Sunday, February 6, 2005

آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشي من چيست، همه گول خوردند.

صادق هدايت


هويت
(تنديس)


ن: كدام روح؟ از پالايش…
درست همانقدر كه مي خواستم كه باشي: انزواي قرنيه هايت زير هاله ي محو نمي از بهت و انكار.

گفته بودم اصلا اهميتي ندارد، اصراري بر اجرا نيست. من اين همه صبر نكرده ام كه تو بيايي يا هركس بخواهد تغييرش دهد؛ مي شود صبور بماني تا من كه بميرم، مي داني كه نمي مانم بيشتر از كمي ديگر و آنوقت هرطور مي خواهي عوض اش كن؛ اگر اين همه مشتاقي. ولي از هيچكس ديگر جز تو بر نمي آيد:‌ از تو و من.

حالا دستهايت را كه بالا مي آوري وقتي با سبعيت لبهايت قاطي مي شود تكرار منظوم همان ايقاني مي شود كه چقدر صداي طبل مي دهد يا ترديد.
ن: … از پالايش چيزي حرف مي زني كه متقاعدم مي كني نيست؟ كه هيچوقت نبوده؟ همان دستمايه ي ارمغان استضعاف و استثمار همه ي تاريخ با بودنش يا با نبودنش؛ با ردش يا با اثباتش كه نتيجه ي هردو يكيست يا… مگر اينها را كي به خورد من داده؟

خنديد، بلندبلند: تلخ؛ پر از استهزا؟ مي گفت چرا خودت نه؟ حالت گناهكاري را داري كه مي خواهد پيش از ارتكاب،‌ كه يقين دارد حتميست، شريكي پيدا كند! گو اينكه از تمايل من خبر داري. خنديده بودم، مي خواستم بگويم خوب؟! گفت لابد فكر همه جايش را هم كرده اي؟ گفتم من فقط يكنفر را دارم و همه چيز را هم مي خواهم بسپارم به تو.
اولش مي گفت از ن نمي شود شخصيت ساخت و نه هيچ تصويري. حتي نمي شود مجسم اش كرد؛ مي شود هر شكلي باشد هر جنسي داشته باشد: فرد باشد يا جمع. مونث باشد يا هردو. حتي مي تواند جاندار نباشد، شيء باشد يا… يا… ولي چيزي به خاطرش نيامد! مي گفت حتي مطمئن نيست به كسي نياز داشته باشيم يعني با هر ن اي مي شود كار كرد. مي گفت مثلا به جايش نفتالين بگذاريم و يك صداي دوتايي كه هم زن باشد هم مرد يا با صداي يك جمع كه همه شان دارند يكچيز را مي گويند اما درهم، نامفهوم كه به يكصدايي پيش مي رود. نمي فهميدم دارد مسخره مي كند يا جديست. گفتم چطور معلوم نيست زنده ست، حيات دارد؟ مي گفت مگر من گفتم ندارد؟!! منظورم از جاندار شايد فقط جانور بود آن هم از نوع دوپايش.
– شايد؟
خنديده بود.
مي دانستم به همه چيزش فكر كرده، هر ديالوگ را بلند بلند گفته و هربار توي يك فضاي جديد. و دستش را برده سمت صورتش سبيلش را تاب داده. مي توانستم همه ي اينها را ببينم. برايش نگفته بودم همه ي نمايش تكگوييست، همه ي ديالوگها معلوم بود كه از ن است اما معلوم نبود كه همه ي ن ها يكيست – آيا بود؟ – تنها مواجهه ي نوشته شده كلمات بودند و بس. نه نمايي از فضا نه طرحي از جنسيت يا شخصيت. نه شمايي از چهره يا حالتي. حس حتي در كلمات ديالوگ نبود: شايد با خلاء هم مواجه نمي كرد حتي.

ن: ديروز آتش آب را خاموش مي كرد و امروز همه چيز بخار شده.
صدايت يكهو همه چيز را كه مي بلعد مثل گرداب، تخديرم مي كند. شايد مي خواستم وقتي مي نوشتم يك…

راستش اول اصلا قصدم سناريو نبود ولي بعد ديگر دست من نبود. شايد هم به يك نوا فكر مي كردم و يك نقش مثلا كسي باشد در پوسته ي ن كه ديگر فقط يك حرف نباشد خودش كلمه باشد، جمله باشد، متن باشد، شعر باشد، قصه باشد يا هيچكدام اينها هم نباشد وقتي كه بود. و بازيگر هيچ صدايي از خودش نداشته باشد، از نوار صدايش بيايد و حتي يك صدا هم نباشد: صداي آب باشد، برگ باشد، كوچه باشد و… نمي خواستم ديالوگها معني داشته باشند، حالا اگر هم داشتند يك جريان ذهني نوع دوم بود؛ كلمات تنها نماينده ي حياتي بودند كه اينطور باشد كه ما با چيزي غير از يك حرف روبرو هستيم كه به شكل هميشه اش (ن) از برابرمان مي گذرد و مي دانستم كه اين را هم در همانوفت كه مي خواهم، نمي خواهم.
من به كار حبيب ايمان داشتم و تيزبيني اش. حاضر نبودم كار را به كس ديگري بدهم يا با كس ديگري كار كنم و مي دانستم خودش هم مي خواهد بسازيم اش، با هم. خيلي قبلتر كليت خام طرح را كه به ذهنم آمده بود برايش گفته بودم و او سر تكان داده بود. بعد كه پذيرفت بدون دست بردن در سناريو شروع كنيم، به اش گفتم هرجا را كه فكر مي كني بهتر است عوض كني، عوض كنيم. خنديد. مي دانستيم عملا سناريويي نوشته نشده تنها با يك تم روبرو بوديم و چندين صفحه ديالوگ. ديالوگهايي كه روند خطي نداشتد،‌ جهتشان عوض مي شد و حتي نوع بيانشان تغيير مي كرد در عين اينكه به نظر مي آمد همه اش از زبان ن ايست كه دارد با خودش حرف مي زند ولي انگار چند شخصيت وجود داشت و گاهي انتظار مي رفت كه اختتاميه ي شكوهمندي در شرف وقوع باشد كه اينطور نمي شد و اين اصلا ضعف نبود، ضعف خودآگاهانه تشديد قدرت اثر هنريست.

