Saturday, March 3, 2007

خودگاهان / دوم

تا رنج قلب من
عتيقه شود
تا خواب‌هاي من
ديگر به بناگوش ليلي خيمه نبندد

تا چهره‌ي پراكنده‌ي تو
تاريخ زيستن را
به اندوه
زرين باشد


- شاهرح صفايي، 1346 -




خودگاهان
دوم.


آن‌دو در ميان‌ا‌ش من و آينه‌ست، صدايي منفجر مي‌شود، هوا مي‌خواهم، لبانم را بازو بسته مي‌كنم، كندن مي‌شود، مي‌آيد، مي‌نشيند روي بال، سنگيني‌، حجم بر مي‌داري، سرت نيست، چشم‌هايت را نمي‌بندي، مي‌ترسي، مي‌گويي، به من، به خودت، بس، برنمي‌خيزي، نگاهت روي قفسه‌ي سينه‌ام، روي گردنم، روي ستون فقراتم پايين مي‌آيد، چشم‌هايت دوخته مي‌شود به مهره، به م مي‌گويم، "من نمي‌سازم، جدا مي‌كنم، مي‌گذارم اين‌جا، كنار هم، مي‌نشينم زير آسمان، سقف، دري كنده، پنجره‌اي كنده، و آجرها، آجرهاي چندين قرن، آجرهاي سقوط، دور تا دور"، دستم را مي‌بيني، دست‌هايت را قايم مي‌كني، م گوش مي‌كند، صدايم مي‌ريزد بيرون، مال خودم نيست، آن‌وقت مي‌آيي، مي‌گويم از در، از پنجره نه، از ديوار نه، آن‌جا نشسته‌ام، زير سقف، ستاره‌ در آوند‌هاي ملتهبم، مي‌سوزد، آستر آن‌دو، ميان من و آينه، فاصله مي‌اندازد، پوست مي‌شود، باد مي‌كند سوختن دريا، مي‌گويم و آن‌وسط مي‌نشينم، "نمي‌سازم، كنار هم مي‌چينم تكه‌هاي از هرجا برداشته را، روي زمين مي‌گذارم، دست‌هايم را"، ك دستش را در شانه‌هام غرق مي‌كند، " از گوشت بدم مي‌آيد، از گوجه‌فرنگي، از فلفل سبز..." و بو، بو از آرنج‌ام، از صدايم، مي‌نشينم آن ميانه، سقف را گذاشته‌ام روي زمين، كنار در، كنار پنجره، و ستون، فاصله‌ام را نگه مي‌دارد، ستون‌هاي انگشت، انگشت‌هايم، ببينيد،‌ ببينيد، مثل دلفين؛
دلفين، از دايره بيرون مي‌آيد، ليز مي‌خورد بالا، انحنايش، مي‌كنم اين‌ها را، مي‌چينم دور مچ، و آسمان سياهش را مي‌اندازد توي چشمم، از در بيا، " براي همين بدم مي‌آيد، بالا كه مي‌آيد، خودم نمي‌آيد، خونم، منزجرم از اين‌ها، از بو... " بوي التهاب زن، بوي مردار عبوس واژن،
م مي‌گويد " قاعده، قاعده‌ست" حق دارد م، " چارچوب مي‌گذارد آدم، لاييك باشد، سكولار باشد، كمونيست باشد، كاتوليك باشد، مسلمان باشد..." مي‌خندي، كدام در؟، مي‌گويد، - دست مي‌شود چنگك، مي‌گيردم، ول نمي‌كند، اگر نبوديد، اگر نبودي، از پنجره مي‌رفتم، سر مي‌خوردم، ك مي‌خواهد بنويسيم، مي‌گويم " براي اين‌كه دو ساعت مي‌خوابم، يك وعده هم زيادم است " دكتر سرش را زير مي‌اندازد به فكر مي‌رود، مي‌پرسد چند سال؟، " شش سال"، حيرت مي‌كند دهان م، چشم‌هاي م، پنجه‌هام لاي سينه‌ات ليز كه مي‌خورد، مي‌سوزد، دست‌هايم را پرت مي‌كنم، هي‌ پرت مي‌كنم، نمي‌رسد به كنده شدن، از مچ، از بند‌هاي انگشت، وصل مي‌كنم اين‌ها، را مي‌برم، ساتوري، " با اين‌ها چه كار كنم؟"، صدا مي‌شكند، چند برابر مي‌شوم توي صدام، سيم مي‌گذارد در فاصله‌ي قلب و گوش، به آوازي مي‌سپارد كه از رگ آزاد مي‌شود، چشم‌ مي‌بندد، نفس مي‌كشم، نفس مي‌كشم و م آزرده مي‌شود، نمي‌تواند اين‌ها را كنار هم بچيند،‌ " مي‌چسبانم‌شان بعدن، به خورد هم مي‌دهم‌شان، احمقانه‌ست" ،
آسمان مي‌رسد تا زانوم، چيزي اندام لزج و بادكنكي‌ي توي سرم را فشار مي‌دهد، تو هم دست‌هايم را نشانه مي‌گيرِي، ك :‌ " ... هزارتو را مي‌بيني؟"، دستم عصاي بورخس مي‌شود، مي‌خواهم بگويم،‌ صدا بالا نمي‌آيد، مي‌چسبد به كف حنجره‌ام، گير مي‌كند به دنباله‌ي كوچك، مي‌داني، توي اتاق كار بورخس، توي كتابخانه‌ي ملي آرژانتين، كپي‌هاي نقاشي‌هاي پيرانه‌سي به ديوار آويخته بوده، كور بوده، نقاشي‌ها را با دست مي‌كشيده مي‌ديده، دست مي‌كشيده، مي‌ديده، دست... مي‌ديده... " با اين‌ها چه كار كنم؟!"، و انگشت‌هام مثل اندامك‌هايي مدام ورجه‌ورجه مي‌كند، خود را مي‌زايد، توي سر تو، به بادكنك نيمه‌جان مغزت، سوزن نمي‌زند، چنگ مي‌زنم، آواز مي‌شود، "اين‌ آوارها، از در بيا"، در كنده‌اي افتاده روي زمين را نشانش مي‌دهم، مي‌گويم "اين چارچوب‌ها روي چيزي سوار مي‌شوند، من از اجرا مي‌ترسم، اين‌ها را كنار هم رسم مي‌كنم، هركدام را، جدا جدا، بسته‌گي دارد به وزن، به وزن هر تكه، روي زمين،‌ همه‌چيز خودش را مي‌اندازد روي اين"، لگد مي‌كوبم، آن‌دو در آينه به هم مي‌رسند، من ايستاده‌ام در ميان، جيوه شده، هر دو طرف، ميانه‌ام آينه‌اي مي‌شود، كه انگشت‌هام را تكثير مي‌كند، به اجزاي صورتم دست مي‌برم، كنده كنده، اگر نبوديد، اگر نبود، ز ديگر گريه ندارد، دستهايم را فراموش مي‌كند، انگشت‌هايم را مي‌گذارد كنار رس، مي‌پيچدشان به انحناي خاك، "من هم از نطفه‌ام، شبيه‌ام به پدرم، به مادرم، همه شبيه‌اند به پدرهايشان، به مادرهايشان،"، دور اتاق مي‌چرخم، زير سقف، زير پاهام، ستاره‌ را به ستاره، وصل مي‌كنم، خط مي‌كشم از پاهام تا پاهاي ستاره،‌ تا از رگ تا رگ ستاره، خط را پيدا مي‌كنم، تو را جاي خودم رها مي‌كنم،‌ به ك مي‌گويم " نه !، زندان مي‌شود ميله‌هاي روي كاغذ، رها نمي‌شود بادكنك، مي‌تركد، پشت ميله،"، فكر مي‌كنم به بازهم ميله، و دستهام از چاك اندامت ليز مي‌خورد، چشم‌هايت را نمي‌بندي، دنبالم مي‌كني، با چشم‌هاي بسته، مثل من كه دست مي‌كشم روي دست‌هاي اشر، دستت دستم را رسم مي‌كند، " روش، سعادت بشر، يك اصل، سعادت بشر، روش، سعادت بشر، سعادت بشر... روش"، م مي‌گويد، پتك مي‌زني، استخوان خورد، " با اين‌ها چه كار كنم؟"، مي‌شوم تو، رنگم، نگاهم، مچاله‌گي‌م، قوس، قوس، ليز مي‌خورم و دست‌هام بالك مي‌شود، صدام صداي پولك، تنم پولك، گم مي‌شود خط، مي‌افتد خط، دنباله ندارد، صاف مي‌شود، امتداد خودش مي‌شود، امتداد دست‌هاي خودش،‌ صاف است، لرز ندارد، به قبل فكر نمي‌كند،‌ رسم طبيعي‌ي خودش مي‌شود،" افسرده‌ نه، - وقتي مي‌دانم، نه؛ - خودكشي، نه – وقتي مي‌خواهم، نه؛ - كم اشتهايي، چرا – بوي عفونت، عفونت"، چهار زاويه‌ مي‌گيرد مي‌بندد دست‌هايشان را، پاهايشان را، و مي‌كشد، مي‌كشد، از اتصال مي‌افتند،‌ از اتصال رها مي‌شوند، اين‌طور اما، مي‌چرخند و بر مي‌گردند توي دهان، از هاي دهان تو رد مي‌شوند، از لاي دهانه‌ي او، بر مي‌گردند توي دهان، مكث، ماسيده، " شش‌هات صداي پرنده‌ را مي‌سوزاند"، مي‌خواهم اين را بگويد، م نگاهش را به روش مي‌دوزد، نمي‌خندد، دكتر سرش را مي‌تكاند از ريه‌هاي من، گوشش را، ك حواسش نيست، به بازوش مي‌زنم، بازوش را فشار مي‌دهم، بازوش را، نمي‌توانم بگويم عام، نمي‌توانم بگويم خاص، آن‌ها فكر مي‌كنند، هركس فكر مي‌كند،‌ تو در سطحي، او در سطح مي‌ماند، به عمق نمي‌رسد،‌ عمق را نگاه من مي‌خواند، نگاه من از عمق، نگاه من از سطح، پس اين‌ها به درد نمي‌خورد،‌ همين مي‌شود سكوت، نشستن آن ميانه،‌ و به هركس گفتن كه از در بيايد، از در كه بيايد عمق دارد،‌ از در نمي‌آيي، از پوسته جدا مي‌شوي، مي‌افتي توي چاله‌اي كه منم، مي‌افتم توي چاه، اين را مي‌شود ادامه داد، ك گوش نمي‌كند، صدايم توي خودم فرو مي‌رود، دست و پايم، انگشت‌هام، انگشت‌هام، و مي‌چسبد به مچ، مي‌شود دلفين، و ادامه‌اش، دام مي‌شود، عجز مي‌شود، هميشه‌ مي‌خواهم بشود ادامه‌ي اين، ادامه‌ي من، من هم ادامه‌ي خودم، پلك‌هام سنگين مي‌شود، فرداش م را مي‌بينم، ديروز دكتر از دست‌هايم بالا رفت، و صداي پاهاي نگاه تو از پوستم.


دفتر سفال
دوازده اسفند هشتاد و پنج




و چهره‌هاي كودكان سالخورده و رنج‌ديده مي‌نمود، گويي هفتاد ساله بودند، و بهار كه آمد ديگر چهره نداشتند. كله‌هايي چون سر پرندگان با منقار، يا چون سر قورباغه – باريك و گشاده‌لب – پيدا كرده بودند، و بعضي هم به ماهي مي‌مانستند، با دهان باز.

- هميشه روان، واسيلي گروسمن -



اي خوبي !
قضاوت خوابها
با تو نبود

قلبت را عتيقه كن
كه رنج من
عتيقه و كهنه‌ست.

- شاهرخ صفايي، 1346-

Monday, February 26, 2007

خودگاهان / یکم

تمام خاطره‌هايم را
گرگي حمل مي‌كند
كه پيرهن صبور يوسف را نمي‌شناسد
گرگي :
تا آنجا
تا اشتباه نفرين يعقوب
كه خصومت معصوم باديه را
در چشم‌هاي مقدر خود كاشت.

- شهرام شاهرختاش -



خودگاهان
يكم.


