Sunday, July 16, 2006

پراکنده

كهربا در صبر به يال مي كشد
تمام ثانيه را
: توفان سينه مي كند، طوباي ساحره




جنگلباني كه در جنگل چوب هاي بريده را اندازه مي گيرد و بنابر قرائن امر درست مانند پدربزرگ خود از همان راه هاي جنگلي گذر مي كند، چه بداند چه نداند، امروزه مطيع انضباط و فرمان صنعت چوب است. او مطيع انضباط پذيري سلولز شده است، سلولزي كه خود به سبب نياز به كاغذ مورد تعرض قرار مي گيرد تا به روزنامه ها و مجلات مصور عرضه شود،‌ اما اينها هم به سهم خود به افكار عمومي عرضه مي شوند تا مطالب چاپ شده به خورد مردم داده شود،‌ تا از اين طريق مجموعه ي ثابت و معيني از افكار عمومي به محض تقاضا ارائه شود.


پرسش از تكنولوژي – هايدگر


در قلب سايه زبان پرنده مي خواند
انگار ساعت و يال
پشت هجوم حركت
رقص؛
نيم تمام ديگر
ليوان




زيركانه من را نگاه كرد: "‌هميشه شهري هست. هميشه تمدني هست. هميشه بربرتباري با يك كلنگ هست. گاهي تو آن شهري، گاهي آن تمدن. اما براي رسيدن به آن شهر يا تمدن، روزگاري تبر را برداشتي و چيزي را كه از آن متنفر بودي نابود كردي، آن چيزي كه از آن متنفر بودي همان چيزي بود كه نمي فهميدي.


آزادي فقط براي يك شب – جانت وينترسن




و نيم من در نيمه تمام و شب جا دو
تمام اعداد نيم و
بوي مرده خوابيده در مو و
سي قوي و در يا
چه
چشمهاي پيرهن در آب




روان زناني را ديدم كه به دست خويش و دندان خويش، پستان خويش مي بريدند و سگان ايشان را شكم مي دريدند و مي خوردند و به هر دو پاي بر روي گرم ايستاده. پرسيدم كه اين روانها از آن كيست و چه گناه كردند؟ سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن زنان دروند است كه به گيتي، به دشتان (= هنگام حيض)، خورش ساختند و پيش مرد پرهيزگار بردند و خوردن فرمودند و ‍]درباره ي] جادوگري جستجو مي كردند و سپندارمذ زمين و مرد پرهيزگار را آزردند.
آنگاه روان مردي را ديدم كه نگونسار از داري آويخته شده بود و استمنا مي كرد [ به مقتضاي وضع مرد استمنا معنا شد. شايد در اصل ديوان همان كار وي را به گيتي با او كردندي ] و آن مني را در دهان و گوش و بيني وي مي هشتند. سروش پرهيزگار و ايزد آذر گويند كه اين روان آن مرد دروند است كه به گيتي عمل جنسي قبيح كرد و زن كسان را فريفت و گمراه كرد.


درباره ي بهشت و دوزخ ( ارداويراف نامه) – تصحيح مهرداد بهار


پياله ها آواز مركب مي كنند
با استخوان شاعر
پاي ستون خون


ابرگر: وام از پارسي ميانه، نيروهايي كه مافوق نيرو و خواست ما عمل مي كنند و بر ما مسلط اند.

Saturday, June 10, 2006

چند قطعه - از در - یا - ها

يك. از اورشليم و پرتره

زیر آ
قاب از پرتم بردار
سايه از تا بی افتد
زنگوله در صورت زال
- ان فی قتل ها قال -
صاعقه می کند

مجهول در حوصله ام به حال زنگ زده
نیشی زیر نقاب
آب آ

سوهان به صیغه می کشم و دست
نمی دهد
سر از زاویه افتاد ه و سنگی
ساحل پر از پرچم دیدار است
( ای شام سگی دارم
این بوی تو – استخوان در پنج)
دلق کی بر پوست کرده ام
هی گو دال پر می کند
پرچم بر ناف ساعتی
که از پا - دول اش نونی به هر طرف
انگار ما ض-زی نقطه می بندد


دو. طاسين - طس
سكان ميان الكل
از باد فر
مان نمي برد
ال – كل
تركيب كل معرفت
شالوده ي محال
در سالبود زاغ – چشمي
كه زير عينك، آف تاب مي برد
فال
نه
فالوده .
آلوده ي بال مرگي كه از تير خورده
خون و دوده
در استكان سر:
در پاي تو ساقه ي يك لاله مي شكند وقتي
لانه مي كند كلاغ
شانه ات آيه هاي شن
استخوان در حل قوم رطيل

سندباد هلاكم از ديواره هاي مشبك
و در بي صاحب مي ماندن
- در تو طي
رگ مي كنم
غلاف بر پشت – تازي من
از تازيانه مي ماند و توطئه قصد رد بر جاي –
در زير بلقيس
عصاتر از سليمان هي هد شده ام
قالي
يا قوت نگاه تو
و نقشه هاي بلور
ت-طا غ- قوت من
طغيان موهايت در باد
غواص قرنيه هاي من
منحني آب


سه. بداهه در طواف صاد ( صدا)
فرد آ و چشم هاي تو
تكرار هزلولي ني ني
بيضي در پرتاب گوشت از سايه ي گريز
كز مي كند
آ از نام ام بر دار
هوي برهنه در طواف خار
حلزوني بر مجال تيره ي پشتم
عرق
او
صدا در رحم مي زارد
- و رحمي به پنجره
كو
توي چله اي كه به باريدن
قرار گذاشته -
كه تاب مي برد از بند و جداجدا
حلول استخوان
ستون خيمه اي كه رحم
باقي شتري كه كوه آنش شراب
من در سواد كجاوه
يك جفت سياه، اين همه گم
- صداي افتادن از بند -
مي گردم
اصلن حلال بوسيدن هلال پيشاني بلند جمجمه
پيدا در رقص
شن
نمي شود

انگار من نيستم
گناه
از حرامي رحم زني كه از كنار گرگ
پنجه در خون جنيني
كه ماه و خيمه
نطفه ي ديوانه بر حروف شن
هيولاي بيابان را به گوشت مي دهد و
هلهله از فقرات استخوان مار
به هلاك مي نشي...
صداي بيابان
ديوانه ست
شراب در شتر كوهاني مي ريزد
كه كجاوه
از چشمي كه پشت مي ننشيند
نقاره
اشك

ليلي تمام نقطه ي بي دست
عين تمام كلمه كه بي بر دار كردن دست
به خواب صحرا افتاده
حالا دو بال بوسه ي من
ابروان تو
بالاي واحه سرگردان


چهار. حال مقام زاييدن : مرگ
شعر
نه!
شاعر
زانو مي زند
بر پاي نام تو




از در "يا" ها
بيست خورداد هشتاد و پنج




مقطعات 29

اي موسي!‌ آن تلبيس بود،‌
و اين ابليس است.
طاسين الازل

جنونم چيست،‌ تقديست؛‌
گمان پيرامنت رقصان.
مرا در چشم نور چشم،‌
نابينا از آنم، آن!

دليل آرد دليل دل:
تقرب از ريا مي دان؛
پس آدم چيست الا تو،
درين هنگامه كي شيطان؟



شطحيات – ترجمه بيژن الهي

Wednesday, May 31, 2006

پراکنده / شطحیات، حلاج - الاهی

صاد
والقران ذي الذكر



مقطعات 27
معما: الله

دل مشغول حرفي چار:
تيشه اي بر ريشه ي اندوه و انديشه.

الف
عين تالف
خلق را با خلق.

لامي بر ملامت،
گو ملامت بار.