ن: شايد مصداقش همينجا باشد ولي آنطور كه تو مي گويي اصلا شاعرانه نيست، نه آنتروپي نه عدم قطعيت. و به نظر خودم هم اين نمي تواند درست باشد چون خيلي شاعرانه ست كه از بي نظمي مي شود نظم در آورد و تو زاييده ي همين نظمي حتي خود من هم…
مي توانستم مطمئن باشم كه زير پايت چيزي را داري له مي كني. گفتم شايد. خودم هم نمي توانستم بدانم كه دارم اينها را كه مي نويسم از زبانت اول مي شنوم بعد مي نويسم يا اول مي نويسم بعد مي شنوم ولي توي فضا همين چشمهاي تو بود كه برق مي زد مي نوشتمشان و سكوت تو بود كه دستهايم را يخ مي كرد. من از ن تو را مي سازم يا تو خودت؟

پرسيد كي؟
– ب.ج راد.
نمي دانم چرا اما حس كرده بودم هميشه توي واژه ها جريان دارد مثل اله ي محضور - و محصور؟ - فكر كه مي كند حبيب، چشمهايش تاريك مي شوند؛ گفت نه تا بازيگر چطور است؟
– خوب…
گفت ني، نه تا ني چطور است؟
- …
گفت ني ها ناله كه مي كنند هم باد كه هر طرف بوزد سر آنطرف خم مي كنند. گفت مي شود ب.ج راد نقش اصلي را داشته باشد و باقي… هوم! حركات موزون. هوهوي باد. آتش هم مي شود باشد. و غور كرد و چشمهايش تاريكتر شد و من فكر كردم اينها به ذهن من هم رسيده بود؟ به ن فكر كردم و به ب.ج و صداها…

Friday, February 4, 2005

آقاي اشر (Escher)!
اجازه دارم بروم توي تابلو
دور بزنم خودم را
گاز بگيرم دمم را؟

ازين دوتايي - مهرداد فلاح



- از پايين افتادن!


انگار سرما از توي پوستم قاچ قاچ
با خوش مي روي گيسو گلاب
قاطي مي شود
قاچي به شرط چاه

من که دلم را ميان کتابها گم کرده ام
زور مي زنم از پشت اين ترکها
مردي که روي اشکهاش
از انقلاب تا عشرت آباد
راه مي رود
دنبال کنم را
هي باد در مي کنم

اين درد را
با کرم بمال
چشم و عدس
بعد کنج خيال من
اين منحني آبي
بخواب
تا قاچي از ته – مانده ي برگهاي چهارشنبه هاي پاييز
که از آبزرشک فروشي توي سرچشمه
مردي که سر نداشت
و با دستگاهش ليوانم را پر مي کرد: سرخ -
برايت بياورم: باور اسطوره اي ات را رها کني.

اي ماده گرگ
رقصيده در شب تگرگ
قاچي به شرط چاه
چاهي که تو برايم مي آوري

شيشم سيب
هفتم مار

با کرم بمال
.


- خاطرات ديوار-
شانزده بهمن هشتاد و سه

Saturday, January 29, 2005

مفيستوفلس: چه کسي مي تواند انديشه ای ابلهانه يا عاقلانه داشته باشد که پيش از او در گذشته به خاطر کسي نرسيده باشد!

فاوست - گوته


آقای ... !