نمي‌خواستم. تازه آمده‌ام. اين‌ها مي‌آيند. من نمي‌خواهم. هر روز مي‌آيند. مي‌ريزند بيرون. بيرون فرياد، خلاصم نمي‌كند. مرتضي مي‌گويد از چند سال پيش نوشته‌اي مي‌خواند. مي‌آورد برايم، قرار شد. " مي‌گويم بچه‌ات توي بغل من. نمي‌گويي بچه‌ات است، مي‌دانم كه بچه‌ي توست. قدم كوتاه‌تر است، سايه‌ام به سايه‌ات نمي‌رسد. مي‌روي توي زن‌ها. لاي چادرها گم مي‌شوي. مي‌گويم بچه‌ات... بچه‌ات پيشم مي‌ماند." آن طرف‌اش كه به آينه‌ست مرتضي، آن‌طرفش كه پشتش، حرف مي‌زند، من پهلوي چپم، كه مي‌شود پهلوي راستم توي آينه، كه دارم به آن‌چيزهايي كه مرتضي نمي‌گويد، به آن‌ حرف‌هاي مرتضي، از پشت سرش، گوش نمي‌دهم؛ به اين‌ها فكر مي‌كنم، به دستم.
پدر، بيماري‌ست. پدر، فراموشي‌‌ست.
" با سنگ‌ها بازي مي‌كند،‌ مي‌گويد بچه‌هاي من‌اند اين‌ها."، بهار كار خودش را مي‌كند، مي‌آيد، سرد است هنوز، ديشب نبود، تو بودي، بوي‌ تو از كف سنگ تازه‌ي پياده‌رو بود، باد توي گوشت بودي، نرسيدم، هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند، و گرم مي‌شود، باران مي‌آيد وقتي، صداي تو مي‌شود، قدم‌هاي تكراري روي سنگ‌هاي تازه، قدم‌هاي روي يك خط، نبايد بيافتم، نمي‌افتم، از خط، خط را پيدا مي‌كنم، روي تازه‌گي سنگ‌ها خط را بر مي‌دارم، بايد بريزم‌اش توي كاغذ، بفرستم براي اين اسم و آن اسم، نشاني‌ها، به آدم‌هايي كه نمي‌شناسم تبريك، با كارت‌هاي گل، كارت‌هاي ماهي، كارت‌هاي شكوفه‌هاي باران، براي تو اما، شانه‌ي درد، و انگشت‌هاي مچاله،‌
" پنج‌شنبه هاي زمستان سرد است، مرا ياد عروس هم‌سايه مي‌اندازد"، زنجير پهلوي من توي آينه، عكس مي‌گيرم از آينه، از پهلوي راستم كه پهلوي چپم مي‌شود، چه خوب ايستاده‌ام توي اين تاريكي، تاريكي توي اين تاريكي، چشمهات برق ندارند، امتداد دارند، زنجيري، مي‌شود بلند پيشاني‌ي پيشاني‌ام در آينه، مرتضاي توي آينه رو به من نيست، رو به اوست، باد مي‌آيد آن‌وقت، مي‌برد آن‌وقت، موهايم را، سگرمه‌هايم را، و تل‌انباري‌ي تو مي‌ماند روي خط، روي خط تازه، كه برداشته‌ام، براي آن‌ها بايد بنويسم " بهارهاي مرداري"،‌ آن‌ها نمي‌فهمند، براي تو مي‌نويسم، خط‌ ام را بر مي‌دارم، مي‌اندازم روي اسم‌ات، يادم مي‌آيد، اسم‌ات، اسم شده‌اي، تمام مي‌شوي وقتي نام مي‌شوي، تمام مي‌شوم روي خط، امضايش بماند براي پدر، بماند براي سال، تمام سال، همه‌ي اين سال‌ها كه بهار بوي تو را مي‌آورد، بوي تو بر خاك، بوي تو بر خط،‌ مرتضي مي‌گويد نوشته‌هاي سرگيجه، فكر مي‌كنم به شيدايي،‌ به لول،
مي‌گويم هر روز تازه‌ام، موهاي تازه، پيراهن و شلوار تازه، بدم مي‌آيد از تكرار اين‌ رنگ‌ها، اگر مي‌توانستم دور مي‌انداختم اين لباس‌ها را هر روز، هر روز، روحيه‌ام عوض مي‌شود، نمي‌شود،
به تو فكر نمي‌كنم، به خودم فكر مي‌كنم، دست به موهام مي‌برم، كاش هميشه همين‌طور بماند، مي‌دانم، نمي‌ماند، نمي‌خواهم بماند،‌ نمي‌خواهم بماني، نمي‌خواهم بمانيم، برويم، به مرتضي گفتم، بلند مي‌شويم، سيگار به لب، لي‌لي بازي مي‌كنم روي خط، كنار جوي، درخت‌هاي بلند، بالاخره اين نرده‌ها را برداشته‌اند از اين كنار،‌ كناره‌ها، چشم مي‌اندازم، توي گودي، روي لبه، روي خط، درخت درخت، سبز سبز، اين‌همه، از تو بدم مي‌آيد، از همه‌ي توها، كه اين گودي را مي‌بينيد و مي‌گذريد، هر روز از همين كناره، مي‌افتي، مي‌آيم، هولت مي‌دهم، آن ته يك درخت توست، يك درخت هم توست، از هر سرو، از هر چنار، از هر كاج، يكي ساقه‌ي توست، يكي برگ‌هاي توست، يكي تنهايي‌ت،
از سبيل بدشان مي‌آيد، نمي‌فهمند ديگر، فكر مي‌كنند هر روز توجه تازه‌اي مي‌خواهم، نمي‌خواهم، نمي‌فهمند ديگر، به مرتضي گفتم دهه‌ي بيست، مي‌گويم مي‌خواهم بروم،‌ براي من اين چهره‌ي شهر است شصت سال پيش، دستم روي لبهام، موهاي روي لب، سبز، شهري كه خلوت باشد، خبر از جنگ نداشته باشد،‌ هنوز جنازه جمع مي‌كنند توي اروپا، جمع كنند، دست به سبيلم مي‌كشم، به جان هم افتاده‌اند، بيافتند، به هيچ‌جام بند نيست، متحدم، با هركه باشد، مرا از اين‌ شهر نبرند،‌ نمي‌برند،‌ شصت سال طول مي‌كشد، پس‌ام مي‌اندازد، سبيل‌ام مال خودم،‌ مال شما نيست،‌ خط است، خطي كه به كاغذ مي‌افتد، مي‌ماند،‌ مي‌خنديم، با هم، و پيريم، با هم، و مي‌ميريم‌، با هم، اين را به خط مي‌گويم،‌ محمدرضا مي‌گفت آدم پير كه مي‌شود مي‌ميرد،‌
- بعد چه مي‌شود؟
مي‌گويم نمي‌دانم، مي‌داني؟
مي‌داند، نمي‌داند، خدا مي‌داند، مي‌گويد، سرگيجه مي‌گيرم، نمي‌توانم پيش بچه سيگار بگيرم، مي‌گويم چه مي‌شود؟، مي‌گويد دوباره مي‌آيد دنيا آدم، يك‌جاي ديگر شايد؛ گيج نگاهش مي‌كنم، انگار فهميده نفهمده‌ام، مي‌گويد مثلن مي‌ميري اين‌جا، دوباره توي ايتاليا دنيا مي‌آيي، آن‌وقت با زبان ايتاليايي حرف مي‌زني!، ‌چه مي‌گويد اين بچه،
- كي بهت اين چيزا رو گفته؟ تو مهدكودك؟
مي‌خندد بچه، مي‌گويد نه، مي‌گويد خودم فكر كردم، مي‌گويد خدا مي‌داند؛ دردم مي‌گيرد،‌ به آينه نگاه مي‌كنم، پهلوي چپم كه شده راست،‌ بغض چشم چپم كه آمده راست، مرتضي مي‌گويد " برادر زاده‌ام اشاره مي‌كند بالا، مي‌گويم چه؟ مي‌گويد آن بالا، مي‌پرسم چه، مي‌گويد هوا هست؟ - نيست؛ پس خدا چطور نفس مي‌كشد، چطور زنده مي‌ماند!‌"،
ببردم شصت سال، هفتاد سال، جاي پدربزرگ كه راننده‌ي آمبولانس شده بود توي شمال، توي جنوب، متفقين كه آمده‌اند، ‌روس‌ها كه آمده‌اند، توي جنگ، جنگ، جنگ، توي قحطي، قحطي، قحطي،
- خدا كجاست؟
توي سنگ، توي گچ، توي سينه،‌ توي دست، توي من كه فكر مي‌كنم، خدا فكر مي‌كند، بچه مي‌گويد، محمدرضا مي‌گويد؛ گچ، گچ، از كجا آمدي توي گچ توي خيال اين بچه، فكر مي‌كنم، به برادرزاده اش، مرتضي :" مي‌گويم خدا را نقاشي كن، سه روز است دارد دايره مي‌كشد،‌ دايره مي‌كشد، دايره مي‌كشد،" و من توي دايره‌هاي كنار خيابان خيال انگشتم را مي‌خوابانم، توي دايره‌هاي چشم، توي دايره‌هاي دهن، دايره‌هاي زخم، دايره‌، دايره، دايره‌هايي كه توي سرم باز مي‌شود، مي‌افتد توي خط، رها مي‌شود توي خط، و من بي‌نگاه، پاهام مي‌لرزد كه از خط نيافتم از كناره،‌ توي گودال، مي‌نويسم بهارهاي پرستوهاي خشك افتاده از سيم‌هاي لخت خيابان، نمي‌فهمي، نمي‌تواني بفهمي، نمي‌خواني، نمي‌تواني بخواني، نمي‌فرستم،‌ براي آن‌ها مي‌فرستم، كارت‌ها را،‌ تبريك‌ها را، سال كه تبريك ندارد، مي‌نويسم، براي اين‌كه به يادت بيايم، به يادم بيايي، و باران مي‌شود تند، جوهر مي‌برد، خط را مي‌برد، دستم غرق مي‌شود، مرتضي را نگاه مي‌كنم، مي‌بينم و نمي‌بيني، از ساقه‌هات، از ريشه‌هات، از برگ‌هات، گذشته، نگذشته، افتاده‌ام، دراز، روي خط، كه ريخته‌ام به كاغذ، باد كاغذ مچاله را بر مي‌دارد، پروازش مي‌شود خط، خطي.



دفتر سفال
هفت اسفند هشتاد و پنج







اتاق را قفل مي‌كنم و مي‌روم، پنجره را باز، و مي‌روم،

Sunday, February 25, 2007

در ستم‌سرایش موازی / دفتر سفال

در‌ستم‌سرايش‌ موازي، مخاطب
به شكار و انهناي جگر



" آرام تر – آرام تر –
سقوط سیاره ای
در رگانم می ترکد "




تا مزرعه ام از شهاب آرزوت
بسوزد

تا
تو را بردارم و
در کوچه‌باغی که از هلال ماه افتاده‌ست ،
روشن ِ انگشتهات باشم
آن نیمه‌ای که تاریکم

تا
دوباره از رودخانه‌ای که در تو ریخت
برخیزم ،
آسمان از کنار گذری دارد
پنجه‌های برگ، صورت گوشتم را
تا نارنج‌های تبرک بازوت
رسم ِ رنج می‌کند

تا
سپارش گونه‌هات
در تنگ این گور
صدای رطوبت را
به خواب درخت موازی برساند،
عمق عقیم این رود
نشانه‌های سنگ بزاید

تا
کنار،
کوره‌ای
در خشونت خطوط این دست -
که به بیراهه می‌رود،
باشد ؛
کناره نگاهش را
به عطوفت لحظه‌های رفتن می‌دوزد ،
کنار بال تو

تا
افتادن موج به شن
ضرباهنگ تند آوندی باشد
از درخت ِ در شیارهای روییده ،
ساعت
به اندازه‌ی آونگ
تاخیر دارد
در شریان سبز عمود

تا
اندازه‌های دانه‌های شن
بر جلای پوست
پلنگ‌آویزی از ماه
بنشاند -
برّای دندان‌هاش
بر چاله‌های زخم درخت
خون تازه‌ی دارکوب
بر خطوط شن

تا
جادوی ماه
به پاهای درخت بپیچد ،
چشم‌های کناره
از پرواز ریشه‌هاش
کور می‌شود

تا
ماه از تماشای تمنای آتش
کامل شود،
درخت
از لا به لای کوچه
سر می‌خورد ،
موج
در آویختن آسمان ِ پلنگ
می‌افتد
خطوط شن

تا
عقربِ پوستین‌اش را
بیاندازد ماه ،
بیا
که کوچه
باغ ِ انتظاری دارد






ماهي دستهات در امتداد ديوار زنداني‌ست، پستانهات شبكه‌هاي ديوار، باز مي‌شود به آن سويي كه منم در ايستادنم به آسمان، چشمهايم از راهي به ماه باز مي‌شود كه ديوار امتداد دستهات را توي آينده گم مي‌كند. مي‌خوانم در بالا رفتن چشم از اتفاق تنت خوشه‌هاي ستاره بر رسم ديوار، گره‌هايي مي‌اندازند كه سبك مي‌كنم چشم، مي‌خواني در بازوم قدرت تسليم. شيهه‌ي سم بر گلي از سرخي‌ي گونه، پرتاب مي‌شود، خاكستر از گونه‌هات مي‌ريزد و ماهي در جنبيدن لب مي‌سوزد.





كوبه‌ي در را به چنگ مي‌گيرد، مي‌فشارد كاغذ، مچاله، صداي سوختن آب مي‌آيد، كنارِ رفتن همه‌چيز گنگ است، تو را به خالي‌هاي ديوار مي‌سپارد، ردي از پنجه‌هاش بر كوبه‌ي در مي‌ماند و به كوبه مي‌رسي، دست مي‌بري و مي‌كوبي، مي‌كوبي و صدايش در آن حجم چند برابر مي‌شود، پژواك دارد اين در، بر مي‌گردي، روي آسمان مي‌ايستي، مي‌آيد، كوبه را از سويي كه اوست، بر مي‌كوبد، انتظار باز شدن، گلوله‌اي در بال و رد خون ريخته را پي مي‌جويد، مي‌گيرد مي‌رسي به در، كوبه‌اي خوني، دست مي‌بري، خون را كه انگشت اشاره‌ات را به كوبه مي‌چسباند،‌ دستانت كوبه مي‌شود.


