Wednesday, March 23, 2005

سه رنگ

دلم مي خواهد بميرم، بميرم، بميرم. اما اين کار را که همه بلدند بکنند.

کافه ی زير دريا – استفانو بنني


سه رنگ

يک - نفتکش ها
دو - نارنجي
سه - خاک



در يادداشت نهم فراموش مي کنم: هميشه نه را جای يک گذاشته ام. اين تاريخها چه معنا دارند؟ تاريخ ها تاريخ ها تاريخ ها



پدر!

اينجا امن است. اجازه ی خروج ندارم. نمي توانم خودم را به جايي برسانم. هفته هاست با کسي حرف نزده ام. ما هم را مي شناسيم؟
اين جا قبرستان ندارد. تو هم مي گويي هيچ کس اينجا نمي ميرد؟ اينطور شنيده ام. شايد حتي توی آن کشتي سوخته هم کسي نبوده، وقتي آتش گرفته. مي گويم شايد آتشش زده اند؟ چه کساني؟ برای پاسخ به اين سوال بيست و پنج سال دير کرده ام: چه کساني؟



مي توانم حدس بزنم وقتي مرد عکس ها را ظاهر مي کند، کسي را مي بيند که خودش را پايين مي اندازد: يک مرد. جرثقيل زرد رنگ است. ساختمان نيمه کاره رها شده.
مرد عکاس: مردی که دنبال سوژه مي گردد؟ اهميتي ندارد. وقتي عکس مي گرفته کسي از جرثقيل سقوط نمي کرده. مرد از آنچه مي بيند متحير است. فردا به آنجا مي رود، پرس و جو مي کند: آيا تازگيها اتفاقي در ساختمان نيمه کاره افتاده؟
- چه جور اتفاقي؟


اولين يادداشت را به خاطر نمي آورم: کي نوشتم؟ باد گرم چشمانم را هنوز مي سوزاند. نوشته بودم دوستت دارم؟ اگر به دستت رسيده، معذرت مي خواهم. آن روزها نياز داشتم دروغ بنويسم، نمي توانستم حرف بزنم، صدايم مي ترکيد. نمي خواستم همه اش دور اين حصار سيمي بچرخم، برسم به جای اولم. زير اين دکلها ( فلرها) شبهای زيادي نخوابيده ام، از بس اين سوختن خيره ام مي کند. دوستت داشتم: ماقبل تاريخ؛ حالا فرقت را نمي دانم. فکر مي کنم ماهي باشي. دلم مي خواست بچسبانم ات به اين دکلهای هميشه روشن از گاز مي سوزد، داغ؛ بوی گوشت ات پرم مي کرد، نه! بوی فلس مي دهي. وقتي برگردم دندان کوسه در دهان دارم، من با آرواره ی کوسه، دوستم داری؟

يک چيز را فهميده ام. نمي دانم کي در موردش حرف زديم: من کورم، هر طرف نگاه مي کنم، درياست. همين است که رنگها با دما تفهيم مي شوند: زرد يعني خلاء. صورتي / مرگ. سبز/ هيچ. سياه/ کودکي و آبي... آبي... آبي... آبي... من کورم. هر طرف را نگاه کنم، درياست.

عزيزم! کرستت را هنوز به جالباسي آويزان مي کني؟

- کسي مرده باشد.
- خيلي ها مرده اند.
- آنجا؟
- کجا؟
- کسي از جرثقيل پايين افتاده؟
- تازگي نه.
- ؟
- سه سال پيش، پسر صاحب زمين، خودش را از بالای آن پايين انداخت. همين شد که نيمه کاره ماند.
- چرا اين کار رو کرد؟
- گفتند ديوانه بود. شما چي فکر مي کنين؟

عکس ها را مي سوزاند. آتش بايگاني عظيمي است.

چندين بار يک يادداشت را با يک ته سيگار توی بطري انداختم در ساحل شمالي به آب. بعد هفته ها توی ساحل جنوبي منتظر ماندم بطری را برگرداني. هيچ وقت جواب يادداشت هايم را نداده ای. گاهي مي پرسم زبان ما را بلد نيست؟ اين جا آدم بزرگ مي آيد، پير مي رود؛ از بچه خبری نيست.


پدر!

کارها خوب پيش مي رود. اسکله ی T آماده شده. رسيدگي به دعوای کارگرها کار هر روزمان است. همه چيز اينجا متفاوت است: يکنواختي اش هم.
برايم ترازو بفرست. مي خواهم خودم را وزن کنم، اين تنها چيزيست که عوض مي شود. بايد همه چيز ثبت شود.


محرمانه:
زني ژاپني، زن نماينده ی شرکت کارفرما. عجيب اينکه انگليسي هم نمي داند. شايد تظاهر مي کند! اشکهايش مثل اشکهای تو شورند. اتفاقي کنار هم مي خوابيم. شوهرش مي داند، چيزی نمي گويد. اين آدم ها را نمي فهمم. مرد مهرباني است، به من گفت به اسم خودش برای بچه شناسنامه مي گيرد، مراقبش خواهد بود، گفت نگران نباشم. نگذاشت زن بچه را بياندازد. يعني چشمهاي من اينقدر بادامي است؟


پدر!

کارفرما نماينده ی جديدی فرستاده. قبلي در ژاپن ماندگار شده، زنش سر زا رفته؛ به خاطر فرزندش نمي تواند بيايد ايران. اين يکي تنهاست. خيلي جوان است. فکر نمي کنم اينجا دوام بياورد. ازينکه نمي گذاری ازين جا خارج شوم، سپاسگزارم. حس مي کنم چيزی که در مورد مرگ آن زن مي گويند دروغ است. اين پروژه حداکثر سه ماه ديگر تمام مي شود.


به آرزويت خواهي رسيد، ديگر بر نمي گردم.


پي نوشت: حضور صميمانه تان مايه ی تسلي خاطر بازماندگان آن مرحوم خواهد بود.



خاطرات ديوار
سوم فروردين هشتادوچهار

Wednesday, March 16, 2005

مرثیه ای برای ف؛ پ - صاد

مرثيه ای برای ف؛ پ – صاد
مي دانيم اين زن مادر مرد است. مي دانيم مرد در خوابهايش به زن تجاوز مي کند. مي دانيم مرد خوابهايش را به خاطر نمي آورد. مي دانيم زن در خوابهای مرد تبديل به آن - خواهرش - مي شود. نمي توانيم مشخص کنيم چهره ی زن متعلق به کيست، هر لحظه يکي از هر دوی زنهاست يا بيشتر: حال نيست، گذشته نيست، آينده نيست. مي دانيم اين تصاوير در واقع محقق نمي شوند: تصاوير زمان بر نمي دارند! مرد متعلق معرفتي کاذب است. هرکس پيش خود مي گويد مرد را مي شناسد؛ هيچکس اذعان نمي کند.
به کمک مرد خوابهايمان را پس مي زنيم، فراموش مي کنيم.
مرد از خواب مي پرد، به ساعت نگاه مي کند، نمي تواند ببيند، تاريکي پر است: شايد سردش باشد، شايد عرق کرده باشد، نمي دانيم. در باز مي شود، مرد بيرون مي آيد، در بسته مي شود مرد روبروی آينه ی دستشويي به خودش نگاه مي کند، نمي دانيم به چه نگاه مي کند، نمي دانيم به چه فکر مي کند، القای اضطراب نمي کند، آرامش؟ آينه مغشوش است، چيزی نمايانده نمي شود. اين ها زود اتفاق مي افتند، مي دانيم به زودی ديگر به خاطر نخواهيم آورد.
خواهيم دانست مرد ديگر نخواهد خوابيد. خواهيم دانست مرد مي هراسد. نخواهيم دانست ترس مرد از خواب است يا خوابهايش. خواهيم دانست مرد از آن خانه خواهد رفت.
نمي دانيم اين همان مرد است. او نمي داند ما مي دانيم: او مرديست که مي نويسد. او نمي داند ما درباره ی او چه فکر مي کنيم: درباره ی گذشته اش، حالش. ما چيزی از چهره ی مرد نديده ايم. ما تصاوير را کنار هم چيده ايم، يافته هايمان را؛ چيزهايي که در اين روند بهمان القا شده: نمي توانيم بپذيريم اين مرد گذشته ندارد. تاکيدی که بر اجزای صورت مرد مي شود تصور قبلي مان را از اين همان است، مخدوش مي کند.
مي دانيم اين مرد مي نويسد. نمي دانيم چه مي نويسد. نمي توانيم بپرسيم. اجازه نداريم به اين مرد نزديک شويم. فکر مي کنيم تصوير بعد به ما خواهد گفت.
پلات با اين نوشته: " اما چگونه سخن گفتي؟ آيا مانند آن صدايي که از ابرها رسيد و گفت: اين فرزند محبوب من است؟ اين کلام شنيده شد و ديگر به گوش نرسيد؛ آغازی داشت و انجامي. – اعترافات آگوستين قديس، باب يازدهم قسمت ششم" بر صفحه ای خاکستری، بسته مي شود.