و لامي ضرب لامي،
بارشي رگبار.
و هايي در هلاكم.
آه!
دانستي؟


شطحيات – بيژن الهي

Thursday, May 11, 2006

صاد - با / از در - یا - ها

"صاد – با "

کی را تا هم
پشت ساعتی که بيايي
...ای شه
نه ای که در او ريختی
تا- تی کی
لاشی استخوان کلمات
در بازنگاری مرگی،
در باد تلو می خورد
اصلا عق
آب روی لحظه هايی که چشم ات
و شايد تمام
نقطه ای در آن
اويی که دراز می افتد
چه پيچيدني
علف
بر تقصير دلم
که لاف
اندازه ی شلنگ می برم
بر پشت صيدم
تا - طوطی بيايد سيل :
انباشت زبان من
بی روی تاک
مويی که از تکرار راست می شود
مستی که قبر زنی گم کرده
پشت نرده
يا بويي که از خواب می آيد
چيزی شبيه ز ياد... ياد... زيدآ
- بويی ميان پيراهن يوسف از پشت -
يادی ميان فر- ياد مر- يم :
ار به گا برسم
به از خط می لی ز و
دااد
صد لی بر پوست قاچ می خورد
لا


بيست و سوم اردی بهشت
از در "يا" ها



مطلع
دانش را اهلي است، ايمان را مراتبي و دانشان و دانشيان را تجاربي.

و دانش دوگانه دانشي ست: فروهشتني، و فراگرفتني.
و دريا دوگانه دريايي ست: برنشستني، و ناگذشتني.
و زمان دوگانه روزاني: گجسته پاي و خجسته پي.
و مردم دوگونه مردمي: بختيار و ربوده بخت.

پس بشنوي به دل، تا چه گويد اين يكدله يار؛
و بنگري به فهم، كه موهبتي ست خود بازشناختن.

برآمدم به كوهي بي پاي،‌ كه پايگاهي دارد غير مرا دشوار؛
و در آمدم به دريايي، و غرقه نشد پايم، ليك غرقه شد جانم
و اين هواي دلم بود، چراكه ريگهاي او هريكان گوهري است
نه به دستي سوده، ليك به تاراج فهم ها رفته.
از آن آب سير نوشيدم و بي دهان؛ اگرچند شرب آن آب
دهان مي طلبيد؛ چراكه جان من، هم از ازل، بدو عطشان بود،
و اندام هاي من بدو آغشته،‌ هم از آن پيش تا به هم پيوندد.
من يتيمم،‌ و مرا پدري است كه بدو مي پناهم و اين دل از غيبت وي
تا زنده ام، به غم فروست.
نابينايي بينايم، ناداني دانايم و اينك سخنان من كه،‌
هرگاه بخواهم، وارون مي گردد.
همدلاني داناي آنچه دانسته ام، مرا يارانند؛ كه ياراني هست،
هركه را كه بارور از نيكي هاست.
جان اينان به عالم ذر آشناي هم بوده ست؛‌ پس آفتاب كردند،‌
هم به گاهي كه زمان غروب مي كرد.


شطحيات حلاج – ترجمه ی بيژن الهی

Tuesday, April 25, 2006

نامه / به امیر



"... در سن هجده سالگي که دوران دبيرستان را طي مي نمودم، سيل افکار متلاطم مرا به اين سو و آن سو مي کشاند و در زمان جنگ دوم جهاني که چپ گرايان در کشور نفوذ داشته و با بودن ارتش شوروي در شمال، حداکثر تلاش خود را نمودند و بي خدايي را رواج دادند، چه بسيار که به آن گرويدند..." ( تکه پيرنامه اي به سبيلي جوان - بي حاشيه ي پشم )


پستان بريده ي مادر بر ديوار و تمام عکس هاي او – ضميري که جنس بر نمي دارد، به انتخاب فرصت مي دهد آنوقت گفتم زبانم جنس ندارد؛ او خودش را پنهان مي کند پشت ارجاعي که ندارد – و پستان بزرگ بريده ي مادر بر ديوار هي ساک مي خورد از لبهاي او – لبه هايي سرخ بر لبهايي سفيد سر مي خورد ( زباني که از تکرار بوي ارتجاع مي گيرد در ياد تمام کارهاي پرايزنر، صداي قطع نخاع او ) – شبيه آفتاب پرستي که بر ديوارها در به سايه اي چانه مي سايد... پا


" ... و آخر هم بسياري از جوانان دست از تحصيل برمي داشتند و فقط به مطالعه ي کتابهاي چپي ها مي پرداختند. کساني را مي شناختم که خود را با استاد تحصيل کرده دانشگاهي هم سطح مي دانستند و ادعاي بزرگانه اي مي کردند؛ مثلا يکي از بستگان خود من که خود را استاندار مازندران مي خواند و عملا در حزب توده کار استاندار را انجام مي داد..." ( از همان نامه)


" ليبرتني پيدا نمي‌شود که حداقل کمي در شر غرق شده باشد و نداند جنايت چه تاثير مهيبي بر حواس ِاعمال مي‌کند و چه زيبا آب آدم را مي‌آورد." ( مارکي دو ساد – صدوبيست روز سدوم )


کلمات منقطع ناله مي کنند - > من واو او و هوس انگشتهاي زيباي کشيده اي در گلدان
گاهي چيزها از عکس مي آيند مثل مرگي که ديگر عکس نيست. زنده زنده بريدن عکس ها از ترس و نعره هاي توي خواب و عرق. عصبيتي که از واژه ها مثل بوي تند شراب توي صورت کسي که تمام زن را از، حذف مي کند و ها کردن: حذف تمام او با عکس هاي بريده که روي چشم ليز مي خورند: خوني که در جمجمه مي آيد. همراهي جنايت با جنابت در لحظه هاي سادي، مثل صرع


" – اين را خودم بدون شما مي فهمم که بيمارم، گرچه واقعا نمي دانم چه دردي دارم. به نظرم از شما سالم ترم. اما از شما نپرسيدم که آيا معتقديد که اشباح ظاهر مي شوند يا نه؛ بلکه از شما پرسيدم آيا به وجود اشباح و رويا معتقديد؟
- به هيچ وجه معتقد نيستم.
سويدريگايلف در حالي که سر را قدري کج کرده بود، گفتي با خود زمزمه مي کند:
- آخر معمولا به شما چه مي گويند؟ مي گويند: بيماري، بنابرين آنچه مي بيني وجود خارجي ندارد و رويايي بيش نيست. من موافقم که روياها فقط بر بيماران ظاهر مي شوند اما اين تنها ثابت مي کند که روياها جز براي بيماران قابل رويت نيستند، نه اينکه اصلا وجود ندارند. " ( داستايووسکي – جنايت و مکافات )


" ... و تا جاييکه در خاطر دارم عده اي در اين راه نابود شدند چه مي پنداشتند که مردم روسيه خوشبخت ترين مردم دنيا هستند و بهشت برين آنجاست، ازين رو از شمال مخفيانه راهي آن ديار شدند و در مرز ايران و شوروي به گلوله بستندشان، کشته شدند... " ( از همان)


چه کسي در خواب هاي او اره مي شود، چه کساني؟
چه کسي در اوست که اره در دستش؟
زني کنار خيابان ايستاده است؛ مرد مرده مي خندد.


از نام (ه) پاره
پنجم ارديبهشت هشتاد و پنج

( سگهاي زرد در خيابان ها ول مي گردند
و در همان حال ونگوگ کفلمه مي کند
دخترها جوراب هاي نايلوني شان را به پا مي کنند
و در همان حال ونگوگ کفلمه مي کند
در يک مزرعه کسي او را نمي بوسد و حتي بدتر
و گاه حتي بهتر از آن او را در خيابان مي بينم
مي گويم : چطوري رفيق؟
مي گويد بي خيال و به راه خود مي رود
يک قلمو يا بهتر: موجودي که از عشق به خود مي لرزد
مي گويد: اينجا هيچ خبري نيست دلم مي خواهد از اينجا بروم
اکنون همه به آثار او مي نگرند و به او عاشق مي شوند
ونگوگ ازين گونه عشق نصيب برده است از آن عشق ديگر اما هيچ سهمي نداشته است
او خوب مي داند که چه ناکام از دنيا رفت )


- طرحي از مجموعه طرح هاي نويسنده طرح هايي از چارلز بوکوفسکي / روزنگارهاي نويسنده به زبان تصوير -




براي ح.س :


کلماتي هستند که لذت شان را از دست داده اند. کساني که دقت شان را در جا به جا (ي)ي اين کلمات از دست داده اند. چيزهايي که جاي شان را در آشفتگي اين کس ها از دست داده اند.
در طبقه ي آينده ي ويتگنشتاين اول جايي براي اعداد اصم در نظر گرفته مي شود، جايي براي من روي صفر زير راديکال و مرگ شادمانه ي دموکراسي زير دندان انتزاع <<- سکوت کاغذ
شايد ويرانه اي که تو – من رويش ايستاده ايم هماني کلماتي است که معکوس ندارند، کلماتي که در آينه همان خوانده مي شوند: نامي براي پيدا کردن آنچه هستيم؟ يا پيدا کردن نامي براي آنچه؟
صورتي که در باد ورق مي خورد، گذشته را در آينده پهن مي کند.