چيزی که شما از من مي خواهيد رذالت بي شرمانه اي است که حتي در سايه ی آنچه باعث مي شود من خواست مرگ خودم را داشته باشم و در کنار بيماري درازمدت لاعلاجم هم، نمي توانم بپذيرم اش. گيرم که تعهدی برايم نمانده باشد، گيرم که همه چيزم را سپوخته باشند، گيرم که نه کسي را دارم که بدان دل خوش کنم، نه چيزی؛ فکر مي کنيد آنقدر احمق باشم که دست مايه ی بازی يکطرفه ای بشوم که شما خوابش را برايم ديده ايد؟
زمان تعميم عقده های سرکوب شده در زير نقاب سر آمده. اگر هستند کساني که گول لاف همچون شمايي را هنوز مي خورند، نه از سر نياز که واکنشي از روی همساني است. نکند شما وقتي طرحهايتان را آماده مي کنيد، در آن فضای زايش ذهني تراژيک، سيل آدمهايي را مي کنيد که عروسک خيمه شب بازی اند، که از حيات برای مرگ چون برخاسته اند پس بايد جهالتشان تکثير شود؟ شما که خودتان را در نقشهای متفاوت و مدام بسط مي دهيد، آيا هرگز نقش مقابل را پذيرفته ايد؟
نه! آن پوزخند وقيحتان را نگه داريد برای خودتان و سرتان را همچنان بالا نگاه داريد، من هم پاسخي از نوع ديگر به خلاء شما؛ باشد. مي گذارم اينطور فکر کنيد. مي گذارم هرطور که مي خواهيد تصور کنيد. اين را هم به آرشيوتان اضافه کنيد. خوب مي دانم که نمي توانم مانع از آن بشوم که شما اين روند را همچنان دنبال کنيد. مي دانم نمي توانم خودم را از شر سايه تان، از شر آن لبخند مزاحم هميشگي تان خلاص کنم و شايد مي دانم هم که شما جز همين چيزی نمي خواهيد. اما فقط مي خواهم بدانيد که من هم مي دانم که سايه ی ديگری، که لبخند مزاحم ديگری هست که روی خود شما سنگيني مي کند و پنجه از جمجمه تان بر نمي دارد.
خنده ام از رذالت مسيح گونه ايست که نم نعوظ است نه رخوت انزال. کاش آنقدر مرد بوديد که از خود – ارضا – القايي ذهني – جنسي تان نمي ترسيديد، لااقل و به آن اندک رطوبت اکتفا نمي کرديد. مي بينيد چطور ترس از گناه، ترس از ارتکاب، ترس از آن درد در جمجمه تان، حقيرتان مي کند؟ من سالهاست خودم با بيماری ام دست و پنجه نرم مي کنم و بي – ماراني از جنس شما کم برايم آشنا نيستند.
گمانم همين چند خط پر بستان باشد، که قصد ندارم بيش ازين محظوظتان کنم. همين سايه و نام خودم برای اين سالهای باقي کافي ام است که رنج و لذت را قرقره کنم، مال شما را مي بوسم و روی رف کنار قرآن مي گذارم که بماند که تماشا کنيد و بخنديد و ...



- خاطرات ديوار -
پنج بهمن هشتاد و سه

Tuesday, January 25, 2005

رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده ی من بر استخوان بلور
که آب
پيراهنت شود تمام تابستان

- بيژن نجدی -


او چيزهای زيادی به خاطر نمي آورد. به آرامي، شمرده و راحت حرف مي زند. انگار بارها تمام اين چيزها را تکرار کرده.
مي گويند به اين علت بوده که من چيزهايي را که فراموش مي کنم را در دوره های زماني متفاوتي تکرار مي کنم و همين تکرار باعث مي شود که فراموششان کنم. شايد همين دليل کافي باشد برای اينکه اين ها را اين طور اينجا برای کسي بنويسم که باز وقتي مي خوانم، متوجه تغييرات جزيي در کل روند تکرار آن اتفاقات هميشگي باشم.

Thursday, January 20, 2005

وقتش نيست از ما
در گريه کنيم؟
حالا از
ما
در
يا
از باران.

Tuesday, January 18, 2005

- روی گه پابرهنه، راه رفتي؟
- نه. اما حواسم هست زمين نخورم.
- چه فرقي مي کنه!


پطرس به او گفت: استاد! شما نبايد پاهاي ما را بشوييد.
عيسي چنين پاسخ داد: اکنون علت اين کار مرا درک نخواهي کرد، باشد که روزی بفهمي.

يوحنا سيزده / هفت

Wednesday, January 12, 2005

و شمس خوانيهای چهارشنبه ها. کم اينجا سرد است.

حج مي روی؟
گوشه ای تاريک مي گيرم ساره. نگاهم را از اورشليم بالا مي آورم. از چشمهايم سر مي خوری دخترک بر سينه ام مي نشيني و من، نفرين را نفرين مي کنم. دستم را مو حلقه مي کنم گردنت را که نازکتر است از گذشته تا منجيق مي کشانم ات که رهايت مي کند چه هذا فراق بيني و بينک، ابراهيم!
مادرم برای او گريه مي کند، ساره. ديگر تاب بيايي را نداری که ازين پايين تا آن پايين چشم جمجمه هاييست ازين کوه تا آن کوه که بر نمي خيزند جز به نفرت از صدای قدمهای تو که مي آيي، با من که از خون گذشته ام.
ساره ی پنج شنبه ی شهريار! ابراهيم را با اين – همان - تبر مصلح مي کنند من را داری به چه نگاه مي کني؟ از کدام ققنوس خاکستر مي خيزد، از کدام او؟
حج را کي مي روی؟
من را دنبال يک جنازه، بي ختنه وقتي که دستهايم به نجاست – آب راکد اين تن – آغشته است، حج مي روی؟ مي ترسي ابراهيم. من را برای رفتن مي ترسي ساره را برای ماندن و اين مادر ( مار – زن ) گريه مي کند، مي ترسي. و نقطه از خاتمه ی زن که گوشت پستانش را به نيش مي کشي. تير و تبر را برای من بگذار، خاطره ات را بردار. من سنگ سياه را زير پا نمي گذارم که هذا فراق بيني و بينکم.


" اگر خدايان مي بودند، چگونه تاب مي توانستم آورد که خدا نباشم؟"
چنين گفت زرتشت.