باز نمي‌شود، در بازگشت، راه آمده نيامده، لكنت دارد، جايي براي رفتن را رسم مي‌كند، تاريك مي‌شود، كسي مي‌آيد، مي‌گويد اين‌جا چه مي‌كني، فرار مي‌كند، از دست آن‌ها، به پل مي‌رسي، دستت را دراز مي‌كني به پايين، ارتفاع گيج، با زبان ميله مي‌ليسي، آن‌ها مي‌گويند مي‌خندند، باد تند لبانت را چرب مي‌كند، كسي از پشت مي‌آيد، از كوبه، مي‌افتد و چشم مي‌شود، گرماي دستهاش در امتداد ستون فقرات و گردن به ميله مي‌رسد، پنجه‌اي كه مي‌افتد موج مي‌شود در باد، مي‌شود دوران، و در تاريكي‌ي سبز، كمي آن‌طرف، مجبور مي‌شود بچرخد، از پهلو، و نگاهت مي‌افتد به كوبه، مي‌خواني به جاي كوبه، كلمه، دنباله مي‌اندازد، رد بر حنجره، سبز مي‌شود گيسوي بر گلو؛ آسمان نزديك مي‌شود، بارش را روي سرت مي‌اندازد، سنگين مي‌شوي از ابر، توي دماغ و گيج‌گاه، توي راه.


گفتن. به كسي گفتن. از كسي به خودش گفتن. او را در خودش گفتن. گفتن خودت در او. او را رساندن به خود. رساندن گفتن به خود او. به خود او گفتن را رساندن. رساندن به او خود را گفتن. خود را به گفتن سپردن.



پيچيده‌اي در شال، آبي، ذوب، كنده شدن لب، پيش‌تر مي‌روي. سبزي‌هاي كنار آب، سبزي‌هاي كنار جوي، سبز ِ خاكستري‌ي كناره‌ها، دستت بر دهانه‌ي شال، بر دهان، فشردن سخت، سرفه‌ي سخت، خلط سخت، سبز، كناره‌هاي سبزخاكستري‌ي سخت، افتادن بر زانو، سرفه، سرفه، نمي‌آيد چيزي، نمي‌خواهد بيايد، حرام مي‌شود سرفه. پايين پله‌ها، گره شال، خواستن افتادن، خواستن نگاه، خواستن نفرت، سرفه. سرفه. آواز‌هاي سرفه.
رد پاشنه بر ماسه، مي‌رود تا آب، ليز مي‌خورد بر سنگ، از شتاب ماهي، گنگ مي‌شود در انحناي موج، ترس دارد موج، ترس دارد ماهي، ترس دارد باز و بسته شدن لب، براي ماهي شدن، پولك بر تن كشيدن، بوي تند برداشتن، چشم خيره داشتن، بالك‌هاي مرده، امتداد دستهاي روي ديوار، چشم‌هاي به بي‌كجا، از يك ژست، از يك مدل، دگمه‌هاي پستان در صورت آدم باز مي‌شود و پيه بدبوي تن تو را به مرگ راضي مي‌كند، به افتادن در آب، ماهي‌هاي آمده در سطح، تبله كرده، بوي‌ناك.




از كاسه‌اي كه روي ميز رهاست، برگي شناور، بيرون مي‌آيد، تماشايش مي‌كنم و به پرواز در مي‌آيد، آب از برگ مي‌چكد، و تا صورت من، كاسه را بر مي‌دارم و به سمت ديوار پرتابش مي‌كنم، نقش برگ برجسته بر ديوار، نقش بازوهاي امتداد تو در رگه‌هاي گچ ترك خورده، تا پنجره، و پنجه‌هات، اطراف پنجره، خطوط كف دستت، طاق را در هم مي‌فشارد و تا پنجره‌هاي بعدي،‌ زنجيره‌ي ديواري كه خطوط برجسته‌ي تن برگ، در هر برشش، خوشه خوشه مي‌شود، چشم را در مي‌آورد. نوازش برگ، بوييدن‌اش، و كندن و مچاله كردن‌اش، خونم را به جوشش، خونم را به ريختن، و ايستادن بر لبه‌هاي ديوار، بريدن رگ، و پاشيدن كاسه به برگ، خراش ديوار، بريدن گونه‌هاي برگ. سقوط. سقوط. سقوط. كاسه. برگ. ديوار.



اي راه ! تاول‌هاي استخوان در گنگي وزنم. خشمي باكره در چشمهام رگ. چندش لاشه‌ي پرستو به پوستم. آهك مي‌شوم و صدا لغزش برمي‌دارد. بازوهات هيمه‌ي خشم و آتش.
اي راه !
دانه‌هاي كبود رفتار منجمدم
چراغ‌هات از سوي نقاره مي‌كشندم. آواز ني‌لبك در كمرم. چاهي نشانه رفته‌اي. التماس سنگ زير پام قدم كند مي‌كند و ارتعاش گياه به پاهام مي‌پيچد. گم مي‌شوم در شتاب آبستن. زبان لمس تنت به هجي‌ي بردنت نمي‌رسد. پاييزها در كلاف سرگردان، كلوخ‌هاي ملتهب و سرد را به تشنگي‌ي مضطربم دوخته.
در انتهاي شيشه اي راه
ماهي‌ي زنداني‌ست
صدايم گريه مي‌اندازد
خش خ‌ش‌ش‌ش ت‌ت
خش‌خ‌خ‌ت‌‌ت‌خ خش و‌و‌و
خ‌ت‌‌وش خ‌‌ت‌خ‌خ ن‌ن‌ن
خ‌خ‌خ‌‌ن‌ن‌ن‌خ‌خ‌ش‌ش‌‌ت‌ش‌ش‌خ‌و‌و‌خ‌خ‌ش‌ش
اي راه



در‌ستم‌سرايش‌ موازي، مخاطب - به شكار و انهناي جگر
دفتر سفال
ششم اسفند هشتاد و پنج






من از چه مي‌ترسم؟ خودم؟ كس ديگري نيست.
ريچارد، ريچارد را دوست دارد؛ يعني من، من هستم.
آيا در اين‌جا قاتلي هست؟ نه – بله؛ من هستم
پس بگريز. چه، از خودم؟ به كدام دليل –
نكند انتقام بگيرم. چه، خود از خودم؛
افسوس، من خود را دوست دارم. چرا؟
از براي خوبي‌هايي كه در حق خود كرده‌ام؟
آه نه، صد افسوس كه از خود بي‌زارم
براي اعمال نفرت‌انگيزي كه مرتكب شده‌ام
من تبه‌كارم، اما دروغ مي‌گويم، نيستم .

ريچارد سوم – شكسپير

Saturday, February 17, 2007

پراشه پاشه دو / دامان زجر - جام راز


كياي عزيز


حال آشوبم از شعر، عمقي كه فرو مي‌رود، مويرگ‌ها و پاره‌رگ‌ها را، از او كه مي‌خواهد بميرد، كه من نيستم، با اين همه زخم براي... عفونتي كه بال سترون‌اش را هي مي‌گستراند، از خراش صورت من، به سينه‌ي او، از خشونت صداي من، به چشم‌هاي سياه او. حسادت دارد اين تمناي انتظارش، و خنده‌اش، ساحت تماشا، دردش بيشتر، عمق‌اش بيشتر؛ شدن آن‌طور كه تسليم باشد، تقلا نباشد، نه چنان دست و پايي كه ما مي‌زنيم تا مرگ آورد باشيم، و نيستيم، دست و پايي كه بيشتر پس‌اش مي‌زند، نمي‌خواند، دور مي‌كند، نمي‌توانم حالم را بريزم، عق مي‌زنم و نمي‌آيد، چشم مي‌بندم و خواب آور نمي‌شود، گيج مي‌روم، سر مي‌خورم، مي‌افتم توي چاهي كه هرچه عق مي‌زنم، نمي‌آيد، او مي‌آيد، با چشم‌هايش، با انتظارش، و رگ‌ها... رگها و پي‌هايي كه از تنش توي تنم، مي‌رود، بالا و پايين، بيشتر توتر،‌ عمق سياهي كه به گور مي‌رساند، مي‌بلعد، حال آشوبم از اين همه اسم، اين آدم‌هايي كه خودشان را چال كرده‌اند، مي‌كشم‌شان بيرون، از جايي كه نيستند، من مي‌سازم، نگاه من، انگشتهاي من و آن‌كه مي‌گفت راه مي‌رود و دستهايش را به هم مي‌سايد و جاي سيگار روي لبهاش سوراخ شده، مانده، كه از سرطان لب بميرد، و من كه او را مي‌گذارم جاي ديگري و ديگري را مي‌گذارم جاي آن ديگري و همين‌طور ادامه‌اش مي‌دهم، مي‌رسم، اين‌جا كه مي‌رسم، چشم‌هاي او و خنده‌اش، رگهايي كه دارد، تو مي‌رود و جسد كه گوشت مي‌اندازد، از ديدن سياهي كه احاطه‌اش كرده، مي‌لرزم، چرا كه نه من، او؟ و بيشتر به لحظه‌هايي فكر مي‌كنم كه چرا نرسيدم به آن سياهي، تا حالا انتظار سياه بزرگ بكشم براي آمدن‌اش، نه رفتن‌اش، لحظه‌هايي كه دست مي‌توانستم از ارتكاب به خود ببرم، و هراس، هراس‌هاي هميشه، نه از آن‌چه من، از آن‌چه او، و حالا من، و او با عفونتي كه بيشتر در روح من مي‌گسترد، بيشتر در خيال چشمهاي او در من و بيشتر از سياهي‌ي تلخ احاطه‌اي كه از آن او مي‌شود و من را به نظاره مي‌خواند. ايستاده‌ام و به خالي نگاه مي‌كنم. ايستاده‌ام و به سنگ. پنجه‌هايم را به ديوار مي‌اندازم كه از عرض مي‌رود، و مي‌رود با انگشت‌هام، با ناخن‌هام، خوني كه دور ناخن‌هام، حلقه مي‌اندازد ايستاده‌ام و چشمهاش روي سنگ، به حالت اضطرار چشم‌هام و خطوط چهره‌ام، پوزخند مي‌‍زند. ايستاده‌ام و چشمهايي‌ش كه در جمجمه‌ي خالي، كرم مي‌افتد و مي‌بلعد و به خاطر مي‌آورم، آن خواست هميشه‌ي مرگش را تا غرقم كند و مي‌بينم‌ام ايستاده با چهره‌اي خالي، به سنگ، آن‌قدر غرق مي‌شوم كه او نمي‌شوم.كياي عزيز جان‌آشوبم از اين حال، كه جانم به خوره افتاده، خودش را مي‌كاهد و در اين كاهيدن، فزاينده‌گي‌اي هم هست از خود ارتكابي و اين لذت، دردش بيشتر چيزي كه تندتر در خيال من مي‌دود، كندكند، او را پر مي‌كند و با هر كندي كه مي‌رود، از خيال من تندتر مي‌شود، خيالم آوازي دارد كه جسد را پر مي‌كند، و همه‌ي اين‌ها را مي‌گذارم به واژه، واژگاني كه در بيرون تجسدش مي‌شود پيش‌روي‌ي عفونتي كه پوستش را باد مي‌كند، زردش مي‌كند، از راه مي‌اندازدش، صدايش را بخيه مي‌‍زند، و خنده‌اش بر قاب چشمهاي من سنجاق مي‌شود، از صداي تركيدن پوست پر/ كر مي‌شوم و ناگهان پوست‌ش ور مي‌آيد، مي‌تركد و دستهاش خطوط كف را به دستهاي من هبه مي‌كنند. صدايش توي قاچ خوردن لبهاش مي‌ريزد و مي‌برد به رگ، از دهان من، مي‌ريزد بيرون و روي سنگ آواز خيالم جسد مي‌شود و روي ديوار دراز مي‌كشد و نمي‌افتد، دست مي‌برم به بازوهام و بازوش كنده مي‌شود، و موهاش، آرام‌آرام، تندتر از خيال من، مي‌ماند بر استخوان جمجمه، پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر، خط‌هاش روي تن من، مي‌ماند و جمجمه پيشاني‌ش بلندتر، بلندتر... دل‌آشوبم از شعر كه تمام اين‌ها را مي‌داند و به يادم مي‌آورد، آواز خيال‌ام را مي‌خواند و سردتر، پيشاني‌ي بلندش، جمجمه‌ها و حنجره‌هايي را به هم دوخته كه بعد ازين چگونه بخندم كه خنده‌هام خواستم را از عفونتي كه پيش مي‌رود، پوشيده نگه دارد