هر کجا مشتي گره شد، مشت من
زخمي هر تازيانه پشت من
!

Wednesday, April 12, 2006

یای احمد / از در - یا - ها

گاهي بره نه اي به خوابم مي آيد
مثل زحل كه ضايع طواف چشمي است
سير
وزن سري كه از تمام ام افتاده
- و زن تمامي كه از
افتاده –
بروم از يك دل- تا
پيدا
كه ريشه اش در باتلاق به تو- ان نباشد
كنم تا
چون انتظار
نه
ديگر تحقيرت نمي كنم
سفيد
مثل زانوي وا‍ژه اي كه تن ندارد
بي و
زن




كلبه اي در شن شبيه تمام خوابهاي بورخس در بوينوس آيرسي كه شهري است با ميداني خيالي از ابولهول نگاه تو در وسط، صورتي سنگي، و خيرگي كه در حجم معلق مانده به بازگشت مثل ملا احمد نراقي تا نزديك چاه با معراج و صفحاتي از اخلاق ناصري در نوري از آتشي كه بر " الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مباركة زيتونة " ( س نور) بر دستش
و كلبه اي از شن با صورتك هايي از رد انگشت هاي بورخس پيري در دالان كتابخانه اي از استخوان جسد ددالوس در آكسفورد شعرهاي كودكي كه از خوابش با رد اثر ناخن هاي هرزه ي عصايي سفيد، بورخسي خاكستري مي زايد
مي سوزد
مي سوزد


" به ياد صخره اي باش كه از آن جدايت كرده اند و سياه چالي كه از آن به درت آورده اند " ( جنس گيلاس – جانت وينترسن)


از آينده ي كلمات كه روي تنم مي ليسد، روي تمام زانوي بسته ي تو نشسته بر پوزه ي خوكي در قيف مني يا مغز استخواني كه در بيداري به برهنگي خوابي مي كشاندت ازين سكوت كه بر پلكهايت افتاده در اتفاقي كه از ديوارهايت رد نمي شود از گذشته ي كلماتي كه اين جا در حال تو به استمنايي كه طلب است + عرياني واژگان بي پيكري درين همه آشفتگي گوشه نشستن از زخمي كه حروف، مثل اعداد بر تن چوب مي برد، در مغزي كه ترشح مدامي است از انگشتي كه بر استواي كون عرق كرده ي زني كه جاي زا به زور مي ريند كشيده مي شود و کودكي كه در تاب بندي پاره در ميانه ي گهي مادر- زاد از ارضاي پنجره اي كه خودش را پس مي اندازد، تكثير مي كند " قبلن اسمي داشته ام اما فراموشش كرده ام" ( جنس گيلاس – جانت وينترسن )




( گفتني كه گفتم به تويي كه از يا صدا كردن ات نمي آيي پشت صدايي كه بر نمي داري تا مبادا خودت را در فاصله ي اين حروف پيدا كني كه مگر از ترس مثل چشم گشودن از اينكه افتادن: كجا؟ و وحشت گنگي اين صداها كه به تو نوشتني در خوانشي كه نمي تواني: دست كشيدن بر حروف سنگي در تاريكي، گم شدن/ گشتگي در يا، يايي براي صدا شدن براي صدا كردن. = دالي اصم كه تورمي است در دهن.


يك. شكستگي ( + ور) راوي.
دو. " بايد شهامت نشان دهند و قواعد هنر و يا داستان سرايي را كه از پيشينيان آموخته اند زير سوال ببرند. در اين صورت، بزودي خواهند ديد كه اين قواعد چيزي جز وسايلي براي فريب دادن..." ( لیوتار)


در خلاءي كه از خودم با آينه ( جاي خالي دال) به دنبال اشتراك ريشه ي اخلاق با آفرينش گشتن پشت واژه هايي كه از جنس افتاده اند، سايه هايي شبيه گورهاي آناني كه
شبيه فيلم هايي از اريك رومر كه صامت باشند، تبديل شدن انسان به چيز در كنار ديگر چيزها و جلوه ي رنگهايي كه از چيزهايند و با حذف چيزي صامت كه لبهايش تكان مي خورد، بدون صدايي كه از آن بيايد يا حذف نام از روايت ( مثل اينكه اسم ها را از من بگيرند: مارشال پتن. ابن عربي. بودلر.فردينان.) نه تنها رنگها كه چيز بودگي شان به قاعده ي حذف موثر، حذف مي شوند؟ تو از به اشتراك گذاشتن چشمهايت با آنها، حذفشان مي كني، با تصويرها، رنگها، كساني كه بر ميز همسايه نشسته اند. قدرت بازي حذف يا قدرت بازي با حذف بازي


سه. جايگزيني حروف با اعداد
آيا الگوي نمايش بار از دوش نويسنده بر گرده ي بازيگر مي اندازد؟ سايه ي تماشاچيان نمايش داده مي شود. داستان به صرافت مي افتد، شما به پشت صحنه فراخوانده شده ايد. " مگر اينكه باور داشته باشيم هنر تجلي نبوغ فردي است" . تقلاي عزلت نشيني، وارونه ي گذشته ي آن چه در گذشته بورژوامنشي ناميده مي شد در زماني كه به خاطر نمي آيد.


چهار. پيكره بندي ،‌ كد گزاري ، رمز گشايي
مترسكي جديد بر ديگري قديم – اسم فاعل از آينده – بار كردن
" مي دانيم كه نمايش نامه يا پرده ي نقاشي همواره ناشي از كمبود وقت است " ( دريدا)




از در "يا" هابيست و يكم فروردين هشتاد و پنج

از نام (ه) پاره
بيست و دوم فروردين هشتاد و پنج









کامنت:


الف : گنداف – گولوم


ب : می خوام بکنمت مرد: عشق


ع ح :

پلان کون
دم اسب عرب چرب می کنیم برای نمایش.

پلان دوزخ
_دوربین ثابت. بچه های زیر پنج سال نگاه نکنند.

پلان ویسکی
جو آب می دهم به خیال مستی.

پلان رقص
ایستاده شاشیدن روی صحنه لخت.
پلان گریه
با قهوه ی تلخ.

پلان کردن
سکانس اول برداشت دهم: _ >>>>>>>
سکانس اول برداشت یازدهم: _ <<<<<< سکانس اول برداشت دوازدهم: _>>>>>>
سکانس اول برداشت سیزدهم: _ ********



من : نقش مقابل رو پیدا نکردم اما هری هالر رو دیدم: کیرم تو کونم؛ با ما هم قافیه بود!


ج : از بوی تنت نفرت دارم. از طعم دهنت که مزه ی لاشه می ده.


... : بدون سانسور. بدن سانسور. بدن سان سور. سور بدن سان. بدن سور. سور بدن...