مي دانيم کم مانده بگوييم مرد را مي شناسيم. مي دانيم کم مانده اين مرد خودمان باشد.



بيست و ششم اسفند هشتادوسه

Wednesday, March 9, 2005

خاطرات دیوار

الحکمة هي التشبه بالإله في الاحاطة بالکليات و التجرد عن الماديات.

ملا صدرا – اسفار



او از آن زن مي ترسيد. او از آن پوزه ی بلند و کريه، از آن ابروهای پر پشت سياه، موی تنک پشت لب، از آن سينه های آويزان و گوشتي. مي گويد اما او هم مثل همه شان بوده: بوسيده بوده، نوازش ديده بوده، چشمهايش به دودو زدن افتاده بوده، همان صداها از پوزه اش بيرون خزيده بوده و حتي طعم موی تن پر مويش در دهان، همان طعم عرق و کشاله بوده، همانقدر مهربان هم بوده. مي گويد وقتي پستانهايش را مي بريده، همان احساس هميشه را داشته وقتي پايش را، انگشتهايش، گوشش و من همچنانکه به کره ی چشم جديدی، که از لذت خيره مانده، در آن آکواريوم مي نگرم؛ نمي توانم چيزی از آن تن، از آن خواست هميشگي به خاطر بياورم.



خاطرات ديوار
بيست اسفند هشتاد و سه

Friday, March 4, 2005

متحرک بازی - الفبای دور

به هر راهي که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی ديگر نمي دانم



( ... - به ترتيبي که رو يا زير حرف واقع مي شود - )

از بالا جنگلي سوخته با صدای سم به خاک کوبيدن اسب از دور - سياهي کسي، خودش را از درختي سوخته به درختي سوخته مي رساند (مي کوباند؟) - نزديک مي شود. نمای دورتر: سياهي هايي از هر درخت سوخته خود را به هر درخت سوخته مي رسانند: صدای سم به خاک کوبيدن چهار نعل اسب نزديک تر مي شود. بالاتر جنگل در مه فرو مي رود.
صدای پاهای اسب در آب شنيده مي شود.
در مه چرخيدن. پايين رفتن از مه. درختي تک افتاده. نمای نزديک: کسي در پای درخت بر پارچه ای نوشتن را تمام مي کند: " ما ديوانه نيستيم، تنها زندگي برايمان بسيار جدی تر است." * بشکه های سياه نفت در اطراف مرد ديده مي شود. با صدای گم پای اسب در نقطه ای دور...



ازمتحرک بازی: الفبای دور
پانزدهم اسفند هشتاد و سه



* نوستالژيا – آندری تارکوفسکي

Tuesday, March 1, 2005

صداگذاری

صداگذاری
( دوباره خواني ۱ )

زني لخت کنار عمويم ايستاده. زني زيبا – بي سن. نگاتيو مي گويد عمويم بيست و چند ساله است. عکاس بود و از نوک پستانهای زن و از سياهي موهای زهارش به آرامي، شمرده شمرده عکس گرفته.
ورق مي زنم. نگاتيوهايي انگار تکراری. زنهای جديد – شايد – در همان حالت ها... همان ژست ها... همان موها... با عکسهايي شبيه به هم: از سينه. از ساق. از شکم. از باسن. از... در بهترين حالت فکر مي کنم مجموعه ايست nudeart از سر هوس از عموی کسخول – نقاش – عکاس هرگز نديده ی قمار باخته ام.
آلبوم نگاتيو را به مادربزرگم نشان مي دهم. مي گويم اين زنها را مي شناختيد؟
بعدها خواهم دانست که اين عکس ها مال زمانيست که عمويم در شيکاگو بوده. بعدها خواهم دانست که اين تصويرهای سياه و سفيد از زناني است که عمويم تنها برای لخت کردن شان و عکس گرفتن از اندام شان، با پول به خانه اش مي آورده. بعدها – عموی دیگرم مي گويد- خواهم دانست با هيچکدامشان نخوابيده.
مادربزرگ عينکش را مي آورد. نگاتيوها را نگاه مي کند. دستهايش مي لرزد. پشيمان مي شوم از سوالي که کرده ام. مي خواهم آلبوم را از دستش بگيرم. نمي گذارد. هر صفحه را با دقت مي نگرد، صفحه هايي با شش رديف هشت تايي. خوشبختانه تعداد صفحات آلبوم از ده بيشتر نيست. مي ايستم و دستهای پيرزن را نگاه مي کنم. مي انديشم با اين چشمها توی اين سياهي دنبال چه مي گردد؟ هيچوقت نخواهم دانست. مي گويد نمي شناسد. دروغ مي گويد. از نم چشمهايش مي فهمم؟ نمي دانم.
بعدها خواهم دانست که مادربزرگ از وجود اين آلبوم خبر نداشته. بعدها خواهم دانست که عمويم عکس ها را برای مادرش مي فرستاده، نگاتيوها را پيش خودش نگاه مي داشته. بعدها خواهم دانست که وقتي تنها چهار سال داشتم، تنها باری که عمويم را ديدم، آلبوم را با خودش آورده. چرا سعي نکرده از وضعيت های متفاوت عکس بگيرد؟ چرا همه ی اين زنها شبيه به هم اند؟ چرا مادربزرگ پنهان مي کند؟
مي دانم عموی بزرگم از اين يکي متنفر است، بوده است. مي دانم با هم از ايران رفته اند. مي دانم سالها با هم در شيکاگو زيسته اند. مي دانم عموی بزرگم سرخورده به ايران باز مي گردد. مي دانم يک زن توی همه ی اين عکس ها بيشتر نيست.
پدر چيزی نمي داند. پدر از عموهايم سالها کوچکتر است. پدرم خيالباف نيست. شاعر نيست. نقاش، نويسنده، عکاس نيست.
چيز عجيبي توی اين قرمزی چشمهای توی نگاتيو هاست. چيز عجيبي توی اين موهای لخت بلند هست.
بعدها در نامه هايي که در کشوی هميشه قفل مادربزرگ مرده ام پيدا خواهم کرد، خواهم دانست که عکس ها را با نامه برای مادربزرگم مي فرستاده. خواهم دانست که مادربزرگ تمام آنها را از بين برده و تنها تعدادی از نامه ها را نگه داشته، نامه هايي که جز احوالپرسي نيست نيست و حرفي از عکس ها نمي زند، مگر در ابتدا يا انتهايشان به اينکه عکسها را همراه نامه فرستاده، اشاره مي کند.
شايد عموی ديگرم دروغ مي گويد. شايد توی اين تصويرها هيچي نيست. شايد نبايد دنبال ردی، نشانه ای، چيزی بگردم.
درواقع دارم به آن زنها فکر مي کنم. به آن پستي ها، بلندی ها، عرياني ها.


آلبوم نگاتيو با نامه های عمويم به مادربزرگ را در گوشه ای از کمدم پيدا کرده ام. به تصويرها و نامه ها و دست خط عمويم نگاه مي کنم. بايد ارتباط جديدی بين اين داده ها پيدا کنم. مي خواهم جايم را با او در پشت دوربين عوض کنم و رجوليتش را در عکسها تثبيت کنم. مي خواهم همان چيزها را بنويسم، همين زنها را. به خاطر مي آورم که مادربزرگ نه خواندن مي دانست و نه نوشتن...





يازدهم اسفند هشتاد و سه

Sunday, February 27, 2005

متحرک بازی: الفبای دور

( ــت )
زني سياه پيچيده در قابي از شعله با فریادی که شنيده نمي شود در باغ مي دود.

پس زمينه: آواره های شهری متروک.

با خطوط محوی از کتاب: وامطرنا عليهم مطرا * و صدايي از باد ورق خوردن و جلزيدن

پس زمينه: وارد شدن از دری شکسته. حياطي با ديوارهای گلي در جاهايي فروريخته و حوض آبي سبز که تکه چوبي بر آن شناور است.

خارج شدن از شعله: ساحلي شني / دستي کتاب را اوراق مي کند، در آتش مي اندازد و با خود مي گويد: پروردگار من! کاری کن شيطان به عهدی که با من کرده است، وفا کند. *

بوی سيگار در تصوير – به افق دريا خيره مانده – نمي گنجد.