كياي عزيز










كنش : حد انتزاع مانيفست درون‌گرد
فروگشا : پدركشي در چهار جهت
واكنش : پريدن در قاب، كمانه و كران – پراشه‌پاشه دو


بيست‌وهشتم بهمن هشتاد و پنج

Sunday, February 11, 2007

قوس هفتم : نخاع / دفتر سفال

دانش بیابان را
تنها مجنون می داند

و در خط منحنی‌ی بیابان
لیلی را دیدم
که آهو از چشمش
آب می نوشید

انگشت بر گونه‌ی آفتاب می گذارم
لیلا
گونه هات ییلاق آهوست
و مجنون زانو زده در آسمان
صدای آسمان بود
یا برق چشم های تو که از شراب گذشت؟
و حفره های دل من پر ستاره شد

و من قدم مبارک آب را می بوسم
تا طراوت زلف هایت که فرو می افتد
از ستاره
شمیم ابریشمی ی مرا به رنگ عشق مبتلا کند

می دانی؟

هزار سال از سم آهو بر آب می پاشد، گذشته است
و من هنوز
از نرگس چشم هایت
با علف
سخن از
آهو می گویم

- رضا صالح آبادی -


ندیدی ای دوست، کسی که بر ارادت اوست، خلاف فرمان او کند، در موافقت ارادت او.
چه می شنوی؟
ابلیس بر ارادت خدا آگهی داشت کو نمی خواهد کابلیس سجود کند، چون گفت : " اسجدوا لادم"؛ آن محکی بود تا خود کیست که به فرمان او سجود غیری کند! همه سجده آوردند الا معلم فریشتگان. لابل چنین بود، استاد از شاگرد پخته تر باید که بود.
فراق معشوق اختیار کرده بر سجود غیری؛ زهی کمال عشق، " ما زاغ البصر و ما طغی" ( س نجم، هفده)

- نامه‌های عین‌القضات -


بگذارید توده ها آثار پندآموز بخوانند، اما، محض رضای خدا مگذارید شعرمان را نابود کنند. شما، ای شاعران! همیشه خودستا بوده اید: اکنون از خودستایی فراتر بروید، تحقیرشان کنید!

- استفان مالارمه -


غیاب کتاب : زوال یابی ی پیشاپیش کتاب، بازی مخالفانه اش در جریان فضایی که در آن به نگاشت می آید، مردن پیشینی ی کتاب. نوشتن، رابطه ی هر کتاب با دیگرش، با آنچه در کتاب ایجابی نوشتاری ست فراتر از سخن، فراتر از زبان. نوشتن بر لبه ی کتاب، در بیرون کتاب.
نوشته ی خارج از زبان، نوشته به تعبیری که در آغاز زبانی ست که هرگونه شیئی زبانی – حاضر، غایب – را غیر ممکن می کند. این طور نوشته هیچ گاه نوشته ی بشر نیست، پس نوشته ی خدا هم نیست، در نهایت نوشته ی آن دیگری ست: نوشته ی خود ِ مردن.

- غیاب کتاب، موریس بلانشو -





قوس هفتم – نخاع


توی اتاق ن، صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود شیب از چشمهات بالا، سقف. زاویه های تاریک، جنگل زنبورهای کور که از بوی دهان ن شهد می گیرند، زیر تور موم سیاه که بر صورتش بافته، صدای حروف می ریزد چسبیدن بالهای شیب، و توی تاریکی ی کنجه ها گم می شود.
توی اتاق، ن دراز کشیده با توری موم سیاه – روشن بر تمامی ی انحناهای تورم، جز کرانه ها، کرانه هایی که در شیب می افتد، و محافظان زنبورهای کور، که از صدای کلیدهای حروف از بازوت می روند، از انگشتهای لزج موم، بالا، سقف. و نور جریان میانه ی اتاق، هاله ای از بنفش و آمونیاک، صدای به هم خوردن کلیدهای حروف از زاویه های تاریک، برمی خیزد که زنبور، از دهان شهد، ن با چشمهایی گودی ها توی تخلخل تور موم، سیاه.
توی اتاق ن افتاده ای، دستهایت را به زیر دامن سرانده ای، چشمهای ن از نور خالی، تورم لزجی از پنجه ت می رود، صدای چکاندن کلیدهای حروف، بلند می شود، بالا؛ سپاهی ی انبوهی هجوم می آورد، دست بر صورت می گذاری، صدای حروف به دهانت نزدیک می شود، جایی از تورم ن را فشار می دهی، چیزی کنده توی دستت می ماند، نگاهت را به چهره ی ن می بری، صدای تجمع چکاندن کلیدهای حروف با هاله ای سیاه از دهان ن، می رود، دستت را از دامن سیاه لزج، بیرون بیاوری، نمی توانی، بالا، سقف، گوشت کنده ی ن لای انگشتهایت را می فشاری، صدای به هم خوردن بال حروف، از هاله ای از دهان ن، می آید بالا، تور از صورت ن کنار می زند، چشمهای خالی ی موم گرفته، لبهای خالی ی موم، از بازوت می رود، توی اتاق ن، بالا.

توی اتاق می نشینی؛ پشت میز، صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود، ن می آید تو، بالا، از شیب، سقف، می افتد، نگاهش صدای انگشتهات را می گیرد، می رسد به تخت، می افتد، گوشه های اتاق سیاه، نمی شنوی، می بینی اش، می آید روی دهان ن، شیب، از دهانش می مکد، بر می گردد، سقف، صدای به هم خوردن حروف از بازوت تا پهلوها، از پهلوها تا حفره ی شکم، پیش می آید، دستهای ن به شیب می بندد، زخمی از گوشه ای تاریک پر می گیرد، به سمت ن، روی لبهاش می نشیند، صدای حروف بر اجزای ن حک می شود، زخم از نزدیک می آید، آن چه آوردنی ست از کنجه های اتاق، صداهاست، بر خطوط انزوای افتادن ن روی تخت و دودی که از دهانت، زخم های روی خطوط را به هم می رساند، صداها متراکم می شوند و پر می گیرند از شیب تاریک زوایای اتاق به سمت دهانی که از بازوت بالا می رود، سر می خورد صدای چکیدن حرف روی انحنای ن، علامت فریاد از بازوت می رود، صدای حروف فریاد، بالا. گله های زخم از چهار کنج بر می خیزند، توری سیاه، روی صدای چکاندن کلیدها، بر صورت ن، می نشیند، هجاهای چهره، کنده می شوند و از بازوت بالا، و در خال سیاه کتف، می روند، نطفه می بندد، نقطه هایی از چند حرکت بازو روی هیجان زخم.
توی اتاق می ایستی، ن روی شیب، آویزان، سقف از صدای چکاندن کلیدهای حروف از بازوت می رود، تا تکه تکه های اجزای ن، در چهار گوشه ی تاریک اتاق، که بر می خیزد، پر می گیرد و از شیب می آید توی حروف مقطعی که از انگشتهات می چکد، کبره می بندد سیاه، روی پوست ن، بالا. موم لزج و خیس از دهان زخم زنبورهایی که از چهار کندوی اتاق، اجزای ن را می آورند تا تجمع دهان توی شیب، سقف روی صدای کلید انگشتهات پایین، و پنجه هات بدهکار، خطوطی از انحناهای روی تجمع پوسته های موم، خش که می افتد از دهان موم، نیست، اتاق برخورد صداهایی ست که از چکاندن کلید حروف، تکه تکه های حرکت موم اجزای آویزان ن را، در چهار کنج، ن هایی زیر توری های سیاه صورت، با زخم های دهانه دهانه می آورد؛ که هر دهانه، کندوی زنبورهای کوری ست که به سمت صدا خیزشان، شهدی ست از موم زخم های ن، از بازوت می رود، توی اتاق ن، بالا، شیب.

توی اتاق، برشهایی از ن، تکه تکه، بر شیب، جا به جا، پاشیده، سر می خورد، تا در صدای ترک خوردن کلیدهای حروف به هم می رسند و کش می آیند و از کانون این صداها، می پراکنند به گوشه های اتاق، تاریک که اندام تلاشی ی ن، را موم آورد تا جسمی ی برهنه ی زیر توری ی موم گرفته ی روی مرکز صداهای چکاندن، دراز افتاده، برسانند زنبورهای کور برای رساندن بند آوردن زخم های ن با بالهای تور سیاه، از بازوت.

توی اتاق ن روی هیجان صداهای حروف، شیب، دراز، بالهای سیاه زنبور، شرابه های زخم ن را به اندازه ی صدا صداهای کلید هر حرف، قطعه قطعه می آورد تا دهان که می رود از بازوت، انحنای گوشت لزج بلع، بالا، توری ی سیاه از صورتت بر می دارد، اجزا مومین ن از صدای قطع هر حرف، از بازوت، بر شیب سنجاق می شود، ن در انحنای هاله ی بنفش، تجزیه ات در صداهای چکاندن کلیدهای حروف را با زایده های اندام مومین اش می بلعد؛ و چهار گوشه ی تاریک اتاق، آبستن کندوهای زهر زنبورهای زخم ن، می رود از بازوت، تا دهان، بالا.


بیست و دوم بهمن هشتاد و پنج
دفتر سفال


( ای خر، ای خر! ای سگ، ای سگ! ای تندیس! از ظاهر من خبر نتوانی داد، از باطن من چگونه خبر دهی؟ - مقالات شمس )

Tuesday, February 6, 2007

نیم‌قوس لاس / دفتر سفال

شب از ستاره بیرون آمد و به باد تکیه داد
شب در سایه توقف کرد و سایه‌ها را برید
و ما در تصویرمان لبریز شدیم

از آغاز پله
نورها
برگ ریزان باد را اطلاع می دهند
من از باد باز می‌گردم و خورشید را از تصویرم پاک می‌کنم
باد نورها را می‌گیرد و در شاخه‌های درختی که پاسدار دیوار است می‌افشاند
من از حباب خورشید بیرون آمده‌ام
دوار هوا در بخاری، شعله ها را از برودت می‌رهاند
رهایی من از ساحل شروع می‌شود که باد در اندامش ذخیره است
خورشید در ساحل ادامه دارد
و ساحل از ستارگان می پرهیزد
مقابل سر سام تنهایی
روز از دریا بازگشته است ما را به خورشید جوانه می زند
می‌توانیم از تمتع خورشید بازگردیم و چراغی را پاسدار لحظاتمان کنیم
ما از دریای خاطره بیرون می رویم و خیالمان با صدف ها آغشته می شود
این چراغ است که شب را در چشم هامان می‌پاشد

- به یاد بعد از ظهرهای آفتاب، هوتن نجات -



نیم قوس لاس


پیش آمد یک. از وقتی یکبار توی وان حمام شاشیدم، حالا همیشه وقتی وان را از آب می کنم و دراز می کشم، شروع می کند به زرد شدن، انگار تنها آب معنایم را می فهمد.

پیش آمد دو. آن داستان "چشم" ِ باتای را به یاد دارید توی ادبیات کثیف؟، احساس می کنم قرار است فیلمی از آن ساخته شود و نقش اولش را به من بدهند.

پیش آمد سه. پدرم را که می دیدم، موهاش سفید نمی شود هیچ وقت، با خودم می گفتم باید توی بیست و هفت ساله گی حداقل، موهایم جوگندمی بشود. گاهی یک تار موی سفید چنان لذتی به جانم می انداخت که می کندم اش تا دوتایی اش بیرون بیاید، حالا از مکاشفه ی عظیمی می آیم، که در دو طرف پیشانی ام دو تار موی سفید سبز شده به قرینه؛ اعجاب پیدا کردن این ها لای این همه مو که بماند، حیرتم از این قرینه گی ست.