بيست و چهارم دی هشتاد و سه

Friday, January 7, 2005

مادرم ماهيه.
گور به گور – ويليام فاکنر


درخت خانوادگي
- ف ( پ)، صاد -


نگاهت که از دود بالا مي رود؛ گفتم چشمهايت خاليست، سياه خالي. گفتم اگر بلند شوم بزنم دلم مي خواهد توی گوش کسي که هي صدايش نمي گذارد، صداهای توی سرت را بشنوم.
- من نمي شنوم.
- بريم؟

جاده. سياه و سفيد. حالا نگاهت را سرانده ای به کوه سياه. مي گويي پيدايش مي کنم. مي دانم نگاه نمي کني به من که اين سيگار بعدی را دارم روشن مي کنم، مي خواهم نگاهت را هنوز از دود بالا برود تماشا کنم که چه ساکتي صدای سوختنش را بشنوم توی سرت که داری مي گويي پيدايش کنم اگر، بسوزانمش؟ که مي سوزد!
حالا سي سال گذشته. اگر درست يادت مانده باشد بعد از اين پل يک راه فرعي به سمت غرب هست که مي رسد به آن آبادي. مي گويي سايه ها بايد آنجا مانده باشند. فکر مي کني بعد از سي سال چه شکلي شده؟
اينجا يک ميز هست که رويش مي شود نوشت، حواست نيست؟ دستم را قلم مي گيرم انگار، مي نويسم کلبه. مي نويسم من. مي نويسم درخت. مي نويسم تو. يادت مي آيد گفتم برويم جنگل، بزنيم به کوه، توی بيابان زندگي کنيم؟ گفتم چقدر جمجمه دوست دارم توی صحرا افتاده باشد، نگاه کنيم و بترسيم و از همين چيزها که آدم فکر مي کند شايد ببيند وحشت کند و اين همه تکراری. توی سرت صدای باد مي آيد. وارد مسير فرعي شده ای. شايد اگر کور بودی مي خواندی مي توانستي چيزهايي که روی ميز نوشته ام را با انگشت، با انگشت.

- ببينشون. تو که نمي شناسيشون اما اين دو تا- زن - هيچوقت با هم نتونستن کنار بيان...
همه شان مرده اند که اينطور کنار هم ايستاده اند سي سال و تا هروقت ديگر، حالا؛ صدا توی سرت مي گويد؛ اگر بگذارد بشنوم که آخرش بلند مي شوم مي روم توی گوشش مي خوابانم که نمي فهمد چقدر شنيدن سخت است از اين همه دور داری به آن ييلاق مي رسي که انگار چقدر خاکستر پاشانده اند که از سکوت مثل مرگ مي ماند معلق توی ديوارهای سفيد و راه های سفيد و خاکستري و سياه، بالا مي رود.

ببيني من که نمي شناسمشان به چه نگاه مي کنم؟ ببيني پيدايت مي کنم توی اين همه سفيد و خاکستری، چه سياهي؟ ببيني درست آمده ای؟ ببيني کسي توی آن همه خالي هست خانه ها و راه ها که بپرسي کجاست آن مزرعه؟
گفته بودم من را بسوزاني. گفته بودم هم را بسوزانيم. مي گفتي نمي تواني! شايد هنوز از آسمان آنجا که نقره ای مانده باشد بفهمي کجاست، حالا که اينجا گور را مي ماند از بس هيچکس حتي ايستاده نيست از سي سال قبل که نمي داني آيا آن وقت هم همينطور بوده!
اين اويي که اينجاها گم شده... باور نمي کنم مرده باشي و اين زن... اين همه سايه. اگر برسي مي تواني بسوزاني ام که يک طرفش را ببيني با سيمان پر کرده اند تنه اش را که آن طرفش چطور سبز بماند هنوز از خودت مي پرسي، از من. اگر بشود ماند و ساکت و چقدر چشمهايت سياه خاليست از پشت اين همه واژه که توی سرم موج مي خورند به صخره... سنگهای قديمي و سياه سي ساله ی آن دورهای قاطي اين نقره ای که بايد مال هميشه باشد، نه نور؛ دريا باشد نه نفرت که مترسک های... با قلب آهن و سگ.

يک.
وقتي مي رسي


دو.
گفتم سرد بود؟ روبرويم مي نشيني، نگاهم را بالا مي آوری از عينکم، از اين همه تبريزی و باد. پشت آن ديوار يک مرد، مردی، کمين کرده، پشت تو، پشت من، پشت اين نگاه های خيره.
- هيچوقت ترسيدي؟
- آره.
- از چي؟
- دليلش رو نمي دونم. صداش رو مي شنوم، تو سرم راه مي ره. پنجره رو هميشه باز مي ذاره. تو سرم يخ مي زنم. مي رم کنار بخاری. مثل حالا که اينجا نشستيم، کنار بخاری. من يه بار، فقط يه بار... بذار بو کنم. بذار دستم رو...
فکر مي کني اگر مي سوزاندی اش زنده مي شد؟ درخت نمي سوزد. آن طرفش که رو به ماست سوخته. مادربزرگ آن طرفش که رو به توست مرده، رو به من. مادر نمي ميرد آن طرفش که رو به توست... تو آن طرفت که رو به درخت است... درخت آن طرفش که رو به توست... من آن طرفم که رو به ديوار... پشت نقره اي مان هميشه ازين دود که بالا مي رود از چشمهای تو مي رود نور، سياه خالي!
کيفت را باز مي کني، چشمهايم را که مي گويي حالا.



سه.
يک عکس، دوتا مرد. دو تا زن. يک درخت. آسمان نقره ای. سياه و سفيد. يک جاده. يک عکس.

چهار.
کاغذ مي سوزد. زن مي سوزد. زن مي سوزد. مرد مي سوزد. مرد مي سوزد. درخت با سيمان پر شده. من مي سوزد.
برمي گردی.




- اين سيگار رو بکشم، بريم.
عکس که تمام شود، مي رويم. از آب صدای دريا مي آيد. کف از لبهايت بالا مي رود.