از متحرک بازی: الفبای دور
نهم اسفند هشتاد و سه



* هشتاد و چهار – اعراف
* ملال پاريس – بودلر





مکتوب ( ايده؟) - > تصوير - > ديده ( حس؟ - درک اولی؟ - استعلايي؟) - > انتزاع - > تقليد ( نوشتن؟) - > بازنمايي ( برداشت آزاد؟)
بازگشت به متن غيرممکن به نظر مي رسد – به نظر مي رسد گزاره ای نادقيق است
بازگشت غير ممکن است – غير ممکن گزاره اي نادقيق است
امکان بازگشت به متني بدون اصالت وجود دارد – بي اصالت منوط به تعريفي دقيق از اصالت است. گزاره ی منفي همواره در تناقض است. –

= پيوسته تحقير شدن – مرعوب شدن
بازگشت : ؟ ( ابهام)

Wednesday, February 23, 2005

متحرک بازی/ الفبای دور

( بـپـ )

فرو شدن در طرح پنجه ای از کف بر بي عدد زمستان تقويمي ديواری که آهويي پاگريز را زخمي نشان مي دهد با پرسشي پيوسته از تکرار:
انگار مرگ
خط های دست را
زود
گرم مي کند؟

/ و صدايي از جيغکش تا آسمان که دسته ای طوطي نشانه مي رود /
کفي دست با لکه های سرخ محو مي شوندی، قاب پنجه را پر مي کند







مي را رگ مي زني
زن را رگ مي زني
ني را رگ مي زني
- رگ را گر مي زني




از متحرک بازی : الفبای دور
ششم اسفند هشتاد و سه

Saturday, February 19, 2005

از متحرک بازی / الفبای دور

خواستي زنگ بزن
من هم صدايي دارم !




( از الف - ب )

اتفاق افتادن چاله ای ميان آب.
پارچه ای سفيد بر نئنويي که تاب مي خورد
با بچه های لخت – پوشيده بر سر زيرگذری نيمه کاره از کردستان تا آرژانتين که در تاريکي پيش مي روند و جيغ بازی برای ترساندن هم تا دست معلمي روی تخته سياه که مي نويسد " ب مثل بابا " و ادامه ی تونل از نقطه ی ب/ قطره ای بر تصوير سياه مي چکد تا دستي چشمان بازمانده ی پيرزن را بر هم مي گذارد و شيهه ی زني عريان " مادر کفن نمي برد " که مي کشد، دور مي شود، گم مي شود، و اينکه زن آيا هرگز برهنه بود؟، محو مي شود...




از متحرک بازی : الفبای دور
دوم اسفند هشتاد و سه

Friday, February 18, 2005

متحرک بازی / الفبای دور

( الف. ۱ )

صدای در به هم خوردن باد از کلبه / تصوير دستي که پيدا نيست، شمعي را پيش مي آورد که باد جابه جايش مي کند؛ سايه خاموش مي شود / با صدای ريختن آب در امتداد راه ( کوچه؟ ) مي آميزد.
سياهي و ماشين تحريری که در آينده نوشت : حرفهای بي صدا را دايره مي کنم، کلمه هايي از سنگ. که حرف به حرف ظاهر مي شوند.


دو.
بالا نشانه گر برای رسيدن به "ب"، نوزادی را جلوی سگها مي اندازد
پايين نشانه گر خودش را از عوعوی سگ مي تکاند از گريه ی نوزاد




از متحرک بازی: الفبای دور
سي بهمن هشتاد و سه

Tuesday, February 15, 2005

از متحرک بازی / الفبای دور

(الف)

که
من پلک ندارم
چگونه بخوابم ات؟



يک.
گودالي از پوکه در پای ديواره ای خاکي/ که سايه ی پايي از تصوير خارج مي شود
با صدايي از و « شاعر مثل شاعر دنياگريز خواهد بود *»



از متحرک بازی: الفبای دور
بيست و هفتم بهمن هشتاد و سه


* غيبگويي – هاندکه








ا
ب – پ – ت
ح – چ – ج – ث
خ – د – ذ – ر – ز
ط – ض – ص – ش – س – ژ
ظ – ع – غ – ف – ق
م – ل – گ – ک
ن – و – ه
ی

Saturday, February 12, 2005

از متحرک بازی/ الفبای دور

از چشمهای بازمانده مرده ات ايلي ايلي *
سر مي خورد
اينهاست يک جفت تيله ی سياه که برايم به يادگار
و چيزهايي از کنده شدن: سايه و ماتيک آبي؛
و لما سبقتني *.


- ف (پ)، صاد -
بيست و چهارم بهمن هشتاد و سه





*
And about the ninth hour
,Jesus cried with a loud voice, saying
?E’li! E’li! La’ma sa-bach’thani
!That is to say My God! My God
?Why has thou forsaken me

Matthew 27-46




که ناگاه پرده ی هيکل از سر تا پا دوپاره شد
و زمين متزلزل و سنگها شکافته گرديد.

متي بيست و هفت: پنجاه و يک

Wednesday, February 9, 2005

خاطرات دیوار

که روی پوست برديا عبور را شناخت وقتي که گفت: جاده از تو زودتر به انتهای جاده مي رسد. با واژه هايي از تن و از تن نوشتن.
اشياء تزييني: روسری و طپانچه، و چهره ی مردم.


رويايي - هفتاد سنگ قبر



به بوی دئودورانتي که زير بغلت مي زني و با عرقت قاطي مي شود، خوش دلم مرد!

به خاطر مي آورم، هرگز نمي توانستم کاغذ سفيد را پيش رویم تاب آورم، نمي توانستم قلم گرفتن و نوشتن را. کاری هرگز بيهوده تر از آن سراغ داری؟ بيهوده تر از بافيدن وقت با اين واژه ها که هميشه به تو تعلق داشته اند. نه! به ديالکتيک کلمه اعتقاد ندارم. به اين سايه ها، به اين ايده های افلاطوني.
دور و برم را نگاه کن: کاغذهایي که پيش از آنکه تو رويشان دست بگذاری به باکره گي من بودند، سفيد، بي پرنفرت. حالا چه؟ از جا بلند مي شوند، دستشان را دور گردنم مي تابانند، فشار مي دهند، فشار مي دهند و بعد رويم راه مي روند. خيال مي کنند منم که زجرشان مي دهم، منم که مي توانم بسوزانمشان يا منم که مي توانم به بادشان دهم؟ منم که مي توانم به آبشان دهم؟
نکند چندان فرصت نداشته باشيم که شاهد زوال يکديگر باشيم؟ من – تو. اعتراف مي کنم: آنقدر به اين روبرويت نشستن و تماشا، به اين شمردن بارهايي که دستت را از روی نوشته بر مي داری، به سطر بعد مي خزی... عادت کرده ام که نمي توانم منتظر نباشم آن روزی را که سيگاری روی پلکهايت خاموش مي کنم؛ روی لبهايت که ديگری را هرگز... روی کف پاهايت که نتواني راه... مي برمت. مي بيني چه کند، چه آرام بالا مي آورم؟
اين خنده ات وقتي به آنها نشانم مي دهي، به آنها عرضه ام مي کني، که راضي ام مي کند به هرجايي بودن، کولي بودن، برنگشتن... پس چرا هربار برمي گردم؟ به دستهايت نگاه مي کنم و انتظار مي کشم؟ برای دوباره ی خنده ات را ديدن؟ لرزيدن؟ وقتي زور مي زني، گريه مي کني، رد اشکت با قاطي جوهر بماند، به من نگاه نمي کني. به سيل، به اينکه مي بردم...

آه رومانس مرده! تراژدی پردرد من! اين خطوط پيشاني فاوست* است که برجاهای تنت، ازشان خون و چرک بيرون مي ريزد. چس – ناله هايم را باور مکن، قرباني ام را بپذير.



خاطرات ديوار
بيست و دوم بهمن هشتاد و سه




* ويژگي اسطوره چيست؟ تبديل يک معنا به فرم. به بيان ديگر اسطوره همواره دزدی زبان است.