پیش آمد چهار. از علی که پرسیدند پیش از آدم چه بوده، گفت آدم و پرسیدند پیش از آن چه بوده، باز هم آدم و هرچه پرسیدند همین را گفت. محمد هم ( به گمانم به نقل از ابن عباس، اگر اشتباه نکنم ) می گفت هر آیه هفت بطن دارد و هر بطن هفتاد بطن و هر بطن آن هفتاد بطن و هر بطن آن هفتاد بطن، نمی دانم چند – مضربی - هفت دیگر بطن... و همینطور بطن بگیرید از ریشه ی هفت از یک آیه زیر رادیکال. تورات هم آفرینش را در هفت روز می گوید مثل قرآن !، عرفان یهود هم با هفت سفیروت انسان را می رساند به عرش، شبیه هفت شهر عطار خودمان؛ همین است که هفته می گذارد برای دور زدن. شیطان هم که گویا فرشته بوده زمانی به نقل یهود، و در وادی ی فرشتگان بوده اما جن به نقل اسلام، عددی از مضارب هفت داشته تا پیش از سجده نکردن اش بر آدم، در پرستش. توی خواب عزیز مصر هم هفت سال پری ست و هفت سال خشکی از آن هفت گاو فلان و آن هفت گاو دیگر. مواقع اقامه ی نماز هفت گانه ست در اسلام ( صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشا، شب و پیش از طلوع یا وتر ) و هفت عضو در نماز بر زمین رسانده می شود در اسلام ( پیشانی، دوکف دست، دو زانو، و دو نوک انگشت شست پا ). از این هفت های دینی که بگذریم، هفت های اسطوره ای هم هستند که مثلن در فرهنگ یونانی فیلولائوس عدد هفت را به آتنه ی باکره تشبیه می کند زیراکه عدد هفت فرمانروا و آموزگار همه ست، خداست، یکتایی ست که همیشه وجود داشته و در سکون است، خودش فقط به خودش ماننده است و از دیگران متفاوت و متمایز است – به نقل از کاسیرر، فلسفه ی صورتهای سمبلیک – و توی جاهای دیگر، فرهنگهای غیر سامی، غیر آشوری – بابلی، اسطوره های خاوری، اینکایی و... کمانهای هفت رنگین و عجایب هفت گانه و... و از همه ی این ها که بگذریم هفت سوراخی ست که بر تن آدمی.
حالا حال آدم که از این هفت به هم می خورد، هیچ؛ همه ی این ها هم مصیبتی می شود برای این قوس هفتم، که هم باید برود بالا، هم بیاندازد پایین، یعنی نرسد، برسد و نرسد، هم صعودش داشته باشد و هم سقوط. ترجیح می دهم ننویسم، ببینی که ویتگنشتاین هم هفت گزاره می آورد تا رسیدن به سکوت تراکتاتوس. یک جور القای خودزنی دارد، انگار بیافتی توی خلسه بعدش، خلسه ی افتادن، خلسه ی انزال، برای همین قرص می اندازی بالا که کش بیاید، نه که آن لحظه کش بیاید، آن رسیده گی کش آورد باشد، دیر آورد باشد، نرسی به ته خط، به نقطه، بگذاری اش زیر رادیکال، ببری اش توی حد، لگاریتمی اش بخواهی که نرسد، نیاید و در فاصله ای بماند، دل می خواهد این رسیدن، این پرتابه گی، این مرگ.


دفتر سفال
هجده بهمن هشتاد و پنج


( هفت دروازه ی آسمان / از آن هفت پیکر ناظم / من اگر کفنی داشتم / نگاه به لیلی می کردم / و می مردم – بهرام اردبیلی )

Saturday, February 3, 2007

قوس ششم : شاخ فلس / دفتر سفال



کسی که در اتاقی نشسته است و می نویسد، سیگار می کشد و می نویسد.

- داستان گورستان، پوکه باز؛ کوروش اسدی -


مزرعه. نمای بسته از یک قمری که ناشیانه روی چمن ها بال و پر می زند. جذامی که دنبال قمری می کند، خود را روی آن می اندازد و قمری را به چنگ می آورد.
جذامی : قمری کوچولوی جنوبی، تو زخمی شده ای. چی صدای ات می زنند؟ ( قمری را نوازش می کند) قمری کوچولوی من ! قمری عزیزم ! قمری قشنگ شیرین ام !

- ویردیانا، بونوئل -


شهرهای تو وجود ندارند، شاید هرگز وجود نداشته اند. مطمئنن زین پس دیگر وجود نخواهند داشت. چرا خود را با افسانه های دلداری دهنده سرگرم می کنی؟ من خوب می دانم که امپراطوری ام همچون نعشی در مرداب می گندد و از تماس با آن، کلاغهایی که بر آن می گذرند و نی زاری که بر آن آب روییده از بین می رود...

- شهرهای نامریی، کالوینو -


طرح مدام من !
ای ارتفاع گیج
رها شده بر گستره های آگاهی
در تو می رقصم،
تا شاخک های ویرانم
از شعله های تقدیس بگذرد

- قفس نامحدود من، علی قلیچ خانی -




قوس ششم – شاخ فلس



عادت ِ نداشتن را بیرون که می ریزم
جز خط ساده ی بلور
بر جنون کلماتی محتضر نمی ماند


همیشه

پرنده ی یخ اوج می گیرد
و بر صخره می شکند

همیشه

گلوی شاداب بلور از تپش راه خش بر می دارد
و پرنده عفونت زخم را به بال جوجه تزریق می کند

همیشه

درخت از صاعقه بالا می رود
و صعود آشیانه می سوزد

همیشه

رگهای پرنده در شکستن نور
رنگ بلور به منظومه ی یخ می پاشد
و چشم درخت در افق صاعقه می ترکد

همیشه

کلبه ی خورشید گم می شود
و بلور درد را به صخره می ریزد

همیشه

راه های آسمان را ابر می بندد
و درخت با خنجر منقار رگ می زند

همیشه

کنار عفونت، جنگل پرندگان بلور با بالهای جرب سبز می شود
و از کهکشان مرگ راه می جوید

همیشه

خط ساده،
ادامه ی نداشتن را به کناره ی راه می رساند
و بال را به چهار گوشه ی دایره می دوزد

همیشه

جوجه سایه ی اندام نحیف خود را در نور ماه بر درخت می بیند
و پرواز را باور می کند

همیشه

جادوی بلور، چشمان رگ را به صخره می چسباند
و از یخ، زخم های پر می جوشد
کاسه ی لانه را پر می کند
و شاخه را راهی به صاعقه می خواهد
درخت کلبه ی خورشید می بیند
و بازوهاش را به ابر می بندد
چشم در افق دوری،
بالای رفتن درخت را می پرسد
و از رنگ پاشی ی بلور پلک می گیرد

همیشه

پرنده از حوصله ی یخ می هراسد
سر می خورد
و درخت بالاتر می نشیند


جنون احتضارش را به کلمات می بخشد
قانون خط ساده به پای رگ می پیچد
و از راه عادت می گریزد



دفتر سفال
چهارده بهمن هشتاد و پنج


( دانشمندان یهود آیه ی : " هر آینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت" / سفر پیدایش ، را این گونه تفسیر کرده اند : " کلمه ی هر آینه، شامل کسی ست که خود را خفه کند". - گنجینه ای از تلمود، ابراهام کهن - )

Friday, February 2, 2007

قوس پنجم : م.ن / دفتر سفال

سپیده دم است
نشسته ام و مرگ را معماری می کنم
دورتر – آن جا
جمجمه ای می شکافد
با سرانگشتان نقره ای ی باد

- بهرام اردبیلی -


و گفتیم که انسان عالم صغیر و عالم، انسان کبیر است، پس در وجود عالم همچنین وجود تن او باشد.

- رسایل اخوان الصفا -


هم چنان – آلت گردانیدن وهم آمده ست – تا چون چیزی از یاد وی شده بود، آن آلت را اندر صورتها مصوره می گرداند، از این به آن همی شود، و از آن به این، و پاره ای از این می گیرد، و پاره ای از آن، تا آن صورت پیش آید، که آن معنی با وی پیوند دارد، تا آن معنی را دیگر بار اندر یابد، و یاد آرد، و اندر خزانه ی یاد داشت نگاه دارد.

- در قوت حافظه، دانشنامه ی علایی؛ ابن سینا -



قوس پنجم – م.ن


در اتفاق ایستادنم از اتاق، بزرگراهی می گذرد از دهانم تا کارگری سیاه بیاید با پرچم سرخ و بی صورت، عبور را به بعد بیاندازد، و تو در قشری ی دامنی سرخ پاشیدن به شب را غدغدن کنی. پوستی قرمز در حجم سیاه اتاق به دایره هایی نامریی می افتی، و فریادت نمی رسد، ایستادنم را به ساعت می برم تا جایی در آن افتادن نگه ات بدارد، توی حجم خالی ای که از پایین و بالا، پوستی ی قرمزت را می فشرد؛ سمت حنجره ات هوای جیغ بر می دارد، از دیوار که می گذرم توی ساعت، آنوقت می خواهم چشمهایت باشم و بپاشم، و صدایت که بریزم و نمی رسم، در افتادنت بزرگراه می شوی توی دهان من، که از صدای عبور پرم، می گذری که از صدا پرم کنی، از سرخ کارگری می ایستد و دست می گیرد به نشانه ی بالا و تعویق می اندازد هوایی را که در تو می کشم، از اتفاق ایستادنم که اتاقی ست با پنجره های تلخ و سیاهی هایی که سر به تو دارند، به انگشتی که بر آن سرخی بخمد، تا رگهایی باز شود بر بزرگراهی که سیاهی را پر کند از خطوط پوستی ی سرخی که بر تن ات زار غرق شدن را به صدایی می ریزد از دهانه ی چشمهات با هیجان سکته.
در اتفاق ایستادنم اتاق بالا می رود از بزرگراهی که در دهانم باز می شود، فرو می روی، تا نگاه را بر دیوار ختنه کنی، که از درونت می گذرد و بر سرخی ی پوستی ات نماند، که از تارهای گوشت به استخوان های تاری ی سیاهت راهی بریزد تا تپش سکته در راه، بیاویزدت در آن ِ افتادن در سیاهی ای که مدام توست، با پوستی ی سرخ ات که چتر باشد در این افتادن و باز نمی شود، راهی که می ریزد بر این حنجره از صداهایی که جیغت را گم می کنند و نگاهم را می اندازند به حفره هایی خالی که در این سیاهی، سیاه ترند که جاهایی را نشانم می دهند که پیشتر تجزیه ات کرده اند یا زخم هایی که پیش تر برده اند ات تا تجزیه ی سرخ گوشتی که فاسد در این افتادن، در آنی از آویختنم به ساعت، که در سکته کوبیده ای، نمی شود. اتفاق ایستادنم در اتاق را دیوارها بر می دارند، از چشمهام تا خیره گی بماند برای سرخی ای که کورت می کند، بر سیاهی که پایین و بالایش را می بردت، و اندام در تحکم سرخی ی پوست، ساکن اند، انگار آویختن به لحظه ای که در ساعت به بند آمده از ایستادن من بر سکوی بزرگراهی که از دهانم می گذرد.
در بزرگراهی که از ایستادنم در اتاق بر دهانم باز شده، قشری سرخی ی دامنت را کارگری می آورد بالا و به ساعت بندم می کند تا تمام دیوارها پیش آیند و بر حجم سیاهی که خالی سرخ را به درون می کشد، زوزه آورند تا گذشتن را غدغدن کرده باشند و از راهی که به رگ باز می شود، بگریزند، دیوارها در معلق می مانند، رگی که بر دهانم باز می شود در ایستادنم بر سیاهی ی اتاقی که دیوارهاش هجوم تو را پیش می کشند از سیاهی با آن پوستی ی سرخ ات، دیوارهای زوزه را می گذارد در زخم گریز و بزرگراه توی اتاق را مجرد می کند از ایستادن اتفاق، توقف پاشیدن و هیجان سکته.
در اتفاق بزرگراهی که از اتاق در ایستادن دهانم می گذاری، پوستی ی سرخ دامنت در تابیدنم به ساعت، عکسی می شود از تعلیق پرچمی قرمز در هجوم دیوارهای سیاه، که چشمهاش سکته آورده در رگی که به آن ِ همیشه، باز می شود.
در اتفاق اتاق دهان ایستادن بزرگراهی می گذاری، با سرخ.
در اتاق دهانم ایستادن اتفاق بزرگراهی می گذاری، با سیاه.
در ایستادنم اتفاق اتاق دهان بزرگراهی می گذاری، با زخم.
و زوزه در این حجم خالی به رگ باز می شود
دیوار در این سکته سهم چشم مرا می دزدد
و ساعت در تجزیه ات توقف می کند
همیشه در افتادن فرو می رود
و پاشیدن قشری ی سرخ پوستی می اندازد
اتاق در بزرگراه زندانی ست.


دفتر سفال
سیزده بهمن هشتاد و پنج

( پس هر خوابی که چنین بود، تعبیر باید او را. – دانشنامه ی علایی - )

Wednesday, January 31, 2007

قوس پیش‌ آنی / دفتر سفال

ذوالفقار را فرود آر
بر خواب این ابریشم
که از اوفلیا جز دهانی سوخته
باقی نمانده است

- از کیه ؟ -


فکان قاب قوسین، یرمی أین بسهم بین، أثبت قوسین، لیصحح أین، او لغیبه العین، ادنی بعین العین.
( ترجمه بر نمی دارد، فقط قوس که بیافتد، بین می ماند در کجای أین، دیدن ندارد، دیدن ِ دیدن.)