Monday, April 3, 2006

چند قطعه / جلق‌نوشت

كم را و خالي را
به هم برسانم
آبي ندارم كه لاي اين ديوار ها
به لايي
كه فكر مي كند
در رگهاي من خيابان كثيفي است


پاي نمي رسد


كمري و خالي
نقطه اي در باد
حالي
يادآ




دهان بازی


خیلی چیزها توی کست درد می گیرند
او م م م م ماژیک قرمز
ما ما ما
تیک قرمز
روی اسم نامت




برای صحنه


بی لمبر ایستاده ای
گوزن در استخوان دور می شود
روی شاخ من
پستان بزرگ سایه ات بر دیوار
توک می زنی روی ریل جمجمه ی کف تار های


" در این آتش کز سوی شیطان دیده شوی، می سوختی. و گستاخ بر این پندار که فریبش خواهی داد، اما پس دیدار مار، بازی اش خوردی و فریبت داد، تو از او و من از تو! " ( بهشت گمشده – میلتون )




من بستنی نمی خواهم
باز اش بلیسم
بسته ای که بازش من نیستم
تا سینه ام بست زده ای که چه
بازی ندارم که روی شانه ام
آن خال ها به پرواز کوبیده اند روی سنگ صورت کوهی که آواز ناخن کنده ام تا باز من از قاف ابراهیم برگردد و روی سینه ات بسته با منقار بالای غاری که یک کلاغ چل کلاغ می کند قایم کرده ام قار کلاغ چشم به مرگ باز






تکرار / موسیقی شرقی / شانگهای


زخمی که دور کیرم مار می پیچد
از نیش زبانه ی کسی که
- دستم -
- توی سرم -
پیچید بر بال ماهی
لیز خوردیم و آنقدر خیس که لاشه از آب سنگ بود
تا بیاید
مثل دردی که زخمش بر می دارد بر لنگری که این همه خزه






چهاردهم فروردین هشتاد و پنج
از جلق نوشت یا نوشتن ب









" تو پیش می روی
تو می سوزی
چراکه آخرین واژه ی شعرت، بیش از اولین واژه
به مرگ تو نزدیک است " ( وهم سبز – فیلیپ ژاکوته )

Saturday, April 1, 2006

شاش

شاش




باده ای خواهم بدن مستی کند
چون به جام آید بدن مستی کند
چون رسد بر لب، نرفته در دهن
مو به مویم جان به تن مستی کند
باده ای خواهم که جان بیخود کند
سهل باشد گر بدن مستی کند
از سرم بیرون کند ما و منی
ما و من بی ما و من مستی کند
گر وزد بویی از آن بر کوه قاف
جان عنقا در بدن مستی کند


فیض کاشانی




سقف
منبع انبساط پر از جلبک نارنجی
با کرم بادوم زمینی
" به این ترتیب دختری سیزده ساله به دلیل کشتن زنی که هم خوابه اش بود، سوزانده می شود." ( لی لی بازی – خولیو کورتاسار)
" دخترک لبخند می زند: صبر کنین برم چوب زیر بغلم رو بیارم" ( ای دل بمیر یا بخوان – خوان رامون خمینس)


روی بالهای پنجره ای که کبوترش مرده
روی امضا
تا ریخت

Wednesday, March 15, 2006

هشت از بی‌صدایی

برايت نمی شناسم
مزه ی است - خوان توی گلوی ام می گيرد
- به کاوه نمی گويم گاهی صدام می ترکد و حرف ها از کلکم رد نمی شوند -
استی بودن ات خوانی نمی شود
از دهان گس ِ يادم می آيد
من با ترک مچ پای مردی که توی کوچه از اسب افتاد
بوغ زدم تا به لندن شما برسد،
به خاطر تو ام


« به ندرت مي توانست انديشه هاي خود را انديشه هاي خود بداند و آهسته براي خود تكرار مي كرد:
- من استيون ددالوس هستم. من در كنار پدرم كه نامش سايمون ددالوس است راه مي روم. ما در كورك هستيم، در ايرلند. اتاق ما در مهمان خانه ي ويكتورياست. ويكتوريا و استيون و سايمون. سايمون و استيون و ويكتوريا. نام ها. » ( 1)




اين سينه روي دستهاي تو پنجه مي كشد






هشت از بي صدايي
بيست و سوم اسفند هشتاد و چهار





(1) چهره ي مرد هنرمند در جواني – جيمز جويس






پا

Monday, February 27, 2006

جلق‌نوشت

مي خواهمت اي زخم سياه *


عشقي من پشت زانويت
زياد مثل يزيدم
با خنديدن سرم ميان دست هاي كودكان مرده ات
نه!
از لواط با خودم،
بر نمي گردم

واژن – واژه
و زن ميان نه
وزن ميانه را
مثل صداي من : تو
خال مي كند
يعني كه واژ نه مي خواهم
( وزن من تمام كلماتي است كه در من خالي شده )


2
در بيداري ام
بمير
تا خواب من بماند


3
غربت من كوچه هاي شهر زير دريايي ست كه سايه به سايه گمم مي كند، از كنار انجير و زيتون.
و حافظه پوست مي اندازد كنار كتاب.
اينجا آخرين رود به آخرين اقيانوس نريخت كه تا كنارش بخوابم.
بر مي گردم تا كنار خودكشي ام به تمام تماشاي جمجمه اي كه چشم هاش تا انداختن آخرين وا‍ژه ميان آب برد.
من كه نامه هاي ليلي به خودم بودم و خودم نبودم، نام ام بود كه در چشمهاي ات پرت كردم، آب برد.

آهو را مبخش *

كنار من كنار خوابي است به گل نشسته


4
نعره اي كه از آبشار مي ريز ريز ريز
شبيه كس زني كه

نفرت پشت پلكهاي بسته
جلق مي زند- يق ابروهاي تو
لاي قبله نم آي سينه هاي ات
نم آز برده تا صحراي زير سنگ خون
از حلق به زن
كه ني طعم ليز مغز مي زند- ان آيه هاي بريده از لب هاي زخم ِ زن داغ صداي كسي را

مي تركد

5
سيم تمام خاري كه دور سر من است
رد كف پاهاييست كه بر چشمهام
نعل بسته اند



از جلق نوشت يا نوشتن بي
هشتم اسفند هشتاد و چهار


* بهرام اردبيلي


- پي نوش: اتاقي از من با پايي از مچ شكسته آويزان؛ صدايي از گلوله نمي آيد.

Sunday, February 12, 2006

هفت از بی‌صدایی

- عاقبت نام شما چيست، ولتر يا آروئه؟
- نام من آغاز من است و نام شما پايان شما.


تاريخ تمدن، عصر ولتر – ويل دورانت




از لذت تن تو
هميشه ببرم
مثل سگ كه مي برد را
استخوان
تا يك قدم به
نرسيده ام كه
- رنگ سياه پيش در آمد
خراش پاهاي حشره اي روي ساقه ات
با مرگ
انبساط تن به متن
رد عجيب الفباي عنكبوت
( عين نون كاف
بوت )
پشت نفست
زاويه ي يخ سينه ات
كه دود
تا به تا –
برسم
يعني تو مرده اي
و برف - اين جا باران -
كلاهي افقي كه ليز خوردن، شامورتي
بازي ِ اين عصاست




هفت از بي صدايي
بيست و سوم بهمن هشتاد و چهار

راست كه بگويم رگ هايت، رگه هاي سنگي ست زير پاهايم، راه كه مي روم از فاصله برداشتن مي گويم. با جمجمه جم خوردن، ترس ندارد عزيزم؛ قائمه از مني كه خون تازه ي هميشه مي خواهم، بردار.






كنفسيوس گفته است: كسي كه همراه مرده تنديس گلي در خاك گذارد، بي فرزند بماندا ! او چنين گفته است، زيرا كسي كه چنين كند صورت انساني را در خاك كرده است.
آيا بايستي بي زاري كنفسيوس ازين كار را واقعا تاريخي ديد؟ به جاي پرداختنن به اين پرسش به نمونه اي از مهار گذشته در اروپاي عصر جديد مي پردازيم.
در ژنو امروزين خيابان كوچكي هست به نام Servet . پلاك خيابان زير نام سروه تاريخ تولد و مرگ او را نوشته و ذكر كرده كه او پزشكي اسپانيايي بوده است، همين. اما داستان او را همه مي دانند. در آغاز خياباني اريب با نام زيباي " درنگ خوشايند"، تقريبا همان جايي كه سروه را به آتش سوزاندند، ستون سنگي اي نصب شده كه چندان چشمگير نيست...




از كتاب بحث با بنيادگرايان، هوبرت شلايشرت، ترجمه محمدرضا نيكفر

Monday, January 23, 2006

پراکنده / در "یا"ها



+ قصد من روايت بدن هايي است
كه گونه گون ديگرگون شده اند

متامرفوسيس – اويد




يا زن كه ما در هر كه، زهداني از سياهي با تو يا دست هاي مادر كه بر رگ مي زند يا از، در آب يا رحم با جفت. وا‍‍‍ژه بر نمي دارند در واژه كه نيستند از پيش از در بودن، پس در اين گاه جنيني / جنون. يا پيش از در بودن هست كه گفتي هست، كلمه؟
و در قاب زني كه بر پستان مي تابد و ماري بر دهانه مي تاباند با صداي كلاغ و پس اين هرچه استخوان هاي ستون فقرات و دنبالچه در تلنبار كرك سياه.