رولان بارت – اسطوره، امروز

Monday, February 7, 2005

خاطرات دیوار

" نمي دانستم سايه ي شماست وگرنه تف نمي انداختم"


زيبا نبودي وقتي آمد، پشت پنجره بودي.
بوي عود که مي آمد، شمع ها را روشن کرده بود، بايد خوابيده مي بوده باشي، چون در اتاقت را قفل کرده، چون کليد چراغ اتاقت بيرون بوده.
از درزهاي پنجره هميشه سوز مي آمد. پيشاني کوچکت را مي چسباندي به سردي اش، مي لرزيدي توي آن تاريکي را که تا ته اش سکوت داشت. اگر توي هال نشسته بودي، اگر بيرون را نگاه مي کردي، اگر در را قفل نمي کرد اين هر شب همين موقع ها را، هنوز خيابانها روشن بود نورشان که مثل خطي کشيده بودند از آن بالا توي آن پايين...
- مثه يه چاه که از روبرو مي اومد طرفت...
- شايد منظورت تونله؟
- نه! گرد. سياه. بي ته. جلو مي اومد، هنوزم گاهي هست... گاهي که بهش فکر نمي کنم. گاهي که مثه اونوقتا بيرون رو تماشا نمي کنم. حتي اگه تونلم باشه، از اوناشه که تا تهش سياهه، که تنگتر مي شه، که نمي توني رد بشي، که نم داره...
- مثه غار؟
دستهايت را دور صورتت مي گذاشتي، دور چشمهايت، مي چسباندي ات به پنجره، کوه مي آمد، اگر مهتابي بود شب؛ و ترس و کوه و سياهي اگر نبود و از ترس فرار نمي کردي، کرخت شده بودي شايد؟ يا از اگر ببردت تا آن ته ها.... بود فرار نمي کردي؟

خسته مي شدي از انتظار، پشت پنجره نشستن و دوختن دستها، چشمها به پنجره و شب. صداها مي آمدند و از زير در نور شمع و بوي عود هميشه تا خوابت مي گرفت و صبح شمعي نبود و او – آن زن– نشسته بود و از آن بالا...

- امامزاده قاسم. بلدي؟
- نشنيدم!
- اون بالاست. کوه رو مي بيني؟ زيرش. بين تجريش و جماران. از دربند راه داره. از ياسر هم مي شه.
- بلد نيستم.
شهر توي مه از آن جا، غليظ و سياه که انگار روي ابري. اما پايين که مي آمدي، بيرون که مي بردت، همه چيز از آن سياهي، سياه نبود! نمي ديدي خاکستري باشد. به زن نمي گفتي مه کو؟ به اين ها فکر مي کردي؟ فکر مي کردي همه ي اين همه آدم کدامشان، يکيشان، هر شب از مه بالا مي آيد، صداي پايش از پشت در قفل و نفسش لاي بوي عود و سايه اش از شمع؟ نگاه مي کردي به هرکس که از کنارت رد مي شد، به آنها؟

آنروز صبح از خواب که پريدي، چند سالت بود؟
- مي دونستم مامان هنوز خوابه. سردم بود. از خواب که مي پرم هنوزم هميشه سردمه. از لاي پنجره هميشه سوز مي آد. اونوقتا گاهي گازوييل تموم مي شد و موتورخونه خاموش مي شد و شوفاژا هم سرد. اما اونروز يادم نيست. الان که گاز داريم هم گاهي مي شه که قطع مي شه تو زمستون. ولي اونجا هميشه سرده. اتاق من. تختم. بعد رفتم کنار پنجره، پرده رو کنار زدم. خورشيد اول کوه بود تازه. ابرها هم بودن، ابري ولي نبود. همه جا سفيد بود. مثه حالاها نبود که کم برف بياد. اونوقت پايين رو نگاه کردم، زمين رو نگاه کردم. زمين پشت خونه رو که ازونجا کوه شروع مي شد...

باور نمي کردي، هنوز هم گاهي که نگاهش مي کني. ماتت برده بود؟ کرخت شده بودي؟ چشمهايـت را مي مالي، صورتت را مي چسباني به شيشه، نگاه تر مي کني. آن پايين روي زمين، لاي برفها.
آن زن هنوز خواب بود. در اتاقت قفل بود؟ بيرون مي روي، از پنجره ي رو به شهر نگاه مي کني، بوي عود مانده با قاطي اش نور صبح و حيرت از چشمهايت مي باريد.
- چرا، خيلي دلم مي خواست همونطوري بدو برم پايين و نگاه کنم به اون ديوار، دست بکشم بهش، سرماش رو لمس کنم. فکر مي کردم مثل درخت از زمين در اومده. اون موقع ها فکر مي کردم همه چي همينطوريه؛ خونه ها و ديوارا و شهرها از تو زمين بيرون مي آن. شايد چهار پنج سالم بود. شايد اصلن زمستون نبود، شايد پاييز بود. اما اونجا، هميشه سرد بود برا همينه که يادم نمونده يا قاطي مي کنم.
چقدر امتداد اين ديوار تا کجا مي رود؟ يادت مي آيد آن شب چطور خوابت برد؟ يادت مانده خواب هم ديده باشي؟ فکر مي کردي درخت را آب مي دهند، از زمين بيرون مي آيد. فکر مي کردي توي برف که سرد است درختها صبر مي کنند توي زمين. فکر مي کردي شهر باران که مي آيد از زمين سر بر مي آورد، فکر مي کردي اول ديوارها سر مي آورند بيرون از خاک و بعد خانه مي شوند. فکر مي کردي آدمها از کجا سبز مي شوند؟ چرا هيچوقت از آن زن نمي پرسيدي؟ وقتي تنهايت مي گذاشت، در خانه را مي بست و مي رفت، يا توي خانه مي نشست و به چشمهايش نگاه مي کردي: چشمهاي با مردمک بزرگ و سياه و خالي با هاله اي سبز که چقدر شبيه چشمهاي خودت!
حالاکه آنروز را به خاطر مي آوري، خودت را با خيلي چيزها قاطي کرده اي؛ چيزهايي که آن روز نبود، حرفهايي که آن روزها نمي زدي؛ بهشان فکر نمي کردي. تو آنروز را مي سازی؟ پاي آن ديوار را چه کسي آب مي داد؟

وقتي اينها را مي گفتي، وقتي قرار شد او بنويسد، به اين فکر مي کردي که او همان کسي است که شبها از مه بالا مي آيد صدايش از در قفل رد مي شود و با بوي عود توي گوشتت، خوابت مي کند؟ به اين فکر مي کردي ممکن است هماني باشد که از آن شب به بعد مي ديدي اش؟ به آن زن فکر مي کردي، به آنکه چطور با چشمهاي تو توي چشمهايش زل مي زد، توي چشمهايش راه مي رفت؛ شبهايي که نمي گذاشت به اش دست بزند، شبهايي که لباسهايش را در مي آورد، توي چشمهايش برهنه مي شد. اينها را از سايه ها مي ديدي، از سايه هايي که روي ديوار مي افتاد از آن شيشه ي کوچک بالاي در. يا خودت اينها را مي ساختي؟ خودت مي کشاندي اش آنجا. توي بوي عود آن روزها چه بود که حالا حالت را به هم مي زند، بالا مي آوري؟!

- هنوزم هست. يه روز بيا ببينش. حتي با اينکه پشت خونه مون ديگه برهوت نيست. ديگه فقط کوه نيست و يه عالمه خونه ساختن، هنوز سرجاشه. هيچکس خرابش نکرده.

- نه. هيچوقت نرفتم ببيبنم که تا کجا ادامه داره. هيچوقت نرفتم ببينم که پشت اون تپه ي اول هم هست يا نه. بعد از اون چي؟ نمي دونم. شايد نمي خواستم فکر کنم که ممکنه ادامه نداده باشدش. نمي خواستم بفهمم. هنوزم نمي خوام بدونم، نمي خوام بفهمم. نمي خوام کسي بهم بگه.
از آن شب به بعد هرشب بيدار مي ماندي، ببيني چه کسي مي آيد پاي ديوار را آب مي دهد. هنوز هم چشمهايت را مي چسباني به پنجره و بيدار مي ماني؟ به صداهايي که از پشت در مي آمد توجه نمي کردي. بوي عود و سايه هاي از شمعها مشغولت نمي کرد. منتظر مي نشستي و نگاه مي کردي و همانطور کنار سرماي شيشه که از نفسهايت عرق مي گرفت، کز کرده، خوابت مي برد. صبح که بيدارت مي کرد، با دست شيشه را به اندازه ي چشمهايت پاک مي کردي و آنوقت، ديوار جلوتر رفته بود و تو نديده بودي اش، خوابت برده بود.

