه کنی، که از درونت می گذرد و بر سرخی ی پوستی ات نماند، که از تارهای گوشت به استخوان های تاری ی سیاهت راهی بریزد تا تپش سکته در راه، بیاویزدت در آن ِ افتادن در سیاهی ای که مدام توست، با پوستی ی سرخ ات که چتر باشد در این افتادن و باز نمی شود، راهی که می ریزد بر این حنجره از صداهایی که جیغت را گم می کنند و نگاهم را می اندازند به حفره هایی خالی که در این سیاهی، سیاه ترند که جاهایی را نشانم می دهند که پیشتر تجزیه ات کرده اند یا زخم هایی که پیش تر برده اند ات تا تجزیه ی سرخ گوشتی که فاسد در این افتادن، در آنی از آویختنم به ساعت، که در سکته کوبیده ای، نمی شود. اتفاق ایستادنم در اتاق را دیوارها بر می دارند، از چشمهام تا خیره گی بماند برای سرخی ای که کورت می کند، بر سیاهی که پایین و بالایش را می بردت، و اندام در تحکم سرخی ی پوست، ساکن اند، انگار آویختن به لحظه ای که در ساعت به بند آمده از ایستادن من بر سکوی بزرگراهی که از دهانم می گذرد.
در بزرگراهی که از ایستادنم در اتاق بر دهانم باز شده، قشری سرخی ی دامنت را کارگری می آورد بالا و به ساعت بندم می کند تا تمام دیوارها پیش آیند و بر حجم سیاهی که خالی سرخ را به درون می کشد، زوزه آورند تا گذشتن را غدغدن کرده باشند و از راهی که به رگ باز می شود، بگریزند، دیوارها در معلق می مانند، رگی که بر دهانم باز می شود در ایستادنم بر سیاهی ی اتاقی که دیوارهاش هجوم تو را پیش می کشند از سیاهی با آن پوستی ی سرخ ات، دیوارهای زوزه را می گذارد در زخم گریز و بزرگراه توی اتاق را مجرد می کند از ایستادن اتفاق، توقف پاشیدن و هیجان سکته.
در اتفاق بزرگراهی که از اتاق در ایستادن دهانم می گذاری، پوستی ی سرخ دامنت در تابیدنم به ساعت، عکسی می شود از تعلیق پرچمی قرمز در هجوم دیوارهای سیاه، که چشمهاش سکته آورده در رگی که به آن ِ همیشه، باز می شود.
در اتفاق اتاق دهان ایستادن بزرگراهی می گذاری، با سرخ.
در اتاق دهانم ایستادن اتفاق بزرگراهی می گذاری، با سیاه.
در ایستادنم اتفاق اتاق دهان بزرگراهی می گذاری، با زخم.
و زوزه در این حجم خالی به رگ باز می شود
دیوار در این سکته سهم چشم مرا می دزدد
و ساعت در تجزیه ات توقف می کند
همیشه در افتادن فرو می رود
و پاشیدن قشری ی سرخ پوستی می اندازد
اتاق در بزرگراه زندانی ست.


دفتر سفال
سیزده بهمن هشتاد و پنج

( پس هر خوابی که چنین بود، تعبیر باید او را. – دانشنامه ی علایی - )