( قالي كردن اين هم آ همه بر ديوار باروي خوابي كه بر آن دراز افتاده ام تا آسمان، بند آوردني است هي آ هي هي آ هوي آواهايي، كه نمي توانم، از استخوان هاي زنده اي كه از استخوان هاي زير پا نواي وصل/ رزم مي شنوند و كودك اني كه مي خندند / مي گريند. آواي حماسي رزمي در شقيقه كه از خون در آستانه است (ادعاي كذبي محض در اين بي پري نه خالي براي ديدن نمي بينم يا شنيدن نمي شنوم). رنگ براي پر كردن اين تمام بي پري كم آوردن يا پيش كم آوردن، از پيش كم آوردن، پيش از كم آوردن، از كم آوردن / از آوردن.
زن هاي اين سايه ها مادر – محبوبه ي اوديپ آشفتگي خوابهاي من نيستند، اوديپ محبوبه هاي مادرند يا اوديپ – مادر انند كه با ما در مي خوابند از چه تا رحم مي بينند ِ اين همه سياهي. براي كساني ننوشتن يا براي هر كس، براي همه، براي شما يا ننوشتن‌ ( يايي چون ندا، براي ندا). )



از در " يا" ها
سوم بهمن هشتاد و چهار

Saturday, January 14, 2006

از بی‌صدایی / شش - دی هشتادوچهار


از هذياني بين مغازله ي من با تو كه حذف مي شوي، نشسته اي؛ روبرو فنجاني است از كرمها بالا مي روند / مي آوري، يا فنجاني كه تويي با جهش من اي از يا بالا مي آوري / مي روي از با من.
روي دستهاي من سايه هاي ويراني كلمات كه نشده اند مي رقصند، موهاي تنت را، تنت را مي لرزانند. پيشامد نمي كند آنچه انتظارت را قافيه بندد يا جز با دستهاي خودت، سايه هاي نام هاي نشده.
اين چه عنكبوتي كه اول خوابت مي كند...

" اي برادر مقام فراق مقام انتظار است و درين راه چشم داشتن براي حصول معشوق در عالم خود شركست او را چشم بر هم مي بايد نهاد و در خود طلب كرد و بيافت طرب كرد..."
رساله ي لوايح – عين القضات



لب روي حوصله
سر كه مي خوري،
سر مي روم و
نافي بر انگشتهاي من رقص مي بندد
وُ من...
- با زبان نيامده ام، بازي آمدنم -
...في جهانم
گفتم
منفي، جهانم روي نافي كه جهان
( از انگشتهام دايره مي ريزد )
دور گردنم

من بازي نمي كنم
با - زي نمي كنم
بااازي ؟
نمي كنم
بازي با نمي كنم
من با زي با ن مي كنم
با زيبا كه مي كنم
- نافي ِ انگشت هاي من زخم مي بندد -
من في جهانم
زيبا
ي از دايره مي ريزد
از من
از زي با ن
- من با زبان دار -
مي كنم
.

شش از بي صدايي
بيست و پنج دي ماه هشتاد و چهار




پولونيوس: قربان چه مي خوانيد؟
هملت: كلمات را. كلمات را. كلمات را.
پولونيوس: موضوع اش چيست، قربان؟
هملت: بين كي؟
پولونيوس: منظورم آني است كه مي خوانيد!
هملت: دروغ است.

هملت - شكسپير

Saturday, December 31, 2005

پراکنده / کافکا - هایدگر

(جدي كه بگويم، حالم به شما مي خورد )




...راستي كه حرف ها مي زنيدها! به خدا حالا ملتفت مي شوم كه از همان اول حال و روزتان را حدس زدم. آيا چيزي مثل تب، دريازدگي روي خشكي، يكجور خوره نيست؟ احساس نمي كنيد كه همين تب آلودگي است كه نمي گذارد از نام واقعي چيزها درست راضي باشيد، و حالا در سراسيمگي تان، نامهاي قديمي را به طرفشان پرتاب مي كنيد؟ نمي توانيد اين كار را با سرعت كافي انجام دهيد؛ بلكه از آنها گريخته و نگريخته، نامهايي كه بهشان داده ايد، فراموش مي كنيد. درخت تبريزي توي دشت كه نامش را برج بابل گذاشته ايد چون نمي خواستيد بدانيد كه درخت تبريزي است، دوباره تاب مي خورد پس بايد نوح در حال مستي اش بخوانيد...




وصف يك پيكار – فرانتس كافكا






فراخواني نام گذارنده همه چيز را به چنين حضوري ( حضوري كه در غيبت خانه دارد) فرا مي خواند. به خود خواندن دعوت كننده است و چيزها را به گونه اي دعوت مي كند كه همچون چيزها بر انسان اثر گذارند...
چيزهاي ناميده شده، با ناميده شدن به چيز بودنشان فراخوانده شده اند. چيز بودن اين چيزهاست كه عالم را مي گستراند...




مقاله ي زبان – هايدگر





Tuesday, December 27, 2005

پراکنده / نیکفر

نيهيليسم ديني
تجليِ ذاتِ محافظه‌كاريِ ايراني در فرمانبرداري است. آن را هنوز در مقامِ فرماندهي تجربه نكرده‌ايم. پديداريِ آن در "نمي‌شود" و "نبايد" و "صبر كنيد" است. آنجايي كه رعايت مي‌كند، عقلانيتي دارد كه نقطه‌ي مقابلِ بي‌پروايي و گستاخيِ الهياتِ سياسي است. الهياتِ سياسي عقل‌ستيز است و در عقل‌ستيزي‌اش است كه يكسر به عقلانيتِ ابزاري تن مي‌سپارد. خواستِ قدرت برانگيزاننده‌ي اين از خود بي‌خود شدن است. جايي هست كه ديگر هيچ ارزشِ مثبتي وجود ندارد، ديگر به نامِ دين هيچ چيزي رعايت نمي‌شود، ديگر از هيچ چيزي اطاعت نمي‌شود، مگر غريزه‌ي قدرت كه مي‌توفد و مي‌كوبد. ما در اينجا با نيهيليسمِ ديني مواجه هستيم. نيهيلسمِ ديني اوجِ عصبيتِ مدرنِ ديني است. راديكالترين تركيبِ ايمان و تكنيك در اين نوع نيهيليسم به نمايش درمي‌آيد. جلوه‌ي هميشه‌به‌يادماندنيِ تركيبِ معجزه‌آساي عصبيت و تكنيك، ۱۱ سپتامبر است. آفرينندگانِ آن مهندساني مؤمن بودند. مهندسيِ نيهيليستي، مهندسيِ ويرانگر است، مهندسي‌اي است كه هنرش فقط در ويران كردن و فراخواندن به انهدام از سر كينه‌اي مفرط درآميخته با نااميدي مفرط است.
ادعا مي‌شود كه دين به نيهيليسم نمي‌رسد. از متفكرانِ مسلماني كه با اين نظر و با بحثِ نيچه در موردِ مسيحيت از زاويه‌ي اين موضوع آشنايي داشته‌اند، شنيده‌ايم كه با غرور بگويند: مسيحيت ممكن است به نيهيليسم برسد، اما اسلام به چنين موضعي نمي‌رسد، زيرا اسلام دينِ تركِ دنيا نيست، ديني است دنيوي و ضمنِ آخرت‌انديشي، آري‌گو به زندگي در اين دنياست. ما اما مدتهاست كه با يك نيهيليسمِ اسلاميِ تمام و كمال مواجهيم، كه بينشي با اين مشخصه‌هاست:
اعتقاد به اين كه ارزشهاي اخلاقي جهان‌روا نيستند؛ خوب آني است كه براي خودي‌ها خوب است.
اعتقاد به اين كه حقيقت حقيقتِ "ما"ست؛ چيزي نمي‌تواند هم حقيقتِ خودي‌ها باشد و هم حقيقتِ غيرِخودي‌ها.
اعتقاد به اين كه خدا به‌عنوانِ خداي رحمت فقط براي "ما" وجود دارد.
و نيز اعتقاد به اين كه جهان دورِ خود مي‌چرخد. آنچه مي‌بينيم تكرار ماجراهاي كهن ديني است. معتقدند و فاش مي‌گويند كه: اينجا بلادِ اسلام است، آنجا بلادِ كفر؛ ما صحابه‌ايم، آنان دشمنانِ دين.
سازه‌هاي اين بينش در جنبشهاي متعصبانه‌ي پيشين ديده مي‌شوند. نو، تأكيدي افراطي بر نفي مطلق است، تأكيدي كه از تركيبِ انفجاري كينه و حسد و يأس برخاسته است: سيطره با شيطان است؛ آنچه هست شيطاني است؛ آنچه نيست خدايي است؛ خدايي در نفي است.