- يه شب بالاخره تونستم خودم رو بيدار نگه دارم. نمي دونم که خودم تونسته بودم يا اينکه چطور شد که خوابم نبرد، بعد وقتي صداهاي دور و برم خوابيد و فکر کنم مامان کارش تموم شده بود و اون مرد رفته بود، ازون بالا يه سايه ديدم، يه شبح سياه که معلوم نبود کيه! مرد بود يا زن؟ نمي دونم. تاريک بود. حالا يا آسمون ابري بود يا بدون ماه. اما يه چيزي دستش بود که نور داشت، يه نور زرد که سوسو مي زد. ما يه فانوس تو خونه داشتيم که وقتي برق مي رفت، روشنش مي کرديم. نورش شبيه نور فانوس بود. فکر کنم فانوس بود. درست نمي دونم. بعد اون شبح امتداد ديوار رو گرفت و شروع کرد به رفتن، دورتر که مي رفت چيزي پيدا نبود جز نور اون فانوس... نوري که هي کم مي شد. اونوقت يه جا ايستاد و فانوس رو گذاشت رو زمين انگار. من ديگه چيزي نمي ديدم. نمي دونم داشت چيکار مي کرد. اون موقع فکر مي کردم داره ديوارو آب مي ده. آبش مي ده که قد بکشه. از اون شب به بعد هر شب مي ديدمش که مياد و امتداد ديوارو مي گيره و هي دورتر مي ره. وقتي واي مي ستاد، ديگه خوابم مي برد، نمي دونم بعدش چيکار مي کرد. نمي دونم برمي گشت يا کجا مي رفت.
بعد از اون شبهاي اول زود خوابم مي برد قبل از اينکه اون برسه به جايي که بايسته و فانوس رو زمين بذاره. چندوقت که گذشت، شايد چند روز، شبها مي رفتم مي خوابيدم، نه به اون فکر مي کردم نه به اوني که مي اومد پيش مامان. تا اينکه نمي دونم چقدر گذشته بود که بيدار موندم تا ببينم مي آد يا نه، ديگه ديوار به تپه رسيده بود. شايد هم خيلي وقت بود که ازش گذشته بود، نمي دونم. اما هرچي منتظر شدم، نيومد... چند شب ديگه هم بيدار موندم و صبر کردم، اما ديگه نيومد... ديگه هيچوقت نيومد...



به آنجا که رسيدم، يک راه به سمت امامزاده قاسم بود و محله اي که مثل ييلاق اطراف تهران بود، قديمي و گلي رنگ. راه ديگري به سمتي مي رفت که انتهايش خانه اي به گمانم شش، هفت طبقه بود. به سمت آن خانه راه افتادم. داشت شب مي گرفت و برف ريز ريز و تند مي باريد. لاي در ورودي خانه باز بود و من که اول کمي اين پا آن پا مي کردم، بالاخره بعد از چند دقيقه از سرما يا با راضي کردن خودم که سردم است، تو رفتم. تاريک بود و آسانسوري هم درکار نبود. نخواستم چراغ راه پله را روشن کنم. بوي عجيبي که يادم نمي رود شامه ام را پر مي کرد. نمي دانستم بوي چيست. بعدن هرگز شبيه آن بو به مشامم نرسيد، چيزي مانده بود انگار.
آرام و خسته خسته، با التهابي که توي دهانم سر مي خورد بالا رفتم. نمي دانستم کدام طبقه جاييست که دنبالش آمده ام! نمي دانستم دنبال چه آمده ام! به خودم مي گفتم اينجا چيزي، کسي منتظر توست. هميشه با همين حرفها خودم را قانع مي کردم.
بالاتر که مي رفتم آن بو با بوي ديگري قاطي مي شد. رسيده بودم به طبقه ي پنجم و نفسم گير کرده بود. فکر مي کردم اهالي اينجا چطور هر روز ازينجا بالا مي روند و پايين مي آيند. نمي دانستم مي خواهم چه کار کنم. قصد نداشتم در خانه اي را بزنم. فکر کردم خودم را بسپارم به چيزي که تا اينجا کشانده ام.
راه پله پنجره هايي رو به شهر داشت. گفتم تا آخرين طبقه مي روم و از آنجا شهر را نگاه مي کنم. بالا رفتم. طبقه ي ششم، طبقه ي هفتم. توي پاگرد ايستادم و به شهر خيره شدم. برف مي آمد و چيزي جز نقطه هاي دور و نوراني ديده نمي شد. با دستم شيشه را که عرق کرده بود پاک کردم و صورتم را به آن چسباندم. آنوقت متوجه بوي عجيب و تازه اي شدم که اينجا بيشتر با آن بوي ماندگي قبل قاطي شده بود، انگار بر آن غلبه داشت. نزديک در آپارتماني شدم که آنجا بود، بو از آن سوي در بود. بي اختيار دستم را به سمت در بردم، سه ضربه زدم. کسي نيامد، صدايي نيامد، در همچنان بسته بود. مي خواستم برگردم بروم که لاي در باز شد، برگشتم، نگاه کردم، پسرک چهار پنج ساله اي را ديدم که لاي در ايستاده بود و با چشمهاي سبزش نگاهم مي کرد. گفتم پسر اسمت چيه؟ صداي پير زني از جاييکه نمي ديدم به گوشم خورد:
- فانوس! آقا رو راهنمايي کن بيان تو. حتما سردشون شده.
ادامه داد:
- بفرمايين آقا. من و فانوس منتظرتون بوديم. اينجا هميشه سرده.
داخل رفتم. بو همه جا را گرفته بود. سرم گيجه مي رفت، افتادم.
وقتي چشمم را باز کردم، آن بو و نور شمع. پيرزن گفت برق رفته. سر به طرف صدا برگرداندم، پسرک را ديدم، خيره ي من بود. مردمکهايش توي تاريکي آنقدر بزرگ بودند که آن سبزي کم مثل خطي دورش را گرفته بود. همين است که چشم ماهي هميشه مرا ياد آن چشمها مي اندازد، چشمهاي فانوس.



نوزده بهمن هشتاد و سه


به راستي زرتشت تندبادي است همه ی پستي ها را. و چنين اندرز مي گويد دشمنانش را و همه ی آناني را که آب دهان پرتاب مي کنند: « در باد تف مکنيد!»

چنين گفت زرتشت.

Sunday, February 6, 2005

آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشي من چيست، همه گول خوردند.

صادق هدايت


هويت
(تنديس)


ن: كدام روح؟ از پالايش…
درست همانقدر كه مي خواستم كه باشي: انزواي قرنيه هايت زير هاله ي محو نمي از بهت و انكار.

گفته بودم اصلا اهميتي ندارد، اصراري بر اجرا نيست. من اين همه صبر نكرده ام كه تو بيايي يا هركس بخواهد تغييرش دهد؛ مي شود صبور بماني تا من كه بميرم، مي داني كه نمي مانم بيشتر از كمي ديگر و آنوقت هرطور مي خواهي عوض اش كن؛ اگر اين همه مشتاقي. ولي از هيچكس ديگر جز تو بر نمي آيد:‌ از تو و من.

حالا دستهايت را كه بالا مي آوري وقتي با سبعيت لبهايت قاطي مي شود تكرار منظوم همان ايقاني مي شود كه چقدر صداي طبل مي دهد يا ترديد.
ن: … از پالايش چيزي حرف مي زني كه متقاعدم مي كني نيست؟ كه هيچوقت نبوده؟ همان دستمايه ي ارمغان استضعاف و استثمار همه ي تاريخ با بودنش يا با نبودنش؛ با ردش يا با اثباتش كه نتيجه ي هردو يكيست يا… مگر اينها را كي به خورد من داده؟

خنديد، بلندبلند: تلخ؛ پر از استهزا؟ مي گفت چرا خودت نه؟ حالت گناهكاري را داري كه مي خواهد پيش از ارتكاب،‌ كه يقين دارد حتميست، شريكي پيدا كند! گو اينكه از تمايل من خبر داري. خنديده بودم، مي خواستم بگويم خوب؟! گفت لابد فكر همه جايش را هم كرده اي؟ گفتم من فقط يكنفر را دارم و همه چيز را هم مي خواهم بسپارم به تو.
اولش مي گفت از ن نمي شود شخصيت ساخت و نه هيچ تصويري. حتي نمي شود مجسم اش كرد؛ مي شود هر شكلي باشد هر جنسي داشته باشد: فرد باشد يا جمع. مونث باشد يا هردو. حتي مي تواند جاندار نباشد، شيء باشد يا… يا… ولي چيزي به خاطرش نيامد! مي گفت حتي مطمئن نيست به كسي نياز داشته باشيم يعني با هر ن اي مي شود كار كرد. مي گفت مثلا به جايش نفتالين بگذاريم و يك صداي دوتايي كه هم زن باشد هم مرد يا با صداي يك جمع كه همه شان دارند يكچيز را مي گويند اما درهم، نامفهوم كه به يكصدايي پيش مي رود. نمي فهميدم دارد مسخره مي كند يا جديست. گفتم چطور معلوم نيست زنده ست، حيات دارد؟ مي گفت مگر من گفتم ندارد؟!! منظورم از جاندار شايد فقط جانور بود آن هم از نوع دوپايش.
– شايد؟
خنديده بود.
مي دانستم به همه چيزش فكر كرده، هر ديالوگ را بلند بلند گفته و هربار توي يك فضاي جديد. و دستش را برده سمت صورتش سبيلش را تاب داده. مي توانستم همه ي اينها را ببينم. برايش نگفته بودم همه ي نمايش تكگوييست، همه ي ديالوگها معلوم بود كه از ن است اما معلوم نبود كه همه ي ن ها يكيست – آيا بود؟ – تنها مواجهه ي نوشته شده كلمات بودند و بس. نه نمايي از فضا نه طرحي از جنسيت يا شخصيت. نه شمايي از چهره يا حالتي. حس حتي در كلمات ديالوگ نبود: شايد با خلاء هم مواجه نمي كرد حتي.