- طواسین، حلاج -




قوس پیش انی


قوس ها از کنار هم می آیند در غوصی که بر می دارم به آغوشم در این فاصله ای که از او می آید، هیجانی که مدام به مرکز می گریزاندم. لحظه هایی که کمتر به او می روم به هلاکت تنم می برم، تا بشره ی پوستم، معراج من کمرکش کمانی ست از قوس دهانه ی واژن تا قوس حریم رحم، آن جا که به نطفه ام می افتم، تجزیه می شوم به خاکستر اسپرم و تا قوس کمر بالا می روم، که کجای میان این دو قوس، آن جای میان کمر می شود تا بازگشتم به تماشای انداختن تن، شدن او از من، آینه ی ابن عربی که یکی منم و یکی تنم و یکی بازم می گرداند که او.
قوس های شهر، که ران و بازوست، در سنگدان سینه به قدس می رسند تا از هودج آن به راه های قطعه قطعه های شدن تنم برشوم، فروتن و اوتن از افتادن تکه های تن، از بالای رفتن پرهای فرشته که می سوزند زیر پاشنه و به دریا می ریزند، فاصله را بر می دارند، تا دورتر بمانم با هر قوس.
قوس های پهلو، پلی می شوند تا با بازگشتم به لبه های سوختن، گذشتن از دایره ای که به هم رساندنم را در خود به بند کشانده، مضاعف کنند.
قوس هایی که از نزدیکی ی او دورم می کنند، با کشاندن لحظه هایی که او را در خود می آورند به بردن، و مرا در اسارت واوی که همیشه ی اوست، می آویزند.
قوس خنجری که از چشمهایم دیدن را می برد، از انگشتهام بند را تا در هلاک تنم به اندیشه ی او میل کنم، به قوسی که همیشه ی فاصله ی من با اوست، می ماند در "ی". اویی که در برشهایی که بر تن می اندازم، دورتر می شود با شدن من. آن قدر من می شود تا تمام قوس، که قوس هاست، بازم می گرداند تا قوس مد.
قوس ها از کنار من می آیند در غوصی که بر می دارم تا زانوم که علامت قوسی باشم از او که همیشه ی در ماندن من می ماند، در قوسی که فاصله یی ست که می آید از او در نزدیک ترین فاصله ها و بر دهانه ی سوختن آن قدر تن می اندازم، تن می اندازم، تا هلاکت بازگشت اوست.
قوس ریختن، دایره ای می شود که گردای او، می ماند در آمدن دورتر نزدیکی اش.


دفتر سفال
یازده بهمن هشتاد و پنج



( و آن چه گفته شد ای دوست ! جز خدعت نبود؛ و اگر نه جان آدم از گل، آدم کجاست ؟ - عبهرالعاشقین، روزبهان بقلی - )

Tuesday, January 30, 2007

قوس چهارم : قوزک / دفتر سفال

اکنون زنان روزمزد
مشتاق می نشینند و چاره می جویند

- حواشی مخفی، هوتن نجات -


چه بود آن تشویش زیر چشمها، در تصویر ماینر سی. کایث، بنیانگذار تجارت میوه، سلطان راه آهن، در همه ی عکسهایی که روزنامه ها پس از مرگش چاپ کردند ؟

- مدار چهل و دو، جان دوس پاسوس -


(موسیقی) از چیزها سخن نمی گوید، از هیچ چیز سخن نمی گوید جز از بهروزی و اندوه، که یگانه واقعیتهای در اراده اند.

- شوپنهاور -


آن اصول، آن اشکال ویژه ی تداعی که الگوهای انسجام حیات ذهنمی مان را، که همواره در حال شکل گیری دوباره اند، به بار می آورند، کدامند؟

- رساله درباره ی طبیعت انسان، هیوم -




قوس چهارم – قوزک


کولی می آیی از جنوب، سینه در سینی از عکس و صدای پنجه بر دیوار، گربه ی وجودت کش می آید بالا و چنگ می شوی، جادو می آید کاسه در کاسه بر سینی، که دست بیاندازم و چنگال اش را در زیر غلاف پستانهات گم کنم از عکس و نرده ی زیر بازوت، کولی می گریزی از هراس ماندن و هجی چشمهای افعی که زبان نیشش نقره و زنگار دم اش لرز.
کولی می آیی از جنوب، سینه در سینی و چشمان سیر اسب از عکس، یورتمه بر خنجر و سم در جاهای ماندن، در یال ریخته؛ گربه ی وجودت بال می گیرد در هوای استخوانی چشم بر شن افتاده ی اسب که دل می کند از خواباندن پهلو بر صورتِ گذشتن، کولی جنوب با موهای کهر از انتظار سوختن تا شبهای بلند برفای شمال، گربه ی وجودت اندام نحیف درد را در تکرار مدام نفس، پروار می کند تا رگ کند و بترکد گلوی جادوی سیاه قلب در زیر غلاف سینه بر سینی و واژگون از عکس، می آیی، با مشتی گره که نقش اندام نحیف گربه ی وجودت را می چلاند از پیچیدن به کولی موهات تا دریای ابر رهایی.
کولی می آیی با چهار وجب از خاک جنون و سنگ دانی از چینه ی آبی ها؛ گربه ی وجودت طلسم یال و بال را در حرز پنجه می گیرد و می پرد از نرده های سینی در عکس بر دیوار بلند قاب، چهار نعل چشمان اسب در رخوت بیابان غریزی ی زخم.
کولی می آیی با حریر موج بر چاله ی زمان عکس، بی گذشتن بپردازی در جذام سینه ای که تاب سینی ندارد از نرده های زیر بازوت در عکس تا چهار پنجه ی قاب، گربه ی وجودت زیر پاهای اسب به افعی می افتد و ترکیدن غلاف پستانهات بر دیواره های برفای شمال، رنگ لحظه ای می پاشد که با چهار چنگال تیغ بر دیوار کمان عکس در چشمهام ستون میله ی حبس می کاشتی
کولی می آیی از جنوب اطلس، تا پیاده روهایی هراس از عکس، سینه در سینی و چشمان اسب پی زده که بر زانوش می افتد بر جادوی نقره ی افعی و خرد می کند استخوان قفس گربه ی وجودت را که خواب دندان نیش اش را به دگمه ی پستانهات می گذارد و بر نرده خم می شود از عکس در زیر علامت بازوت، سرخ پاشی ات می شوی به لبهام، جایی که عکس به پیشانیم می چسبد و خزگان موت از صورت گوش و ابروهام بالا می رود
کولی می آیی از جنوبِ ناخن بر دندانه های سینه ات در سینی عکس می کشی، موسیقی پستانهات هوای شرجی بخار خونی که بر چشمان اسب پی کرده می نشیند را در پشت نرده های حبس بازوت به انتهای التهاب لرز اندام زنگ افعی می رساند، گربه ی وجودت مفاصل درد خیالش کش می آید و از بالای بازوت تا کانون قاب، چنگ می اندازد بر کوری چشم های خمیریم.
کولی می آیی از جنوب چشمهای اسب، سینی در سینه ی عکس بی هوش غلاف افعی.


دفتر سفال
دهم بهمن هشتاد و پنج


( و کشف مفهوم دیدن بر خود می گیرد. – هوشنگ ایرانی - )


دورتر بیا ای نزدیک

Sunday, January 28, 2007

قوس سوم : لام / دفتر سفال

اگر داستانی مثلن با این جمله آغاز شود که: " پیرمردی پشت یک میز نشسته بود"، روشن است که "میز" توصیف شده، واقعن یک میز است و مثلن "صندلی" نیست؛ ولی اینکه این میز از چوب یا آهن ساخته شده است و سه پایه یا چهار پایه دارد کاملن ناگفته مانده است، بنابراین میز یک چیز کاملن دلبخواهی‌ست و "معین شده" نیست.

- رومن اینگاردن –


همین که ذهن (سوژه) در پی اعلام خویش می آید، دیگری که او را محدود و انکار می کند با وجود همه ی این ها برای او یک ضرورت است، او خود را از طریق واقعیتی باز می یابد که خود او نیست.

- سیمون دوبوار –


با زحمت در واکرد. کلید زد، روشن شد اتاق. دیوارها مشکی، خالی. سقف مشکی، خالی. یک رختخواب گوشه ی اتاق. چارچوب را واکرد، توی دستش آینه بود، آمد نگاه کرد از دستش افتاد، افتاد کف اتاق مشکی. تکه تکه. توی یک تکه دید یک چشم با مژه با چانه، ترک بغل ترک. یک چشم، یک چانه. ترک مثلث. ترک دو خط شکسته. یک پیشانی فقط. چند تار مو فقط، یک دهان فقط.

- ضمایر، علی مراد فدایی نیا –


اشیا استخوان های زمانند.

- میشل بوتور –




قوس سوم – لام


می خواهیم راوی بدن باشد، خطر می کنیم، کنار دیوار دراز می کشیم، ترک روی دیوار را می گیریم، به ناف می رسیم، از ویرجنیا ولف به یاد می آوریم، عنکبوت را می کاویم، سوراخ مرده ایست، مورچه های زنده بگور، از سوراخ دیگری بیرون زده اند، دستمان را می بریم به کنار کشیدن پرده، کوتاه می شود، چیزی به درون می آید، لایه هایی از دود، بر سوراخ می گذاریم، نفسمان را تو می دهیم، چس دود می کند از ناف پایین تر، انگشت، پس می زند انگار، دود از ما بر می خیزد، کنار اسکله می رود، ترک دیوار را می گیرد، پایین می رویم از ناف، سرمای آب مورمورمان می کند، دریچه ای را باز می کنیم، شدت آب به درون می اندازدمان، دیوار مبهوت مان می کند، صدایی به جایی می خواند، دنباله ی صدا می شویم، از درز دیوار می گذریم، به چند دریچه، تقسیم می شویم، همزمانی مان را درک می کنیم، از شکافی به شکاف دیگر، محفظه ای می شود تاریکی، بالا می رویم، به هم می رسیم، احساس خفگی می کنیم، پرتاب می شویم، بیرون می افتیم از ترک کنار آینه، می بینیم، دود از ما بر می خیزد، خودمان را، دراز کشیده ایم، روی دیوار، آن جا که نارنجی ست، ترک را می گیریم، صدایی می گوید ماه کره ای مسطح نیست، می شنویم که اما هاله ای به دورش هست که مسطح نشانش می دهد، بوی توتون را تشخیص می دهیم، از قله ای به قله ی دیگر می شویم، بوی لاشه و توتون از دره ای بر می خیزد، خورشید سرخی گاهی که بوی توتون تکثیر می شود در افقی به دید می آید، نزدیکیم به خورشید سرخ، گردبادی می شود، بوی توتون، دستمان را به خورشید که می رسانیم، پرتاب می شویم به قعر سیاه دره ی زیر خورشید، در پرتاب از حال می رویم، بیرون می افتیم، آن جا که آینه ست، و از دیوار سورمه ای، تو می رویم باز، از پشت آبشاری، توی سیاهی غاری، قندیل های آویزانی، چکه می کنیم از قندیل ها، می ترکیم بر ترک ها، تکه تکه می شویم، پرتاب می شویم به آب، شار می شویم به جریان، شدت می شود جریان، غرق شدن را می فهمیم، به پایی کشیده می شویم پایین، عنکبوت را به خاطر می آوریم، تاری از دهانش را می گیریم، بالا می افتیم، تلو می خوریم به کناره ها، دست می اندازیم به خشونت زانو، اره های پا قطع می کند انگشتهایمان را، پرتاب می شویم، از ترک کنار آینه بیرون، می بینیم ما از دود بر می خیزیم، به سمت ترک می رویم، دیوار نقره ای مجذوبمان می کند، شکاف را می گیریم، دیوارهای جلای جیوه می گیردمان، هراس می کنیم، بو می شویم سرگردان، تهوع می شود چهارچوب جیوه، درز ندارد کره، حالتی در شدن دیوار را از بو می فهمیم، دوایر بی درز، استوانه ی بی درز، مکعب بی درز، تکان های بی وقفه ای که از این دیواره به آن دیواره می چسباندمان، بویی می شود بی درز، سر گیجه می آید، محصوریم به کپسول بی درز جلای جیوه، جمع می شود هرم، شکاف بر می دارد از فشار، پرتاب می شویم از ترک کنار آینه، قاب می افتد، مورچه ها می جوند، می شکند، تکه هایی می کنند، می ترکد، دست به دست می رسانند به درزی که ندیده بودیم، گوشت مان را.


دفتر سفال
هشتم بهمن هشتاد و پنج


( براستی گرم و داغ بود، نه تخیلی بود و نه از روی پندار، تو گویی که چنین بود که واقعن آتش است. – ریچارد رول، عارف انگلیسی قرن چهاردهم - )

Saturday, January 27, 2007

قوس دوم : بازو / دفتر سفال

دورتر بیا ای نزدیک


هلن – هنوز همانقدر دیوانه اید ؟
ژان – بیشتر از قبل.

- خانم های جنگل بولونی، ژان کوکتو -


- چشم های اسبها را می بندند که گاو را نبینند. من کشته شدن اسبهای زیادی را دیده ام؛ منظره ایست که شهامت فراوان می خواهد.
جان هرند گفت : من همین حالا کشته شدن یک گاو را دیدم. حالا باید قربانی کردن اسب ها را تماشا کنم و به خودم بقبولانم که ورزشی ست زیبا و اشرافی.

- جنون جان هرند، جک لندن -


پی یر کابان – به خواست خودتان پشت این تابلو را نقاشی کردید ؟
دوشان – بله، چیز دیگری در دسترسم نبود و به قدر کافی فنی نبودم تا بدانم این طوری ترک می خورد. عالی است. عین یک پازل شده. مردم می گویند خیلی دوام نخواهد آورد...