تقديسِ دينيِ نفي چون با تكنيك درآميزد، تروريسمِ نيهيليستي ديني از آن حاصل مي‌شود
نيهيليسم بيماريِ نخبگان است. مردمانِ عادي به اين درد مبتلا نمي‌شوند. توده‌ي مؤمنان زندگيشان را مي‌كنند. دينشان را براي زندگيشان مي‌خواهند. برانگيختگي‌شان گذرا ست. در حالتِ تعصبِ شديد نيز به گونه‌اي با ديگران كنار مي‌آيند. زندگي مي‌كنند و مي‌گذارند كه ديگران هم زندگي كنند. مي‌دانند كه هركس سرانجام در گور خود مي‌خسبد. گروهي از نخبگانِ بركنده از متنِ زندگيِ جاري هستند كه از دين، الهياتِ سياسيِ مرگ‌آوري را مي‌سازند. آنها تشنه‌ي قدرت اند و قدرت را از سرِ نااميدي در نفي مي‌بينند و بس.
در دورانِ ما تبديلِ تعصبِ ديني به نيهيليسمِ ديني امري كاملاً محتمل است. زمينه‌ي آن فراهم است. ذهني‌گريِ مدرن در تركيب با توهمهاي كهن بدان راه مي‌جويد و اگر به عمل گرايش يابد، خواستِ خود را بر مداري تكنيكي پيش مي‌برد، و چون چنين كند به تروريسم مي‌رسد. نيهيليسم موضعِ دينِ سنتي نيست. الهيات سياسيِ افتاده در تلاطمِ دنياي مدرن است كه به اين موضع منجر مي‌شود. اقتدارگراييِ دينيِ ايراني در پس از انقلاب گرايشِ قويِ پايداري به نيهيليسم نداشته است. بودن در مقامِ قدرت و ميل به ماندن در اين مقام، عقلانيتِ ابزاري را در جهتي سازنده به كار مي‌اندازد. از نفيِ مطلق اجتناب مي‌شود، چون بيم آن مي‌رود كه چنين موضعي به نابوديِ دستاوردهاي قدرت نيز منجر شود. پرخاشگريِ متعصبانه‌ي ديني اما در پرورشِ نيهيليسم مؤثر مي‌شود. مسؤوليتِ اقدامهاي نيهيليستي به گردنِ پرخاشگران نيز مي‌افتد.


قسمتي از مقاله ي ايمان و تكنيك - محمدرضا نيكفر




( آزاد كردن به معناي نگهداري كردن است، ولي ضرورتا مستلزم اين نيست كه به آنچه نگهداري مي شود آسيبي نخواهد رسيد. نگهداشتن واقعي امري مثبت است و هنگامي رخ مي دهد كه چيزي در ماهيت خودش رها شود، زماني كه ما آن را مشخصا به بودنش باز مي گردانيم و زماني كه به معناي واقعي كلمه آن را در محافظت آرامش رها مي سازيم.

عمارت، سكونت، فكرت – هايدگر )

Wednesday, December 14, 2005

جلق‌نوشت / روی شن مردن - آذر هشتادوچهار

روي شن مردن


( ماچه سگي كه استخوان توله اش را پيشكش مي كند.

عمودي: خواب

كفي پنجه ي پا با روي اش حوضچه ي خون بر طاقچه.
در آينه صداي آرغ مرد يا مردي) زرد مي شود؛ با صداي دست و هلهله از جايي كه ديده نمي شود.


- چرا هنرپيشه ها هنگام بازي، دست توي دماغ شان نمي كنند؟



بيست و چهارم آذر هشتاد و چهار
از جلق نوشت يا نوشتن بي دست




پي نوش: زناني كه سينه هايشان را مي بندند، غرق نمي شوند.

Saturday, November 12, 2005

دفتر خط / از مقدمه - آبان هشتادوچهار

دستهايم بوی پياز مي دهند، چشمانم را مي سوزانند و...



*

کسي آدم ها را بر مي دارد، جايشان را به نام مي دهد. او نام بر مي دارد و جا به جا مي دهد.
چيزی قبل از توانستن خواندن، نوشتن / نوشتن از کلمات نمي آيد، کلمات از نوشتن راست مي شوند.
- بخوان!
پيدا کردن آوا از متن.


فرشهای زير پا، صورتهايي که با هر گام مچاله مي شوند، از نام به طرح های من آمدند. و صورتک هايي که جای شان را مي گيرند، پيچيده در هر گره با خطوط کف پاها مي آميزند.
تو از به خاطر آوردن کف پوش هايي که اين چنين به باغ ها و راه آب ها آراسته اند، به خودت پيچيده ای: ازين انگار عدن يا ارم يا بهشت شداد با قصری پيوسته در ميانه که به دروازه ی رحمي مي ماند که بازت مي گرداند که شايد اين مخفي ترين باغ در زايشي دوباره يا انقباضي ماهيچه ای به نامتعين بکشاندت، به فضايي که بيش ديگر فضا نيست. اين دروازه ی گوشتي در پس زمينه ای از ابتهاج رنگ های هيز با محاصره گلهای بزرگ گوشت خوار- آدم خوار چنان معلق مي زند که تنها با خيره گي ات درد بلعيده شدن، به کام گلمرگ ها مکيده شدن، را نمي فهمي.
او بر هر گودال زخمي مي گذارد و بر دهانه اش عقربي به پاس. کف پوش هايي با پس زمينه ی رنگهايي کسل که بال های آبي پرنده ای بزرگ را دفن کرده اند...



دفتر خط – از مقدمه
بيست و يک آبان هشتاد و چهار




* من چيزی را طلسم مي کنم که شبيه توست – آدمکي مومي يا عروسکي را. ( شاخه ی زرين – جي جي فريزر )


Thursday, October 6, 2005

مجلد اعترافات / نامه پاره - مهر هشتادوچهار

- زني نزديک مي شود، پستان های بزرگي دارد.


... و برادرش

همينطور که روی زمين نشسته ام و به سنگ سرد دست مي کشم، آموزش های دون خوان کاستاندا از ذهنم مي گذرد به جای خالي فرشي که نقش اش را طرح مي نويسم مي خواهم، سنگ سفيد را به پنجه اندازه مي زنم وقتي، دستم پای کوچکي را پس مي زند. پای سردی که نگاهش مي کنم که، جنيني است خاکستری با مرگ و صورتي که از صورت افتاده. وجبم را در طولش بالا مي روم و نقش فرشم را بر کرک تنک روی سرش لمس مي کنم. سرمايي که در انگشتهايم مي خزد دهنم را تلخ که حالاست استفراغ کنم، حالم را بر مي گرداند و روی سنگ بالايي مردی زانو زده مي بينم که بالا مي آورد، که دارد دنبال اسمي که بر حيوان کوچک مرده نگذاشته اند، مي گردد. حيواني که در او رشد مي کند و غولي مي شود که اوست جايش را با مرد زانوزده عوض مي کند. در امتداد اين جابه جايي مردی است که اوست و جنازه ای که منم با نامي بر پيشاني اش که پيش تر برای من بود. من جن ين، جن ازه ای شدم، جن ده ی اويي که جن ون اش بر من مي نوشت: دارم نام برمي دارم.


بن يا مين عزيز

اجزای مرده ی صورت ات، باد کرده بودند. ديدنت مي آمدم که، پسری، صدای خنده ها و تشويق های پسرهايي شانزده ساله دوره اش کرده، راه بندان ساخته بود - جمجمه ای روی پايش بالا و پايين مي رفت؛ کاری که بارها، نگاه کردن به خطوط کف پايت، تکرار مي کردم را به ياد آوردم.
پودر استخوان و بسته ای خون توی يخچال، تنها چيزهايي که برای خوردن داشتم؛ از آن شب که گفتي انگشت هايت به کير ختنه نشده ای مي مانند که خاصيتش را از دست داده و با هم خوابيديم، دست هايم اختاپوس هايي شده اند منعقد در التهابي هميشه گي انگار؛ را آوردم و ميل نداشتي. و تو از خيره شدن به همين افتادگي انگشتهای بدون ناخن، به خلسه مي رفتي.