ن: ديروز آتش آب را خاموش مي كرد و امروز همه چيز بخار شده.
صدايت يكهو همه چيز را كه مي بلعد مثل گرداب، تخديرم مي كند. شايد مي خواستم وقتي مي نوشتم يك…

راستش اول اصلا قصدم سناريو نبود ولي بعد ديگر دست من نبود. شايد هم به يك نوا فكر مي كردم و يك نقش مثلا كسي باشد در پوسته ي ن كه ديگر فقط يك حرف نباشد خودش كلمه باشد، جمله باشد، متن باشد، شعر باشد، قصه باشد يا هيچكدام اينها هم نباشد وقتي كه بود. و بازيگر هيچ صدايي از خودش نداشته باشد، از نوار صدايش بيايد و حتي يك صدا هم نباشد: صداي آب باشد، برگ باشد، كوچه باشد و… نمي خواستم ديالوگها معني داشته باشند، حالا اگر هم داشتند يك جريان ذهني نوع دوم بود؛ كلمات تنها نماينده ي حياتي بودند كه اينطور باشد كه ما با چيزي غير از يك حرف روبرو هستيم كه به شكل هميشه اش (ن) از برابرمان مي گذرد و مي دانستم كه اين را هم در همانوفت كه مي خواهم، نمي خواهم.
من به كار حبيب ايمان داشتم و تيزبيني اش. حاضر نبودم كار را به كس ديگري بدهم يا با كس ديگري كار كنم و مي دانستم خودش هم مي خواهد بسازيم اش، با هم. خيلي قبلتر كليت خام طرح را كه به ذهنم آمده بود برايش گفته بودم و او سر تكان داده بود. بعد كه پذيرفت بدون دست بردن در سناريو شروع كنيم، به اش گفتم هرجا را كه فكر مي كني بهتر است عوض كني، عوض كنيم. خنديد. مي دانستيم عملا سناريويي نوشته نشده تنها با يك تم روبرو بوديم و چندين صفحه ديالوگ. ديالوگهايي كه روند خطي نداشتد،‌ جهتشان عوض مي شد و حتي نوع بيانشان تغيير مي كرد در عين اينكه به نظر مي آمد همه اش از زبان ن ايست كه دارد با خودش حرف مي زند ولي انگار چند شخصيت وجود داشت و گاهي انتظار مي رفت كه اختتاميه ي شكوهمندي در شرف وقوع باشد كه اينطور نمي شد و اين اصلا ضعف نبود، ضعف خودآگاهانه تشديد قدرت اثر هنريست.

ن: شايد مصداقش همينجا باشد ولي آنطور كه تو مي گويي اصلا شاعرانه نيست، نه آنتروپي نه عدم قطعيت. و به نظر خودم هم اين نمي تواند درست باشد چون خيلي شاعرانه ست كه از بي نظمي مي شود نظم در آورد و تو زاييده ي همين نظمي حتي خود من هم…
مي توانستم مطمئن باشم كه زير پايت چيزي را داري له مي كني. گفتم شايد. خودم هم نمي توانستم بدانم كه دارم اينها را كه مي نويسم از زبانت اول مي شنوم بعد مي نويسم يا اول مي نويسم بعد مي شنوم ولي توي فضا همين چشمهاي تو بود كه برق مي زد مي نوشتمشان و سكوت تو بود كه دستهايم را يخ مي كرد. من از ن تو را مي سازم يا تو خودت؟

پرسيد كي؟
– ب.ج راد.
نمي دانم چرا اما حس كرده بودم هميشه توي واژه ها جريان دارد مثل اله ي محضور - و محصور؟ - فكر كه مي كند حبيب، چشمهايش تاريك مي شوند؛ گفت نه تا بازيگر چطور است؟
– خوب…
گفت ني، نه تا ني چطور است؟
- …
گفت ني ها ناله كه مي كنند هم باد كه هر طرف بوزد سر آنطرف خم مي كنند. گفت مي شود ب.ج راد نقش اصلي را داشته باشد و باقي… هوم! حركات موزون. هوهوي باد. آتش هم مي شود باشد. و غور كرد و چشمهايش تاريكتر شد و من فكر كردم اينها به ذهن من هم رسيده بود؟ به ن فكر كردم و به ب.ج و صداها…

Friday, February 4, 2005

آقاي اشر (Escher)!
اجازه دارم بروم توي تابلو
دور بزنم خودم را
گاز بگيرم دمم را؟

ازين دوتايي - مهرداد فلاح



- از پايين افتادن!


انگار سرما از توي پوستم قاچ قاچ
با خوش مي روي گيسو گلاب
قاطي مي شود
قاچي به شرط چاه

من که دلم را ميان کتابها گم کرده ام
زور مي زنم از پشت اين ترکها
مردي که روي اشکهاش
از انقلاب تا عشرت آباد
راه مي رود
دنبال کنم را
هي باد در مي کنم

اين درد را
با کرم بمال
چشم و عدس
بعد کنج خيال من
اين منحني آبي
بخواب
تا قاچي از ته – مانده ي برگهاي چهارشنبه هاي پاييز
که از آبزرشک فروشي توي سرچشمه
مردي که سر نداشت
و با دستگاهش ليوانم را پر مي کرد: سرخ -
برايت بياورم: باور اسطوره اي ات را رها کني.

اي ماده گرگ
رقصيده در شب تگرگ
قاچي به شرط چاه
چاهي که تو برايم مي آوري

شيشم سيب
هفتم مار

با کرم بمال
.


- خاطرات ديوار-
شانزده بهمن هشتاد و سه

Saturday, January 29, 2005

مفيستوفلس: چه کسي مي تواند انديشه ای ابلهانه يا عاقلانه داشته باشد که پيش از او در گذشته به خاطر کسي نرسيده باشد!

فاوست - گوته


آقای ... !

چيزی که شما از من مي خواهيد رذالت بي شرمانه اي است که حتي در سايه ی آنچه باعث مي شود من خواست مرگ خودم را داشته باشم و در کنار بيماري درازمدت لاعلاجم هم، نمي توانم بپذيرم اش. گيرم که تعهدی برايم نمانده باشد، گيرم که همه چيزم را سپوخته باشند، گيرم که نه کسي را دارم که بدان دل خوش کنم، نه چيزی؛ فکر مي کنيد آنقدر احمق باشم که دست مايه ی بازی يکطرفه ای بشوم که شما خوابش را برايم ديده ايد؟
زمان تعميم عقده های سرکوب شده در زير نقاب سر آمده. اگر هستند کساني که گول لاف همچون شمايي را هنوز مي خورند، نه از سر نياز که واکنشي از روی همساني است. نکند شما وقتي طرحهايتان را آماده مي کنيد، در آن فضای زايش ذهني تراژيک، سيل آدمهايي را مي کنيد که عروسک خيمه شب بازی اند، که از حيات برای مرگ چون برخاسته اند پس بايد جهالتشان تکثير شود؟ شما که خودتان را در نقشهای متفاوت و مدام بسط مي دهيد، آيا هرگز نقش مقابل را پذيرفته ايد؟
نه! آن پوزخند وقيحتان را نگه داريد برای خودتان و سرتان را همچنان بالا نگاه داريد، من هم پاسخي از نوع ديگر به خلاء شما؛ باشد. مي گذارم اينطور فکر کنيد. مي گذارم هرطور که مي خواهيد تصور کنيد. اين را هم به آرشيوتان اضافه کنيد. خوب مي دانم که نمي توانم مانع از آن بشوم که شما اين روند را همچنان دنبال کنيد. مي دانم نمي توانم خودم را از شر سايه تان، از شر آن لبخند مزاحم هميشگي تان خلاص کنم و شايد مي دانم هم که شما جز همين چيزی نمي خواهيد. اما فقط مي خواهم بدانيد که من هم مي دانم که سايه ی ديگری، که لبخند مزاحم ديگری هست که روی خود شما سنگيني مي کند و پنجه از جمجمه تان بر نمي دارد.
خنده ام از رذالت مسيح گونه ايست که نم نعوظ است نه رخوت انزال. کاش آنقدر مرد بوديد که از خود – ارضا – القايي ذهني – جنسي تان نمي ترسيديد، لااقل و به آن اندک رطوبت اکتفا نمي کرديد. مي بينيد چطور ترس از گناه، ترس از ارتکاب، ترس از آن درد در جمجمه تان، حقيرتان مي کند؟ من سالهاست خودم با بيماری ام دست و پنجه نرم مي کنم و بي – ماراني از جنس شما کم برايم آشنا نيستند.
گمانم همين چند خط پر بستان باشد، که قصد ندارم بيش ازين محظوظتان کنم. همين سايه و نام خودم برای اين سالهای باقي کافي ام است که رنج و لذت را قرقره کنم، مال شما را مي بوسم و روی رف کنار قرآن مي گذارم که بماند که تماشا کنيد و بخنديد و ...