سياه خالي!
درخت را مصلح نمي کنند. کي مي برم نشانت مي دهم يک طرفش سبز است يک طرفش از سيمان پر.
درخت را مي سوزانند. بچه مي سوزد، سياه خالي! توی رحم که با سيمان پر نمي کنند را.




هجدهم ديماه هشتاد و سه

Thursday, December 30, 2004

ايکور زخمهايم را نفرين مي کنم
که اکسير خدايان نيست و نجاتم نمي دهد.


منظومه ی ايکور – گاوين بنتاک



سنگ خواني
(خاطرات ديوار)


لاله
سنگ - حاشيه ات را قبر نوشتم که
قبر... قدر... قبل...
انگار دست را به کفن باز مي گذارم تا از باز توي گودال مي اندازمت بگردم قطعه قطعه – هايت را دنبال گور دور قبر – حاشيه نوشته اي که نوشتم/ چرا از پرتاب من به گذشته هي مي آيي؟
مي آيي صدا مي آوري تا دوباره برگردم؟!
من که کفنت را از ترس خيس کرده ام چرا از گذشته برگردم به کدام شب، هي؟


" قبل "

سنگي که در ياد مي شود اي سربازهاي من
اي دشنام
جنگي که مي نويسم فاتحه ي غيب نيست
گوري بياوريد که دورش بنويسيم لاله... لال... لا...
انجيل من روايت متي ايست که روي عينک ته استکاني اش نوشته کي
و در صدايش هميشه گريه مي ترکد.


" قدر "

لاله
تو را به نفرت باران
تو را به باد
- سپردم -
نگو که مي شناسي ام
نگو که چانه ام از عطر چاله هاي کرم و آب
از شيريني لجن، پر بود.
آخر کدام لحن مستوجب چنين عقوبتي است!
عفريت
سنگيني سنگي که روي من هوار کرده اي، سرد است
با محصور کردنت به قي به قداست به قاعده
لبهاي من به خون
- لبه هايت -
را عادت داده اند که از سياهي ات مي شکفد هربار پژمرده مي شوي!


" قبر "

زردابه هاي صرع
رخوت بعد از سراب را
با رعشه اي اريب – از سمت شانه ها -
برايت مي آورم.


لال ِ دوباره نوشتن... لال ِ دوباره خواب...



دهم ديماه هشتاد و سه

Saturday, December 25, 2004

مهرانه
- خاطرات ديوار -


مادر قحبه
زنگوله را
وقت عبور شهواني کلاغ ها از پای پنجره
بر گردنم ببند
تا اينبار دارم که مي آيم
با آن قلم به موهايت نپيچيده باشي
که آي آي... در را ببند، سوز مي آيد

آن روزها بر لبه ی تاريک منتظر بود که از پشت مي آيي نه اين بار دلت برای خودت بسوزد که چه باز آنطور لخت توی آن سرمای کنار آن همه پچپجه ی خاموش و چشمهای وغ زده تو را مي کشاند به سياهي انتظارهای هميشه تا دست حلقه کني کلاف موهايش را مي کشي برگردد برای چشمهايت که آن همه خالي است به همان تاريکي و... چرا ازين همه دل سوختن برای خودت دست نمي کشي که با...
يکبار فکر کرديم که سايه ها از توی ديوارها مي آيند برای هفت پشتمان بس بود تا وحشت کنم از آن همه واژه که مثل باران از خشت های بالای سرمان پيک مي شدند به دلهای زير خشتهای کف پاهايمان که داد مي زدی بس است اين همه دروغ که مي بندی به ناف شبح ها نيستند مي آيي سرت را بکوبي به اين سنگلبه، برقصي؟
بايد برگرديم. بخندي و لبها و لبه ها و بخندی و پنجره را نفرت ببندی و بـ... نفرين حرامت نمي کنم لکاته، کلبه برای انتظار جا ندارد مي آيي خودت را به من – به درک؟

بگذار سرش را سقف ببارد... پنجره ببارد... شبها بي سقف و پنجره تاريک اند


پنج دی هشتاد و سه

Wednesday, December 22, 2004

ب.ا

با این لبان سرخ
که مژه هايت را مي سوزاند
وقتي پرنده ای بي سر
پرواز مي کند
خون را از پاشنه هات
با مي ليسم سرخم، پاک مي کنم
که انگار نه انگار از توی جوی خون سر پرنده ی بي سر
بازگشته ای!



يکم دي هشتاد و سه

Monday, December 20, 2004

تصور نکنيد من از زنها بيزارم، فردينان! ابدا! خودتان خوب مي دانيد! ولي از احساساتشان خوشم نمي آيد! من جانور مذکری هستم، فردينان و وقتي به حقيقتي مي رسم، دلم نمي آيد ولش کنم... همين ديروز اتفاقي برايم افتاد که به اين مساله مربوط مي شود... از من خواستند که نويسنده ای را در تيمارستان بپذيرم... اين بابا پاک خل شده... مي دانيد از يک ماه پيش فريادزنان چه مي گويد؟
: - شاش مي کنيم... شاش مي کنيم...
تمام خانه را روی سرش مي گذارد! بدجوری مريض است... حرفي درين نيست... رفته آن طرف مرز هوشياری!... ولي مساله اين است که درواقع شاش کردن برايش از هر دردی بدتر است... مسدود شدن مجاری ادرارش مسمومش کرده، مثانه اش خالي است... مدام برايش سوند گذاشتم و قطره قطره از شرش خلاصش کردم... خانواده اش با اصرار مي گويد که اين ناراحتي در اثر نبوغ است... هرچه سعي کردم برايشان توضيح بدهم که مرض آقای نويسنده از مثانه اش ناشي مي شود، به خرجشان نرفت که نرفت... از نظر آنها اين جناب تسليم يکي از آن لحظات نبوغ آسايش شده است و بس... بالاخره من هم مجبور شدم که حرفشان را تکرار کنم. شما خودتان مي دانيد که خانواده يعني چه. غير ممکن است بشود به خانواده ای حالي کرد که يک آدم چه قوم و خويش باشد و چه نباشد، وقتي خوب فکرش را بکني، چيری نيست جز گند معلق... هيچ خانواده ای حاضر نيست برای گند معلق پول خرج کند...