« هرچه به ذهن خود فشار مي آورم، نمي توانم خطوط چهره ی شما را بطور واضح و کامل به ياد بياورم. *»

دايره و مثلثي در ميانه، خاکستری، مثلن طرح دندان نيشي بر خورشيد مي گفتي، : – پرم کن... پرم کن. اين حفره ها اين طوری مي گن. وقتي روی شيشه دو تا صليب کنار هم مي کشيدی و با دايره تو، با ضرب در من به جانشان مي افتاديم - از درد به خودت مي پيچيدی. حالا دارم کاری که هيچ مختوني نکرد را با اختاپوس دستهايم، روی پوستي باد کرده، مي کنم، که دارد متلاشي مي شود، مي نويسم؛ با نگاهي حيران فهميدن چيزی که خاصيت اش را از دست داده، لرزيدن.


نام (ه) پاره
دهم مهر هشتاد و چهار

* نامه هايي به ميلنا – فرانتس کافکا


طرح مشت مچاله ای از دهانه ی رحم که دارد مي آيد، بکشيد.


« فقط اين قدر به خاطرم هست که شما سرانجام چگونه از لابلای ميزهای قهوه خانه، قدم زنان دور شديد. *»

« تنها چيزهايي که هنوز مي توانم بياد آورم اينها هستند: اندام شما، لباس شما. *»

Friday, September 23, 2005

صداگذاری

بر بستری از ته سيگار دراز مي کشي، خوابت مي آيد: مردی جمجمه اش در دست با خوني از گلوی اش، دست ديگرش از پرنده ای است گريه مي کند... مي آيد.




محب سرگردان و غريب از آن روست که دلش را بر هيچ آفريده آشنايي نيست و در هيچ مقامش نزول و وقفت نيست، گرچه در وطن است، مسافر است.


بحر الحقيقه – احمد غزالي






ميز کتاب دارد را مي نويسد. نمي خواهد چيزی بفهمي را مي گويد و از حالا اينکه در جريان آنچه اتفاق نمي افتد. مي گويد: خواندن اتفاقي مستور که نه افتاده است؛ مي خندد.
از خواب آغاز مي شود که او پيکره ای برايش مي سازد. مي نويسد کلمات را بر قامتش مي دوزم و تو به هياتي پوشيده از نقاط و خطوطي نه خواندني، بيرون مي آيي. وارد که مي شود تل سفيدی در هرجا با نمايه ای سوخته – نقر شده ای که شايد مستطيل يا مربع، بيضي يا ذوزنقه ای بي شکل در فضا با عناويني خارج از خط: مردی است پيش مي آيد سر به دست با خوني که از مي چکد و پرنده ای گريه مي کند دست ديگرش. التماس مرغ عشقي در آب افتاده دور مي شود تا زمزمه ی گمي در گوش از رود يا گريه و دورتر آبشاری که پرنده، طرح بچه آهويي است زانو زده با زبان آويزان تا بنوشد و گدازه جاي آب را گرفته که آهوچه خاکستر مي شود، فرو مي ريزد.
هميشه خودت را جای او مي گذاری مي گويد و من هم خودم را جايت، مي نويسد. تو دست او را مي خواني و او با دستهای تو مي نويسد: از دستهايت مي گريزم. مکالمه مي خيزد: تو هر بار نام بر مي داری، او را به درون مي کشي. به حداقل مي رسد، تکثير مي شود: تو.
بر من که مي نويسي خط مي زنم.
سه ماه است دنبال ضمير مي گردم.
آنارشيسمي وانموده با اشکهای دخترکي تازه از دنيا آمده و فريادهای جنده ای که به نرخش نداديم، حسابش نکرديم؛ وقتي آمدی لای ورقهايم دراز کشيده بودم، پولي که روی ميز گذاشتي و رفتي، برای سيگار و کاغذ... هنوز صدای گريه بچه توی سرم با دود و چشمهای پف کرده ات مي آيد.
مي نويسد توالي خطوط، زماني خطي در مکث جملات، ضميری برای توی ماضي، ضميری برای توی حال و برای جمع بستن ات... حفظ کردنت در مضارع بر صليب اش مي کشد: در همان حال، همانوقتيکه... مي خواهد برای يک لحظه بنويسد؛ راوي از روايت گرفتن، روايت از روايت برداشتن.
بتهوون.
دستم را پيش آن چنان که بالزاک مي گويد: و شانه ی سفيد از دکولته برجهيده را بوسيد (زنبق دره)؛ مي بردم که چنان اين سفيدی بنمايد تا بعد پريشاني پسری باکره بر التهاب سينه اش مي گدازد را لبهاش داغ بر دست ام مي گذارد و لرزان از تيز نگاهم مي گريزد، اگر زن بودم و صدای خنده های گسيخته ام که پتک بر سرش... چه جنون کاسب کارانه ای.
يا واگنر؟
سرت گيجه مي خورد. نگاهت را مي چرخاني. از تو مي ترسي از القای او مقاومت مي کني. همين مبارزه را مي خواهد، مي نويسد و مثل خراش يا خراش بر چهره ات را. از به تو مي نويسد مي گويد مي خواستم نامه بنويسم، سه ماه است پاره ات مي کنم، پاک ات مي کنم و به نشانی ای که نمي دانم.


نفرين بر آنکه استخوانهای‌م را جابجا کند.
شکسپير




صداگذاری
يک مهر هشتاد و چهار

Sunday, September 4, 2005

دفتر خط / مشق چهارم - شهریور هشتادوچهار

*


منظومه ي مردان هخا با يال و كوپال: نيزه، سپر و ريش بلند بر ستون هاي دروازه اي كه كفي دست به شكل خرد كردن از آن عمق مي گيرد. تار عنكبوت به جاي خطوط كف دست و صورت محو زني محصور به تارها در مركز. نقش برجسته ي چشماني از بالا زن را مي خواهد و زن در حالتي از عزيمت علقه مي شود.
تمام فاصله را بال عقاب مسدود كرده و گلهايي كه از هر طرف هجوم مي آورند بر سر دروازه طرحي عنكبوت بر مي دارند.
در رهايي، قيدي است كه از خودش رها نمي شود مثل زن كه امتداد چشمهاست در ميانه با موهايش كه موي زهار و چشم هاي تمام مردان هخا، كورند.
نقش پيكر كاملي است گوي بر دست و رويش ايستاده. خطوط ثانيه ها را شامل مي شوند و پيكره ساعتي كه از خود مي مكد.


مشق چهارم، دفتر خط – طرح ها
دهم شهريور هشتاد و چهار




سيگارم را به تو مي دهم و زير پايت دراز مي كشم: خاموشش كن.

Tuesday, August 30, 2005

جلق‌نوشت / آبم که می‌آید - شهریور هشتادوچهار


آبم كه مي آيد، نوشتنم نمي آيد، پسركي مو خرمايي مي آيد كه چه چشمهايش هنوز...
من زير خودم خواب رفته ام، سنگ است تن نيست، كه بيدار مي شوم، آخر هنوز بوي شكوفه ي خرما نشنيده ام كه دستهام كوچك مانده.
آبم كه مي آيد مرا به خيمه هاي قدس پارك وي برگردانيد كه رد پاي جنده هاي ولي عصر رويش نمانده بود.

آبم كه مي آيد بر روي اين ورق خشك مي شود و از زير پاهايم يك دسته گل سرخ بيرون مي برند.


شهريور هشتاد و چهار




پرچم چه مي آيد به دورنماي لجن، و به عنعنات ما دف خفه خون مي گيرد.
در مراكز اشاعه ي فحشا كنيم، از وقاحت افسانه. قتل عام كنيم، آري، هرچه قيام منطقي ست.


اشراقها – آرتور رمبو، ترجمه ي بيژن الهي

Sunday, August 21, 2005

پراکنده / کوندرا - اسلامپور

این را باید قبول کنید: زندگی با کسانی که حاضرند آدم را به سوی مرگ یا تبعید روانه کنند آسان نیست، صمیمی شدن با آنها آسان نیست، عشق ورزیدن به آنها آسان نیست.