- گفتگوی پی یر کابان با مارسل دوشان -




قوس دوم – بازو



هنوز جان دارد این، می گوید، بالا می آوردش، آدم، عینک را به لبهاش می رساند، دهانش، نشانش می دهد، زیرزمین راه می افتد، می چرخد، می چرخد، مادرش ویار کاکوتی داشته، می گوید، بالا می آورد، سر را، آدم؛
صدای شیشه توی گلوش خورد می شود، بازو می پاشد به انار، آدم، پیاده می شود، آن طرف باران می نشیند توی پل، لنگه کفش راه می افتد، دنبالش می دود، ترمز روی اسفالت، آدم صدای شیشه خورده بر می دارد پل، انار می ترکد زیر پای کفش، باران می برد، خط می افتد صدای ترمز، لنگه کفش می شود،
آدم؛
دستش را بین آسمان می گیرد، عینکش را توی لنگه کفش می گذارد، بازوی انار را به خاک می رساند، آدم



دفتر سفال
هفتم بهمن هشتاد و پنج



( مرگ و تولد گونه های تنهایی اند، تنها زاده می شویم، تنها می میریم. - اکتاویو پاز - )

Sunday, January 21, 2007

دفتر سفال / قوس اول: گوزن سفید

باتوملی با آموزه‌ی بس هیجان‌انگیز و ویرانگر تقدس گناه، بازی‌بازی می‌کرد.
تاریخ خدا، کرن آرمسترانگ


نفرین بر هر آن چه در رویاها بر ما می‌ریزند
نفرین بر ایمان !
و پیش از همه
نفرین بر صبوری !
 - فاوست، گوته -


فصاحبی و استاذی ابلیس و فرعون، و ابلیس هدّد بالنار و ما رجع عن دعواه، و فرعون اغرق فی الیم و ما رجع عن دعواه.
 - طواسین، حلاج-


هر عضو تنت ساده‌تر از عضو دگر بود
مویی که بر اندام تو دیدیم کمر بود
-  طالب آملی -




قوس اول: گوزن سفید


یک وجب خاک می‌آورد بالا و می‌میرد.

دستهایم دریاست. روبرویت می‌ترسم. چشمهایی که ساخته‌ام، می‌ریزد. از آن درخت بالا می‌روم، می‌دانم آن جا نشسته‌ای، به درخت اشاره می‌کنم، می‌گویم از آن درخت بالا رفته‌ام، نگاهم می‌کنی آن بالا و صدایی که زجرم می‌دهد، فراموش کرده‌ام، می‌ایستم و کنار درخت پیدایش می‌کنم. همیشه آن "جا" دنبال‌ت گشته‌ام، پای آن درخت را نشانش می‌دهم، انگشت اشاره‌ام را می‌گیرد تا نوک آن درخت و آسمان خالی‌ست.
دستهایم دریاست. روبرویت زانوست. صداها به دورت که می‌رسند، می‌ترکند، ذراتی از ترکیده‌گی‌ی صدا، صداهای من با خیلی‌های دیگر، این "جا"، زانو. به درخت اشاره می‌کنم، انگشت اشاره‌ام را می‌گیری، به دهان می‌بری، درخت را نشانم می‌دهی، ریشه‌های دندان نیش چپت، ریشه‌های دندان آسیای راست پایین، تنها چیزهایی که می‌مانند و سبز می‌شوند. هی می‌خواهم عصبهایت را فشار دهم؛ درخت درد دارد. کلماتم بریده می‌شوند، خون می‌زند بیرون، می‌گویی نمی‌توانی.
دستهایم دریاست. روبرویت گنگم. توی راه نزدیک پاهایت تف می‌اندازم، به آن "جا" که برمی‌گردم، تف می‌اندازم به صورتت، دیوار بر می‌گرداند، زیرزمین غرق می‌شود. صدایت را می شنوم، می‌شناسم‌ات، بالا می‌رویم، چندین نفر به دنبالمان می‌آیند، نگاهشان نمی‌کنیم، می‌خواهی بگویم که نیستند، می‌گویم نیستند، می‌چرخم توی چشمهایی که ندارند، خیره می شوم، می‌گویم که نیستند؛ پچپچه‌شان بلند می‌شود. تو حرف می‌زنی، می‌گویی آن "جا" همه‌چیز فرق دارد. داد می‌زنند، می‌گویی انگار توی دنیای دیگری باشی. یکی می‌گوید توی دنیای دیگری هستیم، همه می‌خندند؛ نمی‌شنوی شاید، سرم را بلند می‌کنم، نگاهت نکرده‌ام، چشم نداری، مثل آن‌ها، گریه‌ام می‌گیرد.
دستهایم دریاست. روبرویت کمانی‌ست. خونِ روی سیاهیِ محض دراز افتاده، صورتی دارد، چشمها و بازو، گوش‌ها و دهان، درختهایی با برگهای سیاه پیک، از سیاهی با تنه‌های سرخ بیرون می‌آیند، آن طرف‌تر می‌بینی گردباد کاغذی می‌آید، کسی آن وسط می‌چرخد، به آن "جا" کی می‌رسیم؟ می‌گویم. آن‌ها صدایشان در هم می‌شود، صدایی می‌گوید آن "جا"ییم، ستاره‌ای روی ستاره‌ی دیگری دراز کشیده و شاخه‌ای‌ش را می‌مکد، انگشتت را دراز می‌کنی به سمت ستاره‌ی زیرین، جایی‌ش را می‌مالی، توی تنم قلقلک می‌آید، می‌خندم، انگار می‌خواهد آبم بیاید، انگشتت را بر می‌داری.
دستهایم دریاست. روبرویت تیغم. بالا که می‌رویم، درخت بالاتر می‌رود، نوکش را می‌کشد به سقف، زیرزمین ابری‌ست. اسبم تشنه‌اش می‌شود، آب پیدا نمی‌کنم، اجازه می‌دهم زیربغلم را بلیسد، نگاه می‌کنم، و دور پستانت را بلیسد، خنده‌ام می‌گیرد. من هم تشنه‌ام، می‌گویم. توی کیفم، کنار پیانو، شیشه‌ای عطر، وقتی انگشتت را روی کلیدها می‌گذاری، بوی خوبی می‌آید، بویی که می‌گویی بوی آن "جا"ست. می‌گویم بوی عطر من است. به قطعه‌ای که همان دم به ذهنم می‌آید، دست می‌کشی. نمی‌شنوی بوی تنم را، آن "جا" را می‌نوازی. می‌گویی این صدا و بوی آن "جا"ست. دیوار اما صدای مرا بر می‌گرداند، پر می‌شوم از صدای خودم، از آن نتی که تازه آورده‌ام، و سقف بالاتر می‌رود، از تنم، نمی‌رسیم به آن "جا".
دستهایم دریاست. روبرویت گلوله‌ی مو. درخت عود سوخته‌ای‌ست که خاکسترش نریخته. بالا که می‌روم، پایین می‌ریزد. دور می‌شوم، آن‌جا نشسته می‌مانی. نگاهت را گم می‌کنم، سقف خیره‌ام کرده. کنار پایت عقربی می‌آید، می‌بینم‌اش هجوم را، با درخت کار دارد، با من، چیزی نمی‌گویم، آن "جا" کسی عین من هست، که من نیست، می‌گویی؛ نمی‌فهمم. آن "جا"، او را پیدا می‌کنی، من را رها می‌کنی، راحت می‌شویم، فریبم می‌دهی؟ - نه. صداها می‌گویند، سوگند می‌خورند که هست، آن "جا" هست. آرام‌آرام بیشتر کرم می‌شوم، می‌خزم، می‌ترسم زیر پایت بترک. تو اما نیستی، سوخته‌ی درخت هست، سوخته‌ی درخت و عقرب؛ نیش که می‌زنی، خودت را رها می‌کنی، می‌میری، عقرب اخته، کرم خاموشی می‌شود.
دستهایم دریاست. روبه‌روی‌ات روبه‌روی‌ام. سیگاری توی چشمهای جمجمه‌ات خاموش می‌کنم، انگشت اشاره‌ام را می‌بلعی، ته‌سیگارهای مانده را دست می‌کشم، خون سفید و سرخ حوض را پر می‌کند، ته‌سیگاری استخوانی دستم را می‌گیرد به حوض اشاره می‌کند، صداها می‌گویند، می‌فهمم بیاندازم جمجمه را توی حوض، از سینه‌ام می‌کنم، نیمِ تنه‌ام کنده می‌شود، حباب‌های سرخ و سفید برمی‌خیزند، فواره‌هایی دور تا دور روشن می‌شوند، زیرزمین تکان می‌خورد، بالا می‌روم، دستم را به شاخه‌ای گره می‌زنم، دستم می‌شود برگ، برگ، برگ می‌خشکد، می‌افتد توی حوض، حوض می‌شود برگ، برگ می‌شود دستِ توی آب، آب می‌شود دست، دست می‌شود عکس، عکسِ درخت، آن دستم را پشتم پنهان می‌کنم، می‌خندی، صدای خنده‌ات از فواره می‌آید، صدای خنده‌هایی از فواره می‌زند بیرون، آن همه صدا می‌زند بیرون، توی زیرزمین می‌چرخد، مدام که نگاه می‌کنم به دود آن صداها را می‌شنوم، به چشمهایت توی مه و آن "جا" می‌شود حمام، با بوهایی از آن "جا"، بازوت را می‌گیرم، فشار می‌دهم، می‌فهمی، صدایم می‌کنی، چشمهایت قرمز شده.
دستهایم دریاست. روبرویت شاخ. به صدای خراشیده‌ی جیغ مردی می‌رسم، به زمینی از شن مدام ِ سطح، با دیواره‌ای آویزان. آنها می‌دوند، فریاد می‌زنند آن "جا"، آن "جا"، و از رویم رد می‌شوند، اندامم جدا جدا می‌ترکد. دنبالت می‌گردم. به پای درخت اشاره می‌کنم. سنگینی پاشنه‌ات را روی گوشتم می‌فهمم. پایت را رویم اما نگه می‌داری، سایه می‌اندازی انگار تا بهتر ببینم وُ آنها دوتا دوتا دست هم را می‌گیرند، چشم در می‌آورند، خود را رها می‌کنند از دیواره، آن پایین، درخت را می‌بینم، آن "جا" را می‌بینم، پهن می‌شوند پای درخت، می‌ترکند، دوتا دوتا و حوض فواره بالا می‌آورد: سرخ و سفید. زیرزمین غرق می‌شود توی دستهای من، پاشنه‌ات را پایین می‌آوری، دریا سوراخ می‌شود.


دفتر سفال
یک بهمن هشتاد و پنج

(چون در راه پختگی خود را نبود و از خود برسد آنگاه او فرا رسد.)




Sunday, January 14, 2007

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع / پراشه پاشه یک











فروگشا : پاشيده‌گي در شش سفيروت

واكنش : پريدن در قاب ، كمانه و كران – پراشه‌ پاشه يك



استخوان، موسقي ندارد شبيه صداي مته توي آسفالت،‌ ميخ روي تخته و مويرگ در تن.

جايي كه مي‌شود به سبك، مي‌رسد به خشونت، خشونتي كه از چارچوب به سازه مي‌ريزد، به خراش و خراشه مي‌رسد. 
شبيه صداي مته توي آسفالت، دفع دارد، از خود مي‌راند در بي‌رحمي، در تكرار.
در خواني رهاست، به آوا نمي‌رسد اما، اين‌طور زبان تراشه‌ست، تكانده مي‌شود، نمي‌ريزد، در ريختن بي‌شكلي‌ست، شكل دارد اما، آن‌جا كه شكل دارد، بي‌شكل است، آن‌چه در توضيح‌اش مي‌نويسم، در حاشيه‌ نيست، توضيح نيست، مقيد مي‌كند در بي‌قيدي و در بي‌قيدي‌ي تقيد، قيدي‌ست، قيدي كه زمان و مكان ندارد، هم‌زماني- مكاني‌ست، نمي‌رسد به تعريف، به قيد، آن‌جا كه نمي‌رسد، پيش مي‌افتد، پيشيني‌ي قيد و پيش‌افتاده.
آن‌چه به تئوري مي‌كاهد، رسمي‌ست كه به دنبال ترسيم خود، دنباله مي‌اندازد، استخوان به كاستن و كاهيدن نيست، به كامستن باشد، شايد؛‌ و كامستيدن در آستانه‌ست هميشه، در حد، قاب مي‌گيرد يعني و مي‌اندازد، پس از تكنيك مي‌گذرد، تا در خدمت نباشد، چينش دارد اما، چين‌مان اتمسفر، هاله‌اي كه هاله نيست وقتي در بعدي نيست، نگاه توپولوژيك مي‌خواهد از زمان گذشته، از مكان.