لويي فردينان سلين – سفر به انتهای شب



اولين بار که همديگر را ديديم، توی باغ گردويي بود که درختهای بلندش جلوی نور را مي گرفتند. من يک نويسنده بودم؛ نمي دانم هنوز هم هستم يا... شايد همه ی اين چيزها تخيل محض باشد، نه باغ گردويي بوده باشد، نه مايي که هر کداممان توی سايه ی سرد يکي از آنها مي لرزيديم و فکر مي کرديم.
وقتي صدای خش خش پايي شنيدم جا خوردم. توی همه ی سالهايي که آنجا مي رفتم، هيچوقت هيچکس را توی باغ زير سايه ی سرد گردوها نديده بودم. بهتزده به يکديگر نگاه مي کرديم و انگار سعي مي کرديم به ياد بياوريم...

Wednesday, December 15, 2004

و خداوند ابراهيم را امتحان کرد و به او گفت اسحاق، يگانه فرزندت را که دوستش مي داری برگير و به وادی موريه برو؛ و در آنجا او را بر فراز کوهي که به تو نشان خواهم داد به قرباني بسوزان.

سفر تکوين


وقتي برايم روشن شد که نمي توانم به آدمها اعتماد کنم، هشت ساله بودم. آنروز مادرم را در حال بوسيدن پدرم ديدم. حدواسط جماعي بودم در افق. و اين بزرگترين خيانت، خيانت مادرانه، آنچنان تحقيرم کرد که ديگر هرگز نتوانستم به روياهاي کودکي ام بازگردم.


بيست و ششم آذرماه هشتاد و سه


- از پايين افتادن!

Friday, December 10, 2004

Middle Class Blues

ما نمي توانيم گله کنيم
ما سرمان گرم است
ما سيريم
ما مي خوريم

علف مي رويد
توليد سرانه مي رويد
ناخن مي رويد
گذشته مي رويد

ما علف مي خوريم
ما توليد سرانه مي خوريم
ما ناخن مي خوريم
ما گذشته مي خوريم

....


هانس ماگنوس انتسنزبرگر

Sunday, November 28, 2004

زمزمه کنان گفتم: مي خواهم همان باشم که هستم. من انقلابي ام و کف پاهايم هم صاف است. در ضمن هم جنس باز هم هستم. غير ازين هم چيز ديگری نمي خواهم باشم. خوب نمي توانم برايت توضيح دهم. توی اين جامعه، قانون ها و پيش داوريهای فراواني هست؛ مردم هرچيزی را که ظاهرا غير عادی باشد، يا جنايت مي دانند يا بيماری. همه ی اينها به اين خاطر است که با جامعه ای پوسيده سر و کار داريم که پر از عقده و حماقت است. به همين دليل بايد انقلاب کنيم. مي فهمي؟
آدلايدا به من مي گويد: و در ضمن خودش بهم گفت که اگر تو شوروی زندگي مي کرد مي فرستادندش تيمارستان و اگر تو چين بود تيربارانش مي کردند؛ چون آنها اينجوری با همجنس بازها برخورد مي کنند. به همين دليل مي خواهي انقلاب کني؟


زندگي واقعي الخاندرو مايتا – ماريو بارگاس يوسا

Wednesday, November 24, 2004

« شمشير از بيرون و دهشت از درون ايشان را بي اولاد خواهد ساخت. هم جوان و هم دوشيزه را، ريش سفيد و شيرخواره را هلاک خواهد ساخت.»

تورات - تثنيه باب سي ودو آيه ی بيست و پنج



بي کوزه رود خانه برده ام عمري ست که در حياتم درياست من از احاطه ي دريا و التماس خزر به تنگ آمده ام به تهران چگونه برگردم که در خودم جامانده ام ديگر به لنگرود ِ آن روزها بر نمي گردم
هواي شرجي براي مردن هم منا سب نيست!
من تهران ِ پارک هاي جمعه را مي پرستم چرا برگردم؟
افتاده ام درون ِ فنجان ِ چاي چشم هايم ميان چاله ي قاشق هي تاب مي خورد چنان به هم مي زني که قند و شراب و آب هم لهجه مي شوند در اين همه خوابي که براي تو ديده شد گاهي چه بي رحم و دلسردي که از ديوارها مي نوشي و نمي داني که آينه آنچه ديد زد از ياد نمي برد.
من که با آب نشانه رفته ام تو را شليک نمي کنم سوي آنکه خيس نيست برايم چاهي بيار و چايي درون فنجان و يک اجازه بفرما در اينهمه جايي که روي پايم تنهاست تو که از جنس رودخانه آمدي بگو چرا نشد در جايي سطلي فرو کنم و در تو بياويزم رود!
که اينهمه را براي تو رو کنم چرا نيامد چاهي روي کوهي که ايستاده ام يک جفت سينه ي کرخت، بر ادامه ي کشدار ِ بندِ رخت جلق مي زند از کاک مي رود بالا و مي رسد پايين! تاک! شرابي سهمناک دارد عزيزم! اما تو ساک بزن! و بر خيال تاکي بشين که در خيال تو راست مي شود!
به يادت که مي افتم پنجره را آغوش مي کنم دستي به روي ماه مي کشم و دستمالي گرد و غبار روي عکس را مي روبد نه چتري سرم مي گذارم نه اينجا کلاهي پي باران منم که مي آيم و هاي هاي مي گريم شراب نه! آبِ سراسر شده ام چنان پُرم که از شيشه بيرون ترم! مثل دريا اوج دارد روي خود افتادنم اما نمي دانم بر تو پرتابِ کدامين دست افتاده ست؟ من!؟ يار کي من مي شود من يار را کي مي شوم؟