شوخی – کوندرا






( دیوانه نشسته ست
و خون سرخ لیلی در رگهایش سیاه می شود


دیوانه
با غروب زنگوله هاش
بر دوش
دیوانه نشسته ست
و برای خون سیاه لیلی می نویسد.




پرویز اسلامپور )

Friday, August 12, 2005

پراکنده / بندهش

هورمزد هنگامي كه زن را آفريد، گفت تو را نيز آفريدم كه تو را سرده ي پتياره از جهي(روسپي) است. تو را نزديك كون دهاني آفريدم كه جفتگيري تو را چنان پسند افتد كه به دهان مزه ي شيرين ترين خورش ها؛ {و}. از من تو را ياري است زيرا مرد از تو زاده شود؛{با وجود اين} مرا نيز كه هورمزدم، بيازاري. اما اگر مخلوقكي مي يافتم كه مرد را از او كنم، آنگاه هرگز تو را نمي آفريدم، كه تو را آن سرده ي پتياره از جهي است. اما در آب و زمين و گياه و گوسفند، بر بلندي كوه ها و نيز ژرفناي روستا خواستم و نيافتم مخلوقكي كه مرد پرهيزگار از او باشد جز زن {كه} از {سرده ي} جهي پتياره است.






بندهش {= آفرينش آغازين} - ترجمه ي مهرداد بهار

Monday, August 8, 2005

Friday, July 29, 2005

از بی‌صدایی / انکبوت - مهر هشتادوچهار





من از آن هيچکس نيستم و از آن همگانم. پيش از آنکه وارد شويد در اينجا بوده ايد و پس از آنکه خارج شويد در اينجا خواهيد بود.


ژاک جبری مذهب و استادش – ديدرو








انکبوت


بارويي محصور به ديوارهايي از مقوا، سايه هاي جيوه ای به جای پنجره / مردی با عينک تيره و عصای سفيد مدام سقوط مي کند. آنطرف کساني بر روی صندلي گرد نشسته روزنامه مي خوانند.


چهارپايه، کليشه و طناب، و لرزشي خفيف در کتفم، دور گردنم. چون از خون مي ترسم با کاتر توی دست راست و پرواز. به تماشاگران هشدار مي دهم اگر نمايش است پس، سابقا.
تاريک محض يک چند لحظه با سکوت پر و القا / صدای زني در آب مي افتد که هيزمي از آتش مي گيرد: پشت ديوار، مقواهای سفيد سرخ شده با دستي فواره زده بر تني که تاب مي خورد و گر گرفتن ديوار از آتش.
( برای قاطي کردن ام با تصوير يا برای بازگشت تصوير به متن؟ " من " را به اضافه مي کنم به برای همين از سکوت بهت تان کسي بر مي خيزد، پايين مي آيد پای مردی آويزان را مي گيرد تابش مي دهد و قهقهه ای کور و زمخت. دور صحنه مي چرخد همچنانکه که به لاشه ی آويزان تاب مي دهد و چهارپايه را بر جايي مي نشاند، در نشستن مي قهقهد و خوني از رگ مي ريزد را با انگشت به دهان مي برد:
- لابد اگه من اين وسط نايستاده بودمو شما از خودتون نمي پرسيدين که اين مرتيکه کيه پا شده اومده رو صحنه، الان صدای کف زدن و خم و راست شدن اينا - به مرد آويزان اشاره مي کند - بلند شده بود.
- اونوقت منم مث بقيه پا شده بودم و دست مي زدم و به اين فکر مي کردم زودتر...
با تاني سيگاري بيرون مي آورد، مي گيراند، به سمت کومه مي رود و به لگد چوب ها مي پراکند:
- اما حالا ديگه نه.
" تقلا کردن، روايتي از پيش گفته شده را به جريان در آوردن، فرمان دادن: دانستن حالای اتفاق – قدم بعدی"
" ناتواني در به دست گرفتن اوضاع آن چنان که از پيش مقرر گشته "
" پرانتز در پرانتز آوردن " معلق نگه داشتن " "
( گفتم – از به ياد آوردن اينکه گفته بود – محبوس کردني است اين در برج ته نداردي بدون سقف و پير شدن: زوزه کشيدن ) )
نعشي در کار نيست، کسي پايين آمده و پايم را تکان مي دهد، دستهايم را مي گيرد، سرمايش را يخ نمي زند! و اين خون که خون است را نمي فهمد: جا خالي کرده ام، اينکه هميشه کسي جاي خالي را پر مي کند و فرياد مي زند هيچ چيز برای هيچ کسي که اينجاست غير منتظره نيست، هرکس انتظار چيزی را مي کشد که توقع اش را ندارد، هيچ کدامشان باور نمي کنند برای من سهمي در بازی نبوده است، شما نمي توانيد به آنها بباورانيد... و . من تاب مي خورم و کسي مرگ را باور نمي کند سفيدی و بي حالتي چهره ام فقط بسيار طبيعي است.
- نه. بازی ضعيفه.
" اين را مي دانيم. برای از زمان خارج کردن هر تصوری که در ذهن تماشاگران مي گذرد و به مکان آوردنشان ميداني ايجاد کرده ايم با مرکزيت جنازه ای خنثي – چهار آهن ربا به طول ده سانتي متر را در صفحه ای از اقطاب شان به هم متصل کنيد، قطعه ی پنجمي مخروطي که سطح مقطع استوانه ايست به ارتفاع يک سانتي متر و قطر پنج را در مرکز صفحه با فاصله ای چنان تنظيم کنيد که حاصل جمع نيرو و جاذبه برابر صفر گردد، در اين صورت مخروط در ميدان به گردش خواهد آمد بي آنکه سقوط کند - مردی برای ايجاد تعادل بدون پيش پرداخت خودش را به مرکز ميدان مي رساند و نعش را مي تاباند: کسي بي آنکه از قصد گرداننده ی بازی آگاه باشد خودش را در تيررس لذت او قرار داده؟ نقش جاذبه ی زمين در ايجاد اين تعادل قابل شبيه سازی با کيست؟ کسي را به عنوان شاهد احضار کنيد. "
مي خواهم بگويم من را از دست اين ديوانه نجات دهيد، بوی موهايم را که از آتش دور گرفته ام سوخته توی مشامم مي زند، شايد نقش جديدی بدون اطلاع من به نمايش اضافه شده؟ يا اگر اين مرد خودش آمده پس چرا مانع اش نمي شوند؟ طناب گردنم را مي سوزاند
- بهتره به جای اينکه دستاش رو ببنديم و صحنه ی خودکشي با دار مثه هميشه رو بسازيم، مي گم يه کاتر بديم دستش که همزمان رگش رو بزنه که...
- مسخرست.
- چرا؟
- اين قسمتو بايد حذف کرد. مگه گوشمون از گناه بقيه رو به دوش کشيدن پر نيست؟
دوباره بر چهارپايه مي نشيند. صحنه را روشن مي کنند.
- نه! نمي تونين اينطوری تمومش کنين. من هنوز حرفم رو نزدم...
نگاهش وا مي رود، خيره مي شود و سکوتي دامنه دار. صحنه تاريک مي شود... و بعد روشن. صدای دست زدني بلند مي شود... کساني همراهي مي کنند و کساني بي درنگ خارج مي شوند...
به مردی که هنوز روی چهارپايه نشسته، نزديک مي شوم، شانه اش را مي فشارم و مي خواهم که يک شب ديگر به اينجا بيايد و اين بار برای اينکه همين کار را تکرار کند.
( نمي خواهم زير بار بروم، همچنانکه نمي خواهم لحن ابتدايي را حفظ کنم. برايم علي السويه است. چيزی که به ذهن نقش خنثي رسيده است همان چيزی است که مي خواستم: انتخاب سفت کردن طناب برای آن شب و بريدن رگ به طور همزمان برای آن شب. خنثي کسي است که مي خواهد مرکزيت را از مرد نامنتظر به سمت خودش بگرداند.
- اين طوری زودتر فراموش مي شه.


مردی با عينک تيره و عصای سفيد، عرض صحنه را مي پيمايد.






پنج از بي صدايي
هفت مرداد هشتاد و چهار