- خاطرات ديوار -
پنج بهمن هشتاد و سه

Tuesday, January 25, 2005

رودخانه که مي گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده ی من بر استخوان بلور
که آب
پيراهنت شود تمام تابستان

- بيژن نجدی -


او چيزهای زيادی به خاطر نمي آورد. به آرامي، شمرده و راحت حرف مي زند. انگار بارها تمام اين چيزها را تکرار کرده.
مي گويند به اين علت بوده که من چيزهايي را که فراموش مي کنم را در دوره های زماني متفاوتي تکرار مي کنم و همين تکرار باعث مي شود که فراموششان کنم. شايد همين دليل کافي باشد برای اينکه اين ها را اين طور اينجا برای کسي بنويسم که باز وقتي مي خوانم، متوجه تغييرات جزيي در کل روند تکرار آن اتفاقات هميشگي باشم.

Thursday, January 20, 2005

وقتش نيست از ما
در گريه کنيم؟
حالا از
ما
در
يا
از باران.

Tuesday, January 18, 2005

- روی گه پابرهنه، راه رفتي؟
- نه. اما حواسم هست زمين نخورم.
- چه فرقي مي کنه!


پطرس به او گفت: استاد! شما نبايد پاهاي ما را بشوييد.
عيسي چنين پاسخ داد: اکنون علت اين کار مرا درک نخواهي کرد، باشد که روزی بفهمي.

يوحنا سيزده / هفت

Wednesday, January 12, 2005

و شمس خوانيهای چهارشنبه ها. کم اينجا سرد است.

حج مي روی؟
گوشه ای تاريک مي گيرم ساره. نگاهم را از اورشليم بالا مي آورم. از چشمهايم سر مي خوری دخترک بر سينه ام مي نشيني و من، نفرين را نفرين مي کنم. دستم را مو حلقه مي کنم گردنت را که نازکتر است از گذشته تا منجيق مي کشانم ات که رهايت مي کند چه هذا فراق بيني و بينک، ابراهيم!
مادرم برای او گريه مي کند، ساره. ديگر تاب بيايي را نداری که ازين پايين تا آن پايين چشم جمجمه هاييست ازين کوه تا آن کوه که بر نمي خيزند جز به نفرت از صدای قدمهای تو که مي آيي، با من که از خون گذشته ام.
ساره ی پنج شنبه ی شهريار! ابراهيم را با اين – همان - تبر مصلح مي کنند من را داری به چه نگاه مي کني؟ از کدام ققنوس خاکستر مي خيزد، از کدام او؟
حج را کي مي روی؟
من را دنبال يک جنازه، بي ختنه وقتي که دستهايم به نجاست – آب راکد اين تن – آغشته است، حج مي روی؟ مي ترسي ابراهيم. من را برای رفتن مي ترسي ساره را برای ماندن و اين مادر ( مار – زن ) گريه مي کند، مي ترسي. و نقطه از خاتمه ی زن که گوشت پستانش را به نيش مي کشي. تير و تبر را برای من بگذار، خاطره ات را بردار. من سنگ سياه را زير پا نمي گذارم که هذا فراق بيني و بينکم.


" اگر خدايان مي بودند، چگونه تاب مي توانستم آورد که خدا نباشم؟"
چنين گفت زرتشت.


بيست و چهارم دی هشتاد و سه

Friday, January 7, 2005

مادرم ماهيه.
گور به گور – ويليام فاکنر


درخت خانوادگي
- ف ( پ)، صاد -


نگاهت که از دود بالا مي رود؛ گفتم چشمهايت خاليست، سياه خالي. گفتم اگر بلند شوم بزنم دلم مي خواهد توی گوش کسي که هي صدايش نمي گذارد، صداهای توی سرت را بشنوم.
- من نمي شنوم.
- بريم؟

جاده. سياه و سفيد. حالا نگاهت را سرانده ای به کوه سياه. مي گويي پيدايش مي کنم. مي دانم نگاه نمي کني به من که اين سيگار بعدی را دارم روشن مي کنم، مي خواهم نگاهت را هنوز از دود بالا برود تماشا کنم که چه ساکتي صدای سوختنش را بشنوم توی سرت که داری مي گويي پيدايش کنم اگر، بسوزانمش؟ که مي سوزد!
حالا سي سال گذشته. اگر درست يادت مانده باشد بعد از اين پل يک راه فرعي به سمت غرب هست که مي رسد به آن آبادي. مي گويي سايه ها بايد آنجا مانده باشند. فکر مي کني بعد از سي سال چه شکلي شده؟
اينجا يک ميز هست که رويش مي شود نوشت، حواست نيست؟ دستم را قلم مي گيرم انگار، مي نويسم کلبه. مي نويسم من. مي نويسم درخت. مي نويسم تو. يادت مي آيد گفتم برويم جنگل، بزنيم به کوه، توی بيابان زندگي کنيم؟ گفتم چقدر جمجمه دوست دارم توی صحرا افتاده باشد، نگاه کنيم و بترسيم و از همين چيزها که آدم فکر مي کند شايد ببيند وحشت کند و اين همه تکراری. توی سرت صدای باد مي آيد. وارد مسير فرعي شده ای. شايد اگر کور بودی مي خواندی مي توانستي چيزهايي که روی ميز نوشته ام را با انگشت، با انگشت.

- ببينشون. تو که نمي شناسيشون اما اين دو تا- زن - هيچوقت با هم نتونستن کنار بيان...
همه شان مرده اند که اينطور کنار هم ايستاده اند سي سال و تا هروقت ديگر، حالا؛ صدا توی سرت مي گويد؛ اگر بگذارد بشنوم که آخرش بلند مي شوم مي روم توی گوشش مي خوابانم که نمي فهمد چقدر شنيدن سخت است از اين همه دور داری به آن ييلاق مي رسي که انگار چقدر خاکستر پاشانده اند که از سکوت مثل مرگ مي ماند معلق توی ديوارهای سفيد و راه های سفيد و خاکستري و سياه، بالا مي رود.

ببيني من که نمي شناسمشان به چه نگاه مي کنم؟ ببيني پيدايت مي کنم توی اين همه سفيد و خاکستری، چه سياهي؟ ببيني درست آمده ای؟ ببيني کسي توی آن همه خالي هست خانه ها و راه ها که بپرسي کجاست آن مزرعه؟
گفته بودم من را بسوزاني. گفته بودم هم را بسوزانيم. مي گفتي نمي تواني! شايد هنوز از آسمان آنجا که نقره ای مانده باشد بفهمي کجاست، حالا که اينجا گور را مي ماند از بس هيچکس حتي ايستاده نيست از سي سال قبل که نمي داني آيا آن وقت هم همينطور بوده!
اين اويي که اينجاها گم شده... باور نمي کنم مرده باشي و اين زن... اين همه سايه. اگر برسي مي تواني بسوزاني ام که يک طرفش را ببيني با سيمان پر کرده اند تنه اش را که آن طرفش چطور سبز بماند هنوز از خودت مي پرسي، از من. اگر بشود ماند و ساکت و چقدر چشمهايت سياه خاليست از پشت اين همه واژه که توی سرم موج مي خورند به صخره... سنگهای قديمي و سياه سي ساله ی آن دورهای قاطي اين نقره ای که بايد مال هميشه باشد، نه نور؛ دريا باشد نه نفرت که مترسک های... با قلب آهن و سگ.