از " پاريس در رنو " - علي عبدالرضايي

Monday, November 22, 2004

عکس خانوادگي

پدر، سیخ وایستادده
مادر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
پسر، سیخ وایستاده
دختر، سیخ وایستاده
دختر، سیخ وایستاده


ارنست ياندل

Friday, November 19, 2004

مرض شادی خواهد آورد و آسايش غم
برف سياه خواهد بود و خرگوش شجاع
شير از خون خواهد ترسيد
زمين نه گياه خواهد داشت نه معدن
سنگها به خودی خود حرکت خواهند کرد
...
بهتر است مرا نبيند که دنبال عشق ديگری مي دوم


قطعه های محال - آماديس ژامن

Wednesday, November 10, 2004

دو سه هفته ای که گذشت، يک روز به جای ذرت کوبيده ی بدبوی هميشگي، قابلمه ای پر از تکه های گوشت برايشان آوردند. ميگل آنخل بائس و مودستو دياس غذا را يک نفس بلعيدند، با هر دو دست غذا مي خوردند و وقت نفس کشيدن نداشتند. کمي بعد زندانباني به سلولشان آمد. روبروی بائس دياس ايستاد: ژنرال رامفيس تروخيو مي خواست بداند آيا خوردن گوشت پسرش حالش را به هم نزده؟ ميگل آنخل که روی زمين نشسته بود گفت: برو از قول من به آن حرامزاده ی کثافت بگو آن زبان خودش را قورت بدهد و خودش را مسموم کند. زندانبان زير خنده زد. رفت و کمي بعد برگشت، از همان دم در سر پسری را که از موهايش گرفته بود به آنها نشان داد. ميگل آنخل دياس چند ساعت بعد در آغوش مودستو مرد، سکته ی قلبي کرده بود.
تصوير ميگل آنحل دياس وقتي سر بريده ی پسر بزرگش ميگليتو را شناخته، ذهن سالوادور را گرفته بود...

سور بز - ماريو بارگاس يوسا



سپس تمامي اقوام زمين در مقابلم خواهند ايستاد و من ايشان را از هم جدا خواهم کرد، چونان چوپاني که بزان را از گوسپندان : گوسپندان را در طرف راست قرار مي دهم و بزان را در چپ.
آنگاه به عنوان پادشاه به کساني که در طرف راست منند خواهم گفت بياييد ای عزيزان پدرم! بياييد تا شما را در برکات ملکوت خدا سهيم سازم، برکاتي که از آغاز آفرينش برای شما آماده شده بود. زيرا وقتي من گرسنه بودم شما به من خوراک داديد؛ تشنه بودم، آب داديد؛ غريب بودم مرا به خانه تان برديد؛ برهنه بودم به عيادتم آمديد.

بيست و ششم متي

Thursday, November 4, 2004

اين سن سوخته: اين گور!

سرم را پايين انداخته بودم و از کوچه ی بي سايه مي رفتم. ناگهان تنم داغ شد، تب کردم. موهای تنم سيخ سيخ شد. سرم را بلند کردم و در روبرو چيزی را ديدم که هرگز باورم نمي شد به چشم خود ببينم!
مردي بود سي و دو سه ساله، بلندقد، با يک عمامه ی سياه و ظريف و کوچک، ولي متناسب بر سرش. چشمهايش سياه سياه بود و ابروهايش به هم پيوسته. دماغش زيبا بود و متناسب با لبهايش که نه زياد گوشتي بود و نه غيطاني. و ريشي داشت که انگار ريش نبود بلکه نوعي هاشور بود که به حاشيه ی صورتش زده بودند. گردنش باريک بود و يقه ی پيرهنش باز باز. عبای ساده ی نازکي روی دوشش انداخته بود و بين عبا و پيرهن بسيار بلندش چيزی نپوشيده بود. موهای کم پشت سينه اش از يقه ی پيرهنش پيدا بود. من نفهميدم چطور شد، مستقيما رفتم به طرف اين مرد جوان. او بازوهايش را بلند کرد، انداخت دور شانه های من. من صورتم را گذاشتم روی موهای کم پشت سينه ی او و مثل زماني که پدرم و آقای شبستری گريسته بودند، گريه کردم. او حرفي نزد؛ تنها کاري که کرد اين بود: با صدايي بسيار معمولي، بدون کوچکنرين تحرير و قرائت و بدون آنکه احساساتي بشود، هفت آيه ای را که بارها پشت سر هم در حيات خانه و يا در مسجد کبود خوانده بودم، از بالا سرم خواند: سال سائل بعذاب واقع. للکافرين ليس له دافع. من الله ذی المعارج. تعرج الملائکة والروح اليه في يوم کان مقداره خمسين الف سنة. فاصبر صبرا جميلا. انهم يرونه بعيدا. و نريه قريبا. و به محض اينکه اين آيه ها را خواند، بازوهايش را از دور شانه های من، سينه اش را از زير گونه ی من، دور کرد. کنار کشيد. رفت. من برگشتم نگاهش کردم. رفت، بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند.