- اين‌ها حرف‌اند، اضافه شده‌اند به آن‌چه. نمي‌گذارد به گشاده‌گي، بخيه مي‌زند، شعر الهام نيست، فرآيندي‌ست در غياب الهام‌ و نبوغ،‌ به هم مي‌رساند، پيكاسو مي‌گفت خيلي چيزها ديده مي‌شوند، فهميده نمي‌شوند، به زيبايي شناخته مي‌شوند، به نقاشي‌هاي من هم اين‌طور نگاه كنيد.
شعر پسين فلسفه‌ست، نه در امتداد آن، يعني گذشتن؛ فلسفه مي‌كاهد، خرد مي‌كند، وقتي به امروز مي‌رسيم، همه‌اش مي‌شود دقت، جنون به علم رسيدن، تبديل شدن به علم تا تعريف، تا تحليل. در زبان هم همين مي‌شود، فلسفه‌ي زبان، كه تحليل زبان مي‌شود، ساده كردن، اما مالارمه كه مي‌گويد " اين جنون نوشتن"، به ساده‌گي نمي‌گويد، نمي‌گويم نوشتن مي‌تواند چگونه باشد، چگونه نباشد، خطر نمي‌كنم به اين گفتن، فلسفه‌اي كه وام‌دار جنگ است، نمي‌خواهد چيزي جايي باشد كه همه‌فهم نباشد انگار، بسته‌هاي فلسفي چونان بسته‌هاي ديگر علمي، تبليغاتي در دستر‌س‌اند، همه‌جايي، همه‌گاني. 
براي همين مي‌گويم در غياب الهام و نبوغ، پاورقي‌هاي روزنامه‌ها و جريده‌هاي ادبي‌ي روسيه و اروپاي قرن نوزدهم را به خاطر مي‌آورم و مي‌گويم شعر الهام نيست – تيوچف را ببينيد، مالارمه را ببينيد – با برچسب آماتور به آن‌ها نگاه كنيد، براي همين در غياب الهام است.
وقتي مي‌گويم فرآيند، اما، كاهيده مي‌شود به تكنيك، به سبك، چيزي كه از استخوان نمي‌خواهم، نمي‌گويم استخوان گونه‌اي سرايش است، نمي‌گويم گونه‌اي‌ست، هر گونه‌اي، نمي‌خواهم حدودش را اندازه بزنم به گونه‌، براي همين از كنايه مي‌گويم كه طعنه مي‌زند به شعر، رد مي‌شود از شعر، ديگر شعر آن‌جا كه شعر در بوطيقاست، نيست، پس شعر نيست، آن‌چه از شعر هست، نيست، نمي‌توانم كمينه‌اي بدهم كه چيست، مي‌توانم بگويم چه‌ها نيست، غيابِ آن چيزهايي‌ست كه مي‌گويم نيست، البته كه كلمه‌بازي – بازي‌ي با كلمات – آن‌چه چسبانده مي‌شود به اين توضيح، به تمام آن‌چه نوشته‌ام – مي‌نويسم، به قول دوستی، به نقل از فرگه به گمانم، "آوردن اسم‌ها كنار هم نمي‌شود انديشه، نمي‌آورد"؛ پوسته‌اي‌ست كه چيزهايي زيرش خوابيده، چيزهايي نه از جنس فهم، نه از انديشه،‌ نه از قلمبه‌جات ِ ديگر. 
زندگي به خودي‌خود بي‌معناست، نگاه كنيد به تاريخ فلسفه‌‌ي هگل و راسل. در بي‌خودي، معنايي – معمايي را مي‌كاود، ن.ك از نيچه تا هايدگر در فاصله‌ي "بي" و "معنا"، "بي" و "خود"، "تهيگي" مي‌آورد، تا آن دو را به هم برساند، هميشه آن دو را به هم برساند. ن.ك از نوافلاطونيان تا كانت معما و معنا، با "اما" به هم رسيده‌اند به قلب؛ "اما"، همانه‌ي "بي" ست، جايي كه مي‌ريزد "اما" / "بي" مي‌افتد، معنا - معما،‌ حل نمي‌شود، حذف مي‌شود،‌ به قرينه‌ي حذف واسطه، اخلاق مي‌شود آن "بي"، آن "اما"، و فاصله به درون مي‌ريزد. ن.ك به كانت
بي‌خويشي، خويش‌افزايي‌ست؛ بي‌معنايي، معنازا؛ تكرار مي‌شود، تا جايي‌كه تكرار به دست مي‌آيد،‌ در اين شناسايي فريب ابديت، چيزها ضد چيز‌اند در چيز بوده‌گي، آواها ضد آوايند و موسيقي مي‌شود، همه آن‌وقت در فرد انبار و تل مي‌شوند، و فرد جز خودبس‌آمدي در سلولي مدام كوچك‌تر، ويژه‌گي اندام‌واره‌گي را حتي از كف مي‌دهد. ن. ك از هگل تا هابرماس
تراشه، ازين بي‌معنايي‌ست؛ زبان استخوان‌، حد اين معنا و معماست، يا مي‌خواهد باشد، بر اين‌كه مي‌خواهد باشد، درنگ مي‌بايد، بر آن بايد نشست. ‌




«فلوطين در كتاب اثولوجيا گويد :" سزاوار است كه دانسته شود، چشم، اشيايي را كه بيرون از وي‌اند ادراك مي‌كند، و آنها را ادراك نمي‌كند تا آنكه گونه‌اي باشد كه خودش آنهاست، در آن صورت، آنها را حس كرده و به مقدار نيروي خود، آنها را شناخت درستي مي‌كند." و احساس آن‌گونه نيست كه عموم حكما مي‌دانند كه حس،‌ صورت محسوس را به عينه از ماده‌اش مجرد مي‌سازد و آن را با عوارض فراگرفته‌اش برخورد مي‌دهد، و خيال،‌‌ آن را بيشتر مجرد مي‌سازد، چون دانسته‌اي كه انتقال منطبعات – با هوياتشان – از ماده به غير ماده محال است.»
اسفار، سفر اول از خلق به حق – ملاصدرا

Tuesday, January 2, 2007

Thursday, December 28, 2006

پریدن در قاب، کمانه و کران / حد انتزاع



فروگشا : پادهست جذبه‌هاي فزاينده
واكنش : پريدن در قاب، كمانه و كران – پيش‌آورد 


استخوان، است‌خواني‌ست. به گلو گير مي‌كند، مثل خار توي چشم مي‌خلد، شبيه مرگ، بوي مرگ مي‌آورد – توي آزمايشگاه شيمي‌ي دانشگاه اميركبير كسي را مي‌شناسم كه استخوان مي‌سايد، مي‌سابد، پودر مي‌كند براي كود، پاي درخت مي‌ريزند، توي جاليز مي‌ريزند؛ شنيده‌ بودم كه مي‌خواستند توليدي راه بياندازند ازين كود با استخوان‌سايي – و تاريخ دارد، توي خودش حبس دارد،‌ براي همين خواني‌ست؛ خواندن، آزاد نمي‌كند، تناسخ دارد، در خود نگه نمي‌دارد، به ديگري مي‌برد، آن‌جا نگهدار مي‌شود، آن‌چيز را سپاري مي‌كند در ديگري. به اره‌اي كند مي‌انديشم و خودم را مي‌بينم كه دستي اره و به دستي استخواني، خوني، از تني كه جان‌دار- د، جا ندارد، استخوان خيس. اگر پولانسكي بودم، زني را مي‌كشيدم كه اين‌طور زيبا باشد با دستهاي برف خوني و چشمهاي آبي خيره و صدايي از سيرن‌ها كه خواب مي‌كند و مثله مي‌كند و بي‌نگاه موج‌موج از سرخوشي‌ي اين تكه‌تكه كردن تا رسيدن به تيره‌ي استخوان... استخوان‌هاي آويزان، با کلماتی که رويشان می نشاند، نوشتني كه كنايه به مرگ ندارد، خود مرگي‌ست، و وقتي استخوان‌هايي كه خود نوشته‌ست، كم آورد به خود دست مي‌برد، از خود مي‌كند و چون خراطي، تذهيب كلمه‌ مي‌ريزد بر تيره‌هاي از ديگري، تيره‌هاي از كندن، از خود-ديگري. كلمات، استخوان در زخم‌هاي استخواني مي‌گذارند كه در زخمي‌ست و در به هم رساندن زخم، به ساز مي‌شوند به در مرگ زيستن يا ريختن فاصله در حدي هميشه با مرگ.

 " مقصود از این همه آن‌ست که یقین بدانی که اگر نویسم، و اگر ننویسم در هر دو مقهور و مضطر باشم؛ زیرا که چون بنویسم اگر باختیار نویسم در باختیار نوشتن مضطر باشم؛ و چون ننویسم در نانوشتن مضطر باشم. نامه‌های عین‌القضات – نامه‌ی چهل و سوم "
 استخوان fetal نيست، از جنيني گذشته، خرد كرده، در خود ريخته، مي‌خواهد گذشته‌‌اي را كه حذف كرده، اضافه كند با برداشتن. در استخوان، پاره‌هاي استخواني، به هم عطف مي‌شوند در شكستن سازه‌اي رويين، بطن مي‌شوند، بطني كه در بطن ديگر نمي‌خوابد، در آويزاني بطني‌ست، و زنده نيست، نوشتن را نفي مي‌كند، آن‌چه نوشتن را مي‌سازد، نفي مي‌كند، براي همين شبيه‌ چاله‌اي مي‌شود كه چاهي‌ست از مكان به زمان-مكان‌اي در نوسان، كه نگه نمي‌دارد. پاسخ در انديشيدن به مرگ است، آن‌چه مرگ را ديرآورد مي‌خواهد، استخوان خود اما در مرگ است، تكرار تصاعد گستران آن در ويژه نكردن، در سازه‌ريزي، دروني‌ مرگ است با ورم، با نفي، نفي همان، همانه‌اي كه زندگي‌ست، كه مرگ است و در اين چگالش از آلت كشت‌يار دست‌يازي مي‌كند، براي همين شبيه شعر باشد، شار نيست اما به شعر مي‌آيد، كمينه مي‌زند به آن، نه به واقعيت، خنده مي‌زند به من تا چيزي را ختنه كند و ختنه مي‌كند. تمام نيست، در فاصله‌ي تيرك آن و همان است، جايي كه تمام از تبار خود مي‌ريزد، انبوهه‌اي مي‌شود از نارسيدني،‌ چه استخوان در رسش خود نارس است و با ميل به بازگشت،‌ بي‌ميل. هست‌خواني مي‌كند و چون است را مي‌خواند، از گذشته مي‌گذرد بي‌فريم و از اگر بتواند خود را تعريف مي‌كند مي‌گريزد، حتي از اگر، از گريز به مركز و كش مي‌آيد، همين است كه شايد هميشه بخواهد خودش را برساند، و وقتي به رساندن مي‌شود، به خود مي‌خراشد و زبان مي‌شود از تراشه. خود-كار نيست، از خود مي‌نوشد، خودي كه زنداني‌ي آن ِ ديگري‌ست و كاري فردي مي‌شود كه فردش انباره‌اي‌ست، و به خواندن نمي‌سپارد براي همين كهكشاني‌ست از ستاره‌هاي دنباله‌داري كه دنباله مي‌اندازند، در تن مي‌اندازد تا به تيره برسد و در گذاري از تن و تيره‌ست. شوخي نيست كه جدي‌ باشد، بازي‌اي‌ست در كشاله‌ي شعر وقتي باز مي‌شود و بسته. و به خود مي‌تند، به از خود.








بيش‌آمد يك – آن‌چه " جن‌آورد نظامي‌ست از شب" به كوير ريخته در اين پيش‌آمد، از ارتكاب نظامي به جنون و ليلي. جابه‌جايي نيست، اگرچه در آمدن از جا به جا گذشته، قلمه به دستي‌ست.

بيش‌آمد دو – اين "حد انتزاع" در آزمون خود، زمان‌فرساست در داشت و برداشت، انتظار ندارد. ادعاش گنگ است، خام و كال هنوز. خودش را در خالي، پر مي‌كند و درون‌گرد مي‌شود.



پس‌نگاشت از كنارنوشت



این قطعات، حقیقتن ساخته‌گی هستند، اما کدام خیال آنقدر بدیه است که ذره‌ای تبار نداشته باشد؟ به زهرا نوشته‌ام، لحظه‌هایی هست که دچار حمله می‌شوم، حمله‌های جنونی که از پا انداختنی‌ست، از آن‌هایی که آب آدم را می‌آورد به خودنویس، اما این را خود وام‌دار کتابها می‌دانم، وام‌داری‌ای که سره نیست، و از تو نیست، دلم می‌خواهد بی‌پیرایه بگویم درونی‌ای نمی‌بینم، همه‌چیز از برخورد کاتوره‌ای‌ی کلمات انباشته‌ای می‌آید در من، از دیگران. همین است که به خشونت می‌رسم، خشونت در شکنجه، خشونت در انسان‌دوستی، از خود راندن؛ و از آن به تحقیر، تحقیری که در دوست داشتن به خود روا می‌داریم، در کلمات عامیانه‌ی دوستی، آن‌چه صدایت را مهربان می‌کند و نگاهت را آرام، فریبی که می‌پاید و به پایش خود هم.
"چه سرگشتگی‌هایی ! چه شبهایی که بی‌خواب به سر آمد! خدایا از این راه سزاوار تحقیر خواهم شد؟ وی خود به چشم تحقیر در من خواهد نگریست. اما می‌رود و دور می‌شود. "
– آلفرد دو موسه -