يک.
وقتي مي رسي


دو.
گفتم سرد بود؟ روبرويم مي نشيني، نگاهم را بالا مي آوری از عينکم، از اين همه تبريزی و باد. پشت آن ديوار يک مرد، مردی، کمين کرده، پشت تو، پشت من، پشت اين نگاه های خيره.
- هيچوقت ترسيدي؟
- آره.
- از چي؟
- دليلش رو نمي دونم. صداش رو مي شنوم، تو سرم راه مي ره. پنجره رو هميشه باز مي ذاره. تو سرم يخ مي زنم. مي رم کنار بخاری. مثل حالا که اينجا نشستيم، کنار بخاری. من يه بار، فقط يه بار... بذار بو کنم. بذار دستم رو...
فکر مي کني اگر مي سوزاندی اش زنده مي شد؟ درخت نمي سوزد. آن طرفش که رو به ماست سوخته. مادربزرگ آن طرفش که رو به توست مرده، رو به من. مادر نمي ميرد آن طرفش که رو به توست... تو آن طرفت که رو به درخت است... درخت آن طرفش که رو به توست... من آن طرفم که رو به ديوار... پشت نقره اي مان هميشه ازين دود که بالا مي رود از چشمهای تو مي رود نور، سياه خالي!
کيفت را باز مي کني، چشمهايم را که مي گويي حالا.



سه.
يک عکس، دوتا مرد. دو تا زن. يک درخت. آسمان نقره ای. سياه و سفيد. يک جاده. يک عکس.

چهار.
کاغذ مي سوزد. زن مي سوزد. زن مي سوزد. مرد مي سوزد. مرد مي سوزد. درخت با سيمان پر شده. من مي سوزد.
برمي گردی.




- اين سيگار رو بکشم، بريم.
عکس که تمام شود، مي رويم. از آب صدای دريا مي آيد. کف از لبهايت بالا مي رود.

سياه خالي!
درخت را مصلح نمي کنند. کي مي برم نشانت مي دهم يک طرفش سبز است يک طرفش از سيمان پر.
درخت را مي سوزانند. بچه مي سوزد، سياه خالي! توی رحم که با سيمان پر نمي کنند را.




هجدهم ديماه هشتاد و سه

Thursday, December 30, 2004

ايکور زخمهايم را نفرين مي کنم
که اکسير خدايان نيست و نجاتم نمي دهد.


منظومه ی ايکور – گاوين بنتاک



سنگ خواني
(خاطرات ديوار)


لاله
سنگ - حاشيه ات را قبر نوشتم که
قبر... قدر... قبل...
انگار دست را به کفن باز مي گذارم تا از باز توي گودال مي اندازمت بگردم قطعه قطعه – هايت را دنبال گور دور قبر – حاشيه نوشته اي که نوشتم/ چرا از پرتاب من به گذشته هي مي آيي؟
مي آيي صدا مي آوري تا دوباره برگردم؟!
من که کفنت را از ترس خيس کرده ام چرا از گذشته برگردم به کدام شب، هي؟


" قبل "

سنگي که در ياد مي شود اي سربازهاي من
اي دشنام
جنگي که مي نويسم فاتحه ي غيب نيست
گوري بياوريد که دورش بنويسيم لاله... لال... لا...
انجيل من روايت متي ايست که روي عينک ته استکاني اش نوشته کي
و در صدايش هميشه گريه مي ترکد.


" قدر "

لاله
تو را به نفرت باران
تو را به باد
- سپردم -
نگو که مي شناسي ام
نگو که چانه ام از عطر چاله هاي کرم و آب
از شيريني لجن، پر بود.
آخر کدام لحن مستوجب چنين عقوبتي است!
عفريت
سنگيني سنگي که روي من هوار کرده اي، سرد است
با محصور کردنت به قي به قداست به قاعده
لبهاي من به خون
- لبه هايت -
را عادت داده اند که از سياهي ات مي شکفد هربار پژمرده مي شوي!


" قبر "

زردابه هاي صرع
رخوت بعد از سراب را
با رعشه اي اريب – از سمت شانه ها -
برايت مي آورم.


لال ِ دوباره نوشتن... لال ِ دوباره خواب...



دهم ديماه هشتاد و سه

Saturday, December 25, 2004

مهرانه
- خاطرات ديوار -


مادر قحبه
زنگوله را
وقت عبور شهواني کلاغ ها از پای پنجره
بر گردنم ببند
تا اينبار دارم که مي آيم
با آن قلم به موهايت نپيچيده باشي
که آي آي... در را ببند، سوز مي آيد

آن روزها بر لبه ی تاريک منتظر بود که از پشت مي آيي نه اين بار دلت برای خودت بسوزد که چه باز آنطور لخت توی آن سرمای کنار آن همه پچپجه ی خاموش و چشمهای وغ زده تو را مي کشاند به سياهي انتظارهای هميشه تا دست حلقه کني کلاف موهايش را مي کشي برگردد برای چشمهايت که آن همه خالي است به همان تاريکي و... چرا ازين همه دل سوختن برای خودت دست نمي کشي که با...
يکبار فکر کرديم که سايه ها از توی ديوارها مي آيند برای هفت پشتمان بس بود تا وحشت کنم از آن همه واژه که مثل باران از خشت های بالای سرمان پيک مي شدند به دلهای زير خشتهای کف پاهايمان که داد مي زدی بس است اين همه دروغ که مي بندی به ناف شبح ها نيستند مي آيي سرت را بکوبي به اين سنگلبه، برقصي؟
بايد برگرديم. بخندي و لبها و لبه ها و بخندی و پنجره را نفرت ببندی و بـ... نفرين حرامت نمي کنم لکاته، کلبه برای انتظار جا ندارد مي آيي خودت را به من – به درک؟

بگذار سرش را سقف ببارد... پنجره ببارد... شبها بي سقف و پنجره تاريک اند


پنج دی هشتاد و سه

Wednesday, December 22, 2004

ب.ا

با این لبان سرخ
که مژه هايت را مي سوزاند
وقتي پرنده ای بي سر
پرواز مي کند
خون را از پاشنه هات
با مي ليسم سرخم، پاک مي کنم
که انگار نه انگار از توی جوی خون سر پرنده ی بي سر
بازگشته ای!



يکم دي هشتاد و سه

Monday, December 20, 2004

تصور نکنيد من از زنها بيزارم، فردينان! ابدا! خودتان خوب مي دانيد! ولي از احساساتشان خوشم نمي آيد! من جانور مذکری هستم، فردينان و وقتي به حقيقتي مي رسم، دلم نمي آيد ولش کنم... همين ديروز اتفاقي برايم افتاد که به اين مساله مربوط مي شود... از من خواستند که نويسنده ای را در تيمارستان بپذيرم... اين بابا پاک خل شده... مي دانيد از يک ماه پيش فريادزنان چه مي گويد؟
: - شاش مي کنيم... شاش مي کنيم...
تمام خانه را روی سرش مي گذارد! بدجوری مريض است... حرفي درين نيست... رفته آن طرف مرز هوشياری!... ولي مساله اين است که درواقع شاش کردن برايش از هر دردی بدتر است... مسدود شدن مجاری ادرارش مسمومش کرده، مثانه اش خالي است... مدام برايش سوند گذاشتم و قطره قطره از شرش خلاصش کردم... خانواده اش با اصرار مي گويد که اين ناراحتي در اثر نبوغ است... هرچه سعي کردم برايشان توضيح بدهم که مرض آقای نويسنده از مثانه اش ناشي مي شود، به خرجشان نرفت که نرفت... از نظر آنها اين جناب تسليم يکي از آن لحظات نبوغ آسايش شده است و بس... بالاخره من هم مجبور شدم که حرفشان را تکرار کنم. شما خودتان مي دانيد که خانواده يعني چه. غير ممکن است بشود به خانواده ای حالي کرد که يک آدم چه قوم و خويش باشد و چه نباشد، وقتي خوب فکرش را بکني، چيری نيست جز گند معلق... هيچ خانواده ای حاضر نيست برای گند معلق پول خرج کند...


لويي فردينان سلين – سفر به انتهای شب



اولين بار که همديگر را ديديم، توی باغ گردويي بود که درختهای بلندش جلوی نور را مي گرفتند. من يک نويسنده بودم؛ نمي دانم هنوز هم هستم يا... شايد همه ی اين چيزها تخيل محض باشد، نه باغ گردويي بوده باشد، نه مايي که هر کداممان توی سايه ی سرد يکي از آنها مي لرزيديم و فکر مي کرديم.
وقتي صدای خش خش پايي شنيدم جا خوردم. توی همه ی سالهايي که آنجا مي رفتم، هيچوقت هيچکس را توی باغ زير سايه ی سرد گردوها نديده بودم. بهتزده به يکديگر نگاه مي کرديم و انگار سعي مي کرديم به ياد بياوريم...