رازهای سرزمين من – رضا براهني



شمعون به مريم گفت: اندوه همچون شمشيری قلب تو را خواهد شکافت، زيرا بسياری از قوم بني اسرائيل اين کودک را نخواهند پذيرفت و با اين کار باعث هلاکت خود خواهند شد. اما او موجب شادی و برکت بسياری ديگر مي شود و افکار پنهاني عده ی زيادی فاش خواهد شد!

انجيل لوقا – باب دوم


Wednesday, November 3, 2004

اين سايه ها
عجيب
شکل موهای ات را
در خواب های من
زاييده مي شوند


***
يک روز وقتي با هم زير ايوان خانه شان خزيده بوديم، مجبورم کردند لخت شوم. زير ايوان يک فضای بزرگ خالي بود که قسمت انتهايي آن ارتفاع کمتری داشت و مي شد بدون اينکه سرت به سقف بخورد آنجا بنشيني. خنک بود و بوی خاک و سنگ مي داد. ناگهان ری گفت لخت شو! و بعد رودا گفت يالا لخت شو!؛ تا لباسهايم را در نياوردم اجازه ندادند که بيرون بروم. پيراهن، شلوارک و لباس زيرم را هم در آوردم. آهسته حرف مي زدند و بي صدا مي خنديدند و مي گفتند يالا زود باش. راهم را بسته بودند و من چاره ی ديگری نداشتم. مي ترسيدم ولي من هم مي خنديدم. گفتند مي خواهيم نفوذمان را به تو نشان بدهيم؛ ولي خودشان هم مثل من لخت شدند.
گاهي وقتها روی بعضي ها نفوذ داری ولي تا امتحان نکرده ای متوجه نيستي.
زير ايوان خانه ی کانکل ها ما به يکديگر نگاه کرديم ولي به هم دست نزديم. دندانهايم به هم مي خورد چون مي ترسيدم که يک پسر يا خانم کانکل ما را ببيند. مي ترسيدم ولي خوشحال هم بودم: غير از صورتهايمان در بقيه ی قسمت ها مثل هم بوديم.

داستان گرما - جويس کارل اوتس



( يادآوری! )

Tuesday, October 26, 2004

قلب قاف: قل الم اقل لکم... قاف؟
قوم قواده: قاف قديم، قاف قیء، قاف قصران، قاف قساوت، قاف قيام: قهقاه قحبه، قایم به قعود، قاعد به قرب!

قاف قمار ... قمار با قاف

Saturday, October 23, 2004

- پس چگونه انسان مي تواند تو را تجربه کند؟
- نمي تواند! شخص تو را تجربه نمي کند.
- پس انسان از تو چه مي داند؟
- فقط همه چيز! زيرا ديگر انسان به جزییات نمي پردازد.

من و تو - مارتين بوبر


وقتی سگی کنار درختی
باران گرفت
شعله می کشید من از آقا! این جای این همه خالی برای کیست؟ پرسیدن، دست کشیدم به روی خیسی موها پنجره و بعد برق رفت
یک باره سرد شد دستم که خورد برای این همه آتش دلم می سوزد:
- نکند عصبهایتان را کشیده اید؟
کنار می زنم
فراموش نکرده ام
یکجا لای این درزها دراز کشیدی
این را نمی دانی که آتش گرفته ای می سوزد وقتی کنار سگی درخت
و از پنجره بالا می آورد روی این همه خالی
ان روز هم که از صدای باد می گذشت
دستش را آویزان کرده بودند باران گرفت، شد که چشمهایشان را قفل کردند و آتش گرفت
می سوزد
و من توی سرخی زیر آن همه فشار کف دستها دنبال جفت سیاه خیس همیشه توی آتش گرفته، می سوزد
از تمام بچه گیهایم تا حالای سوختن گشتم و جز دروغ هام، چیزی پیدا نمی کنم که هیچ،
چیزی پیدا نمی کنم ( حتي مي تواني اين جا نقطه بخواني)




Thursday, September 16, 2004

Am not I
?A fly like thee
Or are not thou
?A man like me

For I dance
And drink and sing
Till some blind hand
Shall brush my wing

If thought is life
And strength and breath
And the want
Of thought is death
Then am I
A happy fly
If I live
.Or if I die



The Fly – William Blake

Monday, September 13, 2004

هيچوقت جايگاهي را از پشت تماشا کرده ايد؟ مي خواهم پيشنهاد کنم که ازين به بعد قبل از آنکه مردم را جلو يک تريبون بايستانند، منظره ی پشت جايگاهي را که تريبون در آن است نشانشان بدهند. هرکس يکبار جايگاهي را از عقب، اما با دقت تماشا کرده باشد، ازهمان نگاه اثر مي پذيرد و خود به خود در مقابل هر جادو و جنبلي که به هر شکلي از روی تريبون صورت گيرد، مصونيت پيدا ميکند. عين همين حرف را مي شود درباره ی منظره ی پشت ميز محراب کليساها زد. ولي خوب در اين خصوص بعد در جای خودش حرف خواهم زد.


طبل حلبي - گونتر گراس


کلا ان الانسان ليطغي.
هفت / علق